کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
می 11, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    اگهان باران به آرامی شروع به باریدن کرد . از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کر. دم  ابروهایم کمی به یکدیگر نزدیک شدند .وقتی متوجه شدم که دست آرچر مقابل چشم هایم تکان می خورد دوباره به او نگاه کردم . گفت"  قرار نبود امشب طوفان باشه " این  طور که واضح بود ذهن مرا خوانده بود .  نفسم را بیرون دادم و لبخند زدم  . شانه هایم ریلکس تر شدند . آرچر صورتم را مطالعه کرد . دستم را گرفت و آن را فشرد .  بلند شدم و به طرف در ورودی حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که از قبل روی ایوان ایستاده بود .  او را داخل آوردم  . روی قالی داخل اتاق نشیمن دراز کشید . دوباره به طرف میز و آرچر برگشتم به مدت دو دقیقه هیچ کدام از ما چیزی نگفت . به غذا خوردن ادامه دادیم .  بعد از آنکه غذا خوردن مان تمام شد آرچر در شستن ظرف ها و تمیز کردن آشپزخانه به من کمک کرد . همانطور که بشقابی که او شسته بود را خشک می کردم گفتم _ آرچر امروز توی غذاخوری اتفاقی افتاد که میخواستم راجع بهش ازت چیزی بپرسم  به من نگاه کرد .  در حالی که دست هایش داخل آب بود سرش را برایم تکان داد . یک بشقاب را در کابینت قرار دادم و با زبان اشاره گفتم " امروز یه زن به غذاخوری اومد و من ...."
    می 9, 2020
    دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
      • Fa
      • En
      وقتی  وارد شدیم دستم را گرفت و مرا به طرف کاناپه هدایت کرد . هر دو نشستیم . به او نگاه کردم . به این مرد بزرگ زیبا با بدنی که خیلی از مردها برای داشتن آن ساعت‌های زیادی را در باشگاه صرف می کردند ....که روبروی من نشسته بود و خجالتی و نا مطمئن به نظر می رسید  . این چیزی بود که ذهنم به سختی می توانست آن را درک کند . با این حال باعث می‌شود ضربان قلبم بالا برود و گرما در رگهایم با سرعت جریان یابد  . کمی ناراحت به نظر می رسید اما نفس عمیقی کشید و با زبان اشاره گفت "  راجع به دیروز.... من___ " جمله او را قطع کردم  " آرچر  . نیازی نیست توضیح بدی . فکر می کنم درک می کنم___" "  نه نمیکنی " دستش را میان موهای تازه و کوتاهش کشید "  بری من.... "  نفسش را بیرون داد . فکش روی هم فشرده  شد  " من تجربه ای در این زمینه ندارم .... " نگاهش نگاهم را می سوزاند ...  درخشان و پرنفوذ ... حالت نگاه او باعث می شد بدنم واکنش نشان دهد . گفت "  می تونم ازت یه سوال بپرسم ؟  " دوباره آن نقطه های قرمز روی گونه هایش پدیدار شدند .  خدایا ... او واقعا زیبا بود  " هر چیزی "                                                                                                                                 صدای آرچر بخش سی و نهم "  آیا تو.... دیروز میخواستی که من ببوسمت ؟ ...میخواستی لمست کنم ؟  "
      می 8, 2020
      دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
        • Fa
        • En
        در ماشین را باز کردم . ناگهان احساس کردم یکی روی شانه‌ام زد . از جا پریدم . نفسم را به تندی حبس کردم . چرخیدم... یک جفت چشم طلایی چشمهایم را ملاقات کردند ... برای ثانیه ی اندکی , همانطورکه صورت زیبای زیر آن موهای تیره کوتاه شده را از نظر می گذراندم  , سردرگم شدم ....  آرچر .... نفسم را بیرون دادم .  خندیدم و دستم را روی سینه ام قراردادم . لبخند زد " متاسفم "  دوباره خندیدم " اشکالی نداره .  فقط صدای نزدیک شدنت رو نشنیدم "   ابرو هایم به یکدیگر نزدیک شدند "  اینجا چه کار می کنی ؟ "  پاسخ داد " برای تو اینجام "  دست هایش را در جیبش قرار داد .  برای ثانیه ای به کفش هایش نگاه کرد . سپس دوباره نگاهش را بالا آورد ... به خاطر نور خورشید چشم هایش را اندکی کوچک کرد ... شکمم زیر و روشد .. خدایا هنوز به اینکه تا چه اندازه جذاب است عادت نکرده بودم "  اشکال نداره " لبخند زدم "  دسته گلی که برام گذاشتی رو گرفتم .  خیلی دوستش داشتم " سرش را تکان داد و لبخند کوچکی زد . اما سپس نگرانی روی صورتش نشست " بابت دیروز متاسفم " دستش را لابلای موهای کوتاهش فرو کرد
        می 7, 2020
        دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
          • Fa
          • En
          کاملا شوکه شده بودم . آن زن درباره من پرس و جو کرده بود . در مورد اینکه من چه کسی هستم ... در گذشته من چه رخ داده تحقیق کرده بود ... چرا ؟ وقتی در بسته شد مگی  با عجله به طرف من آمد . با چشمهای گشاد پرسید _ اون دیگه چه  کوفتی بود ؟ هنوز آنجا ایستاده بودم .. اخم کرده بودم _ واقعاً هیچ  ایده ای ندارم . اون زن فکر میکنه کیه ؟ مگی اهی کشید _  توری هال از همون روز اولی که وارد این شهر شد مثل اشراف زاده های سطح بالا رفتار می کرد  .بعد از اینکه با کانر هال ازدواج کرد رفتارش بدتر هم شد . اون خیلی به خودش مینازه و سر و کله زدن با اون یکم سخته . اما راجع به زنی که صاحب کل شهر لعنتیه .. که یعنی صاحب تمام تجارت هاست و حتی از خدا هم بیشتر پول داری چی میتونی بگی ؟ پیشنهاد دادم _ که باید برای خود شخصیت بهتری بخره ؟  مگی به نرمی خندید _ باهات مخالف نیستم اما.... شانه هایش را بالا انداخت _ اون رفتار خوبش رو بیشتر برای کلوپ های اجتماعی که اون طرف دریاچه عضو اونهاست نگه میداره . من هیچ دلیلی برای معاشرت با اون ندارم و البته که با برنامه‌هایی که برای شهر داره طرفدارای جدیدی برای خودش درست نمیکنه به مگی نگاه کردم _  و اون برنامه ها تو و نورم رو تحت تاثیر میزاره ؟ سرش را تکان داد _ هنوز نمیدونیم . هیچکس نقشه نهایی اون رو نمیبینه
          می 6, 2020
          دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
            • Fa
            • En
            روز بعد وقتی وارد غذاخوری شدم تقریباً از خوشحالی  جست و خیز می کردم  .امروز دومین روزی بود که فلش بک نداشتم . وقتی شب قبل به تخت خواب می رفتم  می ترسیدم که آن  روز صبح تنها از روی شانس بوده باشد . اما نه ..به نظر می‌رسید که این گونه نبوده .  احساس میکردم یک انسان کاملاً جدید هستم.. یک انسان سبکبال تر.. انسانی پر از امید و آزادی همانطور که مشتری های صبحانه کم کم , کمتر می‌شدند .. نورم از آشپزخانه صدا زد _ مگی می خوام توی اتاق پشتی کمی استراحت کنم اگه  یه نفر جدید اومد منو صدا بزن  دستکش های پلاستیکی را از دستش بیرون کشید . از گریل فاصله گرفت و به طرف اتاق کوچک پشت آشپزخانه حرکت کرد . مگی سرش را تکان داد . پرسیدم _  حالش خوبه ؟ _ عوضی لعنتی یک دنده مریضه اما البته که یک آشپز دیگه استخدام نمیکنه . اون آدم خسیسیه و فکر میکنه خودش تنها کسیه که میتونه همه کاری انجام بده  دوباره سرش را تکان داد .  اخم کردم در حین پاک کردن کانتر متوقف شدم .. به طرف مگی چرخیدم  . سرم را به طرفی کج کردم . .  چیزی که میخواستم بگویم را کمی در نظر گرفتم و سپس گفتم _ مگی ... اگه توی آشپزخونه به کمک نیاز داشتی , خانواده من قبلا صاحب یه غذافروشی بودن و من قبلا اونجا آشپزی میکردم . فکر می کنم میتونم اونجا یه کمک‌هایی بهت بکنم.... منظورم اینه که اگه دیدی این کار ضروریه  مگی برای چند دقیقه مرا در نظر گرفت _ خوب متشکرم عزیزم . اینو به خاطر می سپرم سرم را تکان دادم و دوباره به طرف کار تمیز کردن کانتر برگشتم . درست زمانی که کارم داشت تمام می‌شد زنگ بالای در به صدا در آمد . به بالا نگاه کردم و زنی را دیدم که حدس میزنم در اواسط چهل سالگی خود بود .. وارد غذاخوری شد
            می 5, 2020
            دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
              • Fa
              • En
              به آرامی تا خانه دوچرخه را راندم  . وقتی که وارد خیابان خودم شدم متوجه شدم که هیچ  چیز از مسیر راه را به خاطر نمی آورم  . در ابهام و تیرگی بدون توجه به هرچیزی در اطرافم , تمام مسیر را آمده بودم . تنها روی احساس سردرگمی و صدمه دیدن تمرکز کرده بودم .  وقتی خانه‌ام پدیدار شد , کامیون بزرگی که مقابل خانه پارک کرده بود و همچنین یک نفر که روی ایوان ایستاده بود به چشمم خورد  همانطور که نزدیکتر شدم دیدم که تراویس است .  از دوچرخه پیاده شدم و آن را مقابل حصار تکیه دادم . فوبه را در آغوش گرفته و به طرف او حرکت کردم  تراویس گفت _ هی غریبه  به طرف من به راه افتاد .  به نرمی خندیدم _  متاسفم تراویس قصد ندارم یه غریبه باشم و پیغامت رو گرفتم  . فقط واقعا سرم شلوغ بود پایین پله ها به او رسیدم . دستش را لابه لای موهایش فرو کرد .  لبخندی خجول تحویلم داد _ نمی خوام تعقیبت کنم ... فقط اون شب واقعاً از وقت گذراندن با تو لذت بردم . و چند هفته ی دیگه توی شهر رژه مشترک آتش نشانی و پلیس برگزار میشه  . همیشه بعد از اون برای گرامیداشت پدرم مهمانی شام برگزار میشه . یه جورایی برای شهر روز مهمیه.... واقعا امیدوار بودم که با من بیای.  البته امیدوارم قبل از اون با من دوباره سر قرار بیای اما میخواستم جلوتر  راجع به
              می 4, 2020

              صدای آرچر بخش سی و چهارم

              وقتی آرچر در خانه اش را باز کرد لبخند زدم
              ” هی “
              لای دروازه را کمی باز گذاشته بود تا بتوانم وارد شوم .  فوبه و دوچرخه را  داخل آورده بودم و فوبه را زمین گذاشتم تا کیتی و توله ها را پیدا کند .  آرچر لبخند زد و در را بیشتر برایم باز کرد تا داخل شوم . . وارد شدم و به طرف او چرخیدم.  نفس عمیقی کشیدم
              ” متشکرم که دوباره منو اینجا قبول کردی آرچر “
               لبم را گاز گرفتم
              ” امیدوارم ناراحت نشی اما…. بعد از دیشب…. توی این  دنیا به جز اینجا , هیچ جایی وجود نداره که بخوام اونجا باشم “
               او را زیر تماشا کردم
              ”  متشکرم  “
              همانطور که صحبت می‌کردم دست‌هایم را تماشا می کرد .. بالاخره به چشمهایم نگاه کرد .  حالت رضایت بخشی روی صورتش بود . سرش را برایم تکان داد و لبخند زد .. به دقت او را نگاه کردم … همان شلوار جین همیشگی را پوشیده بود که به نظر می رسید و هر لحظه امکان دارد تجزیه شود . به همراه یک تیشرت جذب آبی‌رنگ . همچنین پاهایش برهنه بودند…. وقتی به آنها نگاه کردم دیدم که خیلی بهتر به نظر می رسند . بیشتر به این دلیل که ورم آنها از بین رفته بود اما هنوز هم بریدگی و خراش ها دردناک به نظر می رسیدند .. به خود پیچیدم . .  چشم های آرچر نگاهم را به طرف پاهایش دنبال کردند
              ”  اونا خوبن بری “
               هنوز شک داشتم اما به هر حال سرم را تکان دادم و لبخند زدم . بعد سرم را به طرفی کج کردم
              ”  خوب آرچر .. من یه چیزی با خودم آوردم اما قبل از اینکه بهت نشون بدم فقط می خوام بدونی که اگه از این ایده خوشت نمیاد…. یا…. اگه فقط میخواستی به من نه بگی , من کاملا درک می کنم “
              یک ابرویش را بالا برد  .  پاسخ داد
              ” ترسناک به نظر می‌رسه “
               به آرامی خندیدم
              ”  نه…. فقط…. خوب اجازه بده بهت نشون بدم “
               به طرف کیف کوچکی که به همراه خود آورده بودم حرکت کرده و قیچی ام را بیرون کشیدم .  آرچر با حالتی محتاطانه به آن نگاه می کرد  ….
              ” فکر کردم شاید بخوای موهاتو کوتاه کنی “
               سپس با عجله اضافه کردم
              ”  اما اگه نمی خوای اشکالی نداره .  نمیگم که به کوتاهی مو نیاز داری.. اما خب… به یکم نیاز داری … اما فقط میتونم یکم انتهای اونها رو برات مرتب کنم “
               لبخند کوچک و خجالت‌زده ای تحویلم داد . دستش را پشت گردنش قرار داد .  اما سپس به من نگاه کرد
              ” ازش خوشم میاد “
               نیشخند زدم
              ” واقعاً ؟ … خیلی خوب منظورم اینه که  , من خیلی کارم خوب نیست اما می تونم یکم  انتهای اونها رو مرتب تر کنم . بیشتر اوقات مو های پدرم رو خودم کوتاه میکردم “
               لبخند زد
              ”  تا هر اندازه که دلت می خواد کوتاهشون کن بری “
              ” خب .. تو چی میخوای ؟ من چیزی که تو دوست داشته باشی اونو انجام میدم “
               به من نگاه کرد  . چیزی گرم وارد چشمانش شد اگرچه لبخند نزد  . با حالتی جدی به من خیره شده بود . .  قبل از آنکه دوباره پاسخ دهد آب دهانش را قورت داد
              ” می خوام  تو ازشون خوشت بیاد… هر کاری که دوست داری انجام بده “
               مردد بودم . نمیخواستم احساس کند کاری که دوست ندارد را باید انجام بدهد
              ”  مطمئنی ؟ “
              پاسخ داد
              ” کاملاً “
              وارد آشپزخانه شد و یکی از صندلی های آشپزخانه را بیرون کشید و وسط اتاق قرار داد . وارد حمام شدم و یک  حوله و شانه برداشتم . سپس در آشپزخانه به او ملحق شدم . حوله را روی شانه هایش قرار دادم و شروع به کوتاه کردن موهایش کردم .. روی کارم کاملا متمرکز شده بودم . او به من گفته بود هر کاری که می خواهم انجام بدهم بنابراین خیال داشتم آنها را حسابی کوتاه کنم ..میخواستم صورتش را ببینم …می دانستم از موهایش استفاده می کند تا آن را پنهان کند
              بعد از مدتی شانه را کنار گذاشته و از انگشت هایم استفاده کردم و آنها را بین موهای پر , تیر و ابریشمی اش کشیدم . سپس از قیچی استفاده کردم  …فرو کردن انگشت هایم لابلای موهای مواج اش صمیمانه و احساساتی به نظر می رسید … همانطور که اطراف بدنش حرکت می کردم ضربان نبضم بالاتر می رفت .. ابتدا موهای پشت سرش را کوتاه کردم و سپس موهای جلو را …هر موقع که به آرامی انگشت هایم را روی شقیقه هایش میکشیدم , متوجه می شدم که آرچر کمی میلرزید …به  جلوتر خم شدم , همانطور که روی موهایش کار می کردم عطر شامپو و رایحه تمیز بدن او را به مشام می کشیدم … و این باعث می شد جریان خون در رگ هایم سرعت بگیرد … مقابل صورتش حرکت کردم , موهایش را از روی پیشانیش کنار زدم ..به پایین به صورتش نگاه کردم … چشم هایش به طور مختصر با چشم های من برخورد کردند , سپس آنها را محکم بست
               تقریباً به نظر می رسید در درد و رنج است
              صدای آرچر بخش سی و چهارم
              قلبم فشرده شد .  آیا بعد از مادرش کسی با مهربانی او را لمس نکرده بود ؟
              به کارم ادامه دادم . وقتی کمی جلوتر حرکت کردم تا موهای بالای گوشش را کوتاه کنم  ,نفس در گلویش گیر کرد . چشمهایم به سرعت به طرف صورتش برگشتند.. مردمک چشم هایش کمی گشادتر شده بود و لبهایش از دیگر باز شده بودند .  احساس کردم هجوم خون صورت و گردنم را قرمز کرده . چشمهای آرچر به پایین حرکت کردند , وقتی متوجه حالم شد چشمایش گشاد شدند .  به سرعت نگاهش را به طرف دیگری گرفت .  دوباره آن نقطه های قرمز روی گونه هایش پدیدار شدند …  دستهایش که روی ران های عضلانی اش قرار گرفته بودند مشت شدند . برای آنکه موهای بیشتری از بالای گوشش کوتاه کنم می بایست کمی جلوتر خم می شدم … شنیدم که دوباره نفس در گلویش گیر کرد و این بار سریع تر نفس می کشید…. دم و بازدم تنفس , تنها صدایی بود که سکوت آشپزخانه را می شکست
              به سرعت پشت سر او حرکت کردم .  موهایش را کمی بیشتر مصاف کردم و  سعی کردم تا تنفس خود را تحت کنترل درآورم.  نمی توانستم تمرکز کنم … امیدوار بودم که کارم را خوب انجام داده باشم  . آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که به سختی می‌توانستم نزدیک بودن به او را تحمل کنم . آنطور که لمس کردن او احساس شیرینی داشت و دانستن اینکه من تا این اندازه او را تحت تاثیر قرار داده ام… باعث می شد احساسات مانند آتشی در رگهایم به جوش آیند
              هرگز فکر نمی کردم یک کوتاه کردن مو با این اندازه مرا تحت تاثیر قرار بدهد .  اما کاملا واضح بود که آرچر هم احساساتی مشابه با من داشت .  وقتی دوباره چرخیدم تا مقابل او قرار بگیرم  ..می‌توانستم بگویم که خیلی کم بدنش داشت می لرزید
               زمزمه کردم
              _  بفرما تموم شد . واقعاً خوب به نظر میرسه آرچر
              مقابل او ایستادم  . وقتی کاملاً به او نگاه کردم ,  آب دهانم را قورت دادم . قیچی را روی کانتر پشت سرم قرار دادم . دوباره چرخیدم و به صورتش خیره شدم . نگاهم به سرعت روی لبهایش آمد… نگاه او هم به سرعت روی لبهای من نشست . .  خدایا … بدجور دلم می خواست که مرا ببوسد … به من خیره شده بود… آب دهانش را به سختی قورت داد …سیب گلویش تکان می خورد و جای زخم روی گلویش را بالا می کشید  …همانطور که به یکدیگر خیره شده بودیم , تردید از روی صورتش گذشت  . دست هایش را محکم تر روی پاهایش در هم گره کرد
              ناگهان چنان به سرعت سرپا ایستاد که صندلی روی زمین افتاد …شوکه شدم .. گفت
              ” می بایست همین حالا بری “
               پرسیدم
              _ برم ؟ چرا ؟ آرچر متاسفم من کار اشتباهی___؟
              سرش را تکان داد  . می توانستند نبض گلویش را ببینم
              ”  نه هیچی من…. کار دارم  . و تو می بایست بری “
               به سختی نفس می کشید . مانند این که ۵ مایل دویده بود . در تمام مدتی که آرچر را در حال انجام کارهای فیزیکی دیده بودم هرگز ندیده بودم که به خاطر سختی کار به نفس نفس بیفتد . با التماس به من  نگاه می کرد .  زمزمه کردم
              _  خیلی خوب
              صورتم قرمز شد
              _  باشه
              به طرف اتاق اصلی حرکت کردم تا قیچی ام را داخل کیفم قرار بدهم . به طرف آرچر چرخیدم
              _ مطمئنی  ؟ من نمیخواستم___
              ” بله خواهش می کنم بله “
               نمیدانستم چه فکری‌ کنم … آیا از اینکه او را تحت تاثیر قرار داده بودم خجالت زده شده بود ؟ یا به این دلیل که به وسیله من تحت تأثیر قرار گرفته بود عصبانی بود ؟  آیا من خیلی گستاخانه رفتار کرده بودم ؟  آیا او تنها می خواست با من دوست باشد اما من رفتار او را اشتباه برداشت کرده بودم ؟
               سردرگمی و دلشکستگی ذهنم را ابری کرده بود
              دوباره گفتم
              _  باشه
               به طرف در خانه اش حرکت کردم .. وقتی از کنار او گذشتم به نرمی دستم را گرفت.. کمی از جا پریدم
               گفت
              ” متاسفم  . من واقعاً به خاطر کوتاهی مو ها ازت متشکرم “
               دوباره به او خیره شدم  …متوجه شدم تا چه اندازه زیبا به نظر می رسد  …به تازگی اصلاح کرده بود و موهای کوتاه , به آن چشم های شفاف طلایی رنگ و آن گونه های برجسته به زیبایی می آمدند  . . سرم را تکان دادم و از در خانه اش بیرون رفتم
              فوبه روی ایوان بود بنابراین او را میان بازوهایم بالا گرفتم و با عجله از دروازه خانه آرچر بیرون دویدم
              صدای آرچر بخش سی و چهارم
              1 از 5 1 2 3 4 5