کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
می 5, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    به آرامی تا خانه دوچرخه را راندم  . وقتی که وارد خیابان خودم شدم متوجه شدم که هیچ  چیز از مسیر راه را به خاطر نمی آورم  . در ابهام و تیرگی بدون توجه به هرچیزی در اطرافم , تمام مسیر را آمده بودم . تنها روی احساس سردرگمی و صدمه دیدن تمرکز کرده بودم .  وقتی خانه‌ام پدیدار شد , کامیون بزرگی که مقابل خانه پارک کرده بود و همچنین یک نفر که روی ایوان ایستاده بود به چشمم خورد  همانطور که نزدیکتر شدم دیدم که تراویس است .  از دوچرخه پیاده شدم و آن را مقابل حصار تکیه دادم . فوبه را در آغوش گرفته و به طرف او حرکت کردم  تراویس گفت _ هی غریبه  به طرف من به راه افتاد .  به نرمی خندیدم _  متاسفم تراویس قصد ندارم یه غریبه باشم و پیغامت رو گرفتم  . فقط واقعا سرم شلوغ بود پایین پله ها به او رسیدم . دستش را لابه لای موهایش فرو کرد .  لبخندی خجول تحویلم داد _ نمی خوام تعقیبت کنم ... فقط اون شب واقعاً از وقت گذراندن با تو لذت بردم . و چند هفته ی دیگه توی شهر رژه مشترک آتش نشانی و پلیس برگزار میشه  . همیشه بعد از اون برای گرامیداشت پدرم مهمانی شام برگزار میشه . یه جورایی برای شهر روز مهمیه.... واقعا امیدوار بودم که با من بیای.  البته امیدوارم قبل از اون با من دوباره سر قرار بیای اما میخواستم جلوتر  راجع به
    می 4, 2020

    صدای آرچر بخش سی و چهارم

    وقتی آرچر در خانه اش را باز کرد لبخند زدم
    ” هی “
    لای دروازه را کمی باز گذاشته بود تا بتوانم وارد شوم .  فوبه و دوچرخه را  داخل آورده بودم و فوبه را زمین گذاشتم تا کیتی و توله ها را پیدا کند .  آرچر لبخند زد و در را بیشتر برایم باز کرد تا داخل شوم . . وارد شدم و به طرف او چرخیدم.  نفس عمیقی کشیدم
    ” متشکرم که دوباره منو اینجا قبول کردی آرچر “
     لبم را گاز گرفتم
    ” امیدوارم ناراحت نشی اما…. بعد از دیشب…. توی این  دنیا به جز اینجا , هیچ جایی وجود نداره که بخوام اونجا باشم “
     او را زیر تماشا کردم
    ”  متشکرم  “
    همانطور که صحبت می‌کردم دست‌هایم را تماشا می کرد .. بالاخره به چشمهایم نگاه کرد .  حالت رضایت بخشی روی صورتش بود . سرش را برایم تکان داد و لبخند زد .. به دقت او را نگاه کردم … همان شلوار جین همیشگی را پوشیده بود که به نظر می رسید و هر لحظه امکان دارد تجزیه شود . به همراه یک تیشرت جذب آبی‌رنگ . همچنین پاهایش برهنه بودند…. وقتی به آنها نگاه کردم دیدم که خیلی بهتر به نظر می رسند . بیشتر به این دلیل که ورم آنها از بین رفته بود اما هنوز هم بریدگی و خراش ها دردناک به نظر می رسیدند .. به خود پیچیدم . .  چشم های آرچر نگاهم را به طرف پاهایش دنبال کردند
    ”  اونا خوبن بری “
     هنوز شک داشتم اما به هر حال سرم را تکان دادم و لبخند زدم . بعد سرم را به طرفی کج کردم
    ”  خوب آرچر .. من یه چیزی با خودم آوردم اما قبل از اینکه بهت نشون بدم فقط می خوام بدونی که اگه از این ایده خوشت نمیاد…. یا…. اگه فقط میخواستی به من نه بگی , من کاملا درک می کنم “
    یک ابرویش را بالا برد  .  پاسخ داد
    ” ترسناک به نظر می‌رسه “
     به آرامی خندیدم
    ”  نه…. فقط…. خوب اجازه بده بهت نشون بدم “
     به طرف کیف کوچکی که به همراه خود آورده بودم حرکت کرده و قیچی ام را بیرون کشیدم .  آرچر با حالتی محتاطانه به آن نگاه می کرد  ….
    ” فکر کردم شاید بخوای موهاتو کوتاه کنی “
     سپس با عجله اضافه کردم
    ”  اما اگه نمی خوای اشکالی نداره .  نمیگم که به کوتاهی مو نیاز داری.. اما خب… به یکم نیاز داری … اما فقط میتونم یکم انتهای اونها رو برات مرتب کنم “
     لبخند کوچک و خجالت‌زده ای تحویلم داد . دستش را پشت گردنش قرار داد .  اما سپس به من نگاه کرد
    ” ازش خوشم میاد “
     نیشخند زدم
    ” واقعاً ؟ … خیلی خوب منظورم اینه که  , من خیلی کارم خوب نیست اما می تونم یکم  انتهای اونها رو مرتب تر کنم . بیشتر اوقات مو های پدرم رو خودم کوتاه میکردم “
     لبخند زد
    ”  تا هر اندازه که دلت می خواد کوتاهشون کن بری “
    ” خب .. تو چی میخوای ؟ من چیزی که تو دوست داشته باشی اونو انجام میدم “
     به من نگاه کرد  . چیزی گرم وارد چشمانش شد اگرچه لبخند نزد  . با حالتی جدی به من خیره شده بود . .  قبل از آنکه دوباره پاسخ دهد آب دهانش را قورت داد
    ” می خوام  تو ازشون خوشت بیاد… هر کاری که دوست داری انجام بده “
     مردد بودم . نمیخواستم احساس کند کاری که دوست ندارد را باید انجام بدهد
    ”  مطمئنی ؟ “
    پاسخ داد
    ” کاملاً “
    وارد آشپزخانه شد و یکی از صندلی های آشپزخانه را بیرون کشید و وسط اتاق قرار داد . وارد حمام شدم و یک  حوله و شانه برداشتم . سپس در آشپزخانه به او ملحق شدم . حوله را روی شانه هایش قرار دادم و شروع به کوتاه کردن موهایش کردم .. روی کارم کاملا متمرکز شده بودم . او به من گفته بود هر کاری که می خواهم انجام بدهم بنابراین خیال داشتم آنها را حسابی کوتاه کنم ..میخواستم صورتش را ببینم …می دانستم از موهایش استفاده می کند تا آن را پنهان کند
    بعد از مدتی شانه را کنار گذاشته و از انگشت هایم استفاده کردم و آنها را بین موهای پر , تیر و ابریشمی اش کشیدم . سپس از قیچی استفاده کردم  …فرو کردن انگشت هایم لابلای موهای مواج اش صمیمانه و احساساتی به نظر می رسید … همانطور که اطراف بدنش حرکت می کردم ضربان نبضم بالاتر می رفت .. ابتدا موهای پشت سرش را کوتاه کردم و سپس موهای جلو را …هر موقع که به آرامی انگشت هایم را روی شقیقه هایش میکشیدم , متوجه می شدم که آرچر کمی میلرزید …به  جلوتر خم شدم , همانطور که روی موهایش کار می کردم عطر شامپو و رایحه تمیز بدن او را به مشام می کشیدم … و این باعث می شد جریان خون در رگ هایم سرعت بگیرد … مقابل صورتش حرکت کردم , موهایش را از روی پیشانیش کنار زدم ..به پایین به صورتش نگاه کردم … چشم هایش به طور مختصر با چشم های من برخورد کردند , سپس آنها را محکم بست
     تقریباً به نظر می رسید در درد و رنج است
    صدای آرچر بخش سی و چهارم
    قلبم فشرده شد .  آیا بعد از مادرش کسی با مهربانی او را لمس نکرده بود ؟
    به کارم ادامه دادم . وقتی کمی جلوتر حرکت کردم تا موهای بالای گوشش را کوتاه کنم  ,نفس در گلویش گیر کرد . چشمهایم به سرعت به طرف صورتش برگشتند.. مردمک چشم هایش کمی گشادتر شده بود و لبهایش از دیگر باز شده بودند .  احساس کردم هجوم خون صورت و گردنم را قرمز کرده . چشمهای آرچر به پایین حرکت کردند , وقتی متوجه حالم شد چشمایش گشاد شدند .  به سرعت نگاهش را به طرف دیگری گرفت .  دوباره آن نقطه های قرمز روی گونه هایش پدیدار شدند …  دستهایش که روی ران های عضلانی اش قرار گرفته بودند مشت شدند . برای آنکه موهای بیشتری از بالای گوشش کوتاه کنم می بایست کمی جلوتر خم می شدم … شنیدم که دوباره نفس در گلویش گیر کرد و این بار سریع تر نفس می کشید…. دم و بازدم تنفس , تنها صدایی بود که سکوت آشپزخانه را می شکست
    به سرعت پشت سر او حرکت کردم .  موهایش را کمی بیشتر مصاف کردم و  سعی کردم تا تنفس خود را تحت کنترل درآورم.  نمی توانستم تمرکز کنم … امیدوار بودم که کارم را خوب انجام داده باشم  . آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که به سختی می‌توانستم نزدیک بودن به او را تحمل کنم . آنطور که لمس کردن او احساس شیرینی داشت و دانستن اینکه من تا این اندازه او را تحت تاثیر قرار داده ام… باعث می شد احساسات مانند آتشی در رگهایم به جوش آیند
    هرگز فکر نمی کردم یک کوتاه کردن مو با این اندازه مرا تحت تاثیر قرار بدهد .  اما کاملا واضح بود که آرچر هم احساساتی مشابه با من داشت .  وقتی دوباره چرخیدم تا مقابل او قرار بگیرم  ..می‌توانستم بگویم که خیلی کم بدنش داشت می لرزید
     زمزمه کردم
    _  بفرما تموم شد . واقعاً خوب به نظر میرسه آرچر
    مقابل او ایستادم  . وقتی کاملاً به او نگاه کردم ,  آب دهانم را قورت دادم . قیچی را روی کانتر پشت سرم قرار دادم . دوباره چرخیدم و به صورتش خیره شدم . نگاهم به سرعت روی لبهایش آمد… نگاه او هم به سرعت روی لبهای من نشست . .  خدایا … بدجور دلم می خواست که مرا ببوسد … به من خیره شده بود… آب دهانش را به سختی قورت داد …سیب گلویش تکان می خورد و جای زخم روی گلویش را بالا می کشید  …همانطور که به یکدیگر خیره شده بودیم , تردید از روی صورتش گذشت  . دست هایش را محکم تر روی پاهایش در هم گره کرد
    ناگهان چنان به سرعت سرپا ایستاد که صندلی روی زمین افتاد …شوکه شدم .. گفت
    ” می بایست همین حالا بری “
     پرسیدم
    _ برم ؟ چرا ؟ آرچر متاسفم من کار اشتباهی___؟
    سرش را تکان داد  . می توانستند نبض گلویش را ببینم
    ”  نه هیچی من…. کار دارم  . و تو می بایست بری “
     به سختی نفس می کشید . مانند این که ۵ مایل دویده بود . در تمام مدتی که آرچر را در حال انجام کارهای فیزیکی دیده بودم هرگز ندیده بودم که به خاطر سختی کار به نفس نفس بیفتد . با التماس به من  نگاه می کرد .  زمزمه کردم
    _  خیلی خوب
    صورتم قرمز شد
    _  باشه
    به طرف اتاق اصلی حرکت کردم تا قیچی ام را داخل کیفم قرار بدهم . به طرف آرچر چرخیدم
    _ مطمئنی  ؟ من نمیخواستم___
    ” بله خواهش می کنم بله “
     نمیدانستم چه فکری‌ کنم … آیا از اینکه او را تحت تاثیر قرار داده بودم خجالت زده شده بود ؟ یا به این دلیل که به وسیله من تحت تأثیر قرار گرفته بود عصبانی بود ؟  آیا من خیلی گستاخانه رفتار کرده بودم ؟  آیا او تنها می خواست با من دوست باشد اما من رفتار او را اشتباه برداشت کرده بودم ؟
     سردرگمی و دلشکستگی ذهنم را ابری کرده بود
    دوباره گفتم
    _  باشه
     به طرف در خانه اش حرکت کردم .. وقتی از کنار او گذشتم به نرمی دستم را گرفت.. کمی از جا پریدم
     گفت
    ” متاسفم  . من واقعاً به خاطر کوتاهی مو ها ازت متشکرم “
     دوباره به او خیره شدم  …متوجه شدم تا چه اندازه زیبا به نظر می رسد  …به تازگی اصلاح کرده بود و موهای کوتاه , به آن چشم های شفاف طلایی رنگ و آن گونه های برجسته به زیبایی می آمدند  . . سرم را تکان دادم و از در خانه اش بیرون رفتم
    فوبه روی ایوان بود بنابراین او را میان بازوهایم بالا گرفتم و با عجله از دروازه خانه آرچر بیرون دویدم
    صدای آرچر بخش سی و چهارم
    می 3, 2020

    صدای آرچر بخش سی و سوم

    در حمام را باز کردم و به سرعت از بین خانه عبور کردم.. و او را صدا زدم . داخل خانه نبود .. بیرون دویدم و دوباره نامش را صدا زدم .. بعد از چند دقیقه از طرف مسیر رودخانه از بین درخت ها بیرون آمد .  آنجا ایستاد و با حالتی پرسشی به من نگاه کرد  . گفت
    ”  فکر نمی کردم انقدر زود از خواب بیدار بشی “
    از سراشیبی به پایین دویدم و درست مقابل او ایستادم . لبخند پهنی روی صورتم بود . هیجانی که احساس می‌کردم , کاملاً از روی صورتم نمایان بود . خندیدم .. به صورت زیبایش نگاه کردم . هنوز هم به دیدن تمام آن عادت نداشتم .. یا حداقل بیشتر آن ..هنوز هم  به یک کوتاهی موی حسابی نیاز داشت
     گفتم
    ”  من امروز صبح فلش بک نداشتم  “
    دست هایم به سرعت حرکت می‌کردند
     اخم کرد..با گیجی به من نگاه میکرد
    سرم را تکان دادم و خندیدم
    ”  فکر می کنم نمیتونم باور کنم ….. منظورم اینه که  ,همیشه یکی از اونها رو داشتم . هر روز .. حالا برای شش ماه میشه که هر روز به طور مداوم اونها رو تجربه می کنم “
     چشمهایم با اشک پر شده بودند .  آرچر به نگاه کردن به من ادامه داد .. بالاخره از چشم هایش خواندم که متوجه شده  چه می گویم …برقی از دلسوزی و شفقت از روی صورتش عبور کرد
     گفتم
    _ می بایستی برم . باید فوبه رو بیرون بیارم و بهش غذا بدم
     به سرعت اشکهایم را پاک کردم . دوباره به صورت آرچر خیره شدم  . شادی , مانند آبی  زلال از درون بدنم را می شست . او هدیه ای باورنکردنی به من داده بود و من از شدت لذت سر گیجه گرفته بودم . میخواستم روزم را با او بگذرانم و اهمیت نمی دادم که من کسی هستم که همواره این را درخواست می کند . ناگهان گفتم
    _  میتونم بعداً برگردم ؟
     با چشم انتظاری به او نگاه کردم  . برای چند ثانیه چشم هایش روی صورتم به چرخش در آمدند ..و سپس سرش را تکان داد  . نیشخند زدم
    _ خیلی خوب
     یک قدم به جلو برداشتم … چشم هایش کمی گشاد شدند  ..اما حرکت نکرد . دست هایم را به دورش حلقه کرده و او را محکم نگه داشتم . او بازوهایش را به دور من حلقه نکرد اما اجازه داد او را در آغوش بگیرم
    بعد از دقیقه ای , یک قدم به عقب برداشته و دوباره به او لبخند زدم
    _  برمیگردم
    ” خیلی خوب “
     دوباره گفتم
    _ خیلی خوب
     نیشخندم پهن تر شد  . . لبخند کوچکی گوشه لب هایش را به طرف بالا متمایل کرد . اما تنها سرش را برایم تکان داد .  چرخیدم و دوباره از سراشیبی خانه‌اش بالا دویدم
    دوچرخه ام به مقابل حصار خانه اش تکیه داده شده بود .  آن را بیرون کشیده و به طرف خانه به راه افتادم . . این ‌جا و آن‌جا سرم را به طرف آسمان بلند کرده و در حالی که احساس  شادی , آزادی و زنده بودن  تمام وجودم را پر کرده بود ؛ از جاده گلی پایین می‌رفتم
    صدای آرچر بخش سی و سوم
    فصل پانزدهم
    بری
    وقتی به خانه رسیدم فوبه را بیرون خانه بردم تا کارش را انجام بدهد . احساس سبکتری داشتم . مانند اینکه زنجیرهایی که به مدت شش ماه مرا به غم و اندوه از دست دادن عزیزم بسته بودند بلاخره از دست و پایم باز شده بودند . همانطور که در زیر نور خورشید منتظر فوبه ایستاده بودم , احساس عمیقی از آرامش به طرفم آمد . من هرگز هرگز پدرم را فراموش نخواهم کرد . برای بقیه ی زندگی ام در هر کاری که انجام می دهم همراه من خواهد بود . رها کردن زنجیر اندوه و گناه به معنای رها کردن او نبود .  پدرم مرا دوست داشت و حتما دلش می خواست که من خوشحال باشم .. احساس آسودگی خاطری که در بدنم جاری شد تقریباً مرا به گریه وا داشت
      آن احساس را فرو دادم و فوبه را صدا زدم . دوباره به داخل خانه برگشتم . بعد از آنکه به او غذا دادم , روی صندلی نشسته و یک لیوان چای نوشیدم . تمام مدتی که آنجا نشسته بودم به پدرم فکر می کردم .  اوقات خاصی که با یکدیگر گذرانده بودیم را به خاطر می‌آوردم .. تصویر صورتش را به وضوح در ذهنم به خاطر می آوردم …روی چیزی که داشتم تمرکز کردم , چیزی که بعضی از مردم حتی یک دقیقه از آن را نداشتند .  من به مدت ۲۱ سال او را داشتم …و  من خوش شانس بودم , خداوند مرا مورد رحمت خود قرار داده بود که او را به من داده بود
    وقتی سرپا ایستادم و لیوان را داخل سینک قرار دادم , داشتم لبخند می زدم
     به حمام رفته و از آینه به خودم نگاه کردم . زخم هایم خیلی بهتر به نظر می رسیدند . مشخصا پمادی که آرچر روی آنها قرار داده بود کارساز بود . آرچر…. اهی کشیدم .  احساسات بی شمار گیج کننده ای در بدنم می چرخیدند .  هر موقع به او فکر میکردم احساسی از گرما درون قفسه سینه ام را پر می کرد . میخواستم داستان او را بدانم .. می خواستم همه چیز را راجع به او بدانم  . اما به طور غریزی می دانستم که نباید به او فشار بیاورم تا بفهمم آن روزی که عمویش به او شلیک کرده چه اتفاقی افتاده …رئیس پلیس …عمویش…. به او شلیک کرده بود …خدایا .. چطور می توانی در ذهن خود با چنین چیزی کنار بیایی ؟ … و مگر چه اتفاقی افتاده بود که چنین حادثه ای را رقم زده بود ؟
     نیم ساعت بعد دوش گرفته و لباس هایم را عوض کرده بودم . موهایم را به صورت دم اسبی پشت سرم جمع کرده بودم . صندل هایم را پوشیدم . به تلفن که روی دراور  قرار گرفته بود نگاه کردم.  ان را برداشتم  . دو پیغام داشتم .  آنها را گوش دادم . هر دو از طرف تراویس بودند . .
     تلفن را روی تخت خواب انداختم .  بعدا به او تماس خواهم گرفت … الان فقط در حال و هوای آن نبودم
     فوبه را برداشته و در آغوش گرفتم و به طرف خانه آرچر به راه افتادم .  وقتی می خواستم در را ببندم چیزی به خاطرم آمد … دوباره چرخیدم , و چند دقیقه بعد …. سوار بر دوچرخه داشتم از کلبه ام دور می شده و از جاده بریار پایین می رفتم

     

    صدای آرچر بخش سی و سوم

    می 1, 2020

    صدای آرچر بخش سی و یکم

    بعد از ثانیه ای پرسید
    ” گرسنه ای ؟ “
    “خیلی زیاد”
    ” انتخاب های زیادی ندارم .  اما میتونم یکم  سوپ درست کنم ؟ “
    ” عالیه . اجازه بده من این کارو بکنم . بهت قول یه غذای حسابی داده بودم و در عوض حمله عصبی بهم دست داد .. رفتار ناشایستی بود “
    لبم را گاز گرفتم اما بعد به نرمی خندیدم . با حالتی عذر خواهانه شانه ام را بالا انداختم . به من نگاه کرد و با دهان بسته خندید .  دیافراگمش زیر تیشرتش حرکت می کرد اما هیچ صدایی از دهانش بیرون نمی آمد .  این اولین باری بود که در حضور من حرکتی تا این اندازه نزدیک به خنده انجام می‌داد . مانند یک تشنه آن را نوشیدم . عاشق آن خطوط روی گونه اش بودم
     در آشپزخانه کوچک اما تمیز او به همراه یکدیگر شام درست کردیم . سوپ نودل مرغ و رولت . وقتی به داخل یخچالش نگاه کردم ع به طرف او چرخیدم
    ”  کره بادام زمینی .. ژله .. سس سیب ؟ ۶ سالته ؟ “
    نیشخند زدم .. اگر چه او لبخند نزد . تنها برای چند لحظه به من نگاه کرد .مانند اینکه سوال من را در نظر  می‌گرفت
    ” به طریقی بله بری ..و به طریق دیگه ای نه “
     لبخند از روی صورتم پاک شد
    ”  اوه خدایا آرچر متاسفم . واقعاً بی ملاحظه گی کردم… “
     اما دستم را گرفت و مرا متوقف کرد . برای چند ثانیه به همان حالت باقی ماندیم .. هر دو تنها به انگشت های مان که در یکدیگر فرو رفته بودند خیره شدیم .  بالاخره دستم را رها کرد و گفت
    ”  اگرچه این برای دوست من یک جایزه محسوب میشه . توی کابینت اونجا ؛ نی های دوقلو دارم . میتونیم توی شیر کاکائو هامون حباب درست کنیم “
     سرش را به طرفی کج کرد . به یک کابینت بالای شانه ی من اشاره کرد . به آرامی چرخیدم . وقتی دوباره به طرف او رو کردم دیدم که دارد نیشخند میزند  . سرم را به طرفی کج کردم
    ” داری خوشمزه بازی در میاری ؟ “
    تنها به نیشخند زدن ادامه داد ..خندیدم
    ”  کارت خوب بود “
    و به او چشمک زدم . آرچر جای ظروف را به من نشان داد و من مشغول گرم کردن سوپ شدم . باید بگویم که آرچر زیباترین کانتر سنگی را داشت . چیزی مانند این را در شوی تلویزیونی ” اچ جی ” دیده بودم  .اگرچه هیچ کدام به آنها به زیبایی چیزی که او ساخته بود حتی نزدیک هم نبودند . همانطور که سوپ داغ میشد دستم را روی آن ها کشیدم . به خاطر مهارت او شگفت زده شده بودم
    هر دو پشت میز آشپزخانه شام مان را خوردیم و سپس ظرف ها را تمیز کردیم . بیشتر در سکوتی آرامش بخش این کار را انجام دادیم . همان طور که اطراف آشپزخانه حرکت می کرد.. از حضور او کاملاً آگاه بودم . از بدن بلند قامت و ورزیده او که اطراف من حرکت می کرد . می توانستم  تک تک ماهیچه هایش را از زیر تیشرتش ببینم . همانطور که ظرفها را آبکشی می کرد ماهیچه های بازو هایش کشیده می شدند و در این بین من وانمود می کردم که دارم کانتر تمیز را دستمال میکشم
    وقتی کارش تمام شد به طرف من چرخید . همان طور که به یکدیگر خیره شده بودیم دست هایش را خشک کرد . چیزی در هوا بین ما جرقه میزند . به سختی آب دهانم را قورت دادم.. او را تماشا کردم که همین کار را تکرار کرد . برای ثانیه ی گذرایی نگاهم روی جای زخمش خیره ماند . دوباره به چشمانش نگاه کردم و گفتم
    ” من دیگه باید برم
    حوله را پایین گذاشت و سرش را تکان داد
    ” نمیتونم بزارم توی این تاریکی با دوچرخه به خونه برگردی “
     به پاهایش نگاه کرد و گفت
    ”  و نمیتونم این فاصله زیاد رو هم قدم بزنم . فردا صبح پاهام بهتر میشه و می تونم تو رو به خونه برسونم “
     سرم را تکان دادم
    _  ام…. خیلی خوب  . میتونم روی کاناپه تو بخوابم
     آرچر سرش را تکان داد
    ” نه  میتونی توی تخت خواب من بخوابی “
    چشمهایم گشاد شدند .. رنگ صورتش پرید .. چشم هایش را برای چند دقیقه بست
    ” منظورم این بود که من روی کاناپه میخوابم و تو میتونی تخت خواب منو برداری “
     گونه هایش قرمز شدند . می توانستم قسم بخورم صورت من هم کاملاً قرمز شده . زمزمه کردم
    ”  نمیتونم اینکارو بکنم
    پاسخ داد
    ” بله میتونی “
     از من عبور کرد و از آشپزخانه خارج شد . او را دنبال کردم . به اتاقی روبه‌روی حمام وارد شدم . به اطراف اتاق نگاه کردم که  خیلی کم دکور شده بود . تنها یک تختخواب , یک دراور و صندلی کوچکی در گوشه ی اتاق  . هیچ خبری از قاب عکس یا تزیینات شخصی نیود
    ”   ملحفه هارو دو روز پیش شستم .. تمیزن “
      دوباره آن رنگ قرمز به گونه‌هایش بازگشت . به طرف دیگری نگاه کرد . سرم را تکان دادم
    _ خیلی خوب متشکرم آرچر .  بخاطر همه چیز متشکرم
    سرش را برایم تکان داد … نگاه‌مان چند ثانیه به یکدیگر قفل شد …. وقتی  می خواست از اتاق خارج شود , شانه هایمان به یکدیگر برخورد کرد … و احساس کردم کمی از جا پرید . سپس از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست
    صدای آرچر بخش سی و یکم

     

    آوریل 24, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و چهارم

    روز بعد زودتر از خواب بیدار شدم .. و دوباره با فلش بک هایی از گذشته . مشخص شد که یک شب قرار گذاشتن با یک پسر جوان بانمک هم درمان آن نبود . خودم را به آشپزخانه , برای یک فنجان چای داغ کشاندم . وقتی به خاطر آوردم که امروز , روز آموزش آشپزی من با آرچر است .. شادی عمیقی در شکمم نشست و جایگزین احساس ترس فلش بک های صبح شد . می بایست به این فکر کنم که باید چه چیزی را برای آموزش به او انتخاب کنم . با فکر آشپزی , دوباره اضطرابی در سینه ام نشست . آیا این ایده ی خوبی بود  ؟ فکر میکنم مانند چیزی که شب پیش گفتم می بایست در مورد آشپزی هم قدم‌های کوچکی رو به جلو بردارم .. نمی خواهم خودم را در چیزی پیچیده غوطه ور کنم .  خیال داشتم به آرچر آموزش بدهم چطوری یک غذای ساده را درست کند  . ایده ی خوبی بود , احساس خوبی راجع به آن داشتم .. و همچنین چشم به راه وقت گذراندن با او بودم 

    مقابل سینک ایستادم . چای کیسه ای را در فنجانم قرار دادم و به آرامی مایع داغ را سر کشیدم . فلش بک های صبح تاثیر بدی روی من گذاشتند اما یک بار دیگر حالم خوب خواهد شد .. تا فردا .. وقتی که دوباره اتفاق بیفتد . به کانتر تکیه دادم  . مصمم بودم اجازه ندهم رکود و افسردگی آن فکر مرا از پا در بیاورد 

    خوشبختانه امروز غذاخوری شلوغ بود و روز به سرعت به پایان رسید . به خانه برگشتم ؛ دوش گرفتم , لباس‌هایم را عوض کردم و پشت میز آشپزخانه نشستم تا لیستی از مواد غذایی مورد نیاز را تهیه کنم . وقتی کارم تمام شد..  کیف و کلید هایم را برداشتم .. صندل هایم را  پوشیدم و  ۱۰ دقیقه بعد ماشین را در پارکینگ فروشگاه مواد غذایی مرکز شهر پارک کردم

     همانطور که به طرف در می رفتم .. آخرین باری که اینجا بودم را به خاطر آوردم … که چگونه آرچر این جا ایستاده بود . .  چرخید و به من شب بخیر گفت ..  لبخند زدم  … دو کلمه از یک مرد ساکت … این مانند بلیط لاتاری برای من بود و مرا عمیقاً خشنود کرده بود

     این بار به اندازه کافی پول به همراه داشتم . بعد از آن که خریدم را انجام دادم دوباره به کلبه ام برگشتم . مردها از استیک و سیب‌زمینی خوششان می‌آمد .  آرچر به تنهایی زندگی می کرد , بنابراین فکر کردم به او نشان بدهم چطور یک استیک بی عیب و نقص .. و همچنین یک پیش غذای لذیذ با سیب زمینی , لوبیا سبز و پنیر پارمسان بو داده درست کند . همچنین در نظر داشتم یک دسر میوه ای هم به منو اضافه کنم . … بوته های توت های سیاه کنار ساحل  را به خاطر آوردم .  کار دیگری نداشتم بنابراین فکر کردم کمی توت سیاه چیدن برای دسر ایده خوبی باشد 

    وسایل مورد نیازم را برداشتم و حدود ساعت چهار و نیم به ساحل رفتم .. تا حدود یک و نیم ساعت  به خودم زمان بدهم تا مقدار توت‌سیاهی که نیاز دارم را بچینم  .  تا جایی که می‌توانم می‌بایست از هوای تابستانی برای چیدن میوه استفاده کرده و لذت ببرم  … همچنین این کاری آسان و رضایت بخشی بود که نتیجه ی فوق‌العاده‌ای خواهد داشت .. از آن خوشم می‌آمد

     تمام وسایل را روی دوچرخه آماده کردم , دیگر جایی برای فوبه باقی نماند بنابراین می بایست امروز در خانه بماند . . فردا او را به یک پیاده روی طولانی به ساحل خواهم برد تا جبران کرده باشم

     به هوای گرم و کمی مرطوب بیرون قدم گذاشتم . لبخند زدم . احساس خوشحالی در رگهایم جریان یافت . چرا از اینکه خیال دارم به مرد غریبه و ساکتم نشان بدهم که چطور برای خودش آشپزی کند , بیشتر هیجان زده بودم تا قراری که دیشب با جذاب ترین پسر شهر داشتم ؟ . . واو..  متوقف شدم و تنها برای دقیقه‌ای کنار دوچرخه ایستادم  .. پسر غریبه ی ساکتم ؟ . . نه به این آسونی بری .  فقط سوار دوچرخه شو و برو به دوستت نشون بده که چطور یه غذای خوشمزه برای خودش درست کنه 

    به آرامی داخل بوته ها قدم گذاشتم . سعی میکردم از تیغه های تیز آن ها که  بیرون زده بودند اجتناب کنم . وقتی از مرز اولیه گذشتم , فضای بزرگ و خلوتی وجود داشت که می توانستم به راحتی در آن حرکت کرده و به توت ها برسم . وقتی به بوته ها رسیدم یک توت نرم آبدار و بزرگ از بوته جدا کرده و آن را داخل دهانم انداختم . همانطور که طعم شیرین و آبدار روی زبان و دهانم می پیچید … چشمهایم را بستم و به نرمی ناله کردم  . خدایا  … مزه خوبی داشت .  قرار بود یک دسر واقعاً خوشمزه با این ها درست کنم 

    به دقت آنها را چیده و داخل سبد کوچکی که به همراه خودم آورده بودم قرار دادم . بعد از مدتی , همان طور که مشغول چیدن بودم زیر لب با خود آهنگی زمزمه می کردم .  اینجا هوا خنک تر بود . شاخه ها و بوته ها گرمای خورشید بعد از ظهر را گرفته بودند .  تنها باریکه های نور کوچکی  گاه به گاه از لابلای شاخه های درختان عبور می کر . . د بیشتر داخل جنگل قدم گذاشتم . .  به طرف یک بوته بسیار بزرگ و تنها , که توت های بزرگ و آبدار حسابی روی شاخه هایش داشت حرکت کردم  . . دستم را برای آن دراز کردم . .  لب هایم به لبخندی باز شدند  .  . و ناگهان , مچ پایم با خشونت از زیر مپیچ خورد …  از پشت با خشونت گرفته شدم …  بازوها همه جا بودند . .. سرم به زمین برخورد کرد . ..تمام بدنم مانند منجلیق به بالا به هوا پرتاب شد…. جیغ کشیدم… و جیغ کشیدم ……و جیغ کشیدم …..اما او مرا رها نمی کرد… او مرا پیدا کرده بود …به دنبالم آمده بود… و این بار خیال داشت مرا بکشد . .  با تمام وجود تقلا می کردم . خودم را این طرف و آن طرف می کوبیدم و جیغ می کشیدم … اما دست هایش به دور من تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شدند . . 

     دوباره داشت اتفاق می افتاد  . . اوه خدایا اوه خدایا اوه خدایا . .  دوباره داشت اتفاق می افتاد

     

    صدای آرچر بخش بیستم و چهارم

     

    آوریل 22, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و دوم

     به اطراف حیات نگاه کردم .. به خانه ی جمع و جور اما به خوبی نگهداری شده .. میخواستم از او بپرسم چطور پول این را دارد که این جا زندگی کند , اما فکر نمی‌کنم سوال مودبانه ای باشد . احتمالاً با پول بیمه ای که عمویش برایش به ارث گذاشته بود زندگی می کند .. یا شاید پدر و مادرش 

    خدایا .. او خیلی ها را از دست داده بود .  بالاخره گفتم 

    ” خوب آرچر.  اون  درس آشپزی که قبلا راجع بهش صحبت کردم…. این شنبه وقت داری ؟ توی خونه تو ؟ ساعت ۵ ؟”

     یک ابرویم را بالا بردم . به آرامی لبخند زد

    ”  نمیدونم . اول  می بایست قرار های اجتماعی ام رو چک کنم “

    خرناسه ای کشیدم 

    ”  داری بامزه بازی در میاری ؟ “

    یک ابرویش را بالا برد . گفتم

    ”  بهتر شد “

     لبخند بزرگتری زد 

    ” متشکرم داشتم روش کار میکردم “

     خندیدم  .. چشم هایش می درخشید  .. و سپس نگاهش به طرف لب هایم کشیده شد , دوباره آن پروانه ها در شکمم شروع به جست و خیز کردند . هر دو به طرف دیگری نگاه کردیم  . بعد از گذشت مدت زمان دیگری . .  وسایل و سگ کوچکم را گرفتم . با آرچر خداحافظی کردم و شروع به حرکت کردن به طرف دروازه ی خروجی خانه اش کردم  . وقتی به آنجا رسیدم متوقف شدم . به خانه ی پشت سرم نگاهی انداختم 

     ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد که آرچر هال یک زبان کامل را به خودش آموزش داده بود اما حتی یک نفر را هم نداشت که به وسیله ی آن با او صحبت کند

     تا زمانی که من از راه رسیدم

      

     * * * *

     روز بعد وقتی یک سینی سیب زمینی سرخ شده , سالاد سیب زمینی و چیز برگر به طرف میز شماره ۳ می بردم ؛ زنگ بالای در به صدا در آمد . به بالا نگاه کردم و تراویس را دیدم که در حالیکه یونیفرم پلیس به تن داشت وارد غذاخوری شد . لبخندی بزرگی تحویل من داد و به کانتر اشاره کرد  . لبخند زدم و به آرامی سرم را تکان دادم . خیلی آرام گفتم 

    _ الان میام 

     غذاهایی که در دست داشتم را تحویل دادم . دوباره لیوان های آن ها را پر کردم و سپس به پشت کانتر , جایی که حالا تراویس نشسته بود حرکت کردم .  لبخند زدم

    _  هی حالت چطوره ؟

     فنجان قهوه را بالا گرفتم و با حالتی پرسشی ابرویم را بالا دادم

    _  لطفاً 

    شروع به ریختن کردم  . گفت

    _  سعی کردم باهات تماس بگیرم . داری از من دوری می کنی ؟

    _  اوه لعنت .. زمانم تموم شده 

    دستم را روی پیشانی ام قرار دادم  

    _ متاسفم من یکی از اون تلفن‌های شارژی خریدم و به ندرت ازش استفاده کردم 

    ابروهایش را بالا برد 

    _ هیچ خانواده ای اونجا توی شهرتون نداری که بخواد باهات در تماس باشه ؟

     سرم را تکان دادم 

    _ یه چند تا دوست  . پدرم ۶ ماه پیش از دنیا رفت و…. نه واقعاً کسی نیست

    _  یا مسیح متاسفم بری

     نگرانی صورتش را پر کرد . دستم را تکان دادم . اجازه نمی‌دادم سرکار احساساتی  شوم

    _ مسئله ای نیست . حالم خوبه 

     گاهی حالم خوبه .. این روزها بیشتر  

    برای چند ثانیه مرا بررسی کرد 

    _ خوب دلیل اینکه می خواستم باهات تماس  بگیرم این بود که بپرسم آیا دوست داری اون شامی که راجع بهش صحبت کردیم رو با هم داشته باشیم ؟

    به کانتر تکیه دادم و به او لبخند زدم

    _  پس وقتی که تلفنم رو جواب ندادم رد من رو گرفتی و پیدام کردی ؟

     نیشخند زد 

    _ خوب من کاملاً  این روش رو یه عمل جاسوسی سطح بالا ردگیری , صدا نمی زنم 

    خندیدم  .. اما کلمات او آرچر را به خاطرم آورد .. و بنا به دلایل عجیبی , چیزی مانند احساس گناه وجودم را پر کرد . این دیگر راجع به چه بود ؟  نمی‌دانستم  . .  دوستی ما داشت شکوفا می شد اما او هنوز هم از خیلی جهات خودش را دور نگه می داشت  . فکر می کنم می توانم رفتار او را درک کنم و این که تمام شهر لعنتی او را نادیده می‌گیرند مرا دیوانه میکند  . . آنهم وقتی در حقیقت او تا این اندازه باهوش و یک جنتلمن کامل که هرگز هیچ کار اشتباهی در حق کسی نکرده  است .  این عادلانه نیست

     تراویس گفت

    _  الو ؟ از زمین به بری

     من را از خیال پردازی ام بیرون کشید .  به بیرون پنجره خیره شده بودم ..  کمی سرم را تکان دادم

    _  متاسفم تراویس . فقط چند لحظه توی افکارم گم شدم  . گاهی اوقات ذهن من واقعاً میتونه یه سیاهچاله باشه

     به نرمی خندیدم  . احساس خجالت می کردم 

    _ به هر حال  .. امم .. حتما  , برای شام باهات میام بیرون

     ابروهایش را بالا برد 

    _ خوب سعی کن راجع به این قضیه زیاد هیجان زده به نظر نرسی 

    خندیدم . . . . سرم را تکان دادم 

    _ نه متاسفم فقط…. فقط شام درسته ؟ 

    _ منظورم اینه که  شاید پیش غذا…. شاید یکم هم دسر…. 

    دوباره خندیدم 

    _ خیلی خوب باشه .  جمعه شب خوبه ؟

    دستم را برای زوجی که روی بخش مخصوص من نشسته بودند بالا بردم .  لبخند زدند 

    _  دیگه باید برگردم سرکار اما جمعه میبینمت ؟

     آدرسم را روی یک تکه دستمال نوشتم و آن را به دستش دادم .. لبخند زدم

    _  آره . چطوره ساعت هفت دنبالت بیام ؟

    _  عالیه

     دوباره لبخند زدم

    _  اون موقع میبینمت 

    همانطور که به طرف میز مشتری حرکت می‌کردم تا سفارش آنها را بگیرم . .  می توانستم او را ببینم که روی صندلی اش به عقب تکیه داد تا از پشت مرا دید بزند

     

    آوریل 21, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و یکم

     

    روز بعد کمی ساندویچ برداشتم , دوش گرفتم .. لباس‌هایم را عوض کردم … فوبه را در سبد روی دوچرخه قرار دادم و دوباره به طرف خانه آرچر راندم . علیرغم این حقیقت که من کسی بودم که سر و کله ام درِ خانه ی او پیدا می‌شد و شروع کننده ی اوقات مان با یکدیگر بوم , اما احساس می کردم او هم دارد تلاش خود را می کند . .  تنها با اجازه دادن به من تا او را ملاقات کنم 

    گفتم

    ”  خوب آرچر , اگه عموی تو زبان اشاره بلد نبود چطوری باهاش صحبت می کردی  ؟ “

    روی چمن های خانه ی او نشسته بودیم .  کیتی و توله هایش کنار ما روی زیرانداز نشسته بودند . بدن های چاق کوچک توله‌سگ‌ها این طرف و آن طرف , در اطراف ما وول می خوردند.  از آنجایی که هنوز چشم هایشان را باز نکرده بودند هر از گاهی راهشان را گم می کردند تا زمانی که مادرشان با بوییدن آنها , دوباره راه را به آنها نشان می داد  . فوبه هم همین نزدیکی دراز کشیده بود . تا حدودی راجع به توله ها کنجکاو بود ؛ اما توجه زیادی به آنها نمی کرد

     آرچر از جایی که دراز کشیده بود به بالا به من نگاه کرد .  دستش را زیر سرش گذاشته بود .  به آرامی نشست تا بتواند از دست هایش استفاده کند 

    ” من زیاد صحبت نمی‌کردم “

    شانه اش را بالا انداخت

    ”  اگه چیز مهمی بود روی کاغذ می نوشتم . در غیر این صورت فقط گوش میدادم  “

    برای دقیقه ای در سکوت او را در نظر گرفتم .  امیدوار بودم می توانستم صورت او را بهتر ببینم  . اما زیر آن همه موهای ژولیده پنهان شده بود .  بالاخره به آرامی پرسیدم 

    ” چطور زبان اشاره رو یاد گرفتی ؟ “

    ”  خودم به خودم آموزش دادم  “

    سرم را به طرفی کج کردم . . یک ساندویچ برداشتم و شروع به گاز گرفتن کردم .  آرچر در کمتر از ۳۰ ثانیه ساندویچ های خود را قورت داده بود . بیشترشان را خودش خورده بود اما قسمتی از آنها را با کیتی شریک شده بود 

    ” چطور ؟ از روی یک کتاب ؟ “

     سرش را تکان داد

    ”  آره  “

    ” تو کامپیوتر داری ؟ “

    به من نگاه کرد و کمی اخم کرد 

    ”  نه “

    ”  برق داری ؟ “

     با سرگرمی به من نگاه کرد  

    ” بله . برق دارم بری . . همه ندارن ؟  “

    تصمیم گرفتم به او نگویم که در نظر همه ی مردم شهر , او شخصی است که  با هیچ تسلیحات راحتی آشنایی ندارد . . بعد از دقیقه ای سرم را کج کردم 

    ” تلویزیون داری ؟ “

     سرش را تکان داد

    ”  نه . کتاب دارم  “

    سرم را تکان دادم . مرد روبه رویم را در نظر گرفتم

    ”  و تمام این پروژه هایی که انجام  میدی .. کار با سنگ ..  باغبانی  .. همه ی اینا رو همینطور خودت یاد گرفتی ؟ “

    ” بله ” 

    شانه هایش را بالا انداخت

    ”  همه میتونن هر کاری که  بخوان رو انجام بدن .  فقط باید به اندازه کافی زمان داشته باشن .. که من این زمان رو داشتم “

     سرم را تکان دادم . قطعه ای از گوشت ساندویچم را بیرون کشیدم ..  آن را جویدم و سپس پرسیدم 

    ” چطور تمام این سنگها برای راه ورودی و ایوان رو به دست آوردی ؟ “

    ”  بعضی از اونها رو از اطراف دریاچه جمع کردم  , بعضی دیگه از اونها رو از شهر خریدم “

    ” و چطور اونها رو به اینجا آوردی ؟ “

    ”  اونها رو حمل کردم  “

    طوری به من نگاه می کرد مانند این که برای پرسیدن این سوال دیوانه بودم 

    پرسیدم

    ” پس تو رانندگی نمی کنی ؟ ..  هر جایی که بخوای بری پیاده میری ؟ “

    ”  بله “

     شانه هایش را بالا انداخت ..  گفت

    ”  خیلی خوب .  دیگه بیست سوالی پرسیدن کافیه . تو چی ؟  تو توی پلیون چه کار می کنی ؟ “

     قبل از آنکه پاسخ بدهم برای چند ثانیه او را بررسی کردم .  چشم های قهوه ای طلایی اش ثابت روی من بود .  برای چیزی که می خواستم بگویم منتظر بود 

    ” من یه جورایی توی یه سفر جاده ای _- “

     ناگهان متوقف شدم . سپس گفتم

    ”  نه  .. میدونی چیه  ؟ من فرار کردم  .   پدرم….  اون فوت کرد…. و یه سری اتفاقات دیگه افتاد که در مواجهه با اون ها زمان سختی رو می گذرونم  . . و ترسیدم .. و فرار کردم  “

    آهی کشیدم  این حقیقت داشت

    ”   مطمئن نیستم چرا اینو به تو گفتم اما  حقیقتش اینه “

     کمی بیشتر از آنچه که با آن راحت بودم , موشکافانه مرا بررسی کرد .  احساس میکردم وجودم افشا شده .  بنابراین به جای دیگری نگاه کردم . وقتی دست هایش را در دایره دید خود دیدم ؛  دوباره به او نگاه کردم

     پرسید

    ”  کار میکنه ؟  “

    زمزمه کردم 

    _ چی کار می کنه ؟

     گفت 

    ” فرار کردن…. کمک میکنه ؟  “

    به او خیره شدم .. بالاخره پاسخ دادم 

    ” نه چندان “

     سرش را تکان داد . چند لحظه ای متفکرانه به من خیره شد ..   سپس به جای دیگری نگاه کرد . خوشحال بودم که سعی نکرد چیز دلگرم‌کننده ای بگوی . .  گاهی اوقات یک سکوت پر از درک متقابل  , بهتر از یک مشت کلمات بی مفهوم بود

    1 از 4 1 2 3 4