کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
دسامبر 3, 2018

رمان عاشقانه جدید خارجی غضب قسمت هشتم  :

 

 

 

 غضب  سعی کرد روی زمان حال متمرکز شود . دشمنش روبرویش قرار داشت و این فرصت را به دست آورده بود که حداقل از یک نفر از کسانی که به او آسیب رسانده بودند انتقام بگیرد. قلبش به طور نامنظم می تپید  .تصویر آخرین باری از الی که بعد از خیانت کردن به او از او فرار کرده بود ذهنش را پر کرد .خاطره چنان با شدت و قوی به ذهنش هجوم آورد که به خاطر هجوم احساسات یک قدم به عقب برداشت .آنقدر برای تنبیه کردن غضب و دور شدن از او عجله داشت که در را ندیده و به دیوار کوبیده شده بود . 

حیوان درونش زوزه کشید. از او می خواست الی را بگیرد. دیگر زنجیرها به دست و پایش نبود و دارو  بدنش را فلج نکرده بود .بدنش منقبض شد. تک تک ماهیچه هایش منقبض شده بودند و او را دید که یک قدم به عقب برداشت. غضب نفس تندی کشید .ترس الی آنقدر قوی بود که تقریبا می‌توانست آن را  بچشد . باعث میشد غرایزش  فریاد بکشند تا از او محافظت کند اگرچه از اینکه می توانست چنین تاثیری روی او داشته باشد عصبانی میشد. همانطور که با احساسات متناقض در جدال بود غرش کرد

 او دشمنش بود با این حال غضب به طور ناامیدانه ای دلش می خواست او را لمس کند . درست در لحظه ای که الی چرخید و شروع به دویدن کرد غضب به طرف جلو پرید و زنی را که بیشتر از هرچیز دیگری در این دنیا میخواست تعقیب کرد .کاری از دستش بر نمی آمد تا جلوی حیوان درونش را بگیرد

 یکبار دیگر کاملاً کنترلش را از دست داده بود

 الی همانطور که مشاهده کرد احساسات شدیدی چهره غضب را پوشاند احساس کرد خون از چهره اش پاک شده. وقتی  نگاه وحشیانه را در چشم هایش دید تمام نیت خوبی که او را سر جایش نگه داشته بود از ذهنش پاک شد .با ترس چرخید و با تمام قوا شروع به دویدن کرد .غضب فاصله بین شان را کم کرد. 

وحشت باعث میشد سریع تر بدود. ام پی تری پلیر روی زمین افتاد و یک ثانیه بعد غضب از پشت او را گرفت .الی دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد اما قبل از آن که صدایی از دهانش بیرون بیاید روی  چمن افتاد .وزن سنگین غضب تمام اکسیژن را از ریه های او بیرون کرد.هدفون را از گوش های الی بیرون کشید و به طرفی پرتاب کرد. برای  چند ثانیه وزن سنگین اش از رویش برداشته شد .از این فرصت استفاده کرد و نفس عمیقی کشید .سپس غضب او را به پشت چرخاند و دوباره با وزنش او را روی زمین میخکوب کرد 

 الی سعی کرد او را هل دهد اما حتی یک اینچ هم تکان نخورد. کف دست های الی به طور بیهوده ای  س*ینه مانند فولاد او را به عقب فشار می‌دادند. وقتی عصبانیت تاریک و دیوانه کننده اش را دید از ترس ناله کرد. در نور تاریک نیش هایش چند سانتیمتر با صورت او فاصله داشتند . وقتی بازوهایش را گرفت دستهایش مهربان بودند اما به سرعت دست های الی را بالای سرش برد و با یک دست هر دو مچ دست او را محکم گرفت. محکم دندانهایش را به هم فشار می داد و در گلویش  غرش می کرد

 الی نفس نفس زنان گفت

_ لطفاً بهم آسیب نرسون 

 کمی وزنش را از روی او برداشت تا بتواند نفس بکشد. چشمهای غضب چشمهای او را به دنبال چیزی جستجو می کردند .الی با خود در تعجب بود که می‌خواهد چه چیزی در نگاهش ببیند. هر چه که دید باعث شد به آرامی ناسزا بگوید .ناگهان دستهایش را رها کرد و سرپا ایستاد. الی همانجا روی چمن ها دراز کشیده بود و با شوک  از اینکه او را رها کرده بود به غضب خیره شد .ضربان قلبش بالاتر رفته بود. با لحن خشنی دستور داد 

_بلند شو

 الی می بایست تقلا کند تا بلند شود .دلش می خواست دوباره فرار کند اما قدرتش را نداشت

_ بهت گفتم متاسفم دیگه چی ازم میخوای ؟

به او نزدیکتر شد تا به چشم های باریک شده اش نگاه کند 

_هر چی باعث میشه بتونم جبران کنم فقط بگو.. اون کارو انجام میدم …هر کاری می کنم تا بتونی منو ببخشی ..فقط اسم ببر

 همانطور که یک قدم به او نزدیک تر می شد او را نگاه می کرد اما با حالتی دفاعی در سکوت ماند .

 ناگهان دستش جلو آمد و انگشت هایش به آرامی دور گلوی او پیچیده شد .الی ابتدا گیج بود اما سپس وقتی فهمید در حالی که چنگ او باعث درد نمی‌شود اما چیز عجیبی در حال رخ دادن برای او بود ترس سراسر وجودش را فرا گرفت . با هر دو دست  دیوانه وار مچ دست او را به چنگ گرفت . غضب از دست آزادش استفاده کرد تا انگشت های او را از بدنش جدا کند. زانوهای الی شل شدند اما غضب اجازه نداد به زمین بیفتد در عوض همانطور که گلوی او را به چنگ رفته بود او را سر پا نگه داشت. سعی کرد جیغ بکشد اما چیزی بیرون نیامد . به  چشم هایش خیره شد. در حالی که در سکوت به او التماس می‌کرد تا دست نگه دارد.

 چیزی در نگاه غضب تغییر کرد و به سرعت دستش دیگرش را دور کمر او قرار داد .محکم او را مقابل بدن بلند و عضلانی اش در آغوش گرفت و سرش را پایین آورد تا بیخ گوشش زمزمه کند 

_ باهاش نجنگ

 نجنگم ؟  ذهنش  از روی وحشت بر سر او فریاد می کشید .میبایست احتمالاً چهره اش کبود شده باشد . دیدش تار شد و به نظر می‌رسید صدای غضب از دور دست ها به گوش می رسد. الی در چنگ او تکان خورد . اما غضب هرگز نگاهش را از نگاه وحشت زده او نگرفت. تاریکی داشت او را در بر می گرفت اما با آن جنگید .می خواست زنده بماند.او

 قسم خورد منو میکشه و داره این کارو میکنه ..واقعا باور نمیکردم این کارو بکنه

 وقتی بدن الی مقابله بدن غضب با بی حسی فرو افتاد .غضب گلوی او را رها کرد و محکم تر او را مقابل بدنش کشید  .حالا که جلوی رسیدن خون به مغزش را مسدود کرده بود در اغوش او ریلکس و بیهوش افتاده بود و به ارامی نفس می کشید . سریعترین و بی خطر ترین متد را انتخاب کرده بود تا او را رام کند. اگر کار دیگری می کرد بیشتر در برابرش تقلا کرد. اینگونه به او آسیبی نرسیده بود بلکه در آرامش در مقابل بدن او خوابیده بود .

 نفس عمیقی کشید. بینی اش را مقابل گلوی او گذاشت و ناله ای کرد . آنقدر بوی خوبی میداد که دلش میخواست او را نوازش کند  و در مقابل خود نگه دارد .صدای پارس سگی در دور دست ها به گوشش رسید و سرش را بالا آورد .نگاهش اطراف پارک را از نظر گذراند . غرایزش مانند زنگ خطری  هوشیار شدند .به زودی نگهبان‌ها شروع به  گشت زنی خواهند کرد. از نزدیک انسانهایی که فکر می کردند آنها را  تحت کنترل دارند را  تحت نظر گرفته بود. آنها هیچ ایده ای نداشتند که غضب و جاستیک در نظر دارند مردمان خودشان را آموزش دهند تا جای نگهبان ها را بگیرد. انسان ها فکر می کردند آنها به زمان بیشتری نیاز دارند تا کاملا  مستقل شوند اما کاملا در اشتباه بودند

 از بالا به الی خیره شد .صورت اش مقابل سینه او چسبیده شده بود. سپس به آرامی او را میان بازو های خود گرفت.  به تاریکی وارد شد تا پنهان شود .بردن او به خانه خودش آن هم بدون آنکه کسی متوجه شود چالش برانگیز بود اما او در پنهان شدن مهارت داشت . او را تعلیم داده بودند تا به یک ادمکش تبدیل شود 

 تاسیسات مرسیل آنها را تعلیم داده بود تا با یکدیگر بجنگند اما هیچ کنترلی روی آنها نداشتند .گونه های جدید اجازه نمی دادند تا آنها را مجبور کنند به مردم خودشان آسیب برسانند مهم نبود به آن ها چه دستوری داده شده . اگرچه اگر فرصت اش را بدست می آوردند به نگهبان‌های سلولهای خود حمله می‌کردند. نگهبان ها شیطانی و ستمگر بودند .غضب خود .. چندین نگهبان را از پای درآورده بود 

مرسیل  دی ان ای حیوانات را  با دی ان ای انسانها پیوند زده بود تا به آنها توانایی های تازه بدهد .می توانستند  با سرعت بیشتری از انسان های معمولی  بدوند و همچنین قدرت بدنی  خارق العاده ای داشتند و گاهی اوقات غرایز کنترل بدنشان را به دست می‌گرفت . اما او به خود یاد داده بود تا بیشتر اوقات کنترل خودش را به دست گیرد و اجازه ندهد عصبانیت بر او چیره شود.

 با اخم به الی در آغوشش نگاه کرد .به تمام مکالماتی که بین دکتر ها هنگام آزمایشات روی او رد و بدل میشد گوش داده بود .هر چیزی که گوش داده بود به او تفاوت بین انسانها و گونه‌های جدید را آموخته بود . انسانها توانایی ها و احساساتی که گونه های جدید دارا بودند را نداشتند. آنها نمی توانستند در تاریکی ببینند یا احساسات را استشمام کنند . همچنین قدرت شنوایی بی نظیر آنها را نداشتند. آنها به طور تصادفی گونه‌های جدید را برتر از انسان ها  خلق کرده بودند اما طوری با آنها رفتار می کردند گویی از آنها پست تر هستند

 غضب بدن بیهوش الی را میانه بازوهای خود جابجا کرد و در تاریکی به آرامی او را حمل می‌کرد. هیچ ایده ای نداشت وقتی او را به خانه خود ببرد باید چه کار کند. اما به نظر می رسید حیوان درون او از این که الی را پیش خود دارد راضی و خوشنود است.

 مرد درون اش انتقام می خواست. الی پیشنهاد داده بود تا برایش جبران کند و  احتمالات زیادی از ذهنش عبور کرده بود. واقعاً به او صدمه نمی رساند.  از عهده چنین کاری بر نمی آمد .اما احتمالاً می بایست به خاطر کاری که کرده بود تا غضب به خاطر گناه او رنج بکشد یکی دو درس به او بدهد. قسمتی از او امیدوار بود با گذراندن اوقاتی تنهایی با الی عقده روحی که نسبت به او پیدا کرده بود را درمان کند

……………………………..

 زمانی که الی بیدار شد ابتدا گیج بود  . سپس خاطرات به او هجوم آوردند. گلویش کمی درد میکرد. دستش را به طرف جلو آورد اما چیزی مانع آن شد تا دستهایش  حرکت کنند. چشم هایش به روی سقفی سفید در نور کم باز شدند .اتاقی ناآشنا.. سرش را بلند کرد تا به اطراف نگاهی بیندازد .اتاق خواب بزرگ با مبلمان تیره تزئین شده بود و آتشی در شومینه در حال سوختن بود که تنها منبع نور اتاق محسوب می شد .

چند بار دست هایش را کشید سپس متوجه شد که بالای سرش بسته شده است .به وسیله‌ی پارچه ای نرم که به بالای تخت خواب گره زده شده بود .بعد از صدای باز شدن شیر آب دری در اتاق خواب باز شد و غضب از حمام بیرون آمد .به بالاتنه بره*نه و شلوار ورزشی مشکی که به پا کرده بود نگاه انداخت. با دیدن وضعیت نیمه بر*هنه او ترس الی بیشتر شد 

محتاطانه فیزیک عضلانی بدن او را بررسی کرد . لامپ حمام را خاموش کرد و باعث شد اتاق تاریک تر شود

_ بیدار شدی 

 لحن صدایش نرمتر شده بود. به طور فریبنده ای آرام به نظر می رسید .به طرف تخت خواب حرکت کرد

_ خوبه

 با ملحفه ای ضخیم و نرم روی الی را پوشانده بود. بدنش را زیر ملحفه تکان داد و متوجه شد لباس به تن ندارد .نگاه خیره اش را به طرف غضب برگرداندند

 کنار تخت خواب ایستاده بود

_ لباس هات رو در آوردم 

مکث کرد 

_همشون رو 

_ چرا ؟

به خاطر گلوی خشکش صدایش گرفته بیرون آمد. ترسش بیشتر شد. چرا الی را به خانه خودش آورده بود؟ و در حالی که او را برهنه کرده به تخت خواب بسته بود؟

 احساس بدی داشت و نمی خواست پاسخ او را بشنود .مطمئن بود او را بیشتر وحشت زده میکند .

_خودت میدونی چرا 

به طرف میزی که کنار تخت خواب بود رفت

_ تشنه هستی ؟

الی سرش را تکان داد . غضب  کنار تخت خواب نشست. لیوان آبی که برای او روی میز قرار داده بود را به دست گرفت .سپس چرخید تا به او نگاه کند .یک دستش را به  آرامی زیر گردن او آورد تا سرش را بلند کند. سپس لیوان آب را به لبهای او نزدیک کرد. الی تا جایی که می توانست بدون آن که خفه شود آب را قورت داد  .غضب خود را عقب کشید و لیوان را دوباره روی میز قرار داد. به نرمی به او اطلاع داد 

_مدتی طولانی راجع به کاری که می خوام باهات بکنم فکر کردم. قبلا میخواستم بسرعت تو رو بکشم اما اون قبل از این بود که بدونم یک جاسوس بودی. نمیدونستم توی اون مکان جهنمی بودی تا مردم من رو نجات بدی  

مکث کرد و حالت نشستن اش را تغییر داد تا به الی خیره شود

_ حالا تصمیم گرفتم میتونی زنده بمونی 

ضربان قلبش پایین تر آمد و کمی از ترسش کاسته شد

_ چرا من اینجام ؟ چرا منو از پارک آوردی ؟

چشم های غضب باریک شدند 

_گفتی هر کاری می کنی تا جبران کنی. تصمیم گرفتم به یکم تنبیه نیاز داری

 دوباره مکث کرد

_ همچنین نمی دونم که آیا باید حرفایی که زدی رو باور کنم یا نه . تو یک جاسوسی. به دروغ گفتن عادت داری . عادت داری به مردم چیزهایی بگی که دلشون میخواد بشنون تا از موقعیت های خطرناک اجتناب کنی . تو به غرور من صدمه زدی ..به اعتمادم خیانت کردی و باید  بهای اون را بپردازی. میدونی به خاطر کشتن تکنسین مجبورم کردند  چطور حساب پس بدم ؟ 

 با دهان باز به او خیره ماند 

_چی ؟ 

 با شنیدن کلمات او ذهنش تلو تلو خورد. درد قلبش را فشرد 

_اونا  عصبانی بودن که من اون مرد رو کشتم .به خاطر کاری که تو انجام دادی منو مجازات کردن

 فصل ۴

 الی می توانست حقیقت را در چهره  سخت او مشاهده کند .امیدوار بود آنها به خاطر مرگ جاکوب غضب را مجازات نکنند. تکنسین او را آزار داده بود .خیال داشت به او تجاوز کند و می خواست او را بکشد. اشک چشم هایش را پر کرد

_ نمیدونستم 

از پرسیدنش متنفر بود اما می بایست بداند

_ باهات چه کار کردن؟

 غرش خفیفی از بین لب هایش گذشت 

_میخوای جزئیات رو بدونی تا به خاطر عذاب و رنجی  که باعث شدی بچشم لذت ببری ؟

_نه

  از اینکه به او چنین تهمتی میزد وحشت زده شد

_ فکر نمیکردم کاری کنن تا واقعاً بهت صدمه برسونن . قسم میخورم غضب .اونها فکر میکردن تو ارزشمندتر از اون هستی که بکشنت.  پول زیادی خرج کرده بودند و صادقانه فکر نمیکردم کسی به مرگ جاکوب بعد از کاری که اون ح******* سعی داشت باهات بکنه اهمیتی بده 

_اهمیت می دادن

 کمی به سمت جلو خم شد و به طرف پایین به او خیره شد

_ برای انتقام به خاطر مرگ اون منو شکنجه دادن .درد وحشتناکی به من تحمیل کردند .می بایست اینو بدونی .تو یک جاسوس ماهر هستی. میبایست این چیزها رو بدونی و خیلی راحت از مجازات مرگ اون قصر رفتی

_ فقط میخواستم تو رو نجات بدم .مافوقم بهم قول داده بود اگه بتونم شواهد کافی رو به دست اونها برسونم تنها طی چند روز میتونن شما رو نجات بدن.اون روز تمام اینها رو به خطر انداختم تا به داخل اتاق بیام و مانع از جاکوب بشم که تورو بکشه . به همه توی تاسیسات مرسی لدروغ گفتم اما  سعی نمی کنم به تو دروغ بگم  . و من واقعا یک جاسوس نیستم . من یه پرستار بودم غضب 

مکث کرد 

_قبلا توی یکی از شرکت های حقوقی اونها  توی بخش آسپرین کار می کردم . تا وقتی یک نفر با من تماس گرفت و بهم گفت که باید به صورت مخفی کار کنم .شایعاتی درباره اینکه تاسیسات روی گونه های زنده آزمایشاتی غیرقانونی انجام میده شنیده بود .با شنیدن این حرف بسیار عصبانی شدم

_چرا ؟

 لحن صدایش خشن تر شد

 _اینکه یک نفر خودش داوطلب میشه تا داروی جدیدی روش آزمایش بشه یک چیزه … چون فکر می کنم کسایی که مریضن چیزی برای از دست دادن ندارن و میخوان ریسک این رو به جون بخرن تا درمان بشن …و اینکه آزمایشات غیر قانونی رو بر خلاف خواسته ی کسی به زور به او تحمیل کنی یه چیز کاملاً متفاوت دیگه ایه . شایعات می‌گفتند اونها آدم ها رو زندانی کردند ..من برای اونها کار می‌کردم و این به این معنا بود که به طور تصادفی جزئی از اون پروسه محسوب می شدم. فقط می‌خواستم این کار اشتباه رو جبران کنم 

_چرا باید اهمیت بدی چه  بلایی سر من یا مردمم میاد ؟  چرا می بایست زندگیت رو به خطر بیندازی تا منو نجات بدی ؟

 الی به دقت کلماتش را انتخاب کرد  

_از اتاق مشاهده ای که به طور تصادفی چند روز بعد از اینکه شروع به کار کردن در اونجا کردم تورو دیدم .تمام درها شبیه هم بود. فکر میکردم اتاق انباره. او آینه توی اتاق تو دو طرفه بود. بعضی موقع ها  پنهانی توی  اون اتاق می خزیدم تا تو رو چک کنم .

به او نگفت که هر روز او را مشاهده می‌کرد و تقریباً اینکه مطمئن شود او حالش خوب است برای الی به یک  وسواس ذهنی تبدیل شده بود

_من به شهامت تو احترام می گذاشتم  . تو بهشون اجازه نمی دادی تا روح تو رو بشکنن . کاری که اونها کردن یک جنایت بود. اون روز وقتی جاکوب به اتاق تو اومد من تصادفاً توی اتاق بودم. شنیدم که می گفت خیال داره تورو بکشه .نمی تونستم بدون این که کاری بکنم عقب  بایستم .

به نظر می‌رسد غضب به توضیحات او فکر میکند 

_تو هرگز قبلا بقی  بلاهایی که به سر من آوردن رو متوقف نکردی . وقتی زن ها رو به سلول من می آوردند و اونها رو کتک می‌زدند و مجبورشون می‌کردند تا با من رابطه داشته باشند رو هم دیدی ؟ از نگاه کردن به اون لذت می بردی ؟

 وحشت باعث شد الی ساکت بماند . هیچ نمی دانست  دکترها آن مدل کارها را انجام می دهند .شاید به دلیل که اینکه تازه استخدام شده بود عمدا او را در تاریکی نگه داشته بودند . جاکوب تنها کسی نبوده که از لحاظ جنسی غضب را آزار داده بود .این باعث شد از درون احساس مریضی بکند 

_ اونها تو رو مجبور کردن با زن ها رابطه داشته باشی ؟ من اینو نمی دونستم .وقتی به اونجا اومدم ندیدم هیچ زنی وارد سلولت بشه. آیا بقیه پرستارها و تکنسین ها بودن ؟ هرگز چیزی در این باره نشنیده بودم غضب. قسم میخورم

_ اونها زنهای گونه های جدید بودند .سال‌ها بود که سعی می‌کردند ما رو مجبور کنند تا تولید مثل کنیم .نیاز داشتند تعداد ما رو بیشتر کنند. اما نمی تونستند به طور موفقیت آمیز روشی که برای اولین بار با اونها ما رو به وجود آورده بودن رو تکرار کنن . به اندازه ی کافی از پرستار ها و تکنیسین ها شنیده بودم که میدونستم دکتری که برای اولین بار به اونها کمک کرده بود تا  dna ما رو با دی ان ای حیوانات پیوند بزنند ..وقتی که ما جوان تر بودیم.. اونها رو ترک کرده بود و تمام فایل های اطلاعاتی رو خراب کرده بود . اونها به تعداد بیشتری از ما نیاز داشتند .ما پیرتر می شدیم و می ترسیدند که از بین بریم. 

عصبانیت باعث شد تا صدایش تغییر کند و به غرش تبدیل شود 

_یک نوزاد یا یک توله سگ ؟ این چیزی بود که یکی از دکتر ها در موردش جک  می گفت . با تصور اینکه ببینه زنهای ما به چه چیزی باردار هستند میخندید . هیچ وقت سعی کردی یکی از اونها رو وقتی مجبور می شد با کسی رابطه داشته باشه نجات بدی؟

 غضب دلایل زیادی برای نفرت داشت. عصبانیتش مستقیماً به طرف او بود و حالا بیشتر قابل درک بود  

_راجع به هیچکدوم از اینها چیزی نمیدونستم .من هرگز حتی یکی از زن های شما رو ندیده بودم . من یکی از ضعیفترین تکنسین‌ها بودم و دسترسی زیادی به بخش های تاسیسات نداشتم . وقتی بعدا شنیدم زنها هم جزو نجات داده شده ها بودن کاملاً برام شوکه کننده بود . من فقط مردها رو دیده بودم غضب

_نپرسیدی… بعضی موقع ها تکنسین ها به زنها تجاوز می کردن. اینکه برای نجات دادن من مداخله کردی اما کاری برای نجات اونها انجام ندادی منو عصبانی میکنه  

_من سوالهای زیادی می پرسیدم اما به می گفتند به من مربوط نیست.  به من دستور داده شده بود زیاد سوال نپرسم تا مرسیل بهم شک نکنه. مافوقم بهم گفته بود اگه حتی به اینکه دارم جاسوسی می کنم شک داشته باشند همونجا توی اون زیرزمین من رو خواهند کشت 

 الی به سختی پلک می زد تا مانع از ریزش اشک هایش شود .می دانست به اسم  تحقیقات علمی کارهای وحشتناکی انجام گرفته شده بود اما شنیدن بلاهایی که بر سر غضب و مردم او آمده بود باعث می شد مبهوت شود.  طوری با آنها رفتار شده بود گویی آنها تنها حیوانات کم ارزشی بودند و تنها وسیله دست دانشمند ها بودند نه چیزی بیشتر . گرفتن نمونه خون  به زور و دارو تزریق کردن و زندانی کردن آنها به اندازه کافی وحشتناک بود اما این که می شنید آنها را مجبور به رابطه جنسی کرده و به زور  آنها را مجبور به تولید مثل می کردند او را مریض می کرد

 _معتقد بودم تو هرگز به من صدمه ای نمی رسونی ..اینو میدونستی ؟ هر موقع به سلولم وارد می شدی و بهت غرش نمی کردم  باعث سرگرم شدنت میشد  ؟نمی خواستم تورو بترسونم .تو با اون لبخند هات مهربون بودی و با ملایمت به من سوزن میزدی .وقتی اون تکنسین رو کشتی  اولش فکر کردم این کارو کردی تا  جلوی زجر و شکنجه شدن من رو بگیری 

چهره اش منقبض شد و صدایش عمیق‌تر. هر کلمه را به دقت ادا می کرد

_ با این حال منو اونجا رها کردی تا به خاطر کاری که تو کردی به وسیله نگهبان‌ها شکنجه بشم .اونها منو شلاق زدن و به نوبت منو شکنجه می‌دادند . بعضی از اونها دوست های اون تکنسین بودند .اجازه نداشتند منو بکشن اما تا حد مرگ منو شکنجه دادن 

اشک از گونه های الی جاری شد

_ من خیلی متاسفم ..من… 

می دانست هرچه بگوید نمی‌تواند احساس تنفر او را پاک کند اما می بایست سعی اش را بکند  

_خیلی متاسفم نمیدونستم این کارو میکنن. فقط فکر میکردم جاکوب بخاطر این که دماغش رو شکونده بودی از تو متنفر بود . میدونستم اون قدر براشون ارزش داری که تو رو نمی کشن . همچنین نمیدونستم سعی می کنن شما رو وادار به تولید مثل کنند. فکر می کردم تا زمانی که مدارک رو به بیرون درز بدم و کمک بهت برسه در امنیت خواهی بود . اگه میدونستم بخاطر کاری که من کردم شکنجه میشی هرگز به اونها نمی گفتم کار تو بوده 

لب هایش باز شدند و نیش هایش را به او نشان داد  

_ممنونم ….این چیزیه که انتظار داری بشنوی ؟ از اینکه به من تجاوز کنه و منو بکشه جلوگیری کردی باید به خاطر ساعت هایی که فقط منو شکنجه می‌دادند قدردان تو باشم؟

_ نه

شاید..گیجی  باعث شد سکوت کند

_ تو زنده هستی و اون بهت تجاوز نکرد. این برات هیچی نیست ؟ وقتی داشت این اتفاق می‌افتاد همین طور بی تفاوت یه گوشه نایستادم  .با وارد شدن به اون سلول و سعی کردن برای نجات تو جون خودم رو به خطر انداختم .فقط به خاطر دفاع از خود می بایست کاری میکردم باور کنن کار تو بوده .هیچ منظور بدی برای تو نداشتم .می بایست حتما این کارو میکردم غضب. لطفاً سعی کن بفهمی .اون مدارکی که بیرون آوردم کلیدی شد تا مردم تو آزاد بشن. اگه به اون نگهبان ها می گفتم من جاکوب رو کشتم هرگز اجازه نمی دادند اونجا رو ترک کنم . من میمردم و تو الان هنوز هم  به همراه بقیه مردمت توی سلول هاتون زندانی بودید .این به هیچ عنوان برات مهم نیست؟

 غضب نفس عمیقی کشید .وقتی شروع به صحبت کرد به نظر می رسید کمی آرام تر شده 

_احساس تاسف بلایی که به سر من اومد رو تغییر نمیده مگه نه ؟ کاری که باهام کردی یا احساس خیانتی که بهم دست داده بود رو تغییر نمیده . من بهت اعتماد داشتم با این حال به خاطر اعمال تو شکنجه شدم . خیال ندارم تو رو بکشم اما قصد دارم مطمئن بشم احساس بی دفاعی و حقارت رو درک کنی

 

 

قسمت بعد

 

دسامبر 2, 2018

رمان عاشقانه خارجی غضب قسمت هفتم :

 

 

 

 غضب در چند روز گذشته مشغول تماشا کردن خوابگاه زنان بود و از بین پنجره های شیشه ای طبقه اول چندین بار الی را دیده بود .او با زنهای  گونه ی او کار می کرد و از اینکه می‌دید زنهای گونه اش با او سرد برخورد می‌کنند احساس غرور کرده بود. تا زمانی که غم را در چهره الی دیده بود .مشاهده کردن  غم او  قلب غضب را شکسته بود .نمی بایست اهمیت بدهد اما می‌داد .وقتی او را دیده بود که ساختمان محافظت شده را به تنهایی ترک کرد حیرت زده شد. از  مکان امن دور شده بود . آیا متوجه خطری که در کمینش بود نبود ؟ که غضب او را زیر نظر دارد ؟ آیا  غرایز زنده ماندن به او تلنگر نمی زدند که غضب نزدیک است ؟ مشخصات نه .زیرا  به آرامی شروع به دویدن کرده بود و به منطقه  منزوی وارد شده بود که عملا به غضب التماس می‌کرد تا به او نزدیکتر شود. سپس ایستاد مانند اینکه منتظر اوست  .

غضب عطر او را که باد به طرف اش آورده بود به درون کشیده و سپس  ناله ای کرد  .حتی بیشتر از  نفس بعدی اش دلش می خواست به او نزدیک تر شود  و این واقعاً او را عصبانی می کرد. الی دشمن او بود. برای به دست آوردن کنترل با  هیولای درونش جنگید . قسمتی از او که هنوز هم انسان بود می‌دانست الی ممنوعه است .او یک مخبر بود  که به مردم او کمک کرده بود. این دلیلی بود که در تاسیسات کار میکرد .اما قسمت حیوانی تر او دلش می خواست به او نزدیک شود و او را لمس کند .آن حقیقت باعث شد از جا بپرد

 از دنبال کردن غرایزش  طفره رفت. بعد از آن که به او اعتماد کرده بود تا کاری نکند که به او صدمه برساند… الی به او خیانت کرده بود. صرف نظر از دلایلش برای کار کردن در تاسیسات مرسیل  .این بهانه خوبی برای بلایی که بر سر غضب آورده بود نبود .یا برای عصبانیتی که غضب با آن زندگی می کرد .میدانست اعمال او چه هزینه ای برای غضب در بر خواهد داشت؟

او به مردهای گونه اش نشان می داد که چگونه حیوان درون شان را کنترل کنند و خود می‌بایست همین کار را انجام دهد  می بایست برای دیگران یک نمونه باشد و خود را تحت کنترل نگه دارد. او وظیفه داشت به گونه های جدید نشان دهد که بیرون از تأسیسات مرسیل زندگی جریان داشته و آنها تنها حیواناتی نبودند که به وسیله مرسیل خلق شده باشند. کسانی که همواره در تمام عمرشان توهین و بی احترامی در ذهن آنها فرو شده بود .اگرچه الی یک نمونه زنده از آن بود که غضب یک نقطه ضعف و سستی دارد… او..

 الی در تاریکی به اطرافش نگاه کرد گویی او را احساس می‌کند. حیوان درونش فریاد سر داد تا به نزد او شود. تا او را لمس کند .برای به دست آوردن کنترل با خود جنگید اما سپس بر خلاف آنچه که دلش می خواست به طرف او قدم برداشت

 یکبار دیگر وقتی پای او به میان می‌آمد کنترل خود را از دست داده بود. نمی‌توانست در مقابل وسوسه قوی نگاه کردن به چشمهایش ..شنیدن صدایش و بوییدن عطرش  مقاومت کند

 با شنیدن صدای شیرینش قسمت انسانی او پر از خشم و عصبانیت می شد. در حالی که حیوان درونش از سر لذت شادی می کرد.  یکبار دیگر وقتی احساس ترس را از او بویید سعی کرد با خود بجنگد .دلش می خواست از او  محافظت کند . اما همچنین می بایست او را بترساند تا کاری کند تا جایی که ممکن است از او فاصله بگیرد

 یک بار دیگر حرکاتی توجهی الی را به خود جلب کرد .وقتی غضب از پشت درختی ۲۰ پا آن طرف بیرون آمد نفسش را پر صدا حبس کرد

  تمام وجودش با دیدن منظره قد بلند و جذاب مردانه ای که روبرویش بود و احساس خطری که از او ساطع می شد واکنش نشان داد .آب دهانش را قورت داد و وقتی شوک از بین رفت تمام بدنش را احساس ترس پر کرده و ضربان قلبش بالاتر رفت

ان صدای ترسناک مربوط به غضب بوده . لباس سیاهی که پوشیده بود شانه های پهن ..بازوهای خارق العاده و ماهیچه ای و کمر باریکش را به خوبی در بر گرفته بود . وقتی نگاه تیره اش روی او ثابت شد احساس خطر از او تشعشع  میشد .نگاهش به آرامی پایین تر آمد و غرش نرمی از گلویش بیرون آمد. فکش منقبض شد . یک قدم به جلو برداشت .حرکاتش مانند راه رفتن یک حیوان درنده بود نه قدم برداشتن یک مرد 

 به آرامی به طرف او می آمد .نگاه الی به آرامی پایین آمد و سر تا پای او را از نظر گذراند قدرت و مردانگی از او  ساطع می شد و الی آب دهانش را قورت داد .ضربان قلبش بالاتر رفت. نفس کشیدنش سرعت گرفت و کاملاً از وجود مردانه او با خبر شد

 هرگز تاکنون کسی مانند او چنین تاثیری بر الی نداشته. یک قدم دیگر جلو آمد. قدمهای نرم و بی صدایی که بر می داشت تقریبا  هیپنوتیزم کننده بود . الی متوجه شد سر تا پا لباس مشکی پوشیده تا در تاریکی پنهان شود. مانند اینکه با تاریکی یکی است. اما به طرف روشنایی قدم گذاشته تا تنها به او وجود خودش را نشان دهد

 حالا غضب در سکوت او را بررسی می‌کرد نگاهش روی چهره الی ثابت مانده بود. همانطور که الی به او خیره شده بود می توانست قسم بخورد نگاه گرسنه ای روی چهره جذابش دیده است .زبان غضب بیرون آمد تا لب پایینش را خیس کند . زبان صورتی رنگ اش وسوسه کننده به نظر می رسید و چشمهایش باریک شدند .مانند این که می توانست ذهن الی را بخواند

  الی دلش می خواست او را ببوسد .دلش می‌خواست بداند چه احساسی دارد که بدون عصبانیت او را لمس کند. البته که چنین اتفاقی نمی‌افتاد .غضب از او متنفر بود

 زمزمه کرد 

_اوه لعنت 

 سپس با صدای بلند تری گفت

_ سلام ..اه ..غضب.  شب خوبی برای پیاده‌ رویه مگه نه ؟ 

 چیزی نگفت اما یک قدم دیگر جلوتر آمد و متوقف شد. احساس ترس الی بیشتر شد .آنها تنها بودند و غضب قسم خورده بود که او را بکشد. همانطور که یک قدم دیگر به طرفش برمی‌داشت صدای غرشی از گلویش بیرون آمد. احساس میل به اینکه همین حالا شروع به دویدن کند در او بیشتر می‌شد اما سعی کرد خودش را ثابت نگه دارد زیرا مقاله ای خوانده بود که در آن درباره سرعت و توانایی های خارق العاده گونه‌های جدید چیزهای نوشته شده بود.

 سعی کرد با صحبت کردن حواس او را پرت کند و آرزو می کرد در ذهن قصد صدمه زدن به او را نداشته باشد  .غضب جلوتر آمد با صدایی خشن ..سرد و ترسناک گفت

_ میدونی بهمون آموزش دادند چه کار کنیم تا ما رو جلوی سرمایه‌گذاران شون به نمایش درآورند؟

  الی می بایست گلویش را صاف کند اما گلویش از ترس بسته شده بود

_ نه واقعا..وقتی به تاسیسات مرسیل حمله شد بیشتر فایل ها از بین رفته بودند . و وقتی اونجا کار می کردم اجازه دسترسی به چنین فایلهایی رو نداشتم

_ شکار

  یک بار دیگر به او غرش کرد 

_در این زمینه من بهترین بودم .من یکی از بهترین نمونه‌های اولیه بودم .به ما نشون دادن چطوری یه سری کارها انجام بدیم تا بتونن دارو هاشون رو بهتر بفروشن . ما نمونه های زنده ای بودیم از اینکه انسان میتونه به چه چیزی تبدیل بشه… اگه فقط از داروهای احمقانه اونها مصرف کنند

 الی متوجه شد در آن لحظه آینده‌اش  سوال برانگیز است. غضب از او متنفر بود و طوری صحبت می کرد که می دانست هر  لحظه ممکن است به موجودی کشنده تبدیل شود  .نمی  توانست کلمات درست را پیدا کند. نمی دانست چگونه موقعیت را خنثی کند. غضب یک قدم دیگر به طرف او برداشت. لعن*ت ..دو تا لع*نت .. با احساس وحشت با خود فکر کرد.. تنها چند قدم دیگر می تواند به او برسد.  الی ناگهان گفت 

_ من اون روز هیچ انتخاب دیگه ای نداشتم . من جاکوب رو کشتم تا از تو محافظت کنم. اما اگه میفهمیدن من این کارو انجام دادم به من اجازه نمی دادند اونجا رو ترک کنم .فقط میخواستم نجاتت بدم .حتی نمی خواستم اون رو بکشم .

_ به کسی گفتی اون با من چه کار کرد ؟ یا چطور اجازه دادی به خاطر کاری که تو کردی من زجر بکشم ؟

_نه 

 سرش را تکان داد.به  او دستور  داده شده بود تا در چیزی دخالت نکند و کشتن یک تکنسین.. تا اینکه بتواند یکی از گونه‌های جدید را نجات دهد.. مطمئناً برخلاف آن دستور بود. کلمات غضب در ذهنش نقش بستند. زجر کشیدن ؟ 

_ از کاری که کردی خیلی شرمنده بودی ؟

الی مردد ماند  

_نمیدونی من چقدر .من… 

 غرش کرد و به میان حرفش پرید. 

_ به نگهبان ها گفتی من اونو کشتم . خون اون رو روی دستای من پخش کردی سعی نکن اینو انکار کنی

  اشکهای داغ افسوس و پشیمانی هر لحظه  تهدید به  جاری شدن می‌کردند. اما به طور مداوم پلک زد تا آنها را پس بزند 

_من … 

 آب دهانش را قورت داد  

_هیچ چاره ای نداشتم .فکر نمیکردم تورو بکشند و گرنه امکان نداشت بهشون بگم تو جاکوب رو کشتی.  تو می بایست حرفمو با…..

_ حرفتو باور کنم ؟ 

 نگاه تیره اش  باریک شد و صدای خطرناکی از ته گلویش بیرون آمد 

_تو با دیدن زجر کشیدن من ت*حریک می شدی.  با د.نستن اینکه چه ظلم و ستمی قراره بر من اعمال کنی 

 از کجا میدونست تح*ریک شدم ؟  جرات نداشت از او بپرسد اما خیال نداشت دروغ هم بگوید. از آنجایی که حداقل حقیقت را به او بدهکار بود. نمی دانست چگونه به او توضیح می‌دهد که تا این اندازه به شدت نسبت به او واکنش نشان می دهد زیرا خودش هم نمی توانست آن را در کند. واکنش بدنش نسبت به او به عنوان یک مرد تحت آن شرایط کار اشتباهی بود  

_به این دلیل نبود که داشتی زجر می کشی یا خیال داشتم با اون سوزن بهت بزنم . می بایست صحنه رو طوری بازسازی میکردم که زمانی داشت سعی میکرد بهت آمپول بزنه تو اونو کشتی .واقعا متاسفم  

_ شگفت زده شدم که حتی سعی نمی کنی دروغ بگی 

 الی چانه اش را بلند کرد تا نگاه عصبانی او را ملاقات کند 

_حق با توئه بدنم به اینکه تا اون اندازه بهت نزدیک بودم واکنش نشان داد. هیچ بهانه ای ندارم .تمام کاری که میتونم بکنم اینه که ازت معذرت خواهی کنم. میدونم غیر اخلاقی بود و در این باره احساس گناه می کنم . تو………

 مردد مانده بود چگونه به او بگوید که در نظر الی تا این اندازه جذاب است

_ تو بره*نه بودی و حتی با وجود اون شرایط وحشتناک هم نمیتونستم متوجه نشم . متاسفم

فک غضب منقبض شد  

_تو داشتی برای تاسیسات مرسیل کار می‌کردی. با پیدا کردن مدارک مجرمانه تونستی خودت رو بیرون بکشی ؟ از کاری که تکنسین با من کرد لذت بردی ؟

 به طرف او غرش کرد و نیش های تیزش را به او نشان داد . نزدیکتر آمد 

_ از اینکه به من صدمه رسوند و خیال داشت بهم تجاوز کنه تحریک شدی؟  آیا اعتماد بقیه مردهای گونه جدید رو هم به دست آورده بودی تا هر موقع وارد سلول شون شدی بهت غرش نکنن؟ اونها رو هم اغفال کردی تا فکر کنند بی ازاری؟ اجازه دادی اون ها هم به خاطر کاری که تو انجام دادی سرزنش بشن؟ 

 پره های بینی اش گشاد شده بود و صدای وحشتناک عمیقی را از ته گلویش بیرون داد 

_ دیگه به کی خیانت کردی؟

  الی با این اتهامات شرورانه به عقب سکندری خورد مانند اینکه به طور فیزیکی به او آسیب رسانده باشد 

_نه.. تو تنها کسی بودی که مجبور بودم اون کارو باهاش انجام بدم. داشتم سعی میکردم برای قاضی مدارک کافی جمع آوری کنم تا حکم مصادره تاسیسات رو بده. ..چطور جرات می کنی.. من فقط نمونه می گرفتم. گزارش می‌نوشتم .هر روز قبل از اینکه اجازه بدن به تاسیسات وارد بشیم ما رو به صورت کامل مورد بازرسی قرار می‌دادند .نمی تونستم با خودم دوربین به داخل بیارم تا اثبات کنم شما فقط یک شایعه نیستید.  یا چه بلایی داره سرتون میاد .حتی نمیتونی تصور کنی وارد شدن هر روز به این تاسیسات چقدر برای من ترسناک بود .همیشه با خودم در تعجب بودم اگه متوجه بشن دارم برای پلیس جاسوسی می کنم آیا هرگز نور روز رو دوباره به چشم خواهم دید ؟ اونها ممکن بود منو بکشند. از کارکنان اونجا همیشه شایعاتی در مورد اینکه اگه مرسیل تنها شک کنه داری بهشون خیانت می کنی چه بلایی سر بقیه میارن برام تعریف میکردن. میگفتند ناپدید میشم و هرگز کسی حتی نمیتونه جنازم رو پیدا کنه .

_ اگه هر روز بازرسیت می کردن چطور تونستی مدارک رو بیرون بیاری ؟

 گونه هایش قرمز شد 

_واقعا میخوای بدونی ؟

غرش کرد 

_بله

_  قورتش دادم .

 برای چند  لحظه چهره اش خالی شد سپس اخم کرد 

_ متوجه نمیشم 

_می بایست با چند تا از پزشک ها دوست بشم و این زمان می برد. من به چیزهایی که اونها دسترسی داشتند دسترسی نداشتم. به دقت اعتماد اونها رو به دست آوردم .با پزشکی که به من شباهت داشت دوست شدم .در  زمان ناهار کتم رو با اون عوض کردم . کارتش رو دزدیدم و موهام رو مثل اون مدل دادم .وقتی وارد دفتر شدم سرم رو پایین انداختم تا دوربین های امنیتی به خوبی صورتم رو نبینند . چند بار که کد روی در رو وارد می‌کرد اونو دیده بودم و بنابراین اونو به خاطر سپرده بودم.  فلش مموری کوچکی که مافوقم بهم داده بود رو توی دست داشتم .اونو قورت دادم. خیلی چیزها ممکن بود اشتباه پیش بره 

 غضب در حالی که اخم کرده بود به او خیره شد

_ مطمئن بودم اون ها مچ منو مگیرن و  هر لحظه امکان داره نیروهای امنیتی به داخل اتاق بیان تا منو بکشند . نمیدونی چقدر وقتی از اتاق بیرون اومدم و آرزو می کردم بدون دردسر کت  پزشک رو سر جاش بزارم ترسیده بودم . همون روز بود. میدونی 

چند لحظه مکث کرد

_ آخرین چیزی که میخواستم این بود توجه کسی رو به خودم جلب کنم .میدونستم چقدر مهمه که مدارک رو به بیرون منتقل کنم اما بدون توجه به ریسک زندگی خودم و از بین رفتن مدارک هنوز هم سعی کردم تو رو نجات بدم. میدونی چقدر بالا آوردن چیزی به اندازه دو بند انگشت دردناکه ؟ حتی در نظر داشتم اگه بالا آوردن نتیجه نداد اجازه بدم من رو جراحی کنن تا اونو از معده ام بیرون بیارن .میترسیدن اگه به موقع اونو از شکمم خارج نکنم اسید معده ام به اطلاعات آسیب برسونه  

همانطور که ثانیه ها سپری میشد غضب به اخم کردن ادامه داد  

_تو من رو هم فریب دادی . این کاریه که تو انجام دادی

 لب هایش به خط محکمی فشرده شده بودند 

_تو به مردم دروغ میگی و بعد بهشون خیانت می کنی . تو از اون هیولاهایی که مردم من رو به وجود آوردن و بعد اونها رو به اسارت گرفتن بهتر نیستی

  با شنیدن حرف هایش درد تمام س*ینه اش را فراگرفت.  سپس به سرعت پس از آن عصبانیتی شدید جایگزینش شد . الی به خاطر او یک نفر را کشته بود و زندگی اش را به خطر انداخته بود تا مردم او را نجات دهد .لع*نت به او 

_ نمی خواستم به هیچ طریقی بهت آسیب برسونم 

 مکث کرد 

_اما یه چیزی بهت میگم .من جون لع*نتی تو رو نجات دادم غضب.  تو هنوز زنده هستی به خاطر کاری که من انجام دادم .اگه من اون روز به سلول تو نمیومدم . جلوی اون عوضی رو نمی گرفتم تو الان مرده بودی  .تو می مردی در حالی که به زمین زنجیر شده بودی و یک عوضی ح*روم زاده ازت سو استفاده کرده بود. اون هم تنها چند روز قبل از اینکه میتونستی برای همیشه آزاد بشی . اگه این در نظر تو غیر قابل بخششه پس به درک. زنده نگه داشتن تو اولویت اولم بود 

_ تو گفتی از من متنفری. بهم گفتی من یه ح******* بی ارزشم و دلت میخواد اینو بدونم .هرگز چیزی که گفتی رو فراموش نمیکنم

 الی با دهان باز به او خیره شد 

_نه  

_من اونجا بی دفاع روی زمین دراز کشیده بودم .از من دور شدی تا خون تکنسین رو روی دست هام پخش کنی. بعد اون کلمات نفرت انگیز رو از بین دندونهات به طرف من  انداختی  

ناگهان متوجه شد و می‌دانست رنگ از چهره اش پریده است .

_من با تو صحبت می کردم .داشتم این حرفها رو به جاکوب میگفتم .من از اون متنفر بودم و به خاطر کاری که با تو کرده بود یک عوضی ح******** بود

_  اون مرد مرده بود. به من دروغ نگو .تو اون کلمات نفرت انگیز رو به من گفتی

_ نه .. 

به طور مداوم سرش را تکان میداد. نگاهش به نگاه خیره او قفل شده بود .

_  قسم میخورم داشتم با او صحبت می‌کردم .امیدوار بودم اگه میتونه توی جهنم صدام رو بشنوه… مطمئنم اون جاییه که به خاطر همه گناه هایی که انجام داده رفته… بدونه چه احساسی درباره اش دارم 

 غضب اخم کرد . به دقت چهره الی را مطالعه می کرد .  همان طور که ثانیه ها سپری می شدند ساکت ماند.

_  این حقیقت داره 

_میخوای بهترین قسمتش رو زمانی که وارد سلولم شدی بدونی ؟

 صدایش عمیق و مانند یخ سرد شده بود. تمام بدنش به طور مشخصی منقبض شد .الی سرش را تکان داد و ترسش بازگشت. عصبانیت از چشمهای غضب منتشر می‌شد . تیره تر از زمانی که به خاطر می‌آورد به نظر می رسیدند

_ هنوز هم میتونم احساس کنم که منو لمس کردی. اولش منو دلداری دادی .منو نجات دادی و مطمئن بودم بهم هیچ صدمه ای نمی رسونی. در واقع از این که دستت روی بدنم بود خوشحال بودم .من چشمهام رو میبندم و خاطره تو اونجا هک شده

 یک قدم دیگر جلو آمد

_به خاطر میارم بعد از کاری که کردی شروع به دویدن کردی. منو در حالی که گیج بودم و تمام بدنم درد میکرد رها کردی. سوزنی که به بدنم فرو کردی کمتر از دردی که قلبم رو سوراخ می‌کرد در می گرفت

_ خیلی متاسفم .حتی یک روز هم نگذشته که اون خاطره روح منو اسیر خودش نکرده باشه .این کارو کردم تا جونت رو نجات بدم .میدونی جاکوب خیال داشت چه کاری بکنه اما من جلوی اونو گرفتم. می بایست یک راهی پیدا می کردم تا اون مدارک و بیرون می آوردم .خیلی متاسفم .آخرین کاری که دلم میخواست بکنم این بود که به تو آسیب بیشتری برسونم .نمیخواستم گناه قتل اون رو به گردن تو بندازم یا با اون سوزان بهت بزنم اما می بایست اونها رو قانع میکردم که کار تو بوده تا اجازه بدن از اونجا بیرون بیام. 

  یک قدم دیگر جلوتر آمد

_هیچ کدوم از این ها اهمیت نداره

 غرش کرد 

_ تمام چیزی که به خاطر میارم کاری بود که باهام کردی . قسم خورده بودم اگه یک بار دیگه دیدمت با دست های خالی بکشمت 

 تنها چند اینچ آنطرف تر از او ایستاده بود و تقریباً او را لمس میکرد 

_اگه عقلی توی کله ات هست باید فرار کنی . دارم با خودم میجنگم تا کنترلم رو از دست ندم و هیچ  عقیده ای ندارم کدوم طرف من برنده میشه .هرگز فراموش نکن که نیمی از من حیوونه 

 غضب امیدوار بود الی به نصیحت او گوش کند. می توانست ترس را در صورت ظریف او ببیند. از اینکه متوجه خط های کوچک اطراف دهانش که حاکی از این بوده روزی میخندیده  شد متنفر بود. با خود در تعجب بود شنیدن صدای خنده اش چه احساسی دارد ؟ هرگز خودش دلیلی برای خنده نداشته تا زمانی که آزاد شد

 لب هایش پر از نگرانی بود. لب پایینش کمی از بالایی پرتر بود و این میل ناگهانی که آن را بمکد با او برخورد کرد  

 سپس موهایش توجه او را به خود جلب کرد . کاملاً برخلاف موهای خودش بود. مواج و روشن بودند. به نظر می رسد بافت نرمی داشته باشند.بوی توت فرنگی می دادند و صورتش را قاب گرفته بودند .ساختار استخوانی چهره‌اش ظریف و شکننده به نظر می رسید . 

زنهای گونه های جدید به طور دراماتیکی از انسان کوچولوی من متفاوت تر به نظر می رسن

 خشکش زد . متوجه شد هم اکنون او را مال خود صدا زده بود  .عصبانیت وجودش را فرا گرفت .بهتر از اینها می دانست تا به یک انسان اعتماد کند. آنها هر فرصتی را که به دست آورند به تو زجر و درد  تحمیل خواهند کرد …مخصوصاً او 

 همین حالا خودش اعتراف کرده بود که یک دروغگوی حرفه ای است.  تا جایی که او می دانست ممکن بود تمام حرف‌هایی که حالا زده دروغ  محضی باشند تا بتواند احساس دلسوزی او را نسبت به خود برانگیزاند

 لع*نت به او  اگر یک بار دیگر به الی این شانس را بدهد که به او خیانت کند.  با این حال تصور این که مال او باشد تاثیرات گیج کننده روی او داشت .شکمش سفت شد  .انگشتانش  برای لمس او درد گرفته بودند . و این میل دیوانه وار را داشت تا چیزی بگوید که احساس ترس او را نسبت به خود کاهش دهد 

جهنم… با احساس انزجار متوجه شد  : می خوام کاری کنم بخنده فقط برای این که لبخندش رو ببینم

  کار اشتباه و دیوانه واری بود . احساسات و افکار متناقض اش هر زمان که پای او در میان بود باعث می‌شد عصبانیتش داغ تر بجوشد . به نظر می رسید الی استادی بازی کردن با دیگران باشد و اصلا دلش نمی خواست دوباره بازیچه دست او شود 

 

 

قسمت بعد

دسامبر 1, 2018

رمان خارجی عاشقانه جدید غضب قسمت ششم :

 

 

 

الی ماشین را بیرون خوابگاه پارک کرد و از آن بیرون آمد .بازوهای دردناکش را ماساژ داد و به طرف

در شتافت . تقریباً به در رسیده بود که موهای پشت گردنش سیخ شدند . به آرامی چرخید و از

بالای شانه اش به پشت سر نگاه کرد .مردی در زیر سایه درخت آن طرف خیابان در کمین بود

.نمی توانست چهره اش را به خوبی ببیند اما می‌توانست احساس کند که او را می نگرد .می

دانست که می بایست غضب باشد .الی ایستاد و به او خیره شد. وقتی هیچ کدام از آنها حرکت

نکردند پایش را پس نکشید و چانه اش را بالا برد

 

لب هایش را گاز گرفت.با خود در تعجب بود که آیا باید به او نزدیک شود .شاید می‌بایست از اون

معذرت خواهی کند و دلیل انجام کارش را به او توضیح دهد تا بداند چرا آن روز آن تصمیم را گرفته

.با احساس نیاز به اینکه می بایست با او صحبت کند و این احساس ترس که شاید هنوز هم

کنترل اش را به دست نیاورده دچار دودلی شد

 

او حرکتی نکرد و الی هم نمی توانست پاهایش را مجبور کند تا به او گوش دهند .خاطره عصبانیت

و خشم او و اینکه چگونه دست های او را محکم به چنگ رفته بود باعث شد تا در آن لحظه تصمیم

بگیرد که صحبت کردن کار عاقلانه‌ای نیست. احساس ترس باعث شد به سمت در برود و کارتش

را بیرون بکشد و به داخل خوابگاه با عجله وارد شود. قبل از آنکه به طرف آسانسور بدود مطمئن

شد قفل درها محکم سرجایشان قرار گرفتند

 

نیمه های شب سکوتی ترسناک خوابگاه را فرا گرفته بود .با این احساس که یک نفر دارد او را نگاه

میکند وارد آسانسور شد . از آنجایی که دیوارهای خوابگاه از شیشه درست شده بودند می

دانست در آن فاصله می تواند الی را ببیند. بعد از بسته شدن درهای آسانسور مقابل دیوار تکیه

داد .آیا هرگز کینه اش نسبت به الی را فراموش خواهد کرد ؟ حالا می دانست الی کجا زندگی

می کند .او هم اکنون در هوم لند کار می‌کرد و احتمالاً در یکی از سوئیت هایی که برای اعضای

رده بالای گونه‌های جدید ساخته شده بود زندگی می کند

 

لعنت در آسانسور در طبقه ای که الی تنها ساکن آن بود باز شد .بالاخره آن قدر زن ها را به اینجا

منتقل می‌کنند که هر طبقه خوابگاه پر از زندگی و سر و صدا می‌شود. ناگهان دلش نمی خواست

دیگر در این طبقه تنها باشد

 

به خودش یادآوری کرد که ساختمان کاملا به گونه امنی ساخته شده. تنها کسانی که به اینجا

دسترسی دارند زنهایی هستند که در خوابگاه زندگی می کنند و نگهبان هایی که در اینجا

نگهبانی می دهند. حتی یکی از اعضای کنسول هم به داخل خوابگاه دسترسی ندارد . غضب

نمی‌تواند به داخل بیاید . وقتی اینجا را ترک کرده بود هنوز هم لامپ اتاق را روشن گذاشته و

درهای بالکن باز بودند. به سرعت به طرف درهای با رفت و برای اولین بار آنها را قفل کرد .بعد از آن

که لباس هایش را درآورد به بازویش نگاه کرد . پوست بدنش قرمز و در حال کبودی بود .

 

به داخل حمام قدم گذاشت. غضب جان سالم به در برده بود .این فکر مدام به ذهنش خطور

می‌کرد .اشکهای گرم از روی گونه هایش جاری شد. اگر آن روز هرگز اتفاق نمی افتاد شاید این

فرصت را داشت تا او را بشناسد و با او آشنا شود. شاید غضب……چه؟ عاشقم میشد آن طور که

من عاشقش شدم ؟

 

حتی در نظر گرفتن چنین امکانی دیوانگی بود. آنها واقعاً یکدیگر را نمیشناسند . اما الی دلش می

خواست آن را تغییر دهد . اون از من متنفره.

 

این …وقتی الی را روی میز کوباند و خشم و عصبانیت از از هر ذره وجودش تراوش می‌کرد کاملا

مشخص بود . الی گونه هایش را پاک کرد . بلایی که بر سر غضب آورده بود اجتناب‌ناپذیر بود . تنها

می توانست امیدوار باشد روزی به خاطر اینکه او را در سلول تنها گذاشته تا سرزنش گناه او را

متقبل شود ببخشد. آن موقع شاید……

 

با صدای بلند زمزمه کرد

 

_لعنت این کارو با خودت نکن

 

 

 

فصل ۳

 

 

الی با کلافگی به زنهای گونه‌های جدید خیره شد .می دانست دوست شدن با آنها کار سختی

است اما نمی دانست آنها خیال دارند تا چه اندازه این کار را برای او سخت کنند .حتی یک نفر از

آنها در مقابل او دوستانه رفتار نکرده بود. آرزو می کرد که ای کاش می توانست احساسات جریحه

دار شده اش را پنهان کند

 

_هیچ کدوم از شما دوست دارد یاد بگیرد چطور آشپزی کنید؟ میتونم بهتون یاد بدم یا یه عالمه دی

وی دی دارم که میتونید از روی اونها یاد بگیرید

 

از چهره ای به چهره دیگر نگاه کرد

 

_ میدونم بعضی از شما از غذاهای کافه تریا خسته شدید. من عاشق آشپزی کردن هستم .چیز

خوبیه که بدونی چطور آشپزی کنی و خیلی ها عاشق غذا هستند

 

همانطور که چندین چشم به او نگاه کرد هیچ کدام حرفی نزدند. الی آهی کشید

 

_قسم میخورم من دشمن شما نیستم. اینجام تا مهارت های زندگی کردن رو به شما نشون بدم

و کمکتون کنم چطور توی جامعه ادغام بشید . واقعا آرزو می کنم کاش بهم اجازه می‌دادید تا بتونم

کمکتون کنم

 

سکوت ناراحت کننده ادامه پیدا کرد.شانه های ال به خاطر قبول شکست افتاده شدند

 

_خیلی خوب شاید به زمان بیشتری نیاز دارید تا منو بهتر بشناسید. اگه به چیزی نیاز داشتید لطفاً

اجازه بدید بدونم .راستی یکم کیک درست کردم و گذاشتم توی یخچال بنابراین لطفاً ازش بخورید

 

قبل از آنکه بتوانند ناامیدی او را ببینند از اتاق فرار کرد .به محض این که اتاق را ترک کرد صدای زن

ها را شنید و این باعث شد دلش بخواهد گریه کند .هر وقت به اتاق وارد می‌شد مکالمات به

سرعت متوقف می‌شدند و به محض آن که اتاق را ترک می کرد دوباره از سر گرفته می‌شدند.

نمی توانست این احساس را از خود دور کند که از او متنفر هستند. می بایست برای آنها

کلاس‌هایی برگزار می کرد تا به آنها نشان دهد چگونه از وسایل خانه استفاده کنند . در طول

کلاس ها سوال های کمی از او پرسیده می‌شد اما متوجه میشد بعضی آنها ذهنی تیز و با هوش

خارق العاده ای دارند.

 

در نظر داشت تا از شغل اش استعفا دهد اما یکی از اعضای کنسول به او اطمینان داده بود که

مسئله او نیست بلکه هر کسی که به این سمت برسد آنها او را کلافه می‌کنند تا از سمتش

استعفا دهد

 

او یک بیگانه بود. به همین سادگی. و این باعث می شد که گونه‌های جدید به او اعتماد نداشته

باشند . به او گفته شده بود که زمان بیشتری به خود فرصت دهد و اینکه او تنها دو هفته است که

به این سمت منصوب شده

 

دو هفته جهنمی …در سکوت به طرف آپارتمانش به حرکت افتاد .اگرچه اگر از کارش استعفا

می‌داد جایی نداشت که برود. هیچ زندگی آن بیرون نداشت زیرا به خاطر این شغل تمام روابط

گذشته اش را قطع کرده بود .حتی فکر اینکه به یکی از پدر و مادرش بگوید به او اجازه دهند نزد

آنها زندگی کند تا دوباره بتواند سر پای خود به ایستاد باعث می‌شد میگرن بگیرد

 

پدر و مادرش حتی بعد از اینکه از یکدیگر طلاق گرفته بودند بسیار با یکدیگر جنگ و دعوا می کردند

و الی را بین خود می‌انداختند تا آن را حل کند .هر دوی آنها مخالف طلاق گرفتن او بودند و

همچنین هنوز هم با همسر سابقش در ارتباط بودند .به طور آزاردهنده ای سعی می‌کردند الی را

مجبور کنند تا دوباره با او رابطه برقرار کند و با او وقت بگذراند . ترجیح می‌داد به گودالی پر از مار

بپرد تا اینکه به زندگی قبلی اش بازگردد

 

همچنین زندگی جدیدش باعث می شد احساس ارزشمند بودن بکند .گونه های جدید به کسی

نیازمند بودند تا به آنها اهمیت بدهد و الی به آنها بسیار اهمیت می داد

به سرعت لباس هایش را عوض کرد و لباسهای ورزشی اش را پوشید. به زمان نیاز داشت که از

خوابگاه دور باشد .مطمئناً اینجا کسی دلش برایش تنگ نمی‌شد . سعی کرد برای خودش

احساس دلسوزی نکند . ام پی تری پلیر و کارت شناسایی را داخل جیبش قرار داد .

 

وقتی ساختمان خوابگاه را ترک کرد یک بار دیگر به ساعتش نگاه کرد و متوجه هوای تاریک شد.

تنها چند ستاره در آسمان می درخشیدند .یکبار دیگر به داخل خوابگاه نگاه کرد و آنها را دید که با

خوشحالی با یکدیگر می‌گفتند و می‌خندیدند و به نظر خوشحال می رسیدند

 

شروع به پیاده روی تند کرد . محیط بیرون نمایی شبیه به پارک داشت که تا دیوارها ی محافظت

شده ادامه داشت . صدای ام پی تری پلیر را بالا برد . جدیدا به یکی از طرفداران موسیقی متال

تبدیل شده بود زیرا با حال و روزش بیشتر همخوانی داشت.

 

به آرامی به دویدن ادامه داد تا زمانی که به محیطی جنگلی که دریاچه بزرگی را شامل می شد

وارد شد. از دویدن کنار آب لذت می برد .بعد از مدتی دویدن وقتی که کمی خستگی بر او چیره

شد به کنار دریا چه رسیده بود. متوقف شد و شروع به تمرینات کششی کرد. خم شد تا انگشت

های پایش را لمس کند و سپس دوباره بدنش را صاف کرد . حرکاتی را از گوشه ی چشم دیدید .

 

چرخید …انتظار داشت دونده دیگری را ببیند اما کسی را مشاهده نکرد. اخمی کرد ..می توانست

قسم بخورد یک نفر را دیده

 

سرش را تکان داد و آن احساس را نادیده گرفت. احتمالاً حرکت باد که شاخه های درختان را تکان

داده توجه او را به خود جلب کرده بود. دستهایش را بالای سرش کشاند و به اطراف چرخید تا

ماهیچه هایش را نرم کند .دلش میخواست بدنش را روی فرم نگه دارد. با خود نیشخندی زد .اگر

همسر سابقش هم اکنون او را می دید احتمال سکته قلبی می کرد. یک زمانی دچار اضافه وزن

بود . بعد از طلاقش از یک عوضی خیانتکار بد دهان سو استفاده گر که فکر میکرد الی به اندازه ای

رقت انگیز است که هر گونه با او رفتار کند آن را تحمل خواهد کرد… تقریباً به یک انسان کاملا

متفاوتی تبدیل شده بود

 

همسر سابقش در اشتباه بود. الی یک کفش پا کن نبود که با کسی که نمی داند چگونه عشق

بورزد بماند و برخلاف اعتراض‌های جف از او جدا شده بود

 

آخرین حلقه‌ای که او را به گذشته متصل می‌کرد پدر و مادرش بودند که ارتباطش با آنها را بعد از

آنکه سعی کرده بودند الی را دچار عذاب وجدان و گناه کنند تا دوباره به طرف همسر سابقش

برگردد قطع کرده بود. با نیشخندی با خود فکر کرد که دنیا هنوز به آخر نرسیده بود

 

ناگهان موهای پشت گردنش سیخ شدند .بدنش کاملا خشک شده بود و نگاهش مدام اطراف

پارک را از نظر می گذراند. منظره اطراف پر از درختان انبوه بود که باعث می‌شد محیط اینجا کمی

شبیه به جنگل به نظر برسد. ساختمان ها طرف دیگر پارک مستقر شده بودند .از جایی که

ایستاده بود تنها می توانست قسمت اندکی از بالای ساختمان ها را ببیند. یک بار دیگر به تاریکی

نگاه کرد. احساس می‌کرد یک نفر او را زیر نظر گرفته

 

دستش را داخل جیبش فرو برد و ام پی تری پلیر را خاموش کرد. به دقت گوش داد اما چیزی

نشنید. دوباره می خواست موسیقی را روشن کند که صدای غرش آرامی باعث شد از جا بپرد .

آیا صدای یک سگ بود ؟

 

از بالای شانه اش به اطراف نگاهی کرد تا یکبار دیگر محیط اطراف را از نظر بگذراند .چندین گروه از

سگ ها از هوم لند محافظت می کردند و محیط اطراف را می چرخیدند تا مانع از ورود غریبه ها

شوند. اما دسته آنها همیشه بسیار دورتر از این مکان نگهبانی می‌دادند .همچنین اگر صدا مربوط

به یک سگ بود پس یکی از نگهبان ها هم می بایست با او باشد اما کسی دیده نمی شد

 

ناگهان میل برگشتن به خوابگاه تمام وجودش را در بر گرفت. چند قدم برداشت اما یک صدای غرش

دیگر شنید …این بار نزدیک تر …بدنش به خاطر زنگ خطر که در گوش هایش به صدا درآمده بود

منقبض شد. در حالی که ام پی تری پلیر را محکم به چنگ گرفته بود یک بار دیگر محیط اطراف را

به منظور پیدا کردن منبع صدا به دقت از نظر گذراند. امیدوار بود یکی از سگ ها از دسته جدا

نشده باشد . آنها حیوانات بزرگ و خشنی بودن همچنین به خوبی تربیت شده بودند تا از محیط

محافظت کنند و همواره طوری با الی برخورد می‌کردند گویی او یک بیگانه است

 

_سلام ؟

 

امیدوار بود یکی از نگهبان‌ها پاسخش را بدهد

 

_ کسی اونجاست ؟

 

قسمت بعد

 

نوامبر 30, 2018

رمان خارجی جدید غضب قسمت پنجم :

 

فصل ۲

۴۱۶ به الی غرش کرد

با این کار نیش های تیزرش را به او نشان داد و متوجه شد بازوهایش در جایی که ۴۱۶ آنها را به جنگ رفته بود درد می‌کنند . الی را به پشت روی یکی از میزهای کنفرانس کوبانده بود . رویش خم شده بود .صورت خشمگینش تنها چند سانتی متر با او فاصله داشت. عصبانیت از نگاه تیره اش تراوش می‌کرد

وحشت خالص سراسر بدن الی را در بر گرفت

دهانش باز شد اما چیزی از آن بیرون نیامد. سعی کرد نفس بکشد. ۴۱۶ با صدای بلندتری غرید و محکم تر او را روی میز فشار داد

رئیس بوریس گفت

_ داری چه غلطی می کنی ؟ بزار بره

الی متوجه حرکاتی در اطراف شد اما جرات نداشت توجهش را از نگاه تیره و خشمگین ۴۱۶ جدا کند .به نظر می رسید آماده است تا با دندان های تیز گلوی الی را بدرد .نیش هایش تنها چند اینچ آن طرف تر از گلوی او قرار داشتند. ضربان قلبش به حدی بالا رفته بود که می‌ترسید هر لحظه از قفسه سینه اش بیرون بزند .۴۱۶ نجات پیدا کرده بود و همان طور که قول داده بود خیال داشت الی را بکشد و حالا این فرصت را به دست آورده بود

صدایی مردانه و با لحنی فولادین با قاطعیت دستور داد

_اجازه بده اون بره

یک نفره دیگر گفت

_ چه خبره؟

مردی دیگر با صدایی که به طور غیر معمولی عمیق به گوش می رسید دستور داد

_غضب اجازه بده اون بره

نگاه پر از خشم غضب از نگاه پر از ترس الی به طرف دیگری کشیده شد . با حرکتی تند و سریع سرش را به طرف دیگری چرخاند و به طرف کسی پشت سرش غرید

_نه این بین من و او نه خودتو عقب بکش

الی زبانش را روی لب های خشکش کشاند از اینکه دوباره می توانست نفس بکشد آسوده خاطر شد. دستهایی که بازوهایش را به چنگ رفته بودند او را کبود کرده بود .فشار آنها بحدی درد داشت که اشک در چشمهایش پر شد

با این که در اتاقی پر از مرد ایستاده بودند اما الی می دانست به محض اینکه توجه غضب این به طرف او برگردد خواهد مرد

صدای مرد عمیق تر شد و به غرشی دیوانه وار تبدیل شد

_ بذار اون بره غضب لطفاً

غضب خرناسه کشید

_ اون یکی از اونهاست. اون به عنوان یک تکنسین توی تاسیسات مرسیل کار می کرد .حالا پا تو عقب بکش این حق من که ازش انتقام بگیرم

چشمهای الی گشاد شدند. صدای بلند کردن اسلحه را شنید . گره ای که در گلویش جمع شده بود را قورت داد .می‌ترسید برای آنکه الی را نجات دهند به او شلیک کنند .لع*نت نمی توانست اجازه دهد چنین اتفاقی بیفتد. تمام زندگی او برای این بود که به ۴۱۶ صدمه نرسیده باشد .یک بار او را نجات داده بود و یک بار دیگر هم این کار را خواهد کرد

تا جایی که می توانست با صدای بلند گفت

_چیزی نیست

صدایش شکست شد اما توانست کلمات را بیرون دهد

_ بهش صدمه نرسونید . هیچکس شلیک نکنه . لطفاً

رئیس بوریس کمی جلوتر آمد

_الی داره درباره چه صحبت میکنه؟

نفسش را زمانی که شکنجه گرش به او نگاه کرد حبس کرد. با نگاه سرد و خشن او لرزه ای از ستون فقراتش گذشت .می دانست که ‌تواند کاملاً به تهدیدی که کرده عمل کند می دانست در حضور همه روی این میز الی را خواهد کشت

صدای مردانه دیگری گفت

_ غضب خواهش می کنم زن رو رها کن . در این مورد منطقی تصمیم خواهیم گرفت

غضب غرش کرد

_مال منه

مشخصا آنقدر عصبانی بود که نمی توانست با لحنی عادی صحبت کند .انگشت هایش محکم تر شدند

اشک از گوشه چشم الی پایین لغزید اما جرئت نداشت صدایی از گلویش خارج کند . می ترسید افراد داخل اتاق را ناراحت کند .مخصوصا کسی که به طرف 416 اسلحه گرفته بود

_الی؟

صدای دومیک نزدیک او به گوش می رسید

_تو فقط یه مخبر بودی مگه نه ؟

از روی درد ناله کرد

416 به نرمی غرش کرد . دست هایش روی بازوی او خشن بودند

با صدای نفس بریده گفت

_بله . من اونو می شناسم

غرش گلوی 416 به صدایی دیوانه وار تبدیل شد

مردی با خشونت گفت

_غضب اون زن رو رها کن . حالا

غضب فشار دست هایش را کمتر کرد اما او را رها نکرد . نفس عمیقی کشید اما نگاهش را از نگاه الی برنداشت

غضب… بله نام جدید دقیقا برای نگاه درون چشم هایش مناسب بود

_ اون قبلاً یکی از کارمندان مرسیل بود. زمانی که شایعاتی در مورد ماهیت اصلی سازمان به بیرون درز کرد اونو به عنوان جاسوس فرستادیم .قبلاً سعی کردیم مامورین مخفی به سازمان بفرستیم اما هرگز اونها رو استخدام نمی کردند . فکر می‌کنم او جزئی از پرستارهای یکی از شرکت‌های اونها بود. به سختی تلاش کرد تا به تاسیسات زیرزمینی منتقل بشه تا درباره ماهیت واقعی سازمان اطلاعات به دست بیاریم . اون به اندازه‌ ای گواهی جمع آوری کرد که میتونست درباره غیرقانونی بودن آزمایشات مرسیل به دادگاه بره

دومنیک به سرعت صحبت می کرد

_نمیدونستم هیچ کدوم از مردم تو رو ملاقات کرده جاستیک .من مسئول اون نبودم اما رئیس در گزارش چیزی درباره این که هیچ کدوم از گونه های جدید رو مورد آزار قرار داده باشه چیزی گزارش نکرده بود. اگه میدونستم هیچ کدوم از اون ها درباره هویت او چیزی می دونن هرگز اونو استخدام نمی کردم .

صدای دومنیک آرام و خونسرد باقی ماند

_ اسم اون الی براور هست و اون کسی که خوابگاه زنان رو اداره میکنه .هر روز جونش رو به خطر انداخته تا توی مرسیل برای ما جاسوسی کنه. اون میدونست اگه اونها متوجه بشن داره چکار میکنه جونش رو از دست خواهد داد

_ بزار بره

صدای جاستیک آرام بود اما قدرت یک رهبر را داشت

_ آروم باش غضب من تو رو درک می کنم اما شنیدی اون مرد چی گفت ؟ اون اونجا کار میکرده تا مدارکی برای اثبات موجودیت ما پیدا کنه. اون کمک کرد تا مردم ما نجات پیدا کنند

غضب الی رها نکرد و به غرش کردن به سمت او ادامه داد. الی به او خیره شده بود .مطمئن بود اهمیت نمی دهد چرا الی آنجا بوده .می دانست به خاطر اینکه مرگ جاکوب را به گردن او انداخته از الی متنفر است و نمی توانست او را به خاطر این سرزنش کند . الی این کار را برای نجات جان و انجام داده بود اما این احساس گناه جرمی که در برابر او انجام گرفته بود را کمتر نمی‌کرد

ریس بوریس صحبت کرد

_الی ؟ دقیقاً کارت توی اون تاسیسات چی بوده و چه بلایی سر این مرد آوردی ؟

ل*عنت .الی آب دهانش را قورت داد .چشم های غضب را نگاه کرد که حتی تاریک تر می شدند. از قهوه شکلاتی به سیاهی می زدند .به آرامی توضیح داد

_فقط زمانی که نیاز بود به اونها کمک می‌کردم. اونها منو مسئول گرفتن نمونه خون و بزاق دهان از گونه های جدید کرده بودند

_ چرا تا این اندازه از تو متنفره ؟ آیا شخصا به طریقی به او آسیب رسوندی ؟

صدای ریس بوریس از عصبانیت بلندتر شد

_بهشون آسیب رسوندی ؟

الی به صورت منقبض غضب نگاه کرد. اگر الی به طور جنسی آسیب می دید دلش نمی خواست کسی در مورد ان چیزی بگوید . ۴۱۶ مرد مغروری بود و احتمالاً این چیزی نبود که دلش بخواهد با یک اتاق به اشتراک بگذارد. اگر می‌بایست توضیح دهد چه کاری کرده که غضب را تا این اندازه عصبانی کرده می‌بایست دلیل کشتن تکنسین را به همه توضیح دهد

مردمک چشم‌های ۴۱۶ به خط باریکی تبدیل شدند و صدای غرشی که از گویش بلند می شد بلند تر شد

۴۱۶ دستور داد

_نکن

جاستیک صحبت کرد

_ غضب

مرد به طور غیر معمولی صدای عمیقی داشت

_اون چه کار کرده که تا این اندازه دلت میخواد بهش صدمه برسونی ؟ مجبورت کرد تا از داروها شون استفاده کنی ؟

ریس بوریس دستور داد

_الی همین حالا بهمون بگو

الی به دروغ گفت

_من می بایست آزمایش هایی انجام بدم .مجبور بودم بهش درد اعمال کنم

آن قسمت کمی حقیقت داشت. میدانست کاری که با او کرده بعد از آن کاری که جاکوب خیال داشت با او بکند .آن هم در حالی که بی دفاع روی زمین سلولش دراز کشیده بود برایش دردناک بوده .

_همچنین از اینکه ازش نمونه خون می گرفتم خوشش نمیومد

در پاسخ ۴۱۶ به او غرید . حتی یکبار هم نگاهش را از روی او بر نداشت. نگاه خیره الی به نگاه او قفل شده بود.

_ خیلی متاسفم اما هیچ چاره ای نداشتم . میدونستم اگه فقط بتونم مدارک رو بیرون ببرم کمک حتما خواهد رسید . کاری که می بایست برای نجات تو انجام میدادم رو انجام دادم . و خیلی نزدیک به آزادی بودی

اشک های بیشتری از گوشه ی چشم هایش روی گونه هایش جاری شد

_من خیلی خیلی متاسفم . فقط میخواستم نجاتت بدم

غضب زنی که به او خیانت کرده بود را در چنگ داشت. نمی توانست باور کند دوباره الی را پیدا کرده .او در هوم لند کار می‌کرد و در واقع دست های غضب روی او بود . حالا دیگر آزاد بود. دیگر زندانی نبود و بر سر اینکه باید با او چه کار کند با خود در جنگ بود. قسمت کوچکی از اون می خواست گردن الی را بشکند در حالی که بقیه او دلش می خواست الی را بلند کند و مقابل سین*ه خود بکشاند و او را در آغوش نگه دارد .در هر صورت دلش نمی خواست او را رها کند

بعد از کاری که با او در سلول انجام داده بود به خاطر احساسات متناقض از خودش متنفر بود .غضب هرگز ان روز یا روز بعدش را فراموش نکرد .جاستیک دوباره از او خواست که الی را آزاد کند اما دستهایش قبول نمی کرد تا او را رها کنند. این که او جرعت کرده بود در جایی که گونه‌های جدید قرار بود از رنج امثال او در امان باشد کار کند او را عصبانی تر می کرد. او از بقیه آنها بدتر بود . با آن چشمهای آبی زیبایش که غضب را فریب داده بود تا باور کند که هرگز به او آسیبی نخواهد رساند

انگشت هایش را روی پوست بدن او خم کرد . عطر او که برای شب های بسیاری غضب را شکار کرده بود را تنفس کرد . چشم های آبی روشنش بسیار زیباتر از آنچه که به خاطر می‌آورد به نظر می رسیدند و با دیدن اشک هایی که درون چشم هایش جمع شد و از یک طرف صورت اش به پایین لغزید و می دانست که به او صدمه رسانده به خود پیچید . با خود در جنگ بود که به خود یادآوری کند این حق را دارد تا از او انتقام بگیرد. اما همزمان از این که باعث درد او شده بود متنفر بود .

وقتی به همگی افراد اتاق گفته بود که به غضب آسیبی نرسانند بیشتر او را نابود کرده بود .الی دشمن او بود پس چرا سعی می کرد از او محافظت کند ؟ جاستیک زمزمه کرد

_غضب اون یک زنه

نیاز نبود کسی جنسیت الی را به او یادآوری کند .رایحه وانیل و توت فرنگی او باعث می شد دلش بخواهد ناله کند. تا دلش بخواهد بینی اش را مقابل پوست او بکشاند تا ببیند منبع اصلی آن کجاست. ایا شامپویی که برای موهایش استفاده کرده بود باعث ایجاد این بوی وسوسه انگیز شده بود ؟ یا صابونی که با ان بدنش را شسته بود . از این که دلش میخواست از این اطلاعات سر در بیاورد بیشتر عصبانی می‌شد

زمانی که فهمید او در مقابل دشمن هایش کار می کرده حیرت زده شد. اینکه به چه دلیل در آن تاسیسات کار میکرده برای غضب مهم بود. اما نمی توانست بر احساس خیانتی که او را رها کرده بود تا در آن سلول با پیامد کاری که خودش انجام داده بود رو به رو شود غالب شود

آیا الی متوجه نشده بود که چه کار کرده؟ یا چگونه غضب آسیب دیده بود؟ اما دلش نمیخواست حقیقت را راجع به کاری که کرده بود تا غضب را تا این اندازه عصبانی کند برای کسی بازگو کند .سوالهای بسیاری پرسیده میشد.او به اندازه کافی در زندگی اش شرمنده و خجالت زده شده بود نمی خواست کسی راجع به این که تا چه اندازه احساس حقارت می کند ..که تمام آن سال ها بی دفاع حبس شده بود و یا در تمام عمرش تا چه اندازه زجر کشیده چیزی بداند

او یکی از گونه‌های جدید بود. کنترل ذهن و بدن خودش را به دست داشت .اگرچه قبلا یک زندانی بوده و نمی توانست جلوی تکنسینها را ..وقتی که به او حمله کرده بودند بگیرد. اما همانطور بی‌دفاع آنجا دراز کشیده بود هنوز به خاطر چیزی که تجربه کرده بود.. آسیب روحی و جسمی که دیده بود و بدنش به نزدیکی الی واکنش نشان داده بود و الی به او خیانت کرده بود. آن هم با وجود آن موقعیت وحشتناک. دلش نمیخواست نسبت به او آنچنان واکنشی نشان دهد . این باعث می‌شد خیانتش غیرقابل بخشش تر به نظر برسد. غضب گارد دفاعی اش را پایین آورده بود و سپس الی به او صدمه رسانده بود .می دانست زمانی که او را به چنگ گرفته و قبول نمی کرد تا او را رها کند بطور دیوانه واری دوباره کنترلش را از دست داده

احساس دردی که از چهره الی مشاهده کرد بالاخره باعث شد متوجه شد تا چه اندازه محکم او را گرفته واین باعث وحشتش شد . متوجه شد که پوسته ظریف و حساس او را کبود کرده می بایست دلش بخواهد او را بکشد اما در عوض آرزو می کرد پوست او را ماساژ دهد تا دردش را از بین ببرد و این باعث شد از خودش بیزار شود . او توانسته بود این افتخار را به دست آورد که دومین شخص پرنفوذ برای مردمش باشد .نمونه ای برای گونه‌های جدید که چگونه می‌توانند با انسان ها در صلح زندگی کنند . با این حال حالا بالای سر یک زن کوچک که وحشتزده است ایستاده. کسی که ..از زمانی که آزاد شد او را گرفتار خود کرده بود

همواره با خود در تعجب بود چه از بالای سر او آمده. حتی از قدرت تازه خود استفاده کرده بود تا لیست کارکنان مرسیل که دستگیر شده بودند را به دست آورد .همواره فانتزی اش این بود که به درون سلول او وارد شود و………. او را نگاه کند. تا تنها دوباره او را ببیند .غرش کوچکی از گلویش بیرون آمد و می دانست باید از او دور شود تا کنترل کمی که روی خودش به دست آورده را حفظ کند

می بایست فکر کند تا کنترل افکار اشتباهی که هر زمانی که پای الی به وسط می‌آمد در ذهنش می گذرد را به دست گیرد. او معمولا همواره منطقی رفتار می‌کرد . موقعیت هرچه که بود خونسردی اش را حفظ می‌کرد .مردمش به او اعتماد داشتند تا همانگونه بماند. اسمش را به این دلیل انتخاب کرده بود که آن احساس را به خوبی در خودش کنترل می‌کرد

به طرف پایین به الی خیره شد و به دستهایش دستور داد تا باز شوند. بر خلاف آنچه که غرایزش به او دستور می داد و فریاد می کشیدند تا او را نگه دارد .دستهای غضب باز شدن و الی را رها کرد .گویی لمس کردن اش او را می سوزاند . سپس چرخید و کسانی که سد راهش بودند را به کناری زد و از او فاصله گرفت

الی بدون حرکت روی میز دراز کشیده بود تا اینکه کسی پای او را لمس کرد . از این که غضب اجازه داده بود تا زنده بماند شوکه بود

دارن انتونیو به کنار او آمد و به نرمی به او کمک کرد تا بنشیند .الی به چهره های حیرت زده مرد هایی که اطراف او ایستاده بودند نگاه کرد . به‌ سرعت اشک‌هایش را پاک کرد .از این که زنده بود کاملا شوکه شده بود. جمعیت را به دنبال غضب گشت اما او ناپدید شده بود

_خانم براور

مردی که صحبت کرد به اندازه غضب بلند قد بود و شانه های پهنی داشت و موهای بلندش را به صورت دم اسبی بسته بود. چشمهایش آنچنان مشکی بودند که تقریباً به ابی می‌زدند و حالت عجیبی داشتند. شبیه چشم های گربه بودند. کت و شلوار زیبایی به تن داشت اما نمی توانست ان هاله خطرناکی که از خود ساطع می‌کرد را پنهان کند.و چند قدم آن طرف تر از او ایستاده بود

_ به خاطر…

مکث کرد

_اینکه غضب به شما حمله کرد معذرت می خوام .من جاستیک نورث هستم و مطمئن خواهم شد غضب به خاطر کاری که انجام داد تنبیه خواهد شد .بهتون صدمه رسوند ؟

نگاه مرعوب کننده و زیبای اش سر تا پای او را ورانداز کرد .الی به نرمی دروغ گفت

_من خوبم

وقتی که مردی که تا این اندازه به یک عقده روحی برای او تبدیل شده بود همین حالا اینجا را ترک کرده بود قلبش شکست .سعی می کرد جلوی خودش را بگیرد و پشت سر غضب ندوود . و به او التماس نکند که به حرفهای الی گوش دهد. به خاطر کاری که با او انجام داده بود بارها و بارها از او معذرت خواهی نکند .آنچنان بد طور دلش میخواست کار اشتباهی که کرده را جبران کند که بدنش درد میگرفت

الی سعی کرد به طور واضحی با دهان باز به مرد خوش چهره ای که روبه رویش ایستاده بود و چشم های عجیب و غریبش را روی او قفل کرده بود نگاه نکند

_ لطفاً اونو تنبیه نکنید.

اگر لازم باشد التماس خواهد کرد. این حداقل کاری بود که می بایست انجام دهد تا مطمئن شود هیچ دردسری برای غضب به وجود نخواهد آمد .

_اون به خاطر عصبانیتش کاملا حق داشت. بهم اطمینان کن. اگر من رو می کشت سرزنشش نمی کردم

مرد چندین بار پلک زد و به خاطر شوکی که از حرف های الی به او دست داده بود رنگ چهره اش پرید. به نظر می‌رسید شانه های پهن اش آسوده خاطر شدند

_ فکر می کنم شما بهتره توی این جلسه شرکت نکنید امشب به اندازه کافی اتفاقات ناخوشایند برای شما پیش اومد .مطمئنم کسی میتونه فردا در مورد تمام جزئیات این جلسه به شما توضیح بده

ریس بوریس جلو آمد

_می بایست به سرعت اون رو از هوم لند اخراج کنیم اقای نورث و عذر خواهی های من رو بپذیرید

احساس وحشت سراسر وجود الی را در بر گرفت .او به ایالت دیگری آمده بود تا جزئی از گروه این پروژه باشد . اما هم اکنون کارش را از دست داده بود. ریس بوریس را به خاطر اینکه او را اخراج کرده بود سرزنش نمی کرد .هوم لند برای گونه‌های جدید محلی بود تا بتوانند از سوئ استفاده ها و شکنجه هایی که به آنها اعمال شده بود پناه بگیرند. اگر کسی که آنها را به یاد شکنجه های گذشته می‌انداخت در هوم لند شان در حرکت باشد مفهوم کلی آن را به مخاطره می انداخت

جاستیک زمانی که به ریس بوریس نگاه کرد به او اخم کرد

_ اخراج کردن ضروری نیست. اون مردم ما رو از دست تاسیسات شیطانی مرسیل نجات داده و ما از اینکه جون خودش رو به خطر انداخته تا ما رو نجات بده با گرفتن چیزی که خودش اون رو میسر کرده اینطوری تشکر نمی کنیم . انجام چنین کاری شیوه و مرام ما نیست. اینجا هوم لند ماست مگه نه ؟

دهان ریس بوریس به خاطر شوک باز ماند

_ اما غضب از اون متنفره و اون دست راست توئه

_غضب میتونه با عصبانیتش کنار بیاد

سپس به الی نگاه کرد . نگاه خشن روی چهره اش به نگاهی نرم تبدیل شد

_ برید استراحت کنید خانم براور . شغل شما در امنیته . میتونید به مدیریت خوابگاه زنان ادامه بدید. شما با محبت و خلوص خودتون برای ما مثل جانی تازه بودید .من از اینکه رفتار غضب رو درک کردید از شما قدر دانی می کنم

الی به محض اینکه فرصتش را به دست آورد می دانست که باید بگریزد. از میز پایین آمد . پاهایش میلرزیدند اما سعی کرد خود را استوار نگه دارد. سرش را پایین نگه داشت .چشم هایش به زمین دوخته شده بود و به سرعت به طرف راهرو خالی به حرکت افتاد

بیرون اتاق کنفرانس به دیوار تکیه داد و دست هایش را روی صورتش قرار داد .تمام بدنش می‌لرزید .چند دقیقه طول کشید تا توانست روی احساساتش کنترل پیدا کند . بالاخره حرکت کرد و از در بیرون آمد

۴۱۶ زنده مانده بود. اما حالا اسم غضب را برای خود برگزیده بود و دست راست جاستیک نورث بود . وقتی به بیرون قدم گذاشت بدنش لرزید .وقتی به طرف ماشین گلف اش حرکت کرد نگهبان به او اخمی کرد اما چیزی نگفت

جاستیک رئیس تشکیلات گونه‌های جدید بود. مردم شان به او رای داده بودند تا رهبر آنها باشد .او چهره و صدای گونه‌های جدید بود اما همچنین آنها اعضای دیگر را برای کنسول انتخاب کرده بودند تا مسئولیت تازه‌اش را به خوبی به انجام برسان. د یک نفر از هر بخش که از چهار تاسیسات دیگر مرسیل نجات پیدا کرده بود به عنوان اعضای کنسولگری انتخاب شده بودند .nso نامی بود که آن اعضا به خود اختصاص داده بودند. ایالات متحده از آنها حمایت می‌کرد تا قوانین و آزادی خود را داشته باشند

انها از پول‌هایی که تاسیسات غیرقانونی مرسیل با شکنجه و بستن قراردادهای کلان بر سر جان گونه‌های جدید به دست آورده بود استفاده کرده بودند تا مخارج هوم لند را تامین کنند ……..و آن مقدار پول زیادی بود

 

 

قسمت بعد

نوامبر 30, 2018

رمان خارجی جدید غضب قسمت چهارم :

 

 

بالای سر ۴۱۶ خم شده بود . چشم های زیبا اما عصبانی اش روی او متمرکز بود . خشم از نگاهش می بارید . ترسی را که از بابت کاری که می‌خواهد با او بکند در گلویش جمع شده بود را قورت داد

_واقعا متاسفم . مجبورم این کارو باهات بکنم

۴۱۶ با صدای خشن گفت

_میکشمت

یکی از دست هایش روی زمین کنار او افتاد

_ قسم میخورم

سعی می‌کرد گلویش را تکان دهد

_با دستای خودم تو رو میکشم

وحشت سراسر وجود او را پر کرد زیرا می دانست دقیقاً همین کار را خواهد کرد .مشخصاً داشت کنترل بدنش را به دست می آورد .او را بدقت نگاه کرد تا محلی که جاکوب از آنجا به ۴۱۶ دارو تزریق کرده بود را پیدا کند و به سرعت سوزن را به بدن او فرو کرد . بدون آنکه نگاه دیگری به ۴۱۶ بکند روی پاهایش پرید

۴۱۶ به خاطر دردی که الی به او تحمیل کرده بود خرناسه کشید

به طرفه در حرکت کرد. قبل از انکه به دیوار برخورد کند صورتش را به طرف دیگر گرفت

از شدت درد زانو هایش سست شد. مزه خون دهانش را پر کرد .امیدوار بود صورتش به همان اندازه که احساس می‌کرد بد به نظر برسد . زمانی که کد را در قفل در وارد می‌کرد دست هایش می لرزید . با صدای بیپ در فولادی باز شد . به بیرون از اتاق سکندری خورد . در پشت سرش به طور اتوماتیک بسته شد . در راهرو روی زانو هایش افتاد. سرش را چرخاند تا به دوربین‌های امنیتی نگاه کند و شروع به فریاد کشیدن کرد

_کمک اوه خدایا کمک

ثانیه ها سپری شد و به نظر می رسید یک دقیقه طول کشید تا صدای پا هایی به گوشش رسید . چهار مامور امنیتی به راهرو وارد شدند . مردها با گیجی به او خیره شدند در حالی که گریه می کرد گفت

_به سلول وارد شدم تا نمونه خون بگیرم . جاکوب داشت از لحاظ جنسی به یکی از گونه های جدید آسیب میرسوند . بهم حمله کرد

دستش را بلند کرد و روی گونه اش را لمس کرد

_ فکر می کنم بیهوش شدم و زمانی که بهوش اومدم دیدم ۴۱۶ زنجیرش رو پاره کرده . جاکوب بهش چیزی تزریق کرد اما هر چیزی که توی سرنگ بود به اندازه کافی سریع نبود تا به سرعت اونو از پا در بیاره . فکر می کنم اون مرده . فکر می کنم اون چیز…. قبل از اینکه روی زمین بیهوش بشه جاکوب رو از پا درآورد

چشم هایش بسته شد به آرامی دعا کرد : خدایا منو ببخش

نگهبان ها اسلحه های الکتریکی شان را به دست گرفتند. یکی از آنها کد روی در را وارد کرد تا در ها باز شوند سپس همگی به درون سلول ۴۱۶ هجوم بردند . در پشت سر آنها بسته شد . یک تیم امنیتی دیگر به همراه گروه پزشکی رسیدند

دکتر برنور کسی که در راهرو قبلا با او برخورد کرده بود کنارش زانو زد و در حالی که خون روی دهان الی را پاک می‌کرد گفت

_ حالت خوب میشه

الی سرش را تکان داد

_ اونا چه بلایی سر ۴۱۶ میارن ؟ نمیتونم کاری که جاکوب داشت با اون انجام میداد رو باور کنم . کار اشتباهی بود

لب های دکتر مو قرمز به خاطر عصبانیت روی یکدیگر فشرده شدند. و اخم کرد

_میدونم ..ما این کارها رو به این دلیل انجام میدیم که برای بیماری ها درمانی پیدا کنیم که حیوانات در برابر اون ویروس ها مقاومت می‌کنن. میدونی به وجود آوردن اونها چقدر پول برای ما خرج برداشته ؟ کارکنان باید از راه های دیگه ای نیازهای خودشون رو برطرف کنن نه از طریق گونه های جدیدی که اینقدر گرون هستند

الی می بایست نگاهش را پایین بیاورد تا به او نشان ندهد تا چه اندازه به خاطر ارزیابی سرد او از موجوداتی زنده منزجر.. وحشت‌زده و عصبانی است

_ حالا ما داریم روی دارویی کار میکنیم که توانایی های بدنی سربازهای ارتش و قهرمانان بدنسازی رو به طور وحشتناکی بالا ببریم

سرش را به طرف دیگری چرخاند تا دستکشهایش را در بیاورد

_دیدی چقدر اونها رو بزرگ درست کردیم ؟ چقدر قوی هستند؟ اونها رو آموزش دادیم تا بجنگن تا نشون بدن تا چه اندازه می تونن آسیب وارد کنن . میدونی این یعنی قراردادهای چند بیلیون دلاری ؟ تا حالا چقدر پول به دست آوردیم؟ اونها نمونه های اولیه ما هستند . می خوایم نشون بدیم که تا چه اندازه می تونیم موجودات قوی و مهلکی به وجود بیاوریم و هیچ کس توان رقابت با ما رو نخواهد داشت . همه دلشون میخواد یا مثل اونها باشن یا یکی از اونها داشته باشن . جاکوب لع*نتی میخواست هزینه یکی از نمونه های اولیه رو روی دستمون بذاره . اون ارزشمند تر از اونیه که هیچ ریسکی روش انجام بشه

چشمهایش را بست تا اشکهای آسوده خاطر ای اش را پنهان کند. آنها ۴۱۶ را نخواهند کشت . تصمیم درستی گرفته بود .احتمالا به خاطر اینکه به او انگ قتل چسبانده بود از الی متنفر خواهد شد .اما زنده خواهد ماند .حالا تنها می بایست بعد از اتمام شیفت کاری اش اینجا را ترک کند و مدارکی را که دزدیده به دست شخص مناسبش بدهد. تنها روشی که می تواند او را نجات دهد. او می تواند کمک کند تا تاسیسات مرسیل را به دادگاه بکشاند و عدالت را در مورد آنها اجرا کند.

دکتر برنور آهی کشید

_ هی متاسفم . اما میتونم به خونت بیام تا وضعیت سلامتی ات رو چک کنم

نگاهش به سمت پایین تر لیز خورد

_ نباید تنها بمونی

_ من دوست پس*ر دارم

او را رها کرد

_ خیلی خوب برو .به نگهبان های امنیتی میگم امروز تو رو زودتر به خونه فرستادم

دکتر چرخید و به طرفه تلفن حرکت کرد و الی او را نگاه کرد . آرزو میکرد به سزای اعمالش برسد

فصل ۱

جنوب کالیفرنیا

۱۱ ماه بعد

الی آهی کشید و هدفون را در موقعیتی راحت تر تنظیم کرد . موسیقی متال از ام پی تری پلیری که در جیب شلوار ورزشی اش قرار داده بود به گوش می رسید .هوای گرم باعث می‌شد حتی در ساعت ۱۱ شب هم عرق کند . به طرف پنجره باز نگاه کرد. دوباره سیستم تهویه هوای خوابگاه خراب شده بود. تیم تعمیراتی هنوز هم مشغول ساخت و ساز ساختمان های تازه بودند

به طرف درهای باز بالکن حرکت کرد . به بیرون قدم گذاشت تا از نسیم خنکی که می وزید استفاده کند و بدن بیش از اندازه گرمش را خنک کند. از بطری پلاستیکی کوچکی که وقتی به آپارتمان اش وارد شده بود از یخچال کوچک برداشته بود آب خنک را سر کشید .مقابل نرده ها خم شد تا به هوم لند نگاه کند

تازه تمرین شبانه اش را تمام کرده بود. نسیم خنک روی پوستش احساس بهشت می داد . نگاهش به دیوارهای امنیتی تقریباً ۱۵ یارد آن طرفتر کشیده شد. به اندازه ۱۵ پا بلند بودند و نگهبان ها ی گشت ..محیط پیرامون را پاسداری می‌کردند. پایین بالکن آپارتمان چمنزار و چندین درخت که محیطی شبیه پارک داشتند بین ساختمان های خوابگاه قرار گرفته بود

هوم لند ۵ هزار هکتاری تازه کامل شده بود و الی دومین روز اقامتش در اینجا را سپری می‌کرد. بیشتر زن ها هنوز به خوابگاه منتقل نشده بودند اما الی امیدوار بود زمانی که این اتفاق بیفتد همه چیز به خوبی پیش برود .واقعا می خواست هوم لند همانطور که برنامه ریزی شده بود کار کند . اینجا خانه ی گونه های جدیدی که از تاسیسات مرسیل جان سالم به در برده بودند بود.

دشتی جدا از بقیه دنیا که می توانستند زندگی کنند و در اجتماعی امن و بی خطر با آزادی خو بگیرند .الی تنها در مورد یکی از تاسیسات غیرقانونی مرسیل آگاه بود اما به محض این که اطلاعات منتشر شدند تاسیسات دیگری نیز کشف شدند. چشمهایش را بست .هنوز هم به خاطر تعداد زیاد قربانی های درگیری که طی گزارشاتی که در یک ماه گذشته منتشر شده بود احساس مریضی می کرد .تاسیسات توسط دولت و دستگاههای اجرایی با خاک یکسان شده بود. قربانی ها حالا آزاد شده بودند اما همه آنها به اندازه ای دوام نیاوردند تا طعم آزادی را بچشند . شمار قربانیان به صد ها تن می رسید و این قلب الی را می شکست

الی خود را مجبور کرد تا چشم هایش را باز کند .۲ سال پیش به دستور افسر ویکتور هلیو در تاسیسات مرسیل شروع به کار کرد. برای الی توضیح داده بود شایعاتی مبنی بر اینکه تاسیساتی به صورت غیرقانونی روی انسان‌ها آزمایشاتی داروی انجام می‌دهند شنیده . پلیس نمی توانست از ماموران مخفی استفاده کند. آنها هیچ نیروی تازه ای استخدام نمی‌کردند. بنابراین الی که به عنوان کارمند در آنجا کار می کرد نمی توانست شک و شبهه ای برانگیزد .با شنیدن شایعه مبنا بر آزمایشات غیرقانونی روی انسان ها الی انچنان احساس وحشتناکی برای آن‌ها داشت که قبول کرد برای پلیس به عنوان جاسوس کار کند. بنابراین درخواست انتقال به یکی از آن تاسیسات زیرزمینی را داد. شش ماه طول کشید تا با درخواستش موافقت شد .زمانی که ۴۱۶ و دیگران را دید که در چه جهنمی زندگی می کنند به کاری که داشت انجام می داد افتخار می کرد .بنابراین تصمیم گرفت هر ریسکی که شده بپذیرد تا بتواند مدارک کافی جمع‌آوری کند تا کل سازمان را نابود کند

الی آهی کشید .هربار که در مورد ۴۱۶ چیزی می‌پرسید.. اطلاعات سری و طبقه بندی شده و سیاست های حفاظت از قربانیان پاسخ هایی بود که به او داده می‌شد. بعضی از قربانی ها نتوانسته بودند از برنامه نجات جان سالم به در ببرند. قبل از آنکه ماموران دولت به بخش های زیرین سازمان جایی که بیشتر قربانیان نگهداری می شدند برسند خیلی از آنها کشته شده بودند .تا جایی که الی می‌دانست ۴۱۶ در طبقات زیرین سازمان در حالی که درون سلول اش زندانی شده بود در تنهایی مرده بود. در حالی که هرگز ندانست کمک در حال رسیدن به اوست . چنین احتمالهایی قلبش را می شکاند

الی هدفون را از روی گوش هایش برداشت . ام پی تری پلیر را خاموش کرد و آن را روی میز انداخت. سعی کرد با اندوهی که هر بار به ۴۱۶ فکر می‌کرد او را در بر می گرفت مبارزه کند. دلش میخواست زمانی که حکم اجرا شده بود بیرون سلول ۴۱۶ باشد و پشت در اتاقش نگهبانی دهد .از او محافظت کند. تا این اندازه را به او بدهکار بود

به افسر هلیو التماس کرد این اجازه را به او بدهد اما او نپذیرفت .الی جزو نیروهای نظامی نبود و افسر نمی خواست هویت کسی که اطلاعات را به دست آنها رسانده فاش شود

ل*عنت…. نمی توانست آن چشمهای تیره را فراموش کند. نگاه درون صورت ۴۱۶ زمانی که او را در آن روز داخل سلول تنها گذاشت .. یا آنطور که به الی غرش میکرد ..

الی تنها می خواست او را نجات دهد اما ۴۱۶ به هیچ عنوان نمی دانست چرا الی می بایست او را مقصر مرگ آن تکنسین نشان دهد .احتمالاً می بایست فکر کند الی انسانی سنگ دل و هیولایی شیطانی است. اشک های داغ چشمهای او را کور کردند اما به سرعت آنها را پاک کرد .از آن روزی که ۴۱۶ را روی زمین تنها رها کرده بود تاکنون هر شب گریه میکرد

تلفن مخصوص هوم لند ی زنگ خورد و او را از جا پراند. موبایل تنها راه ارتباطی با دنیای بیرون بود اما هیچکس با آن تماس نمی گرفت . خودش را از خانواده و دوستان جدا کرده بود. از زمانی که برای مرسیل کار کرده بود همه چیز در زندگی اش تغییر پیدا کرده بود .دیگر نمی توانست تحمل کند پدر و مادرش که از یکدیگر جدا شده بودند از او به عنوان اسلحه ای در برابر یکدیگر استفاده کنند یا به خاطر طلاق الی او را سرزنش کنند

در دنیا مشکلاتی اساسی وجود داشت و او می توانست از زمانش استفاده کند تا تغییراتی جدی در زندگی واقعی ایجاد کند . حالا تمام توجه او روی کمک کردن به گونه های جدید متمرکز شده بود و اینکه تلاش می‌کرد تا چیزی اشتباه را درست کند باعث میشد احساس ارزشمند بودن بکند. به زندگی اش معنا می داد و این چیزی بود که بیشتر از همه به آن نیاز دارد

با شنیدن صدای زنگ دوم تلفن را پاسخ داد

_ الی براور

_ خانم براور من کودی پارکز از بخش امنیتی هستم. تماس گرفتم تا به شما اطلاع بدم که زن ها به اینجا منتقل میشن. از هتل تسویه حساب شده و همین حالا به ما اطلاع داده شده که اونها این جا هستند

_ دارم خودم رو میرسونم

تلفن را قطع کرد

لعن*ت ..احتمالا در رسانه ها مطرح شده که چهار تا از زن های نجات داده شده به محل رسیدند . جزو پروتکل بود که اگر کسی بعد از نیمه شب به هتل می رسید تا روز بعد باید صبر کند تا او را در روشنایی روز به هوم لند منتقل کنند . تنها می توانست امیدوار باشد زن ها به وسیله آن چه که اتفاق افتاده به طور شدیدی آسیب ندیده باشد. دنیای واقعی برای آن نجات داده شده های بیچاره به اندازه کافی ترسناک بود. بدون آنکه رسانه‌ها اطراف آن ها را بگیرند و از آنها سوال بپرسند

تنها چند ثانیه طول کشید تا کفش هایش را به پا کند و کارت شناسایی اش را بردارد . از پله‌ها پایین دوید و به طرف ورودی رفت

پنجره ها تمیز بودن اما از شیشه های بسیار قوی ساخته شده بودند که حتی در برابر بدترین حملات مقاومت می‌کردند . بیرون خوابگاه چهار زن را مشاهده کرد که به وسیله دو محافظ که چمدانهای آنها را حمل می کردند مشایعت می شدند. الی سرعتش را بیشتر کرد. کودی پارکز با لبخندی با او احوالپرسی کرد

_بعد از ظهر بخیر خانم براو به خاطر رسیدن دیر وقت ساکنان جدید مون متاسفم

الی لبخند زد . توجهش را روی زن هایی با جثه های بزرگ متمرکز کرد . کوتاه ترین آنها حداقل ۱۸۰ سانتی متر قد داشت .اکنون ده زن دیگر داخل خوابگاه زندگی می‌کردند و همگی آنها بلند قد و دارای بدن هایی عضلانی بودند.الی در مقایسه با آنها ریز جثه و قد کوتاه به نظر می رسید .زمانی که به هر کدام از آنها نگاه کرد لبخندش بیشتر شد اما هیچ یک از آن‌ها لبخند را برگرداندند . به نظر خسته و عصبانی می رسیدند

الی با آنها همدردی می کرد

_به خونه جدیدتون خوش اومدید . میدونم سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتید اما اینجا در امان خواهید بود. من الی هستم . مادر خانه شما

زنی که از بقیه بلندتر و خشن تر به نظر می رسید به او خیره نگاه کرد. چهارمین نفر که موهای بلوند داشت پرسید

_چی ما ؟

_مادر خانه شما . این یک لقبه .واقعا سعی نمی کنم که مادر شما باشم . اگه سوالی داشتید یا به چیزی نیاز داشتید یا مشکلی برای شما به وجود آمد به من مراجعه کنید .من اینجا هستم تا به هر طریقی که ممکن باشه به شما کمک کنم . میتونید با من راجع به هر چیزی صحبت کنید و من همیشه به شما گوش میدم

کوتاه ترین آنها گفت

_ یکی از دکترهاست

و دندان های تیز اش را به سمت الی نشانه گرفت

_نه من اطلاعات پایه پرستاری دارم اما یک پزشک نیستم . میدونم که همه شما می بایست با یک درمان شناس ملاقات کرده باشید . من خودم هم با چند تا از اونها ملاقات داشتم و من هم ازشون خوشم نیومد

نگاه دلسوزانه ای تحویل آنها داد

_ اتاقتون و اطراف خوابگاه رو بهتون نشون میدم و کمکتون می کنم که توی خوابگاه جاگیر بشید من-

پارکز میان حرف او پرید

_خانم براور

وقتی زنها از بین در عبور کردند. الی توجهش را به او بازگرداند

_ بله

_ظرف بیست دقیقه دیگه جلسه برگزار خواهد شد . خواستند که شما به عنوان مسئول زن ها توی جلسه حضور داشته باشید. رئیس تازه کنسول درخواست داده تا خلاصه ای از تمام اطلاعات هوم لند به او داده بشه .میخواد مطمئن بشه که هیچکدام از مردمش با بدرفتاری مواجه نمی شن . تازه به این سمت منصوب شده و میخواد اطمینان پیدا کنه

ترس و بی میلی الی را فرا گرفت

_اما الان خیلی دیره دلم میخواد به زن ها کمک کنم تا با محیطشون آشنا بشن و این مدتی طول میکشه

_ متوجهم اما رئیس تازه همراه با زنها رسیده و تاکید کرده که این جلسه خیلی مهمه برای اونها بسیار ضروریه که بدونن ما کاملاً طرف اونها هستیم و کمکشون می کنیم تا راحت تر توی هوم لند ساکن بشن

الی مرد بود. گونه های جدید بعد از آن که آزاد شدند جدا از یکدیگر بودند . به مکان های امن جداگانه ای فرستاده شدند تا اینکه هوم لند بالاخره آماده بود تا از آنها به عنوان جمعیت بزرگی پذیرایی کند . برای آینده پیش بینی شده اینجا خانه همیشگی آنها خواهد بود . مرد دلایل معتبری برای نگرانی درباره امنیت و آسایش مردمش داشت

_البته .اجازه بده اونها را به اتاق هاشون برسونم و بعد اونجا خواهم بود .جلسه توی اتاق کنفرانس در دفتر اصلی برگزار میشه؟

سرش را تکان داد

الی در را بست .صدای بیپ اطمینان می داد که قفل درها به صورت اتوماتیک سر جایشان قرار گرفته اند . در این محل از قوانین امنیتی پیچیده ای پیروی می‌کردند .مخصوصاً بعد از آنکه رسانه‌ها درباره نجات یافتگان از تشکیلات باخبر شدند . به طور مداوم سعی می‌کردند راهی برای نفوذ پیدا کنند و حالا که گونه های جدید مکانی ثابت داشتند رسانه ها می خواستند به هر طریقی که شده از آنها عکس بگیرند

اگرچه دولت قوانینی وضع کرده بود که از گونه‌های جدید محافظت می‌کرد و به آنها این حق را می‌داد که در مقابل خبرنگاران خود را بپوشانند .همچنین گروه‌های تنفر هم وجود داشتند که معتقد بودند نباید با گونه های جدید مانند انسانها با حقوق برابر رفتار شود. آنها مخالف بودند که دولت هوم لند را به آنها داده بود. بنابراین در گروه هایی بیرون از دروازه ها جمع می شدند تا به این موضوع اعتراض کنند

طبقه پایین خوابگاه را به زن ها نشان داد .آنجا شامل یک اتاق کنفرانس برای جلسات .۲ اتاق نشیمن بسیار بزرگ .آشپزخانه مجهز و اتاق غذاخوری بود که ظرفیت ۵۰ نفر را داشت .و همچنین کتاب خانه ای بزرگ . طبقات دوم و سوم شامل آپارتمان های کوچک می شدند .هر کدام از آنها شامل اتاق خواب .اتاق نشیمن .حمام اختصاصی و آشپزخانه می شدند . زن هایی که تازه رسیده بودند می بایست کاملا وحشت زده باشند نه آنکه به این احساس اعتراف کند اما همواره می‌خواستند نزدیک یکدیگر بمانند .الی می‌دانست زن ها کابوس‌های وحشتناک و غیر قابل تحملی را گذرانده بودند و حالا چیزی کاملا متفاوت روبه رویشان بود… آزادی… بعد از یک عمر زندانی بودن می‌توانست چیز ترسناک باشد

_ اگه گرسنه شدید آب خنک و غذا توی جعبه فلزی نقره ای رنگ هست

الی به آنها نمی گفت یخچال نام دارد. از همان روزهای اول فهمیده بود که آنها نمی دانند یخچال یعنی چه

_ ده زن دیگه توی خون مستقر هستند .پس بنابراین اگه سر و صدایی شنیدید لطفاً آروم باشید. اونها از محل های متفاوتی اومدن اما همگی جزو مردم شما هستند. اینجا کاملا امنه بنابراین کسی نمیتونه بدون اینکه بهش اجازه داده بشه به داخل بیاد .شما کاملاً در امانید

زن ها طوری او را مورد بررسی قرار می‌دادند گویی الی یک حشره است. آهی کشید .متاسفانه آنها به غریبه ها اعتماد نداشتند

_ اتاق من طبقه ۳ قرار داره و شماره اتاق روی دیوار ها نوشته شده اگه به چیزی نیاز داشتید یا سوالی داشتید به من مراجعه کنید . قبل از اینکه برم سوالی دارید ؟

هیچکدام از آنها صحبت نکردند . قد بلندترین آنها به طرف اتاق هایی که به آنها نشان داده بود حرکت کرد و سه نفر باقی مانده پشت سر او حرکت کردند و در را محکم پشت سرشان بستند .بنظر می‌رسید نمی‌خواهند هیچ رابطه ای با الی داشته باشند . اما امیدوار بود این وضعیت تغییر کند

الی به لباس هایش نگاه کرد .کفش‌های ورزشی. شلوار ورزشی و تاپ ابی . موهایش را به حالت دم اسبی بسته بود. احتمالا باید لباس رسمی تری بپوشد اما وقتی به ساعتش نگاه کرد مطمئن شد که وقت کافی ندارد و می بایست بدود تا به جلسه برسد

به سرعت از پله ها پایین رفت .دفتر مرکزی در قسمت های جلوی هوم لند قرار داشت . انها به وسیله ماشین های گلف در منطقه جابه جا می شدند . الی ماشین اش را به محل پارکینگ جلویی راند و موتور را خاموش کرد. دوباره به ساعتش نگاه کرد و ناسزایی گفت

مطمئناً دیر کرده بود .به طرف درهای ورودی دوید . وقتی نگهبان امنیتی را دید سرعتش را کم کرد . هنوز او را نمی‌شناخت

_ سلام من الی براور هستم مسئول خوابگاه زنان . آقای پارکز به من اطلاع دادند که جلسه ای در حال اجراست و من باید در اون حضور پیدا کنم

بدن مرد منقبض شد و دستش اسلحه روی کمرش را گرفت در حالی که به الی خیره شده بود الی دستش را به آرامی به جیبش فرو کرد و کارت امنیتی را بیرون کشید .نگهبان کارت را از او قبول کرد .با دقت آن را مورد بررسی قرار داد سپس آن را به او پس داد

_برو داخل. به طرف اتاق کنفرانس سمت چپ. آیا با مکان اون آشنا هستید خانم براور ؟

_ بله مچکرم

به دفتر مرکزی وارد شد و امتداد راه طولانی را بطرف پایین دوید . وقتی روبه روی اتاق کنفرانس قرار گرفت دسته در را میان دست هایش گرفت و محکم چرخاند تا در سنگین را باز کند

به داخل اتاق قدم گذاشت

تاریکی اتاق او را متعجب کرد .لامپهای کم نور کوچکی روی دیوار اتاق را روشن می کردند .نمی توانست به خوبی بشنود اما صدای عمیق صحبت کردن چند نفر به او اطمینان می داد که اتاق پر است . دو نفر از نگهبان ها به سرعت چرخیدند و اسلحه هایشان را به دست گرفتند .الی با لبخندی خونسردانه به چهره‌ای مضطرب آنها نگاه کرد دست‌هایش را بالا آورد تا نشان دهد جز کارت امنیتی چیزی به همراه ندارد . اتاق کاملا در سکوت فرو رفت. جرأت نداشت نگاهش را از این دو مردی که اسلحه به دست داشتند بردارد .

_من الی براور مسئول خوابگاه زنانه هستم

یکی از نگهبان‌ها هنوز هم اسلحه اش را محکم گرفته بود در حالیکه نگهبان دیگر جلو آمد تا کارت امنیتی را از او بگیرد. بلاخره سرش را تکان داد. در حالی که کارت را به او پس می‌داد گفت

_ بشین دیر اومدی

الی کارت را گرفت و آن را داخل جیبش گذاشت .می بایست نگهبان را دور بزند زیرا تصمیم گرفته بود همان جا رو به رویش بایستد و راه او را سد کند .چند قدم از او دور شد و به کسانی که داخل اتاق قرار داشتند نگاه کرد

دارن ارتینو رئیس نگهبان های امنیتی هوم لند و رئیس بوریس هم در اتاق حاضر بودند

رئیس همانطور که به او نزدیک می شد اخم کرد و زمانی که به لباس های الی خیره شد در سکوت عدم رضایت خود را از طرز لباس پوشیدن او نشان می داد

الی توضیح داد

_ وقت نداشتم لباس هامو عوض کنم می بایست ۴ زن رو توی خونه ساکن می‌کردم و کمتر از ۲۰ دقیقه وقت داشتم تا اون کارو انجام بدم و به اینجا بیام و تا زمانی که به در ورودی خوابگاه نرسیده بودند کسی به من در مورد رسیدن آنها اطلاع نداده بود

خطوط منقبض اطراف دهان رئیس بوریس نرم تر شدند

_ خیلی خوب دفعه بعد لباس مناسبی بپوش . به نظر میرسه همین حالا از باشگاه بیرون اومدی

_ میخواید لامپ رو روشن کنم ؟ داخل اتاق خیلی تاریکه

رئیس بوریس آهی کشید

_نه . بعضی از اعضای کنسول اینطور ترجیح میدن

به سرعت متوجه شد . قبلا به او اطلاع داده شده بود که برخی از آنها سالها در سلول های تاریک زندانی شده بودند. زمان زیادی را گذرانده بود تا بتواند به خوبی احساسات گونه جدید را درک کند و نیازهای آنها را تشخیص دهد تا بتواند در کارش موفق باشد . چیزی که تقریباً برای او به یک نوععقده روحی تبدیل شده بود

وقتی به اطراف نگاه کرد .چهره‌های بیشتری را شناخت . به مایک تورس لبخند زد. او از خوابگاه مردان بود. در جواب به الی چشمک زد .مرد خوبی بود که در اوایل سی سالگی قرار داشت و در طی اولین جلسه …اولین روزی که به اینجا رسیده بود. با الی لاس زده بود

کارمندی که به الی درباره وظایفش توضیح داده بود کنارش ایستاده بود و سرش را به طور مختصر برای او تکان داد. دومنیک زورت مسئول استخدام نیروهای تازه بود

حرکاتی از گوشه ی چشم توجه او را به خود جلب کرد .چرخید. یک نفر از آن طرف اتاق به طرف او حرکت کرد .این که در بین گروهی از مردان بلند قد زنی کوتاه‌ قد بود به او کمک نمی کرد تا هویت شخصی که به طرف او می آید را تشخیص دهد

_الی؟

رئیس بوریس توجه الی را دوباره به خود برگرداند

_ ما اینجا میشینیم

_ البته

قدمی به طرف رئیس بوریس برداشت تا او را دنبال کند

_تو

مردی با صدایی خشمگین پشت سر او غرش کرد

الی قصد داشت برگردد تا ببیند صدای ترسناک به چه کسی تعلق دارد . اما یک نفر او را به چنگ گرفت. الی با صدای بلند نفس اش را حبس کرد . اما سپس بدنش از روی زمین بلند شد .بازوهای قوی او را در هوا چرخاند

ناگهان پشتش تیر کشید و تمامی اکسیژن از بدنش خارج شد .چشم هایش گشاد شدند…وقتی که به صورت بسیار پر غضب ……… ۴۱۶ خیره شد

 

 

قسمت بعد

نوامبر 28, 2018

 اگر  قدرت حرکات اش را به دست می آورد  الی مرده محسوب می شد . این را میدانست و احتمالاً ۴۱۶  آرزو می کرد ای کاش می‌توانست دستش به او برسد  . به خط سفیدی که روی زمین کشیده شده بود و به خط امنیتی مشهور بود نگاه کرد .برخی از گونه‌های جدید توانسته بودند یکی از زنجیرها را شکسته و به کارکنان آسیب برساند . بنابراین می‌بایست همگی پشت آن خط می ایستادند و فاصله خود را حفظ می کردند . هم اکنون الی  درون خط امنیت قرار داشت . آن هم با یکی از قوی ترین و خطرناک ترین آنها

دلش می خواست فرار کند اما خود را مجبور کرد تا سر جایش بماند. او ارزش نجات دادن را داشت .سرش را تکان داد  ۴۱۶ به کمک نیاز داشت  .آرزو می کرد اثرات دارو به سرعت از بین نرود. احتمالاً قبل از آنکه بتواند برای زندگی اش التماس کند گردنش را خواهد شکست . احتمالاً می بایست از هر کسی که برای مرسیل کار میکرد متنفر باشد و دلیل بسیار خوبی هم برای آن داشت.

 نشانه های قرمز ضربات مشت جاکوب  روی شکمش به چشم می‌خورد . انگشتانش را روی آنها کشاند .هیچ استخوان شکسته ای احساس نکرد .حتی زمانی‌ که  شل و ول روی زمین  افتاده بود باز هم شکم و ماهیچه های قوی و سختی داشت . اما چیزی احساس نکرد که به او خبر از خونریزی داخلی بدهد . سعی می‌کرد حرفه‌ای عمل کند اما وقتی انگشت هایش از روی ماهیچه‌های بدن او عبور می کردند… کمی بیش از اندازه مکث کردند . نمی توانست این را انکار کند که لمس کردن 416 او را به عنوان یک زن تحت  تاثیر قرار نداده. او خطرناک.. ممنوعه.. و جذاب بود

 نگاهش به طرف پایین تر لیز خورد و به سرعت نفسش را پر صدا حبس کرد .

 جاکوب  قطعه لاستیکی را چندین بار دور عضو بدن او پیچانده بود که به نظر بسیار دردناک می رسید .بدون آنکه فکر کند حرکت کرد تا آن را باز کند .سعی می‌کرد دستهایش مهربان باشد . بالاخره موفق شد آن را باز کند و آنرا روی زمین  انداخت  .ناگهان زمانی که فهمید چه کار کرده گونه هایش قرمز شد

 ۴۱۶ غرش کرد . نگاه الی به سرعت به  طرف چهره او  بالا آمد . او داشت الی را با چشمهایی تیره و خشمگین نگاه می کرد.

_ متاسفم می بایست اونو درمی‌آوردم . مطمئنم که  صدمه ای بهت وارد نکرده

 اگر ۴۱۶ به مدت طولانی آن لاستیک را روی بدنش داشت ممکن بود صدمات جبران ناپذیری به او وارد کند . اما از آنجا که جاکوب خیال داشت او را از بین ببرد بنابراین اهمیتی نمی داده. الی سعی کرد خود را مجبور کند تا به بدن برهنه او نگاه نکند . به سختی فکر می‌کرد که چگونه ممکن است هردو یشان را از این آشفته بازاری که ایجاد شده نجات دهد. او حتماً می بایست آزاد باشد تا بعد از تمام شدن شیفت کاری بتواند اطلاعاتی را که جمع‌آوری کرده به دست مافوقش برساند

 یک بار دیگر نگاهش به سمت جسد جاکوب کشیده شد همانجا دراز کشیده بود با سر و صورتی خونی . جایی که الی او را رها کرده بود. به نظر می رسید کسی با مشت آن قدر به صورتش ضربه زده تا اینکه بالاخره جان داده . شکمش به هم خورد

 لع*نت . فقط یک راه برای بیرون رفتن از این موقعیت وجود داره .. نگاه خشمگین ۴۱۶ را  ملاقات کرد

_ از این بابت متاسفم هیچ چاره دیگه ای ندارم

 مردد بود دلش می خواست به او بگوید که واقعاً چه نیتی دارد .اینکه چرا می بایست  چنین کار وحشتناکی با او بکند . اما جراتش را نداشت . اگر ۴۱۶ نقش اش را لو می‌داد چه ؟ هیچ دلیلی نداشت به کسی که برای مرسیل کار می‌کرد اعتماد کند …اگه در مورد من بدترین فکر رو بکنه اینطور برای هردو مون  بهتره

۴۱۶ مطمئن بود الی هرگز به او آسیبی نمی رساند .وقتی که به خاطر نیت اش از او معذرت خواهی کرد وحشت سر تا پای او را فرا گرفت .سعی کرد حرکت کند اما بدنش او را یاری نمی کرد. می توانست چشم هایش را تکان دهد . پلک بزند و آب دهانش را قورت دهد.  چندین غرش از گلویش بیرون آمده بود .اما نمی توانست صحبت کند

آیا حالا خیال داره منو بکشه  ؟ پس چرا  تکنسینی که به من حمله کرده بود رو کشت ؟

 ۴۱۶ پی‌درپی با خود می‌گفت ..هر کسی به جز این زن …نگران بود که درمانده و بی دفاع روی زمین این سلول بمیرد . رایحه  پاکیزه زن را که همواره بدن او را تحت تاثیر خود قرار می داد به مشام کشید. الی همواره با مهربانی با او رفتار می‌کرد. دستهایش همواره  ملایم و نگاهش وقتی که از او نمونه خون میگرفت مهربان بود. او تنها انسانی بود که به ۴۱۶ لبخندهایی صادقانه و گرم هدیه میداد . و حتی گاهی  ۴۱۶ خود را در حالی می یافت که چشم به راه ورود او به سلول خودش می شد

 به  الی اعتماد داشت که به او صدمه نمی رساند. او تنها کسی بود که وقتی وارد سلول اش می شد ۴۱۶ به خاطر پیشبینی درد. وحشت و تحقیر بدنش  منقبض نمیشد  . وقتی الی به او نگاه کرد و دید چشم های آبی زیبایش پر از ترس وحشت است باعث شد کمی قلبش پیچ بخورد

 ۴۱۶ عمدا  ..هرگز زمانی که  به او نزدیک می شد غرش نمی‌کرد یا او را تهدید نمی کرد . آنطور که با بقیه تکنسینها رفتار می کرد … تا امروز … فکر اینکه شاید او را ترسانده باشد باعث شد احساس پشیمانی بکند . احتمالا حالا دیگر  به خاطر این کار…لبخندهایش… که  ۴۱۶ از زمانی که الی در اینجا مشغول به کار شده بود  قدردان آنها شده بود  را از او دریغ میکرد . دیدن لبخند های او زمان طولانی نبود . مفهومی از زمان نداشت اما الی تا همین اواخر جزئی از زندگی او نبود

 بدنش کم کم  به حضور او واکنش نشان می‌داد و باعث میشد  ۴۱۶ آرزو داشته باشد تا موهای بلوند او را نوازش کند . بینی اش را مقابل گلوی او بگذارد و آن عطر بی نظیرش را استشمام کند.  گاهی اوقات در مورد او خواب می دید . در رویاهایش ۴۱۶ آزاد بود . هیچ زنجیری به دست و پایش نبود . آرزو داشت او را نوازش کند تا صدای او را بشنود و همه چیز را در موردش بداند

 همواره صدای او مانند موسیقی به گوش ۴۱۶ بود . دلش میخواست لبخند او را ببیند .هزاران سوال در ذهن داشت که دلش می خواست از او بپرسد. دلش میخواست باعث شود او بخندد .

پوست بدن او به طور غیرقابل باوری نرم به نظر می رسید و همچنین بوی خوبی میداد . خیلی خوب . اما حالا خودش گفته بود که خیال دارد به ۴۱۶ صدمه برساند

 این بدترین نوع ظلم و ستمی  بود که تاکنون تجربه کرده است . احساس خیانتی دردناک تمام بدنش را فرا گرفت . همچنین از اینکه الی او را در این وضعیت می دید احساس حقارت می کرد . درست بود که او را نجات داده بود. اما شاهد زجر کشیدنش هم  شده بود. اینکه می دانست هر موقع الی به او نگاه کند امروز را به خاطر خواهد آورد باعث درد و رنجش می شد.  همچنین باعث میشد خشمگین شود . این تصویر تمام رویاها و فانتزی های ۴۱۶ از اینکه  الی او را به چشم مردی جذاب نگاه کند از بین برده بود

 با نیت اینکه او را بترساند یک بار دیگر غرید . تا به او اجازه دهد ندهد آنچه که در ذهن دارد را عملی کند. بدنش حرکت نمی کرد اما می دانست حتی اگر بتواند بدنش را به حرکت وا دارد هرگز او را نخواهد کشت . احتمالا او را به فاصله ای امن… دور از خود پرتاب خواهد کرد. تا  جلوی وسوسه آنچه که غرایز اش به او می‌گفتند را بگیرد

 می دانست اینگونه روابط برای زندانی مانند او ممنوعه است . الی را نگاه کرد که ایستاد و از محدوده دید او خارج شد .الی ۴۱۶ را به روی شکم  چرخاند . نمی توانست در این حالت چیز زیادی ببیند اما می‌توانست سر و صداهایی که الی ایجاد می‌کند را بشنود و بوی او را استشمام کند

چه خیالی در سر دارد ؟ هیچ ایده ای نداشت اما از آن می ترسید . همه انسان ها سنگدل بودند . هیچ رحم و شفقتی از خود نشان نمی دادند . هنوز هم به دو دلیل اینکه  آن مرد را کشته بود او را متعجب می کرد : اول اینکه این کار را کرده بود تا جلوی خشونت مرد را بگیرد . دوم اینکه الی جثه بزرگی نداشت اما توانسته بود یک مرد را از پا درآورد

شاید این زن را بد قضاوت کرده بود.  باور داشت او ظریف و لطیف است . اما توانسته بود با حمله ای وحشیانه مرد بزرگی را از پای در آورد . ضربان قلبش بالا رفت . با ناامیدی سعی کرد اعضای بدنش را حرکت دهد . اما بدنش هیچ پاسخی نمی داد . الی زمزمه کرد

_تو یه  ح*رومزاده بی ارزشی . ازت متنفرم . می خوام اینو بدونی

416 کلمات او را قبول کرد . دردی وحشتناک گریبانگیرش شد . کسانی که در تاسیسات مرسیل کار می کنند تنها آنها را به چشم گوشتهایی که می توانند نفس بکشند می‌دیدند و این را حق مسلم خود می دانستند تا به آنها توهین و از آنها سوء استفاده کنند  .چرا فکر کرده بود او با بقیه فرق دارد ؟ کاملا اشتباه کرده بود

 چقدر اشتباه احمقانه و غیر قابل بخششی بود . غضب سراسر بدنش را فراگرفت.  و انگشت هایش تکان خوردند . لب هایش را تکان داد و غرشی  خشمگینانه از گلویش بیرون آمد . که این قول را به زن می داد تا به خاطر اینکه او را فریب داده بود تا باور کند او با بقیه متفاوت است از او انتقام خواهد گرفت

 _تو یه ح*رومزاده بی ارزشی . ازت متنفرم . می خوام اینو بدونی

  الی امیدوار بود که جاکوب حتی بعد از مردن  بتواند صدای او را بشنود . دلش می‌خواست بداند که الی راجع به او چه فکری می کند . از اینکه او را کشته بود احساس تاسف نمی کرد. این او را دچار پریشانی می‌کرد اما با خود میگفت که این احساس به زودی میگذرد . جاکوب لیاقت احساس گناه الی را نداشت

 الی وسیله ای را که با ان به صورت جاکوب ضربه زده بود را به دقت پاک کرد . دستمال هایی که آن را با آن ها پاک کرده بود پنهان کرد. سعی کرد احساس وحشتی که هر لحظه در او بیشتر میشد را کنترل کند

نگاهش به سمت ۴۱۶ که روی زمین دراز کشیده بود برگشت . حتی یک اینچ هم تکان نخورده بود …خوشبختانه… تنها آرزو می کرد که نقشه اش بگیرد و چیزهایی که به او گفته بودند حقیقت داشته باشند . گونه های جدید ارزشمند تر از آن بودند که کسی آنها را بکشد .۴۱۶ مشکلی برایش پیش نمی آید. می بایست آن را باور کند

 آیا بخاطر انجام این کار از من متنفر خواهد بود ؟ احتمالا.  اما هیچ چاره دیگری نداشت . اگر به او شک می کردند هرگز تاسیسات زیرزمینی مرسیل را ترک نمی‌کرد . می بایست از تمامی شک و شبهه ها به دور بماند تا بتواند او و دیگران را نجات دهد

چند لحظه مردد ماند . به محض اینکه اقدام به عملی کردن نقشه اش می‌کرد دیگر راه بازگشتی نمی‌ماند. به سرعت به کنار ۴۱۶ حرکت کرد و دستمال کاغذی های خونی را روی مشت او کشید . با این کار خون جاکوب را روی دست های او پخش کرد . به خودش اجازه نمی داد به صورتش نگاه کند. نمی‌توانست

 آنها او را نمی کشتند .  بعضی از گونه های جدید برخی از تکنسین ها را به قتل رسانده بودند . از این دست شایعات زیاد به گوشش خورده بود . اما با این حال همه آنها هنوز هم زنده بودند .آنها بیش از اندازه ارزشمند بودند . هیچ مشکلی برایش پیش نخواهد امد . به طور مداوم این جمله ها را در ذهنش تکرار می کرد

 بلند شد .امپولی که جاکوب از ان استفاده کرده بود را از روی زمین برداشت و به طرف او چرخید . از این که می خواست به او صدمه بزند متنفر بود

اشک چشم هایش را پر کرد ..۴۱۶ بی‌دفاع روی زمین مانده بود. دلش می خواست او را در آغوش بگیرد. یک نفر می بایست با او همدردی کند . اما در آن لحظه الی نمی توانست این کار را بکند

 برای آنکه بتواند اطلاعاتی که از این سازمان شیطانی جمع‌آوری کرده را به رسانه ها برساند میبایست زنده اینجا را ترک کند

به محض اینکه خبر به رسانه ها درز پیدا کند قاضی حکم نابود کردن تاسیسات را صادر خواهد کرد و ارتش برای پیدا کردن آنها خواهد آمد و بالاخره تاسیسات شیطانی مرسیل به خاطر تمام کارهای کثیفی که انجام داده با خاک یکسان خواهد شد

 

 

قسمت بعد

نوامبر 27, 2018

رمان عاشقانه جدید غضب قسمت دوم :

 

 

_ الی

 

ناگهان سر جایش خشکش زد . با چشمهای گشاد شده به آرامی چرخید. دکتر برنور . مردی بلند

قد با موهای قرمز , از یکی از اتاق ها بیرون آمد

 

_بله

 

_ اون مایع دهان رو از ۳۲۱ گرفتی؟

 

_ بله گرفتم

 

اگرچه دلش میخواست شروع به دویدن کند اما خود را مجبور کرد تا همانجا بایستد

 

_ خوبه , گذاشتیش توی آزمایشگاه؟

 

_ البته

 

دستش را بلند کرد و پشت گردنش را مالش داد

 

_ روز طولانی بود مگه نه ؟ دلت نمیخواست الان آخر هفته بود ؟ من که دلم میخواست

 

بی صدا در دلش به او دستور داد : خفه شو بذار من برم . شانه اش را بالا انداخت

 

_من از کار کردن خوشم میاد , حالا که صحبت کار شد , باید این نمونه خون رو برای آمار ببرم

 

_ بله البته

 

نگاهش روی بدن الی سر خورد

 

_ میخوای فردا شب برای شام با من بیرون بیای؟

 

برای چند لحظه از اینکه از او برای یک قرار عاشقانه درخواست کرده بود حیرت زده ماند, به راحتی

دروغ گفت

 

_من یه دوست پ*سر دارم

 

حتی فکر بیرون رفتن با کسی که برای مرسیل کار میکرد حالش را به هم میزد

 

_ اما متشکرم که پرسیدی

 

برق دوستانه در چشم های سبزش به سردی گرایید

 

_ که اینطور , خیلی خوب برو من باید گزارشات رو آپدیت کنم

 

و در گوشه ای ناپدید شد . الی به خودش یادآوری کرد: دوربین ها دارند منو تماشا می کنند . و

مانع از این شد که با سرعت طول راهرو را بپیماید . با قدمهایی آهسته و سرعتی نرمال به طرف

سلول ۴۱۶ رفت , مانند اینکه در دنیا غمی نداشت

 

به آرامی دعا کرد : خدایا عزیز کمکم کن به موقع به دادش برسم . زمانی که کد را در قفل دیجیتال

وارد می‌کرد دست هایش می لرزید. صدای بیپ مانندی آمد و در های فولادی از یکدیگر باز شدند .

به سرعت وارد اتاق شد . خود را مجبور کرد تا لبخند بزند

 

_ اومدم یه آزمایش خون بگیرم

 

در به طور اتوماتیک پشت سرش بسته شد . قفل های الکترونیکی سر جایشان محکم شدند

 

منظره روبه رویش را از نظر گذراند و به خاطر وحشت خالصی که میدید نفسش را با صدای بلند

حبس کرد

 

۴۱۶ دیگر به دیوار زنجیر نبود , روی شکم روی زمین سرد و سخت کشیده شده بود , زنجیر هایی

که به دست هایش بسته شده بود , با میخی در زمین فرو رفته بودند . پاهایش به دیوار غل و

زنجیر شده بود . جاکوب او را کاملا برهنه کرده و لباس هایش به صورت کوپه ای آشفته روی زمین

بودند , جاکوب روی دو زانو بین پاهای باز شده ۴۱۶ ایستاده بود , تنها چند ثانیه طول کشید تا

متوجه شود چه عمل وحشتناکی را متوقف کرده

 

جاکوب در حالیکه به خاطر ورود ناگهانی او حیرت زده و سراسیمه شده بود روی پاشنه پا نشست

. اما او زودتر از الی خود را جمع و جور کرد , وسیله شکنجه را روی زمین انداخت , به نظر می

رسید باتوم یکی از نگهبان ها باشد , و سعی کرد روی پا بایستد , تلاش می کرد شلوارش را بالا

بکشد و دکمه هایش را ببندد

 

الی در حالی که زیر لب ناسزا میگفت به سرعت واکنش نشان داد

 

_ تو ح*رومزاده مریض

 

قبل از آنکه فکر کند , کیسه پلاستیکی سنگینی که روی میز بود را با دو دست برداشت و با تمام

قدرت آن را پرتاب کرد , وسیله به صورت جاکوب برخورد کرد , به طرف عقب تلو تلو خورد و از درد

ناله اش بلند شد . اما الی حتی زمانی که جاکوب روی زمین افتاد هم متوقف نشد , روی شکمش

نشست و با وزن خود او را روی زمین میخ کوب کرد . دوباره وسیله را با دو دست گرفت و با خشم

کاملی که او را در بر گرفته بود به سر و صورت جاکوب ضربه می زد

 

جاکوب سعی کرد از صورتش محافظت کند اما بعد از چند ضربه , دست هایش با بی حسی روی

زمین فرو افتاد . در حالی که نفس نفس می زد و دوباره به او ضربه وارد می‌کرد گفت

 

_ هیولای وحشی

 

و سپس متوجه شد که صورتش تا چه اندازه خونی شده . متوقف شد , تمام بدنش میلرزید و با

وحشت به تکنسین خیره شد

 

بینی و دهان اش کاملا خورد شده بودند , به وسیله ای که در دست داشت نگاه کرد , که کاملا

غرق خون شده بود . آن را روی زمین انداخت و بلند , شد سی*نه اش حرکت نمی کرد . با نفس

های بریده

 

_گفت اوه خدای من

 

به منظور پیدا کردن نبض , دستش را روی گردن او قرار داد, اما نبضی نداشت

 

_اوه خدای من اوه خدای من اوه خدای من

 

مطمئن بود که او را کشته است , برگشت و به ۴۱۶ خیره شد , داشت به الی نگاه می کرد ,

چشمهایش کاملاً باز بودند , گونه اش روی بتن فشرده شده بود . چندین بار پلک زد

 

کاری که الی انجام داده بود را دیده بود . درست هایش می لرزیدند . به آنها خیره شد . من همین

حالا جاکوب رو کشتم . نگاهش دوباره به هیولای شیطانی که روی زمین افتاده بود بازگشت ,

کاملا حقش بود , سعی می‌کرد با این کلمات ذهنش را تسکین دهد . نگهبان ها به زودی به داخل

اتاق می‌آمدند و او را پیدا می‌کردند , آنها خواهند فهمید که کار الی بوده , احتمالا او را زندانی

خواهند کرد و شکنجه می دهند تا قصد و نیتش را بفهمند و بالاخره او را خواهند کشت . مدارک

هرگز افشان نخواهند شد

 

فکر کن الی , خدا لعنتت کنه فکر کن . دوربین های امنیتی خاموش بودند و کسی جز ۴۱۶ شاهد

اعمال او نبود , به سختی آب دهانش را قورت داد و روی زانوهایش نشست . تمام توجه اش روی

مردی که با دقت او را تماشا می کرد و به صورت درمانده ای به زمین غل و زنجیر شده بود متمرکز

شد

 

به طرف او زمزمه کرد

 

_ همه چیز خوب میشه

 

گونه‌های جدید بسیار خطرناک بودند . هزاران بار به او هشدار داده شده بود که ممکن است غل و

زنجیر هایشان را بشکنند . تاسیسات مرسیل به طور غیر قانونی گونه های جدیدی پدید آورده بود

که از انسان های نرمال قوی تر بودند , حتی ظاهر آنها هم تغییر کرده بود , چندی از پزشکان و

دستیاران تاسیسات مرسیل به وسیله گونه هایی که خود پدید آورده بودند , کشته شده بودند .

تاسیسات مرسیل کمپانی دارویی بود که برای به دست آوردن پول و سود بیشتر به هر کاری

دست می زنند

 

با احتیاط به ۴۱۶ نگاه کرد . به نگاهش اجازه داد تا روی بدن برهنه او سر بخورد . با هر بار نفس

کشیدن پشتش بالا و پایین می رفت اما به جز پلک زدن هیچ حرکت دیگری نمی کرد . متوجه

علامت قرمزی در پهلویش شد . الی برای چند لحظه مردد بود . اگر ۴۱۶ زنجیرها را پاره می‌کرد

می‌توانست او را بکشد اما او ارزش نجات دادن را داشت

 

بالاخره شجاعت لازم را پیدا کرد تا چندین اینچ به او نزدیکتر شود . زمانی که قبول کرده بود در

تاسیسات مرسیل کار کند زندگی اش را در خطر قرار داده بود , این امکان مسلم را قبول کرده بود

که ممکن است هرگز از این ماموریت جان سالم به در نبرد

 

_ نمیخوام بهت آسیبی برسونم

 

انگشت هایش روی زخم خشن و عصبانی قرمز رنگ کشیده شد , جاکوب به اندازه ای با سوزن

محکم به او ضربه زده بود که باعث جراحت شده بود

 

نگاهش را به طرف صورت ۴۱۶ بالا آورد

 

_ بهت دارو تزریق کرده؟

 

مرد پاسخ نداد اما الی هم از او انتظار نداشت که پاسخ بدهد. می دانست آنها می توانند صحبت

کنند. زمانی که از آنها نمونه خون می‌گرفت , بعضی از آنها ناسزا می‌گفتند و کارکنان را تهدید به

مرگ می کردند . اما این یکی هرگز با او صحبت نکرده بود . هر بار که به سلولش وارد می‌شد ,

حتی به طرف او غرش هم نمی کرد . او را نگاه می کرد که نزدیکتر می شود , گاهی اوقات او را

بو می کشید, اما همواره چشم های قهوه ای تیره اش روی هر حرکت او ثابت بود

 

دوباره آب دهانش را قورت داد . متوجه پوست داغش شد و با خود در تعجب بود که آیا مریض

است؟ به نظر می‌رسید تب دارد

 

_ همه چی مرتبه اون مرده . دیگه نمیتونه بهت صدمه برسونه

 

نگاهش به سمت پایین تر لیز خورد و وقتی دید جاکوب با او چه کار کرده به خود لرزید . جاکوب

روی پشت و پاهای او را با ضربه های شلاق قرمز کرده بود . دندانهایش را به یکدیگر فشار داد . با

لکه ی خونی که مشاهده کرد متوجه شد که جاکوب , آن هیولای شیطانی از باتوم استفاده کرده

و از لحاظ جنسی به او آزار رسانده

 

خشمی دیوانه کننده دوباره او را در بر گرفت و به طرف جنازه او رو کرد.. به پایین تنه جاکوب نگاه

کرد و هیچ لکه خونی مشاهده نکرد و این اطلاعات کمی باعث آسودگی خاطرش شد . خدا را

شکر می کرد که قبل از این که جاکوب بتواند به او تجاوز کند به کمک ۴۱۶ رسیده

 

صدای غرشی ضعیفی از طرف ۴۱۶ به گوشش رسید

 

زمزمه کرد

 

_ آروم باش خونریزی داری . اجازه بده یه نگاه بندازم , من یک پرستارم

 

ابتدا کمی مردد بود اما سپس پاهای او را از یکدیگر باز کرد تا نگاه بهتری به جراحت اش بیاندازد .

مراقب بود تا دست هایش به نرمی حرکت کند . بعد از آنکه او را چک کرد متوجه شد که آسیب ,

با توجه به چیزی که جاکوب در نظر داشته بسیار اندک است .

 

_ به خاطر کاری که اون باهات کرد خیلی متاسفم , به نظر نمیرسه که اون……

 

صدایش قطع شد . هرگونه اظهار نظر در این باره به نظر نمی رسید که مناسب باشد . بالاخره

گفت

 

_حالت خوب میشه

 

حداقل از لحاظ فیزیکی . دستهایش را از روی او برداشت , به طرف بالا حرکت کرد و خم شد تا

چهره اش را بررسی کند

 

۴۱۶ به دقت او را نگاه می کرد و الی متوجه خشمی که در چهره اش بود شد . لبهایش کنار رفت

و نیش هایی تیز را به نمایش گذاشت . به طرف الی دندان قروچه کرد . کمی بلندتر از دفعه پیش

. اگرچه بدنش هیچ حرکتی نکرد

 

خدای عزیز , او از خانواده گرگ ها بود . این می توانست نیش های تیز و صدای غرش وحشتناکی

که از ته گلویش بیرون می‌آمد را توجیه کند . کمی مردد بود , می‌ترسید اگر بیش از اندازه به او

نزدیک شود با آن دندان های تیز او را گاز بگیرند

 

دوباره گفت

 

_ آروم باش , من بهت صدمه ای نمی رسونم

 

با نگاه کردن به چشم هایش متوجه شد که مردمک چشم هایش از حد معمول بزرگتر است و نگاه

درون چشم هایش کمی سردرگم به نظر می رسد . کاملا واضح بود که جاکوب داروی قوی به او

تزریق کرده بود اما نمی دانست چه دارویی , که توانسته چنین موجود قوی را بدون آنکه حرکت

کند روی زمین نگه دارد .

 

غرشی دیگر از لب هایش که اندکی باز بودند بیرون آمد

 

_کار دیگه ای باهات کرد ؟ گفت از چه دارویی روت استفاده کرده؟

 

۴۱۶ غرش کردن را متوقف کرد اما پاسخی نداد . باعث شد با خود فکر کند که آیا اصلا می تواند

صحبت کند یا نه ؟ شاید بر اثر دارو نمی تواند کلمات را شکل دهد . الی می دانست باید به

سرعت ۴۱۶ را معاینه کند و به راهی فکر کند تا بتواند خود را از آشفتگی که با آمدن به این سلول

ایجاد کرده بود , بیرون بکشد

 

دوربین های امنیتی ورود او به این سلول را ضبط کرده بودند

 

به سرعت زنجیرهایی که دستهای او را به زمین میخکوب کرده بود را باز کرد . به چهره او نگاه کرد

, گونه های برجسته اش که زیبایی خطرناکی به چهره اش داده بودند. هر بار که الی اندکی به او

نزدیک تر می شد نگاهش پر از کینه و فکش منقبض می شد .

 

غرش عمیقی که از ته گلویش بیرون آمد باعث شد متوقف شود . ضربان قلبش بالا رفت و ترس

تمام بدنش را پر کرد

بطور مرعوب کننده ای خشن و ماهیچه ای بود. که یک بار دیگر به او یادآوری می‌کرد تا چه اندازه

می تواند خطرناک باشد . این که تا این اندازه او را جذاب می‌یافت باعث می‌شد افکارش پریشان

شود . نمی توانست منکر این شود که کشش و جذبه مردانه او چگونه الی را به خود جذب می

کند

 

قسمت بعد

 

1 از 2 1 2