کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
می 5, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    به آرامی تا خانه دوچرخه را راندم  . وقتی که وارد خیابان خودم شدم متوجه شدم که هیچ  چیز از مسیر راه را به خاطر نمی آورم  . در ابهام و تیرگی بدون توجه به هرچیزی در اطرافم , تمام مسیر را آمده بودم . تنها روی احساس سردرگمی و صدمه دیدن تمرکز کرده بودم .  وقتی خانه‌ام پدیدار شد , کامیون بزرگی که مقابل خانه پارک کرده بود و همچنین یک نفر که روی ایوان ایستاده بود به چشمم خورد  همانطور که نزدیکتر شدم دیدم که تراویس است .  از دوچرخه پیاده شدم و آن را مقابل حصار تکیه دادم . فوبه را در آغوش گرفته و به طرف او حرکت کردم  تراویس گفت _ هی غریبه  به طرف من به راه افتاد .  به نرمی خندیدم _  متاسفم تراویس قصد ندارم یه غریبه باشم و پیغامت رو گرفتم  . فقط واقعا سرم شلوغ بود پایین پله ها به او رسیدم . دستش را لابه لای موهایش فرو کرد .  لبخندی خجول تحویلم داد _ نمی خوام تعقیبت کنم ... فقط اون شب واقعاً از وقت گذراندن با تو لذت بردم . و چند هفته ی دیگه توی شهر رژه مشترک آتش نشانی و پلیس برگزار میشه  . همیشه بعد از اون برای گرامیداشت پدرم مهمانی شام برگزار میشه . یه جورایی برای شهر روز مهمیه.... واقعا امیدوار بودم که با من بیای.  البته امیدوارم قبل از اون با من دوباره سر قرار بیای اما میخواستم جلوتر  راجع به
    آوریل 25, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و پنجم

    فصل سیزدهم

    آرچر

    آخرین سنگ را سر جایش قرار دادم و یک قدم به عقب گذاشتم تا کارم را بررسی کنم . از چیزی که می دیدم رضایت داشتم . الگوی دایره شکل کمی چالش‌برانگیز بود اما در پایان .. تنها به کمی ریاضیات نیاز داشت . پیکربندی را اول روی کاغذ پیاده کرده بودم  , نمودار فاصله ها و اندازه ها را در ابتدا برنامه ریزی کرده سپس با استفاده از طناب و تکه های چوب مطمئن شده بودم شیب به اندازه کافی صحیح است که آب باران از خانه ام بیرون برود . .  ظاهر خوبی داشت . فردا کمی شن از ساحل جمع آوری می کنم و آنها را بین شکاف ها ریخته و ترک های آن را اسپری می کنم اما حالا می بایست دوش بگیرم و برای بری آماده شوم . .  بری . .  گرما در قفسه ی سینه ام پخش شد . هنوز صد در صد در مورد انگیزه های او مطمئن نبودم اما کم کم داشتم امیدوار می شدم که او تنها به دنبال دوستی است . .  چرا با من  ؟ نمی دانم . . همه چیز در ابتدا با زبان اشاره شروع شده بود و شاید برای او , این معنای خاصی داشت . می خواستم از او بپرسم چرا می‌خواهد با من وقت بگذراند اما در مورد قوانین اجتماعی در این زمینه مطمئن نبودم  . .

    می توانستم به راحتی مسائل پیچیده ریاضی را حل کنم اما وقتی پای انسان ها وسط می‌آمد ؛ کاملاً  بدون سرنخ بودم . آسان‌تر بود که وانمود کنی آنها اصلا وجود ندارد  . .  خیلی وقت گذشته بود و مطمئن نبودم کدام یک اول آمدند .. اینکه مردم شهر وانمود می کردند که من نامرئی هستم ؟ یا من برای آنها این پیغام را می فرستادم که می‌خواهم نامرئی باشم ؟ به هر حال با آن کنار آمده بودم  .. عمو نات مطمئناً آن را در آغوش گرفته بود

    در حالی که دستش روی جای زخم من کشیده بود گفته بود

    _  این چیز خوبیه آرچر  . روی این زمین سبز خدا هیچکس نمیتونه تو رو برای این شکنجه بده . تو زخمت رو به اونها نشون میدی و وانمود می کنی که متوجه نمیشی و اونها تو رو تنها میذارن . بنابراین من هم این کار رو کردم . اما این کار سختی نبود . هیچ کس نمی خواست تفاوت را باور کند .. هیچ کس اهمیت نمی‌داد . . و حالا آنقدر زمان زیادی گذشته بود که فکر می‌کردم هیچ برگشتی وجود ندارد .  با این مسئله کاملاً کنار آمده بودم . . تا زمانی که ” او ” وارد املاک من شد .. و حالا یک عالمه  فکر و خیال دیوانه وار و ناخواسته به ذهن می آمد . .

    چه میشود اگر  به ناهار خوری , جایی که کار می کرد , برای دیدنش بروم ؟ . .  فقط مقابل کانتر بنشینم و یک لیوان قهوه سفارش بدهم . مانند یک انسان عادی ؟ . .  به هرحال چطور می توانستم یک فنجان قهوه سفارش بدهم  ؟ مانند یک بچه ی سه ساله به همه چیز اشاره کنم ؟ و مردم به لال بیچاره بخندند و سرشان را تکان بدهند ؟ امکان ندارد  . . حتی فکرش وجودم را پر از اضطراب می کرد

    وقتی از زیر دوش قدم بیرون گذاشتم , آن موقع بود که صدای فریادی را از دوردست شنیدم .  با عجله لباس هایم را پوشیدم و به طرف در دویدم . کفش…. کفش…. به اطراف نگاه کردم . صدای جیغ ادامه پیدا کرد  . مانند صدای بری بود  . .

    کفش را فراموش کردم .. از خانه بیرون زدم و به طرف جنگل دویدم

     

    صدای آرچر بخش بیستم و پنجم

     

    آوریل 23, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و سوم

     

    فصل دوازدهم

    بری

    روز جمعه زودتر کارم را شروع کردم تا بتوانم زودتر به خانه برگردم و برای قرارم با تراویس آماده شوم . دوش طولانی آب داغ گرفتم و زمان زیادی صرف درست کردن موها و آرایش صورتم کردم . سعی می کردم از این که تنها یک دختری هستم که قرار است به سر قرار برود کمی هیجان در خود ایجاد کنم . چه می شود اگر او مرا ببو*سد ؟ اضطراب شکمم را پر کرد . به طور عجیبی دوباره آرچر به ذهنم آمد و به همراه آن احساس مبهمی از گناه . اگر چه احساس احمقانه ای بود . آرچر تنها , دوست من بود . اگر چه  قبلاً فکر میکردم شاید چیز کوچکی بین ما باشد . تنها این که..  هرچه که بود هیچ سرنخی نداشتم که چه چیزی است  . گیج کننده و عجیب بود .. قلمرویی ناشناخته . او صورت زیبایی داشت .. به هر حال تا آنجا از آن را که می‌توانستم ببینم .  اما آیا به او جذب شده بودم ؟ در آینه به خود اخم کردم . .  در حال کشیدن خط چشم متوقف شدم .  مطمئناً او بدن خوب و چشم گیری دارد  … فوق العاده و بی عیب و نقص که آب دهان هر دختری را راه می اندازد . اعتراف کنم که چندین بار او را زیر نظر گرفته بودم و هیکلش را تحسین کرده بودم 

    اما جاذبه ؟  . . چطور می توانی مجذوب کسی شوی که کاملاً متفاوت با تمام کسانی است که قبلاً به آنها جذب می شده ای ؟ با این حال نمی توانستم جاذبه  و گیرایی او را  انکار کنم . هر موقع به او فکر میکردم … لبخند کشدارش را تصور می‌کردم.. و آن طور که چشم هایش به طور مداوم تمام جزئیات کوچک راجع به من را در نظر می‌گرفت ,  شکم مبال بال میزد 

     بله چیزی بین ما بود .. چه چیزی ؟ . .  نمی توانستم کاملا مطمئن باشم .  از طرف دیگر تراویس ؛ به نظر می رسید جذب شدن به او کار آسانی باشد . او تمام ملاک های جذابیت را داشت . حرکات آرام و زیبا , چهرها ی خوش سیما که هر دختری با عقل سالم آن را دلنشین میافت ..

     اینطور که معلوم بود من عقل سالمی نداشتم . اما شاید اگر کمی خودم را هول بدهم چیز خوبی باشد  ..امری واجب  . خیلی وقت می شد که رابطه ی اجتماعی نداشتم 

     آرایش چشمم را به پایان رساندم . نمیخواستم خیلی این را پیچیده کنم . این فقط یک قرار بود ..  با یک پسر بانمک و خوب . نیازی نیست خیلی مضطرب شوم . قبلاً در دانشگاه سه رابطه ی تقریباً جدی داشتم و حتی فکر می کردم که ممکن است عاشق یکی از آنها باشم .. که در آخر مشخص شد او عاشق تمام دختر های خوابگاه من بود .. یا حداقل عاشق این بود که پشت سر من به تخت خواب آنها بخزد . .  و آن رابطه بدجور به پایان رسیده بود

     اما نکته این بود که نیازی نبود به خاطر تراویس هال مضطرب باشم . این تنها یک قرار بود و اگر دلم نخواهد که دوباره او را ببینم خیلی راحت این کار را نخواهم کرد

     دقیقا راس ساعت ۷ , تراویس زنگ در خانه ی من را زد . مانند همیشه چشمگیر و جذاب بود . لباس مشکی به همراه کفش های پاشنه بلند پوشیده بودم . موهایم را آزاد رها کرده بودم و  موجهای خیلی ملایمی با اتوی مو به آن‌ها داده بودم . .  با تحسین سر تا پای مرا نگاه کرد .. و یک دسته گل رز را که در دست گرفته بود به من داد 

    _ زیبا به نظر می رسی بری

     گل ها را نزدیک بینی ام آوردم .  لبخند زدم

    _  متشکرم

     گلدان شیشه ای پر از گل  را روی میز کنار در قرار دادم . دست او را گرفتم و به همراه یکدیگر به طرف ماشین او حرکت کردیم . به من کمک کرد تا سوار ماشین شوم .. و در مسیر رستوران , در مورد اینکه من چطور با شهر پلیون کنار می آیم با یکدیگر صحبت کردیم 

    من را به مکانی به نام کورل کاسل , در آن طرف رودخانه برد . قبلا شنیده بودم که بهترین رستوران این اطراف است . نور ملایم و رومانتیکی داشت .. همچنین منظره زیبایی از ساحل از آن طرف پنجره های بزرگ , که اطراف رستوران را احاطه کرده بودند به چشم می خورد

     وقتی روی صندلی نشستیم و به تراویس گفتم که چه رستوران زیبایی است ؛ گفت

    _  خیلی زود دیگه برای اومدن به مکانهایی مثل اینجا نیازی نیست به این طرف رودخانه بیایم , چون انتخاب های بیشماری در پلیون خواهیم داشت

     سرم را از منو بالا آوردم

    _  پس اینطور برداشت می کنم که تو از تغییرات پیشنهاد شده خوشت میاد ؟ 

    _ همینطوره .. نه تنها شهر رو مدرنیزه میکنه , بلکه برای همه درآمد بیشتری به ارمغان میاره .. از جمله خانواده من . فکر می کنم در پایان بیشتر آدما خوشحال و راضی خواهند شد 

    سرم را تکان دادم .  اگرچه در این مورد شک داشتم . با توجه به صحبت هایی که اینجا و آنجا در غذاخوری شنیده بودم , بیشتر اهالی از تبدیل شدن پلیون به یکی از آن شهرهای توریستی مدرن , چندان رضایت خاطری نداشتند 

     ادامه داد 

    _ به علاوه , به زودی زمین های شهر به من میرسه . برای همین من به همراه مادرم روی خیلی از پروژه ها  کار کردم

     با تعجب به او نگاه کردم 

    _ اوه نمیدونستم 

    سرش را تکان داد . حالت متکبرانه ی کمرنگی روی صورتش بود .  کمی اب سر کشید و گفت

    _ از زمانی که اولین ساکنان  پلیون اینجا رو خونه ی خودشون کردن این زمین ها در مالکیت خانواده ی ما بوده . همیشه از اولین پسر به اولین پسر بعدی به ارث رسیده …. وقتی که اون پسر به ۲۵ سالگی برسه  … بنابر این فبریه سال آینده من اوضاع رو به دست میگیرم

     سرم را تکان دادم . قبل از آنکه به پلیون بیایم نمی‌دانستم که مردم می توانند صاحب ی یک شهر کامل شوند 

    _ که اینطور . خوب این عالیه تراویس . همچنین این حقیقت که تو راه پدرت رو ادامه دادی و یه پلیس شدی .. من این رو تحسین می کنم 

    تراویس راضی به نظر می رسید .  به همراه دیگر غذا و نوشیدنی مان را خوردیم . مکالمه سبک و سرگرم کننده باقی ماند . درواقع  اوقات خوشی را می گذراندم  … در وسط غذا خوردن از من پرسید به جز آن شب که با ملانی و لیزا بیرون آمده بودم تمام این مدت برای گذران اوقات فراغت مشغول چه کاری بوده ام . .  متوقف شدم ..  و سپس گفتم

    _  در واقع مدتی رو با آرچر می گذروندم

     ناگهان آب در گلویش گیر کرد .  با دستمال دهانش را پاک کرد

    _  آرچر ؟ داری شوخی می کنی درسته ؟

    سرم را تکان دادم و اخم کردم

    _  نه . میدونستی که اون به زبان اشاره صحبت می کنه ؟ 

    _ اه ..نه .. دفعه آخر که توی شهر باهاش احوالپرسی کردم حتی به من نگاه نکرد 

    برای چند لحظه او را زیر نظر گرفتم 

    _ هممم  .. خوب اون زیاد به دیگران اعتماد نمیکنه  . اما فکر می‌کنم برای این  , دلیل واقعاً خوبی داشته باشه . شاید تو می بایست یکم سخت تر تلاش کنی 

    از بالای لبه ی لیوان نوشیدنی اش به من نگاه کرد  . جرعه‌ای از آن را سر کشید

    _  شاید .  خیلی خوب 

     کمی مکث کرد 

    _ خوب شما دو تا دقیقا چیکار می کردید  ؟

    _ خوب بیشتر با هم صحبت می کردیم .  من هم به زبان اشاره صحبت می کنم . پدرم ناشنوا بود 

    برای چند ثانیه سورپرایز به نظر می رسید 

    _ خوب چه تصادفی  . آرچر دقیقاً چی برای گفتن داشت ؟

     شانه ام را بالا انداختم  

    _ راجع به خیلی چیزا با هم صحبت می کردیم .  اون آدم خوبیه , باهوش و…. جالبه . ازش خوشم میاد 

    تراویس ابروهایش را به یکدیگر نزدیکتر کرد 

    _ خیلی خوب باشه .. هی بری , راجع به اون مراقب باش باشه ؟ اون دقیقاً…. تعادل نداره . من از این بابت مطمئنم . بهم اعتماد کن

     با نگرانی به من نگاه کرد  

    _ نمیخوام اون کاری کنه که به تو صدمه‌ای برسونه

     به آرامی گفتم 

    _ راجع به این نگران نیستم

     در مورد پدر او و آرچر چیزی نپرسیدم , اگرچه اندکی راجع به رقابت بین آنها شنیده بودم .  بنا به دلایل عجیبی دلم می خواست در مورد این از زبان آرچر بشنوم نه تراویس .  دقیقا مطمئن نبودم چرا .. شاید به خاطر این حقیقت بود که رابطه ی دوستانه ام با آرچر بیشتر از چیزی بود که با تراویس داشتم 

    در هر صورت تراویس موضوع را عوض کرد . مکالمه را به موضوعات سبک‌تر کشاند .  بعد از آنکه صورت حساب را پرداخت کرد و به ماشینش برگشتیم , دست من را گرفت و تمام مسیر تا کلبه ی من آن را میان دست خود نگه داشت 

     من را  تا مقابل در همراهی کرد . دوباره آن پروانه ها در شکمم به پرواز در آمدند . وقتی به ایوان من رسیدیم و من به طرف او چرخیدم , صورت من را میان دست هایش گرفت و لب هایش را به لبهای من فشرد .  کمی خشکم زد .. اما او ادامه داد و بعد از چند ثانیه , ریلکس شدم  . با مهارت می بو*سید .  حتی بدون آنکه متوجه شوم , بازو و شانه هایم را نوازش می کرد .  سپس مرا به خود نزدیکتر کرد . . ناگهان بوسه را به پایان رساندم . .  هر دو به سختی نفس می کشیم .. به چشم هایش که پر از خواستن بود نگاه کردم چیزی…. درست به نظر نمی رسید  . شاید فقط به خاطر من است . من می بایست به آرامی  پیش بروم .  آخرین باری که مردی با چنین نگاهی در چشم هایش به من نگاه کرده بود , آسیب زا ترین لحظه  ی زندگی ام بود . می بایست قدم هایم را بسیار کوچک بردارم 

    به تراویس لبخند زدم

    _  به خاطر این شب واقعاً خوب ازت متشکرم 

    او هم لبخند زد و به نرمی پیشانی ام را بوسید

    _  بعدا باهات تماس میگیرم . شب بخیر بری

     چرخید .. از پله ها پایین رفت و ماشینش را روشن کرد . من هم به داخل خانه رفتم و در را پشت سرم بستم

     

    صدای آرچر بخش بیستم و سوم

    آوریل 21, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و یکم

     

    روز بعد کمی ساندویچ برداشتم , دوش گرفتم .. لباس‌هایم را عوض کردم … فوبه را در سبد روی دوچرخه قرار دادم و دوباره به طرف خانه آرچر راندم . علیرغم این حقیقت که من کسی بودم که سر و کله ام درِ خانه ی او پیدا می‌شد و شروع کننده ی اوقات مان با یکدیگر بوم , اما احساس می کردم او هم دارد تلاش خود را می کند . .  تنها با اجازه دادن به من تا او را ملاقات کنم 

    گفتم

    ”  خوب آرچر , اگه عموی تو زبان اشاره بلد نبود چطوری باهاش صحبت می کردی  ؟ “

    روی چمن های خانه ی او نشسته بودیم .  کیتی و توله هایش کنار ما روی زیرانداز نشسته بودند . بدن های چاق کوچک توله‌سگ‌ها این طرف و آن طرف , در اطراف ما وول می خوردند.  از آنجایی که هنوز چشم هایشان را باز نکرده بودند هر از گاهی راهشان را گم می کردند تا زمانی که مادرشان با بوییدن آنها , دوباره راه را به آنها نشان می داد  . فوبه هم همین نزدیکی دراز کشیده بود . تا حدودی راجع به توله ها کنجکاو بود ؛ اما توجه زیادی به آنها نمی کرد

     آرچر از جایی که دراز کشیده بود به بالا به من نگاه کرد .  دستش را زیر سرش گذاشته بود .  به آرامی نشست تا بتواند از دست هایش استفاده کند 

    ” من زیاد صحبت نمی‌کردم “

    شانه اش را بالا انداخت

    ”  اگه چیز مهمی بود روی کاغذ می نوشتم . در غیر این صورت فقط گوش میدادم  “

    برای دقیقه ای در سکوت او را در نظر گرفتم .  امیدوار بودم می توانستم صورت او را بهتر ببینم  . اما زیر آن همه موهای ژولیده پنهان شده بود .  بالاخره به آرامی پرسیدم 

    ” چطور زبان اشاره رو یاد گرفتی ؟ “

    ”  خودم به خودم آموزش دادم  “

    سرم را به طرفی کج کردم . . یک ساندویچ برداشتم و شروع به گاز گرفتن کردم .  آرچر در کمتر از ۳۰ ثانیه ساندویچ های خود را قورت داده بود . بیشترشان را خودش خورده بود اما قسمتی از آنها را با کیتی شریک شده بود 

    ” چطور ؟ از روی یک کتاب ؟ “

     سرش را تکان داد

    ”  آره  “

    ” تو کامپیوتر داری ؟ “

    به من نگاه کرد و کمی اخم کرد 

    ”  نه “

    ”  برق داری ؟ “

     با سرگرمی به من نگاه کرد  

    ” بله . برق دارم بری . . همه ندارن ؟  “

    تصمیم گرفتم به او نگویم که در نظر همه ی مردم شهر , او شخصی است که  با هیچ تسلیحات راحتی آشنایی ندارد . . بعد از دقیقه ای سرم را کج کردم 

    ” تلویزیون داری ؟ “

     سرش را تکان داد

    ”  نه . کتاب دارم  “

    سرم را تکان دادم . مرد روبه رویم را در نظر گرفتم

    ”  و تمام این پروژه هایی که انجام  میدی .. کار با سنگ ..  باغبانی  .. همه ی اینا رو همینطور خودت یاد گرفتی ؟ “

    ” بله ” 

    شانه هایش را بالا انداخت

    ”  همه میتونن هر کاری که  بخوان رو انجام بدن .  فقط باید به اندازه کافی زمان داشته باشن .. که من این زمان رو داشتم “

     سرم را تکان دادم . قطعه ای از گوشت ساندویچم را بیرون کشیدم ..  آن را جویدم و سپس پرسیدم 

    ” چطور تمام این سنگها برای راه ورودی و ایوان رو به دست آوردی ؟ “

    ”  بعضی از اونها رو از اطراف دریاچه جمع کردم  , بعضی دیگه از اونها رو از شهر خریدم “

    ” و چطور اونها رو به اینجا آوردی ؟ “

    ”  اونها رو حمل کردم  “

    طوری به من نگاه می کرد مانند این که برای پرسیدن این سوال دیوانه بودم 

    پرسیدم

    ” پس تو رانندگی نمی کنی ؟ ..  هر جایی که بخوای بری پیاده میری ؟ “

    ”  بله “

     شانه هایش را بالا انداخت ..  گفت

    ”  خیلی خوب .  دیگه بیست سوالی پرسیدن کافیه . تو چی ؟  تو توی پلیون چه کار می کنی ؟ “

     قبل از آنکه پاسخ بدهم برای چند ثانیه او را بررسی کردم .  چشم های قهوه ای طلایی اش ثابت روی من بود .  برای چیزی که می خواستم بگویم منتظر بود 

    ” من یه جورایی توی یه سفر جاده ای _- “

     ناگهان متوقف شدم . سپس گفتم

    ”  نه  .. میدونی چیه  ؟ من فرار کردم  .   پدرم….  اون فوت کرد…. و یه سری اتفاقات دیگه افتاد که در مواجهه با اون ها زمان سختی رو می گذرونم  . . و ترسیدم .. و فرار کردم  “

    آهی کشیدم  این حقیقت داشت

    ”   مطمئن نیستم چرا اینو به تو گفتم اما  حقیقتش اینه “

     کمی بیشتر از آنچه که با آن راحت بودم , موشکافانه مرا بررسی کرد .  احساس میکردم وجودم افشا شده .  بنابراین به جای دیگری نگاه کردم . وقتی دست هایش را در دایره دید خود دیدم ؛  دوباره به او نگاه کردم

     پرسید

    ”  کار میکنه ؟  “

    زمزمه کردم 

    _ چی کار می کنه ؟

     گفت 

    ” فرار کردن…. کمک میکنه ؟  “

    به او خیره شدم .. بالاخره پاسخ دادم 

    ” نه چندان “

     سرش را تکان داد . چند لحظه ای متفکرانه به من خیره شد ..   سپس به جای دیگری نگاه کرد . خوشحال بودم که سعی نکرد چیز دلگرم‌کننده ای بگوی . .  گاهی اوقات یک سکوت پر از درک متقابل  , بهتر از یک مشت کلمات بی مفهوم بود

    آوریل 19, 2020

    صدای آرچر بخش نوزدهم

    یک ساعت بعد , با دوچرخه در مسیر پایین رفتن از جاده ی برایر بودم . یک بطری آب  , حوله ام و سگ کوچولوی شیطانم را در دست داشتم . همان طور که از کنار خانه ی آرچر عبور می کردم . .  دوچرخه را متوقف کردم . پاهایم را روی زمین خاکی کشیدم .. دروازه ی خانه‌اش کمی باز بود . به آن خیره شدم  . کاملاً متوقف شدم .. هیچ پستچی ای که از جاده پایین بیاید را ندیده بودم . آیا آرچر خودش دروازه را باز گذاشته بود ؟ سرم را به طرف کج کردم  .. موقعیت را در نظر گرفتم ..  یک انگشتم را بالا آوردم و روی لبم ضربه زدم …  به فکر فرو رفتم ..  آیا خیلی بد بود اگر دوباره بدون دعوت وارد املاک او شوم ؟ ..  یا اینکه او دروازه را کمی باز گذاشته بود و این نشانه یک دعوت بود ؟  آیا اصلا در نظر گرفتن چنین فکری خیلی مضحک و خنده دار بود ؟ .. احتمالاً

     دوچرخه را جلو بردم و آن را مقابل حصارها تکیه دادم . فوبه را برداشتم و سرم را از لای دروازه ی باز به داخل فرو بردم . خیال داشتم فقط یک نگاه سریع بیاندازم …  آرچر داشت از آنجا دور می شد .. به طرف خانه اش می رفت . .اما وقتی صدای باز شدن دروازه اش را شنید , چرخید .. چشمهایش روی من بود .. هیچ اثری از سورپرایز در آنها نبود

     به داخل قدم گذاشتم .  با زبان اشاره گفتم 

    ” هی “

     فوبه را پایین گذاشتم و آهی کشیدم

    ”  واقعا امیدوارم این که دروازه ی خونه ات باز بود به این معنا باشه که با اومدن من به داخل املاکت مشکلی نداشته باشی ..  امیدوارم دوباره سرزده نیومده باشم .   این خیلی خجالت آور می شه “

     به خود پیچیدم . دستم را روی گونه ام قرار دادم . نفسم را حبس کردم .  منتظر پاسخ او ماندم

     چشمهای طلایی عمیق اش برای چند ثانیه مرا تماشا کردند . صورتم قرمز شد ..  چیزی در حالت صورتش نرم شد  . . امروز شلوار جینی پوشیده بود که به نظر می رسید هر لحظه امکان دارد تجزیه شود ؛ یک عالمه سوراخ داشت .. همچنین تیشرت سفیدی که به خوبی بازوها و س*ینه ی فراخش را به نمایش می گذاشت . گفت

    ” می خواستم یه چیزی نشونت بدم ” 

    نفسم را بیرون دادم .  نمی توانستم جلوی لبخندی که روی صورتم پهن شد را بگیرم ..  اما بعد سرم را به طرفی کج کردم . گیج بودم

    ”  میدونستی دارم میام ؟ “

    ” فکر کردم ممکنه بیای .  جای لاستیک های دوچرخه رو دیدم “

     صورتم دوباره قرمز شد . زیر لب گفتم 

    _ اوه امم ..

    ” میخوای ببینی یا نه ؟ “

     برای چند ثانیه تنها به او خیره شدم .. سپس سرم را تکان دادم 

    ” خیلی خوب  .. صبر کن ؛  تبرت کجاست ؟ “

    یک ابرویش را بالا برد  . چند لحظه مرا بررسی کرد 

    ” داری بامزه بازی در میاری ؟ “

     خندیدم . از اینکه مکالمه ی قبلی مان را وسط کشیده بود احساس سرور می کردم . نیشخندی زدم 

    ” میخوای چی بهم نشون بدی ؟ “

    ”  اونها درست اونجان  “

    پرسیدم 

    ” اونها ؟ “

    به طرف او قدم برداشتم . باهم از ورودی ماشین رو عبور کرده و به طرف درخت‌ها حرکت کردیم . سرش را تکان داد اما توضیح بیشتری نداد .. فوبه پرنده ای را دید که آن طرف روی چمن ها نشست , و با تمام سرعتی که پاهای کوتاهش به او اجازه می دادند , به طرف آن دوید 

    به خانه ی او رسیدی .  به ایوان قدم گذاشتیم  . یک صندلی گهواره ای و جعبه آنجا قرار داشت .  آرچر صندلی گهواره ای را کنار زد . .  و من نفسم را حبس کردم 

    ” اوه  خدای من “

    به جلو قدم برداشتم

    ”  اون صدایی که گفتی چند روز پیش شنیدی ؟  .. به خاطر کیتی کوچولو بود که اینجا داشت زایمان می کرد “

    با دیدن مامان سگه که در خواب بود .. و سه توله سگ کوچولوی قهوه ای بامزه که با تنبلی مقابل شکمش خوابیده بودند نیشخند زدم . به نظر می‌رسید تازه شیر خورده اند و حالا وارد کمای شیری شده‌اند  .. اما به چیزی که گفته بود فکر کردم . اخمی کردم و پرسیدم

    ”  تو اسم سگت رو گذاشتی کیتی ؟ “

     موهایش را از روی چشم هایش کنار زد . به من نگاه کرد 

    ”  داستانش طولانیه .. عموی من , من رو متقاعد کرده بود که حیواناتی که توی املاک ما زندگی می‌کنن جاسوس هایی هستند که برای اون کار می کنن . و طبق همین موضوع اونها رو نام گذاری کرد .  اسم کامل اون کیتی استورمه .. اون به وسیله ی آژانس جاسوسی روسیه تعلیم داده شده .. و  حالا برای من کار میکنه “

     پاسخ دادم 

    ” اوه .  این خوب نیست .  که اینطور  … و تو این رو باور کردی ؟ “

     محتاطانه به او نگاه کردم 

    ” خوب عملیات اون بیشتر شامل ردگیری سنجاب ها و ظاهراً  .. “

    به جایی که سگ و توله هایش خوابیده بودند اشاره کرد 

    ” قرارهای پنهانی با سوژه های نره  “

    چیزی مانند حالت تفریح در چشم هایش می درخشید ..  با خنده نفسم را بیرون دادم و سرم را تکان دادم  

    ” خوب پس عموی تو یکم __ “

     پاسخ داد 

    ” پارانوئید  .. اما بی آزار بود .  اون مرد خوبی بود “

    حدس می‌زنم برقی از درد را در چشم هایش دیدم .  سرش را دوباره به طرف توله ها چرخاند … بازوی آرچر را لمس کردم  .. از جا پرید .. به طرف من چرخید

    ”  شنیدم عموت چند سال پیش از  دنیا رفته  . متاسفم  “

    به من نگاه کرد . چشم هایش روی صورتم چرخیدند .. سرش را تکان داد .  دوباره , یک بار دیگر به طرف توله ها چرخید .. برای چند ثانیه نیم رخ او را بررسی کردم … متوجه شدم  که تا چه اندازه زیباست ..  البته تا آنجا که از آن پیدا بود و می توانستم ببینم …. سپس به پایین خم شدم تا نگاه نزدیکتری به توله ها بیندازم .. به آرچر که کنار من چمباته زده بود نگاه کردم و نیشخند پهنی روی صورت نشاندم  . پرسیدم 

    ” میتونم یکی شون رو بگیرم ؟ “

    سرش را تکان داد 

    ” پسر اند یا دختر ؟ “

    ”  دو تا پسر یه دونه دختر “

    یکی از توله های کوچولوی نرم و گرم را بالا آوردم .  آن را مقابل س*ینه ام گرفتم .  هنوز در خواب بود  . دماغم را بین پشم هایش فرو کرده و او را نوازش کردم  . توله صدایی در آورد و شروع به مکیدن گونه ام کرد .  دماغ خیسش باعث می شد خنده ام بگیرد  . . به آرچر نگاه کردم  . . داشت از نزدیک مرا تماشا می کرد .. لبخند کوچکی روی لبهایش بود ..  این اولین لبخند ی بود که از او دریافت می کردم . .  و این کمی مرا از جا پراند .  به او خیره شدم ؛ نگاهمان در یکدیگر گره خورد ..  درست مانند دفعه ی اولی که یکدیگر را دیده بودیم  . همانطور که همه چیز در درونم سرعت می گرفت , احساس گیجی می کردم  . به او خیره شدم  .. با بی حواسی گونه ام را مقابله شکم چاق , نرم و مخملی توله میکشیدم . بعد از دقیقه ای توله را پایین گذاشتم تا بتوانم با زبان اشاره بگویم

    ”  متشکرم که اونها رو به من نشون __ “

     دستش را جلو آورد و دستهایم را متوقف کرد …  به چشمهایم خیره شد  .. حالتی پرسشی به چشم هایش نگاه کردم ..  سپس نگاهم به پایین , روی دست بزرگش که روی دست من قرار گرفته بود آمد ..  دست های زیبایی داشت  .. قدرتمند اما اشرافی 

    دوباره به او نگاه کردم .  هر دو دستش را بالا آورد و گفت

    ”  میتونی به همون شیوه ی سنتی و قدیمی صحبت کنی . من میتونم صدای تو رو بشنوم .  یادت میاد ؟ “

    چند بار به او پلک زدم .  بعد از چند ثانیه دست هایم را بالا آوردم 

    ” اگه در نظر تو اشکالی نداره دوست دارم با زبون تو باهات صحبت کنم  “

    لبخند کوچکی زدم .  به من خیره شد  .. حالت غیر قابل خواندنی در چشم هایش بود  . .  سرپا ایستاد

     گفت

    ”  می بایست برگردم سرکار “

     پرسیدم 

    ” کار ؟ “

     سرش را تکان داد .  اما انتخاب کرد که توضیح دیگری ندهد ..  خوب باشه پس

    ”  پس حدس می زنم که باید برم ؟  “

    فقط به من نگاه کرد .  پرسیدم 

    ” میتونم دوباره برگردم ؟ . .  تا توله ها رو ببینم ؟ “

     برای چند ثانیه اخم کرد ..  اما سپس سرش را به علامت مثبت تکان داد ..  نفسم را بیرون دادم

    ”  خیلی خوب اگه دروازه ی خونه ات کمی باز باشه میدونم که اشکالی نداره اگه بیام داخل “

    دوباره سرش را تکان داد .  این بار کوچکتر . . به ندرت قابل دیدن بود 

    برای چند ثانیه ی دیگر به یکدیگر خیره ماندیم  . سپس لبخند زدم . چرخیدم و به طرف دروازه خانه اش حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که اینبار به طرف من دوید . او را در آغوش گرفتم و به طرف دروازه ی خانه ی آرچر به راه افتادیم . .  مقابل دروازه چرخیدم  . . هنوز همان جا ایستاده بود . . .  مرا تماشا می کرد  . . 

    به آرامی دستم را برایش تکان دادم  . . و دروازه را پشت سرم بستم

     

    آوریل 18, 2020

    صدای آرچر بخش هجدهم

    فصل دهم

    بری

    چند روز بعد از آنکه آرچر هال در آن پارکینگ برای من دست تکان داد , در غذا فروشی شیفت کاری ام زودتر شروع شد و وقتی آن روز بعد از ظهر به خانه رسیدم , دیدم که انه روی ایوان جلوی خانه اش نشسته . به طرف او حرکت کردم و با او احوالپرسی کردم . لبخند زد 

    _ چای سرد میل داری عزیزم ؟

      دروازه خانه اش را باز کردم و از آن گذشتم .  از پله‌ها بالا رفتم

    _  این عالیه .  البته اگه بتونی بوی روغن و بیکن که تمام لباس های من رو پوشونده تحمل کنی

     خندید 

    _ فکر می کنم بتونم از پسش بربیام .  کارت چطور بود ؟

     خودم را روی صندلی چرخان روی ایوانش انداختم . بدنم را چرخاندم و به طرف پنکه ی کوچکی که کنار روشن بود گرفتم ..  از روی رضایت خاطر آهی کشیدم

     پاسخ دادم 

    _ خوب بود .  از این شغل خوشم میاد 

    لیوان چای که همین حالا برای من ریخته بود را به دستم داد 

    _ اوه خوبه

     با احساس قدردانی جرعه ای از چای را سر کشیدم . سپس دوباره به صندلی تکیه دادم

    _  دیدم که اون شب دختر های شل دنبال تو اومده بودن . خیلی خوشحالم که چند تا دوست پیدا کردی .البته امیدوارم از داشتن چنین همسایه ی فضولی ناراحت نشی

     با مهربانی لبخند زد . من هم به او لبخند زدم

    _  نه به هیچ عنوان .  بله با اون ها به اون طرف دریاچه رفتیم . اونجا با تراویس ها برخوردیم و توی بار ” پایان تلخ ” کمی با هم وقت گذروندیم

    _  اوه تو تمام پسرهای حال رو ملاقات کردی

     خندیدم

    _  بله ..  بازم هست  ؟

    لبخندزد 

    _  نه فقط آرچر و تراویس . البته از بین نسل جوان تر .  فکر می کنم تراویس الان واقعاً تنها شانس تولید مثل خاندان هال باشه 

    _ چرا اینو میگی  ؟

    _ خوب نمی بینم که  آرچر هال از املاکش بیرون بیاد و قرار بذاره .. تا چه برسه به اینکه با کسی ازدواج  کنه . اما از طرف دیگه , من چیز زیادی راجع به اون نمی دونم به جز این که نمیتونه صحبت کنه

     گفتم

    _  اون صحبت میکنه . من باهاش حرف زدم 

    انه متعجب به نظر می رسید .  سرش را به طرفی کج کرد

    _  خب .. هیچ نمی دونستم  . هرگز نشنیدم حتی یک کلمه هم چیزی بگه 

    سرم را تکان دادم 

    _   با زبان اشاره صحبت می کنه .  من هم همینطور  .. پدر من ناشنوا بود

    _  اوه که اینطور . خوب هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم . فکر می‌کنم اون خودش رو به همه , به عنوان کسی نشون داده که نمیخواد هیچ کاری با  کسی دیگه داشته باشه .  حداقل چند باری که اونو توی شهر دیدم این طور  به نظر می رسید 

    کمی اخم کرد 

    _ فکر نمی‌کنم کسی واقعاً سعی کرده باشه

     شانه هایم را بالا انداختم 

    _ اون هیچ مشکلی نداره ..  البته شاید به جز مهارت های مردمی اش .. و این که نمیتونه صحبت کنه

     از بالای شانه اش به دور دست ها خیره شدم . .  آرچر را تصور کردم

    _  و یکم مشکلات مربوط به مد 

     نیشخند زدم . .  او هم لبخند زد 

    _  بله , اون ظاهر جالبی داره مگه نه ؟ البته تصور می کنم اگه یه دستی به سر و صورتش بکشه  ظاهرش بیشتر از حد معمول  قابل قبول میشه .  اون از خانواده ای میاد که تا چندین نسل واقعاً ظاهره خوش قیافه و جذابی داشتند .  که به تمام نسل خونی اونها به ارث رسیده . مخصوصا پدر آرچر ؛ در واقع  .. تمامی پسر های هال اونقدر خوش قیافه بودند که عملاً غیر انسانی به نظر می رسیدند  . . 

    با حالت دخترانه ای خندید و من به او نیشخند زدم  . جرعه ای طولانی از چایی ام را سر کشیدم . سرم را به طرفی کج کردم 

    _ یادت نمیاد روز تصادف آرچر دقیقا چه اتفاقی برای اون دو برادر دیگه افتاد ؟

     سرش را تکان داد 

    _ نه .  فقط چیزهایی که از شهر شنیدم .  نمیدونم چه اتفاقی بین اونها افتاد که باعث این همه تراژدی شد  . فقط راجع به اونا اینو به خاطر میارم که چطور تمام دختر ها در صد مایلی , با دیدن اون ها آب دهنشون سرازیر میشد .  البته اون پسر ها از این مسئله به خوبی سوء استفاده می کردند .. حتی کانر ,  که از بین اون سه نفر کمتر سرکش بود  . . اما تا جایی که من به خاطر میارم , تنها دختری که هر کدوم از آنها واقعا بهش علاقه مند بودند … الیسا مکرا بود

     پرسیدم 

    _ هر سه ی اونها  ؟

    چشمهایم گشاد شدند .  این مانند یک داستان به نظر می رسید

     پاسخ داد 

    _ هممم

     به دور دست خیره شد 

    _  داستان اونها مثل یه داستان احساسی اپرا بود . بیشتر بین کانر و مارکوس .  اون دو پسر همیشه سر چیزی با هم رقابت می کردن . اگه ورزش نبود , پس درباره ی یه دختر بود . و وقتی الیسا به شهر اومد , اون تنها دختری بود که اونها بر سرش با هم رقابت می‌کردند . ناتان در مورد این حقیقت که اون هم به این دختر علاقه مند بود چیز زیادی بروز نمی داد , اما فکر می کنم اون دو تای دیگه چندان اهمیتی به این موضوع نمیدادن .  همونطور که قبلا گفتم .. اون همیشه یکم متفاوت بود

     زمزمه کردم

    _  بالاخره کی اون رو برنده شد  ؟

    انه چند بار پلک زد و به من نگاه کرد .. لبخند زد

    _  مارکوس هال .  اون باهاش ازدواج کرد . اونها با هم تشکیل خانواده دادن .  یه عروسی پر سر و صدا  .. اما اون بچه رو از دست داد و چند سالی نگذشت که دوباره باردار شد ..  با آرچر

     سرش را تکان داد

    _  بعد از اینکه با مارکوس ازدواج کرد ..  اون دختر همیشه غمگین به نظر می رسید .  همچنین  کانر هال … همیشه با خودم فکر می کردم که اون دو تا احساس می کنن که اون دختر اشتباه انتخاب کرده .  البته با تمام رفتارهای زن* بازی و عادت‌های نوشیدن زیاد مارکو هال , حتی بعد از اینکه اون و الیسا با هم ازدواج کردن … دیگه تمام شهر می دونستن که اون انتخاب اشتباهی انجام داده بود  

    _  و بعد کانر هال رئیس پلیس شهر شد ؟

    _  بله همینطور بود . همچنین ازدواج کرد .. فکر می‌کنم سعی داشت اون هم زندگیش رو پیش ببره . . و همسرش تراویس رو به دنیا آورد 

    _ واو  .. و همه اینها در آخر به  یه عالمه تراژدی ختم شد 

    _  بله بله خیلی غم‌انگیز بود 

    به من نگاه کرد 

    _ اما عزیزم  .. این که تو تونستی با آرچر صحبت کنی , خوب من فکر می‌کنم این شگفت انگیزه

     کمی سرش را تکان داد 

    _ باعث میشه متوجه بشم همه ما در حق اون پسر چقدر کوتاهی کردیم

     غمگین شد ..  به نظر می رسید در افکارش غرق شده .  چندین دقیقه دیگر هر دو در سکوت کنار هم نشستیم و چای نوشیدیم .  گفتم

    _  بهتره دیگه برم یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم . خیال دارم امروز دوباره به کنار ساحل دریاچه برم

    _  اوه خوبه . خیلی خوشحالم که اون دوچرخه به کارت اومد .  هر چقدر میتونی کنار دریاچه وقت بگذرون , به زودی آب و هوا تغییر می کنه و دیگه نمیتونی این کارو بکنی 

    لبخند زدم و سرپا ایستادم 

    _ همین کارو می کنم متشکرم ..  و به خاطر صحبتی که با هم داشتیم متشکرم 

    _ من از تو متشکرم عزیزم .  تو به صورت یه پیرزن لبخند آوردی

    لبخند زدم و همانطور که از پله‌ها پایین می‌رفتم دستم را برایش تکان دادم

    آوریل 17, 2020

    صدای آرچر بخش هفدهم

     

    فصل ۹

    آرچر ۱۴ ساله

    از بین جنگل قدم میزدم . روی نقطه هایی که می دانستم زاویه مچ پایم را طوری می چرخاند که از دسترس شاخه هایی که , اگر به آنها نزدیک شوم مرا به دام می‌اندازند .. قدم می گذاشتم . آنها را کاملاً از بر بودم .   این زمین را مثل کف دستم می شناختم . حالا هفت سالی میشد که اینجا را ترک نکرده بودم.  ایرینا در طرف چپ من سرگردان بود . سرعتش را با من تنظیم می کرد , اما چیزهایی که دماغ یک سگ آنها را جالب میافت را روی زمین بررسی می کرد.  اگر نیاز داشتم به همراه من بیاید تنها می بایست دست هایم را به هم بزنم .  اگرچه او یک سگ پیر بود و تنها نیمی از اوقات به من پاسخ می داد . علتش این بود که یا نمی توانست بخوبی بشنود یا این که فقط یکدنده و لجباز بود .. مطمئن نیستم 

    تله ای را که عمو نات دو روز پیش از من خواسته بود تا به او کمک کنم آنرا نصب کند , پیدا کردم و دست به کار شدم تا آن را پایین بیاورم . خوشحال بودم که این طور چیزها کمک می کنند آن سر و صداهایی که عمو نات در ذهنش می شنود را آرام تر کند .  همچنین قدر دان این حقیقت بودم که اینطور پروژه ها می توانستند من را سرگرم نگه دارند  . اما چیزی که نمی توانستم تحمل کنم این بود که صدای حیوانات کوچک را بشنوم که در نیمه های شب داخل آنها گیر افتاده اند .  بنابراین رفتم تا تله ای که تنها دو روز پیش نصب کرده بودیم را باز کنم . همچنین به دنبال تله ای که عمو نات خودش به تنهایی کار گذاشته بود گشتم 

    دیگر کارم تمام شده بود که صداهایی شنیدم . صدای پاشیدن آب که از طرف رودخانه می آمد . وسایلی که در بازو هایم جمع کرده بودم را پایین گذاشتم و به طور آزمایشی به طرف مسیر صدای کسانی که به نظر می رسید کنار ساحل مشغول بازی هستند حرکت کردم . به محض این که به لبه ی مرز درخت ها رسیدم , متوجه او شدم …  امبر دالتون ..  احساس کردم ناله  از گلویم بیرون آمد  . اما البته که هیچ صدایی بیرون نیامد . او در رودخانه مشغول شنا کردن بود.  داشت از آب بیرون می آمد .  احساس کردم بدنم به این صحنه واکنش نشان داد . عالی بود . . . انبر باعث میشد احساس عجیبی داشته باشم .  احساس شرم میکردم . اما با وجود این که در مورد کل این قضیه وحشت داشتم , سعی کردم سال پیش وقتی سیزده ساله شدم از  عمو نات راجع به آن بپرسم .  اما او تنها چند مجله که عکس زن های زیبا داخل آنها بود به طرف من پرتاب کرد و به جنگل رفت تا تله های بیشتری کار بگذارد . مجله ها دقیقاً چیز زیادی توضیح نمی‌داند اما از نگاه کردن به آنها خوشم می آمد  . احتمالاً زمان زیادی را به نگاه کردن به آنها گذراندم  . . حالا به سختی به امر خیره شده بودم .  او را تماشا می کردم که می خندید و موهای خیسش را حول می کشید .  اما متوجه رسیدن چیزی نشدم . . .  ناگهان صدای بلند مردانه ای گفت

    _  نگاه کن , اینو ببین .. این عجیب الخلقه داره توی جنگل دزدکی نگاه میکنه .  چرا چیزی نمیگی عجیب الخلقه ؟ چیزی برای گفتن نداری ؟

     سپس زیر لب چیزی زمزمه کرد 

    _ لعنتی عجیب الخلقه

     تراویس ..  پسر عمویم .. آخرین باری که او را دیده بودم درست بعد از آن بود که صدایم را از دست دادم . هنوز در خانه ی عمو نات در تخت خواب بستری بودم که تراویس و مادرش عمه توری ,  برای عیادت از من آمدند .  می دانستم عمه تنها برای این آمده که ببیند آیا من می توانم راجع به چیزی که آن روز فهمیده بودم با کسی چیزی بگویم یا نه . . نمی توانستم .. به هر حال اهمیتی نداشت 

     آن روز تراویس در بازی تقلب کرده بود و سپس به مادرش گفته بود من کسی هستم که تقلب کرده ام . آن موقع خسته تر از آن بودم و همه جای بدنم درد میکرد که اهمیت بدهم . سرم را به طرف دیوار چرخانده بودم و وانمود کرده بودم که خوابیده ام تا زمانی که هر دوی آنها آنجا را ترک کردند 

    و حالا او اینجا بود .  در ساحل  .. به همراه امبر دالتون .. با شنیدن کلمات تحقیر آمیزش  شرم صورتم را قرمز کرد  . همانطور که آنجا ایستاده بودم , تمام چشمها به طرف من چرخیدند .  احساس تحقیر شدن و در معرض نمایش قرار گرفتن می‌کردم . دستهایم را روی زخمم بالا آوردم و آن را پوشاندم .  مطمئن نبودم چرا  .. فقط این کار را کردم .. نمی خواستم آنها آن را ببینند ..  مدرک اینکه من گناهکار بودم ..  معیوب و زشت بودم 

    امبر به زمین نگاه کرد . به نظر می‌رسید خجالت زده شده .  اما سپس , ثانیه ای بعد به تراویس نگاه کرد و گفت 

    _ بیخیال تراویس .  بدجنس نباش .  اون معلوله , حتی نمیتونه صحبت کنه

     جمله آخر را زمزمه کرد . مانند اینکه چیزی که داشت می گفت به طریقی یک راز بود . چند جفت چشم با ترحم به من نگاه کردند .  وقتی نگاهم با آن‌ها برخورد کرد نگاهشان را جای دیگری گرفتند .  بقیه نگاهشان پر از هیجان بود .. می خواستند ببینند قرار است بعدش چه اتفاقی بیفتد . همان طور که بقیه به خیره شدن به من ادامه می‌دادند , تمام صورتم از روی تحقیر , مانند نبض به تپش افتاد . احساس کردم سر جایم یخ زده ام . صدای جریان خون را در گوش هایم می شنیدم .  احساس می کردم سرم گیج می رود 

    بالاخره تراویس به طرف امبر حرکت کرد و دستش را به دور کمر او حلقه کرد . او را به طرف خود کشید و ب*وسید . به نظر می رسید امبر از روی ناراحتی بدنش  قبض شد .  چشمهای تراویس باز بودند و روی من ثابت شده بودند . .  این بالاخره عاملی بود که باعث شد پاهایم حرکت کنند  . چرخیدم ..  روی صخره ی کوچکی که درست پشت سر من بود سکندری خوردم و روی زمین پخش شدم . سنگ ریزها و سوزن های کاج در دستهایم فرو رفتند ..  شاخه های درختان گونه هایم را خراش دادند . .  صدای خنده ی بلندی از پشت سر به گوش رسید . .  با عجله خودم را از روی زمین بلند کردم و عملاً به طرف امنیت خانه ام دیدم . .  با شرمندگی و عصبانیت  .. و همچنین احساسی که مانند اندوه بود ,  می لرزیدم ..  اگرچه دقیقاً نمی دانستم در آن لحظه غصه دار چه چیزی بودم 

    من یک عجیب الخلقه بودم . حتما دلیلی داست که اینجا تنها و گوشه گیر , به دور از دیگران زندگی میکردم  . می بایست به خاطر تراژدی‌های زیادی سرزنش بشوم , درد های زیادی  .. من بی ارزش بودم  . . افتان و خیزان از جنگل عبور می کردم .. وقتی اشک در چشم هایم جمع شد فریاد بی صدایی سر دادم ..  تکه سنگی بر داشتم و آن را به طرف ایرینا  , که از زمانی که آدم های کنار ساحل مرا مسخره کرده بودند هرگز کنار  من را ترک نکرده بود ,  پرت کردم . وقتی تکه سنگ با پهلویش برخورد کرد . . ایرینا روزه ای کشید و خودش را به طرفی کشاند . . سپس به سرعت دوباره به کنار من آمد .  بنا به دلایلی ,  برگشتن آن سگ احمق به کنار من .. بعد از آنکه با او بی رحم بودم , باعث شد اشک از چشم هایم , روی گونه هایم پایین بریزد .  قفسه سی*نه ام سنگین شده و به سختی بالا و پایین می رفت .  خیسی که از چشم هایم پایین می ریخت را با پشت دستم پاک کردم .  روی زمین افتادم و ایرینا را داخل بازوهایم جمع کردم .  او را در آغوش گرفتم . موهایش را نوازش کردم و بارها و بارها در  سرم گفتم  ” متاسفم متاسفم متاسفم  ” امیدوار بودم سگ ها قدرت خواندن ذهن داشته باشند .  این تمام چیزی بود که می توانستم به او بدهم . سرم را داخل  پشمهایش فرو کردم .  امیدوار بودم مرا ببخشد . .بعد از گذشته چند دقیقه , نفس کشیدنم آرام تر شد . اشک هایم خشک شدند .  ایرینا به لیسیدن صورتم ادامه میداد . وقتی دست از نوازش موهای او  برمی داشتم ناله میکرد

     صدای خرد شدن سوزن های کاج را پشت سرم شنیدم .  می‌دانستم به خاطر وزن پای کسی  است ..  و می دانستم عمو نات است .  وقتی کنار من نشست نگاهم را مستقیم به جلو گرفتم .  زانوهایش را مانند من بالا آورد .  برای دقیقه های طولانی همانطور نشستیم ..  چیزی نمی گفتیم  .. تنها به روبرو خیره شده بودی .. م صدای نفس نفس زدن و  زوزه های گاه به گاه ایرینا تنها صدای بین ما بود  . .  بعد از  گذشت چند دقیقه ,  عمو نات دستش را جلو آورد و دست من را گرفت .  آن را فشرد . دستش خشن , خشک  اما گرم بود .  همان تماس انسانی که به آن نیاز داشتم

    _  اونها نمیدونن تو کی هستی آرچر .  اونا هیچ ایده ای ندارن  . و لیاقت اینو ندارن که بدونن .. اجازه نده قضاوت اونها تو رو اذیت میکنه

    به کلماتش فکر کردم .  آنها را در ذهنم چرخاندم  . حدس می زدم که به طریقی آنها را تجربه کرده  . نمی توانستم کاملاً کلماتش را درک کنم , معمولاً کلمات عمو نات برای من با عقل جور در نمی آمدند .  اما به طریقی ..  مرا تسکین دادند .  به  نظر می‌رسید همیشه در مورد چیزی عمیق و ژرف حق با او بود . اما به نظر می رسید هر کسی به جز خودش نمی توانست عمق گفته هایش را درک کند .  بدون آنکه سرم را برگرداندم سرم را تکان دادم  . برای مدتی طولانی تر به آن صورت نشستیم .. سپس بلند شدیم و برای صرف شام و بانداژ کردن صورت و دستهای من , به داخل خانه رفتیم . . 

    صدای خندیدن و آب بازی در دوردست ها ضعیف تر و ضعیف تر می شد . .  تا زمانی که کاملاً ناپدید شد

    1 از 3 1 2 3