کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
دسامبر 12, 2018

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم  :

 

 

صبح روز بعد وقتی با سردرد از خواب بیدار شدم از این که دیشب آن همه نوشیدنی نوشیده بودم پشیمان شدم. در حالی که ناله میکردم و سرم را در دست گرفته بودم نشستم .چند نفس عمیق کشیدم .امیدوار بودم احساس سرگیجه را از بین ببرد .چیز قرمزی چشم مرا گرفت. بسته کوچکی روی قسمت دانته قرار گرفته بود.. کارتی که روی بسته قرار داشت را به دست گرفتم

” میخواستم دیشب اینو بهت بدم اما نمیخواستم از خواب بیدارت کنم “

با خوشحالی هدیه را گرفتم و آن را باز کردم. گردنبند زیبایی از زمرد داخل جعبه قرار داشت. به سرعت از تخت پایین رفتم و جلوی آینه آن را مقابل گردنم قرار دادم. زمرد ها دقیقا هم رنگ چشم هایم بودند. این نمی توانست یک تصادف باشد

روی صندلی نشستم و با دست های لرزان گردنبند را دور گردنم بستم.

بعد از آنکه بیبیانا را به خانه اش رساندیم و از او قول گرفتم که با وارد شدن توماسو به خانه با من تماس بگیرد. انزو و من مانند همیشه با هم به کازینو رفتیم. خوشبختانه رافائل داشت بر سر یکی از دختر ها فریاد می کشید .چیز عجیبی نبود اما امروز به منزله همان حواس پرتی بود که به آن نیاز داشتم. به طرف انزو چرخیدم

_ میشه لطفاً یک صحبت خصوصی با رافائل داشته باشی و بهش بگی که دوست ندارم با خشونت با دختر هامون رفتار کنه

انزو برای انجام این کار بسیار مشتاق به نظر می‌رسید. مستقیماً به طرف رافائل رفت و او را به یکی از اتاق های خصوصی کشاند. لئو داشت به طرف من می‌آمد اما سرم را تکان دادم و به او گفتم که سرم شلوغ است. به نظر می‌رسید متعجب شده باشد اما سعی نکرد مرا متوقف کند. وقتی وارد آسانسور شدم تقریبا به خاطر احساس گناه چند بار می خواستم منصرف شوم.

اینکه پنهانی با فرانک ملاقات کنم مانند این بود که به اعتماد دانته خیانت کردم. بعد از هدیه امروز صبح اینگونه رفتار باعث می‌شد احساس بدتری داشته باشم. به نظر می‌رسید دانته مشتاق است برای رابطه مان تلاش کند. اما داشتم همه اینها را به خاطر فرانک به مخاطره می انداختم.

سه دقیقه بعد بیرون کازینو بودم . با حالتی مضطرب به اطراف نگاه کردم .نه تنها به این خاطر که نگران بودم کسی مرا تعقیب کند.. بلکه به این دلیل که اینجا محوطه خلوت و ترسناکی بود. همین حالا هم هوا داشت تاریک میشد و اصلا به احساس ترس و اضطراب من کمکی نمی کرد. در دوردست میتوانستم هیکلی را ببینم که به دیوار تکیه داده . به طرف او شتافتم سپس سرعتم را کم کردم زیرا به خوبی نمی توانستم ببینم

زمزمه کردم

_ فرانک؟ این تویی؟

یک قدم از دیوار فاصله گرفت .مانند من مضطرب به نظر می رسید

_ هی والنتینا

بقیه فاصله بینمان را کم کردم .

_چه خبره ؟ چرا مرتب جلوی خونم سر و کله ات پیدا میشه ؟ میخواهی مافیا درباره ات چیزی بفهمه؟

فرانک دستش را بین موهایش کشید. چشمهایش این طرف و آن طرف می چرخیدند.

_ البته که نه .

احساس اضطراب واضح او مرا هم بیشتر مضطرب می‌کرد.

_ باید باهات صحبت کنم

_پس صحبت کن . می دونی هر دومون داریم چه ریسکی رو به جون می خریم که همین حالا داریم با هم صحبت می کنیم؟

_ فکر می کنم خطرناکه که تو قبول کردی با دانته کاوالارو ازدواج کنی

جا خوردم .وقتی گفته بود می خواهد با من صحبت کند انتظار این را نداشتم

_چرا اهمیت میدی؟ ارتباط تو با خانواده همراه با آنتونیو مرد

دیر متوجه شدم چقدر بی رحمانه به نظر می‌رسید اما فرانک به نظر نمی رسید که متوجه شده باشد. مشغول این بود که به دقت اطرافمان را بررسی کند. مخصوصاً تاریکی که داشت همه جا را فرا میگرفت. بی صبرانه پرسیدم

_ میتونی بس کنی ؟ داری منو عصبی می کنی

_ متاسفم . عادت ندارم که توی کوچه های تاریک پنهانی بخزم . این کارا مخصوص آنتونیو بود

آیا هنوز هم او را فراموش نکرده بود. شاید به همین خاطر بود که اینجا آمده. شاید نمی توانست با زندگی گذشته اش خداحافظی کند و من تنها زنجیر ارتباطی با آن بودم

_ این تصمیم من نبود که با دانته ازدواج کنم. می بایست بدونی که ازدواج ها معمولا تصمیم کسای دیگه هستند . به خاطر دلایل قدرت یا استراتژیکی

_ تو اونو دوست نداری

_ خیال ندارم احساساتم رو برای تو توضیح بدم فرانک . چی میخوای ؟

_به کاوالارو درباره آنتونیو و من چیزی گفتی؟

_ بهش گفتم که آنتونیو همجن*س باز بود

_ چرا این کارو کردی؟

لحن صدایش عصبانی بود. چند قدم به طرف من برداشت و باعث شد با این عصبانیت ناگهانی از جا بپرم .اما آنقدری نبود که پایم را عقب بکشم. من به مردهای خشن تراز او عادت داشتم . فرانک واقعا به اندازه کافی ترسناک نبود

_به تو مربوط نمیشه

_ اما تو به آنتونیو قول دادی رازش رو حفظ می‌کنی

_ میدونم اما اون مرده فرانک . و من دارم سعی می کنم به زندگیم ادامه بدم . اگه آنتونیو هنوز هم زنده بود رازش رو با خودم به گور می بردم .اما حقیقت دیگه نمیتونه به اون آزاری برسونه …و به هر حال دانته به کسی از خانواده چیزی نمیگه

فرانک با امیدواری گفت

_ این کارو نمیکنه ؟

_ درباره من چی؟ بهش اسم من رو نگفتی؟

دوباره اضطراب با تمام قوا به صورت اش برگشت.

_نه نمی گم . تو در امنیت هستی اما اگه خودت همینطور بمونی. میبایست اومدن به خیابون ما رو متوقف کنی . تا حالا شانس محض بوده که هیچ کدوم از مرد های دانته متوجه ات نشدند . و وقتی متوجه ات بشن توی دردسر بزرگی می افتی. پس به هر دومون یه لطفی کن و دیگه همه چیزو فراموش کن و به زندگیت ادامه بده

فرانک به آرامی گفت

_ این کار رو نمی‌کنم . تو دلت براش تنگ نشده ؟ نمیخوای برگرده ؟ هر کاری نمی کنی تا دوباره برگرده ؟

_ واقعا می بایست اینجا رو ترک کنی نمی دونم با این حرف‌ها میخوای به کجا برسی. بهت قول دادم که در امنیتی

فرانک بازویم را گرفت و اجازه نداد از آنجا دور شوم

_والنتینا

_دستتو بکش

صدای خونسردی از میان تاریکی ها به گوش رسید و من جیغ کشیدم. فرانک چرخید و سعی کرد فرار کند. اما انزو او را گرفت و اجازه قرار نداد

دانه کنار من ظاهر شد و محکم بازویم را به چنگ گرفت . به طرف در انباری که آن در آنجا بود اشاره کرد. انزو فرانک را به طرف آنجا کشاند . دانته به من خیره شد

_پس این کاریه که وقتی من دوروبرت نیستم انجام می دی؟ با مرد ها ی دیگه ملاقات میکنی ؟

_نه

بخاطر طرز فکرش وحشت زده شدم

_اینطور که فکر می کنی نیست

انزو گفت

_ تا حالا دو بار دور و وره خونه میچرخید رئیس

سپس وقتی فرانک با زانویی میان پاهایش ضربه زد ناله کرد. دانته غرید

_توضیح بده

انزو هنوز هم سعی داشت فرانک را متوقف کند تا با پا به او نزند .فرانک به طور شگفت انگیزی داشت بخوبی می جنگید. به سرعت گفتم

_ اون فرانکه

دفاع از خود بر احساس حمایت کردن از فرانک غالب آمد .فشار چنگ دانته روی دستم کاهش یافت.

_معشوقه آنتونیو

این باعث جلب توجه انزو شد. آنتونیو را می شناخت. ناگهان صدای شلیک از جایی به گوش رسید .انزو فریاد کشید و دستش را محکم گرفت و مجبور شد فرانک را رها کند. صدای شلیک بیشتری آمد. یک گلوله به اندازه دوپا بالای سر من برخورد کرد. دانته مرا روی زمین انداخت و مقابل من خم شد. اسلحه اش را درآورد و به همان طرفی که از آنجا صدای شلیک می‌آمد شلیک کرد. انزو اسلحه خود را بیرون آورد اما دست راستش بی استفاده بود و کاملا مشخص بود که نمی تواند با دست چپ شلیک کند

فرانک تا جایی که می‌توانست داشت به سرعت به طرف سایه ها می دوید. دانته اسلحه اش را به طرف او گرفت .در لحظه آخر که ماشه را کشید دست او را به طرف دیگری کشیدم و گلوله به زمین برخورد کرد .دانته غرید

_ والنتینا

دوباره هدف گرفت اما فرانک میان تاریکی ناپدید شده بود

دانته به انزو که دستانش را محکم گرفته بود نگاه کرد و زیر لب ناسزا گفت. در حالی که چشم هایش با خشم و غضب شعله ور بودند به من نگاه کرد و پرسید

_ اون چه کوفتی بود؟

_ نمیدونم فکر میکردم تنهاست . فرانک حتی کسی که بتونه شلیک بکنه رو هم نمیشناسه

_می بایست اجازه میدادی بهش شلیک کنم .دیگه هرگز توی چنین کارهایی دخالت نکن

_ اون بی گناهه لیاقتش نیست که بمیره

انزو زمزمه کرد

_ مزخرفه اون مرد برات یه دام پهن کره و تو مستقیماً توی دام لعنتی اون قدم گذاشتی

به دقت پرسیدم

_ منظورت چیه ؟

دانته سرش را تکان داد

_هیچ وقت با خودت فکر نکردی چرا می خواد باهات ملاقات کنه ؟ شاید داره به روسی ها کمک میکنه . اونها عاشق اینن که تو رو بکشن

_ فرانک همچین کاری نمیکنه

_ مطمئنی ؟

نه مطمئن نبودم

_ روس ها خیلی خوب میتونن یک نفر رو متقاعد کنن. یا شاید پول زیادی بهش پیشنهاد دادن. پول میتونه بیشتر قدیسه ها رو گناه کار کنه

انزو گوشی تلفنش را بالا گرفت

_به تیم پشتیبانی زنگ زدم

دانته گفت

_ یالا

ایستاد و دستش را برای من دراز کرد. آن را گرفتم و اجازه دادم مرا سرپا بکشاند .

_واقعا فکر می کنی این یک تله بود؟ فکر میکردم فرانک تنهاست و میخواد راجع به آنتونیو با یک نفر صحبت کنه

دانته به سادگی گفت

_ یک نفر به ما شلیک کرد

نمی توانستم با آن بحث کنم . واضح بود که فرانک به طرفی که صدای شلیک از آن می‌آمد دویده بود . به آرامی داشتم متوجه می شدم چرا دانته به هیچکس اعتماد ندارد. به آرامی گفتم

_متاسفم

اما دانته به من نگاه نمی کرد . تعداد بسیاری از مردهایش داشتند به طرف ما می آمدند. دستوراتی را فریاد کشید و همگی در محیط پخش شدند تا به دنبال کسانی که به ما شلیک کرده بودند بگردند. دانته به مرد دیگری گفت

_ انزو رو ببر تا دکتر مون رو ملاقات کنه

اگرچه انزو مخالفت کرد. سپس به طرف من چرخید

_حالا میریم خونه

با شنیدن عصبانیت در صدایش به خود لرزیدم .دانته دستش را پشت کمرم قرار داد و مرا به طرف جلو هدایت کرد. همانطور که به طرف ماشین می‌رفتیم هیچ صحبتی با من نکرد .همچنین در طی رانندگی به طرف خانه ساکت بود . مدام به طرف او نگاه می کردم. سعی می‌کردم بفهمم تا چه اندازه به دردسر افتاده بودم.

_ واقعا متاسفم

مرا نادیده گرفت اما ماهیچه‌های فکش می پریدند

صورتم را به طرف پنجره ماشین برگرداندم .دانته ماشین را در گاراژ پارک کرد و به سرعت از آن پیاده شد. به دنبال او به خانه رفتم . همانطور که پشت سرم راه می آمد می توانستم احساس کنم که خشم و عصبانیتش از پشت مرا می سوزاند

به داخل اتاق خواب قدم گذاشتم .دوباره سعی کردم بگویم

_واقعا متاسفم____

سپس کمی جیغ کشیدم… وقتی دانته در را محکم بست و من را مقابل آن کوباند . بین بدن ماهیچه ای او و در پرس شده بودم

_ چرا مدام به نافرمانی کردن از من ادامه میدی والنتینا ؟

دامنم را بالا زد و من را با خشونت مقابل خود کشاند

_ نمیدونم

سعی کردم هیجانم را پنهان کنم

_ پاسخ اشتباهی بود

 

 

 

قسمت بعد

نوامبر 30, 2018

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت چهارم :

 

 

بیبیانا لبش را گاز گرفت

_فکر می کنم بتونم . حالا که دیگه زن رئیس شدی توماسو به سختی می تونه بگه نه

_ دقیقا

به طرف آریا برگشتم

_لوکا کجاست ؟

می خواست با پدر و مادرم درباره ازدواج متیو و جینا صحبت کنه از اونچه که باید بیشتر طول کشیده

آیا آنها ازدواج را کنسل میکنند؟ اگر اینگونه باشد به رسوایی سال تبدیل خواهد شد . نمی توانستم تصور کنم چنین ریسکی را بپذیرند , مهم نبود جینا تا چه اندازه از این ازدواج ناراضی باشد . دانته میانه درگاه اتاق نشیمن ظاهر شد , چشم هایش روی من بود .

_ فکر می کنم باید برم

بیبیانا و آریا را بغل گرفتم و به طرف دانته به حرکت افتادم , روبه رویش ایستادم

_داریم میریم ؟

دانته بطور آشکاری منقبض و عصبی به نظر می رسید

_ بله , اما اگه میخوای بمونی میتونی با پدر و مادرت برگردی

اینگونه به شایعات بیشتری دامن زده خواهد شد , نمیتوانی در یک مهمانی با نامزدت ظاهر شوی و بدون او از آنجا خارج شوی

_ فکر نمی‌کنم حرکت عاقلانه ای باشه

از حالت چهره اش می‌توانستم بخوانم که متوجه منظورم شده

_ البته

در ماشین از او پرسیدم

_همه چیز خوبه ؟

حالا که با یکدیگر نامزد کرده بودیم فکر میکردم اشکالی ندارد تا از او این سوالات را بپرسم. انگشت هایش به دور فرمان ماشین محکم‌تر شدند

_روسی ها دارن بیشتر از همیشه برامون مشکل ایجاد میکنن و مطمئناً این که سالواتور در این برهه زمانی مرده و نیویورک می‌بایست با ریس تازه ای دست و پنجه نرم کنه به اوضاع کمک نمیکنه

با تعجب به او خیره شدم , زمانی که از او پرسیده بودم انتظار نداشتم تا این حد وارد جزئیات شود. بیشتر مردها راجع به کار با همسرانشان صحبت نمی‌کردند و من حتی با دانته ازدواج هم نکرده بودم

چشم های دانته به طرف من برگشتند

_به نظر متعجب میرسی

_ هستم , متشکرم که جواب صادقانه بهم دادی

_به نظر من صداقت کلید یک ازدواج موفقه

با خشکی پاسخ دادم

_ نه در ازدواج هایی که من میشناسم

سرش را به طرفی کج کرد

_درسته

_پس فکر نمیکنی لوکا رئیس خوبی باشه ؟

_ رئیس خوبیه , یا حداقل رئیس خوبی خواهد شد به محض اینکه علف های هرز رو از بین دشمنانش درو کنه

طوری با خونسردی در این مورد صحبت می کرد , گویی درو کردن دشمنان یا مخالفان به این معنا نبود که جان انسانی را بگیری . تنها به این دلیل که او تا این اندازه بدشانس بوده که قدرت کس دیگری را به مخاطره بیندازد

_ این کاریه که تو خیال داری در آینده انجام بدی ؟

_بله اگه لازم باشه . اما من در چند سال گذشته قدرت خودم رو اثبات کردم و به طور قابل توجهی از لوکا بزرگتر هستم

اما هنوز هم جوان‌ترین رئیس تاریخ سازمان مافیا . احتمالا مردم در آینده قدرت او را هم تخمین خواهند زد .

دانته مقابل خانه پدر و مادرم ماشین را متوقف کرد , بیرون رفت و در ماشین را برایم باز کرد , دستش را گرفتم و ایستادم . برای چند ثانیه بدنهایمان آنقدر به یکدیگر نزدیک بود که به آسانی می توانستم او را ببوسم . سپس یک قدم به عقب برداشت و مرا به طرف در خانه هدایت کرد

چرخیدم تا با او روبرو شوم

_هرگز تو رو با بادیگارد ندیدم , آیا اینکه خودت به تنهایی بیرون باشی کار پر مخاطره ای نیست ؟

دانته لبخند تاریکی زد

_ من به خوبی مسلح هستم و اگر کسی میخواد با غافلگیری منو از پا در بیاره بذار تلاشش رو بکنه

_ تو بهترین تیرانداز سازمان هستی

_ در بین بهترین ها بله

_خوبه فکر می کنم میتونم احساس امنیت داشته باشم

این را به حالت شوخی گفتم اما دانته بطور مهلکی جدی به نظر می رسید

_ تو در امنیت هستی

برای چند ثانیه مردد بودم. آیا سعی می‌کند تا مرا ببوسد ؟ ظرف چهار هفته دیگر با یکدیگر ازدواج می‌کردیم .

زمانی که برایم آشکار شد دانته اولین قدم را برنمی‌دارند به طرفش رفتم و گونه اش را بوسیدم , جرات نداشتم به صورتش نگاه کنم , در عوض قفل در را باز کردم و به داخل خانه خزیدم , اجازه دادم در پشت سرم بسته شود . چند لحظه منتظر ماندم , سپس از پنجره به بیرون نگاه کردم . ماشین دانته به حرکت افتاد . با خود در تعجب بودم چرا سعی نکرده بود مرا ببوسد؟

آیا به این دلیل که هنوز با یکدیگر ازدواج نکرده بودیم ؟ یا شاید هنوز هم عاشق همسر سابقش بود ؟

به دستش نگاه نکرده بودم که ببینم آیا هنوز هم حلقه ازدواج قبلی اش را به دست دارد یا نه. آیا به این دلیلی بود که امروز مردم پشت سرم حرف میزدند ؟

فصل ۳

بعد از ظهر روز بعد , بیبیانا به خانه ما آمد . چشم هایش به خاطر گریه کردن قرمز بود . او را به داخل اتاق پذیرایی راهنمایی کردم و روی کاناپه نشاندم

_چه اتفاقی افتاده ؟

_ توماسو از اینکه هنوز باردار نیستم عصبانیه , از من میخواد به دکتر برم تا ببینم مشکل چیه

آنها تقریبا به مدت چهار سال با یکدیگر ازدواج کرده بودند , بیبیانا به طور پنهانی از قرص‌های ضد بارداری استفاده می‌کرد

_شاید باردار شدن اونقدرها هم که فکر می کنی بد نباشه , اگه یه بچه داشته باشی کسی رو داری که دوستش داشته باشی و اون هم در مقابل تو رو دوست داشته باشه

دست هایم را به دور بدنش حلقه کردم . این که در چند سال اخیر می‌دیدم ازدواج بیبیانا با توماسو باعث از بین رفتن و هر روز پژمرده شدناو می شود بسیار قلب مرا می شکاند . آرزو می کردم ای کاش می توانستم کاری برای او انجام دهم

_ شاید حق با تو باشه . شاید اگه شکم بزرگی داشتم توماسو دیگه بهم دست نمیزد , بیا در موردش صحبت نکنیم , می خوام برای کمی هم که شده مشکلات خودم رو فراموش کنم , درباره تو چی ؟ مقدمات عروسی چطور پیش میره ؟

شانه ای بالا انداختم

_مادرم ترتیب همه چیز رو داده تنها کاری که من باید بکنم اینه که یه لباس عروس بخرم

_دوباره لباس سفید میخری ؟

_فکر نمی کنم , مادرم معتقده حرکت شایسته ای نیست , شاید کرمی رنگ

بیبیانا نفسش را پر صدا بیرون داد

_ فکر می‌کنم مسخره است فقط به این دلیل که قبلا ازدواج کردی اجازه نداری لباس سفید بپوشی . اینطوری نیست که یک ازدواج واقعی بوده باشد

_ هیشششش

به در بسته کتابخانه نگاه کردم . چندی پیش درباره ماهیت اصلی ازدواجم با آنتونیو به بیبیانا گفته بودم

_هیچ‌ کس نباید چیزی در این مورد بدونه

_نمیفهمم چرا داری از اون محافظت می کنی , اون دیگه مرده و از تو کاملا استفاده کرده بود, تو باید به فکر خودت باشی

_به فکر خودم هستم . من به آنتونیو کمک کردم تا سازمان رو فریب بده . میدونی که گ*ی بودن یک جرم محسوب میشه

_ واقعا مسخره است

_میدونم , اما قوانین به این زودی تغییر نمی کنن ,مهم نیست ما چقدر دلمون میخواد اینطور باشه

_ اگه نمیخوای به دانته در این باره چیزی بگی پس شب عروسی می خوای چه کار کنی؟ نگران نیستی بفهمه تو هرگز ازدواجت با آنتونیو رو کامل نکردی ؟

_شاید متوجه نشه

_مطمئن باش که متوجه میشه

بیبیانا گفت

_ آرزو می کنم ای کاش به جای ازدواج با توماسو با یک مرد گ*ی ازدواج میکردم

_شاید خوش شانس باشی و توماسو سکته قلبی کنه یا به وسیله روس ها کشته بشه

در این مورد شوخی نمی کردم . میخواستم بیبیانا از دست آن مرد نجات پیدا کند

بیبیانا نیشخندی زد

_ فکر می کنی چقدر آدم رقت انگیزی ام که در واقع امیدوارم این اتفاق بیفته؟

_ البته که دلت میخواد شرش کنده بشه . همه اینو میخوان

صورتم را مورد بررسی قرار داد

_خودت چی ؟ دلت میخواد با دانته بخوابی ؟

_ البته , نمیتونم صبر کنم

گونه هایم قرمز شد اما حقیقت داشت . اینکه دلت بخواهی با همسرت رابطه داشته باشی هیچ کار اشتباهی نبود . هر چه نباشد دانته مردی بسیار جذاب بود .

_ پس شاید باید کاری کنی تا مطمئن بشی دانته هرگز متوجه نشه که ازدواج اولت فقط یه نمایش بوده

_ چی؟ کسی رو پیدا کنم که باهاش بخوابم ؟ من هرگز به دانته خیانت نمیکنم . من معتقدم که رابطه جنسی فقط به ازدواج تعلق داره

بیبیانا خنده خفه ای سر داد

_منظورم این نبود

در حالی که گونه هایش قرمز شده بود صدایش را پایین تر آورد

_میگم شاید بتونی از یک اسباب بازی ج*نسی استفاده کنی

برای چند لحظه نمی‌دانستم چه بگویم . هرگز این احتمال را در نظر نگرفته بودم

_از کجا میتونم یکی تهیه کنم ؟ نمیتونم از بادیگارد های پدرم بخوام که با هم به یک اسباب بازی فروشی جن*سی بیان . اگه مادرم بفهمه از شدت خجالت می میره

و همچنین خودم هم به محض وارد شدن به آن مغازه از خجالت خواهم مرد.

_ آرزو می کنم کاش میتونستم برات بخرم اما اگه توماسو بفهمه به طور وحشتناکی عصبانی میشه

کبودی های روی گونه بیبیانا , به خاطر عصبانیت قبلی توماسو هنوز هم از بین نرفته بود

_ فکر می کنم اینطور بهتر باشه . به هر حال از فکرش هم خوشم نمیاد

_به هر حال دانته اونقدر به برطرف کردن نیاز خودش تمرکز داره که متوجه نمیشه . مردها همه اینطوری ان

فکر آرامش دهنده ای نبود . دلم میخواست دانته به نیازهای من هم توجه داشته باشد

……………………………..

زمانی که بالاخره روز عروسیم فرا رسید . کمی احساس اضطراب می کردم . نه تنها به خاطر شب عروسی , می دانستم که این شانس دوباره من , برای به دست آوردن خوشبختی در ازدواج است . بیشتر مردم در دنیای ما چنین شانسی را هرگز به دست نخواهد آورد

آنها تمام عمر را در بدبختی خواهند گذراند تا زمانی که مرگ به سراغ آنها بیاید . وقتی از راهرو , با آن لباس کرمی که به تن پوشیده بودم , پایین می رفتم از همیشه امیدوار تر بودم . دانته به طور سطح بالایی در کت و شلوار جذاب به نظر می‌رسید . چشمهایش هرگز چشم های مرا رها نکردند و زمانی که پدرم دستم را در دست های او قرار داد مطمئن بودم که بارقه ای از ستایش در چشمهایش دیدم

دستهایش گرم بودند و لبخند کوچکی که قبل از شروع کردن کشیش به خواندن خطبه ازدواج تحویلم داد , باعث شد دلم بخواهد همان جا او را ببوسم

مادرم در ردیف اول با صدای بلند گریه می‌کرد . به نظر می‌رسید نمی‌تواند از این خوشحال تر باشد . پدرم از شدت غرور عملا میدرخشید . تنها برادرم اورازو که تنها دو ساعت پیش به اینجا رسیده بود , طوری به نظر می رسید که گویی نمی تواند صبر کند تا هر چه سریعتر اینجا را ترک کند. به لبخند دلگرم کننده آریا و بیبیانا نگاه کردم .

همانطور که کشیش صحبت میکرد , نیم نگاهی به دانته انداختم و چیزی که در صورتش دیدم قلبم را از هم درید

غم و اندوهی عظیم چهره اش را پر کرده بود . ما هردو کسانی را از دست داده بودیم اما دانته عشق زندگی اش را از دست داده بود. اگر شایعات حقیقت داشته باشند , آیا هرگز می توانم با آن رقابت کنم ؟

زمانی که نوبت به بوسیدن همدیگر رسید , دانته بدون معطلی خم شد و لبهای گرمش را روی لبهایم چسباند . مطمئناً احساس یک مرد سنگی را نداشت . کلمات مادرم به ذهنم خطور کرد و احساسی از هیجان مرا در بر گرفت . شاید نتوانم کاری کنم تا دانته همسر سابق خود را فراموش کند و چنین چیزی را هم نمی خواهم . اما شاید بتوانم کمکت کنم تا به زندگی کردن ادامه دهد

بعد از کلیسا , همگی برای آماده شدن برای جشن , به هتل برگشتیم . این اولین باری بود که من و دانته به عنوان زن و شوهر با یکدیگر تنها بودیم . وقتی رانندگی می کرد دست هایم را نگرفت , اما احتمالاً از آن مردهایی که احساساتشان را بروز بدهند نیست

چیزی که بیشتر مرا نگران می کرد, تنش در چهره اش و نگاه فولادین در چشم هایش بود

زمانی که سکوت بیش از اندازه سرکوبگرانه به نظر می‌رسید گفتم

_فکر می کنم همه چیز به خوبی پیش رفت اینطور نیست ؟

دانته به من نگاه کرد

_ بله کشیش کارش رو خوب انجام داد

_ آرزو می کنم کاش مادرم اینقدر گریه نمیکرد , معمولا بهتر از اینها میتونه خودش رو کنترل کنه

 

قسمت بعد

نوامبر 25, 2018

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت دوم :

 

 

به نظر می رسید دانته با سکوتم دچار سوء تفاهم شده

 

_اگه برات خیلی زوده هنوز هم میتونیم مراسم رو کنسل کنیم

 

ماما منو خواهد گشت و پاپا احتمالا سکته خواهد کرد

 

به سرعت گفتم

 

_نه خوبه یک لحظه توی خاطرات گم شدم

 

به او لبخندی زدم اما او لبخند مرا بر نگرداند تنها با بررسی دقیق و سردی مرا زیر نظر گرفت

 

بالاخره گفت

 

_خیلی خوب. میخواستم راجع به مقدمات مراسم باهات صحبت کنم. همونطور که میدونی ازدواج

صورت میگیره. زمان زیادی نیست اما از اونجایی که این ازدواج مراسم بزرگی نخواهد بود پس نمی

بایست مشکلی پیش بیاد

 

سرم را تکان دادم. قسمتی از من ناراحت بود که این ازدواج ساده برگزار می شود اما از آنجایی

 

که هنوز مدت زیادی از مرگ انتونیو نگذشته بود و از آنجایی که من و دانته هردو ازدواج دوم مان

بود… اینکه بخواهم مراسم بزرگ و پر زرق و برقی داشته باشم مسخره است

 

_چرا من رو انتخاب کردی ؟ مطمئنم گزینه‌های مناسب زیادی داشتی

 

از زمانی که پاپا درباره این قرار و مدار با دانته به من اطلاع داده بود درباره آن همواره در تعجب

بودم. می دانستم این سوالی است که نباید آن را بپرسم. حالت چهره دانته تغییر نکرد

 

_همین طوره پدرم دختر عموت الینا رو پیشنهاد داد..و من همسری زیر سن قانونی نمی‌خواستم..

متاسفانه بیشتر دخترانی که در دهه دوم زندگی شون هستند ازدواج کردند و بیشتر کسانی که

بیوه هستند از من بزرگتر ان یا بچه دارن. همونطور که احتمالاً میتونی درک کنی هر دوی این

شرایط برای مردی در موقعیت من غیر قابل قبوله

 

سرم را تکان دادم. زمانی که صحبت پیدا کردن همسر مناسب به میان بیاید قوانین زیادی وجود

داشت مخصوصا برای مردی در موقعیت دانته. برای همین هم بود زمانی که من به عنوان همسر

آینده او به همه معرفی شدم همه گی در شوک فرو رفتند.

 

_بنابراین تو تنها انتخاب مناسب بودی. البته تو هم جوان هستی اما نمیشه این رو تغییر داد

 

برای لحظه ای با دلیل و منطق های بی احساس و سردش زبانم بسته شده بود. من به همان

اندازه گذشته ساده نبودم اما امیدوار بودن قسمتی از دلیل اینکه دانته مرا انتخواب کرده بود این

باشد که مجذوب من شده…یا اینکه فکر کند به نظر او زیبا هستم….یا به طریقی توجه او را جلب

کرده ام…اما این توضیحات او هر گونه احساس امیدی را ویران کرد

 

بطور تعجب آوری با صدای آرام گفتم

 

_من ۲۳ سالمه

 

احتمالا حالت منزوی گرایانه دانته روی من هم تاثیر گذاشته بود. اگر اینگونه باشد طولی نخواهد

کشید که لقب ملکه یخی را به من نسبت خواهند داد

 

_و با توجه به استانداردهای ازدواج…این سن جوانی نیست

 

_۱۲ سال جوانتر از من….و این از اون چیزی که من دوست داشته باشم خیلی کمتره

 

همسر فوت شده او تنها دو سال از او جوان تر بود و آنها تقریبا ۱۲ سال با یکدیگر ازدواج کرده

بودند…. قبل از آنکه او بر اثر ابتلا به سرطان فوت شود.به گونهای این قضیه را بیان می‌کرد مانند

این بود که من او را مجبور کرده ام که با من ازدواج کند

 

مردهای جامعه ما زمانی که زن هایشان پیر تر می شوند معشوقه های جوانتری میگیرند… با این

اوصاف دانته از این که من از او خیلی جوانتر بودم ناراضی بود

 

_پس باید دنبال یه زن دیگه میگشتی… من ازت نخواستم که باهام ازدواج می کنی

 

به محض آنکه کلمات از دهانم بیرون آمدند دستم را روی دهانم کوباندم.. سپس با نگاه دانته  رو به

رو شدم…

 

به نظر عصبانی نمی رسید…به نظر نمی رسید هیچ احساسی داشته باشد….حالت صورتش

مانند همیشه بود…بی حرکت و بدون احساس

 

_متاسفم حرف خیلی بی ادبانه ای بود. نباید این حرف رو می‌زدم 

 

سرش  را تکان داد…حتی  یک تار هم از موهایش از جای خود خارج نشده بود و حتی یک لکه گرد

و خاک روی کفشش وجود نداشت….آن هم با توجه به این هوای برفی

 

_مسئله ای نیست. نمیخواستم برنجونمت

 

آرزو میکردم انقدر از خود راضی به نظر نرسد. اما چیزی نبود که می توانستم در مورد اش کاری

انجام دهم….حداقل نه تا زمانی که با یکدیگر ازدواج نکرده باشیم.

 

_این کارو نکردی… متاسفم من نباید جواب میدادم

 

_بیا به موضوع اصلی برگردیم…چیزهای خیلی زیادی هست که باید در موردشون صحبت کنیم.

متاسفانه من امشب یک جلسه دارم و فردا صبح هم باید به مسافرت برم

 

_داری برای نامزدی متیو و جینا  به نیویورک می ری 

 

خانواده من دعوت نشده بودند ه. مچنین برای جشن نامزدی آریا…آنها افراد نزدیک خانوادگی و

سران مهم مافیا را به اینگونه مراسمات دعوت میکردند. در واقع خوشحال بودم…این می توانست

اولین مراسم اجتماعی من بعد از نامزدی با دانته باشد و احتمالا شایعات و نگاه‌های کنجکاوانه

همه جا مرا دنبال می‌کردند

 

برق کوچکی از تعجب در چشم‌هایش پدیدار شد اما سپس از بین رفت. دستش را داخل جیب برد

و سپس جعبه کوچک مخملی بیرون آورد آن را از او گرفتم و جعبه را باز کردم

 

یک حلقه نامزدی…. تنها چند هفته پیش حلقه ازدواج و نامزدی که انتونیو به من داده بود را از

انگشتم بیرون آورده بودم. به هر حال آنها معنای خاصی برای من نداشتن.

 

_امیدوارم از طراحیش راضی باشی

 

_بله مچکرم

 

بعد از چند لحظه دودلی… حلقه را بیرون آورده و آن را در انگشتم فرو کردم… دانته نشانه‌ای از

اینکه می‌خواهد این کار را برایم انجام دهد از خود بروز نمی‌داد. نگاهم به سمت دست راستش

افتاد و محتویات معده ام به هم خورد

 

او هنوز هم حلقه ازدواج قدیمی اش را در دست داشت. موج عجیب دیگری از ناامیدی مرا پر کرد

 

اگر بعد از تمام این مدت هنوز هم آن را به دست داشته باشد می بایست هنوز هم عاشق

همسر مرده اش باشد. آیا تنها به آن عادت کرده بود ؟

 

متوجه نگاه خیره ام شد و این دفعه حالت چهره بی حالتش برای لحظه ای تغییر کرد اما آن چنان

به سرعت محو شد که مطمئن بنودم واقعا آن را دیده باشم . هیچ توضیحی به من نداد و معذرت

خواهی هم نکرد  …اما من هم چنین انتظاری از مردی مانند او نداشتم

 

_پدرت درخواست کرد که قبل از مراسم ازدواج به یک مراسم اجتماعی بریم همونطور که همه

موافقت کردیم مراسم نامزدی غیر ضروریه…..

 

هرگز از من پرسیده نشده بود اما برایم مهم نبود

 

_پ….یشنهاد دادم با هم در مراسم کریسمس خانواده اسکاری  شرکت کنیم

 

تا جایی که می توانستم به یاد بیاورم خانواده‌ام در مراسم اولین یکشنبه اسکادری شرکت

کرده‌اند

 

_ به نظر ایده منطقی میرسه

 

دانته لبخند سردی تحویلم داد

 

_پس این موضوع حل شد. به پدرت خبر میدم که کی به دنبالت میام

 

_ میتونی به خودم بگی.. من یه تلفن دارم و کاملا از عهده استفاده کردن ازش بر میام

 

دانته به من خیره شد .برای یک ثانیه چیزی مثل تفریح و سرگرمی در صورتش پدیدار شد

 

_البته ..اگر این چیزیه که ترجیح میدی

 

تلفن را از جیب کتش بیرون کشید

 

_ شماره تلفنت چیه؟

 

چند ثانیه طول کشید تا بتوانم شماره ام را به او بگویم.. وقتی تایپ کردن شماره در گوشی اش

تمام شد گوشی را در جیبش قرارداد و بدون کلمه دیگری ایستاد …من هم ایستادم و چند ثانیه

صرف این کردم که چروک های خیالی را از روی دامنم صاف کنم…. تا بتوانم ناراحتی و رنجشم را

زیر ماسکی از خونسردی پنهان کنم

 

با لحنی رسمی گفت

 

_ به خاطر زمانی که به من دادی متشکرم

 

واقعا امیدوار بودم بعد از عروسی رفتارش گرم تر شود.. شایعاتی در مورد اینکه چگونه توانسته بود

به این سمت برسد و اینکه چطور با دشمن ها و خیانت کار ها برخورد می کند به گوشم رسیده

بود… چیزی تاریک و وحشیانه زیر رفتار خونسردانه و دیپلماتیکش وجود داشت

 

_ خواهش می کنم

 

به سمت در حرکت کردم ..اما دانته آن را برایم باز کرد ..به سرعت از او تشکر کردم و به داخل

لابی قدم گذاشتم..

 

_ پدر و مادرم رو خبر می کنم تا برای خداحافظی بیان

 

_در واقع ترجیح میدم قبل از اینکه اینجا رو ترک کنم با پدرت چند کلمه خصوصی صحبت کنم

 

اینکه از حالت چهره اش چیزی بفهمم کار بیهوده ای بود. بنابراین خودم را به زحمت نینداختم …در

عوض به پایین راهرو حرکت کردم و در دفتر پدرم را زدم… صداهای داخل اتاق ساکت شدند و چند

لحظه بعد پدرم در را باز کرد… مادرم مستقیم پشت سر او ایستاده بود …از نگاه روی صورتش

می‌توانستم بخوانم که دلش می‌خواهد مرا سوال باران کند … اما دانته درست پشت سر من

ایستاده بود

 

گفتم

 

_ دانته میخواد چند کلمه با شما صحبت کنه

 

سپس به سمت دانته چرخیدم

 

_تا مهمانی کریسمس

 

میخواستم گونه اش را ببوسم اما آن ایده را فوراً رد کردم .در عوض لبخند زدم و سرم را برایش

تکان دادم… سپس از او دور شدم ..صدای قدم های مادرم پشت سرم به گوش می رسید

..سپس به کنارم رسید.. بازویش را دور بازوی من حلقه کرد

 

_ چطور پیش رفت؟ دانته خیلی راضی به نظر نمی رسید.. کاری کردی که اونو آزردی ؟

 

به او نگاهی انداختم

 

_ البته که نه.. حالت چهره دانته همیشه خشک و یخ زده است

 

_ هیششششش

 

ماما به پشت سر نگاهی انداخت

 

_ اگه صدات رو بشنوه چی ؟

 

فکر نمیکردم اهمیتی بدهد

 

مادرم چهره ام را از نظر گذراند

 

_ تو باید خوشحال باشی ولنتینا …تو بلیط لاتاری رو برای شوهر برنده شدی و من مطمعنم زیر

ظاهر سرد دانته عاشقی پرشور و احساساتی نهفته است

 

_مامان لطفاً

 

تاکنون مادرم ۲ بار در رابطه با مسایل ج*نسی برایم سخنرانی کرده بود.. یک بار زمانی که پانزده

سالم بود و کاملا می دانستم ساز و کار رابطه ج*نسی از چه قرار است و مادرم می خواست با

مثال پرندگان و دانه ها به من آموزش دهد که بچه چگونه به وجود می آید …و بار دوم قبل از

ازدواجم با انتونیو … فکر نمی‌کردم بتوانم از سخنرانی سوم جان سالم به در ببرم

 

آرزو میکردم حق با او باشد ..با تشکر از بی علاقه گی انتونیو نسبت به زن ها ..هرگز در زندگی ام

از رابطه عاشقانه و پر شور بهرمند نشده بودم ..حالا بالاخره کاملا آماده بودم تا از شر باکرگیم

خلاص شوم

 

فصل ۲

 

دانته همانطور که قول داده بود یک ربع به ۶ به دنبالم آمد ..نه یک دقیقه زودتر و نه یک دقیقه دیرتر

 

..پدر و مادرم چند دقیقه پیش خانه را ترک کرده بودند.. به عنوان رئیس آینده مافیا… دانته نمی

 

توانست خیلی زود به مهمانی برود..

 

وقتی او را دیدم برای چند ثانیه خشکم زد… کت و شلواری سرمه ای به تن داشت و من هم

لباس سرمه ای پوشیده بودم…مردم با دیدنمان فکر می‌کردند این کار را از روی عمد انجام داده ایم

…اما حالا دیگر نمی توانستم کاری راجع به آن انجام دهم… به مدت سه روز تمام رژیم غذایی

سختی گرفته بودم تا بتوانم این لباس را بپوشم

 

چشم های دانته به سرعت سر تا پایم را از نظر گذراند

 

_ زیبا به نظر میرسی والنتینا

 

این را از روی ادب گفت… به هیچ عنوان کوچکترین نشانی از اینکه مرا جذاب یافته باشد در صدا یا

چهره اش دیده نمی شد

 

_ متشکرم

 

یک قدم به طرفش برداشتم.. دستش را روی کمرم قرار داد تا من را به سمت پورشه اش هدایت

کند وقتی دستش با پوست بدنم تماس پیدا کرد بدنش منقبض شد ..مطمئن نیستم …اما تصور

می‌کنم صدای نفسش را شنیدم که به آرامی آن را بیرون داد

 

فکر اینکه ممکن است او را تحت تاثیر قرار داده باشم و احساس دستش روی بدنم …باعث می

شد از سر لذت لرزه ای از ستون فقراتم عبور کند . در ماشین را برایم باز کرد ..به داخل لغزیدم با

این فکر که تقریبا توانستم پادشاه یخی را به واکنش وا دارم از سر پیروزی احساس لذت و

سرگیجه می کردم… به محض اینکه ازدواج کنیم سعی می کنم بیشتر او را سورپرایز کنم

 

زمانی که ماشین جلوی عمارت اسکادری متوقف شد.. مهمان ها همگی از قبل رسیده بودند.. در

طی رانندگی… دانته خود را به زحمت نینداخته و هیچ صحبتی نکرد …به نظر می رسید ذهنش در

دوردست ها قرار دارد ..وقتی این بار دانته دستش را پشت کمرم قرار داد.. هیچ واکنشی از خود

نشان نداد

 

لودویکا اسکادری در را برایمان باز کرد.. همسرش روکو ..مشاور کنونی پدر دانته… پشت سرش

ایستاده بود و دستش را روی شانه او قرار داده بود

 

هر دو لبخند روشنی روی چهره داشتند و ما را به راهرو بزرگ و مجللی راهنمایی کردند …درخت

کریسمس بسیار بزرگی با حباب های قرمز و نقره ای تزیین شده بود و بیشتر فضای راهرو را

تسخیر خود کرده بود

 

 

قسمت بعد

نوامبر 7, 2018

رمان خارجی عاشقانه زنجیر وظیفه ترجمه ویژه

دنیای رمان قسمت اول

 

مقدمه

_بهم پشت نکن. به من نگاه کن فکر می‌کنم حداقل لیاقت این احترام کوچک  رو داشته باشم دانته زمانی که چرخید و به من نگاه کرد تنش از سر تا پای او تشعشع می کرد. نزدیک تر می آمد…اما داشت به من نگاه میکرد برای اولین بار وانمود نمیکرد که من نامرئی هستم چشم های آبی اش روی بدنم سرگردان بودند ه. وای سرد دفترش پوستم را منجمد می کرد اما جلوی لباس خوابم را نبستم و این در حالی بود که هر سلول از بدنم مرا وادار می کرد تا زیر بررسی موشکافانه سرد نگاه دانته خودم را بپوشانم. نگاهش کمی بیشتر از حد معمول روی بدنم ثابت ماند و امید  وجودم را پر کرد

_من همسرت هستم ؟

ابروهای بلوندش به یکدیگر گره خوردند

_البته که هستی

چیزی در صدایش بود که نمی توانستم به درستی تشخیص دهم

_پس چیزی که قانونا مال تو رو تصاحب کن. منو مال خودت کن

اما حرکت نکرد. خیال نداشتم به او التماس کنم….می دانستم تقریبا توجه او را به خود جلب کرده ام..می خواستم امشب هر طور شده با او رابطه داشته باشم

_من هم نیازهایی دارم ترجیح میدی برای خودم معشوقه بگیرم و این بار سنگین رو از روی تو بردارم ؟تا دیگه مجبور نباشی من رو لمس کنی ؟

مطمئن نبودم بتوانم تهدیدم را عملی کنم…..نه… می دانستم هرگز نخواهم توانست به آن عمل کنم. اما رفتارهای سرد او باعث شده بود به آخرین گزینه روی آورم. اگر دانته به این حرف واکنش نشان ندهد نمی‌دانستم چه کار دیگری باید انجام دهم

با صدای بلند و عصبانی گفت

_نه

ان ماسک خونسردانه و بی نظیری که روی چهره زده بود برای لحظه ای شکسته شد. لب هایش را به یکدیگر فشار داد.

فکش را محکم روی یکدیگر فشار می داد و به سمتم حرکت کرد. زمانی که مقابلم ایستاد بر اثر هیجان و احساس نیاز می لرزیدم. دستش را به سمتم دراز نکرد اما فکر می کنم بارقه ای از میل و خواستن را در چشم هایش دیدم چیز زیادی نبود اما به اندازه ای کافی بود تا مرا تشویق کند بقیه ی فاصله بین مان را پر کنم انگشت هایم را روی شانه های قوی اش گذاشتم و خودم را به او چسباندم.از چشم های دانته..زمانی که به پایین به من خیره شد…بارقه ای گذشت….و  به آرامی یک دستش را دور من حلقه کرد…

احساس پیروزی سراسر وجودم را پر کرد. دیگر مرا نادیده نمی‌گرفت

……………………..

فصل اول

البته که می دانستم این اتفاق خواهد افتاد. درست لحظه ای که همسر اولم انتونیو به خاک سپرده شد پدرم نظر خود را اعلام کرد… من آنقدر جوان بودم که نمی بایست مجرد بمانم…اما انتظار نداشتم که پدرم به این سرعت همسری تازه برایم پیدا کند و اصلا انتظار نداشتم همسر جدیدم دانتل…رئیس…کاوالارو… باشد مراسم تدفین آنتونیو تنها ۹ ماه پیش بود و این باعث می‌شد نامزدی تازه ام نامناسب به نظر برسد. مادرم اولین کسی بود که در چنین مواقعی به دیگران عیب و ایراد می‌گرفت اما به نظر نمی‌رسید هیچ مشکلی با حقیقت امروز داشته باشد

امروز…کمتر از یکسال که از مراسم تدفین آنتونیو گذشته بود….قرار است همسر بعدی ام را ملاقات کنم. هرگز عاشق آنتونیو نبودم . نه آنطور که یک زن باید یک مرد را دوست داشته باشد. حتی اگر زمانی چنین اعتقادی نداشتم…ازدواج ما واقعی نبود…اما آرزو می‌کردم قبل از آنکه مجبور شوم به ازدواج دیگری وارد شوم… زمان بیشتری داشته باشم. مخصوصا اینکه نمی توانستم خودم همسرم را انتخاب کنم

_خیلی خوش شانسی که دانته کاوالارو قبول کرده تا با تو ازدواج کنه.

برای همه شوکه کننده بود که تصمیم گرفته با زنی که قبلا ازدواج کرده ازدواج کنه. مخصوصا اینکه لیست بلند بالایی از دختران جوان و مشتاق وجود داشت که میتونست از بین اونها انتخاب کنه

این را مادرم زمانی که داشت موهایم را شانه میکرد گفت. منظورش این نبود که احساساتم را جریحه دار کند. تنها داشت حقیقت را بیان می‌کرد. می دانستم که حقیقت دارد. همه این را می‌دانستند . مردی با قدرت دانته نیازی نبود خودش را با باقیمانده مرد دیگری سرگرم کند. انهم یک مرد درجه پایین تر. احتمالا این چیزی است که همه الان دارند راجع به آن صحبت می‌کنند. اما با تمام این ها…قرار است من با او ازدواج کنم

من…کسی که حتی دلش نمی خواهد با مردی به زیرکی و قدرتمندی دانته کاوالارو ازدواج کند.من…کسی که آرزو می کرد تنها بماند. من می‌بایست از راز انتونیو محافظت می کردم. حالا چگونه می توانستم این دروغ را ادامه دهم  ؟ دانته را به عنوان مردی می‌شناختند که همواره می‌تواند دروغ را تشخیص دهد

_اگه باهاش ازدواج کنی قدرتمندترین زن در شیکاگو خواهی شد. و اگه به دوستیت با آریا ادامه بدی به قدرت نیویورک هم متصل خواهی بود.

مانند همیشه مادرم داشت جلوتر به وقایع نگاه می کرد و درباره قدرت دنیا برنامه ریزی می کرد اما من هنوز هم نمی‌توانستم باور کنم که قرار است با “رئیس” ازدواج کنم. کار بسیار خطرناکی بود. من دروغگوی ماهری نبودم…در طی سالهایی که با انتونیو ازدواج کرده بودم مهارت دروغ گوییم را بهبود بخشیده بودم اما تفاوت بزرگی بین دروغ گفتن به تمام دنیا و دروغ گفتن به همسرت وجود دارد. مانند ماه های گذشته دوباره نسبت به انتونیو احساس عصبانیت کردم. او مرا مجبور به کرد وارد  این موقعیت شوم. مادر قدمی به عقب گذاشت و کار دست خود را ستایش کرد

موهای تیره ام با پیچشی نرم و درخشان به پشت کمرم افتاد. روی پا ایستادم…دامن کرم رنگ و لباس ابریشمی و کفش های پاشنه بلند مشکی پوشیده بودم.ما قبلا در مراسم های سالیانه بین اعضای مافیا یکدیگر را یکی دوباری دیده بودیم. اما هرگز چندان با هم صحبت نکرده بودیم….اما…. سه ماه پیش در مراسم عروسی آریا به مدت کوتاهی با او رقصده بودم و آن زمان اصلا به نظر نمی‌رسید که دانته کوچکترین علاقه ای به من داشته باشد اما همه او را به عنوان مری بسته که احساساتش را به خوبی پنهان می کرد و نمی توانستی چیزی از صورت او بخوانی می‌شناختند…. پس واقعاً چه کسی می داند در ذهنش چه می گذرد 

پرسیدم

_از زمانی که همسرش مرده با کسی دیگه ای قرار گذاشته ؟

معمولاً چنین شایعاتی در جامعه ما به سرعت پخش می شود اما شاید من آن را نشنیده باشم. زن های بزرگتر در خانواده مان اغلب تمام رازهای کثیف بقیه را می دانند و اگر صادق باشم غیبت کردن یکی از سرگرمی های محبوب بین آنها است

ماما با غمگینی لبخندی زد

_نه رسما… شایعات میگن که نمیتونه فکر همسر سابقش رو از سر بیرون کنه. اما اون مال سه سال پیشه حالا که رئیس مافیاست نباید به خاطرات یک زن مرده بچسبه. باید به زندگی ادامه بده و یه وارث به دنیا بیاره

دست هایش را روی شانه هایم قرار داد و با لبخند به من نگاه کرد

_و تو کسی خواهی بود که به اون یک پسر زیبا می دی شیرینممعده ام به هم خورد

_نه امروز

مادرم با خنده سرش را تکان داد

_اما به زودی…  مراسم ازدواج دو ماه دیگه انجام میشه

اگر دست ماما و پاپا بود دو هفته دیگر مراسم ازدواج را برگزار می‌کردند. احتمالا نگران این هستند که دانته تصمیمش را راجع به من تغییر خواهد داد

_والنتینا…. لیویا…ماشین دانته همین حالا به جلوی در ورودی رسید

ماما دستهایش را به هم زد  سپس به من چشمک زد

_ بیا کاری کنیم همسر سابقش رو فراموش کنه

امیدوار بودم جلوی دانته چنین حرف بی مزه ای نزند. به سمت طبقه پایین او را دنبال کردم. سعی کردم فریبنده ترین چهره‌ام را به نمایش بگذارم.پاپا در را باز کرد. آخرین باری که در واقع به زنگ در پاسخ داده بود را نمی‌توانستم به خاطر بیاورم. معمولا به مادر یا من یا خدمت کارمان اجازه می داد که این کار را انجام دهیم. اما می توانستم بگویم عملا از خوشحالی دارد بالا و پایین می پرد. آیا واقعا مجبور است تا این اندازه خوشحالی اش از اینکه مرا دوباره مجبور به ازدواج می کند نشان دهد؟ باعث میشد فکر کنم آخرین توله سگ خانه های مراقبت هستم که فروشنده آنجا نمی تواند ثانیه دیگری صبر کند تا از شرش خلاصی یابد

موهای بلوند دانته از درگاه در نمایان شد. من و مادرم در وسط لابی ایستاده بودیم. بیرون برف می بارید و دانه های برف روی موهای او باعث شده بود تقریبا موهایش به رنگ طلایی به نظر برسد. حالا می دانم چرا بعضی از مردم از اینکه آریا با لوکا ازدواج کرده بود ناراضی بودند. او و دانته می‌توانستند یک زوج طلایی تشکیل دهند

پاپا با لبخندی در را بیشتر باز کرد. دانته دست پدرم را تکان داد و چند کلمه آهسته با یکدیگر صحبت کردند. مادر در کنار من آرام و قرار نداشت. زمانی که دانته و پاپا بلاخره به سمت ما راهی شدند مادرم بهترین لبخندش را به آنها تحویل داد خودم را مجبور کردم تا لبخند بزنم. همانطور که رسم بود… دانته ابتدا با مادرم احوال پرسی کرد کمی به طرفش خم شد و دستش را بوسید.  سپس به سمت من رو کرد و دست مرا بوسید با آن صدای نرم و بی احساس گفت

_والنتینا

تنها از نقطه نظر ظاهری….دانته بسیار جذاب بود. او بلند قد و با بدنی عضلانی بود. کت و شلواری به رنگ خاکستری.. لباس سفید به همراه کراوات آبی پوشیده بود. موهای پرپشت و بلندی داشت که به طرف عقب شانه شده بود. اما همه او را انسان سرد و بسیار بی احساسی صدا میزدند و  با توجه به برخورد کوتاهی که با یکدیگر داشتیم می دانستم حق با آنها بود سرم را اندکی تکان دادم 

_دیدن دوباره شما شگفت انگیزه

دستم را رها کرد

_بله هست

نگاه خالی اش را به سمت پدرم چرخاند

_دوست دارم با والنتینا به تنهایی صحبت کنم

وقت خود را با کلمات مودبانه و دلربا هدر نداد. پاپا با حالتی مشتاق در حالی که بازوی مادرم را می گرفت و او را به بیرون از اتاق می‌برد گفت

_البته

اگر قبلا ازدواج کرده بودم آنها هرگز مرا با یک مرد تنها نمی‌گذاشتند اما مانند این بود که دیگر لازم نمی دیدند از پاکدامنی من محافظت کنند . آنتونیو و من هرگز مراسم ازدواج مان را تکمیل نکرده بودیم.اما نمی‌توانستم باین را ه هیچ کس بگویم…مخصوصا دانته

زمانی که ماما و پاپ در دفتر پدرم ناپدید شدند دانته  به طرف من چرخید 

_فکر می کنم این برای تو قابل قبول باشه

بسیار تحت کنترل به نظر می‌رسید. مانند این که احساساتش را آنقدر در عمق وجودش پنهان کرده که حتی خود او هم نمی‌تواند به آنها دست پیدا کند. با خود در فکر بودم که چقدر آن مربوط به مرگ همسرش و تا چه اندازه آن به خاطر خصوصیات طبیعی شخصیت خود اوست. امیدوار بودم  نتواند ببیند تا چه اندازه ای مضطرب بودم. به طرف در سمت چپ مان اشاره کردم

_دوست داری بشینی؟

دانته سرش را تکان داد و من او را به طرف اتاق نشیمن هدایت کردم. روی مبل نشستم و دانته روی صندلی روبروی من. فکر میکردم کنار من بنشیند اما به نظر می رسید ترجیح می دهد تا آنجا که ممکن است بین مان فاصله وجود داشته باشد بعد از آن لحظه ی کوتاهی که دستم را بوسیده بود.. کاملا اطمینان پیدا کرده بود که دیگر مرا لمس نکند احتمالاً فکر می کرد تا زمانی که ازدواج نکرده ایم کار نا مناسبی باشد . حداقل این چیزی است که امیدوار بودم دلیلش باشد

_فکر می کنم پدرت بهت گفته که ازدواج ما برای پنجم ماه ژانویه برنامه ریزی شده

به دنبال اندکی احساس غم یا شادی در صدایش می کشتم …اما هیچ چیز وجود نداشت . دستم را روی دامنم گذاشتم …اینگونه دانته متوجه لرزش دست هایم نمی شد

_بله چند روز پیش به من اطلاع داد

_فکر می کنم تا اون موقع کمتر از یک سال از خاکسپاری همسر قبلی ات گذشته باشه . اما پدر من در پایان امسال بازنشسته میشه و زمانی که من جای او رو بگیرم باید ازدواج کرده باشم

در حالیکه قلبم به خاطر احساسات مدفون شده منقبض شد چشم هایم را پایین آوردم . آنتونیا همسر خوبی نبود …در واقع هیچ نوع همسری نبود ..اما او دوستم بود و من او را برای تمام عمر می‌شناختم… که به همین خاطر بود که پذیرفتم با او ازدواج کنم البته آن زمان دختر ساده ای بودم ‌.نمی دانستم این که با مردی ازدواج کنی که واقعا به تو هیچ  علاقه ای ندارد چه معنایی می‌تواند باشد داشته باشد دلم می خواست به او کمک کنم . همج*نسگرا بودن چیزی نبود که در بین مافیا قابل قبول باشد . اگر کسی از رازش باخبر می‌شد… آنتونیو را به قتل می رساندند . زمانی که از من خواست تا به او کمک کنم …فوری به میان پریده و پیشنهادش را قبول کردم …به طور پنهانی امیدوار بودم روزی قلب او را برنده شوم فکر میکردم تصمیم خواهد گرفت که دیگر همجن*سگرا نباشد .فکر می‌کردم بالاخره روزی فرا خواهد رسید که ازدواجمان واقعی خواهد شد . اما خیلی سریع آن امیدم بر باد رفت . به همین خاطر بود که قسمتی از وجودم که خودخواه و گناه آلود و زننده بود از اینکه انتونیو مرد خوشحال شد

فکر می‌کردم بالاخره آزادم تا مردی را پیدا کنم که واقعا عاشقم باشد . یا حداقل نسبت به من احساس اشتیاق داشته باشد . خوشبختانه آن قسمت ….قسمت بسیار کوچکی از وجودم بود و هر زمان که به آن فکر می کنم احساس گناه وجودم را در بر می گیرد و با این حال شاید بار دیگر شانس به من رو آورده باشد ….شاید در ازدواج دومم… همسرم مرا چیزی بیشتر از یک سربار اضافه ببیند

 

 قسمت بعد