کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
نوامبر 29, 2018

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز بخش سه :

 

 

فصل ۵

کلی گفت

اوه جیز ویز..بیا یه نگاهی به این مکان بنداز-

 چرخید و با  کندیک رو به رو شد… به سختی میتونست جلوی  نیشخندی رو که راهشو به سمت صورتش باز می کرد بگیره

تو این کارو کردی؟-

 کندیک مثل یک گربه چشیر نیشخند زد

-البته که  من کردم… فکر می کنی کی واسه مهمونی مجردیت توی  یک سوئیت شیک و باکلاس برات اتاق رزرو میکنه …به جز من؟

به آرومی روی بازوش زدم

اینی که گفتی یعنی چی؟-

چمدونمو درست وسط اتاق گذاشتم

-اوه..هیچی… به غیر از اینکه اگه برنامه با تو بود احتمالاً الان داشتیم توی الیو- گارنر  شام میخوردیم و ساعت ده میرفتیم خونه

سرمو براش  تکون دادم

خیلی خوش شانسی که الان کفش پاشنه بلند پات کردی-

انگشتهاشو مدل صلیب روی هم گذاشت

عقب وایسا… نمیخوام بچه دانمو  این ور اون ور بچرخونی ….امشب برنامه دارم-

با صدای بلند خندیدم

چیتو؟-

پوزخندی زد… کمی چونه اشو  بالا گرفت

-بچه دانمو..هر روز احتمال داره *م شروع بشه . اما می خوام تا جایی که ممکنه عقبش بندازم . دوست ندارم وقتی وضعیت قرمزه توقف یک شبه داشته باشم

 براش شکلکی درآوردم و سعی کردم خودمو از میان مردابی که ذهن اون باشه… بیرون بکشم …تا بتونم بفهمم واقعا داره به چی فکر میکنه

پس تئوری تو اینه که اگه من باهات گلاویز بشم من…… بچه دانتو به حرکت در میارم و * تو  شروع میشه؟-

دقیقاً-

در حالیکه به خودش می بالید لبخند زد

با ناباوری سرم رو تکون دادم

واقعا باید میرفتی مدرسه پزشکی… با تئوری‌های این چنینی برای خودت کسی می شدی-

-اندی کاری نکن قیچی مو در بیارم

همزمان که داخل اتاق می چرخیدم و اونو ورانداز می کردم  گفتم

تهدید خیلی خوبی نبود… تصمیم دارم موهامو کوتاه کنم-

کندیک ممکنه بعضی موقع ها یک عوضی  بی کله به تمام معنا باشه …اما یک آرایشگر خیلی خفنه ….در زمینه کوتاهی و رنگ مو یکی از برترین های حرفه ی خودشه… بعد از اینکه پدر و مادرشو مجبور کرد به مدت ۴ سال هزینه دانشگاه مدش  در یو-اف رو  پرداخت کنن …یه دفعه کارشو رها کرد تا توی مدرسه زیبایی ثبت نام کنه… پدر و مادرش عاشق شغل او بودند… اما هیچ کس نمیتونه به کندیک زمانی که روی یه ماموریته نه بگه…. واقعاً باید بیشتر به سالن او سر بزنم ..اما همیشه خیلی سرم شلوغ بوده…. از زمانی که از مدرسه حقوق فارغ التحصیل شدم مدل موی کسل کننده دم اسبی…  به مدت سه سال مدل موی هر روز من بوده

به سرعت کیفشو از روی میز کنار دستش برداشت

برو موهاتو خیس کن.. هفته هاست دارم میمیرم تا دستامو توی اون موهای پریشونت ببرم.  نه ماه هاست..نه سالها-

کلی خندید

-عاشق اینم که چقدر از کارش لذت میبره…  تو اینطور نیستی؟

در حالی که به سمت حمام قدم میزدم سرمو تکون دادم

حتی یک کلمه هم حرفی نمیزنم …دیدم قیچیش چقدر تیزه … و گوشامو همینطوری که هستند دوست دارم-

از اینکه اجازه بدم کندیک راه خودشوبا موهام  داشته باشه خوشحال بودم… چرا حالا که فرصتی دست داده از یکم تعطیلات و خدمات آرایشی لذت نبرم؟…هرگز خودمو توی خونه اینطوری لوس نکردم…..  همیشه سرم بیش از اندازه شلوغ بوده

همانطور که موهامو خیس می کردم فهمیدم این کوتاهی مو واقعا به خاطر این نیست که به یک آرایش و پیرایش نیاز دارم… بیشتر سمبولیک بود …وقتی کارم تموم شد و موهامو توی یه حوله پیچیدم تلفن همراه مو از توی  کیف بیرون آوردم ….و پیامی که لوک  برام فرستاده بودو یه بار دیگه خوندم…. سعی می کردم به خودم یکم الهام بدم

زندگی خوبی داشته باشی””

تلفنو خاموش کردم و روی پیشخوان گذاشتم… طوری بهش خیره شده بودم انگار یه مار بود… پیام آور خبرهای شوم.. خیانتکار… نفس عمیقی کشیدم و به آرامی بیرون دادم…  سعی میکردم خودمو جمع و جور کنم… وقتشه یکم شاخه های مرده ی زندگیمو هرس کنم

روی خودت کنترل داشته باش… برای تغییر هم که شده کارای قدرتمندانه تر و جسورانه تر انجام بده… توی دادگاه  مثل یک بولداگ بودم… تا تمام چیزهایی که میخواستمو بهشون نمی رسیدم ول کن نبودم…وکیل مدافع ها  از این که روبه روی من قرار بگیرن وحشت داشتند… حتی زمانی که پرونده‌های بسیار محکم و برند ه ای در دستشون بود…. اما زمانی که نوبت به زندگی خصوصیم میرسه… همه چی یه آشفته بازار به تمام معناست. ….. یک بره  برای شیر درون هر مردی……اونا منو زیر دندون هاشون می جون و بعدش تف میکنن بیرون…. و مثل یک سوسیس احمق به تمام معنا فقط همین طور وایمیستمو بهشون اجازه میدم این کارو بکنن…..لوک فقط آخرین تصمیم اشتباه در بین یک زنجیره طولانی از رابطه های بد بود……

واقعا دوست  یک توپه کلی  در برابر دوستای من خیلی شاخ بود

 

حوله رو درآوردم و شونه ای که کلی به من داد رو توی موهای نمدارم کشیدم ..به آینه خیره شدم …این تعطیلات ناگهانی رو  در نظر گرفتم من حالا به یک شب دخترانه دعوت شده بودم …خیلی خیلی دور از خانه.. شاید امشب با ظاهری جدید به  شب گرم لاس وگاس پا بزارم و یک دختر جدید باشم… حتی اگه تنها برای یک روز و یک شب باشه.. این فکر به طور شگفت آوری خوشایند به نظر می‌رسید ..من توی یک ایالت غریب بودم که هیچکس منو نمیشناخت… میتونستم هر کاری که دلم بخواد انجام بدم و تا زمانی که کاری انجام ندادم که دستگیرم بکنن میتونم به راحتی به خونه برگردم و دوشنبه که به سرکار برگشتم دوباره یک وکیل خفن باشم

و مجرد.. اون موقع دیگه مجرد خواهم بود .. اما این وضعیت می‌تونه تغییر کنه.. به طور آزمایشی به خودم لبخند زدم… چند گزینه  پیش رو داشتم من  یکی از اون دخترهای ترشیده نبودم که هیچ آینده ای جز تنهایی و زندگی پوچ در انتظارش نباشه

بیشتر به سمت آینه خم شدم و دارایی هامو ارزیابی کردم… چشمهای سبز-خاکستری… موهای قهوه ای با هایلایت طبیعی… گونه های برجسته… فکی مناسب  و قابل قبول… یک دماغ عالی-یا حداقل مادر بزرگم اینطور فکر می کرد-نه خیلی کوچیک نه خیلی بزرگ …بالاتنه ام به اندازه یک کندیک بزرگ نبود اما مال خودم بود…  کاملا خانگی…  بیشتر دوست *سرهام بهم می گفتن بهترین برگ برنده ام پشتمه  …چرخیدم و سعی کردم یک نگاه بهتر بهش بندازم…از نیمرخ به بدنم نگاه کردم.. اگه بخوام خودم رو توصیف کنم از کلمه ی پر پیچ و خم استفاده می کنم بیشتر روزهای  نوجوانیمو در حالی سپری کردم که آرزو می کردم بدنم بیشتر شبیه یک مدل با پاهای بلند و شکم عضلانی بود.. اما اخیراً انحناهای زنانه بدنم بیشتر خوشم میاد…به علامت رضایت به نیم رخم سرمو تکون دادم و یکبار دیگه به آینه رو کردم… اگه یه مرد نمیتونه چیزی که توی یه رابطه ی مشترک بهش هدیه میدم رو قبول کنه …. پس بهتره راهشو  بگیره و بره

من هنوز هم فرصت دارم… فقط ۲۵ سالم بود… نقشه و برنامه ام  هنوز هم سر جاش بود ….حتی اگه لوک دیگه  سرجاش نبود… سال دیگه ترفیع مقام خواهم گرفت و سال بعدش  ازدواج خواهم کرد ..دو سال بعد از اون بچه دار میشم  و بعد از ۵ سال شرکت خودمو  تاسیس خواهم کرد….بوم….. تمام کارهای سخت تا ۳۵ سالگی انجام خواهند شد و بعد از اون با آرامش میتونم به دریا نوردی برم 

به موهای خیسم  توی آینه نگاه کردم و شونه ای بالا انداختم..موهام تا چند اینچ  پایین تر از شونه هام رشد کرده بودند….. یه عالمه ماهی توی دریا وجود داره…باید یک نفر اون بیرون باشه که منو بخواد …که به نظرش برنامه زندگیم جالب توجه باشه…  برنامه ام عالی بود… از این قضیه مطمئن بودم ..بیشتر از یک دهه با دقت اونو برنامه ریزی و برای رسیدن بهش سخت تلاش کردم…  در واقع  اون  سفر زندگی ای بود که هزاران مرد آرزوشون بود که عضوی از اون باشند…  حالا تمام کاری که باید بکنم اینه که مرد درستشو پیدا کنم …کسی که پیشم بمونه..به سختی تلاش کردم روح های  گذشته که سعی میکردن با یادآوری بدبختی ها منو تسخیر کنند رو پس بزنم … امروز نه … خاطرات بد…..من امروز شکست ناپذیرم ….و خیال دارم حسابی خوش بگذرونم

به اتاق دیگه پا گذاشتم… متوجه شدم کندیک و کلی  روی بالکن با نوشیدنی در دست دارند میخندند.. به آنها ملحق شدم و  گرمای روز که با شدت تمام به صورتم برخورد کرد …نفسمو بند اورد …مثل این بود که مستقیم به داخل یک ف  با دمای ۴۰۰ درجه پا گذاشته باشی  …نوشیدنی کندیک رو  از دستش گرفتم

-همزمان که میخوای مو کوتاه کنی  نوشیدنی نخور….این شعار زندگی منه

یک جرعه طولانی سر کشیدم و تقریبا خفه شدم… نوشیدنی گلومو  به آتش کشید

کلی خندید و لیوانشو  برام بالا برد

در حالیکه صدام  کاملا خشدار  شده بود گفتم

لعنتی  اون چی بود؟مایع فندک؟ من الان مایع فندک سر کشیدم؟-

چند نفس عمیق کشیدم و دستمو  به حالت هشدار بالا گرفتم

-هیچکس کبریت روشن نکنه…  یکدفعه دیدی روی دستتون  ترکیدم

 کندیک با دست نگرانی منو پس زد

-این اتفاق فقط زمانی می‌افته  که توی یه بشکه  پر از گازوئیل گیر افتاده باشی…  بیا بشین اینجا

و به میز جلوش  اشاره کرد

در حالی که داشتم لینوانو  دوباره به لب هام نزدیک می کردم  نیمه راه متوقف شدم 

اه ه ه ه   ……  چی؟-

کلی هم کاملا بی حرکت ایستاده بود و حالتی  از گیجی  روی صورتش پدیدار شده بود

کندیک در حالیکه خیلی با اعتماد به نفس به نظر می رسید گفت

شنیدی چی گفتم… اگه توی یک بشکه گازوییل گیر کنی  واونوقت یک نفر کبریت روشن کنه .. خود به خود میترکی-

طوری به ما نگاه می کرد انگار ما آدم احمقه بودیم

این یک حقیقت پزشکیه..  میتونی در موردش تحقیق کنی-

دوباره شاهدی بر این ادعا که چطور استعدادتو  با نرفتن به دانشکده ی پزشکی هدر دادی-

با شگفتی مطلق  سرمو تکون دادم

چطور این چیزا رو یاد میگیری… البته اگه میتونم بپرسم؟-

کلی در حالی که اه میکشید پرسید

چرا میپرسی؟ میدونی که از جوابش خوشت  نمیاد-

کندیک  چونه اشو بالا گرفت و گفت

-اگه دونستنش برات ضروریه باید بگم توی برنامه تلویزیونی پارک جنوبی دیدم
-پارک جنوبی

انگشتمو  بالا آوردم  و با حرکت پانتومیم وانمود کردم دارم گوشمو  پاک می کنم

-حالا دیگه نکات پزشکیمونو از فصلهای برنامه ی  پارک جنوبی می ‌گیریم؟

کندیک بیشتر مواقع منو می ترسوند… این یکی از اون  مواقعی بود که با خودم در تعجب بودم چطور تک تک روز هاشو  سپری میکنه بدون اینکه با یک ماشین تصادف کنه … یا یک نفر با دوچرخه از روش رد بشه ..یا با یه  سه چرخه نوزاد

-هی هرچی میخوای بگو.. اما اونا  مورد هایی از دنیای واقعی رو توی اون برنامه نشون میدن …در موردشون با آدمها صحبت می‌کنن که چطور با این شرایط کنار اومدن

دست هاشو  روی شونه هام  گذاشت و منو  هول داد

حالا بشین… می خوام اینجا جادو گری کنم-

یک دسته از موهامو  برداشت

 -شرایط بحرانی اقدامات بحرانی می طلبه

-بحرانی؟

احساس میکردم همین الان از سوراخ لانه خرگوش پایین افتادم ..خدا را شکر …که کارش در رابطه با موها بهتر از  امور پزشکی بود.. و گرنه جدا کارم ساخت بود …یک جرعه ی دیگه از  آب آتشین رو سر کشیدم

 -بله بحرانی با یک “ب”  بزرگ… تو همین الان با یک احمق به تمام معنا به هم زدی و الان توی لاس وگاسی 

به ساعتش نگاه کرد

و الان ساعت ۸ و تو هنوز هم افسرده ای-

انگشتهاشو  زیر لیوانم  گذاشت و به سمت بالا فشار داد

-بخور.. خواهر قلبم … راحت باش و اجازه بده کندیک کبیر تو رو قشنگ کنه …. امشب بهت کمک می کنیم یه مرد دیگه برای خودت پیدا کنی…. یه جذابشو

 خنده ریزی کرد….. خنده اش کمی  دیوانه وار به نظر می رسید

دستمو  جلو  آوردم و دست کلی رو  گرفتم

برام دعا کن کلز-

گفت

پدر عزیز ما که بهشت را آفریدی…..-

یک جرعه از نوشیدنیشو سر کشید و به خاطر تندی نوشیدنی  چشمهاش چپ شدن….اما این باعث نشد یکی دیگه سر نکشه

چشم هامو  بستم و  بقیه ی  نوشیدنی خودمو  سر کشیدم …به محض اینکه تمام شد کلی یکی دیگه برام  ریخت همانطور که چشمام بسته بود و می نوشیدم…  به صدای قیچی کندیک که از کنار گوشم رد می شد گوش می کردم آرزو می کردم وقتی کارش تمام شد شبیه پینک  نشده باشم .. من هر زمان که موهامو کوتاه می‌کردم شبیهه یک مرد کوتوله می‌شدم

ذهنم به سمت افکاری در باره ی لوک  کشیده شد…حرکت دستها و قیچی کندیک منو کاملا ریلکس کرد و باعث شد زیر دستش چرت بزنم… احتمالا نوشیدنی که نوشیده بودم هم در  اینکه احساس شناور بودن میکردم دستی بر آتش داشت….  اما باهاش مبارزه نکردم

چرا من به رابطه داشتن با اون پ*شکل  ادامه دادم ؟اون هم بعد از اینکه بهم کارت تخفیف لیپوساکشن هدیه داد؟ و یا بعد از خیانتش؟ یک بوسه چیز چندان مهمی نبود که بهش گیر بدی اما همیشه با خودم در تعجب بودم که اتفاقی بیشتر از یک بوسه افتاده …ولی اعتراف نمیکنه …هرگز بهش فشار نیاوردم که حقیقت رو بهم بگه چون که نمیخواستم از حقیقت مطلع بشم …چرا؟در حقیقت ممکن بود  برنامه های منو خراب کنه… برنامه‌های دیوانه وار منو… آیا آن قدر به نتیجه بخش بودن آنها اعتقاد داشتم که هر پیر پسری رو  وادار می کردم اون نقشو بازی کنه؟ مشخصا این طور بوده …چه افسرده کننده …من حتی همه چی رو درباره لوک به  کندیک وکلی نگفته بودم …در مورد تمام مواقعی که  به خاطر با*سنم  بهم سرکوفت می زد…  در مورد اینکه همیشه سعی داشت منو متقاعد کنه موهامو بلوند کنم  و عمل جراحی س*ینه انجام بدم… اونا همین طوری هم بدون اینکه هیزم به آتششون  بزنم از او متنفر بودند.. وقتی به اینکه در مدت این سه سال چقدر از شخصیت خودم رو از دست داده بودم فکر میکردم دلم می‌خواست گریه کنم… فراموش کرده بودم قوی و نترس بودن یعنی چی…. به لوک  اجازه داده بودم از روم رد بشه تا ترکم نکنه .. تا هنوز هم بتونیم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم…. خدایا آخه چقدر رقت انگیز میتونستم باشم؟

با اعلام کندیک از خیالات واهی بیرون آمدم

کارم  تموم شد-

قیچی رو  روی میز کنار صندلی من  پایین گذاشت

-توجه کنید….. نسخه جدید و پیشرفته اندی آماده رونمایی ست…. دختر اهل پارتی از هیزی هوس

کلی نوشیدنی شو  بلند کرد و گفت

-به افتخار کاخ پارتی

دست هاش کمی  با عدم تعادل این ور اون ور می رفت

د-ختر اهل پارتی توی کاخ پارتی…… اینجا یه کاخه

همانطور که به این ور اون ور می چرخید دستش به طرف های متفاوتی اشاره می‌کردند… مشخص نبود به این اتاق اشاره می کنه یا به لاس وگاس

ایستادم….کمی متزلزل

-واااه…..همه چی در حال دورانه

کندیک  لیوانمو به کلی داد

یه  نوشیدنی دیگه براش بیار-

کلی پر سر و صدا از کنار صندلیم گذشت و به  اتاق دیگه هتل رفت

-یک نوشیدنی دیگه….. اساعه حاضر میشه

هم زمان که پامو توی  اتاق پشت سر اون  میزاشتم  گفتم

-بهتره یکم سرعتش رو کم کنه وگرنه قبل از این که خورشید غروب کنه برشته میشه

پرسیدم

قراره اینا رو خشک کنم یا چی؟-

دستمو  بالا بردم تا سر هنوز خیسمو لمس کنم

-برات با سشوار خشک شون می کنم و بهشون حالت میدم ….اما قبلش باید بری حموم تا همه اون موها رو بشوری و بعد لباسی که امشب قراره باهاش بیرون بری روبپوش… سریع یه حالتی بهشون میدن و بعد میریم واسه شام

به شلوار جین و لباس گل گلیم نگاهی کردم

-فکر می‌کنم این چیزیه که برای امشب میپوشم

کندیک نچ نچی بهم کرد

-نه نه  نه-نه نه اون لباس کارگر ی رو نمی پوشی… باید حسابی برای امشب خوش تیپ کنی…  یه لباس تنگ مشکی کوتاه

-و کفش پاشنه بلند

لبامو جلو  دادم

-اما من با خودم چیزی نیاوردم

احساس میکردم سیندرلام  که  با خواهرهای ناتنی خوش لباس محاصره شده

کندیک گفت

-نگران نباش من یکی برات آوردم تا تو حمام میکنی یه چیزی برات سر هم می کنم

مستقیم به س*ینه اش  خیره شدم

-من تویه لباس های تو جا نمیشم کندیک …. مگه اینکه یه رل  کامل از دستمال توالت رو توی س*وتینم  جاسازی کنم که قرار نیست هرگز چنین کاری کنم… پس حتی سعی نکن منو متقاعد کنی

یک انگشت تهدید کننده به سمتش گرفتم و چشمامو به روش  باریک کردم تا بدونه چقدر در این مورد جدی هستم ..اگه اصرار کنه که این کار احمقانه رو انجام بدم نمیتونم از پس کندیک بر بیام.. یکبار توی دانشگاه منو مجبور به انجام چنین کاری کرد…و زمانی که تی شرتم خیس شد اصلا منظره جالبی درست نشد.. تمام طول زندگیم از این قضیه میترسیدم… در حقیقت دیگه نمی تونستم به یک رول دستمال کاغذی نگاه کنم بدون اینکه س*ینه های کاغذی که از زیر تیشرتم بیرون می آمدند و روی زمین می افتادنو به خاطر نیارم

-فقط برو حموم و جزئیات رو به من واگذار کن باشه؟

لبخندش ترسناک تر از اون بود که بهم آرامش بده …اما ناگهان متوجه شدم که باید برم دستشویی… پس اونو  همونجا رها کردم تا به نقشه‌های شرورانه اش  بپردازه و به سرعت به سمت دستشویی دویدم تا مثانه امو خالی کنم

همونطور که راه مو به سمت دستشویی باز میکردم غرولند کنان گفتم

-با دستمال کاغذی برای خودم س*نه  مصنوعی درست نمیکنم… من اینکارو نمیکنم

 

فصل ششم

-منو مجبور کردی این همه راهو بیام و اونوقت هتل رزرو نکردی؟

مک سرش را برای برادر کوچکش تکان داد ..دو دوست ایان  پشت سر او ایستاده بودند و آن چنان مجذوب چشم چرانی کردن به خانمهای که در لباس پوشیدن خساست به خرج داده بودند شده بودند.. که اهمیت نمی دادند برای امشب اتاقی رزرو نکرده اند

ایان اخم کرد 

 از کجا باید میدونستم امشب اینجا اینقدر شلوغ میشه؟-

کیفش را با ناراحتی روی شانه اش جا به جا کرد

هزار تا هتل دیگه توی این شهر وجود داره-

 مک کلاهش را روی سرش جابه جا کرد

-خوب..یالا..بیا حداقل با یکی از این پیشخدمت ها صحبت کنیم ..که آیا وسایل مون رو برامون نگه داری می کنه تا بتونیم چیزی برای خوردن پیدا کنیم یا نه

سی دقیقه بعد..روی میز چهار نفره نشسته بودند و به بشقاب هایی که پر از غذاهای بوفه بود حمله می‌کردند.. وسایل آنها در اتاقی پشت میز رزرو برایشان نگهداری می شد..و کلید دسترسی به آنها جایش زیر کلاه مک در امن و امان بود

بو گفت

مرد من تا حالا در تمام عمرم این همه غذا رو یه جا ندیده بودم-

ایان  پاسخ داد

توی پورتلند  پر از بوفه های این چنینیه-

یک قاشق پر سالاد سیب زمینی داخل دهانش فرو برد..اما اجازه نداد که این حرکت مانع از صحبت کردنش بشود

-میبینی تفاوت اینجا توی وگاس چطوریه؟ اینجا پر از غذاهای متفاوت مثل غذاهای دریایی …غذاهای هندی.. استیک و غذاهای مخصوص سبزی خوارها ست… همه جور تنوع و سلیقه های متفاوت… هر کسی میتونه اینجا بیاد و اوقات خوشی رو بگذرونه

 قبل از آنکه به استیکی بزرگ حمله کند به برادرش نگاه کرد 

-حتی مک

دوست ایان  با صدای بلند خندید

-هر چقدر دلتون میخواد بخندید پسرا… اما من برای مسائل کاری اینجا اومدم ..یه برنامه هایی دارم

مک استیکی که بیش از اندازه پخته بود را گاز گرفته و ماهیچه هایش منقبض شدند

-یا مسیح مقدس.. این گوشت مثل لاستیک میمونه.. اون گوشت گوزن لاستیک مانندی که یک بار با مامان درست کردی رو یادت میاد؟

با چنگال به گوشتی که خیال نداشت دیگر بخورد ضربه زد

 این حتی از اونم بدتره-

دیلان یکی دیگر از دوستای ایان  گفت

اوه من اونو یادمه ..حتی سگ خونه هم حاضر نبود اونو بخوره-

 مک بشقاب اش را به کناری هول داد و نوشیدنی اش را سر کشید

به دیلان گفت

باید برم سر میز بلک جک..  ازسرراه برو کنار-

و با آرنج  به دنده ی او زد

ایان  در حالی که به برادرش و سپس به بشقاب نیمه پرش نگاهی می انداخت پرسید

نمیخوای منتظر ما بمونی؟-

-داری شوخی می کنی؟ تو حداقل سه پرس دیگه از بوفه سفارش میدی.. اگه من بخوام منتظر تو باشم تا غذا خوردنت تموم بشه و دل از دسرها بکنی حسابی دیر می شه.. اگه حالا شروع کنم تا زمانی که تو غذا خوردنت تموم میشه یه پول حسابی به جیب می زنم

ایان خرناسه ای کشید

-خیلی خوب آقای خفن.. برو به باحال بازی هات برس..  بعد از اینکه حسابی به بوفه حمله کردیم و همه غذاها رو غارت کردیم بهت ملحق می شیم .. فقط هتل و ترک نکن

چنگالش را در پنج لایه مختلف غذا فرو کرد و همه را یکجا به دهان گذاشت.. بر اثر تلاش و تقلایی که برای جویدن آنها به خرج می داد لپ هایش حسابی باد کرده بودند

مک گفت

حتی فکرش رو هم نمی کنم-

ایستاد و کمی پول روی میز انداخت

شام به حساب من ..یه کم جا هم برای نوشیدنی بذار.. سرمیز میبینمتون-

از میز فاصله گرفت … در حالی که بهترین کلاه کابویش را بر سر گذاشته بود … راه خود را به سمت میز بلک جک باز کرد

…………………….

یک پرس سالاد و یکم نان چندان غذای لذیذی به حساب نمی اومد .. اما با این لباس مشکی تنگ و  بالاتنه ژله ای که کندیک با اجبار در لباس من قرار داده بود امکان نداشت بتونم یک شام مفصل توی شکمم جا بدم ..حتی اگه بد جوری دلم بخواد اینکارو بکنم ..اگرچه به هر حال آنقدر اضطراب داشتم که نمی‌تونستم زیاد غذا بخورم.. فهمیدم  مایع آتش زایی که از زمان کوتاهی مو تاکنون به خودم می خوراندم در حال حاضر غذای بهتری برای من بود

-خدای من تنها چیزی که خوردم یک سالاد احمقانه بود ..و حالا احساس می کنم لباسم میخواد بترکه

 کفش های پاشنه بلند تری نسبت به چیزی که معملا بهشون عادت داشتم به پام بود.. با تشکر از  کلی و پاهاش که هم سایز  من بودند 

-شما دخترا با این لباس علیه من توطئه چیدیدو فکر نکنید به این راحتی این و فراموش می کنم ..ما حداقل دوتا مهمانی مجردی دیگه داریم که باید اونو با همدیگه جشن بگیریم و اون موقع بد جوری ازتون انتقام خواهم گرفت 

موهامو روی شونه هام انداختم و سعی کردم لبخند نزنم.. این مدل مو واقعا باعث می شد احساس کنم زیبا هستم… احساس میکردم یک بازیگر سینما هستم و کلی و کندیک بهم گفتن واقعا این مدل مو بهم میاد

کندیک پرسید

حالا دیگه داره در مورد چی ناله میکنه؟-

یک رژ لب و اینه کوچیک از کیفش بیرون آورد 

کلی با سکسکه گفت

-مطمئن نیستم اما فکر می کنم دوباره داره درمورد کفش ها غرولند می کنه.. یا شاید در مورد لباس نمیتونم خوب به حرفاش گوش بدم.. حدود یک ساعت و سه لیوان نوشیدنی قبل مغز مو از دست دادم 

شکمش رو  ماساژ داد و گفت

-میتونم حالا برم بخوابم؟

کندیک آینه کوچکش رو  محکم بست و اونو داخل کیف انداخت

تازه شروع کردیم-

دست‌هاشو به هم مالید

خیلی خوب دخترا اول کجا بریم؟پوکر؟اسلات؟کرپس؟-

-میخوای بری دستشویی؟ من هم می خوام برم اونجا

کلی سعی کرد دست کندیک رو بگیره اما کندی دستشو به طرف دیگه انداخت

داری راجع به چی حرف میزنی؟ هیچکس از دستشویی رفتن حرفی نزد-

کلی به او اخمی کرد و من به آرامی بهشون خندیدم.. عاشق اینم که دوستای دیوونه ا مو در حالی که دارن سعی میکنن یک مکالمه منطقی و عاقلانه داشته باشن تماشا کنم ..سه لیوان نوشیدنی که از زمان کوتاهی مو تا حالا نوشیده بودم حتی داشت این صحنه رو جالبتر و بامزه تر از معمول نشان می داد

گفتی میخوای بری به کثیف خونه… منو میبخشی.. اما در نظر من یعنی باید سراغ یک دستشویی بگردیم-

به کندیک نیشخندی زد و سپس روشو به من برگردون و چشمهاش رو چرخوند

 کندیک گفت

-اگه حتی یکی از سلول های مغزت در حال حاضر قادر به کارایی بود چیز خطرناکی می‌شدی  ..من گفتم میخوای چند تا بازی کثیف انجام بدی؟ نه اینکه بخوام برم یه جا رو کثیف کنم.. خدای من.. من حتی از اون کلمه استفاده هم نمی‌کنم.. میدونی که هرگز همچین حرفی نمیزنم مگه نه؟ مشکلت چیه؟

 سعی کردم دوست گیجمو  قبل از آنکه خودش رو با پردازش حرف‌های کندیک بیشتر از اینی که هست گیج بکنه نجات بدم

-این یک نوع بازیه شیرینم.. یک نوع بازی ق*مار  مثل همون هایی که توی تلویزیون نشون میده.. که همه دور یک میز نشستند.. دارند شادی می کنن و یه نفر یه چیزی میندازه اون وسط دایره و هی چرخ میخوره

ثانیه ها سپری شدند و سپس برقی از روشنایی و آگاهی در چشم های کلی  پدیدار شد

-ااااااوووووووووووه ه ه ه ه ه ……..منظورت بازیه… اینطوری خیلی بیشتر عاقلانه به نظر می‌رسه… درسته…..هرگز از این کلمه استفاده نمی‌کنی..مگه این که بخوای یه نفر رو تحت تاثیر قرار بدی و اون وقت به جای کلمه گ*وه  میگی کثیف 

نه من اینکارو نمیکنم-

کمی رنجیده و شاید یکم خجالت زده به نظر می رسید

کلی در حالی که کاملاً از حالت شرم و خجالت  کندیک نا آگاه بود ادامه داد

بله این کارو می کنی … خیلی خوب بیا بریم بازی کنیم.. این بازی کثیف کثیف کثیف بازی-

و مدام پشت سر هم نخودی میخندید

کندیک چشمهاشو چرخوند

آیا واقعا می خوام یه نوشیدنی دیگه براش بگیرم اندی؟-

گفتم

-هم اره هم نه.. بله به این خاطر که امشب شب مهمونیه مجردیشه و میخوایم کاری کنیم خیلی خوشحال بشه وهرگز این شب و فراموش نکنه.. که مجرد بودن چه حس خوبی داره…..و نه به این خاطر که متنفرم وقتی مردم زیاد نوشیدنی می خورند بعد همه اش بالا میارن ..وقتی که این منظره رو نگاه می کنم باعث میشه خودمم بالا بیارم و اگه یه کم بیشتر بخوره-

…….حتماً بالا میاره-

 کندیک جمله من و تمام کردم

دقیقاً-

کندیک گفت

هی  گارسون-

و پشت سر یک پیشخدمت که یک سینی روی دستش حمل میکرد دوید

 من و کلی اونو در حال دویدن تماشا کردیم

کلی پرسید

داره چیکار میکنه؟-

گفتم

میخواد بازم بیشتر برامون نوشیدنی بخره-

کلی درحالی که سرشو می خاروند  پرسید

تا حالا هم زیادی نخوردیم؟-

یکی از موهاشو  که به خاطر خواروندن  سرش آشفته شده بود رو صاف کردم

-چرا تو دیگه خیلی زیادی نوشیدی و من هم تقریباً داره ظرفیتم تموم میشه.. اما امشب مهمونی مجردی توئه خواهر خوشگلم و باید اونقدر بنوشی که یا از هوش بری یا یک غریبه رو ببو*سی
کلی با وحشت به من نگاه کرد

من به لاس وگاس نیومدم که به متی خیانت کنم-

پس بهتره شروع کنی و این یکی رو هم بنوشی

و یکی از لیوان هایی که کنیک برامون آورده بود رو به دستش دادم

ازش پرسیدم

چطور اینقدر سریع یکی از اینا رو گیر آوردی؟-

به لیوان خیره شدم و با خودم در عجب بودم که محتویات داخل لیوان چیه

چی میتونم بگم دیگه  …خیلی با استعدادم-

 کندیک  لیوانش را بالا آورد و گفت

به سلامتی برنده شدن یه عالمه پول و پیدا کردن یک مرد خوب-

 کلی گفت

به سلامتی ازدواج کردن-

لیوان رو بالا گرفتم و گفتم

به سلامتیه برنده شدن یه عالمه پول.. پیدا کردن یک مرد خوب ..و ازدواج کردن اینجا توی وگاس-

و با سه جرعه طولانی و بزرگ نوشیدنی رو سر کشیدم

کندیک به کلی نگاه کرد

فکر می کنی خودش فهمید همین الان چی گفت؟-

کلی گفت

نوچ-

و شروع کردند به خندیدن و چرخیدن دور خودش

خفه شید احمقای عوضی  میدونید منظورم چه بود-

حالا انگار که خیال دارم تو یه وگاس ازدواج کنم.. هاه ..درسته..  این دقیقاً چیزی که با تمام برنامه های زندگی من در تضاده

به محض اینکه نوشیدنی ها رو تموم کردیم.. دست در دست هم به ک*ازینو  قدم گذاشتیم ..اینکه دوستام دو طرف دستمو گرفته بودن راه رفتن توی کفش های کلی رو برام آسان تر ‌کرد…چیز خوبی بود اگرچه باعث می شدیم مردم به راحتی عبور نکنند و صد راه جمعیت شدیم.. یک یا چند نفر بهمون اخم کردن اما  ما با لبخندی گنده جوابشان رو می دادیم

اون داره ازدواج میکنه.. با یک مرده شور..  و این بیچاره امشب آخرین شب خوشحالیشه-

و کاملاً اخم از روی چهرهشون  پاک میشد ..مثل اینکه توی وگاس جادویی چیزی وجود داشت  که باعث می‌شد مردم مهربانتر باشند

وقتی که رستوران و لابی رو پشت سر گذاشتیم به محوطه بزرگتر و تاریکتر قدم گذاشتیم ..که امکانات بیشتر و لوکس تری داشت.. کازینو…همه جای محوطه پر از نورهای رنگارنگ کور کننده و صداهای موسیقی بود و هزاران نفر تا مایل ها  اطراف پخش شده بودند..صدها ماشین بازی که اطراف آن را گروه‌هایی در صف منتظر بودند وجود داشت ..همچنین صندلی ها پر از بازیکنان مشتاق بود.. مردم طوری شادی می‌کردند که انگار فردایی وجود نداشت..و مبالغ کلان روی میز ها جابجا می شد

یک گروه ازمیزها به‌روی ماشین های  بازی قرار داشت.. همه آنها با پشتی به رنگ سبز تزیین شده بودند.. زمانی که به سمت آنها به راه افتادیم اولین چیزی که متوجه شدم یک کلاه کابویی بود………. و زیرش جذاب ترین و نفس گیر ترین مردی که به عمرم دیده بودم  نشسته بود

اوه..خدای…من-

احساس میکردم یک تراکتور از روم رد شده.. نمیتونستم به جای دیگه ای نگاه کنم ..پاهام  از روی زمین بلند شدند و خیال داشتن منو به اون سمت هدایت کنند..  اما کندیک منو عقب نگه داشت

 کلی گفت 

احساس خوبی ندارم فکر نمی کنم حالم خوب باشه-

و از من فاصله گرفت من هم بدون کوچکترین فکری گذاشتم بره

اوه لعن*ت-

 کندیک هم دستمو رها کرد

کمی روی پاهام سکندری خوردم

-یالا کلی با من بیا ..نمیخوام اینجا وسط سالن بالا بیاری.. لطفاً سکسکه نکن متنفرم  وقتی سکسکه می کنی.. وقتی این کارو می کنی خیلی صداش بلنده

مغزم به سختی حرفهای اونارو متوجه میشد.. چشمام فقط خدایی که ۲۰ قدم اون طرف تر روی صندلی نشسته بود رو می دید.. شلوار جین.. پیراهن مردانه ..و کلاه کابویی به تن داشت.. ماهیچه‌هاش از زیر  آستین پیراهنی که بالا زده بود به خوبی مشخص بودند.. بدنش برنزه بود مثل اینکه تمام روز رو زیر آفتاب گذرونده

آروم باش قلبم-

با شخص بخصوصی صحبت نمی کردم.. با باد صحبت میکردم …با الهه عشق …که مطمئن بودم همین حالا یه تیر به قلبم زده …دستمو بالا آوردم و موهامو مرتب کردم… آرزو کردم خوشگل به نظر برسند

کندیک دستور داد

همین جا منتظر بمون تا من از کلی مراقبت کنم-

همانطور که صحبت می کرد صداش ضعیف تر و ضعیف تر میشد 

-نمیخوام تو هم اونو نگاه کنی و مریض بشی…  اینطوری شبم کاملاً خراب میشه

با بی حواسی گفتم

اره..باشه- 

به سمت میز بازی حرکت کردم تا به خدایی که نفسمو گرفته بود و مغز مو به تعطیلات فرستاده بود نزدیکتر بشم

درست زمانی که به میز رسیدم.. یک پیشخدمت جلو اومد و نوشیدنی که یک نفر دیگه پولش رو پرداخت کرده بود اما اونو برنداشته بود.. را به من تعارف کرد ..سرمو تکون دادم و قبل از اینکه به طرف میز برم نصفشو بالا کشیدم.. امیدوار بودم این نوشیدنی از طرف خدا باشه که به طور خاصی برای من  آفریده تا به من جرات بده که به این مرد سلام کنم …چهره‌اش طوری بود که انگار همین حالا از یکی از مجله های تبلیغاتی  لویس یا باوفلکس یا یه همچین چیزی قدم به بیرون گذاشته

تقریباً بهش رسیده بودم که پاشنه کفش های عاریتی ام  به قالی گیر کرد و منو پروازکنان به جلو فرستاد.. با وحشت دستهامو که به سمت جلو دراز شده بودند تا بتونم تعادلم رو حفظ کنم نگاه کردم… که چطور تمام نوشیدنی داخل لیوانم  روی سر مرد رویاهام خالی شد

 

با سراسیمه گی و سکندری خوردن به سمتش دویدم تا اوضاع رو خوب کنم. اوه خدای من ..اوه خدای من ..من چکارم کردم؟ نوشیدنی سابقم از روی کلاهش به سمت صورت و بعد به سمت تیشرتش سرازیر شد..ایستاد و با شوک به خودش نگاه کرد

-لع*نت به من …خیلی متاسفم…اوه خدای من
یه دسته دستمال از روی میز برداشتم .. و تقریبا به خاطر عجله ای که داشتم نوشیدنی بقیه مردومو روی میز ریختم . از دستمال ها استفاده کردم تا صورت جذاب .. خوش تیپ و نفس گیرشو پاک کنم . از نزدیک که بهش نگاه کردم حتی زیبا تر هم به نظر می رسید چیزی که چند لحظه پیش به نظرم غیر ممکن میرسید
وقتی سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد تقریبا سکته قلبی کردم…با صدای چلپی دستمال ها رو روی چکمه های کابوییش انداختم …اگه کندی الان اینجا بود بهم افتخار می کرد…..اون چشم ها….با برقی درخشان از زیر کلاه کابویش نمایان بودند اینقدر چشم هاش ابی بود که اسمون رو از رو میبرد انگار که مستقیما از توی روحش بهت نگاه میکرد
-اگه خیلی خجالت اور نبود میگفتم نوشیدنی به حساب من اما توی این شرایط جملمه چندان جالبی نیست
خدایا صداش…..عمیق و مردانه..اما نمیدونستم داره چی میگی چون چشم هاش روحمو سوراخ میکرد یا یه همچین چیزی هرگز در زندگیم چنین چیزی ندیده بودم میتونم تمام طول روز بهش خیره بشم و خسته نشم

-هاه؟
به محض اینکه این کلمه احمقانه از دهنم بیرون اومد از خجالت اب شدم فن بیانی که توی دادگاه جلوی قضات همیشه یاریم میکرد الان کاملا منو رها کرده بعید میدونم از این لحظه به بعد بتونم جمله عاقلانه ای بگم..اون چهره جذاب با اون هیکل مردونه بکلی هوشو از سرم پرونده احتمالا نوشیندی هایی که نوشیدمم بهم کمکی توی این ماجرا نمیکنن
-هیچی
کلاهشو از سر برداشت و کنار بدنش اونو تکون داد …قطره های نوشیدنی سابقم داشتن پاین میریختن..موهاش پر پشت و بلند بودند که به کلی منو غافل گیر کرد انتظار داشتم کچلی سکه ای چیزی داشته باشه تا اونو یکم بیشتر شبیه انسان ها نشون بده نه این طور زیبایی مافوق بشری داشته باشه…..اما چنین شانسی نداشتم…چی بگم برات اونقدر زیباست که باعث میشه بقیه مردای توی اتاق شبیه گوشت سگ بنظر برسن…فورا باعث شد بقیه مردهای توی اتاق در نظرم محو بشن و از وجودیت ناپدید بشن این قضیه شامل اون مردی که به مدت سه سال باهاش رابطه داشتم و از طریق یه پیامک تلفنی موقع پرواز باهام بهم زد هم میشه..راستی اسمش چی بود ؟ پوک ؟ فکر کنم همین بود
به پایین نگاه کردم و در امتداد تی شرت تا روی شلوارش لکه خیسی بجا مونده بود ناگهان این میل شدید در من بوجود اومد تا به طریقی کمک کنم…نا امیدانه میخواستم کمکی بکنم…من مسئول خراب کردن شبش بودم و اگه مقدار چیپس هایی که روی جیز جلوش بود رو به عنوان سرنخ در نظر بگیریم تا الان شب خوبی داشته

به یه کوپه دستمال کاغدی روی میز چنگ زدم و اول روی پیراهن و عهد روی شلوارش با قدرت تمام کشیدم..

_خیلی متاسفم نمی دونم چه مرگمه..البته این حقیقت نداره..راستشو بخوای میدونم چه مرگمه..
از سر انزجار از خودم خرناسه کشیدم
_من این کفشای پاشنه بلند مسخره رو پوشیدم که به محض دیدنشون میدوونستم اشتباه بزرگین اما بر خلاف عقل سلیمم اونا رو پوشیدم….
اون قدر مشغول پاک کردن نوشیدنی روی شلوارش بودم که نفهمیدم واقعا دارم چکار میکنم..مغزم درگیر این شب کابوس زندگیم بود

_می دونستم این یه اشتباه محضه ..میدونستم وگاس ایده خوبی نیست .نمیدونم چرا اجازه می دم همیشه مردم منو قانع بکنن کارایی که دوست ندارمو انجام بدم
مچ دستموگرفت و حرکاتمو متوقف کرد…با مغزی نیمه هوشیار متوقف شدم و به بالا به صورتش نگاه کردم

_فکر میکنم بهتره دست برداری
_چی؟
کاملا گیج شده بودم
به شلوارش نگاه کردم و تقریبا یه سکته قلبی دیگه زدم
_اوه خدای من..خیلی متاسفم..لعن*ت

دوباره دستمال ها رو روی چکمه هاش انداختم …صورتم از خجالت اتش گرفت…سرمو به سمت سقف گرفتم اماده بودم تا از خجالت و تحقیر گریه کنم..با عجز و لابه از تنها قدرت دنیا کمک خواستم

_خدای بزرگ کاری کن تا زمین همین الان منو ببلعه قول میدم بقیه زندگی رقت بار خودمو وقف غذا دادن به فقرا کنم

ناگهان دستی بزرگ و مهربان به سرم کشیده شد و گفت:
_نیازی نیست خودت رو به خاطر من به خدای لاس وگاس پیشکش کنی..من حالم خوبه فقط باید برم لباسامو مرتب کنم
به سمتم خم شد و بیخ گوشم زمزمه کرد
_برام مواظب چیپسام باش..اینکارو میکنی؟امشب روی شانسم و نمی خوام این شانس و به این زودی از دست بدم
سرمو به علامت موافقت تکون دادم و روی صندلی که خالی کرده بود نشستم …با چشم هایی گشاد شده به شانه های پهن و کمر باریکش خیره شدم….خدای من …یعنی واقعا این اتفاق داره میوفته؟..صاف سر جام نشستم و به سمت گرداننده بازی چرخیدم …چند تایی از چیپس ها رو برگردوندم و عدد روی اونها رو مطالعه کردم اگه ذهن ریاضیم توی این وضعیت بحرانی منو تنها رها نکرده باشه و با توجه به کوپه بزرگی از چیپس ها که روی میز بود … الان هزاران دلار پول جلوی من نشسته…و مرد کابوی همین الان رفت و منو با این همه پول تنها گذاشت ..دیونه است؟
آیا جلوی دوربین مخفی هستم؟ نه نمیتونه اینطور باشه.. چون خودم بودم که با او برخورد کردم..این شرایط همش تقصیر خودمه

به پاهام نگاه کردم به پاهای دردناکم کفشام مشکل اساسی من هستم تقصیر اون هاست که اینطور تحقیر شدم نه تنها در سراسر زندگی رقت بارم اجازه دادم مردها از رویم  رد بشن بلکه اجازه میدم دوستای دخترم هم همین کار رو با هم بکنن.. کلی و کندی منو متقاعد کردند که کفش‌های اسپرتم هیچ جوره جایی در لاس وگاس ندارند تمام این ماجراها باعث میشن همزمان احساس عصبانیت ناراحتی و بی باکی بکنم دستمو به سمت پایین بردم و ابزار شکنجه را از پاهام بیرون آوردم و اجازه دادم زیر میز رها بشن..ها…بزارین درسی برات بشه کلی… خیال دارم کفش ها را همینجا ول کنم.. هرگز دیگه کفش های پاشنه بلندی که پاهام را اذیت می کنند نمی پوشم این اندی  جدیدئه که خودش رو نشون میده دیگه اجازه نمیدم کسی از روی من رد بشه دیگه اجازه نمیدم کسی برای من رئیس بازی در بیاره یا بهم بگه چه کار کنم

_بازی می کنی یا نه؟

اینو دلال بازی به من گفت

_ اگه شرط نمیبندی پس باید میز و ترک کنی

همانطور که بهش خیره نگاه می کردم فکم روی زمین افتاد با صدایی جیغ جیغو پرسیدم

_ با منی؟

_ بله دارم با تو صحبت می کنم

به چیپس های جلوی من نگاهی انداخت

_ روی این میز حداقل باید ۱۰ دلار شرط ببندی

مثلاً قرار بود دیگه اجازه ندم کسی بهم دستور بده… دو چیپس برداشتم و بهشون نگاه کردم اصلاً خیال نداشتم از دستوراتش پیروی کنم اصلاً اجازه دارم از پولهای پسر کابوی استفاده کنم اونم در حالی که بخاطر خرابکاری که من به وجود آوردم الان داره توی دست شویی لباس هاش رو مرتب میکنه؟آیا این کار تمام قوانین اخلاقی اجتماعی که تا حالا نوشته شده را زیر سوال نمی بره؟

دو چیپس روی میز قرار دادم و رفتار بغل دستیم رو  تقلید کردم هیچ نظری نداشتم چقدر پوله.. پیرمرد بغل دستیم بهم لبخند زد و یک دست دندان مصنوعی بی عیب و نقص را به نمایش گذاشت

_ تا حالا بلک جک بازی کردی؟

_ نه هرگز

احتمالا باید از ترس عقلم را از دست داده باشم شرط بندی کردن جزوه اصول اخلاقی من نیست و اینکه از پول کسی دیگه ای استفاده کنم ده برابر این کار و بد تر نشون میده.. اما چیزی در مورد این اتاق که با لامپ های نئونی روشن شده و اینکه کفشامو از پام درآوردم و نوشیدنی هایی که نوشیدم باعث میشه که شجاعت عجیبی احساس کنم… احساس می کنم آماده ام تا با چند گلوی دنیا را بگیرم و اون قدر فشار بدم که برای بخشش به هم التماس کنه..برو که رفتیم

 پیرمرد بغل دستیم راهنمایی کرد

_ فقط تا جایی که میتونی به عدد ۲۱ نزدیک شو… فقط مطمئن شو از ۲۱ جلوتر نزنی

_ به نظر آسون میرسه

اولین کارت رو برداشتم و به او نشونش دادم

_ به نظرت کارت خوبیه؟

سرش رو تکون داد و بیخ گوشم گفت

_ دست نرم

دوتا از انگشت ها مو جلو آوردم و لبخند زدم

_متشکرم از کرم دست استفاده می کنم تا همیشه اون ها را مرطوب نگه دارم

_ منظورم دستهات نبود با کارت ها بودم  اون یه اسه… احتمالا دست آسونی برات میشه… به اندازه یک یا یازده امتیاز میتونه حساب بشه… دیگه خودت باید انتخاب کنی کدوم باشه اگه یه۱۰ یا بالاتر بیاری برنده میشی و میتونی ۱۵۰% پولی که شرط بندی کردی راوببری

یه نگاه به میز انداخت

_دویست دلار روی میز انداختی حداقل میتونه ۳۰۰ تا برات بیاره

تمام خون از صورتم بیرون رفت و برای چند دقیقه نمیتونستم نفس بکشم…صدام کمی از حالت عادی بلندتر بود

_ یعنی میگی من ۲۰۰ دلار شرط بندی کردم؟

به طور موذیانه خندید

_ بله دقیقا همین کارو کردی

به اطراف اتاق نگاهی انداختم امیدوار بودم پسر کابوی این دوروبر نباشه و نبینه که دارم چه بلایی سر پولاش میارم..چرا از نزدیک به چیپس ها نگاه نکردم؟ چرا خوب اونها رو چک نکردم؟

دلال پرسید

_کسی بیمه میکنه؟

 احساس کردم خون بیشتری از صورتم رفت..حالا دیگه عملا به یک روح تبدیل شده بودم با زمزمه تکرار کردم

_بیمه؟

 

_دلال هم یک آس داره.. داره این شانس و بهت میده که میزان شرط بندی رو تعیین کنی.. اگه کارت بعدی رو بیاره بلافاصله به طور اتوماتیک برنده میشه…اگه میخوای باختت رو کمتر کنی… می تونی نصف اون چیزی که الان روی میز رو شرط ببندی

_اگه من هم بلک جک بیارم بازم اون برنده میشه؟

_نه اما اون موقع پولی که برای بیمه شرط بندی کردی رو میبازی

_ به نظرت باید این کارو بکنم؟

شونه اش را بالا انداخت

_ نمیتونم بهت بگم این کار را انجام بده یا نه باید طبق غریزه ات عمل کنی

کارت های خودش را نگاه کرد.. سرش را به علامت منفی تکان داد و بیمه را قبول نکرد

_ غریزه ام بهم میگه همین الان برم و خودمو توی یک کمد پنهان کنم

مرد سرش را تکان داد

_ بهتره کارو نکنی.. اون موقع دوست پ*سرت  جاشو سر میز از دست میده.. تا اینجا که خوش شانس بوده..حدود ۲۰ دقیقه دیگه دلال عوض میشه و اون موقع دیگه اون پسر هرگز نمی تونه خودش رو به بازی برسونه

 دندان هامو روی هم فشار دادم و سعی کردم با تنفس آرام سرگیجه مو نادیده بگیرم..مثل اینکه خیلی نوشیدنی نوشیدم

_خیلی خوب باشه..میتونم شجاع باشم..میتونم خطرناک باشم

 سرم رو برای دلال  تکون دادم. سعی کردم چهره  بی احساس پوکری رو به اون نشون بدم

_بیمه نمی خوام..اما متشکرم که ازم پرسیدی در حقیقت این خوش قلبی تو رو میرسونه

دلال  خنده ی کوچکی تحویلم داد

_ این جزو قوانین بازیه من قوانین رو نمیسازم فقط براساس اونها بازی می کنم

یه جورایی بانمکه

_اوه

صورتم کاملاً قرمز شد و از خجالت یکم توی صندلی فرو رفتم

یک پیشخدمت از راه رسید و کنارمیز من توقف کرد

_کوکتل؟

_ الان پول همراهم نیست؟

 کیف پولم رو توی کیف دستی کندیک جا گذاشتم

با چهره‌ای کسل رو به من گفت

_ تا موقعی که بازی می‌کنی نوشیدنی‌ها مجانیه

_ خیلی خوب اگه مجانیه یکی برای من و یکی هم برای دوستم بیار

به مردم بغل دستیم چشمک زدم و او هم سرش رو برام تکون داد

_جین و تونیک  برای من و…..

همسایه ام گفت

_بکنش دوتا

دلال  به همه ما یک کارت دیگه داد و گوشه ی کارت خودش رو بالا گرفت نگاه گذرایی به اون کرد و به مردی که سمت راست من و اون سر میز نشسته بود با حالتی انتظار آمیز نگاه کرد

مرد بغل دستیم  نفسش را پر صدا بیرون داد

_ چی شد ؟چه اتفاقی افتاد؟

به سرعت یه نگاه به او و یک نگاه به دلال انداختم
_ دلال عدد ۱۰ یا بالاتر نداره بنابراین شرطی که بستی فعلاً جاش امنه

به آدمهای دور میز نگاهی انداختم همه ی اون ها به کارت هاشون نگاه می کردند و سپس اخمی روی چهره شان می نشست..کناره کارت آسم…یه آس  دیگه نشسته بود.. قلبم به شدت شروع به تپش کرد.. این یعنی چی؟ ۲۲؟ نمی تونه خوب باشه.. ۱۲؟ اما به نظر خیلی کم میرسه

زمزمه کردم

_ کمکم کن

آرزو داشتم خدای پوکر همین حالا به صورت مینیاتور کوچکی روی شونم نشسته بود و بهم میگفت که چه کار کنم

_ چی گیرت اومده؟

به نظر سرگرم شده میرسید و کمی به سمت من خم شد

کارت ها رو برداشتم و به طرف او گرفتم تا بتونه به اونها نگاه کنه

_ فکر می کنم خبر خوبی نباشه

از جوابش میترسیدم..من همین حالا ۲۰۰ دلار از پول یک نفر دیگر رو به باده هوا دادم..باید هرچه سریعتر چیس اضافه بخرم و سرجاش قرار بدم..قبل از اینکه اینجا برگرده و متوجه قضیه بشه..باید کندیک رو پیدا کنم و وسایلمواز او پس بگیرم… به اطراف اتاق نگاه کردم…اما او و کلی هیچ جایی در دیدرس نبودند

مرد  به آرامی سوت زد

_ باید دربری

از روی میز پریدم و به اطراف اتاق نگاهی انداختم

_ خیلی خوب

انگشتام رو به یکدیگر فشار میدادم سعی میکردم بفهمم باید کجا فرار کنم..و آیا باید چیس ها رو با خودم ببرم یا همینجا اونا رو رها کنم..البته رها کردن اونها اینجا باعث تاسفه

دستشو روی شونه ام قرار داد و گفت

_داری چیکار می کنی؟ بشین سر جات

با گیجی به او نگاه کردم

_ اما خودت بهم گفتی فرار کنم

شروع به خندیدن کرد و شکم گنده اش زیر لباس تکون میخورد

_بهت گفتم از زیرش در برو یعنی اینکه باید کارت ها را به دو نیم تقسیم کنی و هر کدام از آنها را در دست های جداگانه بازی کنی

_چی؟

به آرامی سرجام برگشتم البته چیزی از گیجیم  کم نشده بود اما مطمئن بودم که قرار نیست به اتاق یا دستشویی فرار کنم

_میتونی به انتخاب خودت کارت هات رو برای دو دست بازی کنی…اما باید مبلغ شرط بندی رو بالاتر ببری که در مورد تو…بهت میگم که ارزشش رو داره

محکم آب دهانم را قورت دادم

_ یعنی داری میگی باید به جای ۲۰۰ دلار ۴۰۰ دلار بزارم روی میز؟

 اونم پول های یک غریبه رو؟ یا مسیح دارم چه کار می کنم؟

_اره

دوباره به کارت های خودش نگاه کرد

_ باید تصمیم بگیری قبل از اینکه فرصتت رو از دست بدی… باید چه کار بکنی

و به سمت دلال  سرش را تکان داد

سرم را بالا گرفتم و دیدم که دلال با حالت انتظار داره به من نگاه میکنه

_اه…ام..من…معذرت می خوام اما باید از زیرش در برم

صورتم قرمز شده بود و بدجور به یک نوشیدنی نیاز داشتم…همین حالا فرار کردن به سمت دستشویی ایده بسیار جالبی به نظر میرسه

دلال  سرش رو تکان داد

_  ۲۰۰ دلار

سرم رو به داخل چیپس ها  فرو کردم و به دقت اونها رو از نظر گذراندم دنبال این میگشتم که قیمت رو روی این طرف و آن طرف اونها ببینم اما به محض اینکه فهمیدم آنها به وسیله رنگ کد بندی شده‌اند دو تا چیس دیگه دقیقاً مشابه اون هایی که قبل سر میز قرار داده بودم پیدا کردم و روی میز گذاشتم

دلال دستش را جلو آورد و کارتهای من را به دو قسمت تقسیم کرد و روی هر کدام از آن ها دویست دلار گذاشت..یک دست دیگه کارت به من داد و حالا ۴ کارت رو به روی من قرار گرفته بود..متوجه شدم مردی که سمت راست من قرار گرفته بود با انگشت اشاره اش روی میز ضربه زد و دلال یک کارت دیگه به سمتش پرتاب کرد.. بعد مرد دستش رو بالای کارتها شناور کرد و سرش رو تکان داد

دلال  دوباره به من خیره شد

من هم به او خیره شدم.. حالا دیگه یه کم از دستش عصبانی شده بودم واقعا آزاردهنده بود

_چته؟

پرسید

_ میخوای بزنمت؟

با وحشت به او نگاه کردم.. با خودم در تعجب بودم که چه قانون محکمی رو اینطور شکسته بودم که به نظر این مرد انصاف بود که از نظر فیزیکی به من آسیب برسونه

_ نه نمیخوام بزنیم…تو چی.. میخوای من بزنم؟

سرپا ایستادم…اماده بودم تا از خودم دفاع کنم..این بدترین خدمات مشتریه که به عمرم دیدم.. احتمالاً به این خاطر عصبانی بود که نصف آس ها  دست من بودند

مرد کناریم دستش رو روی بازوم قرار داد و گفت

_میخواد بدونه کارت دیگه میخوای یا نه.. منظور از زدن اینه

تمام فیلم هایی که در مورد جنگ توی کافه ها دیده بودم از جلوی چشمهام عبور کردند و تمام نیروی جنگ از بدنم خارج شد.. به جاش تحقیر سراسر بدنم را فرا گرفت..این تجربه‌ جتی از اون موقعی که دستمال کاغذی از زیر لباسم بیرون افتاده بود هم حقارت آمیز تر بود..سرجام نشستم و لباسم را تا جایی که می تونستم پایین تر آوردم

_به خاطر حرفی که زدم متاسفم..واقعا عذر می خوام که شما رو تهدید کردم..بله لطفاً برای هر کدوم از اونها یه کارت دیگه لطف کنید

مرده کنار دستیم گفت

_ باید با اشاره با او حرف بزنی نه با کلمات. برادر بزرگتر داره نگاه میکنه

و با دست به دوربینی که توی سقف جاگذاری شده بود اشاره کرد

_مردم وقتی می‌بازند بعدا میان و شکایت می‌کنند که چیز دیگه گفتن بنابراین باید با اشاره دست  مفهوم رو برسونی که همه چیز واضح باشه

با مشت به کف دست دیگه ام ضربه زدم

_منو بزن

دلال  خندید و برای لحظاتی جای دیگه ای رو نگاه کرد مثل اینکه داشت خودش رو جمع و جور می کرد

مرد  کنار دستیم هم لبخند زد

_فقط با انگشت روی میز ضربه بزن نیازی نیست کسی رو با مشت بزنی

_اوه

یک حرکت تازه کار دیگه.. احتمالا باید بیشتر خجالت زده باشم اما نوشیدنی ها کار خودشان رو انجام داده بودند…روی میز ضربه زدم..کنار هر برگه دوتا..

دلال سرش رو تکون داد و دو برگه دیگه به طرفم پرتاب کرد..نمیدونم چطوری اما موفق شد آنها را درست روی هر برگه بندازه با اینکه حتی به سختی دستشو تکون داد.. مثل اینکه جادوگری چیزی بود.. و دوباره به من خیره شد دلم میخواست بهش غرش کنم

دوست یاری رسانم گفت

_به کارت ها نگاه کن…تا جایی که میتونی به بیست و یک نزدیک شو

 

به کارتی که طرف راستم بود نگاه کردم.. یک شاه بود

_ این چندتا حساب میشه؟

_ ده تا.. باید بمونی

لبخند زدم

_ اوه خیال دارم بمونم حرفامو باور کن.. تا زمانی که اون پسر کابوی برمیگرده از چیپس هاش محافظت می کنم

_نه..منظورم اینه که باید به دلال بگی دیگه به کارت های بیشتری نیاز نداری. با  علامت دست بهش بگو که میمونی

پرسیدم

_ علامتش چیه؟

مرد دستش رو روی میز تکون داد مثل اینکه میخواد یک چیزی رو از روی میز با حالت شناور پاک کنه

حرکت اونو کپی کردم

دلال سرش رو تکون داد و به دست دیگر نگاه کرد..نگاهش رو دنبال کردم و یکمی از جا پریدم..متوجه شدم که خودم باید به کارت ها نگاه کنم.. آنها را بلند کردم و روی یکیشون عدد ۲ بود

مرد  کنار دستیم اخمی کرد 

_ یا باید بمونی یا درخواست یک ضربه دیگه بکنی

احساس کردم استرس بدنم داره بالاتر میره

_ چه کار باید بکنم؟

احساس شکوهی که از دور قبلی داشتم بسرعت منو ترک کرد…حتی بهم فرصت نداد که درست حسابی اونو جشن بگیرم… کاملا مطمئن بودم که حداقل باید یک رقص پیروزی برای اون انجام بدم..با توجه به اینکه همین حالا ۳۰۰دلار برده بودم…به عنوان یک وکیل این مبلغ را باید با یک ساعت کار کسب میکردم در صورتی که حالا بدون اینکه مجبور باشم کار خاصی انجام بدم در عرض چند ثانیه اونو برنده شدم… تعجبی نداره مردم عاشق اینن که به وگاس بیان

_نمیتونم بهت بگم چه کار بکنی..فقط این رو در نظر بگیر که اگه دلال ورشکست بشه اونی که شکست نخورده برنده است

_ورشکست بشه؟

_ توی بازی ۲۱

_اوه..باشه

سعی میکردم ارزش کارت هام رو حساب کنم یا ۱۳ داشتم یا ۳ هیچ کدوم از آنها به اندازه کافی به ۲۱ نزدیک نبودند

_خیلی خوب ازت می خوام منو بزنی

به دلال خیره شدم و منتظر بودم که دستورم رو انجام بده.. او هم مستقیم به من خیره شد انگار نه انگار همین حالا باهاش حرف زده بودم

کنار دستیم آروم بهم زد

_ علامت با دست.. برادر بزرگتر.. یادت میاد؟

پسری که سمت راستم نشسته بود چیزی نگفت اما به خاطر من علامت ضربه زدن روی میز رو تکرار کرد

سه تا از انگشت های دستمو روی میز  تکون میدادم مثل اینکه دارم روی پشمیچیزی رو میخارونم مرد کناریم خندید و دلال  لبخند زد..

_همین هم کارو راه میندازه

یک کارت دیگه جلو انداخت

گوشه رو بلند کردم ۵

او به اضافه بقیه کارت ها میشه ۱۸ به مرد نگاه انداختم

_ برای من خوب به نظر میرسه

با حالتی جدی سرش را تکان داد

_ به نظر من هم خوب میرسه

دستم را روی میز تکون دادم

_  خیال دارم همین جایی که هستم سفت  بمونم….دیگه منو نزن… به اندازه کافی امشب خوردم

احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده… بعدش گرمای بدن بزرگی را از بین لباسم احساس کردم… از سرشانه نگاهی انداختم و چهره گیرا و بی نظیر پسر کابوی رو دیدم…. بهش نیشخند زدم زدم… امیدوار بودم جذابیتم روش اثر بگذاره و از اینکه پول هاش رو خرج کردم عصبانی نشه

او هم به من لبخند زد

_ به نظر میرسه حسابی سرت شلوغ بوده

یک ابروشو  برام بالا برد و به میز نگاهی انداخت
ضربان قلبم بالا رفت… اونقدر احساس گرما می کردم که چیزی به ذهنم نرسید تا جوابش رو بدم..

_ آره داشتم بلک جک یاد می گرفتم

مرد کناریم در حالی که به دلال اشاره برای زدن می کرد گفت

_ دوست د*خترت هوش خوبی در یاد گرفتن داره

زمانی که به کارت ها نگاه انداخت اخمی کرد و اونها رو روی میز گذاشت

شروع به شمردن رقم روی کارت ها کردم و اجازه دادم چیزی که در مورد دوست دخ*تر گفته بود نادیده گرفته بشه زمزمه کردم

_ ورشکسته

از این که باخته بود خیلی غمگین بودم و به خاطر بزرگداشت شرف او اخم کردم

دلال  کارت ها و پول او رو جمع کرد

مرد سرش را تکان داد

_ بله قطعاً شکست خوردم

سرپا ایستاد و به صندلیش  در حالی که به پسر کابوی نگاه می کرد اشاره کرد

_ من دیگه بستمه برای شما دوتا آرزوی خوش شانسی می کنم

به سرعت چرخیدم.. و دستم به بدن پسر کابوی برخورد کرد..در حالی که سعی می کردم ضربان قلبم که بالا رفته بود رو نادیده بگیرم گفتم

_ داری میری؟

_اره.. وقتشه دیگه ماجراهای امروز به پایان برسن

_اوه..به خاطر کمکی که بهم کردی ازت بی نهایت سپاسگزارم

بلند شدم و اونو بغل گرفتم منو کاملاً یاد پدر بزرگم می‌نداخت که سه سال پیش فوت کرده بود

سرم رو نوازش کرد

_ باعث افتخارم بود خانم خوش قدم شب خوشی داشته باشی

با پسر کابوی دست داد

_ ازش خوب مراقبت کن.. پتانسیل خیلی عالی داره

پسر کابوی در حالی که سرش رو تکون میداد گفت

_ هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم

در حالی که به مربیم نگاه میکردم که از در بیرون میره با خودم در تعجب بودم که منظورش چیه.. به نظر حرف خوبی می رسید…از اینکه پتانسیل زیادی داشته باشم خوشم میاد.. آدم های زیادی هستند که با اینکه سالهاست منو می‌شناسند اما هرگز چنین حرفی به من نزده بودند.. اما بهشون اجازه نمیدم شب من رو خراب کنند..نه امشب… سعی کردم روح اونها را از ذهنم بیرون کنم

پسر کابوی پشت صندلی که من روش نشسته بودم رو گرفت و پرسید

_ میمونی؟

همانجا ایستاده بودم در حالیکه صورتم کاملاً قرمز شده بود دوست داشتم بیشتر کنار او باشم… چه روی میز بلک جک چه توی دادگاهی که توش کار می کردم……این دیگه چه فکر کوفتی بود

_ حتماً……باید این بازی رو به پایان برسونم مگه نه؟

سرش رو تکون داد

_ روی همین صندلی بشین

منظورش صندلی بود که چیپس های اون  جلوش قرار داشتند

 تعارفش رو قبول کردم و احساس کردم عرق روی بازوهام جمع شد..خودش روی صندلی که دوست ورشکسته ام به تازه گی خالی کرده بود نشست

پرسیدم

_ میخوای کارت ها مو ببینی؟ البته کارت های خودتن

ناخوداگاه دستم به سمت چیپس های رو به روم رفت و آنها رو نوازش کردم.. بعد دستموعقب کشیدم و روی زانوهام گذاشتم

دلال  در حالی که بهم اخم کرد گفت

_ دستها روی میز لطفاً

هر دو دستم رو بالا گرفتم و با احتیاط اونها رو روی میز قرار دادم..به شدت می‌ترسیدم به خاطر تقلب بازداشتم کنن

پسر کابوی ابتدا کارت های طرف راست و سپس کارت های طرف چپ رو بلند کرد.. آرام زیر لب سوتی کشید و گفت

_ کارت خوب بوده خانم خوش قدم

 اونقدر بهم نزدیک بود که میتونستم بوی بدنش رو استشمام کنم برای اولین بار در تمام سالهایی که کندیک رو میشناختم این عادت منحرفانه اش رو که  خودش رو به مردم نزدیک میکرد تا بوی اونها رو استشمام کنه درک می کردم…دوست داشتم بوی مردانه اش رو به درون ریه ها بکشم تا ذهنم رو پر کنه این کار احساسی رو در من ایجاد می‌کرد که هرگز در تمام عمرم تجربه نکرده بودم

یک دفعه چشم ها گشاد شد داشتم به مردانگی این مرد معتاد می شدم.. یه دختر چه آسون میتونه به دام اعتیاد گیر بیفته؟ شاید باید احساس شرم میکردم و خودم رو عقب می کشیدم اما تنها کاری که دوست داشتم انجام بدم این بود که بینیم و توی گردنش فرو کنم و تا جایی که میتونم عمیق نفس بکشم..یواشکی بهش نگاه کردم و لب پایینمو  گاز گرفتم تا خوب تمرکز کنم…آیا به اندازه ی کافی نوشیدنی نوشیده بودم که بهم جرأت چنین کاری بده ؟خم شده بود و داشت به کارت هاش نگاه می کرد و با این کار فرصت خیلی آسونی رو برای من به وجود آورده بود…میتونستم به راحتی این کار رو انجام بدم

چشمهام رو بستم..یک کم به طور نامحسوس خم شدم و عمیق نفس کشیدم…سعی کردم به آرامی این کار رو انجام بدم تا صدامو نشنوه و متوجه نشه……….. زمانی که دوباره چشمامو باز کردم…. صورت او فقط چند سانت از صورت من فاصله داشت

پرسید

_ حالت خوبه؟

حس شوخ طبعی در صداش موج میزد و گوشه لب هاش به سمت بالا متمایل شده بود

_….اه ه…اره……تو چی خودت خوبی؟

و به پایین…… به شلوارش نگاه کردم

_توی دستشویی ت*رتیب خودت رو دادی؟ حالا دیگه حالت خوبه؟

یک ثانیه بعد می خواستم زبونم رو گاز بگیرم و خفه بشم….. واقعاً همین حالا یک همچین حرفی زدم؟

به نرمی خندید

_ بله.. تا جایی که میتونستم شلوارمو تمیز و خشک کردم و دیگه هیچ اثری از نوشیدنی روش نیست.. اگه این چیزیه که منظورت بود

سرم رو تکون دادم….. حالا به نقطه ای رسیده بودم که از صحبت کردن میترسیدم… کی میدونه اگه دهنم رو باز کنم بعدش چی ازش بیرون میاد…. با این همه کوکتلی که نوشیده بودم… به یک سلاح خطرناک تبدیل شده بودم

دلال حواس من رو از خجالت زدگیم پرت کرد…. دست بعدی رو به سمتون فرستاد و پول‌ها رو به طرفمون هول داد….به کارتهای او  نگاهی انداختم یک آس… یک سه و یک هشت… جلوش بود..با حرارت و تمرکز شدید عدد ها رو شمردم ۱۱ به اضافه ۳ به اضافه ۸ میشه………. ۲۱؟نه… ۲۲….جمع کارتهاش ۲۲ شده؟ به کابوی نگاه کردم

_ این یعنی چی؟

و با اشاره به کارتهای دستش نگاه کردم

_باخت…یعنی کسی که عددش زیر ۲۱ باشه برنده است…و تو به خاطر اینکه کارت بلک جک توی دستته یک مقدار اضافه برنده میشی

 با شگفتی به دلال نگاه کردم که یک عالمه چیپس به طرفم هول می‌داد

_تبریک میگم احتمالاً باید به خاطر شانس تازه کارها باشه

دهنم باز موند

_این…… ۶۰۰ دلاره

من هرگز در تمام عمرم هیچ پولی برنده نشده بودم…هر یک پنی که در حساب بانکی داشتم با کار و زحمت فراوان به دست آمده بود

کابوی گفت

_ امیدوارم بمونی

دستش رو دراز کرد و شش چیپس برداشت ۳ تا از اونها رو جلوی من و سه تای دیگرو جلوی خودش گذاشت

گفتم

_ من پول همراهم نیست

کیف پولم رو پیش کندیک جا گذاشته بودم و شک داشتم که ۶۰۰ دلار توش باشه
به چیپس های جلوی من نگاه کرد

_ به نظر میرسه به اندازه کافی داری

لبخند زدم و سعی می‌کردم مانع از این بشم که فکم به زمین بچسبه.. اگه این حرف ایده اون برای لاس زدن بود باید بگم کارش درسته… حرفش صادقانه بود البته یکم غیر اخلاقی به نظر می رسه که ازش پول قبول کنم

_ اینا پول‌های تو هستن نه مال من

 شونه شو بالا انداخت

_ اینها پول های بازی هستند.. چه ببریم چه ببازیم هدف اینه که اوقات خوشی رو بگذرونیم

_اوه من میتونم اوقات خوشی رو توی وگاس بگذرونم بهم اعتماد کن.. و اون کارحتی نیاز به یه عالمه پول هم نداره

پیشخدمت با یک سینی که روش دوتا  کوکتل بود برگشت

_ دوستت کجاست

و به چهره های دور میز نگاه کرد

_رفت.. اما من نوشیدنی اونو بر میدارم

یکم خودم رو عقب کشیدم تا بتونه نوشیدنی رو روی میز بگذاره

مک گفت

_اگه بازم خواستی از این طرفا رد بشی یه” باد” برای من بیار

پیشخدمت لبخند جذابی تحویلش داد و باسنش روا به طرف او خم کرد.. این حرکت بیشتر از چیزی که دلم بخواد بهش اقرار کنم منو عصبانی کرد

_ همین حالا برات میارم چیزی دیگه ای میخوای که با “باد” همراهیت کنه

مک  درست به من خیره شد

_ من تمام چیزی که نیاز دارم رو اینجا دارم.متشکرم

به خاطر معنی حرفی که از لب هاش بیرون اومد… احساس کردم چیزی توی گلوم گیر کرد… اما مطمئنا نمی تونه در مورد من صحبت کرده باشه ..تنها چیزی که در مورد من میدونه اینه که من یک آدم دست و پا چلفتی ام که دوست داره پول‌های اونو خرج کنه …و این صفتی نیست که باهاش بتونی بهترین دوست د*ختر کسی باشی

 

قسمت بعد

نوامبر 27, 2018

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش یک :

 

 

فصل اول

بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده:

دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی

دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم

-امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته

رابی دستیارم پرسید

-چی قرار نیست اتفاق بیفته؟

بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه توی دستاش بود داخل اتاق شد.همانطور که هر روز این کار انجام میده.. قدردانی ابدی من رو به خاطر توانایی فوق العاده اش در این که بدونه دقیقا چی می خوام و کی اونو می خوام  رو به دست آورد.. ساعت ۹ صبحه  و آماده ام تا راهمو با این قهوه شروع کنم….دعوت نامه هایی به مهمانی مجردی این بلا رو سر من میارن

در حالی که دعوتنامه رو زیر میزان پنهان می‌کردم گفتم

-قرار نیست به این جای مسخره برم

از همین حالا می تونم تصور کنم لوک در مورد این چی میگه..اسمش لوکه..با یه ال..نه با یه پی.. دوستام به هیچ وجه طرفدار اون نیستند

-برای  کلی ؟ البته که میری… اون بهترین دوستته میخوای به جات به  پاسخ دعوت نامه رو بدم؟ یا خودت ترتیبش رو میدی؟

بهش اخم کردم…میخواستم قهوه رو محکم از دستش بکشم…اما ترسیدم بریزه…ولی یه جوری نگاش کردم که بفهمه عصبانیم کرده

-نه خانم فضول نمیخوام به جای من پاسخش رو بدی

لیوان رو زیر دماغم گرفتم تا بتونم بخار اونو احساس کنم.. امیدوار بودم به دماغ کشیدن بخار قهوه باعث بشه که اثرش عمیق تر و طولانی تر بشه

-بهت گفتم نمیرم

لب هاشو به اون روش که خودش اختراع کرده بود و میگفت: رابی-اهل-بازی-کردن-نیست-جلو داد

-هممم-هممممهممم

دو دقیقه بعد..داشتم به خودم میپیچیدم..واقعا یه قدرتی داره که میتونه کاری کنه آدمو پر از احساس گناه بکنه

با آه و ناله گفتم

-اما من نمیخوام برم

لبهامو جلو دادم و تا جایی که در توان داشتم سعی کردم خوب نقشمو بازی کنم

-دو تا دفاعیه دارم که باید تا سه‌شنبه تموم بشن… و سه تا دادرسی که در حال انجامه…من باید کار کنم تا بتونم پول زندگی بیچارم رو در آرم

به آرومی با پا به میزم کوبیدم…میخواستم محکم تر بکوبم… اما میترسیدم کفشامو خراب کنم..تقریباً یک هفته طول کشید تا پول جمع کنم و بتونم اونها رو بخرم

با اون لحن مخصوص خودش گفت

-دوتا دفاعیه رو هفته پیش تمام کردی.. همونطور که خودتم خوب میدونی… و میتونی برندی رو به جای خودت به دادرسی بفرستی

لحنش طوری بود که انگار با گفتن اسم برندی حالش به هم میخوره.. همیشه همین کارو میکرد.. واقعا باید خودم رو کنترل کنم که منم مثل اون این کارو نکنم.. برندی جوری بود که روی اعصابه همه راه میرفت… واییی…  لباس های گرون قیمت و یک چهره قشنگ نمی تونه کار زیادی برای یه آدم انجام بده…وقتی که شخصیتش پشیزی هم نمی ارزه

تصور کن زهرمار و عسلو باهم قاطی کردی.. اون موقع می تونی شخصیت اونو بفهمی

چشمامو چرخوندم

و-اقعا باید فضولی کردن توی کامپیوتر شخصی منو تموم کنی رابین

-؟چرا پس از کجا باید خودمو ما با تو وقف بدم؟ اگر منتظر بمونم تا خودت ازم کمک بخوای.. اون موقع دیگه پیر شدم و موهام سفید شده

-اما تو همین حالا هم پیریا وموهات سفید شده

لیوان قهوه رو بالا بردم و پشتش لبخند زدم.. خوشحالی که توی این لحظه داشتم حس میکردم واقعا بی ادبانه بود..اما چه کار کنم..دست خودم نیست

یکی از انگشت های خیلی کشیده و خیلی مانیکور شدش رو به سمت من نشونه گرفت

-دختر خیلی خوش شانسی که پشت اون میز نشستی… نه اینجا کنار میز منشی ها پیش من و گرنه……

لب هاش رو چین داد و سرش رو به آرومی چند بار برام تکون داد

-وگرنه چی حالمو گرفتی ؟یا می بردی توی اتاقک کپی و خفم می کردی؟

نیشخندم پهن تر شد

-روش حساب باز کن دختر

چرخید تا دفترو ترک کنه.. کفش های پاشنه بلندش صدای بلندی رویه موزاییک ها می‌دادند.. مثل همیشه… قسم میخورم یه روز این اخلاقش و طرز راه رفتنش باعث میشه تا دفتر آتیش بگیره

بدون اینکه حتی به من نگاه بکنه پرسید

-قراره جواب دعوت نامه رو به کی بفرستم؟ کندی یا کلی؟

به سختی نفسمو بیرون دادم و لیوان قهوه رو رو روی میز گذاشتم

رابی دوباره برد …مثل همیشه

همزمان که نفسم رو بیرون می دادم گفتم

-کلی.. بفرستش به ایمیل کاری کلی

صندلیم رو به یک طرف چرخوندم تا به کامپیوتر رو کنم.. روی دکمه هایی که من رو به فایلهای مشتری هام می‌برد کلیک کردم…مجازات شوم مهمانی مجردی در شرف وقوع کلی بالای سرم شناور شد…قرار بود روی این تمرکز کنم که چطور راهمو در بخش چهارم دی سی ای باز کنم …اما کلمات فایلی که همین حالا بازشون کردم جلوی چشمم شناور شدند

چشم هام شیشه ای شدند و دوباره ۱۵ ساله بودم …در یک اتاق کوچک از خونه مادرم ..در حالی‌که هیکل قوی و وحشتناک دوست مادرم بالای سرم بود و کمربندش رو داشت بالا می برد

بارها و بارها با شدت روی روی پشتم… سر و شانه هایم ..فرود آمد …کلمات منزجر کننده و زشتی از دهنش بیرون میومد… عر*ق نمناکی پوستم رو پوشوند

به خودم لرزیدم …نه از سر ترس …بلکه از عصبانیت.. این بار دیگه خیلی داره ادامه پیدا میکنه.. زخم ها و کبودی های بدنم وقت زبادی میبرن تا کاملا خوب بشن…باید فرار کنم… با هر ضربه ای که به بدنم میخورد کلمات منفور تر می شدند… کمربند سخت‌تر پایین میومد …اگه یک راهی بیرون از این آشفته‌بازار پیدا نکنم ..قبل از اینکه به سن ۱۸ سالگی برسم میمیرم ..اینکه آرزو کنم مادرم قدم پیش میذاره و به من کمک کنه چیزی جز وقت تلف کردن نبود

زمانی که اون..امروز اتاق رو ترک کرد ..تصویری از برنامه طولانی مدت برای آینده زندگیم در نظرم شکل گرفت…. پرونده‌هایی که جلوی روم بود میتونستن من رو به هدفم برسونند ..استقلال ..امنیت ..و موفقیت مالی ..نمی تونستم روی مادر غیر مستقل وضعیفم حساب کنم که من رو نجات بده… بنابراین می بایست خودم خودم رو نجات بدم

سرم رو تکون دادم… از ابر ها پایین اومدم و به حال برگشتم..نه..اجازه نمیدم اون خاطرات… مهمانی بهترین دوستم رو خراب کن.. نفس عمیقی کشیدم و تمامی اون خاطرات بد رو از ذهنم بیرون کردم .من حالا دیگه ۲۵ ساله بودم و برنامه ریزی زندگیم تا اینجا من رو پیش آورده بود…. این که یک زنگ تفریح کوچکی داشته باشم و به وگاس برم هیچ چیزو تغییر نمیده …اینکه دو روز رو به مسافرت با دوستام برگاس به مسافرت برم… زندگیم رو خراب نمیکنه… میتونم این رو این کار رو انجام بدم… دیگه اجازه نمیدم ترس همراه همیشگی من باشه

روی موس کامپیوتر کلیک کردم و برگه هایی که می بایست قبل از سوار شدن به هواپیما …انجامشون بدم رو بالا آوردم

فصل ۲

به محض اینکه به قسمت پیشخوان فرودگاه بین المللی پالم بیچ  قدم گذاشتم صدای جیغ بلندی فضا رو پر کرد. بهترین دوست های دانشگاهیم کندیک و کلی نزدیکی دلتا لاین ایستاده بودند

کندیک فریاد کشید

-اومدی

و به سمتم دوید و کوچکترین اهمیتی به تماشاگرانی که اونو نگاه میکردن نمی داد.این شیوه عادی زندگی کردن او بود… بی توجه… پر سر و صدا… آماده برای جشن گرفتن هر لحظه شادی… روی پنجه پا راه میرفت… پاشنه بلند کفش هاش هر مدل راه رفتن دیگه ای رو غیر ممکن می کرد .دوست داشتنی ترین احمقیه که تا حالا شناختم

-اوه ه ه 

س*نه های جراحی شدش محکم به من برخورد کردند و نفسم رو بریدند

در حالی که کمی چشمهام چپ شده بود… از روی شونش پرسیدم

-دلت برام تنگ شده بود؟

-او خدای من اره

یک بار محکم منو فشار داد و خودشو عقب کشید

-تو تمام آخر هفته ها رو توی اون دفترت به خواب زمستونی فرو می ری..و بعدش همه وقت اضافه ات رو با پوک  میگذرونی.. البته که دلم برات تنگ میشه

-اسمش لوکه..و همین هفته گذشته بود که ناهار باهات بیرون اومدم

یک قدم عقب رفتم ..ساکی که کنار پام انداخته بودم رو برداشتم و بند هاش رو روی شونه انداختم

-میدونی که من باید برای خودم یه شریکی چیزی جور کنم

-تا وقتی که سی سالت میشه ..میدونم.. میدونم… میدونم…این روی اون کله سنگیت حکاکی شده

دستاش رو توی دستای من گذاشت.. به سمت جلو خم شد و بو کشید ..همیشه همین کارو میکنه …همیشه دنبال عطر مورد علاقه ی بعدیش میگرده

-کله سنگی؟تا زمانی که اون یه تیکه تزیین رو بالای سرم داشته باشم امیدوارم یه شریک برای خودم جور کنم

زیر چشمی بهش نگاهی انداختم …یواشکی به این حقیقت که لبهاش طوری به نظر می رسد انگار به وسیله زنبورها نیش زده شدند …خندیدم… به محض اینکه کندیک یک سال پیش کلاژنو کشف کرد …دیگه هرگز از اون دست نکشید…یکی از فلسفه های مورد علاقه اش اینه که: لب های باریک باعث غرق شدن کشتی می شود- و کاملا به نظر خودش عقلانی میرسه و اهمیتی نمیده که به نظر کسی دیگه ای عقلانی نمیرسه…هرگز در مورد این جمله باهاش بحث نکردم ..چون که پروسه فکریش باعث میشه سردرد بگیرم…هرچقدر هم احمق به نظر برسه… اما اون یک از بهترین دوست های منه… کندیک ..کلی و من به عنوان سه دوست جدا ناشدنی توی کالج مشهور بودیم و هنوز هم چیزی تغییر نکرده …اگرچه شیوه زندگی مون نمیتونه متفاوت تر از این باشه

به سمت پیشخوان رفتیم تا به کلی بپیوندیم… داشت با حرارت با مردی که پشت پیشخوان باجه بلیط ایستاده بود .. گفت و گو می کرد.. یک بار دستشو توی هوا می چرخوند و بعد اونو توی موقعیت دعاکردن قرار می داد.. با اون لباس کاملا پوشیده که تا گردن دکمه هاش بسته شده بودن و شلوار خاکی رنگ کاملا مثل خانم های اهل کلیسا به نظر می‌رسید…بعد از کالج ..عشق اونو مهربون تر کرده بود… اما زیر اون چهره محافظه‌کارانه و کاملا آراسته …یک دختر دیوونه قرار داره که قبلا موهاش رو بنفش رنگ می‌کرد و کارایی می‌کرد که بهتره در موردشون نگم

کندیک در مورد برنامه آینده من غرولوندی کرد

-هزار بار بهت گفتم اگه بیشتر بیرون نری تا قبل از ۳۰ سالگی هیچ شریک زندگی گیرت نمیاد ..پسر عموی پسر عموی برادر شوهر من بر اثر یک حمله قلبی مرد …اونم زمانی که فقط ۲۸ سال سن داشت.. می‌فهمی… ۲۸ سال

-پسر عموی پسر عموی خواهر شوهر تو… یا هرچی…نارسایی قلبی داشت و قبلا بهم گفتی که اواینقدر بد آبله‌مرغون گرفت که مجبور شدن بستریش کنن… مطمئنم که به خاطر اینکه یک وکیل بوده و ساعت های اضافه اش رو وقف کار می کرده ..انو به کشتن نداده

-فقط خفه شو… با من بیا… کلی سعی داره بهترین بلیط رو برامون بگیره

کندیک رو به سمت پیشخوان دنبال کردم.. و با شوخ طبعی به کلی گوش دادم که داشت سعی می کرد ی..ک مردی که به طور واضح ه*م ج*نس گرا بود رو ا*غوای خودش بکنه تا بهمون بهترین صندلی هواپیمایی که زیاد با اون مسافرت نمیریم رو بده

-خواهش می کنم خوووواهش می کنم خووووووووااااهشششششش می کننننننم؟قسم میخورم خوب رفتار کنیم ..حواسمان هست بی ادبانه رفتار نکنیم و هرکدوممون ده تا نوشیدنی انتخاب نکنیم 

و مثل یک مدل تبلیغ خمیر دندان لبخند زد… واقعاً دندون های خوبی داشت از اونجایی که پدرش یک دندانپزشک بود مطمئن شده بود که بهترین لبخندو به او بده

مامور باجه در جواب به او لبخند سرسری زد که کمتر از یک ثانیه بعد کاملا ناپدید شد

-هرچند که قلب من رو به درد میاره اینو بهت بگم…اما میترسم نتونم بهت بهترین صندلی رو بدم مگه اینکه پولش رو بدی

به مانیتور نگاه کرد

-اینکه از کلاس اقتصادی به کلاس بیزینسی منتقل بشی در کل  هزار و دوست دلار برای سه تا تون خرج برمیداره.. ما همه ی کارت‌های بانکی و قبول میکنیم

وقتی دوباره به کلی  نگاه کرد …کمی سوراخ های بینیش گشاد تر شدن

دهن کلی باز موند

-دیوونه ای؟ من با اون پول میتونم یه ماشینه درب و داغون بخرم

مرد بدون هیچ شوخ طبعی لبخند زد

-اما تو نمیتونی توی ماشین های درب و داغون نوشیدنی گرون‌قیمت بنوشی… میتونی؟

حتی یک ذره هم رنگی از کنایه توی صداش نبود..ل*عنت کارش خوب بود.

به سمت باجه رفتم و دستامو روی اون قرار دادم …بهترین لبخند حرفه ایم رو به لب آوردم

-چطوری..سامول. من آندری هستم…. اندی…

دست دیگم رو روی بازوی کلی گذاشتم

-وظیفه من اینه که این دختره  بیچاره رو به وگاس ببرم و بهترین دو روز زندگیش رو بهش هدیه بدم .قبل از اینکه خودش رو درگیر زندگی پر از بردگی و بدبختی بکنه.. من اینجا دارم از ازدواج صحبت می کنم ..و اوضاع خیلی بده…… واقعا واقعا بد

صدام رو پایین تر آوردم

-نامزد اون یک مرده شوره

-داری شوخی می کنی

اول به من و بعد به کلی نگاهی انداخت.. یخ صورتش کمی آب شد..ما به کنج کاوی های ناسالم عادت داشتیم …وقتی که یک چنین موضوعی پیش می اومد… و من اونقدر افتخار نمی‌کردم که دارم از این قضیه به نفع خودمون استفاده می کنم …هرچی که نباشه این مهمونی مجردی بهترین دوست منه… میبایست از خودگذشتگی ها انجام بشه… دیگران تحت فشار قرار بگیرند… و غرور ها قورت داده بشن

کلی سرش رو به علامت موافقت تکون داد.. چشم هاش بزرگتر شده بودند و اگه اشتباه نکنم… یکم اشک توی اون ها دیده می شد ..حرکت خوبی بود.. با سر براش تکون دادم و اونو تشویق کردم سخت تر تلاش کنه.. قسمت غم انگیز اینجاست که.. در مورد مرده شور شوخی نمی کردم ..او واقعاً داشت با متیو اکرمن …که ما اونو با اسم مستعار… متی مرده شور…صدا می زدیم …ازدواج می کرد.  کندیک و من همیشه ازش میپرسیم احتمالا توی مردی که کل عمرش با مرده ها سر و کار داشته چی دیده ؟و جواب اون همیشه یک جور بوده: هیچکس به اندازه پسری که تمام عمرش رو با چوب کارکرده قدر هیزم رو نمیدونه… هنوز هم مطمئن نیستم اون چه معنی قرار داشته باشه ..اما کاملا مطمئنم دلم نمیخواد بفهمم… پس بزار همینطوری بمونه

-قراره با مردی که هر روز بدن های مرده ها رو لمس می کنه ازدواج کنی؟

کمی به جلو خم شد و زمزمه کرد

-و اون ها رو با روغن ماساژ میده؟

کلی  سرش رو تکون داد

-بله ما هر روز با مرده ها سر و کله میزنیم… هر دوی ما …واقعا خیلی قلبمو میشکنه… این تنها شانس منه که موهامو باز بگذارم و همه چیز رو فراموش کنم …چون که بعدش قراره با یه مرده شور ازدواج کنم

قطره اشکی نمایشی رو از چشم هاش پاک کرد و روشو برگردون

و جایزه آکادمی بهترین بازیگر فیلم هیچی می‌رسد به……….کلی فاست

مرد به سمت راست و بعد به سمت چپ نگاهی انداخت… انگشت هاش روی کلید حرکت کردند ..تنها انگشت اشاره اش ۲۰ بار روی یک دکمه کلیک کرد.. با خودم در فکر بودم که آیا واقعا داره یه کاری میکنه یا نه؟ این احتمال وجود داشت که فقط داشت سر به سر مون میزاشت… .. تا ببینه چقدر میتونه ما رو همین جا نگه داره… در حالی که فکر می کنیم تونستیم با نقش های احمقانه مون اونو قانع کنیم تا برامون احساس دلسوزی کنه …و بعدش بهمون بگه برید علف بچرونید
سپس صدای پرینتر از زیر پیشخوان آمد و چند ثانیه بعد شش کارتبلند که اسم های ما رویاونها بود رو از زیر میز بیرون آورد

-صندلی بیزینس کلاس؟ بله.. البته خانم ها. ما خوشحال میشیم که نیاز های بیزینسی شما رو اینجا در فرودگاه دلتا منزل بدیم.. بفرمایید این هم بلیط های شما برای پرواز به سمت لاس وگاس

 اونها رو روی پیشخوان گذاشت و به سمت  کلی هول داد. کلی اوناروگرفت و جیغ کشید .همونطور که کندیک رو بغل می گرفت و بالا می پرید ..صدای تق تق کفشهیش فضا رو پر کرد. دستمو روی شونه اش گذاشتم تا اونو آروم تر کنم.. سپس تمام توجه‌ ام رو به سمت کارمند پیشخوان برگردوندم

-از اینکه بهمون کمک کردی واقعا ازت متشکریم ساموئل ..کارت واقعا باحال بود

به من لبخندی زد.. اولین حالت چهره واقعی که فکر می کنم از زمانی که اومدم تا حالا ازش دریافت کردم

-فقط مراقب باشید ..میگن چیزی که توی وگاس اتفاق میفته توی وگاس هم میمونه… اما بعضی موقع ها دردسر تا خونه دنبالت میکنه ..میدونی که منظورم چیه؟

چشمکی زد

سرمو به نشانه موافقت تکون دادم.. اگرچه نمی دونستم داره در مورد چی صحبت میکنه. من از اون مدل دخترا نبودم که توی اون جور دردسر ها بیفتم. ممکنه بعضی موقع ها یه چند تا نوشیدنی بنوشم اما همیشه روز بعدش یادم میاد که چه اتفاقی افتاده ..هیچ وقت تا اون اندازه خودمو گم نکردم . حالا که دیگه بزرگ شده بودم و مثل یک احمق توی کالج نبودم.. همیشه کاملاً روی خودم و وضعیتم کنترل داشتم

-به نکته خوبی اشاره کردی و بازم متشکرم

-خواهش می کنم ..با تشکر از شما که پرواز دلتا رو انتخاب کردید سفر خوشایندی داشته باشید

به پشت سر من …به نفر بعدی توی صف نگاه کرد .من هم اشاره رو گرفتم و به طرف دیگه حرکت کردم

چمدونامونو گرفتیم و به دست .. محوطه ی امنیتی حرکت کردیم.. کندیک و کلی  از همین حالا برای اولین شبمون در وگاس برنامه ریزی می کردند.. چیزهایی در مورد کلاب و چیزای ناجور دیگه‌ای شنیدم ..قبل از اینکه به طور ناموفقی بقیه مکالمه شونو بلاک کنم که به گوشم نرسه.. آه عمیقی کشیدم.. متوجه شدم تمام برنامه هاشون باعث میشه دو روز کامل بخوام از اونا مراقبت کنم.. و حواسم بهشون باشه.. کار سختی نبود.. البته وقتی که توی کالج هم اتاقی اونا بودم یه عالمه تمرین داشتم.. من همیشه شخص مسئولیت‌پذیر بودم ..راننده اختصاصی ..دختری که موهای اونها رو براشون می گرفت … وقتی که اونا تموم وجودشون رو توی توالت بالا میاوردن …کسی که وقتی اونها شکست عشقی می خوردن دستمال کاغذی و بستنی بینشون پخش میکرد.. دو روز در وگاس در حالی که پشت سر بهترین دوستام میدوم و اونا رو از دردسر دور نگه میدارم که مشکلات اونا رو تا خونه همراهی نکنه مگه چقدر میتونه سخت باشه؟ من در این زمینه چهار سال تمرین …در دانشکده فلوریدا.. داشتم.. احتمالا این در برابر اون هیچی نیست

بعد از اینکه از محوطه امنیتی گذشتیم تلفنم زنگ خورد.. و همانطور که به سمت گیت ها حرکت می کردیم پیامی که برام اومده بود رو خوندم.. کلماتی که روی گوشیم مشاهده می‌کردم باعث نمیشدن سفرم شیرین تر به نظر برسه.. در نظر گرفتم همین حالا برگردم و مشکل و همینجا درستش کنم.. فکر میکردم بعدا میتونم با دوستام بیرون برم …این مشکل واقعاً طوریه که تمام شیرینی سفر رو برای من خراب میکنه

 کندیک پرسید

-مشکل چیه خوره پارتی؟

اومد کنار من.. دستش رو اطراف شونم انداخت.. معمولاً فقط ۲ اینچ از من بلندتر…. اما با کفشهای پاشنه بلند به راحتی یه سر و گردن از من بلندتر بنظر میرسه.. من امروز کفش های پاشنه تخت پوشیدم که برای مسافرت راحت تر باشه… اینطوری کاربردی تر بود.. و من هیچی نیستم اگه شخصیت کاربردی نداشته نباشم ..از طرف دیگه کندیک از هرچی رفتار کاربردیه متنفره به نظر اون.. این یه بیماری شیطانیه که باعث میشه زندگیت کسل کننده بشه

دندون هام رو روی هم فشار دادم.. سعی می کردم عصبانیتم رو کنترل کنم ..سعی میکردم نزارم لوک  سفر ما رو خراب کنه

-هیچی نیست

سعی می کردم در موردش خونسردانه رفتار کنم

-یه پیام از طرف لوکه

داشتم گوشیم رو توی کیفم مینداختم.. اما کندیک اونو ازم قاپید

-هی

بهش اعتراض کردم و سعی کردم خودمو به گوشیم برسونم

او گوشی رو به کلی داد و با دست محکم شونه های منو گرفت

-فقط آروم باش ..ما اینجاییم که بهت کمک کنیم

-اوه ..بخاطر عشق به زیر پوش صورتی مادربزرگم….اون واقعا اینو از طریق پیامک برای تو فرستاد؟چه کیسه حموم عوضیه

با یکی از اون حالت چهره های امتیازی wtf مخصوص به خودش به من نگاه کرد

-واقعا اندی… باید حتما موقعی که برگشتی با پا بزنی  وسط توپ هاش

 کندی  شونه های من و رها کرد و دستشو به طرف تلفن دراز کرد و پرسید

-پیام در مورد چیه؟

-فقط بخونش و گریه کن

کلی همونطور که گوشی رو به دست کندی می داد ..اخمی از روی دلسوزی به من کرد

دو ثانیه بعد …کندیک داشت چیزی روی اون تایپ می کرد

-نه

فریاد کشیدم و دستمو به طرف گوشی دراز کردم

-نکن

-دیگه دیره……. خیلی دیره………

با آهنگ این رو میخوند و مثل دیوونه ها دایره وار دور خودش می‌چرخید.. در حالیکه گوشی رو بالای سرش نگه داشته بود
پریدم و اونو از دستش قاپیدم تا مکالمه کوتاه و بخونم

لوک:باورم نمیشه داری میری.. زندگی خوشی داشته باشی

تلفن اندی: خودت زندگی خوشی داشته باشی..عوضی

-واو…متشکرم  کندیک…اون  فوق العاده بود

انگشت شستم بالای کلیدها شناور موند. آماده بودم تا توضیحی در جواب بنویسم ..یه معذرت خواهی.. یه چیزی

کندیک بازوم رو گرفت و منو  توی جمعیت داخل محوطه پروازمون کشید

-به من گوش کن اندی.. قبل از اینکه بهش یک پیام دیگه بفرستی این رو در نظر بگیر….

نشستم و اجازه دادم پفی از سراعصاب خورد کنی از دهنم بیرون بیاد.. من تقریبا به مقصد تعطیلاتم رسیده بودم به شهر حالگیری خوش آمدید.. مقصد بعدی:شهر بدشانسی

کندیک ادامه داد

-لوک الان سه ساله که داره زندگی تورو از وجودت میمکه.و در تمام این سه سال چه کاره دیگه ای کرده به جز اینکه بهترین دوستات رو عصبانی کنه و همیشه تو رو به گریه بندازه؟ها؟چه کاری کرده که وفاداری جاودانه تو رو به دست بیاره؟ من که متوجه نمیشم

گفتم

-اون..اونقدرا هم بد نیست

همونطور که این کلماتو میگفتم احساس گناه می کردم .مادربزرگم همیشه بهم میگفت حتی دروغ های مصلحتی کچیک هم دروغ های بدی هستند

-اوننقدر بد نیست؟ آره درسته واسه ولنتاین چه کادویی برات گرفت؟ اوه ارررره..درسته. یک کارت تخفیف برای لیپوساکشن هدیه کاربردی نبود؟

چشمهاش رو چرخوند و برای تاکید بیشتر دستاشو به هوا پرتاب کرد .کلی پادرمیونی کرد

-نه

-میدونست من از پهلوهام خوشم نمیاد

همونطور که کلمات از ذهنم بیرون میومدن به نظر خودم هم احمقانه می‌رسیدند .چرا من همش اجازه میدادم این اتفاق برام بیفته؟ چطور می تونم خودم رو یک زن قوی و باهوش بدونم وقتی که در برابر مردها مثل یک بازنده به تمام معنا رفتار می کنم؟

کندیک بالحنی منزجر گفت

-تو راست میگی.. حالا هرچی. در مورد آخرین باری که برای کار از شهر بیرون رفتی چی میگی؟اوه اره. حالا یادم میاد.. اون با منشیش توی مهمونی شرکت رابطه برقرار کرد

هر دو دستش رو بالا انداخت و اجازه داد محکم با صدای شلپی  روی پاهاش بیفتن

-اون موقع زیاد نوشیدنی خورده بود.. هر دوی اونها زیاد نوشیدنی خورده بودند .خودش در این مورد به من گفت.. این طوری نیست که ازم پنهان کرده باشه

درد عمیق تحقیر رو به خاطر اون روز به یاد آوردم. هر زمان که بهش فکر میکردم قلبم درد میگیره.. که تقریباً همیشه این کارو می‌کردم

کلی  طرف دیگه ی من نشست

-لطفاً اینقدر برای اون عوضی بهانه تراشی نکن میشه؟ اون برات اعتراف کرد چون همه دفتر اونو دیدن و میدونست دیر یا زود از موضوع باخبر میشی

بازوهاش رو اطرافم انداخت و فشار داد

-اون یک دوست اشغاله و در کل یک مرد اشغاله.. لطفاً اجازه بده بره.. و به زندگیت ادامه بده…. لطفاً لطفاً دیگه پیش اون برنگرد. الان یک موقعیت طلایی پیشروته

-گفتنش برات آسونه تو داری  هفته دیگه با متی مرده شور ازدواج می کنی

-بله ..خوب.. اگه به خوبی یادم بیاد.. یه عالمه وزغ  پشمالوی آبکی رو ب*وسیدم تا بلاخره شاهزاده ام رو پیدا کردم

  کندیک در حالی که خنده ریزی می کرد گفت

-آره برونو از ایتالیا رو یادت میاد؟

-چطور میتونم فراموشش کنم؟

منم بهش لبخند زدم.. چه فاجعه ای بود

-برونو …عجیب الخلقه یه توپه

 کلی  گفت

-هی  بیچاره دست خودش نبود که یه توپش رو از دست داد

به سختی سعی می‌کرد که رنجیده خاطر به نظر بیاد . اما نتونست به خوبی از پسش بر بیاد

کندیک در حالی که خرناسه میکشید گفت

-اه.. البته که دست خودش بود… اون کسی بود که باعث شد تا بیفته

کلی با صبوری آهی کشید

-نیفتاد باشه؟…هزار بار بهت گفتم کندیک ..با عمل جراحی اونو در آورد

 

 

قسمت بعد

نوامبر 27, 2018
رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی)
+12
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :انلاین حجم :مشخص نشده !
  • مدت زمان :مشخص نشده ! محصول :امریکا
  • مترجم:ستاره ابی نویسنده :ال کاسی
  • امتیاز منتقدان :4.8 رده سنی :+12
  • Fa
  • En
اندی مارکس  وکیل موفق و جوانیاست که از زمانی که یک نوجوان بودهتا کنون همواره از قوانینی که درزندگی برای خود تعیین کرده پیرویمی کند و هرگز سعی نکرده از برنامهزندگی اش سرپیچی کند یا وقتی را برای خوشگذرانی در نظر بگیرد . او همواره تلاش می کند تابه خواسته ها و هدف هایی که برای خود تعیین کرده برسد تا اینکه یکی از دوستان صمیمیدوران دانشگاه اش ازدواج می‌کند و از اندی دعوت می‌کند تا به همراه دوست دیگرشان  برایمهمانی مجردی به لاس وگاس بروند اندی  ابتدا سعی دارد دعوت آنها را رد کند , زیرا می‌بایست روی اهدافش متمرکز شود وخوشگذرانی کردن در لاس وگاس جزو برنامه های او نیست . اما  به خاطر عذاب وجدانی که ازتنها گذاشتن دوستانش در بهترین روز زندگی شان به او می دهد , پیشنهاد آنها را قبول میکند وسعی می کند برای یک روز هم که شده موهایش را درست کند , لباس زیبا بپوشد و تا جایی کهمی تواند خوش بگذراند .