کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
دسامبر 4, 2018

 

 

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی لیندا هوارد بخش آخر :

 

 

 

 

استیو نمی توانست در جواب به او لبخند بزند. بدجور او را می خواست..دلش می خواست صدای او را بشنود که آن کلمات را در گوشش زمزمه می کند. به او… نه به یک روح…همانطور که او را در آغوش می کشید گفت

_بهم بگو دوسم داری

جی خود را به او چسباند.. دستهایش را در موهایش فرو کرد

_دوست دارم

استیو به آرامی شروع به بوسیدن او کرد

_دوست دارم

زمزمه کرد

_دوباره

جی انقدر غرق در احساسات شده بود که دلش میخواست نام او را صدا بزند.. اما دوست نداشت دیگر او را استیو صدا بزنند و جرات نداشت نام لوکاس را بر زبان بیاورد..بنابراین لب هایش را گاز گرفت تا از حرف زدن خودداری کند..با صدای خشن از او خواست

_بهم بگو عاشقمی

_عاشقتم

همانطور که به او عشق می ورزید گفت

_دوباره

_ دوست دارم

دلش می خواست نامش را از زبان او بشنود… اما چنین چیزی از او دریغ شده بود..به خود قول داد که در آینده..زمانی که همه چیز حل و فصل شد.. او را دوباره در آغوش خواهد کشید و این بار نام او را فریاد خواهد زد… حالا می توانست خود را به اینکه با آن چشم های پر از احساس به او نگاه می کرد و آن کلمات را بارها و بارها زمزمه می‌کرد راضی کند

تا زمانی که کنترل اش را از دست داد و دیوانگی هردوی آنها را تسخیر کرد

استیو هرگز از او سیر نمی شد..نمی دانست اگر جی را از دست دهد چگونه می تواند آن را تحمل کند… می توانست از لحاظ فیزیکی آن قدر خودش را به او نزدیک کند که به قسمتی از وجود او تبدیل شود…تا زمانی که دیگر نامش مهم نباشد….

دوشب بعد… فرانک تازه به تخت خواب رفته بود که تلفن به صدا درآمد…آهی کشید و دستش را به سمت آن دراز کرد..

مرد گفت

_پیگوت توی مکزیکوسیتیه

فرانک در حالی که خواب شیرینی که انتظارش را می‌کشید  را فراموش کرد.. با حالتی هوشیارانه در تخت خواب نشست

_کسی رو گذاشتی که اونو زیر نظر داشته باشه؟

_نه در این لحظه…دوبارهناپدید شده و این حرکت بهم نشون میده که کی بهش این اطلاعات رو میده.. ترتیب اون مشکل کوچولو رو میدم …اما باید اونها رو از اونجا بیرون بیاری.. محل کلبه لو رفته

_میخوای چقدر بهش بگم ؟

_همه اشو …الان دیگه اهمیتی نداره …در ۲۴ ساعت آینده جهنم به پا میشه… فقط مطمئن شو که جای اونها امنه

سپس کل سابین تلفن را قطع کرد.. با خود متعجب بود که آیا زیاده روی کرده و دوستش را به خطر انداخته؟ همچنین یک زن بیگناه را؟

فصل ۱۲

با شنیدن صدای بیپ کوچکی که در پیچید.. لوکاس روی پا ایستاده و لباس پوشید..صدای آن به او می گفت که این صدا از طرف دستگاه ارتباطی است نه از زنگ هشدار لیزرها..اما این حقیقت که فرانک در نیمه شب داشت با او تماس می‌گرفت به اندازه کافی هشدار آمیز بود..جی بلند شد و دستش را به طرف لامپ دراز کرد..اما لوکاست او را متوقف کرد

_لامپ ها رو روشن نکن

_چه خبره؟

_باید به اتاق دیگه برم.. از طرف دستگاه ارتباطیه. فرانک داره سعی میکنه تا با ما ارتباط برقرار کنه

_پس چرا نباید لامپ رو روشن کنیم ؟

_هرگز نیمه شب باهام تماس نمی‌گرفت اگه مسئله اورژانسی نبود..ممکنه خیلی دیر باشه..ممکنه پیگوت همین حالا هم این نزدیکی ها باشه.. با روشن کردن چراغ بهش علامت میدیم

_پیگوت؟

_مردی که سعی کرد منو به استیک تبدیل کنه.. یادت میاد؟

_من هم باهات میام

در یک چشم به هم زدن از تخت خواب پایین آمد و در تاریکی لباس پوشید. لوکاس می خواست او را متوقف کند. دلش نمیخواست جی مکان امن کابین را ترک کند اما اگر پیگوت آنها را پیدا کرده بود کابین دیگر امن نبود.. مردی به زبردستی پیگوت ممکن بود در عرض چند ثانیه کلبه را کاملا ویران کند..

چکمه هایش را به پا کرد و اسلحه را از کنار تخت برداشت.. همانطور که اتاق را ترک می‌کرد کتش را از روی جالباسی برداشت و در حالیکه به سمت در میدوید آن را به تن کرد..جی درست پشت سرش بود.. شلوار جین و لباس او را به تن کرده بود..از کلبه خارج شدند و به طرف اتاق دیگر به راه افتادتد..سعی می‌کردند تا جایی که ممکن است در سایه ها حرکت کنند.

لوکاس دریچه ای را از زیر برف ها برداشت و دری کوچک را نمایان کرد.تنها به اندازه ای بزرگ بود که اجازه دهد شانه هایش از آن عبور کنند. سپس چند دکمه را فشار داد و قفل الکترونیکی را باز کرد..نردبانی باریک به سمت پایین راه داشت.. لوکاس او را با عجله پایین فرستاد..سپس به دنبال او پایین رفت و در را پشت سرش بست زمانی که مطمئن شد در کامل قفل شده به خود اجازه داد لامپ ها را روشن کند

اتاق کوچکی بود و پر از وسایل ارتباطی.. کامپیوتر و پایانه ی ارتباطی و یک پرینتر مقابل دیواره روبه‌رویی قرار داشتند. همچنین سیستم رادیویی بسیار پیشرفته ای روی یک میز قرار داشت..با این همه وسایل.. تنها به اندازه چند قدم جا برای ایستادن در اتاق می ماند که قسمتی از آن به وسیله یک صندلی پر شده بود. لوکاس روی صندلی نشسته و رادیو را روشن کرد.

_روی خط

_وسایلت رو جمع کن..پیگوت در مکزیکوسیتی دیده شده و به ما اطلاع داده شده که محل کلبه دیگه امن نیست

_چقدر زمان داریم ؟

_مرد تخمین زده ۴ ساعت..اگر پیگوت از قبل به سمت محل کلبه به راه افتاده شاید کمتر

_معمولا متدش این طوره که آدمها شو اول میفرسته ولی اونها باید صبر کنند تا خودش به محل برسه..عاشق اینه که رهبر ارکستر باشه

ذهنشبه شدت مشغول شده بود..سکوت اتاق را پر کرد.. فرانک به آرامی پرسید

_لوکاس؟

پاسخ داد

_بله

از حرکت ناگهانی جی پشت سرش آگاه بود..حالا دیگر کاملا بی حرکت و ساکت ایستاده بود.. دلش نمی خواست اینگونه به او اطلاع دهد اما به زودی جهنم برپا خواهد شد…۴ ساعت زمان زیادی نبود و مهم نبود چه اتفاق بیفتد..دلش می‌خواست او نامش را بداند.. به مدت چهار ساعت می‌فهمید که او دقیقا به کی تعلق دارد… زن کیست..

_کی ؟

_۲ روز پیش.. هیچ شانسی هست که قبل از اینکه پیگوت به اینجا برسه ردش رو بگیرید ؟

_شانسش کمه.. گیر انداختن اون در محل کلبه بهترین گزینه برای ما خواهد بود.. نمیدونیم اون کجاست.. اما میدونیم که قراره کجا بره

_معمولا به شیوه‌های عادی عمل نمیکنه که به این معناست با هواپیمایی کوچک به نزدیکترین فرودگاه به اینجا می رسه.. هیچ رکوردی از پرواز ش گیر اوردید؟

_داریم کامپیوترها رو بررسی می کنیم

_امن ترین محلی که میتونم جی رو به اونجا بفرستم کجاست؟

فرانک با حالتی اورژانسی گفت

_خودت را از این ماجرا بکش کنار… خودت رو به عنوان طعمه قرار نده..سوار جیپ شو و به راه بیفت و ۵ ساعت بعد با من تماس بگیر

لوکاس با آن صدای خونسرد و تحت کنترل اش گفت

_پیگوت خرابکاری منه و خودم جمعش می کنم.. اگر پارسال ترتیبش رو میدادم الان این اتفاق نمی‌افتاد

_جی چی؟

_جی رو از این ماجرا بیرون میکشم.. اما برای پیگوت برمیگردم
فرانک که می‌دانست بحث کردن با او بی فایده است گفت

_خیلی خوب.. با وی تماس بگیر..روی همین فرکانس

لوکاس گفت

_راجر

و دکمه را فشار داد.. سپس صندلی را به عقب هل داد و ایستاد..چرخید تا با جی رو به رو شود

سراسر بدن جی احساس کرختی میکرد… او می دانست… خاطرات اش بازگشته بودند….دوران خوشی از پایان یافته بود.. آینه شکسته شده بود… معما به پایان رسیده بود…آن اتفاقات و خشونتی که او را به زندگی جی وارد کرده بود باز هم سعی دارد او را از جی دور کند. با بازگشتن خاطراتش..او دوباره لوکاس استون بود. می توانست آن را در چشم هایش ببیند.در نگاه کهربایی غارتگرش

حالت چهره اش سخت بود..بی پرده گفت

_من استیو کراسفیلد نیستم..اسم من لوکاس استونه.. همسر قبلی تو مرده..

رنگ صورت جی پریده بود و بی حرکت سر جایش ایستاده بود…. زمزمه کرد

_میدونم

از بین تمام چیزهایی که لوکاس انتظار داشت بشنود این پاسخ جزوه شان نبود..این پاسخ او را حیرت زده و گیج می کرد و به طور غیر قابل کنترلی او را عصبانی کرد…او چندین روز بود که در جهنم و رنج و عذاب بود که چگونه به جی بگوید.. و او از قبل می دانست؟

فریاد کشید

_چه مدته که میدونی ؟

حتی لب هایش احساس کرختی می‌کردند

_مدت زیادیه

لوکاس بازوی او را گرفت.. انگشت های کشیده اش در پوست او فرو رفتند

_مدت زیاد یعنی چقدر ؟

جی سعی می کرد به خاطر آورد… آنقدر برای مدت طولانی…در تار دروغ هایش گیر افتاده بود که به خاطر آوردن زمان دقیق برایش دشوار بود

_تو… تو هنوز هم توی بیمارستان بودی

انواع سناریوها به ذهنش خطور کردند…لوکاس آموزش دیده بود تا از همه جهات به یک قضیه نگاه کند.. آنقدر به یک مسئله از جهت های متفاوت ضربه بزند تا بالاخره پاسخی منطقی برایش پیدا کند…و از هیچکدام از سناریوهایی که به ذهنش خطور کرد خوشش نیامد

از همان ابتدا گمان کرده بود که جی یک قربانی بی گناه  و کور بود که به وسیله ی فرانک و سابین مورد سوء استفاده قرار گرفته… تا به عنوان حفاظ او نقش بازی کند…اما حالا این گونه به نظر می رسید که استخدام شده تا این کار را انجام دهد

خشم و عصبانیتی داغ و سوزان شروع به دامن گرفتن در بدن اش کرد..با کنترلی آهنی عصبانیتش را مهار کرد

_چرا بهم نگفتی؟

خدایا…برای مدتی فکر میکرد دارد دیوانه می شود..آن هم با آن همه خاطره هایی که به ذهنش می‌آمدند اما با چیزهایی که جی به او گفته بود جور در نمی آمدند…اگر تنها یک حقیقت استوار داشت تا بتواند بر پایه آن داستان ساختگی که جی بخوردش داده بود را حل کند.. امکان داشت خاطراتش زودتر بازگردند..

لوکاس داشت به او آسیب می رساند..آن چنان محکم بازوی او را به چنگ گرفته بود که پوستش کبود میشد..بابی فایدگی دستش را کشید… زمانی که فشار چنگالش را بیشتر کرد به تندی نفس اش را حبس کرد

_میترسیدم

_از چی میترسی ؟

_ فکر میکردم اگه فرانک متوجه بشه که من میدونم تو استیو نیستی منو ازت دور کنه.. لوکاست… لطفاً.. داری بهم آسیب میرسونی

حداقل می توانست نام او را بگوید..اگرچه با حالتی دردمند.. و قلب جی آن را برای خود ذخیره کرد

 فشار دستش را کمتر کرد اما بازی دیگرش را گرفت و او را محکم سر جایش ثابت نگهداشت

_ پس فرانک تو رو استخدام نکرد که بگی من استیو کراسفیلد هستم؟

با لکنت زبان پاسخ داد

_ن..نه ..اولش واقعا فکر میکردم تو استیوا هستی

_چی ذهنت رو تغییر داد ؟

_چشم هات …وقتی به چشمات نگاه کردم فهمیدم

خاطره آن روز مانند کریستال برایش روشن و واضح بود. زمانی که دکتر بانداژ ها را از روی چشم هایش برداشته بود و برای اولین بار به جی نگاه کرده بود..درست مانند حالا رنگ از چهره اش پریده بود.. چیز عجیبی بود زیرا می دانست..سابین هرگز اجازه نخواهد داد جزئیاتی تا این حد ابتدایی مانند رنگ چشم  از زیر نظرش در برود

_ رنگ چشمهای همسرت قهوه ای نبود؟

زمزمه کرد

_همسر سابق… بله چشم هاش قهوه ای بود.اما چشم های اون قهوه ای تیره بود اما چشمهای تو قهوه ای کهرباییه

پس رنگ چشم های او روشن تر از رنگ چشم های همسر سابقش بود.. تقریبا خنده دار بود کسی با باهوشی و زیرکی سابین به خاطر چنین جزئیات کوچکی نقش اش لو رفته بو..د اما جی به آنها نگفته بود که او مرد اشتباهی است…که احتمالاً حرکت معقولی بوده.. همچنین به او هم چیزی نگفته بود…نه آن زمان… نه در طی هفته های که با یکدیگر تنها بودند

عصبانیت صدایش را خشن کرده بود..

_چرا بهم نگفتی..فکر نمیکردی علاقه داشته باشم بدونم ؟

_واقع نمیتونستم ریسکش رو به جون بخرم..می‌ترسیدم…

در صدایش التماس برای درک کردن حرف هایش موج می زد 

_آره درسته..میترسیدی خوشی هات تموم بشن.. فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی مگه نه ؟..تو هر روز با من بودی پس امکان نداشت کاری داشته باشی

_نه به این خاطر نبود….

_پس به خاطر چی بود؟ آیا از لحاظ مالی کاملا مستقلی ؟

_لوکاس لطفاً… نه من پولدار نیستم…

_درطول ماه هایی که من توی بیمارستان بودم چطور زندگیت رو می گذروندی؟

با کلافگی گفت

_فرانک از لحاظ مالی من و تامین می‌کرد..میشه لطفاً به من گوش بدی ؟

_دارم گوش میدم عزیزم….همین حالا گفتی فرانک بهت پول می داد تا با من بمونی

_اون شرایطش رو برام مهیا کرد تا باهات بمونم..من کارم رو از دست داده بودم………

دیگردیر شده بود… جی کلمات را شنید و می دانست او چه برداشتی خواهد کرد

چشم های زردش به خطی باریک و عصبانی تبدیل شده بودند.

_پس فورا پریدی و این شانس وقاپیدی.. تنها کاری که می بایست انجام بدی این بود که تمام روز کنار من بشینی و هر چیزی که می خواستی بهت داده می شد….فرانک قبض هات رو پرداخت می‌کرد.. این توضیح میده که چرا نمی خواستی با من ازدواج کنی مگه نه ؟ خوشحال بودی که حقوقش رو دریافت کنی اما ازدواج کردن با یه غریبه یکم زیاده روی بود مگه نه  ؟دیگه لازم نیست این حقیقت رو بگم که در اون صورت ازدواج غیرقانونی می شد ..با آوردن اون همه بهانه مسخره خودت رو از یه دردسر بزرگ نجات دادی

_هیچ بهانه ای در کار نبود …تا جایی که من می دونستم ممکن بود کسی رو داشته باشی که بهت اهمیت بده

فریاد کشید

_دارم

رگهای گردنش بیرون زده بود

_خانواده ام …اونها فکر میکنن من مردم

جی سعی کرد کنترلش را از دست ندهد …موفق شد صدایش را ثابت نگه دارد

_نمی تونستم باهات ازدواج کنم تا موقعی که حافظه ات برگرده و اون موقع مطمئن بشی که میخوای با من ازدواج کنی… نمیتونستم اونطوری ازت سو استفاده کنم

_چه بهانه ی خوبی.. تقریبا باعث میشه انسان شرافتمندی به نظر برسی ..مگه من؟ چه بد.. اگه میخواستی قطار خوشبختید همینطور به حرکت ادامه بده …می‌بایست زمانی که میتونستی.. با من ازدواج کنی .و فقط به وانمود کردن به اینکه من کراس فیلدم ادامه بدی.. بعدا .. زمانی که خاطراتم رو پس می گرفتم ..تبدیل میشدی به یه قربانی بیچاره و من ممکن بود به خاطر احساس گناه باهات بمونم

جی به سرعت از او دور شد… نگاه درون چشم هایش خالی شده بود …به طریقی …در طول ماه هایی که با او سپری کرده بود.. باورش شده بود که این مرد او را دوست دارد… اگرچه هرگز کلمات را بر زبان نمی‌آورد… بسیار مالکانه رفتار می‌کرد… بسیار با احساس و ملایم ….اما حالا خاطراتش بازگشته بودند و نمی توانست از این واضح تر بیان کند که دیگر کارش با او تمام شده بود.. بیشتر از این به او نیاز نداشت.. و مطمئا دیگر پیشنهاد ازدواجش را تکرار نخواهد کرد

همه چیز تمام شده بود…حتی قرار نبود به صورت دوستانه از یکدیگر جدا شوند.. بدترین اتفاق افتاده بود.. جی به او دروغ گفته بود …هویتش را از او پنهان کرده بود و حالا  لوک نمی توانست او را به خاطر این کار ببخشد ..باور داشت جی تنها به این خاطر این کار را انجام داده که دولت به او پول پرداخت می کرد و هزینه اش را تامین می کرد ..

ناگهان لوکاس او را رها کرد.. مانند اینکه نمی‌توانست تحمل کند بیشتر از این او را لمس کند .. جی به سمت عقب اسکندری خورد …زمانیکه تعادلش را به دست آورد به سمت نردبان به راه افتاد.. با صدایی مرده گفت

_درو باز کن

لوک مشت هایش را به یکدیگر گره کرد.. آماده نبود تا بحث را تمام کند..تمام پاسخ هایی را که می خواست نشنیده بود..اما حرکات جی فریاد میزد که می خواهد هر چه سریعتر از او دور شود.. او می بایست جی را قبل از آنکه پیگوت آنها را پیدا کند از اینجا دور کند.. آخرین چیزی که می خواست این بود که جی در میان جنگ آنها گیر بیفتد

گفت

_من اول میرم

و با شانه او را کنار زد و از او گذشت..در را باز کرد و از نردبان بالا رفت.. اسلحه در دست هایش قرار داشت به محض اینکه سرش به بالای زمین رسید.. با احتیاط تمام مسیر ها را بررسی کرد… سپس خود را بالا کشید و کنار در زانو زد… دستش را برای جی دراز کرد تا کمکش کند بالا بیاید

_خیلی خوب بیا بالا

جی.. همانطور که از نردبان بالا می‌آمد به او نگاه نکرد..همچنین دستش را نادیده گرفت و پیشنهاد او برای کمک را نپذیرفت…..در را بست و پوشش آن را تنظیم کرد…جی شروع به حرکت کرد اما لوکاس او را به چنگ گرفت و عقب نگه داشت

_مواظب باش

با حالتی عصبانی زمزمه کرد

_همون‌ طور که اومدیم برمیگردیم.. توی سایه ها حرکت کن

جلوتر از او به راه افتاد و جی بدون گفتن کوچکترین کلمه ای او را دنبال کرد..

هنوز هم اجازه نمی داد حتی یکی از لامپ های کابین روشن شود بنابراین جی کورکورانه به داخل اتاق خواب رفت و در تاریکی شروع به جمع کردن لباس هایش کرد.. زمانی که شروع به درآوردن لباس او و پوشیدن لباس‌های خودش کرد.. لوکاست به داخل اتاق امد…. چند ثانیه به طور معذب کننده سر جایش خشکش زد…. سپس به او پشت کرد… به سرعت سعی می کرد لباس هایش را بپوشد…دست هایش می لرزید و در تاریکی نمی توانست خوب دکمه هایش را ببندد.. با ناامیدی سعی می کرد هرچه سریع تر لباس بپوشد..بیخیال لباس شد و تنها سویشرتش را به تن کرد..

لوکاس او را تماشا کرد.. پوست رنگ پریده اش..زیر نوری که از پنجره وارد اتاق می شد..میدرخشید…و به رغم عصبانیت..احساس خیانت… و نیاز برای عجله کردن…دلش می‌خواست به سمت او برود و او را در آغوش بگیرد. همین چند ساعت پیش بود که او را در آغوش گرفته بود و نوازش می کرد.. روی همین تخت خواب لحظات گرمی را با یکدیگر گذرانده بودند تا جایی که تحمل آن همه احساس برای هر دویشان امکان ناپذیر شده بود. او به لوکاس گفته بود که عاشقش است.. بارها و بارها اما حالا رویش را از او برمی گرداند..گویی می خواست خودش را از او پنهان کند..این حرکت مانند مشت محکمی با او برخورد کرده و به شدت او را تکان داد…مطمئن پای چیزهای بیشتری در میان بود که جی به او نگفته بود…چیزی بیشتر از انگیزه های مالی..که لوکاس به او نسبت داده بود ..می بایست بداند آن انگیزه ها چه بودند.. نیاز داشت بداند انها چه هستند..

اگر تنها …جی تا این اندازه مغلوب و دور از دسترس به نظر نمی‌رسید …مانند اینکه کسی او را زده و حالا به درون خودش کشیده شده ..می بایست به شدت با خود مبارزه کند تا او را در آغوش نکشد و تا زمانی که آن حالت  را از  چشم هایش پاک کند او را نبوسد ….جهنم ..چه اهمیتی داشت که به چه دلیلی این کار را کرده بود؟  شاید پول در ابتدا دلیلش بوده اما حالا مطمئن بود که پول تنها دلیل نیست…حتی اگر هم تنها دلیل بود… با سنگدلی با خود فکر کرد… به او اجازه نخواهد داد تا او را ترک کند ….به محض اینکه ترتیب پیگوت را می داد این جریان را بینشان حل خواهد کرد …اما حالا مهمترین کار این بود که مطمئن شود جی در امنیت است

با خشونت گفت

_عجله کن

جی لبه تخت خواب نشست و چکمه ها را از پاهایش درآورد.. یک جفت جوراب ضخیم به پا کرد و دوباره چکمه ها را پوشید.. سپس به سمت کیف و کتش رفت و گفت

_من آماده ام

نیازی نمی دید که جی چیز دیگری با خود بردارد زیرا  بعد از آن که ترتیب پیگوت را می داد.. دوباره به کلبه باز خواهند گشت.از اینکه جی اصراری به تلف کردن وقت نداشت رضایت خاطر پیدا کرد….جی شریک خوبی بود 

می بایست جای امنی پیدا کند تا او را در آنجا رها کند. شک داشت که بیگ بول.. نزدیکترین شهر به آنجا متل داشته باشد.. اما وقت نداشت که دورتر از آن برو..دبا سرعت بسیار اندک جیپ را به حرکت درآورد.. مخصوصاً اینکه جرأت نداشت ریسک روشن کردن چراغ های جلو را به جان بخرد…اما قبلاً این احتمال را در نظر آورده بود که ممکن است یک روز نیاز داشته باشد بدون آنکه توجه کسی را جلب کند در این جاده براند…بنابراین بارها و بارها این جاده را پیموده بود و تمام پیچ و خم ها را به ذهن سپرده بود و مناسب ترین سرعت را برگزیده بود

آنقدر نزدیک به درخت ها رانندگی می کرد که شاخ و برگ انها به کنار ماشین برخورد می کردند.

جی با صدای آهسته گفت

_نمیتونم ببینم

_من میتونم

نمی‌توانست چیز زیادی ببیند..اما کافی بود.. او دید در شب خوبی داشت

زمانی که ماشین از جاده سنگلاخ عبور می کرد جی محکم به در چسبیده بود.. با خود فکر کرد زمانی که از کوهستان عبور کردن باید لامپ های جلویی ماشین را روشن کنند..جاده فقط به اندازه ی یک ماشین عرض داشت.. و جاده ی امنی نبود.. از یک طرف به دره و از طرف دیگربه کوهستانی عمودی منتهی می شد…اما زمانی که از پیج گذر کردند و به جاده وارد شدند.. لوکاس با دو دست محکم فرمان ماشین را گرفت… تاریکی مقابلشان مطلق بود

جی چشمهایش را بست..ضربان قلبش ان چنان در گوش هایش صدا میداد که نمی‌توانست چیز دیگری را بشنود. کاری از دستش بر نمی آمد…لوکاس تصمیم گرفته بود که چراغ های جلو را روشن نکند تا کسی را از موقعیتشان با اطلاع نکند و او نمی‌توانست چیزی بگوید تا ذهنش را تغییر دهد.. اعتماد به نفس متکبرانه به توانایی‌هایش همزمان دیوانه کننده و شگفت انگیز بود.. ترجیح می‌داد در این برف سخت با پای پیاده از کوهستان عبور کند تا این رانندگی دلهره آور را تجربه کند.. اما لوکاست تنها تصمیم گرفته بود که این کار را انجام دهد و به آن عمل می‌کرد

نمی توانست تخمین بزند رانندگی چه مدت طول کشید..به نظر می رسید ساعت ها گذشته و دیگر اعصابش کشش نداشت.. بدنش بی حس و کرخت شده بود…حتی چشم هایش را باز کرد…دیگر چیزی برایش مهم نبود..اگر قرار بود به دره سقوط کنند این اتفاق می افتاد… چه چشم هایش باز باشد یا بسته…سپس از کوهستان پایین آمدند و وارد جاده دوم شدند.. ناگهان لوکاس پایش را محکم روی ترمز کوباند و با عصبانیت ناسزا گفت

جی چیزی که او دیده بود را دید… نور یک جفت چراغ که در امتداد جاده رو به روی آنها حرکت می‌کرد. آنها به طور انی از آن فاصله داشتند.. اما می دانست این به چه معناست.. آدمهای پیگوت داشتدن به آنها نزدیک می شدند تا آنها را محاصره کنند و منتظر رسیدن پیگوت شوند

لوکاس جیپ را روی دنده عقب گذاشته و از راهی که آمده بودند بازگشت.. ماشین را چسبانده به درخت ها می راند..زمانی که به مرزه جاده رسیدند چرخید و ماشین را به سمت شمال برد.. حالا دیگر از جاده بیرون آمده بودند…تایرهای عقب ماشین در برف فرو رفتند و برف اطراف آن ها را پراکنده کرد…

_این طوری میتونیم دورشون بزنیم ؟

_موفق نمیشیم..برف خیلی عمیقه

جیپ را زیر درخت پارک کرد و بیرون آمد… دستور داد

_همین جا بمون

و به سمت جاده…… ناپدید شد.جی سر جایش چرخید….به شدت سعی میکرد ببیند خیال دارد چه کار کند…به ندرت می‌توانست شبح اورا ببیند… چند ثانیه بعد کاملا از دیدرسش خارج شد..کمتر از دو دقیقه بعد بازگشت…خودش را داخل جیب انداخت و در را بست…سپس پنجره را به پایین کشید..با صدای هیس مانند ی گفت

_گوش کن

_چه کار کردی ؟

_رد مونرو ناپدید کردم.. فقط یه ماشین بود… اگه از ما عبور کنه میتونیم دوباره به جاده بریم و به بزرگراه برسیم 

به دقت گوش فرا دادند.. صدای موتور ماشین دیگر در هوا میپیچید… ماشین به آرامی حرکت می‌کرد و همانطور که از جاده لغزنده و برفی عبور می کرد سرعت اش محتاطانه بود… نوری که تاریکی را میشکافت تقریبا مستقیماً به سمت آنها می آمد..لوکاس  گفت

_نگران نباش… نمی تونن ما رو از داخل ماشین ببین.. اگه متوجه نشن کجا چرخیدیم و فقط به رانندگی در مسیر مستقیم ادامه بدن مشکلی برامون پیش نمیاد

دو” اگه”..دو “اگه ی” بزرگ…ناخن های جی در کف دستش فرو میروفت.. نور چراغ ها آن‌قدر به آنها نزدیک بود که داخل جیپ را روشن میکرد و برای اولین بار متوجه شد که لوکاس کت ضخیمش را به تن دارد اما لباس زیرش نیست ..زمانی که فهمید متوجه چنین جزئیات عجیبی شده می دانست که در مرز حمله ی هیستریکی قرار دارد

لوکاس با زمزمه ای بسیار ارام گفت

_به رفتن ادامه بده… به رفتن ادامه بده

برای لحظه ای… به نظر می رسید ماشین دیگر سرعتش را کم کرده ….به نظر می‌رسید نور دارد مستقیم به سمت آنها می آید …سپس چرخید و سر و صدای ماشین به آرامی از آنها دور شد

جی نفسش را بیرون داد …لوکاس موتور را روشن کرد.. می‌دانست که صدای آن را نمی توانند بشنوند ..جیپ را در دنده قرار داد و چرخید… امیدوار بود آنقدر پنهان بمانند که نور قرمز ترمز موقعیت آنها را لو ندهد ..اما حداقل حالا …پشت ماشین دیگر بودند …اگر مجبور می‌شد می‌توانست بچرخد و وارد جاده شود …از آن جایی که جاده پر از دست انداز و سنگلاخ بود شانس اینکه توسط ماشین دیگر به آنها شلیک شود کوچک بود

تلو تلو خوران از میان برف عبور کرده و دوباره وارد جاده شدند …دیگر هیچ نور دیگری را در جاده مشاهده نکردند …تنها میتوانستند نور ماشین دیگر که به آرامی از جاده کوهستانی بالا می‌رفت را ببینند ..جی در سکوت نشسته بود تا زمانی که به جاده رسیدند و لوکاس بالاخره چراغ های جلو را روشن کرد.. دوباره بدنش کرخت شده بود

 ساعت دو صبح به بیگ بول رسیدند ..همه ی ۱۳۳ ساکن شهر در خواب بودند …حتی داروخانه ی شبانه روزی هم در شهر وجود نداشت و پمپ بنزین نزدیک به آنجا ساعت ۱۰ تعطیل می شد… با توجه به راهنمایی روی پنجره ….یک ماشین پلیس در کنار پمپ بنزین پارک شده بود

لوکاس جیپ را متوقف کرد …با خشونت پرسید

_میتونی اینو تا جایی که از اینجا دور بشی برونی؟

جی به دنده ماشین نگاه کرد اما به او نگاه نکرد

_بله

_پس تا زمانی که به یه شهر بزرگ که متل داشته باشه برسی رانندگی کن.. وقتی رسیدی به فرانک زنگ بزن ..ترتیبی میده تا از اونجا به خونه ات برسوننت…. شماره اش رو داری؟

پس همه اش همین بود… دیگر همه چیز تمام شده بود..

_نه

_یه خودکار بهم بده تا برات بنویسم

جی مشغول گشتن داخل کیفش شد.. خود کار را پیدا کرد اما هیچ کاغذی همراه نداشت تا شماره ی فرانک را روی آن بنویسد… بلاخره استیو با خشونت دست او را گرفت و چرخاند..و شماره ی او را کف دستش نوشت

 با صدایی خسته اما یکنواخت پرسید

_میخوای کجا بری ؟

_ماشین پلیسی که اینجا پارک شده رو برمیدارم و با ویسی تماس میگیرم ..بعدش قراره پیگوت رو دستگیر کنیم و یک بار برای همیشه به این قضایا پایان بدیم

از شیشه اتومبیل به بیرون نگاه کرد.مشتش را گره کرده بود مانند این که می خواست از محو شدن شماره ای که روی آن نوشته شده بود جلوگیری کند.به سختی سعی کرد بگوید

_مراقب باش

با خود در تعجب بود که آیا فرانک حتی نتیجه این رویارویی امشب را به او خواهد گفت یا نه.. آیا هرگز خواهد فهمید که چه بلایی سر لوکاس آمده؟

_یک بار به کمین من نشسته بود و منو گیر انداخت دیگه این اتفاق تکرار نمیشه

لوکاس از ماشین پیاده شد و به سمت ماشین پلیس با قدمهایی سریع به حرکت افتاد.در ماشین قفل بود..اما این چیزی نبود که جلوی لوکاس را بگیرد..در کمتر از ۱۰ ثانیه در آن را باز کرد..به جیپ نگاهی کرد و از میان شیشه ی جلویی ماشین به جی خیره شد

صورتش مانند یک شبح سفید شده بود..چیزی را بیشتر از این نمی خواست که او را در آغوش بگیرد و آنقدر محکم او را ببوسد که هر دو ایشان همه چیز را درباره ی این روز فراموش کنند.اما اگر او را می بوسید دیگر قادر نبود متوقف شود…و او می بایست ترتیب پیگوت را بدهد…مسئله اینجا بود که او آنقدر جی را می خواست…که دلش میخواست از ارتباط فیزیکی که با او داشت استفاده کند تا مطمئن شود جی به خوبی می داند که به او تعلق دارد

احساسی از کار نیمه تمام رها شده او را تحلیل می برد…زیرا موقعیت بینشان را هنوز راست و ریست نکرده بودند..اما این مسئله می بایست فعلا صبر کند…شاید اینگونه بهتر بود…در طی چند ساعت بعد… او دیگر نیازی نبود که به پیگوت فکر کند و اعصابش آرام تر می شد.. می توانست واضح تر فکر کند…نه آنگونه که…احساس می کرد جی به او خیانت کرده…هنوز هم انگیزه های جی برایش  ناشناخته بودند اما در پس همه ی اینها می دانست که جی او را دوست دارد

جی به جای آن که در قسمت راننده سوار ماشین شود. بیرون آمد و کمی در اطراف قدم زد. مقابل جیپ ایستاد.نور جلوی ماشین به هیکل لاغر و ظریف اومی تابید

گفت

_ این تنها راهی بود که به فکرم می رسید که بتونم باهاش از تو محافظت کنم

و سوار ماشین شد

لوکاس تا زمانی که ماشین را از پمپ بنزین بیرون آورده و وارد بزرگراه شد به او نگاه کرد.حیرت زده شده بود…از او محافظت کند؟..او انقدر به..تنهایی بیرون بودن در سرما و تنها به خودش تکیه کردن عادت کرده بود که فکر اینکه کسی دیگری از او محافظت کند برایش بیگانه بود. جی فکر کرده بود چه کاری از دستش بر می آید؟

می‌توانست نقشه را دست نخورده باقی بگذارد.حق با او بود  اگر به فرانک می‌گفت که آنها مرد اشتباهی را دارند  و لوکاس همسر قبلی او نیست… فرانک به سرعت و آرامی  جی را از او دور می کرد.. جی توانایی‌های جنگیدن و تاکتیکهای لوکاس را نداشت اما این او را از محافظت کردن از لوکاس باز نمیداشت… از اینکه که خودش را مانند بادیگاردی ۲۴ ساعت وقف او کند…تمام برنامه به او بستگی داشت.. بنابراین او هم سکوتش را حفظ کرده بود و از لوکاس با حضور خود محافظت کرده بود

زیرا جی او را دوست دارد.. با صدای بلند ناسزا گفت…نفسش در هوای یخبندان نیمه شب مانند کریستال شکل می‌گرفت…آموزشهای لعنتی اش… او را بیش از اندازه محتاط کرده بودند و باعث شده بود در جایی که انتظارش نمی رفت به دنبال خیانت به گردد..باعث شده بود انگیزه های او را زیر سوال ببرد و عملا بد ترینها را به او نسبت دهد.. تنها می بایست خودش نگاه کند تا متوجه شود چرا جی چیزی به او نگفته بود.. آیا خودش این دو روز گذشته سکوت اختیار نکرده بود زیرا می ترسید اگر جی حقیقت را بداند او را از دست خواهد داد ؟ لوکاس او را آنقدر دوست داشت که حتی نمی توانست احتمال از دست دادن او را به ذهنش خطور دهد..تا زمانی که پیگوت مجبورش کرده بود تا دست خود را رو کند

در حالی که دوباره ناسزا می گفت ماشین را به راه انداخت و ماموریت اش را شروع کرد

………………………………

سپیده صبح انگشتهای صورتی رنگش را روی برف های تازه کشیده بود.منظره ای که لوکاس در طی این چند روز در کوهستان… به آن عادت کرده بود. اما این بار این منظره برایش آرامش بخش نبود.کوهستان سراسر پر از مرد و ماشین بود..برف تازه به خاطر جای تایر ماشین و پای مردها لگد کوب و خراب شده بود..اینجا و آنجا روی ان لکه های قرمز دیده میشد.. هلیکوپتری سمت چپ فرود آمده بود.. پره های ان به آرامی در باد صبحگاهی چرخ می خوردند..زمانی که لوکاس از میان درخت ها قدم به بیرون گذاشت.. ده اسلحه به سمتش نشانه رفتند.. سپس زمانی که مرد هایی که اسلحه ها را به دست داشتن او را شناختند…آنها را پایین آوردند

با قدم های استوار به سمت آنها به راه افتاد. اسلحه خودش در دست‌هایش که حالا به خون آغشته شده بود قرار داشت. و در کنار بدنش آویزان شده بود…بوی باروت در این هوای سرد مشامش را به سوزش می‌انداخت.. مردی قد بلند و مو مشکی کنار هلیکوپتر ایستاده بود.. با چشمهایی باریک شده و با نگاهی مخوف صحنه را از نظر می گذراند…الوکاس مستقیم به سمت او حرکت کرد.. با عصبانیت گفت

_ریسک کردی که ما رو توی کابین خودت پناه دادی

کل سابین به اطراف کوهستان نگاهی انداخت

_ریسک محاسبه شده ای بود..می‌بایست این کار رو بکنم تا جاسوس رو گیر بندازم.. به محض اینکه موقعیت کابین لو رفت میدونستم کار کی بوده..چرا که دسترسی به اون اطلاعات بسیار کنترل شده بود

شانه اش را بالا انداخت

_میتونم یه جای دیگه برای تعطیلات گیر بیارم

_جاسوس پوشش من رو لو داد ؟

_آره.. تا اون موقع خبر نداشتم یه جاسوس بینمون هست.. صدای سابین مانند یخ و چشم هایش مانند آتشی سیاه و سرد بود

_چه نیازی به این همه ملودرامی ماتیک بازی بود ؟ چرا پای جی رو به این قضیه کشوندی؟

_تا از اینکه پیگوت بفهمه تو زنده ای جلوگیری کنم..پوششت از بین رفته بود. اون میدونست خانواده ای داری. در گذشته این سابقه رو داشته تا از خانواده ی افراد برای دسترسی به اونها استفاده کنه. داشتم سعی میکردم زمان بخرم… تا زمانی که پیگوت سر و کله اش رو نشون بده و بتونیم اونو دستگیر کنیم… همه رو در امنیت نگه دارم

_سابین سرش را بالا گرفت و به درخت های پشت کلبه نگاهی انداخت

_فکر می کنم دیگه برامون دردسر ایجاد نمیکنه

_یا هیچکس دیگه

_این آخرین ماموریت تو بود.. دیگه باید پاتو از این کار بیرون بکشی

لوکاس موافقت کرد

_لعن*ت بهت درست میگی. کارهای بهتری دارم که میبایست انجام بدم. مثل ازدواج کردن و تشکیل خانواده دادن

ناگهان سابین نیشخند زد و سرما نگاه اش را ترک کرد. افراد کمی سابین را اینگونه دیده بودند. تنها کسانی که می توانستند خودشان را دوستان او بنامند .

_هرچی افرادمون خشن تر و گنده تر باشن…

ابروهایش را بالا داد و ادامه جمله اش را ناتمام گذاشت.

_هنوز بهش چیزی گفتی؟

_خودش میدونه. زمانی که هنوز توی بیمارستان بودم فهمیده

سابین اخمی کرد

_چی ؟ از کجا میدونست ؟

_چشم هام.. رنگ چشم هام از رنگ چشم های کراس فیلد روشن تره

_جهنم… چنین چیز کوچکی مثل این… و هنوز هم طبق نقشه پیش رفت؟

_فکر می کنم خودش فهمیده بود که تمام این ماجرا برای محافظت کردن از منه

سابین به نرمی گفت

_امان از دست زنها

و به همسر خودش فکر کرد که زمانی که.. او هنوز هم برایش یک غریبه بود.. همسرش مانند یک پلنگ ماده جنگیده بود تا زندگی او را نجات دهد… بنابراین از اینکه جی زندگی خودش را در خط مقدم قرار داده بود تا از لوکاس محافظت کند  سوپرایز نشده بود

لوکاس فکش را خاراند

_اون حتی به این چهر ه ی زشت هم اهمیت نمیده

_دکترها تمام کاری که از دستشون بر میومد رو انجام دادند.صورتت کاملا داغون شده بود

سپس دوباره نیشخند زد

_به هر حال قبلا بیش از اندازه خوشگل بودی

مردها کناری ایستادند و روند تمیزکاری را تماشا کردند به خاطر از دست دادن زندگی‌هایی دوباره چهره شان در هم رفت.. سه تن از مردهای شان را از دست داده بودند.به علاوه پیگوت.. و چهار نفر دیگر را هم بازداشت کرده بودند. سابین بالاخره گفت

_به خانواده ات اعلام کردم که زنده هستی.متاسفم که خانواده ات مجبور شدن با چنین تراژدی کنار بیان اما زمانی که پای پیگوت در میان باشه.. اینطوری برای خودت و همه ی اون ها امن تر بود. حالا دیگه همه چیز تموم شده.جی رو از هر جایی که گذاشتی. بردار و ما دوتا تون رو از اینجا بیرون می بریم

لوکاست به او نگاه کرد و به آرامی خون از چهره اش پاک شد. با صدایی خشن پرسید

_با فرانک تماس نگرفت ؟

سابین کاملاً بی حرکت شد

_نه.. کجاست ؟

_قرار بود به شهر بعدی بره..توی یه متل بمونه و به فرانک زنگ بزنه… ل*عنت 

لوکاس چرخید و به سمت کلبه دوید. سابین درست کنار اش حرکت می کرد.ناگهان دوباره سراسر بدنش احساس سرما می کرد.احتمالش وجود داشت که پیگوت قبل از آنکه به اینجا بیاید جی را پیدا کرده باشد.همچنین این احتمال وحشتناک دیگر هم وجود داشت که تصادف کرده باشد.خدای عزیز… او هم اکنون کجا بود؟

جی بعد از آنکه لوکاس را ترک کرد.. تنها به رانندگی کردن ادامه داد..به طور اتوماتیک از نشانه هایی که روی بزرگراه بود پیروی کرد و بلاخره به بزرگراه us ۲۴ رسید سپس راست چرخید..این بزرگراه به سمت کلارادو اسپریت می‌رفت.. زمانی که به آنجا رسید..درست به سمت مخالف چرخید.. توجهی به اطرافش نداشت..فقط به رانندگی کردن ادامه میداد..بزرگراه us ۲۴ او را بویدوال رساند و بالاخره به سمت دنور به راه افتاد… خورشید بالا آمده بود و مستقیم به چشمهایش می تابید.تقریبا بنزینش تمام شده بود.. در خروجی بعدی پیاده شد و باک ماشین را پر کرد

احتمالا تاکنون همه چیز تمام شده بود..خستگی بر او چیره شده بود اما نمی‌توانست متوقف شود.اگر متوقف می‌شد مجبور می شد فکر کند و درست همین الان.. تحمل چنین چیزی را نداشت..پول هایش را چک کرد.. پول زیادی همراه نداشت.. چیزی بیشتر از ۶۰ دلار..اما کارت اعتباری همراه اش بود. به وسیله ی آن می توانست به نیویورک برگردد… تنها خانه ای که آن را ترک کرده بود… تنها پناه گاهش

خط n۷۰ مستقیم او را به سمت فرودگاه بین المللی دنور میبرد.جی جیپ را در ورودی ترمینال پارک کرد.. بنابراین می توانست بعا به فرانک اطلاع دهد آن را از کجا بردارد..ابتدا بلیطش را خرید و به اندازه ی کافی خوش شانس بود که بلیط پرواز یک ساعت بعد گیرش آمد.. سپس تلفنی عمومی را پیدا کرد و با فرانک تماس گرفت

هنوز زنگ اول تمام نشده بود که گوشی را پاسخ داد… با صدایی یکنواخت و بی احساس خود را معرفی کرد

_فرانک.. جی هستم..همه چیز تموم شد ؟

فرانک فریاد کشید

_کدوم جهنمی هستی؟

_دنور

_اونجا چه کار می کنی ؟ قرار بود چند ساعت پیش باهام تماس بگیری.لوک داره اینجا رو روی سر همه خراب میکنه.هرچی مامور داشتیم رو به ماموریت فرستادیم تا تمام بزرگراه ها رو به دنبال تو بگردن

قلبش منفبض باشد.. وحشت چند ساعت گذشته از روی برداشته شد

_حالش خوبه ؟صدمه ندیده ؟

_حالش خوبه..یه زخم کوچک روی بازوش برداشته..اما چیزی نیست که مشکل جدی براش ایجاد کنه.. ببین… دقیقا کجا هستی؟ فورا میام دنبالت

با سماجت پرسید

_تمام شد ؟واقعا همه چیز تموم شد ؟

 گفت

_پیگوت؟ آره تموم شد.. لوک اونو کشت. بهم بگو کجایی؟

_ خوشحالم

پاهایش دیگر تحمل وزنش را نداشتند.به دیوار تکیه داد و به آرامی روی زمین نشست

_مواظب….. مواظبش باش

فرانک فریاد کشید

_خدای من تلفن رو قطع نکن

صدای فریادش کلمات را در گوش او می کوباند

_کجا هستی؟

توانست بگوید

_نگران نباش خودم میتونم به خونه برم

در حالی که کاملاً جیپ را فراموش کرده بود تلفن را قطع کرد.به سمت دستشویی بانوان رفت و آب سرد به صورت اش زد. زمانی که موهایش را شانه می کشید گودی سیاه زیر چشم هایش و رنگ پریدگی گونه هایش را متوجه شد..رو به انعکاس تصویر خود زمزمه کرد

_شما پسرا مطمئناً بلدید چطوری برای یه خانم اوقات خوشی رو مهیا کنید

چند نفر از خانم های داخل دستشویی ای نگاه های عجیبی به او انداختند
یوگی برا گفت

_تا زمانی که همه چیز تموم نشه هنو تموم نشده

اما مطمئناً همه چیز پایان یافته بود.برخلاف خستگی که بر بدنش چیره شده بود..جی نتوانست در طی پرواز بخوابد …همچنین نتوانست چیزی بخورد …اگرچه معده‌اش کاملا خالی بود.. توانست کمی نوشابه بخورد اما نه چیزی بیشتر… بعد از آن همه انزوا و آرامش کوهستان… فرودگاه نیویورک مانند تیمارستان به نظر می رسید.. دلش میخواست سرش را به دیوار بکوبد و سر آدم های اطرافش جیغ بکشد.. درعوض سوار اتوبوس شد و یک ساعت و نیم بعد وارد آپارتمان شد

ماه‌ها بود که اینجا را ندیده بود .اینجا دیگر خانه اش نبود.. در غیابش  از خانه به خوبی مراقبت شده بود درست همانطور که فرانک قول داده بود .اما آپارتمان هم درست مانند او ..احساس پوچی داشت. حتی با خود لباس هم نیاورده بود… با پوچی خندید…. لباس آخرین چیزی بود که در موردش نگران بود ..فرانک می توانست لباس هایش را برایش بفرستد

دوش آب گرمی گرفت.. سپس بعد از آن…. حتی توانست نیرویش را جمع کند و تختخواب را آماده کند… زمانی که بین ملحفه های تمیز تختخواب دراز کشیده بود …خورشید بعد از ظهر داشت غروب می کرد.. به طور اتوماتیک وار چرخید و دستش را برای پیدا کردن گرمای لوکاس دراز کرد ….اما او آنجا نبود ….همه چیز تمام شده بود و او دیگر جی را نمی خواست

اشک هایی اسید گونه چشمهایش را به سوزش انداختند.. پلک های سنگینش را بست و سپس به خواب فرو رفت

_جانت جی..جانت جی ….بلند شو

صدای مزاحم او را به طرف هوشیاری می کشاند

جی دلش نمیخواست بیدار شود تا زمانی که در خواب بود مجبور نبود با زندگی بدون لوکاس رو به رو شود…اما صدا..شبیه صدای او بود و جی اخمی کرد

_جانت جین..جی بیدار شو..بیدار شو عزیز دلم

دستی گرم و محکم شانه اش را تکان داد. به آرامی چشمهایش را باز کرد.لوکاس بود.. لبه ی تخت نشسته بود و به او اخمی کرد. آن چشم های کهربایی تقریباً مرگبار به نظر می رسیدند. اگرچه لحن صدایش… تا آنجا که صدای خشنش اجازه میداد.. ملایم و مهربان بود..چهره اش مانند جهنم به نظر می‌رسید. بدجور به اصلاح نیاز داشت.. موهایش را شانه نکرده بود و با نداژی خونی دور بازوی چپش پیچیده شده بود.

_میدونم درو قفل کرده بودم

اگرچه ذهنش خوااب آلود و سردرگم بود اما می‌دانست در را قفل کرده. در نیویورک کسی با بی توجهی در را باز نمی گذاشت

شانه اش را بالا انداخت

_مسئله ی بزرگی نبود. یالا شیرینم.. برو یکم آب خنک به صورتت بزن تا بتونی تمرکز کنی..برات قهوه درست می کنم

او اینجا چه کار می کرد ؟نمی توانست به دلیلی این فکر کند.. و اگر چه قسمتی از او…. از دیدن دوباره ی او خوشحال بود و اهمیتی نمی‌داد چرا…قسمت دیگری از ذهنش از این که مجبور شود دوباره با او خداحافظی کند بیزار بود.. ممکن بود این دفعه نتواند آن را تحمل کند..حداقل قبل کاملا کرخت و بی حس بود

_ساعت چنده ؟

_تقریبا نه

_امکان نداره هنوز هوا روشنه

با آرامش توضیح داد

_۹ صبح.. یالا بلند شو

او را بلند کرد و با این کار ملحفه از روی بدنش پایین افتاد و دور کمرش قرار گرفت.به سرعت آن را به چنگ گرفت و روی س*ینه اش کشاند. همانطور که گونه هایش قرمز می شد نمی توانست به چشمهای لوکاس نگاه کند..حالت چهره ی لوکاس… زمانی که سرپا ایستاد و شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد… بی حالت بود

_بیا اینو بپوش. لباس ها تو با خودم آوردم اما اونجا توی چمدون اند

لباس اش را گرفت.. هنوز گرمای بدنش روی آن بود… و آن را به تن کرد. بدون کلمه ی دیگری بلند شد و به داخل حمام رفت.در را پشت سرش بست.می خواست آن را قفل کند اما تصمیم گرفت انرژی اش را هدر ندهد.قفل نمی توانست جلوی او را بگیرد

پنج دقیقه ی بعد زنگ های هشدار در ذهنش به صدا درآمدن د..از نصیحت او پیروی کرده و به صورتش آب خنک زده بود.بعد از این همه مدت که چیزی ننوشیده بود بسیار تشنه بود… بنابراین چند لیوان آب نوشید. اگر چیزی بیشتر از تنها لباس او به تن داشت احساس امنیت بیشتری می کرد اما لباس لوکاس تقریباً او را قول داده بود.عطر بدنش هنوز هم روی پارچه ی لباس بود.جی آنرا به سمت صورتش بلند کرد و عمیقا نفس کشید… سپس اجازه داد پایین بیفتد… پناهگاه امن حمام را ترک کرد

لوکاس روی تختخواب دراز کشیده بود. جی سرجایش متوقف شد

_فکر می کردم می خوای قهوه درست کنی

_هیچی تو خونه نداری

روی پاهایش ایستاد..دست هایش را روی شانه‌های او قرار داد و او را تکان داد.. 

_لعنت بهت

بعد با صدایی که می لرزید ادامه داد

_زمانی که فهمیدم با فرانک تماس نگرفتی رفتم جهنم و اومدم..چرا فرار کردی ؟ چرا برگشتی اینجا ؟

موهای جی روی صورتش افتاده بود. با صدایی شکسته پاسخ داد

_جای دیگه ای نداشتم که برم

لوکاس او را محکم به س*ینه ی خودش چسباند..دستهایش را در موهایش فرو کرد…با عصبانیت گفت

_فکر کردی اجازه میدم به این آسونی منو ترک کنی؟

جی التماس کرد

_یعنی کاری که کردم اینقدر بد بود ؟ راه دیگه ای برای محافظت کردن از تو بلد نبودم..زمانی که چشمات رو دیدم میدونستم تو باید همون ماموری باشی که فرانک در موردش باهام صحبت کرده و گفته بود که کشته شده.. میدونستم به شدت به خودش زحمت داده بود تا تو رو مخفی کنه…بنابراین می بایست توی خطر بوده باشی.. تو فراموشی داشتی… حتی نمیدونستی کی دنبالته.اینکه اجازه بدم این دروغ ادامه پیدا کنه تنها راهی بود که می تونستم تو رو در امنیت نگه دارم

چشم های کهربایی اش می درخشیدند

_چرا اهمیت میدادی؟

_چون که عاشقت بودم..یا فکر می کنی این هم یه دروغ بود ؟

نوازش اش همراه با مهربانی بود و به آرامی گفت

_نه.. تصور می‌کنم همیشه میدونستم که دوسم داری.. از همون اول

اشک از گوشه ی چشم جی جاری شد.. زمزمه کرد

_اولین باری که تو رو لمس کردم احساس کردم بدنت چقدر گرمه و چقدر سخت داری تلاش می کنی تا زنده بمونی.. از همون موقع شروع به دوست داشتنت کردم

_پس چرا فرار کردی؟

او واقعا بی رحم بود..اما از طرف دیگر…جی همواره این را می دانست

_چون که همه چیز تموم شده… تو منو نمیخواستی… از اینکه یه روزی بفهمی و اینکه چه واکنشی نشون میدی همواره می ترسیدم..میترسیدم منو از خودت دور کنی و همین کار رو هم کردی..پس منم گذاشتم رفتم

_فقط میخواستم از خطر دور بمونی.. لعنت نمیخواستم دو هزار مایل ازم فاصله بگیری

او را در آغوش کشید و روی تخت خواب قرار داد و به او ملحق شد.

_این بار هیچ بهانه ای قابل قبول نیست.به محض این که تونستیم کارهای قانونی رو انجام بدیم با هم ازدواج میکنیم

درست به همان اندازه اولین باری که پیشنهاد ازدواج به او داده بود حیرت زده شد.. با لکنت زبان گفت

_چ-چی؟

_بهم گفته بودی زمانی که حافظم برگشت دوباره ازت خواستگاری کنم..خوب الان حافظم برگشته و ازت خواستگاری کردم..قراره با هم ازدواج کنیم

تمام چیزی که جی می توانست بگوید این بود:

_اما این درخواست نیست این دستوره

_همین هم کفایت میکنه

و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیراهنش

_اما تو به این خاطر داری باهام ازدواج می کنی که فکر می کنی بهم مدیونی…

سر لوکاست به سرعت بالا آمد..چشمهایش عصبانی و وحشی بودند

_اینقدر دوست دارم که دارم بخاطرت دیوونه میشم

جی دوباره حیرت زده شد

_تو هرگز چنین چیزی نگفته بودی …من فکر میکردم ….اما منو مجبور کردی ترکت کنم

غرغر کنان گفت

_فکر نمی کردم دیگه واضح تر از این بهت نشون داده باشم که چه احساسی نسبت بهت دارم

جی به آسانی گفت

_توبه کلمات نیاز داری؟

لوکاس متوقف شد

_بله ..خیلی به کلمات نیاز دارم

_منم همینطور

سرش را خم کرده و جی را بوسید.. بدنش را نوازش می کرد ..

_عاشقتم جی گرانجر

مانند اینکه خورشید درون بدن اش زندگی می کرد …چشم‌هایش روشن شدند

_منم عاشقتم لوکاس

بالاخره می توانست نامش را صدا بزند …آن هم با عشق

………………………..

بخش آخر کتاب

_پیگوت واقعا مرده ؟

_اون واقعا مرده

لوکاس به دقت از آن طرف میز صبحانه چهره ی او را مورد بررسی قرار داد. قبل از بیرون رفته و مواد غذایی ضروری را خریداری کرده بود و هر دو در کنار یکدیگر….گویی از گرسنگی تلف شده بودند… شروع به غذا خوردن کردند… که از جهاتی هم حقیقت داشت… لوکاس چند روز گذشته به غذا چندان علاقه ای نداشت…. پیدا کردن جی و بازگرداندن او به آن جایی که به آن تعلق داشت بسیار مهمتر بود

_من کارشو تموم کردم

حقیقت زیبا نبود. اما جی حق داشت تا این اندازه را درباره ی مردی که قرار بود با او ازدواج کند بداند

قهوه اش را نوشید و آن چشمهای بی نهایت زیبای آبی اش را به سمت او بالا گرفت

_خوشحالم مرده

و با حرارت ادامه داد

_سعی کرده بود تو رو بکشه

_و به موفقیت بسیار هم نزدیک شده بود

جی به خود لرزید به روزی که زندگی لوکاس از تعادل خارج شده بود فکر کرد

_هی شیرینم دیگه تموم شد.. اون قسمت واقعا تموم شده.. این قسمت…

دست او را فشار اندکی داد

_تازه داره شروع میشه… اگه مطمئنی سر میز صبحانه میتونی به این چهره نگاه کنی

لبخندی مانند نور خورشید چهره ی جی را روشن کرد

_خب چندان هم خوشگل نیستی اما مطمئناً خیلی جذابی

_لوکاس به او چنگ زد و او را به این طرف میز آورده و روی پای خودش قرار داد..دست های جی دور گردنش حلقه شدند و لوکاس شروع به بوسیدن او کرد.

_به هر حال من یک مامور اف بی آی نیستم

جی سرش را عقب گرفت..مبهوت مانده بود…

_چی ؟

_من دیگه یک مامور نیستم.. به طور رسمی بازنشسته شدم…از دیروز… سابین منو از این قضیه کنار کشید..به محض اینکه پوششم از بین رفته باشه نمیتونم چنین کارهایی انجام بدم بدون اینکه خانواده ام رو به خطر بندازم راستش از زمان حادثه ی بمب گذاری دیگه نمی بایست ادامه می دادم… اما سابین تازمانیکه پیگوت کارش تموم نشده بود.. به طور رسمی این رو اعلام نمی کرد

_پس فکر می‌کنم هر دومون باید به دنبال کار بگردیم

او بالاخره بازنشسته شده بود… جی احساس خوشحالی می‌کرد…دیگر نیاز نبود هر زمان که از در پایش را بیرون بگذارد نگران شود که آیا هرگز دوباره او را خواهد دید ؟

لوکاس انگشت شستش را روی لب پایین او کشید

_من همین حالا هم یه کار دارم عزیزم…من یک تاجر م.. توی یه شرکت مهندسی با برادرم شریک هستم..قبلا دور دنیا مسافرت میکردم…پوشش خوبی برای کاری که انجام میدادم بود… صحبت برادرم شد.. تا حالا سابین به اونها اطلاع داده که درباره ی هویت قربانی حادثه اشتباهی پیش اومده و من هنوز هم زنده ام..قراره شوک بدی بهشون وارد بشه…مخصوصاً پدر و مادرم

_منظورت یه شوک خوبه

_مطمئناً یه شوک در کار خواهد بود حالا چه خوب یا چه بد.. مخصوصاً با این صدا و چهره ای که پیدا کردم ممکنه یکم زمان ببره تا دوباره بهم عادت کنن

در حالیکه نگرانی چشمهای جی را تیره کرده بود گفت

_و همچنین داری یه زن غریبه رو به خونه میبری

_در این مورد نگران نباش.. سالهاست که مامانم دنبال منه که بالاخره سر و سامون بگیرم..قبلا نمیتونستم چنین چیزی رو در نظر بگیرم اما حالا موقعیت تغییر کرده

نیشخند ی شیطانی به او تحویل داد

_من دیگه تصمیم گرفتم از هیجانات خودم رو بازنشسته کنم..بنابراین یک عالمه وقت دارم تا تورو راضی نگه دارم

بله واقعاً این کار را کرده بود… جی سرش را روی شانه های او قرار داد.. گرما و احساس نزدیکی او را به خود جذب می‌کرد..بازوهای لوکاس دور بدن او محکم تر شدند… با صدای محکم و رسا گفت

_دوست دارم

_من هم دوست دارم لوکاس استون

جی هرگز از تکرار این جمله خسته نمی شد و لوکاس هم هرگز از شنیدن آن خسته نمی شد..در حالی که جی میان بازوهایش بود ایستاد

_بزن بریم یه چند تا تلفن بزنیم.. می خوام با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون اطلاع بدم که قراره یک عروس جدید نصیبشون بشه

بالاخره با پدر و مادر لوکاس تماس گرفتند..اما نه به سرعت… ابتدا لوکاس جی را بوسید و زمانی که سرش را بلند کرد حالت چهره اش مشتاقانه و پر احساس شده بود.. او را به سمت اتاق خواب حمل کرد…

و آینه ی روی دیوار تصویر ی واقعی از یک زوج که عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند..و با حرارت یکدیگر را می بوسیدند و در آغوش گرفته بودند… منعکس می‌کرد

 

 

پایان کتاب

دسامبر 4, 2018

از این که کاری کند تا او کنترلش را از دست بدهد و عصبانی شود خوشش میامد..به طریقی بنیادی هیجان انگیز بود که شاهد باریک شدن آن چشم های آبی..مانند چشم های یک گربه شوی..این آخرین نشانه ای بود از اینکه نتوانسته جی را آنقدر اذیت کند که مجبور به حمله شود.روزی که در جنگل فکر کرده بود او یک غریبه است و میان برفها به او حمله کرده بود..عصبانیتش او رامبهوت کرده بود… و تعادل او را به هم زده بود.. اما همچنین او را هیجان زده نیز کرده بود…بیشتر آدم هایی که جی را بشناسند ممکن است هرگز فکر نکنند که قادر به بروز چنان عصبانیتی باشد یا اینکه از لحاظ فیزیکی با کسی مبارزه کند… این حرکت چیزهای زیادی راجع به او به استیو می گفت… راجع به آن روی دیگر احساساتی و آتشی مزاج شخصیتی اش.. راجع به این که چگونه باید آن شخصیت او را رو کند… احتمالا انسانهای کمی می‌توانستند او را عصبانی کنند.. اما به خاطر اینکه جی او را دوست داشت..  پس استیو می توانست این کار را انجام دهد و بعد از اینکه او را ت*حریک کرد تا عصبانی شود… آنقدر با او کشتی می‌گرفت و با او عش*ق ورزی می‌کرد تا عصبانیتش به چیز دیگری تبدیل شود

از لحاظ فیزیکی استیو را هیجان زده  میکرد. هنوز هم خیلی لاغر بود..اگرچه بخوبی غذا میخورد.اما از نگاه کردن به بدن خوش فرمش در شلوار جین آنقدر خوشش می آمد که نمی توانست شکایتی بکند.پوستش مانند ساتن بود.. لب هایش هیجان انگیز و پر و برجسته…مهم نبود چه لباسی بپوشد.. همواره نسبت به او واکنش نشان می‌داد زیرا به خوبی بدن او را می شناخته…همچنین می دانست تمامی کاری که باید بکند این است که دستش را به سمت او دراز کند… و او در میان بازی هایش ذوب خواهد شد..گرم و مشتاق… واکنش جی نسبت به او…او را محصور می‌کرد. چیزی بسیار جدید و تازه در مورد آن وجود داشت..مانند این که هرگز چنین چیزی را قبلا نمی دانسته

یک روز صبح که از خواببیدار شدند… فهمیدند که دوباره در طول شب برف باریده و تمام روز به باریدن ادامه داد.. برف سنگینی نبود…فقط دانه های سبکی که دشت را در بر میگرفت..جز این که چند بار مجبور شد بیرون از کلبه برود تا هیزم بیاورد…او و جی بیشتر روز را در کلبه… در حال نگاه کردن به فیلم های قدیمی گذراندند… این هم یکی دیگر از مزایای ارتباط رادیویی کلبه بود..هر زمان که اراده می کردند می توانستند چیزی جالب توجه در تلویزیون پیدا کنند و به تماشای آن بنشیند… در چنین روزهای برفی که کار دیگری جز دراز کشیدن در کلبه و تماشا کردن برف ها نداشتند…تماشا کردن فیلم بهترین گزینه به نظر می رسید…

درست قبل از تاریکی… استیو کلبه را ترک کرد تا اطراف را بررسی کند…کاری که همیشه انجام می داد..زمانی که استیو در کلبه نبود… جی به درست کردن شام و آواز خواندن زیر لب مشغول شد. بسیار احساس رضایت خاطر می کرد.. این مانند یک بهشت بود… میدانست برای همیشه ادامه ندارد… زمانی که خاطرات استیو بازگردد.. حتی اگر باز هم بخواهد با او ازدواج کند….. شرایطشان تغییر خواهد کرد..انجا را ترک خواهند کرد و خانه ی دیگری پیدا می‌کنند

جی می بایست یک کار دیگر پیدا کند..چیزهای دیگری وقت آزادشان را پر خواهد کرد.. اما حالا… مانند زمان اضافی بود که از دنیای واقعی به دور بودند…جی خیال داشت از هر دقیقه ی آن لذت ببرد..برای لحظه ای فکری تیره به ذهنش خطور کرد: این ممکن است تنها چیزی باشد که از استیو نصیبش میشود…و بیشتر از این چیزی به دست نیاورد…بنابراین این لحظه ها و این روزها برایش ارزشمندتر ‌شدند

استیو از در پشتی وارد شد… قبل از آنکه کت ذخیم اش را بیرون آورد..برف ها را از روی شانه و موهایش پا کرد..

_هیچ چیز به جز رد پای خرگوش اون بیرون نبود

حالت چهره اش متفکر به نظر می رسید

_از خرگوش خوشت میاد؟

جی چرخید و در حالی که روی اسپاگتی پنیر می ریخت با لحنی تهدید کننده گفت

_اگه جرات داری به خرگوش های بانمک شلیک کن

_ فقط یک سوال پرسیدم

و او را در آغوش گرفت تا ببوسد..سپس گونه های سرد و زبرش را روی گونه های او کشید…

_بوی خوبی میدی…بوی پیاز و سیر و سس گوجه..

در واقع او همان بوی همیشگی خودش را می داد..آن بوی گرم و شیرین زنانه که همواره او را تحت تاثیر قرار می‌داد

دماغ سردش را در مقابل گردن او فرو کرد و نفس عمیقی کشید..احساس میکرد دوباره خون رگ هایش داغ شده جی گفت

_از اینکه بهم بگی بوی پیاز و سیر می دم هیچ چیز خوبی گیرت نمیاد

اگرچه هنوز هم دست های استیو دور کمرش حلقه بود… چرخید و به ادامه غذا پختنش ادامه داد

_حتی اگه بهت بگم چقدر عاشق بوی سیر و پیازم؟

_تو هم مثل بقیه ی مردایی…وقتی گرسنت میشه همه چی میگی

در حالی که با دهان بسته می خندید او را رها کرد و بشقاب ها را روی میز چید

_دوست داری به مسافرت بری ؟

_دوست دارم هاوایی رو ببینم

_بیشتر داشتم راجع به کلرادو اسپرینگ یا جایی همون اطراف صحبت می کردم

_قبلا کلرادو اسپرینگ بودم

سپس با حالتی کنجکاوانه از روی شانه به او نگاهی انداخت

_چرا قراره به کلرادو اسپرینگ بریم ؟

_فکر می کنم فرانک نمیخواد حتی برای لحظه ای به واشنگتون برگردیم…برای همین احتمالا دکتر رو با پرواز به اونجا میاره تا چشم هام رو معاینه کنه….. حاضرم شرط ببندم که دوست نداره دکتر جای کلبه رو بدونه پس به این معنیه که ما باید پیشش بریم
جی می دانست که او باید یک بار دیگر چشم هایش را معاینه کند. اما تنها صحبت کردن درمورد آن…دنیای واقعی را به بهشت خصوصی آنها وارد می‌کرد…‏تنها دیدن انسان های دیگر عجیب و غریب به نظر می رسید تا چه برسد به صحبت کردن با آنها… اما مطالعه کردن چشمهای او را به درد می آورد و به اندازه کافی زمان گذشته بود که متوجه شوند دیدش بهتر نمی شود… به این فکر کرد که استیو با عینک چه شکلی به نظر خواهد رسید… احساس گرمی شروع به پیچیدن در معده اش کرد…جذاب…به او لبخندی زد

_اره فکر می کنم از سفر کردم خوشم بیاد…مدت زیادیه که دارم دستپخت خودم رو میخورم

_  بعد از شام با فرانک تماس میگیرم

می توانست همان لحظه این کار را بکند.. اما پر کردن معده اش مهم تر به نظر می رسید..جی اسپاگتی های خوشمزه ای درست میکرد..و صحبت کردن با فرانک می‌توانست وقت‌گیر باشد…پس کارهایش را اولویت بندی می کرد

بعد از شام ظرفها را تمیز کردند  و استیو به اتاق دیگر رفت تا با فرانک تماس بگیرد..جی روی قالی مقابل شومینه دراز کشید..برای اولین بار در باره آپارتمانی لوکس که در نیویورک داشت و فرانک آن را برایش نگهداری می کرد فکر کرد.  به شدت با کلبه ی راحتی که در آن بود تضاد ایجاد می کرد اما او کلبه را بسیار بیشتر دوست داشت… از ترک کردن اینجا متنفر بود… احتمالا کلبه در تابستان بسیار زیبا به نظر میرسد… اما در فکر بود که چقدر دیگر می توانستند این جا بمانند؟ مطمئنا تا آن زمان خاطرات استیو باز خواهد گشت… اما حتی اگر این گونه نباشد… احتمال اینکه فرانک حقیقت را به او خواهد گفت خیلی زیاد بود.. آنها نمی توانستند به او اجازه دهند برای همیشه با هویت مرد دیگری زندگی کند…یا می‌توانستند؟ آیا از اول این نقشه ی آنها بوده ؟  آیا آنها به طریقی می دانستند که او هرگز خاطراتش را پس نخواهد گرفت؟

مدام سوال های متفاوتی به ذهنش خطور می‌کرد…حقیقت های متفاوتی در پازل جا می گرفتند… راه حل های متفاوت… اما هیچکدام از آنها مناسب نبودند

استیو به نرمی پرسید

_ خوابیدی؟

نفس تندی کشید و چرخید.ضربان قلبش بالا رفته بود

_صدای پات و نشنیدم..هیچ صدایی در نمیاری

او همواره مانند گربه آرام حرکت می کرد.اما جی می بایست صدای درب پشتی را می‌شنید. آنقدر عمیق در فکر فرو رفته بود که صدای ان را نشنیده بود

با آن صدای مخصوص به خودش که می گفت_ من یک گرگ بزرگ بد هستم _گفت

_ اینکه دزدکی پشت سرت حرکت بکنم خیلی هم خوبه عزیز دلم

کنار او روی قالی دراز کشید..دست هایش را در موهایش فرو برد و لب هایش را به سمت خود بالا گرفت… به آرامی و عمیقا او را بوسید… ریتم نفس کشیدن جی تغییر کرد و پلک هایش سنگین شدند.. لذت مانند گرمایی سنگین بدنش را در بر گرفته بود… هیچ عجله ای در بوسیدنشون نبود… اینکه روبه روی آتش شومینه دراز بکشی و به آرامی مردی که عاشقش هستی را ببوسی احساس بسیار لذت بخشی بود

……………………………………………

مدت زمان زیادی کنار یکدیگر دراز کشیدند.. استیو یک هیزم دیگر در آتش قرار داد و لباس اش را روی جی انداخت…جی در دایره ی بازوهای او به آرامی نشسته بود و سرش را روی شانه هایش قرار داده بود… آرزو می کرد هرگز اتفاقی نیفتد تا این دنیای زیبا و راضی کننده را از او بگیرد…استیو به شعله های زردها خیره شده بود..چانه اش را روی موهای جی می کشید.. با بی حواسی پرسید

_ دوست داری بچه دار بشی؟

این سوال آنچنان او را از جا پراند که سرش را از روی شانه های او بلند کرد

_من….فکر می کنم… دوست داشته باشم… تا حالا در موردش فکر نکرده بودم چون یکی از گزینه‌های زندگیم نبود. اما حالا….

جمله اش را به پایان نبرد

_ قبلا  ازدواج چندان موفقی نداشتیم…دلم نمی خواد دوباره اون طوری بشه.. دلم میخواد هر شب به خونه بیام و یک زندگی عادی داشته باشم

بازوهایش را اطراف او محکم تر کرد

_ دلم میخواد دوتا بچه داشته باشم.. اما این یه تصمیم دو طرف است. نمیدونستم نظر تو در این باره چیه

به نرمی پاسخ داد

_ من از بچه ها خوشم میاد

اما احساس گناه به او هجوم آورد.. آنها قبلاً هیچگونه ازدواجی نداشتند…او داشت به خاطر اعمال مرد دیگری احساس گناه می کرد

استیو در حالی که هنوز به شعله های آتش نگاه می کرد لبخندی زد

_آره…منم ازشون خوشم میاد…قبلا وقتی به امی نگاه می کردم…..

جی به سرعت از او دور شد.. چشم هایش با چیزی مانند وحشت گشاد شده بودند

_امی کیه؟

صورت استیو سخت بود… حالت لب هایش شوم

زمزمه کرد

_نمیدونم.. احساس می کنم همین حالا با یه دیوار آجری برخورد کردم..یه دفعه کلمه هایی از دهنم خارج میشه و بعدش…مثل اینکه به دیوار برخورد می کنم.. هرچی سعی می کنم چیزی به یادم نمیاد

جی احساس مریضی می کرد.. آیا در مورد اینکه اگر استیو ازدواج کرده باشد فرانک چنین سناریویی را برپا نمی‌کند..اشتباه فکر کرده بود ؟آیا او یک پدر بود ؟یک شوهر؟

استیو داشت به او نگاه می کرد و رد افکارش را احساس می‌کرد

به تندی گفت

_نه..ازدواج نکردم و هیچ بچه ای هم ندارم.

و او را به سمت خود کشید

_ احتمالا اسم دختر بچه ی یکی از دوستامه… تو کسی رو که اسم دختر کوچولوش امی باشه میشناسی؟

جی سرش را تکان داد.. جرأت نداشت به او نگاه کند. احساس وحشت دوباره بازگشته بود… بدش را سفت و سخت کرده بود… آیا خاطراتش داشتند باز می گشتند؟ زمانی که این اتفاق بیفتد… آیا جی را ترک خواهد کرد؟ آیا این بهشت هر لحظه ممکن است به پایان برسد؟

………………………………

آن شب… مدت زمانی طولانی بعد از آنکه به تخت خواب رفتنn.. استیو بیدار ماند.جی میان بازوانش خوابیده بود.درست مانند هر شب….موهایa روی شانه d چپ استیو پخش شده بودند و نفس هایش گردن او را قلقلک میداد.. دست هایش را روی س*ینه d استیو قرار داده بود… بعد از آنکه او امشب نام امی را به زبان آورده بود جی به نظر آن چنان وحشت زده می آمد که استیو او را محکم در آغوش گرفته بود و حتی بعد از آنکه به خواب رفته بود سعی می‌کرد وحشت را از او دور کند

احتمالاً این اتفاق باز هم تکرار خواهد شد.یک اظهار نظر کوچک… خاطره ای را به یادش خواهد آورد..آرزو می کرد که بقیه خاطرات اش تا این اندازه جی را وحشت‌زده نکند.. آیا واقعاً از این می ترسید که… زمانی که حافظه اش رابه دست آورد دیگر او را نخواهد ؟ خدایا..آیا نمی توانست احساس کند تا چه اندازه او را دوست دارد؟ این چیزی بود که فراتر از حافظه و خاطرات می رفت…. این احساس در استخوانهایش… در عمق وجودش حفر شده بود

امی..امی

نام  در ذهنش جرقه زد و ناگهان مانند شراره ای از آتش.. تصویری از صورت یک دختر کوچک با موهای تیره و براق در ذهنش پدیدار شد.. در حالی که آدامسی‌در دهان می چپاند میخندید…امی

قلبش به شدت می کوبید..خاطراتش در واقع به نامی که در ذهنش آمده بود یک چهره عرضه کرد… نمی دانست او چه کسی است…اما نامش را می‌دانست… و صورتش را می‌دید…..تصویر ذهنی پاک شد…به شدت روی آن تمرکز کرد تا آن را به خاطر آورد…اما متوجه شد که نمی تواند .. همانطور که به جی گفته بود.. می‌بایست دختر یکی از دوستانش باشد… کسی که بعد از طلاق با او آشنا شده

آرام شد..از اینکه خاطره جای خود را در ذهنش محکم کرده بود راضی بود.. این احساس رضایت باعث شداحساس سنگینی بکند به زودی ریتم نفس هایش منظم شود و به خوابی عمیق فرو رود

………………………

_عمو لوک..عمو لوک

صدای بچه گانه در ذهنش اکو کرد و فیلم در ذهنش شروع به پخش شدن کرد….. دو بچه… دو پسر…در زمینی پرچمن می دویدند و فریاد می کشیدند…… همانطور که با سرعت هرچه تمام تر می دویدند… با تمام قدرت فریاد می کشیدند

_عمو لوک

یک صحنه ی دیگر… شمال ایرلند… بلفاست… سوزشی از وحشت از ستون فقراتش بالا امد.. دو پسر بچه کوچک در خیابان بازی می کردند.. ناگهان به سمت بالا نگاه کردند.. برای چند ثانیه مردد بودند سپس شروع به دویدن کردند…یک صحنه دی یگر…… یکی از پسر بچه های صحنه اول با لب های لرزان به بالا نگاه کرد..اشک در چشمهایش جمع شده بود و گفت

_لطفاً عمو دن

یک صحنه ی دیگر… دن راجر… یک کوپه کاغذ روی میز…. روی کارت های اعتباری نوشته شده بود دن راجر… یک صحنه ی دیگر.  یک برچسب روی یک واگن…رویش نوشته شده بود..ترجیح میدم در دنیای دیزنی باشم… رقص میکی موس… فلاش… یک موش از کوچه ای باریک به سرعت عبور می کرد و داخل سطل زباله شد…. فلاش…یک نارنجک با حرکات آهسته در هوا به پرواز در آمد و با صدای مهیبی به سطل زباله ای برخورد کرد… سپس صدای مهیب دیگری صحنه به پرواز در آمد……یک قایق بادی با بادبان های سفید و قرمز به ساحل نزدیک می شد و مرد جوانی با پوست برنزه از روی آن دستش را تکان میداد

صحنه ها وارد هوشیاری اش می شدند و مانند فلاش دوربین به سرعت تغییر می کردند..مانند اینکه صفحه‌ی یک کتاب را مقابل چشم هایش با سرعت ورق می زدند…تصویرها از مقابل چشم هایش شناور بودند..دوباره داشت عرق میکرد…لع*نت.. هجوم ناگهانی این همه خاطره مانند قرار گرفتن در جهنم بود…انها چه معنی می دادند؟ آیا واقعاً اتفاق افتاده بودند؟ اگر فقط می توانست بگوید کدام یک از آنها واقعا اتفاق افتاده و کدام یک را در تلویزیون یا یک فیلم مشاهده کرده برایش آسان تر بود…. شاید آنها تنها صحنه هایی بودند که با خواندن یک کتاب تصور کرده…برخی از آنها وضوح بیشتری داشتند… مانند نام دن راجر روی کارت اعتباری… اما از زمانی که بانداژ ها از روی چشم هایش کنار رفته بودند…خبرهای نیویورک را در تلویزیون به طور مداوم تماشا می‌کرد.. پس ممکن بود آن صحنه… یک خاطره ی تازه باشد….

اما… عمو لوک…عمو لوک….چیزی درباره آن بچه ها… آن اسم ها…خیلی واقعی به نظر می رسید…درست مانند نام امی

به آرامی از تخت خواب پایین آمد. بسیار مراقب بود تا جی را بیدار نکند.به داخل اتاق نشیمن رفت و برای مدت طولانی مقابل شومینه نشست.می دانست تا بازگشت تمامی خاطراتش چیزی نمانده.مانند این بود که تمامی کاری که می بایست بکند این است که به گوشه ای بچرخد و همه چیز آنجا خواهد بود..اما چرخیدن به آن گوشه در ذهنش به این آسانی نبود. او از زمان ماه های بعد از حادثه ی انفجار… به مرد دیگری تبدیل شده بود…سعی می‌کرد دو انسان مختلف را به یکدیگر ارتباط دهد و از بین آنها یک شخصیت واحد بیرون آورد

با بی حواسی نوک انگشتانش را به یکدیگر ماساژ میداد… زمانی که متوجه شد چه کار می کند دستهایش را بالا آورد تا به آنها نگاهی بیندازد… دست هایش دوباره پینه بسته بودند…. به خاطر آن همه خرد کردن هیزم…..اما هنوز هم نوک انگشتهایش نرم بودند… تا چه اندازه از شخصیتش به جا مانده بود؟  یا شاید… درست مانند اثر انگشتش … هویتش هم به کلی پاک شده ؟ زمانی که به آینه نگاه می کرد… تا چه اندازه از آن استیو کراس فیلد بود و چه اندازه از آن اثر دسه جراح ؟

صورتش تغییر کرده بود…. صدایش تغییر کرده بود …و اثر انگشتش از بین رفته بود… او به یک انسان جدید تبدیل شده بود …..در تاریکی به دنیا آمده و با صدای جی که او را به سمت روشنایی فرا می خواند به زندگی باز گشته بود ….

صرف نظر از آنچه که به خاطر می آورد یا به خاطر نمی آورد …هنوزهم جی را داشت ….او قسمتی از استیو  بود که عمل جراحی نمی‌تواند تغییرش دهد ….زمانی  که آتش شومینه خاموش شد اتاق را سرمای سوزناکی در بر گرفت…. به اتاق خواب برگشت و به زیر پتو خزیددد گرمای بدن جی را احساس می کرد دددچیزی زیر لب زمزمه کرد و به استیو نزدیک تر شد …به سرعت اشتیاق مانند آتش وجودش راذوب کرد ..احساس نیازی فوری نسبت به او در بدنش رشد کرد …با صدای آرام و تاریک گفت

_جی

جی بیدار شد و دستش را به طرف او دراز کرد… و موهایش را نوازش داد…. در تاریکی آنقدر به یکدیگر عشق ورزیدند که جایی برای هیچ خاطره ی دیگری باقی نماند …جز آنهایی که با یکدیگر می ساختند

فصل ۱۱

آن روز صبح زودتر کابین را ترک کردند تا بتوانند در بعد از ظهر.. در کلرادو اسپرینگ با فرانک ملاقات کنند.جی به خاطر ترک کردن کلبه احساس ناخوشی داشت.انجا برای مدت طولانی مانند دنیای خصوصی آنها بود طوری که با ترک کردن آن احساس بی‌پناهی می کرد..تنها فکر اینکه روز بعد به آنجا باز خواهد گشت به اندازه ی کافی به او شهامت داد تا آنجا را ترک کند.. میدانست بالاخره باید برای همیشه آنجا را ترک کند اما آماده نبود تا هم اکنون با این حقیقت روبرو شود.. دلش می خواست با مردی که دوستش دارد زمان بیشتری بگذراند

خیال داشت از فرانک نام مامور آمریکایی که در تصادف کشته شده بود را بپرسد. ممکن است پاسخ او را ندهد اما حتماً می بایست این سوال را از او بپرسد… حتی اگر نتواند آن اسم را با صدای بلند بر زبان آورد…اما نیاز داشت تا بداند..می بایست به مردی که عاشقش است یک نام بدهد.جی به او نگاه کرد که با مهارت ماشین را در برف به نرمی میراند..ضربان قلبش بالا رفت.. او جثه ی بزرگی داشت و چهره اش خشن بود.. اما با این حال…یک نگاه آن چشم های درنده ی کهربایی…. باعث می شد از سر لذت و خوشی احساس گیجی کند. آنها چطور هرگز…حتی به این فکر کرده بودند که می توانند این مرد را به جای استیو کراس فیلد جا بزنند؟

این نقشه آنها پر از اشکال و روزنه بود اما جی نتوانسته بود آنها را ببیند تا زمانی که دیگر عمیقا عاشق او شده بود و اهمیتی نمی‌داد.آنها روی احساس ضروریت و شوک حساب کرده بودند تا او را از پرسیدن سوال هایی که نمی‌توانستند پاسخش را بدهند بازدارند. مانند اینکه..چرا از گروه خونی یا سوابق دندانپزشکی مامور خود استفاده نکرده بودند تا هویت این بیمار را تشخیص دهند ؟از همان ابتدا می دانست که فرانک دارد چیزی را از او پنهان می‌کند اما آنقدر نگران استیو بود که فکر نمی‌کرد چیزی بیشتر از جزئیات امنیتی باشد..حقیقت این بود که آنها به راحتی او را فریب داده بودند.. زیرا خودش این گونه می خواست… بعد از اولین نگاه که او را روی تخت بیمارستان… دراز کشیده دیده بود…که به بدترین شکل ممکن مجروح شده اما هنوز هم با اراده و عزمی راسخ…. با اینکه حتی هوشیارهم  نبود…اما برای زندگی اش می جنگید….چیزی را بیشتر از این نمی خواست که کنارش باشد و کمکش کند تا این جنگ را پیروز شود

قرار نبود در همان هتلی که قبلا در آن اقامت داشتند بماند..زیرا فرانک نمی‌خواست این شانس را به کارکنان هتل بدهد که آنها را شناسایی کنند. آنها حتی از نام های متفاوتی استفاده کردند..زمانی که به آنجا رسیدند فرانک از قبل رسیده بود.. اتاق هتل را با نامهای میشل کارتر و فی ویلر  برای آن‌ها رزرو کرده بود.. اتاق های جداگانه ای برای آنها گرفته بود….استیو مشخصا از این انتخاب راضی نبود اما بدون کوچکترین اعتراضی وسایل جی را در اتاقش گذاشت و به اتاق خود بازگشت… متخصص چشم بلافاصله چشم های استیو راچک کرد..سپس او را نزد عینک سازی برد تا عینک های مناسب را برایش سفارش دهد..که صبح روز بعد آماده می شدند… جی پشت سر… در هتل مانده بود و با خود در این فکر بود که فرانک ار چه حقه هایی استفاده کرده و چه کسانی را به کار گرفته تا همه چیز را به این سرعت آماده کند

اندکی بعد از تاریک شدن هوا بازگشتند… استیو بلافاصله به اتاق جی آمد.. در حالی که در را پشت سرش می بست گفت

_سلام عزیزم

قبل از آنکه جی فرصت کند پاسخش را بدهد او را بوسید..دستهایش دور بدن او محکم شدند.. لبهایش محکم و انحصار طلب بودند

جی از شدت هیجان میلرزید.. همان طور که انگشت هایش را در موهای سرد او فرو میکرد.. خود را به او نزدیکتر کرد…بوی برف و باد می داد و پوستش سرد بود…اما لبهایش گرم و کاوشگر بودند.. بالاخره سرش را بلند کرد و حالتی از رضایتمندی مردانه ای در صورتش دیده می شد.. انگشت شستش را روی لبهای او کشید

_ عزیز دلم حتی اگه از سرما هم منجمد می شدم بالاخره به اتاقت می اومدم اما امکان نداشت تنها بخوابم

دوباره او را بوسید.. لب های جی او را دیوانه می کردند.. تاثیر زیادی روی او داشتند…تنها بوسیدن او بسیار هیجان انگیز تر از رابطه داشتن با دیگر زن ها بود….قبل از آنکه ان خاطره کاملاً محو شود… بعضی از آن زن های دیگر به خاطرش آمدند

_دکتر به واشنگتن برگشت.. فرانک تا صبح میمونه.بنابراین بازهم سه تامون تنها موندیم..گرسنه ای؟ معده ی فرانک هنوز هم به وقت واشنگتن کار میکنه

_در واقع یکم گرسنه ام ..زیاد طولش نمیدیم میدونی؟

استیو به تختخواب نگاهی انداخت

_می دونم

جی امیدوار بود فرصتی به دست آورد تا از فرانک درباره اسم مامور سوال بپرسد.. نمی‌توانست ریسک پرسیدن آن در حضور استیو را قبول کند زیرا ممکن بود شنیدن نامش باعث جرقه ای در حافظه اش شود…..و جی نمی توانست با چنین احتمالی روبرو شود

می خواست که او خاطراتش را به دست آورد.. اما دلش میخواست زمانی این اتفاق بیفتد که در کلبه ی خصوصی خودشان باشند.اگر این شانس را به دست نمی آورد تا با فرانک صحبت کند…می توانست بعد از آنکه  به اتاق شخصی شان بازگشتند با او تماس بگیرد.اهی کشید..از این که درباره ی همه چیز شک داشته باشد و مجبور شود هر حرکت خود را پیش بینی کند خسته شده بود… او اهل این کارها نبود

استیومتوجه آه کشیدن شد…. و همچنین آن ناامیدی  کم رنگی که در چشم هایش بود.جی چیزی نگفته بود اما از دیروز که آن یک صحنه از خاطره به ذهنش هجوم آورده بود آن نگاه در چشمهایش خانه کرده بود..این مسئله او را گیج می‌کرد..نمی‌توانست دلیلی منطقی پیدا کند که چرا جی باید از بازگشت حافظه او وحشت داشته باشد… از انجایی که این قضیه او را گیج می کرد و هیچ دلیل منطقی برای آن نمیافت… بنابراین نمی‌توانست بیخیاشل شود. چنین چیزی جزو شخصیتش نبود…و زمانی که چیزی او را اذیت میکرد آنقدر به آن فکر می کرد تا برایش دلیلی منطقی پیدا کند.هرگز منصرف نمی شد و هرگز بیخیالش نمی‌شد… خواهرش همیشه می‌گفت او مانند یک سگ بولداگ است…..خواهر؟

همانطور که هر سه نفر در رستوران ایتالیایی شام می‌خوردند.. ساکت بود.قسمتی از او از غذای ادویه دار و معطر لذت می برد… قسمتی از او خود را درگیر مکالمه ی اطراف میز کرده بود… اما قسمتی دیگر از او…آن یک جرقه از خاطره را ازهر زاویه ای بررسی می‌کرد…اگر او خواهر داشته پس چرا به جی گفته بود یتیم است؟ چرا فرانک هیچ ردی ازبستگان و خویشاوندان ا  نداشت؟  شاید به این دلیل بوده که آن زمان نمیدانسته شرایطش چه خواهد بود و خانواده اش را از آنها پنهان کرده… اما امکان ندارد فرانک لیستی از بستگان او را نداشته باشد….پس با توجه به این فرضیه او دارد چیزهای” واقعی “را به خاطر می‌آورد

یک خواهر.. منطقش به او می گفت چنین چیزی امکان پذیر نیست غریزه اش به او می‌گفت منطقش می‌تواند گورش را گم کند..یک خواهر..امی..عمو لوک..عمو لوک..صدای بچه گانه در ذهنش.. بارها تکرار می‌شد..حتی زمانی که به حرفی که فرانک زده بود می خندید..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..عمو لوک..لوک..لوک..لوک………

جی پرسید

_ حالت خوبه؟

چشم هایش به خاطر احساس نگرانی برای او تیره شده بودند .دستش را به نرمی روی مچ دست او قرار داد…می‌توانست تنشی که از بدن او ساطع می‌شود را به خوبی احساس کند و از اینکه فرانک متوجه چیزی غیر عادی نشده بود کمی مبهوت بود

زمانی که به جی نگاه کرد و لبخند زد آن صدای کوبنده از ذهنش خارج شد. تا زمانی که می توانست جی را داشته باشد با خوشحالی گذشته اش را فراموش شده حساب می کرد..ان بند احساسی که آنها را به یکدیگر متصل می‌کرد مانند چیزی فیزیکی حساس و واقعی بود…گفت

_فقط یک سردرد معمولی…رانندگی چشم هام رو خسته کرده

هر دو جمله حقیقت داشتند.اگرچه جمله دوم دلیل جمله اول نبود.همچنین چشم هایش آنقدر هم خسته نبودند. مشکلش تنها نزدیک بینی هنگام مطالعه بود…می توانست اشیا را از دور به وضوح و دقت ببیند. در این زمینه دید یک خلبان جت را داشت

جی به مکالمه اش با فرانک برگشت اما از اینکه تنش بدن استیو را به آرامی ترک می کرد به خوبی آگاه بود همانطور که قبلا متوجه این شده بود که بدنش مانند بتون سخت شده بود.. آیا آن بعد از ظهر اتفاق افتاده بود که به جی نگفته بود ؟ احساسی از وحشت تقریباً او را از پا درآورد و بد جور دلش میخواست به کلبه باز گردند.. زمانی که به هتل بازگشتند با آسودگی خاطر دریافت استیو به جای آنکه با فرانک صحبت کند یا بلافاصله او را تا اتاق اش دنبال کند…به اتاق خود رفت… به سمت گوشی تلفن هجوم برد و شماره ی اتاق فرانک را گرفت.. با اولین زنگ پاسخ داد..حالت فرانک به سرعت هوشیارانه شد

_مشکلی پیش اومده ؟

_نه همه چیز خوبه…فقط اینکه…چیزی مدام منو اذیت میکنه… اما  نمیخواستم جلوگیری استیو ازت بپرسم

در اتاقش…. فرانک منقبض شد و زنگ خطر در ذهنش به صدا درآمد…. آیا از اینکه همه رد پاها را پوشانند شکست خورده بودند؟

_در مورد استیوئه؟

_خوب.. نه… نه واقعا… ماموری که مرد… اسمش چی بود ؟ اخیراً خیلی به این فکر می کنم که اون مرد بیچاره مرده و من حتی اسمش رو هم نشنیدم

_دلیلی نداره که اسمش رو شنیده باشی. تو هرگز اونو ملاقات نکردی

جی به نرمی پاسخ داد

_می دونم..فقط میخواستم یه چیزی در موردش بدونم..ممکن بود این اتفاق برای استیو بیفته.. حالا که مرده دلیلی وجود ندارد که اسمش مخفی بمونه..مگه نه؟

فرانک با خود فکر کرد می تواند یک نام ساختگی به او بگوید. اما تصمیم گرفت حداقل تا آن اندازه از حقیقت را به او بگوید….او بالاخره نامش را خواهد فهمید و اگر تنها فکر کند سوءتفاهمی رخ داده…قضیه آسان تر پیش خواهد رفت… می توانست حقیقت کوچکی به او بدهد تا به عنوان مرجع روی آن تمرکز کند

_اسمش لوکاس استون بود

_لوکاس استون

زمانی که آن نام را تکرار میکرد صدایش بسیار نرم و مهربانانه بود

_اون ازدواج کرده بود ؟ هیچ خانواده ای داشت ؟

_نه ازدواج نکرده بود

عمدا به سوال دومش پاسخ نداد

_ متشکرم که بهم گفتی این که اسمش رو نمی دونستم خیلی منو اذیت میکرد

فرانک حتی روحش هم خبر نداشت که ندانستن نام او تا چه اندازه جی را آزرده خاطر میکرد..به آرامی گوشی را سر جایش قرار داد..لوکاس استون.. آن نام را بارها و بارها در ذهنش تکرار کرد.. این بار زمانی که نام او را تکرار کرد چهره خشن استیو را در ذهن تصور کرد و ضربان قلبش شدت گرفت….لوکاس استون..بله

تنها آن زمان بود که متوجه شد چه اشتباهی کرده.. اگر قبلا خطاب کردن او با نام استیو دشوار به نظر می رسید.. حالا تقریبا غیر ممکن بود.. استیو یک نام ربوده شده بود…جی از آن نام استفاده می‌کرد زیرا جایگزین دیگری نداشت.. چه میشد اگر ناگهان… بدون آنکه متوجه شود..نام لوکاس از دهانش بیرون بیاید؟

برای مدتی طولانی روی تخت نشست در حالی که در هزارتوی افکارش گیر افتاده بود. چیزهایی که نمی دانست به اندازه ی حقیقت هایی که از آنها با اطلاع بود او را در ان هزارتو گیر انداخته بودند… تا حدی که حتی می ترسید به غریزه ی خودش هم اعتماد کند.. او برای فریفتن خلق نشده بود….او انسان صریحی بود…که آن هم یکی دیگر از دلایلی بود که چرا نمی توانست در دنیای سرمایه گذاری بانک به خوبی جا شود…دنیایی که به اندازه معینی از حیله گری… که  فریبندگی و صافی و نرمی را در توازن نگه می‌داشت…نیاز داشت

بالاخره از اینکه مدام به در بسته بخورد خسته شد.. ایستاد و به طرف حمام به راه افتاد.. سپس برای خوابیدن آماده شد …زمانی که از حمام بیرون آمد …..لوکاس …به سرعت به خود یادآوری کرد….. استیو روی تخت دراز کشیده بود .

_قبلا  این اتفاق باز هم برامون تکرار نشده بود؟

استیو چرخید و بازوهای او را گرفت.. او را به سمت خود کشید

_با یک تفاوت …تفاوتی خیلی بزرگ

بوی صابون و افتر شیو می‌داد …همچنین بویی مانند مشک…بویی مخصوص مردانه می داد…جی خود را به او چسباند.. صورتش را در گردن او فرو برد تا آن بوی خاص را استشمام کند. اگر استیو او را ترک کند چه بر سرش خواهد آمد؟ در آن صورت زندگی بدون رنگ میشد…برای همیشه ناقص…. به آرامی دست هایش را روی شانه های پهنش کشاند …موهایش را نوازش کرد و پوست گرم اش را به آرامی احساس می‌کرد… سپس آن لایه های آهنی ماهیچه را…. ماهیچه‌های آن قدر سخت بود که انگشت هایش به سختی توانست در پوست او فرو رود….به صورت آزمایشی انگشت هایش را روی ماهیچه های بازویش فشرد… فشار انگشت دست را بیشتر کرد و با حالتی سرخوش به اینکه ناخن هایش بر اثر فشار …سفید شدند.. اما در گوشتش فرو نرفتن نگاه میکرد …استیو با کنجکاوی پرسید

_داری چه کار می‌کنی؟
_می خوام ببینم چقدر سفتی

_ عزیز دلم داری جای اشتباهی رو دست میزاری

با صدای بلند خندید و همانطور که سرش را بالا میگرفت تا به او نگاه کند صورت اش روشن تر شده بود

_فکر می کنم همه قسمت ها ی تورو بشناسم

_ اینطوره ؟ قسمت داریم تا قسمت… بعضی از قسمت ها به توجه بیشتری نیاز دارند

سرش را بالا گرفت و گفت

_دوستت دارم

قلبش تکرار می‌کرد..لوکاس

صبح روز بعد حس و حال متفاوتی داشت..مانند اینکه در طول شب دنیا تغییر کرده بود… اما استیو نمی‌توانست انگشتش را روی آن بگذارد و تفاوت را بر زبان آورد..احساس عجیب و آشنایی بود..مانند این که با خودش احساس راحتی بیشتری می کرد..جی میان بازوهایش بود…موهای قهوه ای روشن اش روی شانه هایش پخش شده بود.. اگر در کابین بودند… می بایست صبح زود بیدار شود تا آتش شومینه را از نوع روشن کند و دوباره در تخت خواب به جی ملحق شود… در عوض حالا می‌بایست به اتاق خودش بازگردد تا لباس بپوشد و اصلاح کند…. آن فرانک لعنتی… در حالی که می دانست آنها تنها به یک اتاق نیاز دارند اتاق های جداگانه ای برای شان رزرو کرده بود.. اما جی مانند بقیه ی زنها نبود او انسان خاصی بود و شاید این احترامی بود که فرانک برای او قائل بود…

زن های دیگر….. این فکر زمانی که اتاق جی را ترک کرد به ذهنش خطور کرد.. خاطرات داشتند باز می گشتند..نه با سرعتی زیاد و ملودراماتیک… مانند اینکه لامپی را روشن کنی… بلکه در قطعه های جداگانه که با یکدیگر ارتباطی نداشتند… اسم ها و چهره هایی در ذهنش ظاهر می شد…. در عوض به جای آن که خوشحال تر شود و احساس رهایی کند.. از اینکه هوشیاری و احساس احتیاطی در اون بالا میگرفت آگاه بود…. به فرانک نگفته بود که حافظه اش در حال بازگشت است..ترجیح می‌داد صبر کند تاحافظه اش را به دست آورد و موقعیت را به خوبی بسنجد…احتیاط مانند غریزه ای دوم برای او بود.. درست همانطور که او به صورت اتوماتیک اتاقش را بررسی کرد تا اطمینان پیدا کنند که در غیابش کسی به اتاقش نیامده باشد

دوش گرفت و اصلاح کرد.. اما همانطور که اصلاح می‌کرد متوجه شد به صورت خود در آینه خیره شده..سعی می‌کرد در انعکاس آن گذشته اش را پیدا کند..چطور می توانست خود را تشخیص دهد وقتی که صورتش به خاطر عمل جراحی تغییر کرده بود..قبلا چه شکلی به نظر می رسیده؟ با خود در تعجب بود که آیا جی عکسی از او دارد ؟اگر اصلا عکسی از او نگه داشته باشد میبایست یک عکس قدیمی باشد.. اما زن ها معمولاً خاطرات را نگهداری میکنند و طلاق آنها یک طلاق دوستانه بوده… شاید او تمام عکسهایی که از استیو داشته را نابود نکرده…شاید دیدن یکی از تصاویر خودش بتواند او را به گذشته پیوند بدهد. جهنم…چرا باید اینگونه باشد ؟ از روی انزجار به خودش خیره شد.. نتوانسته بود جی یا فرانک را به خاطر آورد…چرا می‌بایست چهره ی قدیمی خودش را به خاطر آورد؟

تنها چهره ای که می شناخت چهره کنونی اش بود…که چیز چندان چشمگیری نبود… طوری به نظر می رسید گویی در بازی های فوتبال زیادی..بدون آن که کلاه ایمنی بر سر بگذارد شرکت کرده..با این حال هنوز هم این احساس که فکر میکرد در آستانه ی……چیزی است… او را رها نمی کرد

درست همان جا بود…رو به رویش… اما نمی‌توانست به آن دسترسی پیدا کند.زمانی که غلاف چرمی هفتیر را روی شانه هایش قرارداد…آن احساس آشنایی…  دوباره به ذهنش خطور کرد…ابتدا برای چند لحظه اسلحه را در دست گرفت و آن احساس آشنا را برای لحظاتی بیشتر مورد بررسی قرار داد.. سپس آن را سر جایش گذاشت.

این احساس آشنایی و راحتی با اسلحه……قبلا هم وجود داشت..اما حالا به طریقی متفاوت بود…. مانند اینکه بین گذشته و زمان حال ارتباط برقرار شده…همه چیز بر خواهد گشت……به زودی…. این اتفاق به زودی خواهد افتاد

روز بی حادثه ای بود….اما احساس انتظار و پیش بینی او را رها نمیکرد..همگی برای صبحانه یکدیگر را ملاقات کردند.. سپش او و فرانک به چشم پزشکی رفتند تا عینکش را بردارند….در راه بازگشت پرسید

_هنوز این مرد..پیگوت رو نگرفتی؟

_یک ماه پیش ردی از خودش نشون داده بود… اما قبل از اون که بتونیم بگیریمش باز هم خودش رو ناپدید کرد

_ کارش خوبه؟

فرانک چند لحظه تردید کرد سپس گفت

_عالیه…یکی از بهترین هاست.. پرونده ی پزشکیش میگه که یک بیمار روانیه.. اما به شدت تحت کنترل و خیلی حرفه ای… کار براش مثل مسئله ی غرور میمونه..به همین خاطره که تورو میخواد..تو جوری اونو خراب کردی که هیچکس نتونسته بود.. افرادش رو کشتی و آنچنان به شدت مجروحش کردی که مجبور شد ماه ها خودش رو پنهان کنه…. و در تشکیلاتی محرمانه زیرزمینی ماه ها رو سپری کنه تا حالش بهتر بشه

استیو با حالتی دور دستانه گفت

_ممکنه سختی اونو مجروح کرده باشم… اما به اندازه ی کافی سخت نبوده ….عکسی ازش داری؟

_ همراهم نیست.. فقط یک عکس از او داریم اما اون رو از لنز یک تلسکوپ گرفتیم و کیفیت چندانی نداره.قدش حدود ۱۸۰ و ۴۵ پوند وزن داره بلونده.. ۴۲ ساله است. نرمه گی وش چپ نیست…. به خاطر مرحمت های تو

_ اره بعضی وقتا یکم بد خلق میشم

این یکی از تیکه کلام های لوکاس استون بود. فرانک این شوک را مانند ضربه سیلی به صورتش احساس کرد اما سعی کرد دست هایش روی فرمان ماشین محکم باشد

_خاطراتت در حال بازگشته؟

_ نه هنوز

استیو دروغ گفت..می‌توانست جفری پی گوت را ببیند.. لاغر اندام… با حالتی مالیخولیایی در چشم هایش… و سرد…یک چهره ی دیگر که برایش نامی پیدا کرده بود

در راه بازگشت به کلبه بسیار ساکت بود.جی به او نیم نگاهی انداخت ا.ما عینک آفتابی چشمهایش را پنهان کرده بود. او نمی توانست چیزی از حالات چهره اش بخواند..هنوز هم می‌توانست تنش را در او احساس کند…درست مانند شب قبل ئر طول شام.. بالاخره پرسید

_باز هم سرت درد میکنه ؟

سپس دستش را به طرف او دراز کرد و با پشت انگشت هایش گونه ی او را نوازش کرد

_حالم خوبه

_آیا فرانک چیزی گفته که تو رو ناراحت میکنه؟

به طور مختصر به معایب… اجازه دادن به اینکه کسی که تا این اندازه به تو نزدیک شود که بتواند حال و احساساتت را بخواند فکر کرد…اما به این فکر کرد که در خصوص جی… مسئله ی چندانی نبود.. زیرا زمانی که پای او در میان بود نمی توانست به اندازه کافی به او نزدیک باشد…و او باز هم بیشتر می خواست…اینگونه نبود که استیو به او اجازه دهد که به او نزدیک شود این اتفاق به طور طبیعی افتاده بود..

_ازش در مورد مردی که سعی کرد منو به یه استیک تبدیل کنه پرسیدم

با دست به او زد و گفت

_ چندش

و استیو به او خندید

_فقط داشتم به اون فکر میکردم همش همینه

بعد از لحظاتی جی روی صندلی اش جمع شد و سرشرا به پشتی آن تکیه داد.

_از اینکه داریم برمیگردیم خونه خوشحالم

کاملا با او موافق بود. آنها آنقدر به یکدیگر نزدیک شده بودند و با یکدیگر تنها بودند که این سفر تقریباً برایشان مانند شوکی بود…لامپ های نئونی و ترافیک برای کسی که به آتش…درخت ها و و سکوتی کاملاً عمیقا عادت داشت مانند.. تکانی سخت و محکم بود.. استیو حاضر بود به سفر کردن به یک شهر متمدن رضایت دهد اگر جی به او قول می داد که آزمایش خون بدهد تا بتوانند مجوز ازدواج بگیرند

آزمایش خون

ناگهان زنگ های هشدار در سرش به صدا درآمدند. درست مانند هزاران باری که قبلا احساس می کرد زندگی اش از تعادل خارج شده..آدرنالین به رگ هایش دوید…ضربان قلب شروع به بالا رفتن کرد اما نه به سرعت به ذهنش..آزمایش خون… به هیچ عنوان با این قضایا جور در نمی آمد… چرا آنها مجبور شده بودند از جی استفاده کنند تا هویت او را تایید کند زمانی که تمامی ابزارهای لازم را در دست داشتند ؟ او مامور آنها بود.. درست است که اثر انگشتش از بین رفته بود… بیهوش بود… و صدایش صدمه دیده بود…اما هنوز هم گروه خونی و پرونده ی پزشکی او را داشتند… تعیین هویت کردن او برای شان کاری بسیار آسان بود… سپس این فکر به دنبال آن آمد که آنها اصلا به جی نیازی نداشتد… اما بنا بر دلایلی او را میخواستند

چیزی که جی به او گفته بود را دوباره مرور کرد.آنها از جی خواستند تا هویت او را تایید کند زیرا نمی توانستند به طور قطع هویت او را تایید کنند..و لازم بود بدانند مامور آنها به بیمارستان آمده زیرا استیو و آن مرد دیگر در محل حادثه قرار داشتند. یعنی این که می بایست دو تا از مامور های آنها در منطقه بوده باشند اما این حقیقت که فرانک تمام ابزاری که می توانست با آنها هر دوی آنها را تعیین هویت کند دردست داشت را تغییر نمی داد…به نظر می‌رسید او و مامور دیگر از لحاظ فیزیکی به یکدیگر شباهت داشتند… قد و وزن شان تقریبا مانند یکدیگر بود..همچنین رنگ موها و چشم هایشان یکی بود… هنوز هم مشکلی در تعیین هویت نمی‌دید…حتی اگر این اتفاق را در نظر بگیرد که هر دوی آنها یک گروه خونی داشتند… هنوز هم گزینه ی پرونده ی دندان پزشکی در دسترسش بود

لعنت..احساس میکرد یک احمق است. چرا قبلا این را ندیده بود؟ انها به دلیلی می خواستند جی را در این قضیه دخالت بدهند اما تعیین هویت دلیل آنها نبود.فرانک دارد چه نقشه ای را بازی میکند؟

فکر کن..او می بایست فکر کند..احساس می کرد دارد پازلی را کنار یکدیگر می چیند که تمام قطعات آن را نداشت..بنابراین مهم نبود چگونه قطعات را حرکت می‌دهد و دوباره کنار یکدیگر قرار می دهد..هنوز هم با یکدیگر جور در نمی آمدند…  فقط می بایست به خاطر آورد…لعن*ت

چرا فرانک می بایست به جی دروغ بگوید؟چرا می بایست این داستان را از خودش اختراع کند که او و مامور دیگر بسیار به یکدیگر شباهت داشتند؟ چرا اصلا اصرار داشت که به جی نیاز دارد؟

چرا انها به جی نیاز داشتند؟

صدا هایی رق*ص کنان در ذهنش به صدا درامدند..”تبریک میگم اقای استون”…”خوشحالم برگشتی پسر”…”عمو لوک”..”عمو لوک”…استون..پسر…لوک..پسر..استون…لوک…

لوک استون…دستش از روی فرمان جیپ پرید..احساس میکرد با مشت به سینه اش ضربه زده اند..لوک استون..لوک استون..لعن*ت به فرانک پین تا جهنم…نام او لوک استون بود

به محض اینکه به آن  گوشه ی ذهنش چرخید تمام خاطرات با سرعتی گیج کننده به سمتش هجوم آوردند..انچنان ذهنش را مغشوش کردند که به ندرت می‌توانست رانندگی کند. جرات نداشت متوقف شود.جرات نداشت به جی اجازه دهد که بداند چه احساسی دارد ا…حساس….خدایا…نمی‌دانست چه احساسی دارد.احساس می‌کرد خسته و داغان است..سرش درد می کرد…اما همزمان احساس آسودگی خاطر عظیمی او را در بر گرفت.. او هویتش را پس گرفته بود… احساسش از خودش را…بالاخره خودش را شناخت… او لوکاس استون بود..خانواده و دوست هایی داشت.. یک گذشته…

اما همسر سابق جی نبود..او استیو کراسفیلد نبود… او مردی نبود که جی فکر میکرد عاشقش است.. پس به همین دلیل بود که پای او را به میان کشیده بودند…تنها یک مامور در محل حادثه وجود داشته و او آن مامور بود..استیو کراسفیلد می‌بایست به دلیل دیگری در آنجا حاضر بوده باشد و به خاطر آن دلیل هم جانش را از دست داده بود..

لوکاس سعی کرد خاطراتش از ملاقات را به یاد آورد اما مبهم و تار بودند….اما  بخاطر می‌آورد که مردی بلند قد و لاغر اندام را…که در خیابان راه میرفت و به خاطر تابش نور های چراغ به بدنش انعکاس تصویرش روی زمین خیس خیابان افتاده بود را…دیده.. اگرچه حالا به خاطر می آورد که با کسی تماس گرفته بود…و با او قرارملاقات گذاشته بود که در محل با یکدیگر ملاقات کنند…به سمت بالا نگاه کرده بود…مرد را دیده بود…سپس چیز دیگری به خاطرش نمی آمد

همه چیز بعد از آن…مانند فضای خالی و سیاهی می مانست.. تا زمانی که صدای جی او را از تاریکی بیرون کشیده بود

مشخص بود که پوشش اش از بین رفته و پیگوت به دنبالش بود.. این دلیل این معما ها بود…پای جی را به میان کشیده بودند و او را گول زدند تا به اینکه فکر کند که او همسر سابقش است… و او را به عنوان استیو کراسفیلد به همه معرفی کنند.. این بهترین پوششی بود که” مرد” می توانست برای او در نظر بگیرد.. تا زمانی که پیکوت را گیر بیندازند..” مرد” هرگز دشمنانش را دست کم نمی گرفت… همانطور که فرانک گفته بود.. پیگوت خیلی در کارش حرفه‌ای بود…وسعت نقشه کشیدن “مرد” به لوکاس این را میگفت که “مرد” فکر می کند در میان افرادش یک جاسوس وجود دارد و به هرکسی اعتماد نداشت

بنابراین آنها او را دفن کردند…و او با نام دیگری برخواسته بود…یک چهره ی دیگر.. یک زندگی دیگر….و زن یک مرد دیگر….نه ل*عنت.. خشونت و وحشی گری سراسر وجودش را پر کرد….همانطور که روی جاده یخبندان رانندگی می کرد انگشتانش سفید شدند… شاید او استیو کراسفیلد نبود… اما جی مال او بود…. مال او…. زن لوکاس استون

در سکوت در تمام طول رانندگی به فرانک و “مرد” فحش میداد و هر ناسزایی که به ذهنش خطور می‌کرد را به آنها نسبت می‌داد حتی به اجداد آنها هم رحم نکرد…البته به فرانک تا آن اندازه فحش نداد زیرا می توانست رد پای مرد را در این نقشه ی بی عیب و نقص ببیند…هیچ کس به اندازه ی کل سابین  ذهن پیچیده ای نداشت و او اینگونه تبدیل به مرد شده بود…. آنها احتمالاً…. نه مطمئنا…..زندگی او را نجات داده بودند…مخصوصا اگر در تشکیلاتشان جاسوسی وجود داشت که درباره او به پیگوت اطلاع می‌داد …اما آنها کسانی نبودند که می بایست به جی بگویند که او همسر سابقش نیست….. آنها کسی نبودند که مجبور بودند به جی بگویند مردی را که دوست داشته مرده و او تمام این مدت با یک غریبه بوده

جی چه خواهد گفت ؟ مهمتر از همه اینکه چه کار خواهد کرد ؟

نمی توانست او را از دست بدهد ..می توانست هر چیزی را تحمل کند به جز آن را… او انتظارشوک.. عصبانیت و ترس را داشت و می توانست از پس آنها بر بیاید… اما نمی توانست تحمل کند که با نفرت در آن چشم های آبی اش به او نگاه کند… نمی توانست به جی اجازه دهد که او را ترک کند

به سرعت شروع به بررسی موقعیت از تمام زوایا کرد. به دنبال راه حلی بود اما با اینکه به ان فکر می‌کرد می‌دانست هیچ راه حلی وجود ندارد. نمی توانست با استفاده از نام کراسفیلد با او ازدواج کند..زیرا چنین ازدواجی قانونی نبود و به علاوه به خودش ل*عنت می فرستاد اگر اجازه می‌داد او نامه مرد دیگری را حمل کند… می بایست به او بگوید… احتمالا خانواده اش فکر می کردند او مرده…هیچ راهی وجود نداشت که بدون در خطر انداختن شان به آنها اطلاع دهد… اگر پوشش اش برداشته شده بود… پس از زمانی که پیگوت می فهمید اوطبق برنامه نمرده خانواده اش در خطر می افتاد.. با توجه به شرایط کنونی اش…احتمالاً زمان سختی خواهد داشت تا خانواده اش را متقاعد کند که پسر آنهاست…او مانند قبل به نظر نمی رسید و صدایش هم تغییر کرده بود..

تا زمانی که پیگوت دستگیر شود دستهایش بسته بود..گمان می‌برد که سابین موقعیتی فراهم می کرد تا به خانوادش اطلاع دهند اشتباهی در تعیین هویت او رخ داده و با توجه به موقعیتی غیرعادی و چیزهای دیگر… این اشتباه اکنون اصلاح شده…احتمالا “مرد”از همین اکنون پیام را در ذهنش کلمه به کلمه و حرف حرف با کمال بی نقصی چیده بود

می دانست که از خانواده اش مراقبت به عمل آمده.آنها از پس گرفتن او خوشحال خواهند شد.. حالا هر طوری که به نظر برسد…یا این حقیقت که صدایش خراب شده…جی قربانی این نقش بود.. آنها از او به عنوان پوشش نهایی استفاده کرده بودند…آخر چگونه می توانست چنین چیزی را ببخشد؟

جی در طول راه به خواب رفته بود…بالاخره زمانی که به جاده کلبه پیچیدند بیدار شد… زمزمه کرد

_رسیدیم خونه

موهایش را عقب زد و به طرف او چرخید تا به او لبخند بزند

_بالاخره

استیو دوباره پر تنش بود…تمام جزئیات جاده را از نظر می گذراند..برف های جدیدی جاده را پوشانده بودند و رد لاستیک ماشین آنها.. به خاطر روز قبل..را پوشانده بود.. همچنین هر رد احتمالی که در نبود آنها ممکن بود ایجاد شده باشد را از بین برده بود… تمام آموزش هایش را به کار می‌گرفت و لوکاس استون هیچ شانسی برای دشمن هایش باقی نمی گذارد..در گذشته به مراتب زندگی اش را در مخاطره قرار داده بود اما تنها به این دلیل که هیچ انتخاب دیگری نداشت…اگرچه… ریسک کردن بر سر زندگی جی چیز دیگری بود…

مانند همیشه…جی تنش را در او احساس کرد و ساکت شد… اخمی نگران ابروهایش را به یکدیگر گره داده بود

برفی که اطراف کلبه را پوشانده بود تازه بود.. اما زمانی که لوکاس جیپ را پارک کرد دستش را روی بازوی جی قرار داد

_همینجا بمون تا کلبه رو چک کنم

اسلحه ای از زیره ژاکتش بیرون آورد و بدون آنکه به او نگاه کند بیرون رفت.. چشمهایش هرگز یک جا ثابت نمی ماند.. از یک پنجره به پنجره ی دیگر می چرخید…هر اینچ زمین را بررسی می‌کرد..جی سرجایش خشکش زده بود..این مرد که مانند یک گربه به سمت در پشتی حرکت می‌کرد..مردی بود که او عاشقش شده بود.. و این مرد یک شکارچی بود…یک درنده… او ذاتا محتاط بود…

همانطور که پشتش را به دیوار تکیه داده و دست چپش را به سمت دستگیره در دراز می کرد…به اندازه ی باد باشکوه به نظر می‌رسید…در حالی که اسلحه در دست راستش داشت قرار داشت… بی صدا و آهسته در را باز کرد و داخل کلبه ناپدید شد..

دو دقیقه بعد دوباره میان در ایستاده بود.. این بار حالت ریلکسی داشت

_بیا داخل

و به سمت جیپ قدم برداشت تا وسایلشان را بردارد..از این که به خاطر هیچی جی را ترسانده بود عصبانی شد.. آن روز که در برف ها به او حمله کرده بود را به خاطرش آورد…همانطور که در را با شدت باز میکرد و بیرون میرفت با عصبانیت گفت

_این کار رو با من نکن ب

رف زیر چکمه هایش صدا داد

_چه کار نکنم ؟

_اونطور منو نترسون

با لحنی یکنواخت پاسخ داد

_ترسوندن تو خیلی بهتر از اینه که به یه دام کمین پا بزاریم

_چطور کسی میتونه بفهمه که ما اینجاییم؟ و چرا باید کسی اهمیت بده ؟

_اول اینکه یک نفر ممکنه اهمیت بده و گرنه اونا اینقدر به خودشون زحمت نمی دادند که ما رو پنهان کنن

جی از پله ها بالا رفت و قبل از آنکه به کلبه وارد شود..برف را از روی کفش هایش پاک کرد.. از آنجایی که سیستم گرمایی را روشن گذاشته بودند… اگرچه کلبه سرد بود…اما مانند یخبندان نبود… وسایلش را از دست او گرفت و به اتاق خواب برد تا آنها را بچیند…درحالیکه استیو مشغول روشن کردن آتش شد

لوکاس به شعله ی زرد اتش..که هیزومی را که او در شومینه قرار داده بود را می بلعید..نگاه کرد..به آرامی چوب را در بر می گرفت ودر خود غرق می کرد..نمی توانست به او بگوید… نه هنوز.. ممکن بود این تنها فرصتی باشد که با او دارد…در حالی که افراد سابین پیگوت را شکار می کردند… او از این فرصت استفاده می‌کرد تا جی را آنچنان عمیق به خود پیوند دهد که حتی بعد از آن که حقیقت را به او گفت بتواند او را نزد خود نگه دارد…حتی بعد از آنکه نام اصلی خود را به او گفت و اینکه به او اطلاع داد استیو کراسفیلد مرده..

جی به او گفته بود که عاشقش است اما او داشت این کلمات را به استیو کراسفیلد میگفت…و به طور عجیبی.. این استیو کراسفیلد بود که آنها را می شنید… او لوکاس استون است …و جی را تنها برای خودش میخواهد..

ناگهان احساس نیاز برای او مانند شعله ی آتش در شکم اش زبانه کشید. به سمت اتاق خواب حرکت کرد و برای لحظه ای او را تماشا کرد که چکمه ها و جوراب هایش را در می آورد.. به اندازه ی یک نی لاغر بود.. پوستش مانند مخمل نرم…. کمر او را گرفت و روی تخت خواب انداخت …به سرعت او را دنبال کرد تا با وزشن او را به تخت خواب میخ کوب کند ..جی خندید …چشم های آبی اش دیگر پر از عصبانیت نبودند.. سر به سر او گذاشت

_رفتار های غارنشین باید امسال مد شده باشه

 

 

 

قسمت بعد

دسامبر 1, 2018

رمان عاشقانه خارجی دروغ های مصلحتی بخش پنج :

 

 

فصل ۸

بعد از تاخیری کوتاه.. تقریبا نیمه های بعد از ظهر بود که جت خصوصی از فرودگاه ملی واشنگتن به پرواز در آمد…خورشید در آسمان رنگ پریده ی زمستان تقریباً غروب کرده بود..امکان نداشت بتوانند آن شب به کابین برسند…بنابراین فرانک ترتیبی داده بود تا شب را در کلرادو اسپرینگ بگذرانند.جی کنار یک پنجره نشسته بود..همانطور که به منظره ی زیر پایش نگاه می کرد… بدون این که در واقع آن را نگاه کند..تمام بدنش از تنش پر شده بود. این احساس را داشت که از یک زندگی به زندگی کاملا متفاوت دیگری قدم گذاشته…که هیچ پلی برای برگشت وجود ندارد. حتی به خانواده اش اطلاع نداده بود که قرار است کجا برود.اگرچه آنها خانواده چندان نزدیکی نبودند…اما بالاخره از محل زندگی یکدیگر با اطلاع بودند… این کریسمس موفق نشده بود هیچ یک از اعضای خانواده اش را ملاقات کند… زیرا در اتاق بیمارستان کنار استیو مانده بود…و حالا به نظر می رسید پیوندی قطع شده

استیل کنار او نشسته بود. همانطور که برخی از روزنامه های تازه را مطالعه می‌کرد پاهای کشیده و قوی اش را دراز کرده بود.کاملا جذب مطالب روزنامه شده بود مانند این که برای کلمات نوشته شده گرسنه بود.. ناگهان زیر لب صدایی درآورد و مجله را به کناری پرتاب کرد

زیر لب زمزمه کرد

_فراموش کرده بودم پوشش خبری تا چه اندازه میتونه کج وغیر سر راست باشه

سپس به جمله ی خودش خندید

_ در کنار بقیه ی چیزها

تن صدای کنایه‌آمیزاش او را از احساساتش بیرون آورده و باعث شد لبخند بزند… استیو در حالی که لبخند به لب داشت سرش را چرخاند تا به او نگاه کند…چشم هایش را مالش داد تا نگاهش را روی او متمرکز کند

_تا زمانی که بیناییم بهتر میشه..ممکنه برای مطالعه به عینک نیاز پیدا کنم

در حالی که نگران او شده بود پرسید

_چشمهات اذیتت میکنه ؟

از زمانی که از بیمارستان مرخص شده بود از عینک آفتابی استفاده کرده بود. اما زمانی که سوار هواپیما شده بودند آنها را از چشم بیرون آورده بود.

_خسته اند و هنوز هم نور برام خیلی روشنه. تمرکز کردن روی اشیای نزدیک یکم سخته. اما جراح بهم گفت ممکنه در چند روز آینده این مشکل برطرف بشه

_ممکنه؟

_۵۰% شانس این وجود داره که به عینک مطالعه نیاز داشته باشم

دستش را دراز کرد و دست او را گرفت. انگشت شست سرش را کف دست او نوازش داد

_اگه از عینک مطالعه استفاده کنم هنوز هم دوستم خواهی داشت

نفس در گلویش گیر کرد و نگاهش را از او گرفت. سکوت بین آنها سنگینی میکرد .سپس استیو دست او را به آرامی فشرد و با صدای خشنش  زمزمه کرد

_خیلی خوب بهت فشار نمیارم. …حالا…. برای این که همه چیز روبین خودمون دوباره خوب کنیم به اندازه کافی زمان داریم

بنابراین در نظر دارد بعدا او را تحت فشار قرار دهد..زمانی که در کلبه تنها شدند. با خود در تعجب بود واقعا از او چه می خواهد…یک تعهد احساسی ؟ یا تنها یک رابطه فیزیکی…هر چه نباشد حداقل دو ماه از زمانی که آخرین بار با کسی رابطه داشته گذشته است..سپس با خود در این فکر بود که آخرین بار با چه زنی بوده؟ و احساس حسادت مانند سوزشی در بدنش پیچید و تک تک عضلات او را به درد آمیخت. آیا آن زن برایش مفهوم و معنی داشت؟ آیا هم اکنون منتظر او بود و هر شب به خاطر اینکه به او زنگ نمیزد با گریه به تخت خواب میرفت؟

آنها شب را در یک هتل در کلرادو اسپرینگ گذراندند.جی زمانی که دید تنها لایه نازکی از برف زمین را پوشانده متعجب شد.. او انتظار داشت برف تا چند پایی بالا آمده باشد..اما دانه های برف به آرامی در آسمان تیره شناور بودند و قول شبی برفی را می دادند.. سرما از کتش نفوذ کرده و بدنش را به لرزه درآورد…یقه کتش را بالا آورد تا گوشهایش را بپوشاند. اگر لباس مناسب تری برای پوشیدن پیدا کند بسیار قدردان خواهد شد

استیل به خاطر اولین شبی که از بیمارستان مرخص شده بود بسیار خسته بود و جی هم کاملاً از پا درآمده بود. امروز روز سختی برای هر دوی آنها بود.. او در اتاق خودش روی تخت خواب دراز کشیده بود و چرت میزد درحالیکه فرانک رفت بود تا برای شامشان همبرگر سفارش دهد..همه گی در اتاق فرانک شام خوردند و بعد از آن…جی فورا عذر خود را خواست… تمام چیزی که میخواست این بود که کمی آرام شود و افکارش را جمع و جور کند. بدین منظور…دوش آب گرم طولانی گرفت.اجازه داد تا آب داغ تنش را از ماهیچه هایش بزداید. اما هنوز هم منطقی فکر کردن کار سختی بود…ریسکی که داشت می پذیرفت او را می ترساند.. با این حال می دانست که نمی تواند به عقب برگردد…نمی توانست ونمیخواست

کمربند حوله اش را محکم بست و در حمام را باز کرد… سپس سر جایش خشک شد..استیو روی تخت خوابش دراز کشیده بود د….ستهایش را پشت سرش قرار داده بود و به تلویزیون خیره شده بود…اگرچه صدای تلویزیون بسته بود…جی به او نگاه کرد… سپس به در اتاقش… ابروهایش با گیجی به یکدیگر گره خورد

_فکر می‌کنم در رو قفل کرده بودم

_اینکارو کردی…من قفلو باز کردم

نزدیکتر نرفت

_ یکی از اون چیزهای کوچکی که به خاطر میاری؟

استیو به او نگاه کرد… سپس پاهایش را از روی تخت خواب پایین انداخت و بلند شد

_نه به یاد نیاوردم. فقط می دونم چطور این کارو باید انجام بدم

خدای بزرگ چه استعداد مشکوکه دیگری دارد؟ او تنومند و خطرناک به نظر می رسد…چهره زخمی اش سخت و خشن و چشمهای کهربایی اش باریک شده و می درخشیدند…احتمالا او قادر بود کارهایی انجام دهد که میتوانست کابوس جی باشد… اما از او نمیترسید… بیشتر از اینها او را دوست داشت…. از همان لحظه ی اول که بازوی او را لمس کرده و اشتیاق زندگی کردنی که در بدنش می سوخت را احساس کرده بود عاشقش شده بود…. اما همانطور که استیو ایستاد و چند قدم کوتاهی که تا او فاصله داشت را پیمود….با اعصابش در جنگ بود…او حالا آنقدر به او نزدیک شده بود که می بایست سرش را بالا بگیرد تا به صورتش نگاه کند……می توانست گرمایی که از بدنش ساطع می‌شود را احساس کند.می‌توانست رایحه گرم و مشک وار مردانه ای که از پوستش برمی خیزد را استشمام کند

………………………..

گونه های جی را میان دستهایش گرفت و انگشت شستش را به نرمی روی سایه‌هایی که خستگی زیر چشمهایش انداخته بود نوازش داد… باعث میشد آبی چشم هایش عمیق تر به نظر برسد…او رنگ پریده و عصبی بود.بدنش میلرزید.. این زن برای ماهها از او مراقبت کرده بود..تمام روز… هر روز را… کنار تختخواب او گذرانده بود.او را به زندگی کردن تشویق می کرد و از تاریکی بیرون میکشاند…آنقدر تمام زندگی اش را پر کرده بود که حتی شوک فراموشی در برابرش رنگ باخته بود… او را از میان جهنم بیرون کشانده بود…. حالا خستگی تمام این تلاش‌ها در چهره اش نمایان بود…. حالا او قوی تر شده بود…و میتوانست تنش را در بدنش احساس کند. دستش را دور کمرش حلقه کردهو او را به سمت خود کشاند… دست دیگرش را میان موهای قهوه ای رنگش فرو کرد….سرش را روی شانه های خود قرار داد

جی زمزمه کرد

_فکر نمی کنم این ایده ی خوبی باشه

با صدایی آرام پاسخ

_احساس یه ایده ی لعن*تی خوب رو داره

تمام ماهیچه های بدن اش داشت سخت می شد..خدایا این زن را می خواست..با صدای خشنش زمزمه کرد

_جی

و سرش را به سمت او پایین آورد

……………………………….

فشار گرم و پر نیاز لب هایش باعث میشد جی گیج و منگ شود… احساس لذت آنچنان به شدت بدن اش را پر کرد که برایش غیرقابل تحمل بود. دست هایش را به سمت گردن او بالا برد و با تمام قدرت خودش را به او آویزان کرد

_نمی تونیم

_به جهنم که نمیتونیم

از اینکه تا چه اندازه به سرعت اشتیاق بین انها شعله گرفته بود متعجب شد..

_عزیزم مجبورم نکن دست بکشم

به صورتش نگاه کرد..حتی نام این مرد را هم نمی دانست..اشک در چشم هایش جمع شد..به سرعت نسرش را به طرف دیگر چرخاند.

استیو با دیدن درخشش چم های غرید…محکم تر او را بوسید

-گریه نکن.می دونم همه چی داره خیلی سریع اتفاق می افته..اما قراره همه چی درست بشه.به محض اینکه تونستیم با هم ازدواج می کنیم و این بار تمام تلاشمون رو می کنیم تا به ثمر برسه

در حالی که شوکه شده بود اب دهانش را قورت داد..به ندرت توانست سخن بگوید

_ازدواج؟جدی هستی؟

_به اندازه ی یه سکته ی قلبی جدی ام عزیز دلم

سپس نیشخند پهنی زد.

اشک دوباره چشم هایش را به سوزش در آورد. و دوباره خود را مجبور کرد آنها را پس بفرستد.احساس بدبختی درونش را پر کرده بود.. چیزی را بیشتر از این که دلش می خواست با او ازدواج کند در این دنیا نمی خواست. اما نمی توانست.. اینگونه تحت تظاهری اشتباه با او ازدواج می کرد.تظاهر می کرد او کسی است که در واقع نبود.چنین ازدواجی احتمالا قانونی هم نبود. زمزمه کرد

_نمیتونیم

و اشک از گوشه چشمش پایین غلتید

استیو با انگشت شست اشکش را پاک کرد با مهربانی از او پرسید

_ چرا نمیتونیم قبلاً این کار رو کردیم.مطمئناً این بار موفق تر میشیم چون تجربه ی قبلیمون رو هم داریم

تق تق گلویش را قورت داد و پرسید

_ چی میشه اگه تو ازدواج کرده باشی ؟ حتی اگه ازدواج هم نکرده باشی ممکنه کسی دیگه ای توی زندگیت باشه . تا زمانی که حافظ ات رو به دست نیاوردی نمیتونیم مطمئن بشیم

استیو بالای سرش خشکش زد. آهی کشید و به پشت دراز کشید.به سقف خیره شد. زیر لب ناسزایی گفت…بالاخره گفت

_خیلی خوب….از فرانک می خوام تا این قضیه رو برام چک کنه…جهنم..جی اون قبلا این قضیه رو چک کرده..به این دلیل نیست که از تو خواستند تا هویت من رو شناسایی کنی؟

بسیار دیر متوجه ی تله شد و همچنین می‌دانست استیو خیال دست کشیدن ندارد…با آن عزم راسخ همیشگی‌اش داشت تمامی موانع را از سر راهش نابود می‌کرد

_بازم ممکنه تو کسی…………. کس عاشقت باشه… کسی که منتظرت باشه

گفت

_ نمیتونم بهت قول بدم که چنین چیزی نیست

سرش را چرخاند و با آن نگاه غارتگر طلایی اش به او خیره شد

_ اما این یک مانع قانونی نیست…اجازه نمیدم تو ازم دور بشی چون یه زن ناشناخته.. یه جایی.. ممکن عاشق من باشه

_تا زمانی که حافظه ات برنگشته نمی تونی مطمعن باشی عاشق کسی دیگه نیستی.

 با عصبانیت پاسخ داد

_ میدونم

خودش را بلند کرد و به آرنجش تکیه داد

_مدام بهانه میاری. اما دلیل واقعی اینه که از من میترسی.. چرا ؟ لعن*ت بهش… میدونم عاشقمی پس مشکل چیه؟

آنقدر با غرور و تکبر از.. از خودگذشتگی او مطمئن بود که باعث عصبانیت شد.. اما تنها برای یک لحظه.این حقیقت داشت..خودش ان را به هزاران شکل متفاوت نشان داده بود. با صدایی لرزان تایید کرد

_بله من عاشقتم

از انکار کردن این موضوع چیزی به دست نمی‌آورد..و با صدای بلند این جمله را اقرار کردن… درد شیرین خودش را داشت…. حالت چهره اش نرم تر شد و با مهربانی دستش را روی صورت او گذاشت

_پس چرا نمی تونیم با هم ازدواج کنیم؟

زمانی که این گونه با محبت او را نوازش می کرد فکر کردن و متمرکز شدن برایش دشوار بود.جی درست به همان اندازه ی او…او را میخواست.انکار کردن احساساتش برای او سخت ترین کاری بود که تاکنون انجام داده.. اما هیچ چاره دیگری نداشت. تا زمانی که خاطره اش بازگردد…ماننداین بود که در برزخ دست و پا میزند..نمی‌توانست با تظاهر یاشتباه از او سوء استفاده کرده و با او ازدواج کند.. استیو بی صبرانه پرسید

_خوب؟

دوباره گفت

_من دوست دارم

لب هایش می لرزید

_زمانی که خاطراتت بازگشتند اونموقع دوباره ازم در خواست ازدواج کن و من بهت بله میگم…اما تا اون زمان… تا موقعی که هر دوتامون مطمئن نشیم این چیزیه که واقعا میخوای….. من واقعا نمیتونم

حالت چهره اش سخت شد

_لعن*ت بهت جی من میدونم چی می خوام

_ما به خاطر شرایط پیش هم برگشتیم.. تحت شرایط عادی همدیگر رو نمی شناسیم..تو همون مردی که باهات ازدواج کردم نیستی

خدایا چقدر این جمله حقیقت داشت

_و من هم همون زن نیستم..ما به زمان نیاز داریم…وقتی خاطراتت برگشتند….

حرفش را قطع کرد

_چنین چیزی تضمین شده نیست

صدایش با ناامیدی خشن تر شده بود…

_چی میشه اگه خاطراتم هرگز برنگردن؟  چی میشه اگه برای همیشه به مغزم آسیب رسیده باشه ؟ اون موقع چی ؟ هنوز هم میخوای بگی الان نه سال بعد؟پنج سال بعد؟

با صدایی لرزان پاسخ داد

_ فکر نمی کنم به ذهنت آسیب رسیده باشه..تو به راحتی تونستی قدرت صحبت کردن و راه رفتنت رو به دست بیاری

_این ربطی به منظور لعن*تی حرفم نداشت

بی نهایت خشمگین شده بود.قبل از آنکه بتواند حرکت کند او را به تخت چسباند و دستهایش را بالای سرش گرفت…آنقدر نزدیک بود که می‌توانست رنگ های کهربایی درون چشم هایش را ببیند… مژه های مشکی و بلند و زخمهای کوچکی که روی ابروها یش قرار داشتند و قبلا متوجه آنها نشده بود… استیو نفس عمیقی کشید و به آرامی آن را بیرون داد….عصبانیت کم کم بدنش را ترک کرد…با اخطاری نرم گفت

_من برای همیشه منتظر نمیمونم…تورو مال خودم می کنم… اگه الان نه…پس بعدا

سپس از تخت پایین رفت و با شکوه و حرکاتی نرم و ساکت اتاق را ترک کرد….قبلا متوجه کنترل  او روی حرکات بدنش شده بود… اما حالا که بانداژ ها از روی بدنش برداشته شده و بدنش نسبتا بهبود پیدا کرده بود… بسیار گیرا تر شده بود… او تنها حرکت نمی‌کرد بلکه پرواز میکرد… ماهیچه هایش قدرتی مایع حرکت می‌کردند.. جی به آرامی روی تخت دراز کشیده بود…چشمهایش به در اتاقی که پشت سر خود بسته بود… دوخته شده بودند

او چه کسی بود ؟ دوباره وحشت سراسر بدنش را فرا گرفت اما این وحشت برای او بود..او یک مامور بود… این حقیقت کاملاً واضح بود.. اما نه هر ماموری…مشخصا آموزش نظامی سطح بالایی دیده بود… او آنقدر برای دولت ارزشمند بود که حاضر بودند برای محافظت از او مبلغ کلانی را صرف کنند و همچنین تا آنجا پیش رفته بودند که به وسیله جی برایش هویتی ساختگی جعل کنند. شاید اگر به خاطر رنگ چشمهایش نبود…او هرگز به چیزی مشکوک نمی شد.اما اگر تا این اندازه برای دولت ارزشمند بود…… منطق به او می‌گفت که به همان اندازه هم برای دشمنان اش با ارزش است… همه چیز در تناسب بود…به همان اندازه که برای محافظت از او قدرت و انرژی صرف شده بود… دشمنانش نیز به همان اندازه مشتاق بودند تا برای پیدا کردن و نابودی او هزینه کنند

همانطور که قسمت های جدیدی از شخصیت او خودش را آشکار می کرد…به نظر میرسید میزان خطر بالاتر می رود…حالا می دانست او در ورود مخفیانه مهارت دارد.. بعضی از اصطلاحات را در بیمارستان بوداپست شنیده بود. به آن چه می گفتند؟

ورود سبک؟ نه.. ورود نرم؟بله..به آن ورود نرم می‌گفتند. ورود سخت یعنی حمله با اسلحه.. شاید قفل روی در سخت ترین مدل برای شکسته شدن نباشد..اما  می دانست شهروندان عادی از باز کردن چنین قفلی عاجزند… اگرچه یک سارق حرفه ای مشکلی با آن نداشت…. یا یک مامور حرفه ای

و آن طور که حرکت می کرد…به اندازه ی یک رق*اص حرکاتش کنترل شده و پرشکوه بود..اما حرکات یک رق*اص شاعرانه بود…در حالیکه از حرکات استیو.. خطری ساکت تراوش میکرد

ذهنش..هیچ جزئیاتی از آن دور نمی‌ماند. او آموزش دیده بود که متوجه همه چیز شود و در مواقع لزوم از آنها استفاده کند..همین حالا فرانک به HTM  بازنشینی کرده بود.یک نشانه دیگر از اهمیت او

و او در خطر بود…شاید نه خطری فوری…اما می دانست که آن خطر وجود دارد و منتظر اوست

……………………………..

 تلفن ساعت دو  بعد از نیمه شب در اتاق فرانک به صدا درآمد.. با چشمهای خواب آلود زیر لب ناسزایی گفت.. دستش را به سمت گوشی دراز کرد… او عادت داشت که لامپ را روشن نکند.. دلش نمیخواست به هیچ ناظری از بیرون علامت دهد که بیدار شده.. همچنین نیازی نبود بفهمد چه کسی پشت خط است. زیرا تنها یک مرد می دانست آن ها کجا هستند..خمیازه ای کشید و پرسید

_بله؟

“مرد” گفت

_پیگوت خودش رو نشون داده …شرق برلین ..نتونستیم به موقع بهش برسیم .ام فهمیدیم که متوجه شده یک نفر از حادثه انفجار جان سالم به در برده و حالا داره پرس و جو میکنه

_آیا پوشش مون هنوز هم سر جاش هست؟

_اگر پیگو داره پرس و جو می کنه یعنی هنوز هم کمی شک و تردید داره.. مطمئن شو ردت پوشیده بمونه. دلم نمیخواد به جز خودمون دو نفر کسی بدونه اونها کجا هستند ..حالش چطوره ؟

_بهتر از منه ..اگه من بعد از دو ماه اولین روزی بود که از بیمارستان مرخص می‌شدم نمیتونستم سر پا بایستم. از اون چیزی که انتظار داشتم قویتره. یه چیز دیگه ..هرگز نمی تونستم باورش کنم …اما فکر می کنم ..داره عاشق زن میشه. قضیه فقط این نبود که بهش وابسته است.. فکر می‌کنم در موردش جدیه.

“مرد”در حالیکه شگفت زده شده بود گفت

_خدای بزرگ

سپس خندید

_خوب.. این اتفاق برای بهترین ها مون میوفته. آخرین گزارشات پزشکی اون رو اینجا دارم. آسیب ذهنی اش.. اگر کلا آسیبی به ذهنش رسیده باشه ..بسیار ناچیز و جزئیه.. اون مثل یک معجزه ی متحرک میمونه.. مخصوصا سرعت بهبودیش. مطمئناً حافظه‌اش رو به طور کامل به دست میاره.. اما باید یک چیزی باشه تا ماشه ی اون رو براش بکشه شاید مجبور بشیم پای خانواده‌اش رو وسط بکشیم …یا اونو به خونه اش ببریم. اما نه تا زمانی که پیگوت رو پیدا کنیم ..تا آن زمان…اونها پنهان باقی خواهند ماند…و

_زمانیکه پیگوت رو دستگیر کنیم… به او و جی باید بگیم چه خبره؟

مرد آهی کشید .صدایش خسته به نظر می رسید

_امیدوارم تا اون زمان حافظ اش برگرده.. لعن*ت  ما واقعاً باید بفهمیم اونجا چه اتفاقی افتاده و اون چی فهمیده.. اما چه با حافظه چه بدون اون… باید تا زمانی که پیگوت رو دستگیر می کنیم اینجا بمونه ..میبایست استیو کراسفیلد باقی بمونه

استیو صبح زود از خواب بیدار شد و در تختخواب دراز کشید. هنوز هم احساس خستگی بدنش را سنگین می کرد…بعلاوه احساسات سرخورده که نسبت به جی در این چند هفته روی هم تلنبار شده بودند. تمرین بسیاری کرده بود.. اما حتی تمرین های سختی که به خود می داد هم هنوز نتوانستند قدرتی که دوست داشت را به او بدهند.. وقایع دیروز او را به طور مفرطی خسته کرده بود…با خود فکر می کرد این که جی دست رد به س*ینه اش زده چیز خوبی است چون که ممکن بود یکدفعه خوابش ببرد

قصد نداشت اجازه دهد تا امتناع او سر راهش قرار گیرد. اما عدم قدرت بدنی اش چیز دیگری بود.می بایست خود را دوباره سر فرم بیاورد. اینطور نبود که از قدرت و انعطاف پذیری فیزیکی اش ناراضی باشد.. تنها احساسی به او میگفت می بایست در بهترین حالت خودش باشد…شاید….چی؟… نمی دانست انتظار دارد چه اتفاقی بیفتد. اما احساسی نا آرام داشت. اگر اتفاقی می افتاد….می بایست در  اوج قدرت فیزیکی خود باشد تا از جی دفاع کند و شرایط را تحت کنترل خود گیرد

بعد از انکه از تخت خواب بیرون آمد. ابتدا هفت تیر را که روی میز کنار تخت خواب قرار داشت… را برداشته و روی زمین قرار داد. می خواست در دسترسش باشد. سپس روی زمین دراز کشید و شروع به شنا رفتن کرد. به آرامی…حد نصاب اش سی تا بود..زمانی که به نفس نفس افتاد… چرخید و پاهایش را زیر تخت خواب قرار داد.در حالی که دست هایش را زیر سر برده و دراز و نشست کارکرد..زخم های روی شکمش او را اذیت می کردند.عرق روی ابروهایش نشسته بود. می بایست در ۱۷ تا متوقف شود.از سر نفرت و بیزاری.. ناسزا گفت. به بدنش نگاه کرد…در حالت فیزیکی رقت انگیزی قرار داشت. قبلا قادر بود صد تکرار دراز و نشست و شنا برود بدون آنکه حتی به نفس نفس بیفتد. ناگهان بی حرکت ایستاد… منتظر بود تا این خاطره ی  نصفه نیمه خود را تکمیل کند.منتظر بود تا دری به روی ذهنش باز شود… اما هیچ اتفاقی نیفتاد. تنها برای یک لحظه نیم نگاهی به زندگی قبلی اش داشت.در دوباره بسته شده بود.. دکتر به او گفته بود.. نباید سعی کند تا خود را مجبور به یادآوری کند.اما آن در…او را وسوسه می کرد. می بایست چیزی را بداند…. زمانی که نتوانست از بلوک ذهنی اش عبور کند خشم و عصبانیت وجودش را پر کرد

ناگهان صدای قدم هایی پشت در اتاق شنید. چرخید و همزمان تفنگ را برداشت. با حالت آماده باش روی قالی دراز کشیده بود… لوله تفنگ را به سمت در نشانه گرفته و منتظر بود. صدای قدمها متوقف شدند و صدایی بد خلق  گفت

_جان زود باش.. می بایست امروز زودتر شروع کنیم و تو به اندازه کافی وقت کردی

_اگه به جای ساعت ۳ ساعت ۴ برسیم…. شهر از جای همیشگیش میره؟

استیو نفسش را بیرون داد و سرپا ایستاد. به تفنگ درون دست هایش خیره شد. طوری در دست هایش جا گرفته بود  گویی با آن به دنیا آمده. یک تفنگ اتوماتیک برانی بود. فرانک آن را به او داده بود… زمانی که در اتاق بیمارستان منتظر بازگشت جی بودند… و به گفته بود که همواره این را نزد خود نگه دارد..تنها به عنوان یک اقدام احتیاطی…زمانی که استیل دستش را دراز کرده تا آن را بگیرد… مانند این بود که قسمتی از وجودش سرجایش برگشته.. بیشتر متمرکز شده بود.تا آن زمان متوجه نشده بود اینکه مصلح نباشد تا چه اندازه غیر معمول به نظر می رسد…نه تا زمانی که تفنگ در دست هایش قرار نگرفته بود

هم‌اکنون واکنش اش در مورد نوع زندگی قبلی اش چیزهای بسیاری برایش روشن می کرد …اینکه حتی در طی تمرین تفنگ را در دسترس خود قرار دهد.. مانند طبیعت دومش بود.. و همچنین این که صدای آن قدمهای پشت در را به عنوان خطر احتمالی در نظر بگیرد هم کاملاً برایش طبیعی بود ..شاید جی به اندازه کافی باهوش بوده که برای اولین بار از او طلاق گرفته… با توجه به خطرهایی که اطرافش قرار داشت… شاید مجبور کردن او به ازدواج دوباره با خود… چندان هم کار خوبی در حق او نبود

اسلحه در دست هایش به خوبی جا می گرفت..اما  نمی‌توانست با احساسی که در آغوش گرفتن جی داشت مقایسه شود..اگر مجبور میشد بین جی و کارش یکی را انتخاب کند…کار بازنده بود… دفعه اول او یک احمق لعن*تی بوده اما هرگز اجازه نمی داد این شانس دوباره از دسترس خارج شود… دیگر هیچ جلسه می خفیانه ای در کار نخواهد نبود هیچ قاتلی نمی بایست پشت سر او باشد… جهنم… دیگر زمانش بود نزد خانواده اش آرام بگیرد و به پلیس های جوان اجازه دهد شانس شان را امتحان کنند.او ۳۷ ساله بود..همه مردها ی به سن او زن و خانواده داشتند. همانطور که دوش میگرفت پیش خود فکر کرد…اما تا زمانی که حافظه اش برگردد… نمی‌تواند اینها را به رئیسش بگوید…تا آن زمان نمی‌توانست کاملاً به کسی اعتماد کند…. به جز جی

آنها در کلرادو اسپرینگ چکمه ووجوراب و لباس زیر های گرم خریداری کردند… شلوار جین پیراهن را در شهر دیگری… کلاه و کت را در شهری دیگر…جی حتی ژاکت قهوه ای و ضخیم که کلاه داشت خرید..دو وسیله ی نقلیه ای که فرانک تهیه کرده بود…جیپ چهار چرخ با تایر های مخصوص ضد برف بودند.. بنابراین… با این که هرچه جلوتر می‌رفتند شدت برف بیشتر می شد.. اما برایشان مشکلی پیش نیامد

فرانک مسیر را نشانشان می‌داد و جلوتر از آنها می‌راند در حالی که استیو و جی در ماشینی دیگر پشت سر او حرکت می‌کردند ..جی هرگز چنین وسیله نقلیه ای را نداده بود بنابراین کاررانندگی برعهده استیو بود ..در ابتدا جی نگران پاهای او بود اما به نظر می‌رسید مشکلی با رانندگی ندارد… بنابراین بعد از گذشت زمان اندکی دست از نگرانی کشید و شروع به لذت بردن از منظره اطراف شان کرد.اسمان را به طور کامل ابر پوشانده بود.

هر از گاهی دانه های برف به آرامی پایین می‌ افتاد..آب و هوا از آن بدتر نشد و حتی بعد از اینکه از بزرگراه اصلی بیرون رفتند اوقات خوشی داشتند.. سپس به جاده دومی که ترافیک کمتر و برف بیشتری داشت وارد شدند و مجبور شدند سرعت شان را بسیار پایین‌تر آورنددد بعد از آن فرانک وارد جاده ای خاکی و ناهموار شد…. به نظر می رسید ساعت ها در آن جاده رانندگی کردند و بالاخره یک بار دیگر چرخید…جی نمی‌توانست هیچ جاده ای یا مسیر قابل عبوری را ببیند.آنها داشتند از یک کوهستان بالا می رفتند

در حالیکه محکم به صندلی چسبیده بود زمزمه کرد

_نمیدونم آیا میدونه داره کجا میره یا نه

ماشین به شدت تکان میخورد

استیو با بی حواسی پاسخ داد

_میدونه. فرانک یه مامور خبره است

به محض اینکه به قله رسیدند به نظر می رسید در چمنزاری وسیع و بلند قرار گرفتند.که تا مایل ها ادامه داشت. در گوشه چمن زار به حرکت ادامه دادند…تا ناگهان به نظر می رسید دشت پایان پیدا کرده…و سپس با سرعت زیادی از طرف دیگر کوه پایین آمدند… سپس از یک تپه دیگر بالا رفتند.. جاده بسیار باریکی وجود داشت که به سختی یک ماشین هم می‌توانست از آن عبور کند. یک طرف آن پر از صخره بود و در طرف دیگر هیچ چیز جز دره ای بی انتها قرار نداشت…باز هم از آن کوهستان‌ها عبور کردند و به یک چمنزار دیگر رسیدند.. همانطور که خورشید غروب می کرد.. استیو چشمهایش را به سمت درخت هایی که در طرف چپ شان به طور مرتب به صف شده بودند گرداند

_اونجا می بایست کلبه باشه

جی مشتاقانه روی صندلی نشست

_کجا ؟

تنها فکر کردن به اینکه از جیپ پیاده شود و پاهایش را بکشاند مانند بهشت بود

_درست پشت اون درخت های کاج سمت چپ

سپس ان را دید و از سر آسودگی خاطر اهی کشید.یک کلبه ی معمولی بود اما در چشم او مانند یک هتل لوکس جلوه می‌کرد.درست زیر درخت ها پنهان شده بود…تنها از قسمت جلویی دید داشت… از آنجایی که روی یک سراشیبی بنا شده بود… قسمت جلویی بالاتر از قسمت پشت ساختمان بود.. شش پله چوبی تا رسیدن به آنجا قرار داشت.در پشت کلبه مکانی مخصوص پنهان کردن جیپ ها ساخته شده بود و سی یارد عقب‌تر…یک الونک وجود داشت

زیر سایبان پارک کردند و از ماشین پیاده شدند.پشت اش را خم کرد تا ماهیچه های درد گرفته را بکشاند. هوا آنقدر خشک و سرد بود که تقریبا نفس کشیدن دردناک بود… اما خورشید در حال غروب منظره ی برفی را به رنگ‌های قرمز.. طلایی و بنفش درآورده بود… و جی بی حرکت… در حالیکه شیفته ی منظره ی رو به رویش شده بود ایستاد …تا زمانی که استیو او را به حرکت وا داشت

چندین آمد و رفت طول کشید تا همه چیز را به داخل کلبه بردند..سپس فرانک استیو را به کلبه ی کناری برد تا به او نشان دهد چطوری ژنراتور کار می کند. از قرار معلوم یک نفر قبلا مامور شده تا آن را روشن کند زیرا الکتریسیته  به خوبی کار می‌کرد.جی آبدارخانه و یخچال کوچک را بررسی کرد… متوجه شد به خوبی پر از غذا و گوشت یخ زده است

نگاهی گذرا به اطراف کلبه انداخت. کنار آشپزخانه ماشین لباسشویی مدرن قرار داشت… هیچ غذاخوری وجود نداشت تنها یک میز چوبی دایره شکل و چهار صندلی در کنار آن که وسط آشپزخانه قرار گرفته بود. اتاق نشیمن به خوبی با اسباب و وسایل مخمل قهوه ای رنگ به سبک قدیمی دکور شده بود.. قالی قهوه ای و آبی رنگ کف چوبی را پوشانده بود و یکی از دیوارها تقریباً با شومینه ای غول پیکر سنگی پوشیده شده بود.. دو اتاق خواب هم سایز در کلبه وجود داشت و به وسیله تنها حمام کلبه به یکدیگر متصل بود.جی به در اتاق ها نگاه کرد… ضربان قلبش کمی بالاتر رفت…زمانی که به این فکر می کرد می بایست حوله اش را در کنار حوله ی او قرار دهد…وسایل حمام را در کابینت کنار وسایل او بچیند…. مسواک و خمیر دندانش را در یک طرف سینک قرار می‌داد و احتمالا وسایل ریش تراشی استیو در طرف دیگر ان قرار خواهد گرفت. جزئیات کوچکی از زندگی کردن در کنار یکدیگر حالت خصوصی و صمیمانه به آنها می داد… این که نشان می داد هر روز را کنار یکدیگر سپری خواهند کرد

در عقبی محکم باز شد و استیو صدا زد

_کجایی؟

صدای خشنش به خاطر نفس کشیدن در هوای سرد خشن تر شده بود. جی پاسخ داد

_دارم کلبه رو کاوش می کنم

از حمام بیرون آمد و داخل اتاق خواب شد

_ناراحت نمیشی اگه من اتاق خواب جلویی رو بردارم ؟ منظره اش قشنگ تره

استیو مشغول روشن کردن آتش در شومینه بود..خم شد…کبریتی را روشن کرد.. آن را زیر کاغذی گرفته و سپس زیر کنده های درخت جا داد…. تا زمانی که کاملاً سرپا قرارنگرفت… جواب او را نداد

_بذار یک نگاهی بهشون بکنم

جی به طور مبهمی متعجب شد.. یک قدم کنار گذاشت و به او اجازه ورود داد..استیو موقعیت پنجره ها و قفل روی آنها را چک کرد.کمد را باز کرد و به داخل آن نگاهی انداخت..سپس به حمام مشترک قدم گذاشت…جی گفت

_این دو اتاق به وسیله حمام به هم متصل میشن

استیو غرغری کرد و سپس دردوم در آن طرف حمام را باز کرده و به اتاق خواب دوم قدم گذاشت..هر دو پنجره ی اتاق ها به سمت دیوار بودنداما پنجره این یکی از پنجره ی اتاق جلویی به زمین نزدیکتر بود…پنجره اتاق دوم از بیرون قابل دسترس تر بود.. استیو گفت

_خیلی خوب

قفل روی پنجره های اتاق خودش را هم بررسی کرد..

_اما می خوام به خوبی اینو بفهمی که اگه در طول شب هر صدایی شنیدی فوراً میای و منو بیدار می کنی… خیلی خوب ؟

جی پاسخ داد

_باشه

گلویش منقبض شده بود. تمام این حرکات برای او جزئ از شخصیتش بود. برخلاف اقدامات احتیاطی که فرانک انجام داده بود می بایست…. استیو هم احساس کرده باشد که خطری آنها را تهدید می‌کند… جی دلش می‌خواست فکر کند جایشان در اینجا امن است اما شاید این گونه نبود…بهترین کاری که می توانست انجام دهد این بود که با او جر و بحث نکند

استیو به او نگاهی انداخت و چهره ی خشنش نرم تر شد

_متاسفم…فکر می‌کنم دارم نسبت به یه موقعیت عجیب بیش از اندازه واکنش نشون میدم. نمی خواستم تورو بترسونم

از آنجایی که تنش از چشمهای او محو نشد… استیو به سمت او قدم برداشت و صورتش را بین دو دست خود گرفت… سپس او را بوسید….. جی دست های خود را روی شانه های او قرار داد و در برابر گرمای بدن قوی او احساس آرامش کرد…. کلبه چندان هم هوای منجمد کننده ای نداشت اما از گرما بسیار به دور بود

برای چند لحظه استیو او را مقابل خود گرفت… سپس با بی میلی او را رها کرد

_بیا ببینیم این کلبه غذا چی داره…اگه هرچه سریعتر غذا نخورم بیهوش میشم

جی متوجه شد که او اغراق نمیکند.. می توانست لرزش خفیفی را در ماهیچه هایش احساس کند.نشانه ای از اینکه او تا چه اندازه امروز به بدنش فشار آورده بود

همانطور که به سمت اتاق نشیمن حرکت می‌کردند جی به طور تصادفی دستش را دور کمر او حلقه کرد

_من قبلا غذا ها رو چک کردم.. تقریباً هر چیزی که دوست داری اینجا داریم..البته اگه دلت غذاهای دریایی بخواد چندان شانسی این جا نداری

استیو با خستگی گفت

_حتی یه کنسرو سوپ هم برام خوبه

همانطور که روی یکی از صندلی های راحت می نشست ناله ای کرد..پاهایش را کشاند و با بی حواسی آنها را ماساژ داد….فرانک در حالی که یک بغل چوب با خود به داخل کلبه می آورد گفت

_میتونیم بهتر از این از پسش بربیایم

این را در جواب اظهار نظر استیو در مورد غذا گفت… چوب ها را کنار شومینه قرار داد و گرد و خاک دستهایش را تکاند

_البته فکر می کنم چندان آشپز خوبی نیستم

با امیدواری به جی نگاه کرد و جی خندید

_ببینم چیکار میتونم بکنم..راستش من همیشه غذاهایی که توی ماکروفر گرم میشد می خوردم.اما اینجا هیچ مایکروویوی نمیبینم برای همین یکم گیج شدم

خسته تر از آن بود که کار زیادی انجام دهد اما باز کردن دو قوطی خوراک گوشت بزرگ و گرم کردن آنها روی اجاق گاز کار سختی نبود .همگی تقریبا در طول غذا خوردن ساکت بودند و بعد از آن فرانک به او کمک کرد تا ظرفها را بشورد .همگی به نوبت دوش گرفتند..تا ساعت هشت همه به خواب فرو رفته بودند…جی و استیو در اتاق خواب های خودشان و فرانک روی یکی از کاناپه های اتاق نشیمن
صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدند. و بعد از صرف یک صبحانه دلچسب فرانک و استیو به پیاده روی در برف رفتند..اجاق گاز و هیتر آب داغ که به وسیله یک تانک بزرگ اداره میشد کاملا پر بود و تا بهار نیازی به دوباره پر کردن آن نبود. سوخت ژنراتور نیاز به سوخت گیری تازه داشت اما تمام کاری که استیو می بایست انجام دهد این بود که به وسیله کامپیوتر با فرانک تماس بگیرد و سوخت به وسیله هلیکوپتر به آنها می رسید…درکل کلبه برای یک اقامت طولانی مدت آماده شده بود… اگرچه فرانک نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و آرزو نکند که استیو هرچه سریعتر حافظه اش را بدست آورد و به روی تمام اینها نقطه پایانی بگذارد یا اینکه پیگوت هرچه سریعتر دستگیر شود.

فرانک گفت

_نزدیکترین شهر بلک بول با جمعیت ۱۳۳ نفره… از جاده ی خاکی پایین برو و به سمت راست بچرخ… بالاخره به اونجا خواهی رسید. یه مغازه عمومی برای غذاهای اولیه و بقیه چیزهایی که نیاز خواهی داشت داره…اما اگه به چیز بیشتری نیاز داشتی باید به یک شهر بزرگ تر بری… اما سعی کن ردی از خودت به جا نذاری.. به اندازه ی کافی پول نقد همراهت هست که برای دوماه کافی باشه اما اگه بیشتر نیاز داشتی بهم خبر بده

استیو به دشت پوشیده از برف نگاهی انداخت… آسمان بسیار شفاف و خورشید صبحگاهی روی برف بی عیب و نقص بسیار روشن به نظر می رسید…هوای سرد ریه هایش را می سوزاند…زمین آنقدر بزرگ و خالی بود که احساس عجیب و غریبی به او می‌داد…. اما در عین حال تقریباً خرسند بود..با بی تابی منتظر بود تا فرانک آنها را تنها بگذارد تا بالاخره کاملا با جی تنها باشد

فرانک اضافه کرد

_اینجا جات امنه.”مرد “گاهی اوقات از این جا استفاده می کنه..

به کلبه نگاهی انداخت

_اگر به اندازه ی کافی جای امنی نبود هرگز جی رو به اینجا نمی آوردم…اون یه شهروند غیرنظامیه… پس به خوبی ازش محافظت کن رفیق

 زمانی که فرانک نام “مرد” را به زبان آورد..یک تکان کوچک..اندکی بالا رفتن آگاهی..وجود استیو را در بر گرفت…. احساسی از خطر نبود…. بلکه حسی از هیجان…. خاطره آنجا بود…اما دیواری بتونی جلوی آن را گرفته و به خودآگاه اش اجازه ی دسترسی به آن را نمی داد…. مرد قطعه ی دیگری از پازل بود

دستهفرانک را تکان داد و چشم هایشان با یکدیگر ملاقات کرد.آنها دو مرد بودند که در خطر کنار یکدیگر جنگیده بودند.فرانک گفت

_احتمالا تا زمانی که تمام این قضایا به پایان نرسه منو نخواهی دید… اما باهات در تماس خواهم بود.بهتره به راه بیافتم این بعد از ظهر قراره دوباره برف بباره

به داخل کلبه برگشتند و فرانک لوازمش را برداشت.. با جی خداحافظی کرد… جی او را بغل کرد.. چشم هایش به طور مشکوکی روشن بودند

فرانک به مدت دو ماه مانند صخره ی پشتیبان او بود…دلش برای او تنگ می‌شد… او همچنین سپری میان او و استیو بود…زمانی که آنجا را ترک کرد.. تنها هر دوی آنها باقی مانند

به استیل نگاهی انداخت و متوجه شد دارد دقت به او نگاه میکند…چشم های کهربایی اش می درخشیدند… از لحظاتی پیش زرد تر به نظر می رسیدند…. مانند چشم های جانوری شکاری که به طعمه اش چشم می دوزد

………………………………………

فصل نه

جی انتظار داشت استیو به سمت او  یورش ببرد.. اما در کمال آسودگی خاطر به نظر می‌رسید چیزهای دیگری در ذهن دارد..در طی یک هفته ی بعد…. به نظر می‌رسید تمام ساعات روز را به پیاده روی اطراف کلبه و کاوش دشت اطرافشان می پردازد…مانند گربه ای در محیط ناشناخته پر تنش و محتاطانه رفتار می کرد.ساعت هایی را که در برف به پیاده روی می پرداخت او را خسته می کردند…سپس به محض اینکه شامش را می خورد به خواب میرفت… جی نگران او بود…. تا زمانی که متوجه شد این نیز قسمتی از بهبودی طبیعی بدنش است. در بیمارستان اندکی از نیروی خود را بازگردانده بود اما تا رسیدن به قدرت کامل خود… راه درازی در پیش داشت.. ساعت های طولانی پیاده روی دو هدف داشتند: یکی این که او را با قلمرو جدیدش آشنا کند..دوم اینکه استقامت بدنی اش را دوباره از نو بسازد…تقریبا در پایان هفته شروع به آرام شدن کرد. اما هنوز هم هر روز محیط اطراف را جستجو می‌کرد…به دقت همه جا را زیر نظر داشت و به دنبال هر راه نفوذی کلبه را چک میکرد

به نظر می رسید آنها آنقدر از بقیه ی دنیا جدا شدند که جی نمی‌توانست احتیاط او را درک کند. اما با خود فکر می کرد این عادات در او ریشه کرده اند… نگاه کردن به زندگی روزانه ی او دید بهتری از مرد غریبه ای که عاشقش شده بود به او می داد….او به طور خارق العاده ای برای شغلش مناسب بود… به طور غریزی می دانست باید چه کار کند بدون آنکه به حافظه اش نیازی داشته باشد

زمانی که قوی تر شد… شروع به خورد کردن چوب برای شومینه کرد. کلبه طوری بنا شده بود که به خوبی از گرما محافظت می کرد و یک آتش خوب برای گرم نگه داشتن کل کلبه کافی بود..در ابتدا دست هایش زخمی و تاول زده می شدند.. آن هم با وجود اینکه هر روز دستکش می پوشید…اما بالاخره سخت تر شدند.. بعد از مدتی.. دویدن آرام را به فعالیت‌هایش اضافه کرد اما در میان دشت اقدام به دویدن نمی کرد…جایی که کاملاً بدون پوشش بود… او از میان درختان عبور می کرد…از تپه ها بالا و پایین میرفت.. عمدا راههای سخت را انتخاب میکرد و هر روز پاهایش قوی تر می شدند…و نفس کشیدنش آسان تر…بنابر این می‌توانست ورزش هایش را جلوتر پیش ببرد

جی آن روزهای اولیه در کلبه را بسیار دوست داشت… دشتی ساکت… محیطی پهناور….گاهی اوقات تنها صدا…صدای برخورد باد با شاخه ی درختان بود. او که تمام عمرش به سر و صدای شهر عادت کرده بود.. فضا و سکوت اینجا باعث می شد احساس کند در دنیای تازه ای متولد شده….آخرین بقایای تنش به خاطر زندگی قبلی اش به مرور زمان محو شد….او در این کوهستان با مردی که دوست داشت تنها بود و جایشان امن بود

استیو به او یاد داد چگونه یک جیپ را براند… برایش بسیار جالب بود که… زمانی که در راه های سخت حرکت می‌کردند ماشین بالا و پایین میپرید…..برای استیو این یک اقدام احتیاطی بود…شاید در آینده اتفاقی بیفتد و نیاز باشد جی بدون او رانندگی کند…. ممکن بود زمانی زندگی جی به آن بستگی پیدا کند

سومین هفته ی اقامتشان …برف سنگینی شروع به باریدن کرد .جی صبح زود از خواب بیدار شد و خود را در دنیایی پیدا کرد که تمامی صداها در آن خفه شده بودند …در تخت خواب بلند شد تا از پنجره نگاهی به برف تازه باریده بیندازد.. سپس دوباره روی تخت خواب افتاد و فورا به خواب فرو رفت ….زمانی که برای دومین بار از خواب بیدار شد…. تقریبا ساعت ۱۰ بود.. به طور شگفت آوری احساس می کرد به خوبی استراحت کرده …همچنین به شدت گرسنه اش بود

به سرعت لباس پوشید و موهایش را شانه کرد. با خود در فکر بود چرا کلبه تا این اندازه ساکت است ؟استیو کجاست؟داخل اتاقش را نگاه کرد اما خالی بود.یک قوری قهوه در آشپزخانه قرار داشت…در حالی که کناره پنجره ایستاده بود یک فنجان برای خودش ریخت.. لابلای درختها را به دنبال نشانه ای از او نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد

در حالیکه کنجکاوی تمام حواسش را به خود مشغول کرده بود قهوه اش را به پایان رساند و به اتاقش برگشت تا چکمه هایش را بپوشد.سپس پالتویش را به تن کرد و کلاه گرمی به سر گذاشت. برای استیو غیر معمول بود که بدون آنکه به او خبر دهد…یا از قبل به او بگوید تا کی بیرون خواهد بود کلبه را ترک کند.با خود در تعجب بود که او داشت کار میکرد ؟و چرا جی را بیدار نکرده بود؟ آیا به خودش آسیب رسانده بود؟

حالا دیگر کاملاً دلواپس شده بود. از پله های در پشتی پایین رفت و به نرمی صدا زد

_استیو

کمی می ترسید صدایش را بلند کند..چمنزار بسیار ساکت بود و برای اولین بار سکوت آن تهدید کننده به نظر می رسید. آیا کسی دیگری آنجا بود؟

در برف جدید رد پاهایش کاملاً قابل مشاهده بود. مشخصا چندین باربه کلبه برگشت تا ذخیره چوب کلبه را دوباره پر کند..سپس از سراشیبی بالا رفته و به جنگل وارد شده بود. جی دستکش هایش را از جیبش بیرون آورد و آنها را پوشید. با خود آرزو می کرد ای کاش یک روسری به دور گردن و دماغش می پیچاند… هوا آنقدر سرد بود که نفس کشیدن دردناک بود. یقه ی کتش را بالا کشید و ردپای استیو را دنبال کرد..با دقت جای پای او قدم می‌گذاشت زیرا از قدم گذاشتن در برف بالا آمده آسانتر بود

زیر درخت ها بر آن قدر عمیق نبود  و باعث میشد راه رفتن آسان تر باشد.. اما جی همچنان روی جای پاهای استیو قدم میگذاشت.. درخت های قطور همیشه سبز پر از برف بودند و به خاطر وزن برف شاخه های شان پایین آمده بود.. باعث می شد هرگونه سر و صدایی از هستی جنگل محو شود…به سختی می توانست صدای نفس کشیدن یا قدم های خود را بشنود…دلش می خواست یک بار دیگر نام استیو را صدا بزند اما جرأت نداشت…مانند این که..در این محیط ساکت سفید… چنین حرکتی توهین به مقدسات به شمار می رود

حتی سعی کرد بی سر و صدا تر حرکت کند. راهش را از یک درخت به درخت دیگر در پیش میگرفت.. سعی کرد به قسمتی از جنگل تبدیل شود.. سپس ناگهان…رد پای استیو را از دست داد.زیر شاخه های افتاده ی یک صنوبر ایستاد و به اطراف اش نگاهی انداخت…اما هیچ ردپای دیگری برای دنبال کردن وجود نداشت.مانند این بود که استیو ناپدید شده…غیر ممکن بود بدون به جا گذاشتن رد پا در برف حرکت کرد. اما هیچ ردپایی زیر درختها وجود نداشت. به بالا نگاه کرد…با خود در تعجب بود که شاید از یک درخت بالا رفته و هم‌اکنون دارد به او می خندد…اما هیچ چیز وجود نداشت

عقل سلیم به او می‌گفت استیو از یک حقه استفاده کرده.. اما می بایست رد پای در جایی دیگر وجود داشته باشد.برای یک دقیقه فکر کرد…سپس در دایره ای… مداوم به آرامی شروع به قدم زدن کرد..می بایست در جایی رد پایش را پیدا کند

۱۵ دقیقه بعد… به شدت عصبانی بود.لع*نت به او.. داشت با جی بازی می‌کرد.. آن هم یک بازی ناعادلانه با توجه به آموزش های نظامی اش… سردش شده بود و به شدت گرسنه بود… بگذار هر چقدر دوست دارد برای خودش بازی کند..او داشت به کلبه باز می‌گشت.. تا صبحانه درست کند.. تنها به اندازه ی یک نفر

تنها برای اینکه هرگونه ردی را منحرف کند…با همان احتیاطی که آمده بود بازگشت…بگذار او را همین جا رها کند تا برای خودش به صورت موذیانه پنهان شود و اطراف جنگل بچرخد… در حالی که جی در محیط گرم کلبه برای خود نشسته و دارد صبحانه می‌خورد….بعد از مدتی سر و کله اش پیدا خواهد شد…سپس به خود چهره ای معصومانه خواهد گرفت…بگذار صبحانه ی لع*نتی اش را خودش درست کند….بازی دیگر تمام است

جی به سمت کلبه به آرامی حرکت کرد…تا جایی که می توانست خود را به تنه درختان می چسباند..در کنار هر درخت متوقف می شد و به خوبی گوش فرا می داد که آیا صدایی خواهد شنید یا نه…سپس به سمت درخت بعدی حرکت می کرد و قبل از آنکه دوباره به راه بیفتد به تمام جهات نگاه می انداخت… عصبانیتش بیشتر شد و شروع کرد به فکر کردن به اینکه برای انتقام چه کار می‌توانست انجام دهد… اما بیشتر ایده هایش کوچک و مزخرف به نظ  می رسیدند… کاری که واقعا دلش میخواست انجام دهد این بود که او را بزند….محکم…آن هم دوبار

تازه شروع به حرکت کردن از کنار یکی از تنه دی رخت ها شده بود که موهای پشت گردنش سیخ شد.. و سر جایش بی حرکت ایستاد…ضربان قلبش به خاطر ترس و احساس خطر بالا رفت..نمی توانست چیزی بشنود یا ببیند..اما می توانست چیزی یا کسی را در همین نزدیکی احساس کند… آیا در کوهستان گرگ وجود دارد ؟ یا خرس ؟ کاملا بی حرکت ایستاده بود و تنها چشمهایش را به اطراف می چرخاند تا چیزی به عنوان اسلحه پیدا کند… بالاخره گوشه ای از یک چوب بزرگ به چشمش خورد که زیر برف پنهان شده بود..یک اینچ یک اینچ خم شد تا به چوب رسید… تمام حواسش روی بزرگترین علامت هشدار فریاد می کشیدند

چیزی محکم و سنگین از پشت به او برخورد کرد و یک ضربه ی دیگر بازویش را کرخت کرد…با صورت محکم به برف برخورد کرد…شش هایش منقبض شدند و تمام نفس از آنها بیرون رفت… دستهایش را نمی توانست حرکت دهد…حتی نمی توانست فریاد بکشد…با خشونت به پشت پرتاب شد…یک لحظه برقی از فلز را دید..سپس یک چاقو روی گلویش قرار گرفت

حیرت زده …ترسیده و در حالی که نمی توانست نفس بکشد… به چشم هایی باریک و کشنده به رنگ طلایی چشمهای عقاب خیره شد
زمانی که جی را شناخت چشمهایش گشاد شدند… سپس  با عصبانیت دوباره باریک شدند.. دوباره چاقوی خشن را در غلاف خودش چپاند و زانویش را از روی سی*نه ی او برداشت

_لعن*ت بهت زن…ممکن بود بکشمت

به شدت فریاد می کشید… صدایش مانند فلز فرسوده بود

_داری چه غلطی می کنی؟

جی تنها می‌توانست نفس نفس بزند و روی زمین پیچ بخورد..با خود در تعجب بود که آیا ممکن است بخاطر کمبود اکسیژن بمیرد؟ تمام س*ینه اش می سوخت و دیدش تار شده بود

استیو او را در موقعیتی نشسته قرار داد و چندین بار به پشتش ضربه زد..به اندازه ی کافی محکم میزد که درد بگیرد اما حداقل دوباره نفس به درون س*ینه اش بازگشت… زمانی که دوباره شش هایش باز شدند تقریباً خفه شد… اشک در چشمهایش جمع شده بود… به شدت سرفه میکرد… استیو پشت سرش را نوازش میداد اما با صدایی سخت گفت

_حالت خوب میشه… لیاقتت بیشتر از این بود… و به اندازه یه جهنم کمتر از اون چیزی که واقعاً ممکن بود اتفاق بیفته

او این را برنامه‌ریزی نکرده بود…قطعه چوب را از گوشه ی چشمش دید…همانی که قبل از آنکه استیو با او برخورد کند در برف پیدا کرده بود… اتفاق بعدی که به خاطر می آورد این بود که چوب در دست هایش قرار داشت… جلوی چشم هایش را خون گرفته بود و با تمام قدرتی که خشم به او داده بود آن را به طرف استیو چرخاند…. با اولین ضربه استیو جاخالی داد….ناسزا گفت… و به طرف دیگری چرخید تا از ضربه دوم بگریزد..جی به طرف چپ حرکت کرد…سعی می کرد او را به سمت یک درخت گیر بیندازد تا به راحتی نتواند در برود…و دوباره چوب را در هوا چرخاند… استیو سعی کرد آن را بگیرد و جی با ضربه ی محکمی به مچ دستش ضربه زد… سپس خودش را برای یک ضربه ی دیگر آماده کرد…. استیو دوباره زیر لب ناسزایی گفت و با سرعت به طرف او آمد…درست زمانی که با شانه به داخل شکم جی ضربه زد و او را دوباره روی زمین پهن کرد….یک ضربه دیگر به پشتش وارد آورد

فریاد کشید

_لع*نت

استیو روی شکم جی نشست و مچ دست هایش را به زمین محکم کرد

_آروم بگیر.. لعن*ت…جی مشکل لع*نتیت چیه؟

جی سعی می کرد زیرا او خودش را بچرخاند و به خودش پیچ و تاب می داد…سعی می کرد او را از روی خود به زمین بیندازند…استیو زانوهایش را در اطراف او محکم تر کرد و جلوی او را گرفت…دستهایش آنچنان محکم دست های او را فشار می‌داد که امکان نداشت بتواند آنها را رها کند…بالاخره از تقلا کردن دست کشید.. جی با ناتوانی به او خیره شد…چشم هایش مانند آتش آبی بودند

_برو کنار

_تا بتونی با اون چوب لع*نتی بزنی توی سرم؟ هیچ شانسی نداری

نفس عمیقی کشید و صدایش را مجبور کرد تا کمی آرام تر شود

_با چوب نمی زنمت

غرغری کرد

_لع*نت بهت که نمی زنی…

دستش را رها کرد و چوب را از میان دست او بیرون کشید و به طرف دیگری پرتاب کرد… جی از دست آزادش استفاده کرد تا برف را از روی صورتش پاک کند ….و به آرامی استیو… وزنش را از روی س*ینه ی او برداشت….جی نشست و کلاهش را بیرون کشید تا برف را از روی آن بتکاند
روی یک زانو… کنار او زانو زد. و برف های روی پشتش را تکاند.. با عصبانیت گفت

_حالا فکر می کنم وقتشه توضیح بدی که فکر می کردی داشتی چه کار میکردی؟

دوباره خشم و عصبانیت در او طغیان کرد و با مشت به سمت او پرتاب کرد.. به موقع سرش را عقب برد و از ضربه ی او جای خالی داد..اما کلاه خیسی که در دست داشت…به اندازه کافی که درد بگیرد…با صورتش برخورد کرد

با سرعت یک صاعقه او را به پشت روی زمینه خواباند

از لابلای دندان های به هم فشرده گفت

_یک بار دیگر این حرکت رو  تکرار کن و اونوقت کاری می کنم تا یک ماه سرپا غذا بخوری

جی به او خیره شد

_اگه جرات داری سعی کن…. از خواب بیدار شدم و نمیتونستم پیدات کنم..نگران بودم نکنه  بلایی سرت اومده باشه. بنابراین اومدم دنبالت گشتم… اون موقع تو شروع کردی به نمایش درآوردن حقه های فوق جاسوسی ات و اجازه نمیدادی پیدات کنم…تا موقعی که خسته و گرسنه شدم و تصمیم گرفتم به کلبه برگردم… بعدش منو زمین زدی و یه چاقو روی گلوم نشانه گرفتی……بعد سرم فریاد کشیدی… الان که فکر می کنم میبینم حقته با چوب بزنمت

استیو به پایین..به او خیره شد.. موهای آشفته و چشمهای آبی خشمگینش را از نظر گذراند. به آن لبهای یکدنده و دوست داشتنی نگاه کرد.. زیر لب ناسزایی گفت و انگشت هایش را میان آن یالهای عسلی رنگ فرو کرد..او را محکم یکجا ثابت نگهداشت و لب هایش را روی لب های او کوباند. بوسه اش نیمی با حالتی گرسنه و نیمی با عصبانیت بود..ناگهان به طور وحشیانه ای دلش می خواست لب های او را احساس کند…جی با پا به او ضربه زد و او به سرعت حرکت کرد و با زانوهایش….. پاهای او را بی حرکت روی زمین میخکوب کرد..وزن بدنش.. او را در برف فرو می‌برد

جی ناله ای کرد و ناگهان احساس می کرد بدنش آتش گرفته..خشم و عصبانیت به چیز دیگری تبدیل شد..دستهایش را میان موهای او فرو برد و با اشتیاق به بوسه ی او پاسخ داد.. استیو با خشونت کت جی را از یکدیگر باز کرد…دلش میخواست او را احساس کند…جی با خود فکر می کرد ممکن است از شدت خواستن او بمیرد.. اگرچه او را ترسانده و به او صدمه رسانده بود..اگرچه باعث می‌شد آنقدر عصبانی شود که هرگز به یاد نداشت در عمرش تا این اندازه عصبانی باشد… اما هنوز هم او را میخواست… او احساساتی که همواره در وجود جی بوده را از لایه های مخفی اش بیرون کشیده و کنترل آن را از دست جی خارج کرده بود…دستها و بدنش میلرزید…استیو با چشمهایی باریک شده به او خیره ماند..خواستن و تمنا از چشمهایش مشخص بود…منتظر کوچکترین اشاره مثبت از طرف او بود…ناگهان تمام بدن جی را وحشت فراگرفت… این مرد را نمی شناخت… اسم او استیو نبود… صورت استیو را نداشت… او را می شناخت و او را دوست داشت….اما او یک غریبه بود

با منقبض شدن ناگهانی بدن جی جوابش را گرفت… به طور بی شرمانه ای زیر لب ناسزا گفت و روی پاهایش ایستاد…با یک دست پشت گردنش را ماساژ میداد گویی این حرکت کل تنش را از بدنش بیرون خواهد کرد..جی با دست و پا چلفتی سعی کرد لباس هایش را مرتب کند…اما بدنش و دست هایش به شدت میلرزیدند…دو طرف کت را به یکدیگر چسباند و روی پاهایش ایستاد…. تنها همین چند لحظه پیش از شدت گرما می سوخت اما حالا تمام بدنش یخ زده بود…سراسر بدنش از برف پوشیده شده بود….برف ها را از روی موها…شلوار جین…و کتش تا آنجا که می توانست تکاند… سپس کلاهش را برداشت…اما پر از برف شده بود…ترجیح می‌داد کلاً چیزی به سر نکند… بدون کوچکترین کلمه ای… در حالی که قادر نبود به او نگاه کند…به سمت کلبه به راه افتاد…استیو با خشونت شانه ی او را گرفت و او را چرخاند…. با صدایی خشن گفت

_بهم بگو چرا لعنتی

جی آب دهانش را قورت داد…خیال نداشت او را متوقف کند و نمی‌توانست احساس ترس وحشتناکی که هر لحظه با آن زندگی می‌کرد را توضیح دهد…بالاخره توانست بگوید

_قبلا بهت گفته بودم.. اونها به اندازه ی کافی دلیل های خوبی هستند

یک قطره اشک روی گونه اش چکید و قبل از آن که به چانه اش برسد یخ بست.

چهره ی استیو تغییر کرد… بعضی از احساس ناامیدی و عصبانیت اش او را ترک کرد. با دستی که دستکش پوشیده بود اشک او را پاک کرد

_واقعا اینطوره؟ دلایل تو به نظر من منطقی نمیرسه.. این که همدیگر رو بخوایم چیز طبیعیه…ما زن و شوهریم… فکر می کنی چقدر دیگه میتونم مثل یک راهب زندگی کنم ؟چقدر دیگه خودت میتونی مثل یک راهبه زندگی کنی؟ من اینطوری نمی خوام عزیزم…و لعنت به تمام این پیچیدگی ها…اینطور نیست که اولین بارمون باشه

جی احساس می کرد هر لحظه ممکن است فریاد بکشد…می خواست گریه کند و همزمان بخندد… اما هیچ کدام از این حرکات منطقی به نظر نمی رسیدند…دلش می خواست به او حقیقت را بگوید… اما بزرگترین ترسی که داشت از دست دادن او بود… پس بالاخره حقیقت را به او گفت… یا قسمتی از آن را.. با صدایی قورباغه مانند درحالی که روی کلمات خفه میشد گفت

_اولین بار خواهد بود…. این دفعه… و این منو میترسونه

دوباره حرکت کرد و این بار استیو به او اجازه رفتن داد…زمانی که به کلبه رسید از شدت سرما تمام وجودش می‌لرزید… دوش آب گرم طولانی گرفت…سپس لباس هایش را عوض کرد.بوی قهوه ی تازه از آشپزخانه می آمد…رد دماغش را گرفت و استیو را در آشپزخانه… در حالی که تخم مرغ و بیکن درست می‌کرد پیدا کرد…او هم لباس هایش را عوض کرده بود… جی به خاطر فیزیک بدنی اش و این که ناگهان حضور او را به طور دیگری احساس می کرد به لکنت افتاده بود…او قد بلند و ماهیچه ای بود…به اندازه ی یک ببر قوی بود…شانه ها و سین*ه اش پارچه ی لباسش را کشیده بودند…در طول هفته هایی که اینجا بودند او دوباره وزن و ماهیچه به خود اضافه کرده بود…و موهایش بلند تر شده بود…به نظر وحشی و خطرناک می‌رسید…آنقدر منظره‌ی مردانه ای  ایجاد کرده بود.. که به طور غریزی به خود لرزید …او دیگر یک بیمار نبود …او ..هم سلامتی و هم قدرتش را به دست آورده بود …جی او را دنبال کرده بود زیرا نگرانش بود ….در ذهنش او هنوز هم یک جنگجوی زخمی بود …حالا می دید که دیگر چنین چیزی در کار نیست… ناخودآگاهش زودتر این قضیه را متوجه شده بود… زمانی که با او می جنگید …قبلا که احساس می کرد بیمار است …امکان نداشت چنین کاری بکند

سرش را بالا آورد و به او نگاهی انداخت

_قهوه تازه درست کردم یه فنجان بنوش.. هنوز هم یکم لرزان به نظر می رسی.. فکر ع*شق بازی کردن با من تا این اندازه تو رو ترسوند؟

نمی توانست جلوی کلمات را بگیرد

_ تو منو میترسونی… کسی که هستی… چیزی که هستی

زمانی که متوجه شد جی چه گفته بی حرکتی یخ گونه ای او را در بر گرفت

_گفتی دارم از حقه های فوق جاسوسانه استفاده می کنم

جی زمزمه کرد

_بله

و تصمیم گرفت به آن فنجان قهوه نیاز دارد.. برای خودش یک فنجان ریخت و قبل از آنکه  ان را سر بکشد.. برای چند لحظه به بخاری که از آن بلند می شد نگاه کرد. چرا چنین حرفی به او گفته بود ؟ واقعا چنین منظوری نداشت…در رنج و عذاب بود… می‌ترسید این کلمه حافظه ی او را تحریک کند و مجبور شود او را ترک کند….همچنین می ترسید او هرگز حافظه اش را به دست نیاورد…احساس می کردگیر افتاده ….زیرا تا زمانی که حافظه اش را بدست نیاورده و جی را انتخاب نکند…نمی‌توانست او را مال خود بنامد و اگر هم حافظه اش را به دست آورد ممکن است تنها راهش را بگیرد و برود… به زندگی واقعی اش

با صدایی بی حالت گفت

_فکر نمیکردم اینو بدونی

سر جی به سرعت بالا آمد

_منظورت اینه که تو میدونی؟

_حتما می بایست چیزی بیشتر از اینکه زمان انفجار به طور تصادفی چیزی دیدم در کار باشه.. دولت به این روش کار نمیکنه…من تنها حدس زدم و فرانک اون رو تایید کرد

جی با صدای نازکی گفت

_اون چی گفت ؟

لبخند استیو وحشیانه و نازک بود

_مسئله اینه…….به خاطر شرایط نمی تونه چیز زیادی بهم بگه.. در حال حاضر من یک ریسک امنیتی هستم… تو چطور حدس زدی؟

_درست مثل تو… فکر کردم باید بیشتر از اینها در میان باشه

_دلیل اصلی که من رو پس زدی چیزیه که هستم؟

زمزمه کرد

_نه

با نگاهی دردمندانه و نیازمند در چشمهایش…به او نگاه کرد…چطور دوست داشتن یک مرد میتواند تا این اندازه دردناک باشد ؟ اما اینگونه بود..زمانی که آن مرد…شبیه مرد رو به رویش باشد

تمام بدنش محکم و سفت شد… لب هایش را به یکدیگر فشار داد…صدایش خشن بود

_اون طوری نگاه کردن به من رو تمام کن… داررم تمام اراده ام رو به کار می‌گیرم که همین حالا بهت حمله نکنم… اما نمیخوام اینطوری باهات باشم… نه این دفعه…پس بهم طوری نگاه نکن که اگه لمست کنم زیر دست هام ذوب میشی

 جی با خود فکر کرد واقعا اینگونه است.اما نگاهش را از او بر گرفت.کلماتش باعث میشد بدنش داغ و لرزان شود.. کلماتی که به زبان آورده بود در ذهنش شکل گرفتند..اگر او جی را لمس می‌کرد…آنها یکدیگر را می سوزاندند

استیو تمام روز را بیرون گذراند..اما تنش بین آن دو آرام نگرفت.. به ضخامت و سنگینی یک مه بین آنها قرار داشت.. زمانی که تاریکی هوا بالاخره او را به داخل کلبه کشاند… هر زمان که به جی نگاه میکرد.. چشم هایش او را میسوزاند.غرایزی که نمی دانست آنها را در تصرف دارد باعث می شد که به طرف او کشیده شود… با وجود دلایلی که ذهنش به او می‌گفت نباید رابطه شان را از این بیشتر جلو ببرد….شب را در تخت خواب خودش گذراند.. بی خوابی به سراغش آمده بود و آرزو می‌کرد ای کاش شب را در بازوهای او سپری می‌کرد.. حق با استیو بود دلایل او چه اهمیتی داشتند ؟ همین حالا هم به اندازه کافی دیر شده بود..او هم‌اکنون هم استیو را دوست داشت… چه خوب و چه بد…خطر واقعی این بود…و هم اکنون دیگر کار از کار گذشته… حتی اگر بدترین اتفاق هم بیفتد و او را از دست بدهد… دردش کمتر نخواهد شد

اما به طرف او نرفت.. گاهی اوقات چیزها در نور روز..متفاوت تر از زمانی که در شب.. تنها در تاریکی دراز کشیده ای به نظر می رسند… اما احتیاط چیزی نبود که او را در تخت خود نگه داشت.. شرایط به اندازه ی کافی سخت بود…میبایست او را با نامی که مال خودش نبود صدا بزند….می بایست وانمود کند او شخص دیگری است.. اما دلش میخواست زمانی را که با او سپری می کند بتواند به چشم هایش نگاه کند…بیشتر از هر چیزی دلش میخواست نام واقعی او را بداند…. تا بتواند در قلبش او را با آنان صدا بزند…دلش می‌خواست طوری به چشمهایش نگاه کند گویی به او تعلق دارد

در طول شب باد گرم و خشکی وزید که سیستم هوایی…که برف های تازه ایجاد کرده بودند را با خود برد.. احتمالا مادر طبیعت… زمانی که برف های سفید و تازه را با باد گرم خود ذوب می کرد…پیش خود می خندیده… آنها را با نیم نگاهی از بهار…که هنوز هم بیشتر از یک ماه دیگر در انتظارشان بود… اذیت میکرد…برفهای ذوب شده با صدایی مانند باران از روی شاخه ی درخت ها پایین می چکید..زمانی که شاخه ها بار سفید خود را زمین می انداختند صدای ارامش بخشی شب را پر می‌کرد

این بالا رفتن دما باعث می‌شد جی بیشتر احساس ناآرامی بکند .صبح زود از خواب برخاسته بود .زمانی که به بیرون از پنجره نگاه کرد به ندرت می توانست چیزی که می بیند را باور کند .باد گرم ..سرزمین عجایب و برف پوشیده ی آنها را به دشتی قهوه ای که تکه های کوچک برف در جای جای آن دیده می‌شد تبدیل کرده بود.. هنوز هم برف هایی که در حال ذوب شدن بودند از روی درخت ها چکه می کردند …و هوای گرم باعث می شود احساس کند پوست بدنش در حال انفجار است.. چگونه می توانست چنین چیزی به این سرعت اتفاق بیفتد؟

استیو از پشت سرش گفت

_یه چینیوک

به عقب چرخید… قلبش به شدت می تپید.. صدای قدمهای او را نشنیده بود.. اما او همواره مانند یک گربه حرکت می کرد… آنچنان عصبانی به نظر می رسید که جی تقریبا یک قدم به عقب برداشت… چشمهایش سخت و یخ زده بودند ..چانه اش را اصلاح نکرده بود و ته ریشی آن را تیره کرده بود

به پنجره نیم نگاهی انداخت

_تا جایی که میتونی ازش لذت ببر… تا زمانی که هوا اینطوریه احساس بهار رو به آدم میده اما وقتی که تموم بشه زمستون باز هم برمیگرده

در سکوت صبحانه خوردند و بعد از آن استیو به سرعت کلبه را ترک کرد..ساعت‌ها بعد جی صدای محکم برخورد تبر با چوب را شنید.از پنجره ی آشپزخانه به او نگاه کرد…کتش را درآورده بود و تنها پیراهن به تن داشت..آستین هایش را بالا زده بود…دانه های عرق از سراسر بدنش جاری بود. آیا هوا تا این اندازه گرم بود؟

به سمت ایوان قدم برداشت و صورتش را به سمت باد گرم و ملایم بالا گرفت..فوق العاده بود…پوست صورتش را قلقلک میداد..دمای هوا حداقل ۴۰ درجه بیشتر از روز قبل بود و خورشید از آسمانی بدون ابر و آبی به زمین می تابید..ناگهان احساس کرد پیراهن و شلوار جین اش بیش از اندازه سنگین است و بدنش شروع به عرق کردن کرد

مانند بچه ای که آب و هوای بهار او را سرخوش میکند به سمت اتاق خواب اش دوید و لباس های سنگین را از تن بیرون آورد. نمی توانست یک دقیقه ی دیگر آنها را تحمل کند. دلش میخواست هوا را روی بازوهایش احساس کند. دلش میخواست احساس زنده بودن و آزادی به او دست دهد. چه اشکالی دارد اگر هر لحظه ممکن است زمستان برگردد ؟ درست در این لحظه…برای او بهار بود

لباس تابستانی مورد علاقه اش را از کمد بیرون آورد و به تن کرد.لباس سفید خنک بدون آستینی بود. شاید کمی اغراق آمیز به نظر برسد اما در حال حاضر این لباس کاملا مناسب با حال و هوایش بود.. گاهی اوقات باید به دنبال بهانه ای برای جشن گرفتن باشی… این باد گرم یکی از آن دلایل بود..

همانطور که داشت وسایل ناهار را آماده می کرد زیر لب با خود آواز می خواند..بعد از مدت زمانی…فهمید استیو دیگر در حال هیزم شکستن نیست.اگر برای ناهار خوردن به استراحت رفته باشد… جی می‌تواند بدون او هم غذایش را بخورد…هنوز هم کاملا به خاطر روز قبل او را نبخشیده بود

سر و صدای اندکی از قسمت جلویی کلبه شنید.سوپ را از اجاق گاز بیرون آورد و به سمت در جلویی حرکت کرد.استیو ماشین جیپ را بیرون کشیده و در حال شستن آن بود. آنچنان صحنه ی خانوادگی بود که او را به سمت ایوان جلویی کاشاند. روی پله ی بالایی نشست و او را تماشا کرد. استیو سرش را بالا گرفت و نیم نگاهی به او انداخت.. چشم هایش روی لباس چرخیدند

_یکم بیش از اندازه پیش میری مگه نه؟

_راحتم

و واقعا هم اینگونه بود. هوای خشک همزمان گرم و سرد بود.برخورد نور خورشید به روی پوستش احساسی لذت بخش داشت.. استیو هم تسلیم آب و هوای گرم شده بود زیرا دکمه های لباسش را باز کرده و آن را از شلوار جین اش بیرون کشیده بود.او را که هر از گاهی می ایستاد و مایع تمیز کننده را روی ماشین پخش می‌کرد…آن را می شست به طرف شلنگ می رفت تا آن را از روی زمین بردارد و ماشین را آبکشی کند.. تماشا می کرد…بالاخره پایین رفت تا شلنگ را از جایی که استیو آن را به زمین انداخته بود بردارد

_تو بشور..من آبکشی می کنم

غر و لوندی کرد

_ انتظار داری برای شستن ظرف ها هم همچین معامله‌ای داشته باشیم؟

_ به نظر من که عادلانه میرسه.هرچی نباشه من غذا درست می کنم

_ آره اما من مجبورم همه ی اون غذاها رو بخورم تا حروم نشن

جی نگاه دلسوزان ای به او انداخت

_عزیز بیچارم..ببینم چه کار میتونم بکنم تا این مسئولیت سنگین رو از روی شونه هات بردارم

_ درست مثل یک زن..یکم سر به سرش بذار.. اخلاقش تند زننده میشه…بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

جی شلنگ را به قسمتی از ماشین که تازه شسته بود گرفت.. اما آن را روی بیشترین فشار آب قرار داد و به استیو اجازه نداد که کاملاً خود را از سر راه آن کنار بکشد..بنابراین آب به ماشین برخورد کرد و روی صورت و لباس های او برگشت.. در حالی که زیر لب فحش میداد به عقب پرید

_لع*نت..ببین داری چه کار می کنی

با لحنی  شیرین گفت

_بعضی از مردم تحمل جوک رو ندارن

و آب را به سمت او گرفت

به خاطر شوکی که از برخورد آب سرد با او دست داد فریاد کشید و به سمت او دوید.دستهایش را بالا گرفته بود تا از برخورد آب به صورتش جلوگیری کند.جی جیغ کشید و به سمت دیگر جیپ فرار کرد.زمانی که استیو رو به رویش ظاهر شد… دوباره آب را به سمت صورتش گرفت

استیو موهای خیسش را به عقب راند و چشم‌های کهربایی اش آن برق طلایی کفر آمیز را به خود گرفتند. در حالیکه نیشخند میزد گفت

_الان حقت رو کف دستت میزارم

با یک پرش روی کاپوت پرید..جی فریاد کشید و به سمت عقب فرار کرد.. اما همانطور که شلنگ را با خود می کشید به تایر های عقبی ماشین گیر کرد.. دیوانه وار ان را می کشید اما استیو روی زمین پرید… طوری خندید که دوباره باعث شد جی جیغ بکشد…همان‌طور که به دنبال سرپناه می دوید شلنگ را پایین انداخت

استیو شلنگ را از زمین برداشت و به سمت جلوی ماشین حرکت کرد تا آن را آزاد کند. تقریباً رو به روی جی درآمد..

_صبر کن

هم زمان میخندید و التماس می‌کرد..دستش را بالا گرفته بود

_موقع ناهارئه.. اومدم بیرون که بهت بگم… سوپ آماده….

انفجار آب به صورتش برخورد کرد

آب تقریبا به طور غیر قابل تحملی سرد بود. جیغ کشید و سعی کرد فرار کند.. به هر طرفی که میچرخید استیو روبرویش بود… آب از سر تا پای او را خیس کرده بود..بالاخره تنها راه دفاع کردن که برایش باقی مانده حمله بود… بنابراین مستقیماً به سمت او دوید.استیو داشت مانند یک دیوانه روانی می خندید…. صدایی که ناگهان…زمانی که جی سر شلنگ را بالا گرفت تا آب مستقیما به دهانش برخورد کند متوقف شد… با یکدیگر سر به دست آوردن کنترل شلنگ کشتی گرفتند… هر دوی آنها می خندیدند و زمانی که آب یخ به صورت شان می پاشید جیغ می کشیدند..جی.. در حالی که خود را عقب می‌کشید فریاد کشید

_آتش بس..آتش بس..

امکان نداشت از این خیس تر شود. زمانی که به استیو نگاه کرد  و دید که او هم سر تا پا خیس آب است احساس رضایت خاطر داشت… استیو با لحنی طلبکارانه گفت

_داری تسلیم میشی؟

با صدای جیغ مانندی پاسخ داد

_ چیزی برای تسلیم شدن وجود نداره.. تقریبا هردومون خفه شدیم

کمی درباره آن فکر کرد و سپس سرش را تکان داد. به سمت شیر آب حرکت کرد و آن را بست..سپس شروع به حلقه پیچ کردن شلنگ کرد

_کثیف بازی میکنی….اینو توی یه زن دوست دارم

_درسته هندونه زیر بغلم بزار.. فقط میخوای به غذا پختن ادامه بدم

_ با این شرایطی که داریم هر چیزی که از طرف تو به دستم برسه رو میگیرم

ناگهان شوخی از ان لحظه رخت بر بست..شلنگ را زمین انداخت و راست ایستاد. همانطور که به او نگاه می کرد چهره اش سخت شد.. جی احساس کرد نفس در گلویش حبس شد..ه هرگز استیو در نظرش تا این اندازه زیبا نیامده بود ..سر تا پایش خیس بود ..موهایش روی پیشانی ریخته بود …بدجور به یک اصلاح نیاز داشت… چشمهایش با اراده‌ی مردانه می درخشید… استیو به آرامی اجازه داد نگاهش روی صورت او به چرخد… سپس به سمت پایین آمد

سپس متوجه شد او می تواند بیشتر از… تنها  طرح کلی بدنش را ببیند.. لباس سفید نازک تقریبا شفاف بود و به بدنش چسبیده بود… نمی توانست جلوی خودش را بگیرد و به پایین نگاه نکند… لباس به باسن و پاها یش چسبیده بود… آنطور که خورشید می درخشید و هوا را روشن می کرد تقریباً احساس می‌کرد بره*نه است

به بالا… به استیو نگاه کرد و  با دیدن نگاه در چشم هایش… منجمد شد.با آنچنان اشتیاق وحشی و مردانه ای به او نگاه می‌کرد که قلبش ایستاد..خون به شدت در رگ هایش جاری شد..پاهایش شروع به لرزیدن کرد و به تندی نفسش را حبس کرد.

برای یک دقیقه بعد استیو بی حرکت بود.. چشم های جی خمار بود و لب هایش باز و اندکی می لرزید..میتوانست از میان لباس خیس… بدنش را ببیند.بدن استیو لرزید….و کنترلش را از دست داد.

جی نمی‌توانست حرکت کند. استیو بدون آنکه نگاهش را از او بردارد.. بدون اینکه چیزی بشنود و با قصدی حیوانی و مردانه به سمت او قدم برداشت… نفس کشیدنش سخت و عمیق بود.. همانطور که حرکت می کرد آب از لباس هایش می‌چکید…جی منتظر ایستاد… با احساس نیاز و ترس میلرزید…می دانست که او دیگر تحت کنترل خودش نیست..وحشتی هیجان انگیز باعث می‌شد سر جایش خشکش بزند. اما در همان زمان وجودش را با پیش بینی عمیقی  پر کرده بود که تقریبا بدنش را به درد آورده بود..سپس استیو به او رسید… و جی حتی فرصت نداشت که کوچکترین حرکتی کند

فصل ۱۰

بدون حرکت کنار یکدیگر دراز کشیده بودند.. تنها حرکت.. حرکت باد میان موهای شان بود..تنها صدا… صدای شاخه های درخت ها…به خاطر اتفاقی که همین حال و افتاده بود… جی احساس می‌کرد در معرض طوفانی شدید قرار گرفته. کاملا از هر حرکتی ناتوان شده بود

سپس استیو روی آرنج بلند شد و با چنان نگاه درنده ای در صورتش به او نگاه کرد که تقریباً بدون اراده ماهیچه هایش منقبض شدند.. نمی دانست دلیلش چیست… استیو زیر لب ناسزایی گفت… صدایش آرام و خش دار بود.. روی زانوهایش کنار او نشست… شک و تردید جی را در برگرفته و ذهن تنبلش سعی کرد دلیل عصبانیت او را بفهمد

استیو لباس هایش را مرتب کرد. دست جی را گرفت و او را میان بازو هایش گرفت و از زمین بلند کرد.بدون گفتن کوچکترین کلمه ای از پله ها بالا رفت و به کلبه وارد شد.. او را داخل حمام برد و با دقت روی پاهایش قرار داد..خم شد تا آب را باز کند.. سپس ایستاد و  به طرف او برگشت..ج احساس می‌کرد دست و پاهایش شل وناتوان از هر حرکتی است..همانطور که استیو را نگاه می کرد..چشم هایش گشاد  و اندکی ترسان به نظر می‌رسیدند..مشکل چه بود ؟ استیو او را داخل وان حمام قرار داد… آب گرم بدن جی را اذیت می‌کرد..فورا میخواست حرکت کند اما استیو با خشونت گفت

_نه نیاز داری بدنت گرم بشه…بچرخ و اجازه بده موهات رو بشورم

با بی حسی به او اجازه داد…متوجه شد..می بایست گل و لای سر تا پایش را پوشانده باشد..همانطور که موهایش را میشست… دستهایش نرم و مهربان بودند…سپس تمام بدنش را شست…. بدنش کم کم شروع به گرم شدن کرد و آرام گرفت… استیو زیر لب چیزی زمزمه کرد اما صدایش آنقدر خشن بود که جی متوجه کلماتش نشد..سپس دوباره میان بازی های او بود و لب های استیو روی لب هایش قرار گرفت…می‌توانست ماهیچه های بدن اش را زیر دستانش احساس کند.. با صدایی خشن گفت

_متاسفم عزیز دلم

سپس لب هایش را به سمت گردنش حرکت داد..

_نمی‌خواستم اونقدر خشن باشم

پس این دلیل عصبانیتش بود…او از جی عصبانی نبود بلکه از خودش عصبانی بود…اینکه استیو کنترل اش را با او از دست داده بود… احساس هیجان عمیقی به او می‌داد…زمانی که ازدواج کرده بود هرگز چنین اشتیاقی را تجربه نکرده بود… او محبت آتشین تری را طلب می‌کرد…اما هرگز نمی‌توانست به آن دست یابد بنابراین احساساتش همواره جریحه دار می شد… مردی که هم اکنون او را میان بازو هایش گرفته بود به خاطر گرسنگی برای او تقریباً وحشی شده بود… به خاطر احساس نیاز به او از کنترل خارج شده بود… و احساساتش با احساسات جی برابری میکرد…تمام زندگی اش به چنین عشق آتشی و عمیقی نیاز داشت…تا او را از تنش های زندگی رهایی دهد… اما همواره مجبور بود خود را پشت کنترلی محکم پنهان کند… تنها در این لحظه…احساس می کرد می تواند آزاد باشد…محکم به او چسبید  و گفت

_دوست دارم

زیرا این تنها چیزی بود که می توانست بگوید…استیو سرش را بالا آورد.. صورتش آنقدر به او نزدیک بود که نگاه آتشینش تنها چیزی بود که می توانست ببیند

با صدای خش داری گفت

_من بهت صدمه رسوندنم

نمی توانست آن را انکار کند بنابراین گفت

_بله

و لب هایش را به لب های او چسباند.. بازوهای استیو آنچنان به دور بدنش محکم شدند که نمی توانست نفس بکشد..اما نفس کشیدن مهم نبود… بوسیدن او مهم بود… دوست داشتن او مهم بود…. بالاخره استیو توانست کنترل اندکی روی خودش پیدا کند….به اندازه ای که به او اجازه داد آب را ببندد و جی را از وان بیرون بکشد…جی هرگز دست هایش را از دور گردن او پایین نیاورد

………………………………………………

استیو خواب سبکی داشت.. آنچنان سبک که حتی با آن خواب عمیقی که در آن فرو رفته بود…به خاطر خیسی پتو از خواب بیدار شد… جی میان بازوهایش دراز کشیده.. به شدت خسته بود و عمیقا به خواب فرو رفته بود.دلش نمی خواست او را بیدار کند اما نمیخواست به خاطر خیسی پتو سرما بخورد ب…ه آرامی از تخت پایین آمد و او را در میان بازو هایش گرفت..سپس او را به اتاق دیگر برد و روی تخت خواب خشک و گرم قرار داد… صدای ضعیفی از میان لب های جی بیرون آمد و سپس دوباره آرام گرفت… زمانی که استیو موهایش را نوازش کرد دوباره نفس کشیدن ارام شد…استیو کنارش دراز کشید و جی خود را به او نزدیکتر کرد…خود را میان بازوهای قوی و سلطه طلبش جا داد

احساساتی که استیو برای او داشت آنقدر شدید بود که تقریباً دردناک به نظر می‌رسید. حتی بدون خاطراتش می‌دانست هیچ زن دیگری نتوانسته بود این گونه مانند او کنترلش را بشکند..هرگز در تمام عمرش هیچ زن دیگری را به این شدت نمی خواست.. حتی بدون خاطرات می دانست که هرگز منتظر هیچ زنی.. انطور که منتظره جی مانده… نبود..او نگرانی دیگری را از بین می‌برد… به خاطر او…استیو هرگز به خاطر از دست دادن حافظه اش ناراحت نشده بود…تنها هر از گاهی به خاطر کنجکاوی در مورد گذشته اش عصبانی میشد اما نه بیشتر از آن.. زندگی گذشته اش اهمیت نداشت زیرا جی در لحظه ی حال کنار او بود… آنها به طریقی به یکدیگر متصل بودند که فراتر از خاطرات می رفت

همانطور که جی رامیان بازوهایش گرفته بود… اخم کوچکی ابروهایش را به یکدیگر گره داد.. دست های بزرگ و خشن اش او را نوازش می داد..چرا از تمام اطلاعاتی که در ذهنش باقی مانده بود.. هیچکدام آنها به جی مربوط نمی شد ؟ آن خاطرات… خاطراتی بودند که به خاطر از دست دادنشان خشمگین می شد. دلش میخواست هر دقیقه ای که با او گذرانده را به خاطر بیاورد…دلش می خواست به خاطر بیاورد چرا اجازه داده بود او از دستش خارج شود..دلش میخواست ازدواجشان را به خاطر بیاورد…اولین باری که با او عش*ق بازی کرده بود…و نبود آن خاطرات در ذهنش… مانند خوره او را می خورد…جی هسته ی زندگی او بود..چرا هیچ چیز در مورد او احساس آشنایی نداشت ؟ چرا زمانی که پوست مخملی اش را نوازش می داد …هیچ احساسی از آشنایی در ذهنش جرقه نمیزد؟ چرا زمانی که او را میان بازو هایش گرفته و به او عشق می ورزید …هیچ احساسی از انس و اشنایی به ذهنش خطور نمی کرد؟

در عوض همه چیز تازه و جدید به نظر می رسید

جی اندکی تکان خورد..استیو بی حرکت ایستاد.. تنها با در آغوش گرفتن او احساس رضایت خاطر می کرد.. به محض اینکه بتواند جی را متقاعد کند..با هم ازدواج خواهند کرد. و او حالا اسلحه ای بسیارمهم در اختیار داشت:

صحنه ای در ذهنش منفجر ش…د عروسی خندان و دامادی هیجانزده در آن وجود داشت… دامادی که مغرور با احتیاط و برای به دست آوردن عروسش بیتاب بود…داماد سرش را تکان داد…می درخشید.. و عروس او را محکم در آغوش گرفت… با حالتی خوشحال گفت” انجامش دادی میدونستم میتونی”… زن و مردی پیرتر او را به همان اندازه محکم در آغوش کشیدند مرد گفت “خوشحالم برگشتی پسر ” و زن با اینکه به او می خندید اما همزمان اشک می ریخت.. خنده اش پر از عشق بود… سپس گروه بسیاری از ادم ها با او دست می‌دادند و به پشتش ضربه میزدند..صحنه در صدا های گیج کننده ای حل شده بود

بی حرکت در تخت دراز کشیده بود..فکش محکم به یک دیگر چسبیده بود و تمام تلاشش را می کرد تا از تخت بیرون نرود.. آن خاطره از کدام جهنمی آماده بود ؟ مرد او را پسر صدا زده بود…اما ان کلمه به راحتی می‌تواند به خاطر احساس محبتی که در رابطه شان احساس میشد به او داده شود… او هیچ خانواده ای نداشت… پس می‌بایست دوست‌های نزدیکش باشند…جی گفته بود او همیشه انسان منزوی و گوشه گیری بوده…

آن ها چه کسانی بودند؟ آیا نگرانش بودند؟ آیا جی چیزی در مورد آنها می داند؟ آیا این اتفاق واقعاً افتاده یا صحنه ای است از فیلمی که قبلاً تماشا کرده؟…. فیلم….تنها فکر کردن به این کلمه صحنه دیگری را به خاطرش آورد…اما این یکی کاملا متفاوت بود

صحنه ی تلویزیونی در افغانستان بود…سپس یک فیلم دیگر…یک فیلم  با بازیگری درخشان… فیلم خوبی بود… سپس در حرکاتی آهسته…صحنه تغییر کرد….او روی پشت بام ایستاده بود…. با همان بازیگر فیلم….مرد اسلحه اتوماتیکی را از جیبش بیرون کشید و به سمت او نشانه رفت….مرد بسیار نزدیک و لرزان بود… استیو خودش را دید که با پا به او ضربه میزند باعث شد اسلحه از دست او به زمین بیفتد… بازیگر به سمت عقب سکندری خورد و از روی پشت بام پایین افتاد… تمام هفت طبقه را…….با سقوط آزاد روی زمین افتاد

استیو به سقف اتاق خواب خیره شد.احساس میکرد عرق سرتاسر بدنش را پوشانده. آیا آن یک فیلم دیگر بود ؟ از بین تمام چیزهایی که می‌توانست به خاطر بیاورد چرا صحنه ی فیلم ؟ و چرا تا این اندازه احساس واقعی بودن داشتند ؟ مانند اینکه او در همان صحنه قدم گذاشته.. می بایست از دکتر در مورد آن سوال بپرسد… اما حداقل نشانه ای بود از اینکه حافظ اش داشت باز میگشت..همانطور که به او گفته بودند…اگرچه… می بایست به هر حال به سمت بیمارستان سفر دیگری داشته باشد تا چشم هایش معاینه کند…… زمانی که مطالعه میکرد ..چشم هایش درد میگرفت و دردش کمتر نشده بود… او مطمئنا به عینک نیاز خواهد داشت

عینک….
یک مرد مسن تر با خوشحالی به او لبخند زد و عینکش را برداشت. آن را روی میز قرار داد” تبریک میگم آقای استون”

زمانی که صحنه محو شد… زیر لب ناسزایی گفت.. عجیب بود.. چرا می بایست آن مرد او را آقای استون صدا بزند ؟مگر اینکه از یک نام فرضی استفاده می کرده؟ بله منطقی به نظر می‌رسد..یا شاید این تنها یک صحنه ی دیگر از یک فیلم دیگر بود.. شاید این چیزی بوده که او تماشا کرده… به جای آنکه واقعاً اتفاق افتاده باشد

جی میان بازو هایش تکان خورد و ناگهان بیدار شد..سرش را بلند کرد و با حالتی هراسان به او خیره شد

_مشکل چیه؟

تنش او را احساس کرده بود…. درست همانطور که از اول احساسات او را می‌توانست احساس کند..خودش را مجبور کرد تا لبخند بزند و با پشت انگشت گونه ی او را نوازش داد. او را مطمئن کرد

_هیچی

او خواب آلود و احساساتی به نظر می رسید. پلهایش خمار بود و لب هایش به خاطر بوسه های قبل و رم کرده…. به اطراف اتاق نگاهی انداخت با گیجی گفت

_توی اتاق منیم

_همممم… تخت خواب من خیس بود برای همین آوردمت اینجا

زمانی که به یاد آورد چرا تخت خواب او خیس شده گونه هایش قرمز شدند. اما لبخندی اسرار آمیز و خرسند روی لب هایش نشست.دستش را بلند کرد و صورت او را نوازش کرد.چشمهای آبی تیره اش روی تک تک اعضای چهره او می چرخید و با مهربانی شدیدی تمام خط و خطوط صورت او را بررسی می‌کرد… احساس نیاز قلبش را پاسخ می داد.. خودش از حالت چهره آگاهی نداشت.. اما استیو آن را می دید و قلبش منقبض شد.. دلش می خواست بگوید ” اینطور من رو دوست نداشته باش” اما این کار را نکرد. زیرا اینکه.. جی تا این اندازه او را دوست بدارد برایش یک چیز حیاتی و ضروری بود…گلویش را صاف کرد

_ما یه انتخاب داریم

_واقعا؟  البته که داریم… در مورد چی ؟

_میتونیم بلند بشیم و غذایی که برای ناهار درست کردی رو بخوریم…

سرش را بالا گرفت و به ساعت نگاه کرد

_البته ۳ ساعت پیش….یا میتونیم………..

و به پایان بردن بقیه جمله اش را به عهده او گذاشت… جی آن را در نظر گرفت…

_فکر می کنم بهتره ناهار بخوریم و گرنه انرژی ندارم راه برم

استیو او را در آغوش گرفت

_فکر خوبیه

با وجود گرسنگی خودش… دلش نمیخواست بلند شود.دستش را روی شکم جی قرار داد

_مگه اینکه قبول کنی این آخر هفته با هم ازدواج کنیم…وگرنه بهتره از قرص های جلوگیری استفاده کنی

قلب جی احساسی داشت گویی ناگهان ورم کرده…آنقدر بزرگ شده که تمام قفسه ی سی*نه اش را در بر گرفته… برای چند ساعت فراموش کرده بود تا چه اندازه در این مارپیچ فریب احاطه شده…چیزی را بیشتر از اینکه بگوید “بله.. بیا با هم ازدواج کنیم ” در این دنیا نمی خواست.. اما جراتش را نداشت… نه تا زمانی که استیو بداند چه کسی است… و همینطور خودش بداند او واقعا کیست… و آن زمان…دوباره باز هم بخواهد با او ازدواج کند. بنابراین اولین بخش جمله او را نادیده گرفت و به دومین بخش آن پاسخ داد

_نیازی نیست نگران باشی۷ ماه پیش به خاطر مشکلاتی که داشتم دکترم منو مجبور کرد شروع به مصرفشون کنم

چشم های استیو باریک شد و دستش را روی شکم او قرار داد

_مشکلی برات پیش اومده ؟

نه فقط به خاطر استرس کاری بود… سپس سرش را در گلوی او فرو کرد و گفت

_میخواستم از مصرف اونها خودداری کنم که این اتفاق ناگهانی پیش اومد

استیو غرولند کرد

_ناگهانی… لعن*ت من دو ماهی میشه که نقشه ی اینو کشیدم…اما هنوز هم می تونیم این آخر هفته با هم ازدواج کنیم.

از میان بازوی او بیرون آمد و بلند شد….همانطور که لباس می پوشید حالت چهره اش دردمند به نظر می رسید..

استیو از روی تخت خواب به او نگاه کرد. زمانی که صحبت کرد صدایش بسیار نرم و خش دار بود

_من یه جواب می خوام ؟

جی موهایش را از روی چشم هایش کنار زد و گفت

_استیو…..

ناگهان متوقف شد.. از اینکه مجبور بود با آن نام او را صدا بزند متنفر بود.. حالا بیشتر از همیشه…او نیاز داشت نام مردی که عاشقش شده را بداند…

_تا زمانی که حافظه ات  برنگشته نمیتونم باهات ازدواج کنم

استیو پتو را به کناری انداخت و ایستاد

سرعت نبض جی با نگاه کردن به او بالا رفت.. با این همه ماهیچه روی بدن اش به نظر نمی رسید که زخمی شده..به جز به خاطر جای زخم ها هرگز نمی‌توانست کسی آن حادثه را حدس بزنند

قلبش به آرامی و سنگینی می تپید… تنها با نگاه کردن به او قلبش گرمی شد

استیو با عصبانیت گفت

_خاطرات هم چه تفاوتی ایجاد می کنن؟

نگاهش را به سمت صورت او بالا آورد..متوجه شد او عصبانی است.

_هیچ زن دیگه ای هیچ حق و ادعایی نسبت به من نداره و تو خودت اینو میدونی.. پس این چرت و پرت ها رو وسط نکش..چرا باید صبر کنیم ؟

گفت

_می خوام مطمئن بشی

_لعن*ت بهش..من مطمئنم 

_چطور میتونی مطمئن باشی.. زمانی که نمیدونی چه اتفاقی افتاده.. فقط نمیخوام زمانی که تمام خاطراتت برگشتن از ازدواج کردن با من پشیمون بشی..

سعی کرد لبخند بزند و لب هایش کمی می لرزیدند

_ما با همیم وبرای حالا این کافیه

استیو خودش را مجبور کرد تا به آن راضی باشد.. و از خیلی جهات کافی بود.آنها در امن ترین مکان دنیا با یکدیگر زندگی میکردند…زمانی که به اینجا آمده بودند یک هفته قبل از آن بود که برف شروع به باریدن کند و در آن یک هفت…ه هر دو با هم تمام نقاط اطراف شان را جستجو کرده بودند… او به جی نشان داده بود که چگونه سنسورهای لیزری را اطراف خانه کار گذاشته و اینکه چگونه با رادیو و کامپیوتر ارتباط ماهواره ای برقرار کند…این که دیگر مجبور نبود مانند جاسوس ها تا آن اندازه خودش را از او پنهان کند آسودگی خاطر عمیقی به شمار می رفت… اگرچه جی در ابتدا کمی از دست او عصبانی بود …که تمام این چیزها را از او پنهان کرده بودند و تنها حالا می بایست در مورد آنها با او صحبت کند

 

 

 

قسمت بعد

 

نوامبر 30, 2018

رمان عاشقانه دروغ های مصلحتی بخش چهار :

 

 

بلند شد و بیرون رفت.. فرانک برای لحظه ای همانجا ایستاد و به لیوان درون دستانش خیره شد.. با توجه به چیزی که همین الان گفت میدانست که جی احساس کرده که دارند با او بازی می کنند اما هنوز هم به آنها اجازه می‌داد تا این کار را بکنند چونکه استیو برای او بسیار مهم بود. می‌بایست در مورد این واقعه اخیر با مردم صحبت کند و با خودش در تعجب بود چه اتفاقی خواهد افتاد.. آنها روی مشارکت رضایت مندانه استیو حساب کرده بودند روی قابلیت ها و توانایی‌هایش. حالا می بایست اجازه دهند تا مانند یک بچه بی پناه در خیابان ها به راه افتاد..زیرا نمی توانست خطر را تشخیص دهد…یا می بایست این خطر را به جان بخرند و در مورد چیزهایی به او اطلاع دهند که باعث می‌شد روند بهبودی اش عقب گرد کند. دکترش گفته بود ناراحت کردن او بدترین کاری است که میتوانند انجام دهند. او می بایست آرامش و آسودگی داشته باشد. می‌بایست احساساتش با ثبات و پایدار بمانند.تحت این شرایط ممکن بود خاطراتش زودتر باز گردند.مهم نبود مرد چه تصمیمی بگیرد..استیو در خطر بود…و اگر استیو در خطر باشد..پس  جی هم در خطر قرار می گرفت

……………………….

بعد از آن بال بال زدن احساسی وارد شدن به اتاق استیو برای جی سخت بود.به زمان نیاز داشت تا خودش را تحت کنترل درآورد. اما دوباره احساس کشش بینشان را احساس کرد. این احساس آنقدر قوی تر شده بود که دیگر نیازی نبود حتماً در یک اتاق با او باشد و او را لمس کند.او به جی نیاز داشت…همین حالا.. و او نمیتوانست زمان را هدر دهد..در را باز کرد و بلافاصله احساس کرد تمام توجه مرد روی او قرار گرفته.اگرچه حتی سرش تکان هم نخورد..مانند این بود که نفسش را حبس کرده

به آرامی گفت

_ من برگشتم

و به سمت تخت حرکت کرد. یکباره دیگر دستش را روی بازوی او گذاشت

_ به نظر میرسه نمیتونم دور بمونم

بازویش دو بار تکان خورد..چندین بار..و جی پیامش را دریافت کرد

_ خیلی خوب

و شروع کرد به هجی کردن حروف الفبا

“متاسفم”

چه می‌توانست بگوید؟ اینکه به احساساتش صدمه وارد شده را انکار کند؟ اما استیو می‌توانست دروغش را تشخیص دهد.او هم مانند جی کشش بینشان را احساس می کرد. زیرا او نیز در آن طرف این طناب نامرئی قرار داشت. اندکی صورتش را به سمت جی چرخاند.. لبهای ورم کرده اش از یکدیگر باز شدند و منتظر جواب جی ماند

_اشکال نداره..متوجه نشدم که ممکنه چه شوکی بهت وارد کرده باشم

“بله”

اینکه در یک حرکت کوتاه بتوانی این همه احساس را بگنجانی چیز عجیبی بود. اما جی می‌توانست احساس کند او هنوز هم در شوک بود… اما تحت کنترل… کنترلش شگفت آور بود

دوباره شروع به هجی کردن حروف الفبا کرد

“ترس”

اعتراف به این کلمه مانند مشت محکمی به جی برخورد کرد .این چیزی بود که استیو قدیمی هرگز به آن اعتراف نمی‌کرد .اما مردی که به آن تبدیل شده بود… بسیار قوی تر بود و می‌توانست به احساساتش اعتراف کند بدون اینکه چیزی از قدرتش کم شود
_می دونم..قول میدم تا زمانی که بخوای پیشت می مونم
“چه اتفاقی افتاده؟”

این سوال را با کمی حرکت دستش به سمت بالا پرسید

در حالیکه صدایش را آرام نگه می داشت.. در مورد انفجار به او گفت… اما هیچ چیزی از جزئیات را افشا نکرد.اجازه داد تا فکر کند تنها در یک تصادف عادی بوده

“چشم ها”

پس او تمام حرف‌هایی را که قبلا به او زده بود درک نکرده و دوباره نیاز به قوت قلب داشت

_ به جراحی های بیشتری روی چشم هات نیاز پیدا خواهی کرد..اما پیش بینی می‌کنند که به خوبی انجام بشه..دوباره خواهی دید… بهت قول میدم

“فلج؟”

_پاهات شکسته شدن و توی گچ هستند..به خاطر همین هم هست که نمیتونی اون ها رو تکون بدی

“انگشت های پا؟”

با گیجی پرسید

_ انگشت های پات؟ هنوزم سر جاشونن

گوشه لب هایش به حرکتی بسیار نامحسوس و دردناک به سمت بالا متمایل شدند

“لمسشون کن”

لبش را گاز گرفت

_ خیلی خوب

از اون میخواست انگشت های یک پایش را لمس کند تا مطمئن شود می تواند آنها را احساس کند…تا اطمینان خاطر پیدا کند که فلج نشده…به پایین تخت حرکت کرده و محکم انگشت های پایش را لمس کرد…اجازه داد تا گرمای دست هایش به انگشت های سرد پاهایش منتقل شود… سپس به طرف او برگشت و دوباره بازویش را لمس کرد

_احساسش کردی؟

“بله” دوباره کناره های لب هایش با حرکتی نامحسوس به سمت بالا متمایل شد

_ چیز دیگه ای می خواهی؟

” دست ها”

_ دستات سوختن و توی بانداژ هستند..اما سوختگی درجه ۳ نیست.با گذشت زمان بهبود پیدا میکنند

” قفسه سی*نه.. درد میکنه”

_ ریه هات غش‌کردن بنابراین یک لوله توی قفسه سینه ات هست.. سعی کن زیاد خودتو این ور اون ور نندازی

“بامزه بود”

جی خندید

_ نمیدونستم کسی همزمان میتونه حرف نزنه اما نیش و کنایه ازش بباره

” گلو”

_ راستش چون نمی تونستی خوب نفس بکشی یک لوله دیگه هم اونجاست

” صورتم… درب و داغون ؟”

آهی کشید.. او می‌خواست بداند پس نیازی نبود در برابر حقیقت از او محافظت کند

_بله بعضی از استخوانهای چهره ات شکسته شدن اما اینطور نیست که کل صورت تدرب و داغون شده باشه..ورم ها کار و برای نفس کشیدن سخت می کنند..به محض اینکه ورم صورتت بخواب لوله رو از دهنت بیرون میارن

“ملحفه ها رو کنار بزن و  پایین تنه امو–“

با صدای خشمگینی گفت

_ عمرا اگه این کارو بکنم

به محض اینکه فهمیدم منظورش چیست از گفتن حروف الفبا دست  کشید و سپس با دیدن چهره بد خلق اش خندید

_همه چیز  هنوز هم سر جاشه…حرفمو باور کن

” کار هم میکنه؟”

_ دیگه خودت باید اونو بفهمی

“نازک نارنجی”

_نازک نارنجی نیستم…. مثل یک جنتلمن رفتار کن وگرنه به یه پرستار میگم که لوله هایی که بهت وصله رو عوض کنه.. اینطوری از راه سختش میفهمی

به محض این که فهمید چه گفته صورتش قرمز شد و این که حالا او داشت بهش میخندید کمکی به کم کردن خجالتش نمی کرد… منظورش آن گونه که او برداشت کرده بود نبود

تلاشی که برای تمرکز کردن بخرج داده بود او را آنقدر خسته کرده بود که بعد از یک دقیقه به خواب فرو رفت

زمزمه کرد

_ نمی‌خواستم انقدر خسته ات کنم.. بخواب

” میمونی؟”

_ بله میمونم..قبل از اینکه بهت اطلاع بدم به آپارتمانم برنمیگردم

به خاطر این احساس نیاز او برای اطمینان یافتن احساس می‌کرد چیزی در گلویش گیر کرده و تا زمانی که نفس هایش عمیق و یک نواخت شدند و به خواب عمیقی فرو رفت…همان جا کنار تخت ماند و بازوی او را نوازش کرد

حتی زمانی که به خواب فرو رفته بود نسبت به اینکه دستش را کنار بکشد بی میل بود.. و برای مدت زمانی طولانی کنار او ایستاد …لبخندی روی لب هایش نقش بست.. آنقدر شخصیت اش قوی شده بود که برای لحظه ای از یاد میبردی که وضعیتش چگونه است.. دلش میخواست حقیقت را در مورد وضعیت خودش بداند نه قول و قرارهای بیهوده و مبهم که دکترها به او تحویل میدهند ..ممکن است اسمش را نداند… اما اجازه نداده بود این حقیقت مردی که بود را تغییر دهد… او قوی بود… بسیار بسیار قوی تر از قبل …هر چیزی که در ۵ سال گذشته برایش اتفاق افتاده بود مانند آتشی که آهن را به فولاد تبدیل می‌کند ….او را ذوبده و سخت کرده بود… او بسیار سخت تر …قوی تر و خشن تر شده بود …قدرت اراده اش آنقدر شدید بود که مانند موج هایی از انرژی از بدنش تراوش می‌کرد… او قبل از این یک مرده دلفریب بود که مانند شیطان بی پروا و بی ملاحظه عمل می‌کرد با برقی در چشمانش که باعث میشد سر هر زنی به سمتش برگردد ….اما حالا به مردی……………. خطرناک تبدیل شده بود
کلمات باعث شدند از جا بپرد داما زمانی که خوب آنها را مورد بررسی قرار داد متوجه شد که به درستی او را توصیه کرده اند…او یک مرد خطرناک بود..البته جی از طرف او احساس تهدید نمی کرد.اما خطر به طور واجب همراه با تهدید نمی آمد.به خاطر قدرت اراده فولادی و قوی اش خطرناک بود. زمانی که این مرد تصمیم می گرفت کاری انجام دهد… اینکه سر راه او قرار بگیری کار امنی نبود… طی۵ سال گذشته چیزی به طور قوی او را تغییر داده و جی مطمئن نبود دلش بخواهد در موردش بداند…احتمالا چیزی وحشتناک و عظیم بوده..چیزی که او مجبور بود تمام شخصیت و تمرکز خود را روی آن قرار دهد…مانند این بود که تا مغز استخوان هایش خالی شده و تمام صفاتی که برای زنده ماندن واجب نبود را دور ریخته و به جای آنها تمام قدرت و چیزهایی که برای زنده ماندن ضروریست را جایگزین کرده… چیزی که از او به جا مانده قوی و خالص بود…غیر قابل شکستن و ارتجاعی… این مردی بود که شکست را نمی پذیرفت… اصلا نمی دانست شکست به چه معناست

همان‌طور که ایستاده و به او خیره شده بود ضربان قلبش تند تر شد. آنقدر تمام حواسش متوجه او بود که گویی آنها تنها انسان های دنیا بودند.این مرد باعث می‌شد تا به او احترامی از سر هیبت بگذارد و آنقدر جی را به خود جذب می‌کرد که به محض خطور کردن این فکر در ذهنش به تندی دست خود را پس کشید..خدای عزیز.. اگر به خود اجازه دهد دوباره در دام بیفتد یک احمق به تمام معنا بود.استیو مردی بسیار منزوی و گوشه گیری بود…مانند این که تمام وجودش را تنها برای خودش نگه داشته… او قبلا به طور ناامیدانه از کنار او رفته بود اما اگر این بار به خود اجازه دهد که بیش از اندازه برایش مهم شود چه اتفاقی خواهد افتاد؟ احساس ترس می‌کرد…نه تنها به این دلیل که احساس می‌کرد قلبش در معرض شکستن است….بلکه حتی فکر نزدیک شدن به او نیز جرئت می طلبید… مانند این بود که یک پلنگ را در قفس مشاهده می کنی…. بیرون قفسه ایستاده ای و مطمئنی که جایت امن است… اما هنوز هم می توانی از این فاصله خطر را احساس کنی

با او بودن قبلا… سرگرم کننده بود. به طریق بچه گانه ای پر شور.. الان با او بودن می‌توانست چگونه باشد؟ آیا آن احساس بچه گانه ناپدید شده بود ؟با خودش فکر کرد باید اینگونه باشد…احتمالا رابطه صمیمانه برای او قوی و حیلتی است…مانند اینکه وسط یک طوفان گیر کرده ای

متوجه شد که به سختی می تواند نفس بکشد… خودش را مجبور کرد که از تخت او دور شود.دلش نمی خواست او تا این اندازه برایش اهمیت پیدا کند.. و می ترسید که دیگر برای جلوگیری از چنین احساسی دیر شده باشد

……………

_چه کار باید بکنیم؟

این را فرانک در حالی که چشمهای آبی روشن اش به چشمهای تیره ای قفل شده بودند پرسید

مرد به آرامی پاسخ داد

_ ما هم دست خودمون رو باز می کنیم..مجبوریم اگه الان کار عجولانه ای انجام بدیم ممکنه برامون گرون تموم بشه.. و او قادر نیست دشمنش رو تشخیص بده

_رد پیگوت رو  هنوز به دست نیوردیم؟

_ ما ردشو توی بیروت گم کردیم ا..ما فهمیدیم که با نامزد قبلیش رابطه داره..دوباره بیرون میاد و اون موقع ما منتظرشیم

فرانک در حالی که لحن صدایش عبوس میشد گفت

_ ما فقط باید تا زمانی که پیگوت رو خنثی می کنیم مردمون رو زنده نگه داریم

_ بالاخره این کارو انجام میدیم یا به این طریق یا به اون طریق…فقط باید مانع از این بشیم که دست آدم کش های  پیگوت  بهش برسن

_زمانی که حافظه اش رو به دست بیاره از کاری که انجام دادیم خوشش نخواهد آمد

لبخند گذرایی روی لب های سخت مرد نقش بست

_جهنم به پا میکنه مگه نه؟ اما تا زمانی که دوباره قادر بشه از خودش محافظت کنه دست از برنامه محافظتی بر نمی دارم و شاید بعدش هم بر ندارم… قبلا یک بار در ما رخنه کردند و دوباره هم می تونن این کار رو انجام بدن.. باید تمام درز ها رو برای گیر انداختن پیگوت ببندیم

_آرزو می کنی باز هم به میدان نبرد برمیگشتی تا بتونی خودت شخصا اونو شکار کنی؟

برد به عقب تکیه داد و دستهایش را پشت سرش گذاشت

_نه دیگه اهلی شدم..باید هر شب به خونه پیش راشل و بچه‌ها برگردم.. از اینکه مجبور نیستم مدام حواسم به پشت سرم باشه خوشم میاد

سرش را تکان داد به زمانی که پشت مرد هدفی برای هر تروریست و قاتلی بود فکر کرد. او هم اکنون جایش امن بود.. دور از تمام این هیاهوها….. تا جایی که افکار عمومی فکر میکردند

اما گروه خیلی کوچکی از آدم ها بودند که چیز دیگری می‌دانستند …مرد به طور قانونی وجود نداشت ..مردهایی که از او پیروی می کردند نمی دانستند این دستورات از طرف چه کسی است.. او کاملاً در دل حکومت با پیچ و خم های شدیدی محافظت می شد …آنقدر که نمی توانستی او را به کارهایی که انجام می پذیرد ربط بدهی… رئیس جمهور در مورد او می دانست اما فرانک شک داشت که دستیار رئیس‌جمهور هم بداند …یا هر سازمان خصوصی …یا رئیس اف بی آی …رئیس جمهور بعد ممکن است از او بداند… البته این مرد بود که تصمیم گرفت به چه کسی اعتماد کند و به چه کسی نه… فرانک یکی از آن آدمها بود ….و همچنین مردی که در بیمارستان ناوال در بوداپست دراز کشیده بود

دو روز بعد  لوله ها را از س*ینه ی استیو بیرون آوردند زیرا دیگر ریه‌هایش کاملاً شفا پیدا کرده بودند..زمانی که دوباره به جی اجازه دادن دبه داخل اتاق او بیاید کنار تختش رفت و آنقدر شانه ها و بازویش را نوازش داد تا تنفسش آرام تر و عرق روی بدنش خشک شد

زمزمه کرد

_ دیگه تموم شد..دیگه تموم شد

بازویش را تکان داد علامتی برای اینکه از او می‌خواست حروف الفبا را هجی کند..و جی هم شروع به کار کرد

“اصلاً بامزه نبود”

_نه

“لوله های بیشتری هستن؟”

_یه لوله توی شکمت هست.. برای غذا خوردن

تمام ماهیچه های بدنش منقبض شد مانند اینکه میدانست این کار به شدت دردناک خواهد بود. کلمه بعدی که هجی کرد یک ف*حش بسیار مختصر و عصبانی بود..جی از روی دلسوزی دستش را روی سینه او  کشید سعی می کرد از زخم ها و جایی که لوله ها وارد بدنش شده بودند اجتناب کند

استیو نفس عمیقی کشید و خودش را مجبور کرد  کم کم آرام شود

” سرمو بالاتر بیار”

چند ثانیه طول کشید تا بتواند منظورش را درک کند.احتمالا می بایست به خاطر مدت زمان طولانی که در یک حالت دراز کشیده تمام بدنش درد گرفته باشد..در تمام این مدت پاها و بازو هایش در یک حالت قرار داشتند و تنها زمانی که دست هایش حرکت میکرد موقع عوض کردن بانداژ ها بود… دکمه کنترلی که قسمت بالایی تخت را بلند می کرد فشار داد… او را یک اینچ یک اینچ بالاتر می آورد.. دستش را روی بازوی او نگه داشته بود تا زمانی که می خواست به او علامت دهد تا دست نگه دارد.. همانطور که وزنش روی قسمت پایینی بدنش قرار میگرفت چند نفس عمیق دیگر کشید…سپس بازویش را تکان داد تا حرکت او را متوقف کند..همانطور که بی صدا ف*حش ش میداد لب هایش حرکت کردند به خاطر دردی که ناگهان به او وارد شده بود ماهیچه‌های بدنش منقبض شدند.. اما بعد از مدتی خود را مجبور کرد تا دوباره آرام شود

جی او را تماشا کرد..چشم های آبی عمیقش به خاطر او پر از درد شدند.. اما  استیو هر روز بهتر و بهتر می‌شد و دیدن بهبودی وضع او تمام بدن جی را پر از خوشی می کرد..ورم صورتش در حال فروکش شدن بود..لب هایش تقریبا به حالت عادی در آمده بودند… اگرچه کبودی هایی هنوز هم روی فک و گلویش وجود داشت

تقریباً می توانست بی‌قراری او را احساس کند..دلش می‌خواست صحبت کند.. دلش می خواست ببیند.. راه برود..تا قادر باشد خودش وزنش را روی تختخواب جابه‌جا کند.او در بدن خودش زندانی شده بود و از این وضعیت اصلا خوشش نمی آمد.جی پیش خود فکر می کرد این که کاملاً شخصیت خود را فراموش کرده باشی و به خاطر این همه جراحت قادر نباشی بدنت را تکان دهی و کارهای عادی و روزمره را انجام دهی… می‌بایست فرقی با زندگی کردن در جهنم نداشته باشد..اما استیو هنوز هم تسلیم نمی شد… هر روز سوال های بیشتری می پرسید..سعی می‌کرد حافظه از دست رفته را با خاطرات جدید پر کند…شاید امیدوار بود کلمه ای جادویی حافظه اش را به او برگرداند.. حتی زمانی که از جی سوالی نمی پرسید…باز هم با او صحبت می کرد..مکالمات بیهوده ای که آرزو می کرد به او چشم انداز و اطلاعات پایه ای در مورد خودش بدهد..یا گاهی اوقات تنها برای اینکه سکوت را پر کند..زمانی که نمی خواست جی برایش صحبت کند به او علامت میداد

یک حرکت بازو او را در موقعیت هوشیاری قرار داد و شروع کرد به هجی کردن حروف الفبا

“کی ازدواج کردیم؟”

جی نفس اش را حبث کرد ا.ین اولین سوالی خصوصی بود که تاکنون از او پرسیده بود. اولین بار می خواست در مورد رابطه های قبلیشان بداند. سعی کرد با خونسردی جوابش را بدهد

_ ما به مدت سه سال ازدواج کردیم… و ۵ سال پیش از همدیگه جدا شدیم

“چرا؟”

_طلاق مون از سر  خصومت نبو..د فکر می کنم ما  فقط چیزهای متفاوتی از زندگی می‌خواستیم.. کم کم از هم  فاصله گرفتیم… طلاق گرفتن بیشتر یک چیز فرمالیته بود تا اینکه تغییر آشکاری توی زندگیمون ایجاد کرده باشه

” تو چی میخواستی؟”

حالا این یک سوال ۲۰ هزار دلاری بود.. او چه می خواست ؟جی تا آن جمعه ای که از کار اخراج شد و فرانک دوباره استیو را به زندگی اش بازگردانده بود… کاملاً از زندگی اش مطمئن بود..حالا…اصلا به چیزی اطمینان نداشت…در یک لحظه اتفاقات زیادی افتاده و تغییرات زیادی ا&