کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
آوریل 18, 2020

صدای آرچر بخش هجدهم

فصل دهم

بری

چند روز بعد از آنکه آرچر هال در آن پارکینگ برای من دست تکان داد , در غذا فروشی شیفت کاری ام زودتر شروع شد و وقتی آن روز بعد از ظهر به خانه رسیدم , دیدم که انه روی ایوان جلوی خانه اش نشسته . به طرف او حرکت کردم و با او احوالپرسی کردم . لبخند زد 

_ چای سرد میل داری عزیزم ؟

  دروازه خانه اش را باز کردم و از آن گذشتم .  از پله‌ها بالا رفتم

_  این عالیه .  البته اگه بتونی بوی روغن و بیکن که تمام لباس های من رو پوشونده تحمل کنی

 خندید 

_ فکر می کنم بتونم از پسش بربیام .  کارت چطور بود ؟

 خودم را روی صندلی چرخان روی ایوانش انداختم . بدنم را چرخاندم و به طرف پنکه ی کوچکی که کنار روشن بود گرفتم ..  از روی رضایت خاطر آهی کشیدم

 پاسخ دادم 

_ خوب بود .  از این شغل خوشم میاد 

لیوان چای که همین حالا برای من ریخته بود را به دستم داد 

_ اوه خوبه

 با احساس قدردانی جرعه ای از چای را سر کشیدم . سپس دوباره به صندلی تکیه دادم

_  دیدم که اون شب دختر های شل دنبال تو اومده بودن . خیلی خوشحالم که چند تا دوست پیدا کردی .البته امیدوارم از داشتن چنین همسایه ی فضولی ناراحت نشی

 با مهربانی لبخند زد . من هم به او لبخند زدم

_  نه به هیچ عنوان .  بله با اون ها به اون طرف دریاچه رفتیم . اونجا با تراویس ها برخوردیم و توی بار ” پایان تلخ ” کمی با هم وقت گذروندیم

_  اوه تو تمام پسرهای حال رو ملاقات کردی

 خندیدم

_  بله ..  بازم هست  ؟

لبخندزد 

_  نه فقط آرچر و تراویس . البته از بین نسل جوان تر .  فکر می کنم تراویس الان واقعاً تنها شانس تولید مثل خاندان هال باشه 

_ چرا اینو میگی  ؟

_ خوب نمی بینم که  آرچر هال از املاکش بیرون بیاد و قرار بذاره .. تا چه برسه به اینکه با کسی ازدواج  کنه . اما از طرف دیگه , من چیز زیادی راجع به اون نمی دونم به جز این که نمیتونه صحبت کنه

 گفتم

_  اون صحبت میکنه . من باهاش حرف زدم 

انه متعجب به نظر می رسید .  سرش را به طرفی کج کرد

_  خب .. هیچ نمی دونستم  . هرگز نشنیدم حتی یک کلمه هم چیزی بگه 

سرم را تکان دادم 

_   با زبان اشاره صحبت می کنه .  من هم همینطور  .. پدر من ناشنوا بود

_  اوه که اینطور . خوب هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم . فکر می‌کنم اون خودش رو به همه , به عنوان کسی نشون داده که نمیخواد هیچ کاری با  کسی دیگه داشته باشه .  حداقل چند باری که اونو توی شهر دیدم این طور  به نظر می رسید 

کمی اخم کرد 

_ فکر نمی‌کنم کسی واقعاً سعی کرده باشه

 شانه هایم را بالا انداختم 

_ اون هیچ مشکلی نداره ..  البته شاید به جز مهارت های مردمی اش .. و این که نمیتونه صحبت کنه

 از بالای شانه اش به دور دست ها خیره شدم . .  آرچر را تصور کردم

_  و یکم مشکلات مربوط به مد 

 نیشخند زدم . .  او هم لبخند زد 

_  بله , اون ظاهر جالبی داره مگه نه ؟ البته تصور می کنم اگه یه دستی به سر و صورتش بکشه  ظاهرش بیشتر از حد معمول  قابل قبول میشه .  اون از خانواده ای میاد که تا چندین نسل واقعاً ظاهره خوش قیافه و جذابی داشتند .  که به تمام نسل خونی اونها به ارث رسیده . مخصوصا پدر آرچر ؛ در واقع  .. تمامی پسر های هال اونقدر خوش قیافه بودند که عملاً غیر انسانی به نظر می رسیدند  . . 

با حالت دخترانه ای خندید و من به او نیشخند زدم  . جرعه ای طولانی از چایی ام را سر کشیدم . سرم را به طرفی کج کردم 

_ یادت نمیاد روز تصادف آرچر دقیقا چه اتفاقی برای اون دو برادر دیگه افتاد ؟

 سرش را تکان داد 

_ نه .  فقط چیزهایی که از شهر شنیدم .  نمیدونم چه اتفاقی بین اونها افتاد که باعث این همه تراژدی شد  . فقط راجع به اونا اینو به خاطر میارم که چطور تمام دختر ها در صد مایلی , با دیدن اون ها آب دهنشون سرازیر میشد .  البته اون پسر ها از این مسئله به خوبی سوء استفاده می کردند .. حتی کانر ,  که از بین اون سه نفر کمتر سرکش بود  . . اما تا جایی که من به خاطر میارم , تنها دختری که هر کدوم از آنها واقعا بهش علاقه مند بودند … الیسا مکرا بود

 پرسیدم 

_ هر سه ی اونها  ؟

چشمهایم گشاد شدند .  این مانند یک داستان به نظر می رسید

 پاسخ داد 

_ هممم

 به دور دست خیره شد 

_  داستان اونها مثل یه داستان احساسی اپرا بود . بیشتر بین کانر و مارکوس .  اون دو پسر همیشه سر چیزی با هم رقابت می کردن . اگه ورزش نبود , پس درباره ی یه دختر بود . و وقتی الیسا به شهر اومد , اون تنها دختری بود که اونها بر سرش با هم رقابت می‌کردند . ناتان در مورد این حقیقت که اون هم به این دختر علاقه مند بود چیز زیادی بروز نمی داد , اما فکر می کنم اون دو تای دیگه چندان اهمیتی به این موضوع نمیدادن .  همونطور که قبلا گفتم .. اون همیشه یکم متفاوت بود

 زمزمه کردم

_  بالاخره کی اون رو برنده شد  ؟

انه چند بار پلک زد و به من نگاه کرد .. لبخند زد

_  مارکوس هال .  اون باهاش ازدواج کرد . اونها با هم تشکیل خانواده دادن .  یه عروسی پر سر و صدا  .. اما اون بچه رو از دست داد و چند سالی نگذشت که دوباره باردار شد ..  با آرچر

 سرش را تکان داد

_  بعد از اینکه با مارکوس ازدواج کرد ..  اون دختر همیشه غمگین به نظر می رسید .  همچنین  کانر هال … همیشه با خودم فکر می کردم که اون دو تا احساس می کنن که اون دختر اشتباه انتخاب کرده .  البته با تمام رفتارهای زن* بازی و عادت‌های نوشیدن زیاد مارکو هال , حتی بعد از اینکه اون و الیسا با هم ازدواج کردن … دیگه تمام شهر می دونستن که اون انتخاب اشتباهی انجام داده بود  

_  و بعد کانر هال رئیس پلیس شهر شد ؟

_  بله همینطور بود . همچنین ازدواج کرد .. فکر می‌کنم سعی داشت اون هم زندگیش رو پیش ببره . . و همسرش تراویس رو به دنیا آورد 

_ واو  .. و همه اینها در آخر به  یه عالمه تراژدی ختم شد 

_  بله بله خیلی غم‌انگیز بود 

به من نگاه کرد 

_ اما عزیزم  .. این که تو تونستی با آرچر صحبت کنی , خوب من فکر می‌کنم این شگفت انگیزه

 کمی سرش را تکان داد 

_ باعث میشه متوجه بشم همه ما در حق اون پسر چقدر کوتاهی کردیم

 غمگین شد ..  به نظر می رسید در افکارش غرق شده .  چندین دقیقه دیگر هر دو در سکوت کنار هم نشستیم و چای نوشیدیم .  گفتم

_  بهتره دیگه برم یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم . خیال دارم امروز دوباره به کنار ساحل دریاچه برم

_  اوه خوبه . خیلی خوشحالم که اون دوچرخه به کارت اومد .  هر چقدر میتونی کنار دریاچه وقت بگذرون , به زودی آب و هوا تغییر می کنه و دیگه نمیتونی این کارو بکنی 

لبخند زدم و سرپا ایستادم 

_ همین کارو می کنم متشکرم ..  و به خاطر صحبتی که با هم داشتیم متشکرم 

_ من از تو متشکرم عزیزم .  تو به صورت یه پیرزن لبخند آوردی

لبخند زدم و همانطور که از پله‌ها پایین می‌رفتم دستم را برایش تکان دادم

آوریل 17, 2020

صدای آرچر بخش هفدهم

 

فصل ۹

آرچر ۱۴ ساله

از بین جنگل قدم میزدم . روی نقطه هایی که می دانستم زاویه مچ پایم را طوری می چرخاند که از دسترس شاخه هایی که , اگر به آنها نزدیک شوم مرا به دام می‌اندازند .. قدم می گذاشتم . آنها را کاملاً از بر بودم .   این زمین را مثل کف دستم می شناختم . حالا هفت سالی میشد که اینجا را ترک نکرده بودم.  ایرینا در طرف چپ من سرگردان بود . سرعتش را با من تنظیم می کرد , اما چیزهایی که دماغ یک سگ آنها را جالب میافت را روی زمین بررسی می کرد.  اگر نیاز داشتم به همراه من بیاید تنها می بایست دست هایم را به هم بزنم .  اگرچه او یک سگ پیر بود و تنها نیمی از اوقات به من پاسخ می داد . علتش این بود که یا نمی توانست بخوبی بشنود یا این که فقط یکدنده و لجباز بود .. مطمئن نیستم 

تله ای را که عمو نات دو روز پیش از من خواسته بود تا به او کمک کنم آنرا نصب کند , پیدا کردم و دست به کار شدم تا آن را پایین بیاورم . خوشحال بودم که این طور چیزها کمک می کنند آن سر و صداهایی که عمو نات در ذهنش می شنود را آرام تر کند .  همچنین قدر دان این حقیقت بودم که اینطور پروژه ها می توانستند من را سرگرم نگه دارند  . اما چیزی که نمی توانستم تحمل کنم این بود که صدای حیوانات کوچک را بشنوم که در نیمه های شب داخل آنها گیر افتاده اند .  بنابراین رفتم تا تله ای که تنها دو روز پیش نصب کرده بودیم را باز کنم . همچنین به دنبال تله ای که عمو نات خودش به تنهایی کار گذاشته بود گشتم 

دیگر کارم تمام شده بود که صداهایی شنیدم . صدای پاشیدن آب که از طرف رودخانه می آمد . وسایلی که در بازو هایم جمع کرده بودم را پایین گذاشتم و به طور آزمایشی به طرف مسیر صدای کسانی که به نظر می رسید کنار ساحل مشغول بازی هستند حرکت کردم . به محض این که به لبه ی مرز درخت ها رسیدم , متوجه او شدم …  امبر دالتون ..  احساس کردم ناله  از گلویم بیرون آمد  . اما البته که هیچ صدایی بیرون نیامد . او در رودخانه مشغول شنا کردن بود.  داشت از آب بیرون می آمد .  احساس کردم بدنم به این صحنه واکنش نشان داد . عالی بود . . . انبر باعث میشد احساس عجیبی داشته باشم .  احساس شرم میکردم . اما با وجود این که در مورد کل این قضیه وحشت داشتم , سعی کردم سال پیش وقتی سیزده ساله شدم از  عمو نات راجع به آن بپرسم .  اما او تنها چند مجله که عکس زن های زیبا داخل آنها بود به طرف من پرتاب کرد و به جنگل رفت تا تله های بیشتری کار بگذارد . مجله ها دقیقاً چیز زیادی توضیح نمی‌داند اما از نگاه کردن به آنها خوشم می آمد  . احتمالاً زمان زیادی را به نگاه کردن به آنها گذراندم  . . حالا به سختی به امر خیره شده بودم .  او را تماشا می کردم که می خندید و موهای خیسش را حول می کشید .  اما متوجه رسیدن چیزی نشدم . . .  ناگهان صدای بلند مردانه ای گفت

_  نگاه کن , اینو ببین .. این عجیب الخلقه داره توی جنگل دزدکی نگاه میکنه .  چرا چیزی نمیگی عجیب الخلقه ؟ چیزی برای گفتن نداری ؟

 سپس زیر لب چیزی زمزمه کرد 

_ لعنتی عجیب الخلقه

 تراویس ..  پسر عمویم .. آخرین باری که او را دیده بودم درست بعد از آن بود که صدایم را از دست دادم . هنوز در خانه ی عمو نات در تخت خواب بستری بودم که تراویس و مادرش عمه توری ,  برای عیادت از من آمدند .  می دانستم عمه تنها برای این آمده که ببیند آیا من می توانم راجع به چیزی که آن روز فهمیده بودم با کسی چیزی بگویم یا نه . . نمی توانستم .. به هر حال اهمیتی نداشت 

 آن روز تراویس در بازی تقلب کرده بود و سپس به مادرش گفته بود من کسی هستم که تقلب کرده ام . آن موقع خسته تر از آن بودم و همه جای بدنم درد میکرد که اهمیت بدهم . سرم را به طرف دیوار چرخانده بودم و وانمود کرده بودم که خوابیده ام تا زمانی که هر دوی آنها آنجا را ترک کردند 

و حالا او اینجا بود .  در ساحل  .. به همراه امبر دالتون .. با شنیدن کلمات تحقیر آمیزش  شرم صورتم را قرمز کرد  . همانطور که آنجا ایستاده بودم , تمام چشمها به طرف من چرخیدند .  احساس تحقیر شدن و در معرض نمایش قرار گرفتن می‌کردم . دستهایم را روی زخمم بالا آوردم و آن را پوشاندم .  مطمئن نبودم چرا  .. فقط این کار را کردم .. نمی خواستم آنها آن را ببینند ..  مدرک اینکه من گناهکار بودم ..  معیوب و زشت بودم 

امبر به زمین نگاه کرد . به نظر می‌رسید خجالت زده شده .  اما سپس , ثانیه ای بعد به تراویس نگاه کرد و گفت 

_ بیخیال تراویس .  بدجنس نباش .  اون معلوله , حتی نمیتونه صحبت کنه

 جمله آخر را زمزمه کرد . مانند اینکه چیزی که داشت می گفت به طریقی یک راز بود . چند جفت چشم با ترحم به من نگاه کردند .  وقتی نگاهم با آن‌ها برخورد کرد نگاهشان را جای دیگری گرفتند .  بقیه نگاهشان پر از هیجان بود .. می خواستند ببینند قرار است بعدش چه اتفاقی بیفتد . همان طور که بقیه به خیره شدن به من ادامه می‌دادند , تمام صورتم از روی تحقیر , مانند نبض به تپش افتاد . احساس کردم سر جایم یخ زده ام . صدای جریان خون را در گوش هایم می شنیدم .  احساس می کردم سرم گیج می رود 

بالاخره تراویس به طرف امبر حرکت کرد و دستش را به دور کمر او حلقه کرد . او را به طرف خود کشید و ب*وسید . به نظر می رسید امبر از روی ناراحتی بدنش  قبض شد .  چشمهای تراویس باز بودند و روی من ثابت شده بودند . .  این بالاخره عاملی بود که باعث شد پاهایم حرکت کنند  . چرخیدم ..  روی صخره ی کوچکی که درست پشت سر من بود سکندری خوردم و روی زمین پخش شدم . سنگ ریزها و سوزن های کاج در دستهایم فرو رفتند ..  شاخه های درختان گونه هایم را خراش دادند . .  صدای خنده ی بلندی از پشت سر به گوش رسید . .  با عجله خودم را از روی زمین بلند کردم و عملاً به طرف امنیت خانه ام دیدم . .  با شرمندگی و عصبانیت  .. و همچنین احساسی که مانند اندوه بود ,  می لرزیدم ..  اگرچه دقیقاً نمی دانستم در آن لحظه غصه دار چه چیزی بودم 

من یک عجیب الخلقه بودم . حتما دلیلی داست که اینجا تنها و گوشه گیر , به دور از دیگران زندگی میکردم  . می بایست به خاطر تراژدی‌های زیادی سرزنش بشوم , درد های زیادی  .. من بی ارزش بودم  . . افتان و خیزان از جنگل عبور می کردم .. وقتی اشک در چشم هایم جمع شد فریاد بی صدایی سر دادم ..  تکه سنگی بر داشتم و آن را به طرف ایرینا  , که از زمانی که آدم های کنار ساحل مرا مسخره کرده بودند هرگز کنار  من را ترک نکرده بود ,  پرت کردم . وقتی تکه سنگ با پهلویش برخورد کرد . . ایرینا روزه ای کشید و خودش را به طرفی کشاند . . سپس به سرعت دوباره به کنار من آمد .  بنا به دلایلی ,  برگشتن آن سگ احمق به کنار من .. بعد از آنکه با او بی رحم بودم , باعث شد اشک از چشم هایم , روی گونه هایم پایین بریزد .  قفسه سی*نه ام سنگین شده و به سختی بالا و پایین می رفت .  خیسی که از چشم هایم پایین می ریخت را با پشت دستم پاک کردم .  روی زمین افتادم و ایرینا را داخل بازوهایم جمع کردم .  او را در آغوش گرفتم . موهایش را نوازش کردم و بارها و بارها در  سرم گفتم  ” متاسفم متاسفم متاسفم  ” امیدوار بودم سگ ها قدرت خواندن ذهن داشته باشند .  این تمام چیزی بود که می توانستم به او بدهم . سرم را داخل  پشمهایش فرو کردم .  امیدوار بودم مرا ببخشد . .بعد از گذشته چند دقیقه , نفس کشیدنم آرام تر شد . اشک هایم خشک شدند .  ایرینا به لیسیدن صورتم ادامه میداد . وقتی دست از نوازش موهای او  برمی داشتم ناله میکرد

 صدای خرد شدن سوزن های کاج را پشت سرم شنیدم .  می‌دانستم به خاطر وزن پای کسی  است ..  و می دانستم عمو نات است .  وقتی کنار من نشست نگاهم را مستقیم به جلو گرفتم .  زانوهایش را مانند من بالا آورد .  برای دقیقه های طولانی همانطور نشستیم ..  چیزی نمی گفتیم  .. تنها به روبرو خیره شده بودی .. م صدای نفس نفس زدن و  زوزه های گاه به گاه ایرینا تنها صدای بین ما بود  . .  بعد از  گذشت چند دقیقه ,  عمو نات دستش را جلو آورد و دست من را گرفت .  آن را فشرد . دستش خشن , خشک  اما گرم بود .  همان تماس انسانی که به آن نیاز داشتم

_  اونها نمیدونن تو کی هستی آرچر .  اونا هیچ ایده ای ندارن  . و لیاقت اینو ندارن که بدونن .. اجازه نده قضاوت اونها تو رو اذیت میکنه

به کلماتش فکر کردم .  آنها را در ذهنم چرخاندم  . حدس می زدم که به طریقی آنها را تجربه کرده  . نمی توانستم کاملاً کلماتش را درک کنم , معمولاً کلمات عمو نات برای من با عقل جور در نمی آمدند .  اما به طریقی ..  مرا تسکین دادند .  به  نظر می‌رسید همیشه در مورد چیزی عمیق و ژرف حق با او بود . اما به نظر می رسید هر کسی به جز خودش نمی توانست عمق گفته هایش را درک کند .  بدون آنکه سرم را برگرداندم سرم را تکان دادم  . برای مدتی طولانی تر به آن صورت نشستیم .. سپس بلند شدیم و برای صرف شام و بانداژ کردن صورت و دستهای من , به داخل خانه رفتیم . . 

صدای خندیدن و آب بازی در دوردست ها ضعیف تر و ضعیف تر می شد . .  تا زمانی که کاملاً ناپدید شد

آوریل 14, 2020

صدای آرچر | بخش دوازدهم

 

از دروازه بیرون رفتم اما آن را کاملاً نبستم .  در عوض , آن طرف آن ایستادم . دستم هنوز روی چوب گرم بود  .  خوب .. این تجربه ی عجیبی بود . و همچنین خجالت آور . با خودم چه فکری می‌کردم که از او خواستم با من پیتزا بخورد  ؟

به آسمان نگاه کردم  . دستم را روی پیشانی ام قرار دادم و اندکی به خود پیچیدم . همانطور که آنجا ایستاده بودم و به آن فکر می‌کردم ؛ چیزی به ذهنم خطور کرد . من می‌خواستم از آرچر بپرسم که آیا زبان اشاره بلد است ؟ اما در میان دستپاچگی ا فراموش کردم .. و سپس او آن کاغذ و خودکار احمقانه را آورد . اما تنها حالا متوجه شدم آرچر هال , در تمام مدتی که صحبت می کردم , حتی یک بار هم به لبهای من نگاه نکرده بود . .  او به چشم های من نگاه کرده بود

چرخیدم و دوباره از دروازه به داخل رفتم  . دوباره به طرف تل هیزم هایی که پشت خانه جمع آوری کرده بود برگشتم . فوبه هنوز هم داخل بازوهایم بود  . . . او آنجا ایستاده بود

تبر را در دستانش گرفته بود .  قطعه ای هیزم روی تنه ی درخت قرار گرفته بود و منتظر بود که به دو نیم شود . اما او حرکت نمی کرد ..  تنها به آن خیره شده بود .  اخم کوچکی روی صورتش بود .  به نظر می رسید عمیقا در فکر باشد . ..

وقتی متوجه من شد ..  حالتی از سورپرایز از روی صورتش گذاشت .  قبل از آن که دوباره چشم هایش به همان حالت  محتاطانه قبلی باریک شوند

وقتی فوبه او را دید شروع کرد به نفس نفس زدن و  سر و صدا کرد .  گفتم

_  تو کر نیستی  . . خیلی هم خوب می تونی بشنوی

برای دقیقه ای بی حرکت باقی ماند , اما بعد تبرش را داخل کنده درخت فرو کرد .  از من گذشت و دوباره از همان راه قبلی که دفعه اول آمده بود عبور کرد .  به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . من هم همین کار را کردم

از در خانه وارد شد . به همراه خودکار و برگه بازگشت . بعد از دقیقه ای , برگه را بالا گرفت

” من بهت نگفتم که کرم ”

متوقف شدم . . گفتم

_  نه .. نگفتی . اما نمیتونی صحبت کنی ؟

به من نگاه کرد .  سپس دوباره برگه و خودکار را بالا آورد و برای دقیقه ای شروع به نوشتن کرد . سپس آن را به طرف من گرفت

” می تونم صحبت کنم .  فقط دوست دارم پز دست خط خوبم رو بدم ”

به کلمات خیره شدم . .  ابروهایم به یکدیگر نزدیک شدند .  سپس به بالا , به صورتش نگاه کردم

_  آیا الان داری بامزه بازی در میاری ؟

ابروهایش را بالا برد

_ درسته

سرم را به طرفی کج کردم

_ خوب ممکنه دلت بخواد بیشتر روی این قضیه کار کنی

هر دو آنجا ایستاده بودیم , برای چند ثانیه به یکدیگر خیره شدیم .. سپس او آهی کشید و دوباره کاغذ را بالا آورد و دوباره شروع به نوشتن کرد

”  چیز دیگه میخوای ؟ ”

به او نگاه کردم و گفتم

_ من زبان اشاره بلدم  . میتونم بهت یاد بدم  . منظورم اینه که ..  دیگه نمیتونی پز دستخط خوبت رو بدی .. ها ها ..  اما راه سریع تری برای ارتباط برقرار کردنه

لبخند زدم .  امیدوار بودم  . . سعی داشتم کاری کنم او هم لبخند بزند

آیا لبخند می زند ؟

آیا اصلاً قادر به انجام این کار هست ؟

برای مدتی به من خیره شد . سپس خودکار و برگه را به آرامی کنار پایش روی زمین پایین گذاشت .  دوباره صاف ایستاد .  دستهایش را بالا آورد و به زبان اشاره گفت

” من زبان اشاره بلدم ”

کمی جا خوردم .  گره ای در گلویم ایجاد شد .  به مدت ۶ ماه می شد که کسی به زبان اشاره با من صحبت نکرده بود . و این خاطرات پدرم را زنده کرد . . می توانستم حضور پدرم را احساس کنم

با صدای آرامی گفتم

_ اوه درسته .  می بایست با عمو ات به این شیوه صحبت کرده باشی

اخم کرد  . احتمالاً با خود در تعجب بود که اصلاً چطور راجع به عموی او می‌دانم . اما چیزی نپرسید .  بالاخره به زبان اشاره گفت

”  نه  ”

چند بار پلک زدم .  بعد از چند ثانیه گلویم را صاف کردم

_ نه ؟

تکرار کرد

” نه ”

دوباره سکوت بر پا شد . نفسم را بیرون دادم

_ میدونم یه جورایی احمقانه به نظر می رسه اما  . . فکر کردم . .  شاید ما بتونیم با هم دوست بشیم

شانه هایم را بالا انداختم . با دستپاچگی خندیدم  . . آرچر دوباره چشم هایش را باریک کرد .  اما تنها به من نگاه کرد . حتی چیزی روی برگه نمی نوشت . .  به او و سپس به برگه نگاه کردم .  اما وقتی مشخص شد که خیال ندارد چیزی بنویسد  زمزمه کردم

_  همه به یه دوست نیاز دارن

همه به دوست نیاز دارند ؟  واقعاً بری ؟ . .  خدای بزرگ ..  تو واقعاً رقت انگیز به نظر می رسی

به نگاه کردن به من ادامه داد  . آهی کشیدم . دوباره احساس خجالت می کردم . .  اما همچنین احساس ناامیدی

_  خیلی خوب باشه  .. هر طور مایلی .. من دیگه الان میرم ..

واقعاً چرا ناامید شده بودم ؟  حق با تراویس بود .  این مرد به  رفتار خوشایند پاسخ نمی دهد

بدون حرکت به من خیره شده بود . همانطور که شروع به عقب رفتن کردم چشم های عمیق عسلی رنگش کمی گشاد شدند  . میخواستم تمام موهای شلخته را از روی صورتش کنار بزنم تا ببینم واقعا چه شکلی به نظر می رسد  . به نظر می رسید زیر آنها همه موهای آشفته و ژولیده ,  صورت زیبایی داشته باشد

به سنگینی  آهی کشیدم

_ خیلی خوب ..  پس من دیگه فکر می کنم الان دیگه میرم . .

فقط خفه شو بری , و برو  . مشخصان این آدم نمی خواد هیچ سر و کاری با تو داشته باشه

همانطور که چرخیدم و به طرف دروازه حرکت کردم , احساس کردم که چشم هایش مرا دنبال می کنند  … این بار دروازه را محکم پشت سرم بستم . .  به آن تکیه دادم و با بی حواسی زیر  چانه ی فوبه را نوازش کردم .  با خود در فکر بودم که چه مرگم شده بود  ؟ منظورم از تمام آن کارها چه بود ؟  چرا فقط  سگ لعنتی را نگرفتم و آنجا را ترک نکردم ؟

به فوبه گفتم

_ سگ لعنتی

سرش را نوازش کردم .  صورتم را لیسید و کمی دمش را تکان داد . خندیدم و  سرش را بوسیدم

وقتی سوار دوچرخه شدم و شروع به پدال زدن کردم  , دوباره صدای هیزم شکستن شروع شد