کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
دسامبر 3, 2018

اخمی کردم مطمئن نبودم حرفش رو درست شنیده باشم

_چی؟

_شنیدی چی گفتم..

نیش خند زد و منو به سمت جلو هول داد .با دست به باسنم سیلی زد

_شروع شد . بهتره بدوی

چند ثانیه خندیدم

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

وقتی تصور می کردم که پشت سرم می دووه و من رو به زمین میکوبه.. احساس بچه گانه ای داشتم مثل اینکه کسی شکمم رو قلقلک میداد

با چالشی شیطنت بار یکی از ابروهاشو بالا داد

_بهتره فرار کنی اگه بگیرمت میندازمت توی رودخونه‌ای که پشت درخت هاست…. و باید بهت هشدار بدم که این وقت سال آبش کاملا سرده

آدرنالین توی رگهام جریان پیدا کرد و بدون اینکه بهش نگاه کنم فورا شروع به دویدن کردم .میدونستم فقط باید از مرد دیوونه ای که خیال داره من و توی رودخونه بندازه فرار کنم . صدای قدم هاش پشت سرم میومد . باعث میشد همزمان بخندم و جیغ بکشم

فریاد کشید

_گرفتمت..

و قسمت بالایی بازوم رو گرفت …وول خوردم …خودم رو از دستش بیرون کشیدم و دورش زدم …دوباره جیغ میکشیدم… و  میدویدم…..از روی شونه دیدمش که روی دو پا دولا شده و داره خودش رو برای حمله آماده میکنه

با این کار ماهیچه هاش بیرون زده بودند …بالای سر گل ها پرواز می کردم …قلبم به شدت می تپید ..فریاد می کشیدم

_نه مک… نه

در حالی که از پشت سر دستش رو دور کمرم انداخت و منو توی بازوهاش بالا گرفت غرید

_بله

در حالی که توی بازوهاش قرار گرفته بودم از بین درخت ها عبور می کرد.. اونقدر منو محکم گرفته بود که به سختی می تونستم دست ها و پاهام رو تکون بدم

التماس کردم

_لطفاً منو توی رودخونه پرت نکن

تا حدودی از این حرکت غارنشینی احساس هیجان بهم دست داده بود .همیشه توی زندگی اینقدر کنترل تمام حرکات و رفتارم رو داشتم که این تجربه به طور عجیبی برام جذاب بود و انتظار نداشتم که تا این اندازه ازش خوشم بیاد

آب سبزه پر خروشی رو به رومون پدیدار شد و با قدرتی دوباره بهش التماس کردم… نمیتونستم تصور کنم که چقدر ممکنه سرد باشه

_لطفاً ….هر کاری بگی می کنم …لطفاً منو اونجا ننداز مک ..از آب سرد متنفرم

ناگهان ایستاد

_هر کاری بگم انجام میدی؟

بدون دودلی به سرعت سرمو تکون دادم… نفسهام سنگین شده بود

_بله هر کاری …فقط دستور بده

_بمون ….برای پیک نیک بمون

لبخند زدم

_قبلا گفتم که میمونم ….

_و بهم اجازه بده که امشب باهات بخوابم… دلم میخواد آخرین شب توی تخت خواب کنار تو باشم

احساس لرزه ای از بدنم عبور کرد …با این فکر که توی خونه پدر و مادرش در حالی که نمی‌بایست کنار هم باشیم …اما توی یک اتاق خوابیدیم احساس لذت ممنوعه ای بهم دست داد

_خیلی خوب …قبوله

منو روی زمین قرار داد و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت

_میدونستم میتونم متقاعد کنم که تصمیم منطقی بگیری

برای چند لحظه با شور و هیجان من رو بوسید و بعد منو چرخوند تا به طرف درخت ها نگاه کنم

_حالا به من یه لطفی بکن  و خم شو

_چرا ؟ میخوای چیکار کنی؟

نفسم رو حبس کرده بودم

خم شد و بیخ گوشم زمزمه کرد

_کارای بدی

فصل ۳۶

در راه بازگشت به خونه به این فکر می کردم که امروز من و مک به طریقی عمیق تر از همیشه به هم متصل شده بودیم و پیوند عاطفی عمیقی بین مون احساس می کردم .وقتی به این فکر می کردم که می خوام به خونه برگردم چیزی جز ناامیدی و تنهایی احساس نمی‌کردم و برای اولین بار به این فکر می کردم که خودم به تنهایی نمی تونم خوشبختی رو پیدا کنم

مک در حالیکه به من نگاه نمی کرد گفت

_بازم داری خیلی فکر می کنی

_هیش… تو که نمیدونی دارم به چی فکر می کنم

_داری سعی می کنی تصمیم بگیری که باید منو مجبور کنی تا اون کاغذها ی لعنتی رو امضا کنم یا با جریان پیش بری و ببینی به کجا میرسی

با بدخلقی گفتم

_من هرگز با جریان پیش نمیرم

_به هرحال قول دادی که برای پیکنیک میمونی و من از حالا به مادرم پیام دادم و بهش گفتم که خیال داری بهش کمک کنی.. پس نباید به چیز دیگه ای فکر کنی

_می بینم که داری کثیف بازی می کنی 

در حالی که چهره اش کاملا جدی شده بود بهم نگاه کرد

_توی جنگ و عشق همه چیز منصفانه است و من خیال دارم که برنده بشم …مهم نیست به چه قیمتی

وقتش بود که نارنجک رو وسط بندازم

_بردلی داره به اینجا میاد

مک گفت

_یه بار دیگه بگو ببینم چه گفتی 

_شنیدی چه گفتم …داره میاد اینجا ..سعی کردم متوقفش کنم اما گوش نمی‌داد

مک در واقع نیشخند زد

_چه خوب

سرم رو تکون دادم

_هنوزم نمی فهمی چی شده… بردلی خیال داره اینجا بیاد و یه نمایش گنده به راه بندازه.. باید قبل از اینکه به اینجا برسه برم و گر نه نتنها نمایش زشت میشه …بلکه بسیار شرم آور هم هست

_نه برای من برای.. تو هم نباید اینطور احساسی داشته باشی

دستش رو جلو آورد تا دستم رو لمس کنه اما خودم رو عقب کشیدم

_دستتو بکش شوخی نمیکنم. قرار نیست منو اغفال کنی و از زیر این یکی در بری… اون داره میاد و زمانی که متوجه بشه داشتم با تو می خوابیدم واکنش بدی نشون میده و همه میفهمند که ما هر دو…. دوتا عوضی خیانتکاریم 

مک خندید

_خیانتکار ؟ چطور ممکنه خیانت کنیم در حالی که با هم ازدواج کردیم ؟

_اه ه ه ه ه ه میدونی منظورم چیه … سعی نکن منو متقاعد کنی تا راجع به کاری که انجام دادم احساس بهتری داشته باشم

مک خم شد و دستم رو به چنگ گرفت…اجازه نمی داد دستم رو از توی دستاش بیرون بکشم

_تو هیچ کار اشتباهی نکردی میشنوی چی میگم ؟ عشق همه کاری میکنه تا زنده بمونه.. این جزوه غرایزه.. اگر بخواهیم از لحاظ فنی بررسی کنیم تو با نامزدی کردن با اون داشتی به من خیانت میکردی.. اما من بهش اینطوری نگاه نمیکنم میدونم …که بخاطر نمی آوردی .حرفت رو باور می کنم …اما حالا میدونی که با من ازدواج کردی ..داری با شوهرت میخوابی …هیچ اتفاق بدی نیفتاده ..هیچی

اونقدر عصبانی بودم که نمی تونستم کلماتم رو خوب بسنجم

_این عشق نیست …خیلی خوب؟  پس دیگه این حرفو تکرار نکن

دستم رو انداخت و مستقیم به روبرو خیره شد

_اینطوره ؟

من بهش صدمه رسونده بودم …اما نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم و چاقو رو عمیق تر فرو نکنم

_آره اینطوره …این فقط شه*وته …به زودی ازش خسته میشی و من باید دست از پا درازتر برگردم و برای بخشش به همه التماس کنم

مک سرش رو تکون داد

_دختر تو واقعا باید سرت رو از توی با*سنت  بیرون بیاری…. اگه اصلا میخوای توی زندگی خوشبختی رو پیدا کنی

به اسبش ضربه زد و به سرعت از من دور شد ……..و منو اونجا تنها گذاشت………مثل اینکه اسبم به اندازه خودم شوکه بود چون که به سرعت اسب مک رو دنبال نکرد و به آرومی به راهش ادامه داد

خونه نزدیک بود و می تونستم بعد از یک مایل به اون جا برسم .اما با این حال هنوز به خاطر اینکه تنها پشت سر جا گذاشته شده بودم ….وقتی به جلوی خونه رسیدم عصبانی و ترش رو بودم

بوگ منتظرم بود… حالت ملایم و شیرینی روی چهره داشت

_داری به چی نگاه می کنی ؟

از اینکه آدم شایعه پراکن و سخن چینیه از دستش عصبانی بودم

_شهری اب زیرکاه خودت داری به چی نگاه می کنی؟

_یه مرد گنده آدمخوار احمق که نمیدونه چطور سرش به کار خودش باشه

از اسب پایین سر خوردم و قبل از اینکه با باسن روی زمین بیفتم خودم رو جمع و جور کردم

با صدای بلند خندید

_آدم خوار برای چی بود ؟

_برو به آینه نگاه کن ..سرم شلوغ تر از اونه که برات توضیح بدم

با عصبانیت از پله ها بالا اومدم

افسار اسب رو گرفت و اون رو از جلو در خونه دور کرد

از پشت سر فریاد کشید

_باید موهای اسبت رو شونه بزنی

فریاد کشیدم

_بعدا این کار رو انجام میدم

و در رو محکم پشت سرم بهم کوبوندم

به آشپزخانه رفتم تا یک لیوان آب بخورم

میو جلوی سینک ایستاده بود و باعث شد به طور قابل توجهی سرعتم رو کم کنم

_اوه.. سلام.. نمیدونستم ممکنه اینجا باشی

میو از روی شونه بهم نگاه کرد و قبل از اینکه سرش رو برگردونه لبخند زد

_مگه کجا میتونم باشم ؟

روی کانتر خم شدم

_نمیدونم… در واقع… اینجاها چه کارایی می کنی؟

_خیلی کارها تمیز کردن.. شستن.. مراقبت از باغچه

_به نظر جالب می رسه

کاملاً داشتم دروغ میگفتم

_در واقع زندگی خیلی ساده ایه اما به نظر من آرامش دهنده و لذت بخشه. میتونم همه اینها رو در عرض نصف روز تموم کنم و بقیه روز به دنبال کارهای شخصی خودم برم

_واقعا؟ چه کارهای شخصی؟

_ قلاب دوزی ..نقاشی.. کلوپ کتاب.. به جز کارهای خونه سرگرمی های زیادی دارم

_ با آرزومندی آهی کشیدم

_ همه اینها چیزهایی ان که من آرزو داشتم که براشون زمان داشتم

این بار دروغ نمی گفتم من قلبا یک پیرزن بودم …شونه اش رو بالا انداخت

_پس وقتش رو پیدا کن

_ها ..بانمک بود ..آیا تا حالا وکیل بودی؟

_ نمیتونم بگم که بودم

_خوب واقعاً کار آزار دهنده ایه از ساعت ۶ صبح تا چیزی حدود ۱۰ شب و گاهی اوقات حتی دیرتر کار می کنم

_به نظر میرسه وقت نداری حتی نفس بکشی

از پنجره به بیرون خیره شدم

_واقعا همینطوره از زمانی که ۱۵ سالم بود وقتی نفس کشیدن نداشتم.. نمیدونم چرا فکر میکردم این چیزیه که همیشه می خواستم

_اینقدر به خودت سخت نگیر .اول از همه اینکه تو جوون بودی و می خواستی بهترین کار رو برای زندگیت انجام بدی. دوما تو هنوزهم جوانی مجبور نیستی کاری که دوست نداری رو انجام بدی. اگه زندگیت رو دوست نداری پس تغییرش بده

بهم نگاه کرد

_هیچکس مجبورت نمیکنه که زندگی که حالا داری رو ادامه بدی

با پشیمونی گفتم

_ خودم خودم رو مجبور می کنم

لبخند زد

_ پس بهت پیشنهاد میدم از سر راه خوشبختی خودت کنار برو

وقتی که معنی حرفاش رو متوجه شدم .. می بایست چند بار پلک بزنم

_خیلی احمقانه به نظر میرسم مگه نه؟

_ نه فکر می کنم سعی کردی زندگی ایمنی داشته باشی

خنده ی تلخی کردم

_بیشتر اوقات ..اولین باری که از دنیای امنم بیرون پا گذاشتم حسابی گند زدم

_شک دارم این طور باشه .زندگی همیشه کار خودش رو میکنه چه ما از نقشه مون پیروی کنیم یا نه… فکر می‌کنم زمانی میرسه که به عقب نگاه می کنی و از اون لحظه ای که فکر می کنی از دنیای امن خودت بیرون اومدی و گند کاری کردی به عنوان بهترین روز زندگیت یاد می‌کنی

_ آیا تا حالا گند کاری بالا آوردی ؟ مثلاً یک گند کاری خیلی بزرگ ؟

سرش رو تکون داد

_ البته ..همه ما این کارو میکنیم . برای اینکه به یک انسان قوی تبدیل بشی این یه امری ضروریه

دستش رو روی کمرش گذاشت و به سمت من چرخید

_من یک آدم قوی هستم اندی .اما به این خاطر که براش جنگیدم

به نرمی گفتم

_ بدرخش نه بسوز

سرش رو تکون داد

_ ما دخترای مکنزی همیشه میدرخشیم و هرگز اجازه نمیدیم کسی یا چیزی ما رو بسوزونه

منو بغل گرفت

_و تو هم یکی از مایی …بنابراین باید این رو بهتر بدونی

محکم بهش چسبیدم و اشک از چشمام سرازیر شد

فصل ۳۷

بعد از اینکه تا سرحد مرگ روی شونه های میو گریه کردم به طبقه بالا اومدم .توی اتاق ایان روی تخت خواب افتادم و به خواب عمیقی فرو رفتم . خواب دیدم جمعیت بزرگی از مردم منو با دست نشون میدن و به خاطر کاری که انجام دادم منو سرزنش می کنن. دوست پسر قبلی مادرم رو می‌دیدم که به من می‌گفت یک هرزم و ارزش چیزی رو توی زندگی ندارم.

وقتی خوابی دیدم که رئیسم به خاطر این رسوایی منو از کار اخراج میکنه گریه ام شدیدتر شد. اون موقع بود که احساس کردم گرمایی منو در بر گرفت و تاریکی رو ازم دور کرد .مثل یک ورد جادویی…… داشتم متلاشی می شدم اما ناگهان این جادو باعث شد احساس امنیت کنم …از من محافظت می‌کرد ..

توی تخت خواب چرخیدم و متوجه شدم که دیگه تنها نیستم با صدایی گرفته بخاطر گریه کردن پرسیدم

_ اینجا چه کار می کنی ؟

_ ششششششش فقط بخواب. خیلی خسته ای

_اما شام چی ؟

گرسنه نبودم اما امیدوار بودم از دستش خلاص بشم. لیاقت دلسوزی و محبت رو نداشتم .سزاوار تنبیه و مجازات بودم

_خیلی وقته همه شام خوردن اما سهم تو رو برات نگه داشتیم…. اما من فکر می کنم بهتره بخوابی امروز بیش از اندازه تو رو زیر آفتاب گذاشتم ..به خاطر اون متاسفم عزیز دلم

_به خاطر آفتاب نیست

قلبم ترکی برداشته بود که به این راحتی ها خوب نمیشد .

به نرمی گردنم رو بوسید

_نه تقصیر آفتاب نیست…… تقصیر منه.. من با پادشاهم امروز تورو حسابی خسته کردم

دست خودم نبود خندیدم

_خفه شو

شونه ام رو بوسید

_ خیلی خوب… بخواب

در حالیکه پلک هام به خاطر خواب سنگین شده بودند زمزمه کردم

_تو برو ..نمیخوابم

_ من هیچ جا نمیرم…..

نور آفتابی که از پنجره به داخل اتاق می تابید منو از خواب بیدار کرد. امروز صبح روز مهمونی پیک نیک بود ..آفتابی و روشن ..قلبم توی سینه احساس سنگینی داشت

فصل ۳۸

_پاشو زیبای خفته برات یه لباس آوردم که برای امروز بپوشی

میو در حالی که لباس زیبایی به دست داشت به داخل اتاق آمد . نشستم روی تخت خواب

_چی؟

موهام شبیه لونه موش شده بود. تمام بدنم درد میکرد. لباس زیبای آبی رو بالا گرفت

_ یه لباس برای تو .مک اینو برای تو خریده.. به همراه این کفش پاشنه بلند

به مدل لباس… پارچه و مدل یقه اش خیره شدم …این دقیقاً لباسی بود که اگه خودم برای خرید می رفتم انتخاب میکردم

_من نمیتونم اینو بپوشم

_ چرا نه ؟

با حالتی منتقدانه به لباس نگاه کرد

_به خاطر اینکه اگه سایزم نباشه چی؟

لباس رو روی صندلی و کفش ها رو روی زمین قرار داد . مک قبل از اینکه به خرید بره به سایز لباس هات نگاه کرده بود . مطمئنم اندازته . بدن زیبایی داری

_ باسنمو دیدی ؟

میو لبخندی زد

_ مطمئنم که مردها از هیکل های بخشنده و سخاوتمند خوششون میاد

بهش نگاه کردم . حالت چهره ام آینه ای از احساس شرمندگی بود که توی قلبم احساس میکردم

_ خبرهای بدی برای پیکنیک دارم

سر جاش ایستاد

_ اوه اره ؟ چی هست؟

نامزدم ….که به زودی به نامزد سابقم تبدیل میشه…… داره به اینجا میاد. از اینکه هنوز به اینجا نرسید تعجب می کنم و مطمئنم وقتی که به اینجا برسه تو دیگه دوست نداری هیچ کدوم از ما توی مهمونی باشیم

_بی معنیه دوست تو دوست ما هم هست

توضیح دادم

_اون خیال داره منو پیش خودش برگردونه اما من می خوام باهاش بهم بزنم و وقتی برمیگردم به زندگی خودم.. خیال دارم ازدواج رو کنسل کنم .احتمالا صحنه ی زشت و وحشتناکی میشه

چرخید و بهم لبخند زد… در واقع داشت لبخند میزد …مثل اینکه زندگیم داشت از هم پاشیده می شد چیز جالبی بود …با خودم در تعجب بودم چرا از این قضیه خوشحاله

_ مطمئنم همه چیز به خوبی پیش میره ..به محض این که یکم از دستپخت گوشت سینه گاو مادربزرگ لتی رو بخوره عصبانیت از یادش میره و من دسر پای سیب خوشمزه ای درست کردم… وقتی که همه این چیزا وارد شکمش بشه مطمئنم اونقدری معده اش پر هست که نمیتونه اوقات تو رو تلخ کنه

حالا احساس خوشحالی اش توضیح داده میشد .اون هنوز بردلی رو ملاقات نکرده بود

ایستاده ام و به سمت در رفتم

_واقعا توی دنیای فانتزی زیبایی زندگی می کنی مهاجر می پذیری؟ دلم میخواد به دنیای تو سفر کنم

لبخند زد و از من گذشت و وارد راهرو شد

_در دنیای فانتزی من همیشه به روی تو بازه… یا اگه خواستی دنیای واقعی من

به سمت پله ها حرکت کرد

_هر وقت که آماده بودی میتونی به طبقه پایین بیای و به من کمک کنی. تقریباً ۱۰۰ نفر مهمون داریم و هنوز هیچ کدوم از میزها رو نچیدیم

_چی ؟

احساس گناه بهم هجوم آورد .من برای خودم خوابیده بودم در حالی که همه دارن کار میکنن… چه عوضی ای هستم

صدای خنده شنیدم… سپس صدای فریاد زدن مرد ها که جلوی در ورودی با هم صحبت می کردند

وقتش بود که یه دوش بگیرم و آماده بشم و به کمک میو برم ….برای عوضی بودن همیشه وقت هست

وقتی در رو میبستم از گوشه چشم مک رو دیدم که داشت از پله ها بالا میومد. در رو قفل کردم و منتظرش موندم که نزدیک تر بیاد .وقتی صدای پاش پشت در متوقف شد از لحن دستوریم استفاده کردم و گفتم

_حتی فکرشم نکن که دوباره به داخل اتاق بخزی مک…. میدونم اونجایی… من باید دوش بگیرم و بعد به بقیه کمک کنم

_حتی فکرش رو هم نمی کنم که مزاحمت بشم

میدونم داشت سر به سرم میذاشت

_ فقط اینجا اومدم که ببینم آیا به چیزی نیاز داری؟

_ من خوبم

لبم رو گاز گرفتم .احساس شرمندگی می‌کردم و همچنین حرکت مهربونش که تمام این دردسر ها رو به جون خریده بود تا من احساس راحتی بکنم به دلم نشست …

_و به خاطر لباس و کفش ها متشکرم …حرکت …..با ملاحظه ای بود

_من یه مرد با ملاحظه ام.. طبقه پایین منتظرت میمونم

_منتظر من نمون

سرم رو به در تکیه دادم .معنای دوگانه حرفام رو نشنیده گرفت

_این دفعه منو زیاد منتظر نذار

دستم رو روی در گذاشتم .میدونستم که میتونم در رو باز کنم و اجازه بدم یکباره دیگه برای آخرین بار با اون باشم …وسوسه اش شدید بود …و داشت منو دیوونه میکرد …تقریباً التماس کنان گفتم

_ چرا اجازه نمیدی برم؟

_ نمیتونم اجازه بدم …چون که تو مال منی…… و به این دلیل که نمیتونم تو رو غمگین ببینم.. خیال دارم حالتو خوب کنم… مطمئنی که به من توی اتاقت نیاز نداری؟ بهت قول میدم که به سرعت میتونم خوشحالت کنم

میتونستم لبخند شیطانی رو روی چهره اش مجسم کنم ..

_باید به خانواده کمک کنم.. بنابراین دست از منحرف کردن من بردار

_ خیلی خوب پس.. زود باش

از این که داشتیم سربه سر هم می‌گذاشتیم قلبم از خوشحالی به شدت می کوبید… همیشه باعث میشد وقتی اتمسفر اطرافم سنگین می شد و منو تهدید به خفه کردن می‌کرد… فضا رو ۱۰ برابر سبک تر و شادتر کنه.. باعث می شد با خودم فکر کنم که اگه فقط به پیشنهادش بله بگم می تونه زندگی رو برام بسیار ساده تر و لذت بخش تر کنه

تقریبا وسوسه شده بودم که در رو باز کنم اما با شنیدن صدای قدم هاش نزدیکه پله ها متوقف شدم ..اینکه کاری نکردیم که اوضا رو از اینکه هست پیچیده تر کنه و رفتن رو برام سخت تر کنه بسیار بهتر بود

دستم رو از روی دستگیره در انداختم و چرخیدم

زیر آب داغ قدم گذاشتم.. نمی تونستم لبخند رو از روی صورتم بردارم.. شاید بعدا دنیا برام به جهنم تبدیل می‌شد …اما توی این لحظه یه غذای خوشمزه منتظرم بود و لباس زیبایی داشتم که می بایست بپوشم و ازش لذت ببرم

فصل ۳۹

اولین مهمان های خانواده مکنزی حدود ساعت ۱۱ صبح رسیدن ..صندلی ها توی فضای باز به صورت زیبایی چیده شده بودند .روی هر میز ..غذای مخصوصی قرار داشت ..مهمان ها در دسته‌های بزرگ و کوچک اطراف ایستاده بودند …می خندیدند و با هم صحبت می کردند

من تنها یه گوشه ایستاده بودم …که دسته ای از مهمان ها به سمت جلوی خونه اومدن …بیشتر تمرکزم روی مک و لباسی که پوشیده بود زوم شده بود.. اون شونه های پهن و پشت وسوسه کننده….تنها نگاه کردن به اون باعث می‌شد تمام بدنم گرم بشه

اینطور که مک ایستاده بود و با اون هیکل وسوسه انگیز منو زجر می داد.. تصور می کردم این پیک نیک تا ابد ادامه داره

مرد بی عیب و نقص… خیلی نزدیک اما در عین حال غیر قابل دسترس …نفس عمیقی کشیدم تا کمی روی خودم کنترل پیدا کنم

ماشین بزرگی که قیافش شبیه ماشین های دهه ۶۰ بود جلوی درب ورودی پارک کرد .با کنجکاوی جلو رفتم ..در قسمت راننده باز شد و سپس بسته شد.. اما ندیدم کسی از اون خارج بشه تا زمانی که به جلوی ماشین نیومد… نفهمیدم چرا

به نرمی گفتم

_ فکر می کنم شما مادر بزرگ لتی هستین

میو و انگوس جلو اومدن و اونو بغل کردن و بوسیدن. ایان کلید ماشین رو ازش گرفت و ماشین رو به کنار جاده پارک کرد. گروه ها همگی به سمت من جلو اومدن به کناری قدم گذاشتم و اجازه دادم که رد بشن.. مک سینی بیضی شکل بزرگی رو از ماشین بیرون آورد وجلو اومد ..همونطور که نزدیکتر می اومدن میو خم شد و چیزی بیخ گوشش گفت

سر مادر بزرگ لتی بالا اومد و با اشتیاق چشمهاش محیطی اطراف رو از نظر گذروند .یکی از انگشت های استخوانیش روبه طرف من نشانه رفت و گروهشون به سمت من حرکت کردند .

احساس میکردم در حضور قاضی سختگیری قرار قرار دارم که پرونده ای که به عهده گرفتم پرونده ی کامل بازنده ایه و هیچ لباس زیری به تن ندارم

وقتی به حدود چهار قدم اون طرف تر از من رسید پرسید

_ این خانم جوان کیه ؟

چشمهای آبیش سرتاپای من رو ورانداز کرد و سعی میکرد منو بسنجه.. از حالت چهره اش نمی تونستم بفهمم داره به چی فکر می کنه .دستم رو جلو آوردم و یه قدم به سمتش برداشتم .

_اسم من اندیه… از ملاقات با شما خوشبختم

دستم رو گرفت و فشار داد …به طور متعجب کننده ای دستهاش قوی بود

_ منم از ملاقات با تو خوشحالم …شنیدم که تو هم جزو خانواده ما هستی

برای چند ثانیه قلبم ایستاد …و سپس با سرعت بیشتری به کار افتاد

_اممممم …اره.. فکر می کنم هستم

لباس تابستانی آبی رنگی و صندل های هم رنگ با اون پوشیده بود .. موهاشو مخصوص مراسم امروز درست کرده بود و اگرچه قدش خیلی کوتاه بود و تمام صورتش چروک بود اما به اندازه جهنم اقتدار داشت

_ از اینجا خوشت میاد ؟ بهم گفتند که چند روزی اینجا بودی

هنوز دستم رو توی دستش گرفته بود.. پس من هم دستش رو گرفتم

_دو روزه که اینجام.. در واقع خیلی از اینجا خوشم اومده ..مناظر شگفت انگیزی داره

_اینجا یه جوریه که تا مغز استخونت نفوذ میکنه و هرگز اجازه نمیده بری

در حالی که چرخید هنوز هم دست من رو توی دستاش داشت

_ با من به اینجا بیا …نشونم بده ببینم چه کار کردی

_چه کار کردم ؟

با خودم در تعجب بودم که آیا داره به همون چیزی که من فکر می کنم فکر میکنه؟ از کجا درباره من و مک میدونه ؟

به میز روبه رو خیره شد

_منظورم غذاست عزیزم… غذا …تخصصت توی آشپزی چیه؟

آهی از سر آسودگی کشیدم

_ من چیزی درست نکردم ه.مه اینها رو میو پخته ..

_آشپزی نمیکنی ؟

کمی عصبانی به نظر می رسید ….. لبخند نزدن به واکنشش سخت بود….

_نه واقعا …هرگز یاد نگرفتم

_خب مادرت چی؟ اون هم آشپزی نمیکنه؟

سرم رو تکون دادم

مادرم کاری جز اینکه خودش رو به کیسه بوکس عوضی ترین و آشغال ترین آدمهای دنیا تبدیل کنه بلد نیست ..اما خیال نداشتم این رو به مادر بزرگ لتی بگم..فکر می کنم اگه بهش میگفتم حتما با تعجب ازم می پرسید چرا مادرم بیضه های اون آشغال ها رو نبریده

مک درحالی که سینی دستش رو روی میز قرار می‌داد گفت

_همه از خانواده ای که آشپزی عالی دارن نمیان مادر بزرگ …شاید بتونی یه چندتایی چیز به اندی نشون بدی

_ به نظر میرسه مجبورم این کار رو بکنم

قدم هاش محکم و استوار بود .این احساس رو داشتم که نیاز نبود دست من رو بگیره تا بتونه صاف و مستقیم راه بره …بلکه دست من رو گرفته بود تا برای بازجویی منو نزدیک خودش نگهداره

به مک نیم نگاهی انداختم و دیدم که داره به هر دوی ما نیشخند میزنه… مثل اینکه داره از یه جوک خصوصی لذت میبره …براش زبونم رو در آوردم اما به نظر می رسید که این کار فقط اونو خوشحال تر میکنه

در حالیکه به ماهی تابه اشاره میکرد دستور داد

_اونو بردار

کاری که گفته بود رو انجام دادم …فایل آلومینیومی بزرگی توی ظرف دیده می‌شد

_اونجا گوشت سینه گاوه.. بهترین چیزیه که تو عمرت خوردی ..این رو برات تضمین می کنم… وقتی پای گوشت گاو وسط باشه با کسی شوخی ندارم

سرم رو تکون دادم

_میتونم ببینم

با اخم بهم نگاه کرد

_ نمیدونم چطوری این کارو می کنی چون که اونو توی کاغذ فویل پیچوندم

پشت سرم ایان پوزخند زد.. اون رو نادیده گرفتم

_اما از بقیه شنیدم پس می توانم تصور کنم که چطور به نظر میرسه

لبخند زدم و سرم رو تکون دادم

پرسید

_هرگز گوشت سینه گاو نخوردی؟

لبخندم ناپدید شد

_اه ه …نه …نمیتونم بگم این کارو کردم

_پس اگه قبلاً مزه اشو نچشیدی چطور میتونی تصور کنی؟

_ آدم خلاقی هستم

وقتی ایان با صدای بلند شروع به خندیدن کرد صورتم قرمز شد .مادر بزرگ لتی با نیشخند بهم نگاه کرد

_ازت خوشم میاد ..یه جورایی پرو و حاضر جوابی

من هم بهش نیشخند زدم

_منم از تو خوشم میاد خودت هم یه جورایی حاضر جوابی

قاه قاه خندید

_ لعنت ..حق با توئه ..زندگی کوتاه تر از اونیه که همیشه آدم ادای آدم های شیرین و با ادبو دراره فکر نمیکنی ؟

سرم رو تکون دادم

_ باهات موافقم

دستم رو رها کرد و بازوم رو نوازش کرد

_خوبه ..قراره دوستای خوبی برای هم بشیم

به طرف کل فامیل رو کرد و گفت

_حالا همراه کدوم یک از نوه های من اینجا اومدی ؟ بهتره که با یکی از پسرای من باشی نه با اون بوگ عوضی

دهن بوگ باز موند …در حالی که بقیه با صدای بلند خندیدن

به زمین نگاه کردم ..خجالت زده تر از اون بودم که جوابش رو بدم ..مک کنار من ایستاده و دستش رو دور شونه ام انداخت.. من رو محکم به خودش چسبوند

_ اون با منه مادر بزرگ

مادر بزرگ لتی با حالتی منتقدانه برای چند ثانیه به ما خیره شد …سپس سرش رو تکان داد …به جمعیت رو کرد

_ یه صندلی برام میاری بوگ ؟پاهام حسابی خسته ان دیشب به یه کلوب رفتم و تا ساعت ۱۱ صبح رقصیدم …و حالا خسته تر از اونی ام که همینطور سرپا وایسم

بوگ در حالی که زیر لب غر میزد حرکت کرد و یه صندلی براش آورد.. در حالی که بقیه اعضای خانواده اطراف مادر بزرگ لتی حلقه زده بودن.. از کنار مک دور شدم

_خوب جالب بود

مک دستم رو گرفت و دوباره نزدیک میز غذا برد…فویل آلومینیومی رو از روی ظرف کنار زد و گفت

_گوشت سینه گاو این شکلیه

بهش خیره شدم …گفتم

_ اوه به نظر… خسته کننده میرسه…

نمیدونم چه انتظاری داشتم ..اما مطمئن نبودم که غذای روبه‌روم ارزش این همه هیجان زدگی رو داشته باشه…

مک با صدای آرومی گفت

_جرات نداری اجازه بدی مادر بزرگ لتی بفهمه چنین چیزی گفتی

با زمزمه گفتم

_نه چنین جرأتی ندارم…راستش اون منو میترسونه

مک به سمت من خم شد.. انگار که میخواست منو ببوسه.. اما خودم رو عقب کشیدم …حالات چهره اش صدمه دیده به نظر می رسید

گفت

_ چیه ؟ نمیتونم ببوسمت؟

_ نه نمیتونی منو ببوسی.. این اتفاق نمیفته..

اول به اون سپس به خودم اشاره کردم

_ما با هم جور نمیشیم

از گفتن این احساس وحشتناکی داشتم اما می‌بایست این حرفو میزدم… هرچقدر بیشتر وانمود می‌کردیم یه زوجیم.. تر کردنش برام سخت تر می شد.. و من فردا اینجا رو ترک می کردم …چه برگه های طلاق امضا شده باشند چه نه

_چه چرندیاتی.. ما خیلی هم باهم جور هستیم

حال خوشش داشت به سرعت بخار میشد

_لطفاً نمایش راه ننداز

و به مادربزرگش نگاه کردم

با صدایی آروم گفت

_ تو کسی هستی که داری نمایش راه میندازی ..بهت میگم چه کار کنیم ..فقط یه بوس بهم بده و من تو رو تنها میزارم.. وگرنه کل روز سرت قلدر بازی در میارم

مشکوکانه بهش نگاه کردم …وانمود میکردم از این ایده متنفرم.. اما به طور سری از اینکه دوست داره جلوی خانواده‌اش منو ببوسه هیجان زده شده بودم

_فقط یه بوس… اون موقع کل روز منو تنها میزاری ؟

_نه فقط برای ۱۵ دقیقه

با عصبانیت گفتم

_این منصفانه نیست

_خب اگه کارای بیشتری از بوسیدن باهام انجام بدی برات زمان بیشتری میخره

با حالتی پیشنهادی ابروهاشو بالا و پایین داد… با آرنج به دنده اش کوبیدم ….لبخند احمقانه ای روی لبهام بود

_ برو کنار سگ شه*وتی امکان نداره توی پیک نیک خانوادگی باهات کاری بکنم

به درخت بزرگی که اطرافش رو سخره پوشونده بود اشاره کرد

_یه مکانی خصوصی خیلی خوب اونجا هست… فقط باید تا جایی که میتونیم ساکت باشیم ..

کاملا بهم چسبید و بیخ گوشم زمزمه کرد

_به همین خاطره برات لباس دامن دار خریدم

چشم هام از حدقه بیرون زد

_ بس کن ممکنه یه نفر صدات رو بشنوه

صورتم کاملا قرمز شده بود و بدنم لرزید

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و به سمت پایین خم شد

_ یالا اینقد منو شکنجه نده ..یه بوس… ۱۵ دقیقه …همین حالا معامله رو قبول کن قبل از اینکه قیمتو تغییر بدم

روی انگشتهای پام ایستادم و به سرعت لبش رو بوسیدم …قبل از اینکه بتونه واکنشی نشون بده خودم رو عقب کشیدم

_ اوه امکان نداره و

مثل شیطان عوضی که هست… لبخند زد

_ نگفتی زمان بوسه چقدر طولانی باشه

بخاطر این احمق بازیا با اون… قلبم از خوشحالی در حال انفجار بود …

سپس صدای بسته شدن در ماشینی… جلوی در ورودی به گوشم رسید.. و به خاطر آوردم که هر لحظه امکان داره بردلی به اینجا بیاد .به سرعت.. تمام احساس خوشیم از بین رفت.. قسمتی از من از دست بردلی که منو مجبور به چنین احساساتی می کرد به شدت عصبانی بود ..ارزو می‌کردم کاش یه مار نیمه سمی توی راه نیشش بزنه و هرگز نتونه به اینجا برسه

چند ثانیه بعد از شدت احساس گناه داشتم می مردم …چه آدم وحشتناکی هستم ..اون فقط داره کاری میکنه که هر مردی در موقعیت اون انجام می داد ..

_مشکل چیه ؟ چرا دیگه لبخند نمیزنی؟

مک سعی کرد بهم نزدیکتر بشه..

_ به خاطر اینکه محکم تر نبوسیدمت مگه نه؟

سرم رو تکون دادم

_نه به این دلیل نیست

_ خودت میدونی که به این خاطره …یالا خوشگله …بهت یه شانس دیگه میدم

اینطور که صحبت می کرد دلم می خواست فورا به پشت درختی که نشون داده بود بودم …

سرم رو برای خودم تکون دادم ..با شنیدن صدای بلند ماشینی که به ما نزدیک می شد …و صدای بلند تر بوق ماشینی که از رسیدن شخص خاصی خبر می داد… هر دو دست از لاس زدن برداشتیم

مک گفت

_ اوه لعنت

وقتی به سمت در ورودی نگاه کرد شونه هاش پایین افتاد. در حالی که سعی می کردم شخصی که داره وارد میشه رو ببینم گفتم

_کیه؟

_ به کابوس من خوش اومدی

دستش رو از دور بدنم پایین انداخت و رفت تا به مهمان جدید خوشامد بگه .بوگ از اون طرف حیاط فریاد کشید

_هانا بانا

هانا متقابلاً فریاد کشید

_ با اون اسم منو صدا نزن بوگ

اما وقتی که متوجه مک شد که به سمتش قدم بر میداره صورتش به خورشیدی دلپذیر تغییر شکل داد احساس حسادت داشت منو میکشت. دلم میخواست هردوشون رو با چاقو بکشم. اون مار های لعنتی سمی وقتی که بهشون نیاز داشتی کجا بودند ؟

_هی مک ..هی خانم میو ..همگی چطورید؟ تارت بلوبری مخصوصم رو آوردم ..درست همونطور که هر سال می آوردم

و یه سینی بزرگ رو بالای سر لعنتیش گرفت .داشتم از قدرت ذهنیم با تمام وجود استفاده میکردم تا باعث بشم سینی روی سرش چب بشه اما احتمالاً قدرت ذهنیم در حد صفر بود چون همچین اتفاقی نیفتاد .با حرکتی نرم سینی رو پایین آورد و فویل روی اون رو برای مک کنار زد… متاسفانه مک از اون گذشت و به سمت برادرش ایان که از جمعیت جدا ایستاده بود رفت.. قلب حسود من سه برابر همیشه بزرگتر شد ..پس مک واقعا از اون خوشش نمیومد ..دروغ نمی‌گفت

هانا در حالی که اصلاً از این حرکت مک دلسرد نشده بود از روی شونه گفت

_ این دسر مورد علاقه توئه مک

مک با صدایی بی حالت پاسخ داد

_ نه نیست من به بلوبری آلرژی دارم

هانا با صدایی جریحه دار شده پرسید

_از کی تا حالا ؟

_از روزی که تو به دنیا اومدی

صداش توی کل مهمونی پیچید و برای چند لحظه همگی ساکت شدند ..حتی من هم کمی احساس بدی برای هانا داشتم ……در این لحظه خواننده پشت میکروفون شروع به صحبت کرد

_مایک امتحان می کنم …یه یک …یه یک ..امتحان می کنم… مایک دو.. دو ..دو.. دو.. مایک سه… سه ..سه ..چهار.. چهار.. در رو ببند ..درو .. درو.. درو پنج.. و شش این نیکی از گروه شفای حتمیه من و تو ..ا مایک.. ا مایک.. ا مایک.. تلفن.. امتحان ..امتحان.. امتحان…

هانا در حالی که سینی پای توی دستش میلرزید فریاد کشید

_صدای اون میکروفون لعنتی رو همه شنیدیم خیلی خوب ؟

خواننده گروه زمانی که خم شد تا چیزی رو از روی زمین برداره سرش به میکروفون برخورد کرد و صدای گوش خراش بلندی ایجاد کرد .همه بادست گوشاشون رو پوشوندند بعد از اینکه صدا تموم شد هنوز هم احساس می کردم توی سرم صدای زنگ میاد

بعد از اینکه صدای موسیقی از بلندگوها بلند شد ..هانا رو به من کرد و در عرض کمتر از ۲ ثانیه عصبانیت و خشمش به حالت دلپذیر و مطبوع مصنوعی تغییر کرد. سرش رو به طرفی خم کرد و قدم بلندی با پاهای کشیده که با کفش پاشنه بلند کشیده تر به نظر می رسیدند به سمتم برداشت ..

توی چشماش میتونستم بخونم که میخواد به خاطر دزدیدن مردش منو مجازات کنه… شونه هام رو عقب دادم و چونه انم رو به سمت بالا دادم ..خودم رو آماده رسیدنش کردم ..وقتشه بدرخشی نه این که بسوزی اندی ….و مارهای زنگی سمی اگه میتونید صدامو بشنوید و هنوز هم اون بیرون اید حالا میتونه بهترین موقعیت باشه که سر و کله اتون رو نشون بدید

فصل ۴۰

هانا رو به روی من ایستاد .صدای موسیقی بلند تر شده بود و مردم به اطراف میز ها حرکت می کردند .غذا می خوردند و با هم صحبت می کردند.

_ پس هنوز هم اینجایی

_هنوز هم اینجام اما به زودی اینجا رو ترک می کنم

به اطراف نگاهی کردم اما به نظر می رسید کسی حواسش به ما نیست …مک در دور دست ها به همراه ایان داشت ما رو تماشا می‌کرد ..براش زبون در آوردم.. به خاطر اینکه منو تنها رها کرده بود تا خودم با این موجود سرو کله بزنم ت

قاصشو پس میده و اصلا بهش آسان نمیگیرم

_اینجا رو ترک می‌کنی؟.. واقعا؟

از یه هرزه ی عوضی به دختری خوشحال و مهربون تبدیل شد..

_ اوه ..واو ..چه بد ..کی میخوای بری؟

_ فردا… باید به کار و زندگیم برسم ..

در حالی که وانمود می‌کرد که جدیه گفت

_البته که باید این کارو بکنی …تو که دلت نمیخواد یه دفعه یه عالمه کار روی دستت تلنبار بشه.. به علاوه.. ممکن اگه زیاد اینجا بمونی کارت رو از دست بدی ..مثلاً اخراجی چیزی بشی ..واقعا چیز وحشتناکی میشه اگه کارت رو از دست بدی

_در واقع اگه از کار اخراج بشم بدترین اتفاقی نیست که ممکنه برام بیفته

خوشحالی کاملاً واضحش از اینکه دارم اونو با شوهرم تنها رها می کنم اینقدر من رو عصبانی کرد که باعث شد کلمات از دهنم بیرون بریزن.. به محض اینکه این حرف رو زدم فهمیدم که حقیقت داره .. وقتی به این فکر می کردم که دیگه مجبور نیستم توی دادگاه‌ها کار کنم احساس آسودگی خاطر می‌کردم .

_حتماً داری شوخی می کنی من می‌بایست با چنگ و دندون کارمو نگه دارم تا بتونم آپارتمنم رو بالای سرم نگه دارم

به اطراف نگاه کرد و زمانی که چشمش به مک افتاد نیشخند کثیفی روی صورتش نقش بست. به زور لبخند زدم

_منظورت آپارتمان مکه ؟

سرش رو به طرفم چرخوند

_درسته ..چقدر احمقم ..من حالا دارم با مک زندگی می کنم.. ما خیلی وقته که با همیم از…..

به آسمون نگاه کرد وانمود میکرد داره توی ذهنش حساب کتاب میکنه…..

_حالا چند ماهی میشه و واقعا چیز خیلی عالیه اینکه مک رو اطرافت داشته باشی.. واقعا به کارت میاد

به سمت جلو خم شد و با حالتی توطئه آمیز زمزمه کرد

_و همچنین اون خیلی جذاب مگه نه ؟ مخصوصاً وقتی که با زیر پوش اطراف خونه حرکت میکنه

یه قدم به عقب برداشتم تا کار احمقانه با صورتش نکنم

_هانا فکر می کنم بوگ سراغ تو میگرده ..

اطراف و نگاه کردم که ببینم مرد آدم خوار رو پیدا می کنم یا نه.. که آیا کسی حواسش به ما هست ؟ آنقدر عصبانی بودم که نزدیک بود چشمهاشو از حدقه دربیارم . اگر کسی هر چه سریعتر به سراغ من نیومد و منو نجات نمی‌داد احتمالا صحنه وحشتناکی رخ می داد .چشم هاش رو چرخوند

_بوگ کاری با من نداره فقط میخواد منو اذیت کنه

_به هر حال رابطه ی شما چیه؟ قبلا با هم قرار میذاشتین؟

با صدای بلند خندید

_ شاید اهل حومه شهر باشم انگی اما با قوم و خیش خودم قرار نمیزارم ..متاسفم که نا امیدت می کنم دختر شهری

_ اسمم اندیه ..شما با هم فامیلیت ؟

از کی تا حالا مارهای آدم خوار با باربی ها یه دی ان ای رو به اشتراک میزارن ؟

_ بله اون برادر ناتنی منه

_ پس مادرت با یه آدم خوار ازدواج کرده ؟

‌خواستم این رو به عنوان یه توهین گفته باشم .اما مثل اینکه بلد نیستم چطور … چون برای اولین بار لبخندی واقعی تحویلم داد

_ تو یه جورایی بامز ای شهری

_ تو یه جورایی نیستی روستایی

از نزدیک منو مورد بررسی قرار داد و لبخندش ناپدید شد.

_ نظرت چیه چرت و پرت گفتن رو بس کنیم و با هم یه طوری به توافق برسیم ؟

_ چه نوع توافقی؟

_ نظرت راجع به این چیه که من امروز اجازه بدم تو و مک با هم باشید و تو فردا برگردی به شهر ….و دیگه هرگز برنگردی ؟

سرم رو به طرفی کج کردم

_یه جورایی یه طرفه به نظر میرسه این طور فکر نمی کنی ؟

_چطور ؟

_اه .. نمیدونم شاید به این خاطر که تو فقط یه نصف روز کار می کنی و من تموم زندگیمو.. به نظر عادلانه نمیرسه

ابروهاش به هم گره خورد

_میخوای بهت پولی چیزی بدم؟

_ نه

صدام رو پایین آوردم. مستقیم به چشم هاش خیره شدم .تمام سلول های بدجنس بدنم رو وادار کردم که نیروشون رو به صدام منتقل کنن

_ می خوام چنگالتو از پشت مرد من بیرون بکشی.. این چیزیه که می خوام

دهنش باز موند و بهم خیره شد چشمهاش طوفانی شده بودند. مک درست زمhنی که هانا شروع به صحبت کرد به طرف ما آمد

_ اون مرد تو نیست مرد منه .. عملا تمام عمرم مرد من بوده

_ اوه یا مسیح هانا نمیشه امروز بیخیال این چرت و پرتا بشی؟

از صدای مک خستگی و فرسودگی می بارید

_بیخیال چی بشم ..اینکه بالاخره به تمام دنیا حقیقت رو بگم ؟ به نظرم بهتره بالاخره به همه بگی بین ما چی میگذره

مک به سرعت سرش بالا اومد و با دهان باز بهش خیره شد

_ حتماً داری شوخی می کنی.. مگه ممکنه چقدر احمق باشی ؟ هیچ چیز بین ما نیست هانا و خودت این رو میدونی. من هرگز حتی لمست هم نکردم

آدمهای اطراف کم کم توجه شون به سمت ما جلب شده بود با نگرانی گفتم

_شاید یکم بتونی صدات رو پایین تر بیاری

من به هیچ عنوان انتظار حرکت بعدیش رو نداشتم ……بدون هیچ اخطاری حمله کرد…….. دستش رو محکم به سینم کوبید و منو به عقب هل داد

_ خودت صداتو بیار پایین مرد دزد

مک در حالی که دستش رو جلو می آورد تا اجازه نده هانا جلوتر از این بیاد گفت

_ هی هانا دیگه کافیه

دقیقا مطمئن نیستم چه بلایی سر ذهن منطقیم اومده بود فقط اینکه چیزی از درونم آزاد شد و خون جلوی چشمهام رو گرفت ……بدون حتی یه ثانیه فکر کردن به سرعت به طرفش حمله کردم و با دو مشت محکم به سینه اش کوبوندم

فریاد زدم

_من مرد دزد نیستم

و با تمام توان به سینه اش ضربه میزدم…. هانا به سرعت واکنش نشان داد …دیگه شبیه یه عروسک باربی به نظر نمی رسید …شبیه یه قاتل بود … و با ناخن بهم حمله کرد

همونطور که با چنگ و دندون به جون هم افتاده بودیم و تا سر حد ممکن همو میزدیم و موهای همدیگر رو بیرون می کشیدیم ..مک خودش رو بین ما انداخت ..صدای جیغ کشیدن هانا بلند شد و منو هول داد …باسنم به میز برخورد کرد و ظرف های روی میز به زمین افتادند ….صدای آرومی گفت

_گوشت سینه ی گاوم

ایان با صدایی نه چندان خوشحال گفت

_ بفرما تارت بلوبری هم خراب شد

مک فریاد کشید

_بس کنید با هر دو تونم

اول منو گرفت و دیگه جلوی باربی قاتل رو از حمله کردن نگرفت … که موهای من توی دستش بود .. روی زانوهام افتاده بودم بنابراین با مشت محکم به وسط دو تا پای هانا ضربه زدم تا موهام رو رها کنه…… به سرعت نتیجه داد و به محض اینکه رها شدم ایستادم … مثل یه گاو وحشی نفس نفس میزدم موهام رو از روی صورتم کنار زدم و با دست با دست بهش اشاره دادم تا جلو بیاد

_ بیا جلو هرزه هر چی داری رو کن

منتظر حرکت بعدیش بودم

_ حالا دیگه نمیتونی منو غافلگیر می کنی

با حالتی تدافعی دو مشتم رو بالا گرفتم و با رقص پا از یه طرف به طرف دیگه میرفتم …احساس میکردم محمد کلی لعنتی هستم

از اینکه برنامه زندگیم شامل هزاران ساعت کلاس آمادگی دفاعی و کیک بوکسینگ بود خوشحال بودم …. میتونستم کله ی احمقش رو براش بترکونم

_اندی؟

صدایی مبهوت از دور دست ها به گوشم رسید

وقتی هزاران احساس رو توی چهره مک دیدم بالاخره تونستم صدا رو تشخیص بدم

ناباوری

مصیبت زده

عصبانی

مرد پرسید

_ اندی داری چه کار می کنی ؟

دستهام به اطراف بدنم افتادند …..تمام نیرو و احساس جنگ کردن از بدنم بیرون رفت ….ناگهان واقعیت زندگی رو به روم قرار گرفته بود

_ اوه چطوری بردلی ؟اینجا چه کار می کنی؟

هرگز مشتی که به طرفم اومد رو ندیدم….. تا زمانی که به چونه ام برخورد کرد

فصل ۴۱

روی زمین پهن شده بودم.. چندتا صورت بالای سرم جمع شده بودند.. اولین چهره ای که دیدم صورت مک بود و کلاه اون جلوی دیدم رو گرفته بود و نمیتونستم چهره بقیه رو ببینم

با سردرگمی و خجالت زدگی گفتم

_هی بهم بگو همین حالا تمام این دعواها رو توی خواب دیدم و سرم به جایی ضربه خورده

دستش رو روی سرم قرار داد

_ حالت خوبه ؟میتونی بشینی؟

بردلی پرسید

_ اندی اینجا چه خبره ؟

برای اولین بار متوجه شدم که سمت راستم ایستاده …چهره اش کاملا اخمالو بود

_ تو هم واقعا اینجایی ؟

_ آره بهت گفتم که میام …یا مسیح میتونی بلند بشی؟ این طوری که روی زمین دراز کشیدی خیلی وحشتناک به نظر می رسی

مک با عصبانیت بهش نگاه کرد اما چیزی نگفت…. دستش رو پشت گردنم گذاشت و من رو نشوند …. دنیا دور سرم چرخید و دوباره به حالت عادی برگشت …روبه‌روم میو ..مادربزرگ لتی …و چند زن دیگه ایستاده بودن و داشتن تمام سعی شون رو می کردند تا خراب کاری رو درست کنند و میزها رو دوباره مرتب بکنن

میو نیم نگاهی به من انداخت و دوباره مشغول کار شد

اشک توی چشمام جمع شده بود … با صدایی شکسته گفتم

_ خیلی متاسفم

احساس شرمندگیم غیر قابل تحمل بود .. میو گفت

_ نگران نباش

کاملا مشخص بود که خوشحال نیست

_ این تقصیر تو نیست

بردلی گفت

_البته که تقصیر اون نیست …به وسیله اون زنی که اونجا ایستاده مورد حمله قرار گرفت.. امیدوارم بدونه که حسابی توی دردسر افتاده و قراره ازش شکایت کنم

دستم رو بالا گرفتم

_ بس کن بردلی قرار نیست از کسی شکایت کنم

_ البته که این کارو می کنی اجازه نمیدم یه وحشی جنایتکار اینطوری بهت حمله کنه

ایان گفت

_ مرد نمیدونم کی هستی اما بهتره حواست باشه چی از دهنت بیرون میاد

به بالا نگاه کردم و دیدم کنار بوگ ایستاده و کنار اونها یه هانا بانای ناراحت قرار داره …. قیافش رقت انگیز به نظر می‌رسید… آرایش صورتش همه جا پخش شده بود …یکی از کفش هاش شکسته بود و موهاش کنده شده و با حالت آشفته ای همه جا ی صورتش پخش شده بود

مک منو سرپا قرار داد و دستش رو دورم انداخت تا زمانی که تونستم تعادلم رو حفظ کنم .. سرم رو تکون دادم تا بهش بگم که حالا میتونه منو رها کنه و چند قدم عقب برداشت

بردلی کنارم اومد و دستش رو دورم انداخت

_بیا ..می خوایم اینجارو ترک کنیم

دستش رو کنار زدم …از اینکه همه چیز رو سخت‌تر می‌کرد از دستش عصبانی شدم

_نه بس کن … من با تو نمیام

سر جاش خشکش زده بود

_ منظورت چیه که با من نمی آی؟ همین حالا به سرت ضربه خورده نمیتونی خود تنهایی رانندگی کنی

_ اگه قراره برگرده من میتونم اونو برسونم

مک به من نگاه کرد

_ یا میتونی اصلا برنگردی ….میتونی اینجا بمونی

بردلی خندید

_ اوه مرد واقعا فکر می کنی دختری مثل اندی علاقه منده توی ناکجا آبادی توی اورگان با تو بمونه ؟ فقط به این دلیل که یه کلاه کابوی روی سرت گذاشتی و میدونی چطوری از پایین تنه ات استفاده کنی؟ لطفا…. اون باکلاس تر از این حرفاست

دوباره دستش رو به طرفم گرفت اما یه قدم ازش دور ایستادم و به مک نزدیک تر شدم

_ اینطوری باهاش صحبت نکن

از اینکه یه روز در نظر داشتم با این عوضی ازدواج کنم احساس شرمندگی می‌کردم … ناگهان تمام اون وقتایی که من و رابی او رو مسخره می کردیم و به خاطر رفتارهاش عصبانی بودیم رو به خاطر آوردم…. با خودم در تعجب بودم که چطور خودمو مجبور کرده بودم تمام اون احساسات و خاطرات رو فراموش کنم …بردلی یه قدم عقب برداشت..

_ داری ازش دفاع می کنی ؟ نمیفهمم …اندی اینجا چه خبره؟

خانم هایی که داشتند آشفتگی اطراف رو مرتب می کردند از کار دست کشیدن و جلوتر اومدن تا به حرف هامون گوش بدن… میو و مادربزرگ لتی جلوتر از ..همه ایان بوگ و انگوس هم به اونها پیوستند ….و همگی دایره بزرگی اطراف ما شکل دادند

واقعا صحنه ی خجالت آوری بود …صدامو صاف کردم.. به صورت های اطراف نگاهی انداختم …نگاه هایی پرسشگرانه …متهم کننده و نگران دیدم… تنها کسی که برام مهم بود چهره مک بود… و البته که صورتش طوری بود که نمی تونستم بخونمش

مک من رو تشویق کرد

_بهش بگو اندی …بهش بگو چکار کردیم

اشک توی چشمهام جمع شد و از روی گونم سرازیر شد… چیزی راه گلوم رو بسته بود.. سرم رو به آرومی تکون دادم ..احساس حقارت اینکه با بی دقتی و سهل انگاریم چه بلایی سر مک و بردلی آورده بودم اونقدر زیاد بود که نمی تونستم تحمل کنم

به نرمی پرسید

_ می خوای من این کارو بکنم ؟

نمیتونستم پاسخ مثبت بدم…و بذارم این بارو اون به دوش بکشه… کار اشتباهی بود… بالاخره از بین اشک ها گفتم

_نه خودم اینکارو می کنم

بردلی حالا دیگه عصبانی شده بود

گفت

_ بهم بگو

التماس کردم

_از دست مک عصبانی نباش اون هیچ کار اشتباهی نکرده

انگوس با صدایی نرم و آرام گفت

_ چه خبره اندی ؟ هر چیزی که هست مطمئنم میتونیم حلش کنیم

تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو آروم کنم و بتونم صحبت کنم …گلوم رو صاف کردم و به مادر بزرگ لتی نگاه کردم ..یه بار سرش رو تکون داد و بهم چشمک زد …حالت چهره اش کاملا جدی بود … .

با انرژی که از اعتماد به نفسش گرفتم به بردلی نگاه کردم

فصل ۴۲

_دو سال پیش با دوستام به لاس وگاس رفتم ..وقتی اونجا بودم با مک ملاقات کردم

بهش نگاه کردم و زمانی که احساس اشتیاق توی چشم هاش رو دیدم قلبم ایستاد ….صورتم رو برگردوندم

ادامه دادم

_ با هم بلک جک بازی کردیم و نوشیدنی زیادی خورده بودیم…. و در آخر این طور شد که با هم به اتاقم رفتیم

بردلی گفت

_اه یا مسیح بیخیال اندی … این قضیه هیچ ربطی به ما نداره… ما بعد از اینکه تو با اون ملاقات کردی و برگشتی شروع کردیم به قرار گذاشتن با هم

_چرا به ما مربوط میشه ..فقط اجازه بده حرفمو بزنم

نفس عمیقی کشیدم و به میو نگاه کردم

_ زمانی که توی لاس وگاس بودیم با هم ازدواج کردیم …توی یکی از اون کلیسا های ۲۴ ساعته

چشم های میو گشاد تر شد و به همسرش نگاه کرد …انگوس متعجب تر از میو به نظر می رسید ..

ایان با صدایی عصبانی گفت

_ تمام اون شب لعنتی غیبش زده بود .. به لطف تو

مک بهش اخطار داد

_خفه شو ایان حالا وقتش نیست که این چرت و پرتا رو بگی

ادامه دادم

_ما به سختی همدیگر رو می‌شناختیم اما با هم ازدواج کردیم

مک بهم نزدیک تر شد و دستم رو گرفت… احساس گرمای دستش بهم جرأت می داد و نگاهم رو از حالت چهره شوکه شده مادرش گرفتم

بردلی بهم نزدیک تر شد و گفت

_ این واقعی نیست اندی …چنین اتفاقی نیفتاده

مک با حالت تدافعی گفت

_ اوه این خیلی هم واقعیه … اون مدارک اثبات این حرف رو هم داره …و من هیچ برگه ی طلاقی رو امضا نمی کنم

به من خیره شد

_ نه تا زمانی که اندی کاملا مطمئن باشه دیگه کاری به کار من نداره

به زمین خیره شدم

بردلی از بین دندانهای به هم فشرده شده گفت

_هیچ نیازی نیست تو هیچ برگه ای رو امضا کنی احمق گردن قرمز

انگوس در حالی که سینه اش رو به جلو داده بود گفت

_ هی …حالا .. هیچ نیازی به استفاده از این مدل ادبیات نیست

چند تا از مرد های اطراف جلو اومدند و کنار او ایستادند …. کم کم داشتم راجع به این موقعیت احساس ترس می کردم ..می بایست قبل از اینکه از موقعیت دست خارج بشه همه چیز رو جمع جور کنم

_حق با بردلیه نیازی نیست مک هیچ برگه ای رو امضا کنه.. اگه مجبور باشم میتونم بدون امضای اون هم ترتیب کارها رو بدم

خودم رو مجبور کردم تا بهش نگاه کنم …اگر چه میدونستم قراره یه عالمه درد ایجاد بشه .. با صدایی لرزان گفتم

_ مجبورم

میخواستم همونجا روی پاهاش بالا بیارم… تا این حد حالم خراب بود

دستش رو روی دو طرف صورتم گذاشت و اصرار کرد

_ نه مجبور نیستی… بهت گفتم میتونی اینجا بمونی …با من بمونی… زن من باشی … بذار بهت نشون بدم چقدر عاشقتم

بردلی فریاد کشید

_ آیا من تنها آدمی ام که اینجا عقلش رو از دست نداده ؟

هانا فریاد کشید

_نه تو تنها نیستی

بردلی فریاد کشید

_ مچکرم

و به من نگاه کرد…

_ اندی ضربه ای که به سرت خورد مشخصه که به مغزت صدمه زده …وقتی خونه رفتیم میریم تا آزمایش بدی .اما حالا می بایست با من بیایی ..نقش دختر گاوچران رو بازی کردن بسه …و یه عالمه مهمون داریم که باید از فرودگاه برداریم ..خانواده و دوستامون خونه منتظر ما هستند

از بردلی به مک نگاه کردم …. بین دوراهی گیر کرده بودم… سرم گیج میرفت… آیا باید انتخاب امن همیشگی رو انتخاب می‌کردم؟ یا غریبه ای که جز لذت باهاش چیزی نمی شناختم؟ دستش از دو طرف صورتم پایین افتاد و حالت چهره اش بسته شد

مادر بزرگ لتی گفت

_ فکر نمی کنم اون دلش بخواد با تو بیاد پسر شهری

بردلی بهش اخم کرد و به طرف من چرخید

_فقط داری احساس تعهد می کنی

حالا صداش بسیار مهربان تر از قبل شده بود

_ احساس می کنی یه کاغذی رو امضا کردی و یه سری قسم خوردی و حالا هم باید بهشون عمل کنی . من تورو میشناسم اندی .من تورو خیلی بیشتر از این تخم یونجه میشناسم . اما مجبور نیستی این کارو بکنی خیلی خوب ؟

لبخند واقعا امیدواری روی چهره اش داشت

_ با چند جا تماس گرفتم و خبر های خوبی دارم

دستش رو به طرفم دراز کرد

_خبر خوب ؟ چیه ؟

با خودم در تعجب بودم که چی توی آستینش قایم کرده. بردلی همیشه برای سوپرایزهای لحظه ی آخرش توی دادگاه مشهور بود . برای چند ثانیه به مک اخم کرد بعد ادامه داد

_من با دپارتمان اداری ایالت نوادا تماس گرفتم

مک گفت

_ اندی هم همین کارو کرده و ازشون مدرک هم داره

می تونستم از صداش اضطراب رو بشنوم

_ من راجع به اون دپارتمان صحبت نمیکنم ..دارم راجع به کلیسایی که درش ازدواج کردی صحبت می کنم

خونم سرد شد و با هر ثانیه که میگذشت صدای اکوی ضربان قلبم رو توی گوش هام می شنیدم

_ اونجایی که توش ازدواج کرده بودید مجوز قانونی نداشت .ازدواج شما غیر قانونیه …واقعی نیست… تو واقعا با این مرد ازدواج نکردی… مبینی ؟ حتی به یه طلاق هم نیاز نداری

چند نفر با صدای بلند نفسشون رو حبس کردند و سر و صدای آروم صحبت های بیخ گوشی به گوش می رسید

پرسیدم

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

_ به عنوان وکیلی که به ملکه ی طلاق مشهوره مطمئناً به خوبی حقایق رو دنبال نکردی

حرکت کرد تا بازوم رو بگیره

_یالا وقتشه بریم خونه

از بالای سرم به مک نگاه کرد…

_ هیچ صدمه و آسیبی به کسی نرسیده و هیچ چیزی هم به هم نخورده..تو یه مرد مجردی …می تونی تا جایی که دلت خواست ازش استفاده ببری

به مک نگاه کردم و با دیدن حالت روی چهره اش احساس کردم چیزی مثل چاقو به قلبم فرو رفت…. داشت طوری بهم نگاه میکرد انگار که من همه این کارا رو کردم… مثل اینکه من او رو گول زدم تا باورش بشه با من ازدواج کرده … زمزمه کردم

_خیلی متاسفم

و اجازه دادم بردلی منو به در جلویی خونه هدایت کنه …جمعیت روبه رومون از هم جدا شدند و به ما اجازه دادند که به طرف ماشین مدل بالای بردلی حرکت کنیم… تنها چیزی که سر راهمون ایستاده بود مادر بزرگ لتی بود

فصل ۴۳

بهم اخم کرد ….احساس میکردم صدها سال تمرین کرده تا بتونه این حجم از احساس شرمندگی رو به من وارد کنه

_ بیا اندی

بردلی منو هول داد تا اونو دور بزنیم .با بی حسی بی طرفی سکندری خوردم . مادر بزرگ لتی پرسید

_ خیال داری همین طور بهش اجازه بدی تا سرت ریس بازی داره و کنترلت کنه ؟

مثل اینکه توی مه گیر کرده بودم ..می تونستم کلمات رو بشنوم اما معنی اونها رو درک نمی کردم

_چی ؟

_گفتم خیال داری همین طور بهش اجازه بدی تا سرت رئیس بازی دربیاره و زندگیت رو کنترل کنه؟ چون اگه این کار رو بکنی پس اون دختری نیستی که فکر میکردم هستی

به بردلی نگاه کردم و میتونستم بگم دیگه صبرش تموم شده … بهش گفتم

_ بزار باهاش صحبت کنم

فشار دستش روی بازوم بیشتر شد

_نه به اندازه کافی صحبت کردی وقتشه بریم خونه

منو هول داد اما پاشنه های پام رو توی زمین فرو کرده بودم و اجازه نمی‌دادم منو به جلو حرکت بده

_ فقط بزار یه ثانیه باهاش صحبت کنم بعدش باهات میام

دستم رو رها کرد و همون جا ایستاد و مثل سایه ای تاریک و عصبانی بالای سرم شناور ایستاد

_ خوب صحبت کن

به پیرزن نگاه کردم

_ متاسفم مادربزرگ لتی

داشتم تمام تلاشم رو می کردم که گریه نکنم

_ به من نگو متاسفی.. تاسفت رو به مردی ابراز کن که پشت سر جا گذاشتی و قلبش رو شکوندی

نمی تونستم به پشت سر نگاه کنم …به هیچ عنوان نمی تونستم

_ اون حالش خوب خواهد بود …مک یه مرد فوق العاده است که توی زندگی همه چیز داره

سعی کردم لبخند بزنم اما لبام می لرزیدن

_حالا دیگه نیاز نیست بخاطر ازدواج دیوانه واری که توی وگاس اتفاق افتاده و هیچ جوره با عقل جور در نمیاد نگران باشه… دیگه میتونه بدون نگرانی به زندگیش ادامه بده

بردلی حرفم رو تایید کرد

_دقیقا ….بزن بریم

وقتی این بار سعی کرد منو هول بده به نرمی به بازوش زدم

_دست از هول دادن من بردار. هنوز حرفم تموم نشده

دستش رو پشت گردنم قرار داد.. به پایین خم شد و به نرمی اما با حالتی دیوانه وار و خطرناک توی گوشم زمزمه کرد

_ وقت صحبت کردن تمام شده.. حالا برو توی ماشین

مادر بزرگ لتی سرش رو تکون داد

_دختر بیچاره داری به بزرگترین اشتباه زندگیت پا میزاری چرا نمیتونی اینو ببینی ؟

_ مادر بزرگ

مک از پشت سرم فریاد زد

_ فکر می کنم بهتره کنار بری

لحظه ای که کلمات به مغز مه گرفتم وارد شد قلبم فرو ریخت …دردی بزرگ که هرگز مثلش رو توی زندگی تجربه نکرده بودم تمام بدنم رو در بر گرفت … مک دیگه منو نمیخواست و دلش نمی خواست خانواده‌اش منو متقاعد به موندن بکنن … ضربه نابود کننده به من وارد شده بود و حقم بود.. این چیزیه که آدمایی مثل من از زندگی نصیبشون میشه… زندگی پر از خوشحالی و ازدواج‌های موفق مال بقیه مردمه نه من

_ اگه اینطور میخوای پسر

مادر بزرگ لتی به کناری قدم گذاشت و از محدوده دیدم ناپدید شد .یه قدم به سمت جلو برداشتم. هنوز هم دست بردلی پشت گردنم منو به سمت جلو هدایت می‌کرد.. دوباره احساس میکردم ۱۵ سالمه ..دوباره فکر میکردم دوست پسر مادرم داره منو به اتاق پشتی به زور میکشونه.. همونطور که گفته بود می خواست درباره زندگی بهم درس عبرتی بده.. کمربندش رو باز کرد و بعد به طرفم اومد … به خاطر اشکهای بی صدایی که از چشمهام سرازیر میشد شونه هام افتادند

گلوم دردم درد میکرد ..دوست داشتم فریاد بکشم اما صدایی از دهنم بیرون نمیومد… در اون لحظه میدونستم آدمی که داره زیر تیغه مرگ قدم میزار چه احساسی داره

_اندی؟

صدای مک بالاتر از صدای موسیقی و صدای زمزمه مکالمات اطرافم به گوش رسید

ایستادم اما برنگشتم

_ فکر می کنم تو هم بهتره کنار بری عزیزم

مدت ۵ ثانیه تمام نفس نکشیدم …. ضربان قلبم آهسته تر و آهسته تر می شد… کلمه عزیزم مثل اشعه نوری بود که به تاریکی که اطرافم رو گرفته بود نفوذ کرد …بردلی چرخید …دستش از پشت گردنم پایین افتاد

_ حتی بهش فکر هم نکن کابوی

صدای قدمهایی از پشت سر که به طرف ما میومد رو شنیدم… اولش به آرومی… اما رفته رفته سرعت قدم ها بیشتر می شد تا جایی که داشت میدوید

بردلی منو هول داد و من روی زمین افتادم

از این زاویه به خوبی می تونستم مک رو ببینم که با یه تکل جانانه به بردلی حمله کرد …. اونو به زمین انداخت و با هم گلاویز شدن

فصل ۴۴

بلافاصله دو مرد روی زمین با هم گلاویز شدند .. همه آدمهای اطراف براشون میدان رو باز کردند تا با هم دعوا کنند .. همونطور که چهار دست و پا به طرف شون رفتم فریاد زدم

_ دارید چه کار می کنید ؟

مشخص بود که هیچکس خیال نداره جلوی اونها رو بگیره

_ بس کنید خیلی خوب؟ بس کنید

سر پا ایستادم و سعی کردم راهی پیدا کنم تا بینشون بپرم … مک و بردلی کاملا منو نادیده گرفتند … با حرارت کامل با هم می جنگیدند و به نوبت با مشت به سر و صورت همدیگر ضربه وارد می‌کردند .. میو یه دفعه کنارم پیدا شد… دستش رو اطرافم انداخت و درحالی که من رو به طرف عقب می‌کشید گفت

_بذار بین خودشون حلش کنن

مک رو نگاه کردم که با مشت به فک بردلی ضربه زد و باعث شد به عقب بیفته

_ گاهی اوقات این سریعترین و اسون ترین روشیه که باهاش میتونی چیزا رو حل کنی

_ شاید برای مک اما نه برای بردلی

لباس مارک دارش کثیف شده و کاملا از بین رفته بود … یکی از کفش های ایتالیاییش از پاش خارج و به بیرون از رینگ افتاده بود… هرگز توی زندگیم ندیده بودم که کنترل اعصابش رو از دست بده …و به این خاطر بود که هنوز هم جزئی از برنامه زندگیم بود … میو خرناسه ای کشید

_ متاسفم شیرینم اما حتی من هم میتونم ببینم که این پسر شهری برای خودش خروس جنگیه …حسابی میدونه چطور دعوا کنه

وقتی با توجه بیشتری نگاه کردم متوجه شدم حق با اوست …مک داشت می برد اما بردلی به راحتی جنگ رو واگذار نمی کرد ..هر وقت فکر می کردم که دیگه قراره تموم بشه دوباره خودش رو به طرف مک پرتاب میکرد ..تقریباً در یه حد بودند … اما در آخر این مک بود که قدرت و استقامت اینو داشت تا پیروز بشه

وقتی که دیگه هیچ نایی براشون باقی نمونده بود و به جای این که دعوا کنن بیشتر همدیگر رو بغل می‌کردند… انگوس بوگ و ایان جلو اومدند تا اونها رو از هم جدا کنن.. سر و صورت هردوشون زخمی و خونی بود و دیگه هیچ کدوم از اونها نمی تونستن راست سرپا بایستند

میو یه بار منو توی بغلش فشار داد و گفت

_ یالا شیرینم بیا مرد هات رو تمیز کنیم

با حالتی خجالت زده گفتم

_اونها مردهای من نیستند …

از این که اینطور فکر می کرد احساس شرمندگی می‌کردم …

_ تا زمانی که رسما بهشون اجازه ندی که برن مردهای تو حساب میشن

همونطور که مردها جنگجوها رو به داخل خون هدایت می‌کردند با بی میلی میو رو دنبال کردم

فصل ۴۵

وقتی به آشپزخانه وارد شدم بردلی و مک پشت میز غذاخوری نشسته بودند .میوه دو پک یخ به دستشون داد ..به آرومی به طرفشون قدم برداشتم و جلوی میز ایستادم.. به نوبت به هرکدوم خیره شدم .. به همدیگه و سپس به من نگاه کردند …هیچکس حرفی نزد …انگوس بالای میز نشست و به صندلی کنار خودش اشاره کرد

_ بیا بشین خانم جوان

مثل یه پدر کاملا با ابهت به نظر می‌رسید که نمیتونستم دستورش رو نادیده بگیرم . صندلی رو عقب کشیدم و نشستم ..به چشمهاش نگاه کردم و منتظر حکمم موندم

لبخند زد

_ اینقدر افسرده به نظر نرس کوچولو دو تا مرد خوش چهره و خوش بنیه حاضرن بخاطرت بجنگن

فکر می کنم این قسمتی از مشکل باشه

_ تمام کاری که باید بکنی اینه که به چشم هاشون نگاه کنی و بگی چه احساسی داری

دستش رو دراز کرد و دست غول پیکر شو روی دست من گذاشت و با گرماش بهم اعتماد به نفس داد …قلبم به طور دردناکی توی سینه فشرده شد ..سرم رو تکون دادم.. نفس عمیقی کشیدم و اول به مک سپس به بردلی نگاه کردم

هنوز هم حالت چهره اشون عصبانی بود اما وقتی که به من نگاه کردن چهره شون ملایم تر شد

زندگیم از جلوی چشمهام گذشت …وقتی به دو مردی که روبه روم ایستاده بودند نگاه کردم خودم رو دوباره به عنوان یه نوجوان دیدم که بعد از یه کتک حسابی توی اتاقم گریه می کنم …مادرم توی آشپزخونه غذا درست میکرد و وانمود میکرد هیچ اتفاقی نیفتاده …که همین حالا دوست پسرش من رو تا سر حد مرگ کتک نزده… قسمتی از من میدونه از اینکه امروز من به جای اون کتک خورده بودم احساس آسودگی خاطر میکنه …باعث میشد ازش متنفر بشم و بیشتر توی خودم فرو برم.. و متوجه بشم که واقعا توی دنیا تنها هستم ….

پدرم سالها پیش ما رو رها کرده بود و حالا بی مادر هم شده بودم … می بایست یه نقشه میکشیدم… یه برنامه خوب برای خودم تنظیم میکردم …چیزی که بتونه منو از این جهنم بیرون بکشه و شاید کمکم کنه یه روزی عشق رو پیدا کنم …شاید باعث بشه روزی هرجایی که میرم با این حجم از عصبانیت روبرو نشم ..که بالاخره بتونم بهشت رو پیدا کنم

و این طور شد که برنامه زندگیم به دنیا آمد… اون روز یه خودکار برداشتم و خواسته های کلی رو نوشتم ..بعد از چند ماه جزئیات رو بهش اضافه کردم و به نظرم بی عیب و نقص می رسید… باعث میشد از اون محله وحشتناک منو بیرون بکشه و با نمره های خوبی که می گرفتم می تونستم توی کالج بورسیه بشم … از تأثیرات مسموم مادرم به دور باشم و به دنیایی که خودم ساختم وارد بشم ….

این برنامه باعث شد دوست پیدا کنم و توی دانشگاه موفق باشم و سپس به دانشکده حقوق برم ….قدم به قدم از اون برنامه پیروی می کردم تا اینکه فقط دو روز به خودم مرخصی دادم و به لاس وگاس رفتم…. این اولین بار بود که خارج از برنامه عمل می‌کردم

به بردلی نگاه کردم … مردی که فکر می‌کردم اون رو می شناسم اما اصلا اینطور نبود . از کجا یاد گرفته بود اون طوری بجنگه ؟ و قبلا گفته بود یه اشتباهاتی انجام داده که باید بعدا به خاطر اونها اون رو ببخشم … قرار بود شوهر من بشه اما واقعا از اون مردهایی نیست که به درد ازدواج بخورن

به مک نگاه کردم …مردی که به خوبی او رو نمی شناختم اما دلم میخواست بیشتر راجع بهش بدونم . مردی شرافتمند مقتدر و قوی و به طور غیرقابل تصوری با صبر و شکیباست… وقتی که مجبور نبود بار مشکلات رو به شونه کشید و برقی که از چشماش بیرون میریزد بهم میگفت که واقعا بهم اهمیت میده …شاید اگه به اندازه ی کافی خوش شانس باشم روزی واقعا یاد بگیره که من رو دوست داشته باشه

دست مک روی میز به طرفم دراز شد و منتظرم بود

_ اندی ؟

بردلی اسیب پذیر به نظر می‌رسید باید اعتراف کنم در تمام سالهایی که میشناسمش این اولین بار بود .بهش نگاه کردم با چشم هام بهش التماس میکردم اجازه بده برم . نگاهش رو پایین آورد… اه سنگینی کشید

_ خیلی خوب… برو جلو ..میدونم چی میخوای

به انگوس نگاه کردم و فقط سرش رو تکان داد ..من و تشویق می کرد .. میو پشت سرم ایستاده بود بنابراین چرخیدم تا بهش نگاه کنم.. اون هم سرش رو تکون داد .اشکی از گوشه ی چشمش پایین لغزید.. ترس هام رو قورت دادم و با دست هایی لرزان دست مک رو گرفتم …وقتی انگشت هاش رو به دور دستم محکم کرد احساس عشقی عمیق توی قلبم حس کردم

به بردلی نگاه کرد و دست آزادش رو به طرفش دراز کرد

_ متاسفم مرد نمی خواستم همه چیز رو برای تو خواب خراب کنم اما اون اول مال من بود و خیال ندارم برای این معذرت خواهی کنم

بردلی برای چند ثانیه به دست مک خیره شد و سپس اونو گرفت و تکون داد

_ مرد بهتر برنده شد و به خاطر اون کاری از دست من بر نمیاد

کلماتش که شکست رو پذیرفته باعث شد به خاطر کاری که باهاش کردم قلبم درد بگیره

_ خیلی متاسفم بردلی نمی خواستم بهت آسیب برسونم.. قسم میخورم

ایستاد

_میدونم ..گوش کن من باید برم .. باید به هواپیما برسم

میو پیشنهاد داد

_ اگه بخوای میتونی تا فردا اینجا بمونی

_ نه مچکرم فکر نمی کنم ایده خوبی باشه

دستش رو برام تکون داد و بعد رفته بود

بعد از اینکه بردلی رفت مادربزرگ لتی اومد و درست جایی که اون قبلا ایستاده بود نشست. به من و مک نگاه کرد

_پس همه چیز حل و فصل شد؟

مک گفت

_نه دقیقا

و دستش رو از دست من بیرون کشید.. تمام خون صورتم رو ترک کرد و رنگم پرید.. موجی از سرگیجه تقریبا منو از پا درآورد .. حالا می تونستم ببینم…. میخواد باهام بهم بزنه …این پایان حقارت آمیزه… پایان زندگی من

دستش رو به داخل جیبش فرو برد و همزمان از روی صندلی بلند شد

_ می خواستم صبر کنم و بعدا اینو بگم اما فکر می کنم الان موقعیت مناسب تری باشه

روی زانو کنار صندلیم نشست و دستش رو روی دسته صندلی قرارداد. اونو هول داد تا با هاش روبرو بشم

زمزمه کردم

_ داری چه کار می کنی ؟

دوباره داشتم گریه می کردم … جعبه ی کوچک مخمل مشکی رو بالا گرفت و لبخند زد …که باعث شد زخم روی لبش دوباره شروع به خونریزی کنه.. یه دستمال از میو گرفتم و اون رو پاک کردم… از بین اشک ها لبخند میزدم

_ اندی …دختر دیوونه … من تو رو دو سال پیش دیدم و عاشقت شدم .همون لحظه ای که نوشیدنی رو روم ریختی می دونستم که دیگه کارم ساخته است

جعبه رو باز کرد و انگشتر الماس بسیار زیبایی رو نشونم داد .. مادر بزرگ لتی با صدایی زمزمه وار گفت

_ واو … عجب تیکه ی خوشگلیه

_ می بایست چیزی براش می گرفتم که منو به یادت جایی مینداخت که با هم آشنا شدیم .تمام نورها رو به خاطر میاری اندی ؟

سرم رو تکون دادم …قادر نبودم صحبت کنم .

_فکر میکردم قبلا با هم ازدواج کردیم اما برام اهمیتی نداره که ازدواج نکردیم …احساس می‌کنم که شوهرتم و می خوام که دوباره باهات ازدواج کنم ..اگه بهم افتخار بدی این بار یه مراسم رسمی می گیریم

انگشتر رو بیرون آورد و گفت

_ من این حلقه رو همون روزی که به اینجا اومدی خریدم ..ما هرگز این شانسو نداشتیم که حلقه دستمون کنی..م اما حالا فکر می کنم میتونه یه حلقه نامزدی باشه

دست چپم رو بالا اورد و حلقه رو آماده جلوی انگشتم گرفت

_ خوب چی میگی ؟ باهام ازدواج می کنی؟ به خانواده مکنزی ملحق میشی ؟

تونستم خودم رو مجبور کنم بگم

_ بدرخش نه به سوز ؟

لبخندی زد که باعث می شد چشم کبودش بدتر به نظر برسه

_ بله… با من بیا تا باهم بدرخشیم

بخش آخر کتاب

گروه موسیقی داشتن آهنگ مخصوص رژه عروسی رو می نواختند و من در انتهای راهرو ایستاده بودم .دستم محکم به دور بازوی انگوس پیچیده شده بود . دسته گلی که از گلهای رز سفید و آبی توی دستم داشتم میلرزید… انگوس به من نگاه کرد و گفت

_ حالت خوبه پای شیرینم ؟

توی کت و شلوار مشکی بسیار با ابوهت به نظر می رسید . سرم رو تکون دادم

_خوشحالم قبول کردی که مادرت هم به این جشن بیاد

و به سمت چپ راهرو نگاه کرد. جایی که کندیک وکیلی به عنوان ساقدوش عروس با دسته گلی در دست ایستاده بودند . به زن لاغری که در ردیف جلو نشسته بود و لباس بنفش به تن داشت نگاه کردم. برام مثل یه غریبه بود ..اما خودش نمی خواست که دیگه اینطور باشه.. کاملا سالم بود و با خوشحالی مجرد مونده بود ..دیگه دنبال مردی نبود تا اونو توی زندگی هدایت کنه

_ این ایده مک بود نه من

دستم رو نوازش کرد….و من و انگوس شروع به پایین رفتن از راهرو کردیم.. در انتهای راهرو تاکستانی پر از گل انتظار منو میکشید وزیر اون مردی ایستاده بود که در ظرف چند دقیقه آینده باهاش ازدواج می کردم.. با این تفاوت که این بار ازدواج کاملا قانونی بود. کنارش برادر کوچکترش و مردی ادم خور ایستاده بود

مک کت و شلواری مشکی و کلاه کابوی پوشیده بود.. هرگز جذاب تر از این لحظه به نظر نرسیده بود ..چشم های آبی درخشانش من رو به درون خودشون می کشیدند.. چشم هاش روی من قفل شده بود .. برق چشم هاش مثل روشنایی خورشیدی بود که منو از تاریکی بیرون می کشید … به محراب رسیدیم و انگوس دست من رو روی بازوی مک قرار داد

_ ازش مراقبت کن پسر و گرنه با من و مادرت طرفی

مک سرش رو تکون داد

_ هرگز چیزی کمتر از این رو براش نمیخوام

انگوس کنار میو که به آرامی اشک چشم هاش رو پاک می کرد و با دست دیگرش دست رابی رو گرفته بود نشست… رابی لباس قرمز روشنی و بهترین کلاهش رو پوشیده بود … که روش توت ها ی کوچکی قرار داشت و یه پرنده از یه طرفش به پایین خم شده بود

لب هاش رو جلو داد و سرش رو به آرومی تکون داد .. اینکه انتخابم رو تایید می کرد باعث می شد خوشحال بشم

کشیش پرسید

_ قسم هاتون رو به همراه آوردید؟

سرم رو به علامت منفی تکون دادم اما مک سرش رو به علامت مثبت تکون داد ..با گیجی بهش نگاه کردم و زمزمه کردم

_چی ؟

با نیشخند پهنی روی چهره دستش رو داخل جیبش فرو کرد و دستمال سفره کاغذی بیرون آورد … مثل قطاری سریع السیر خاطره‌ای به سرعت به سمتم هجوم آورد … دستمال روی میز بار… بهش اشاره کردم

_این…..

سرشو تکون داد

_ اینها قسم هایه که اون شب با من روی دستمال نوشتی

دوباره اشک توی چشمام جمع شد. زمزمه کردم

_ اونو نگه داشتی؟

فکر میکردم بعد از یه هفته گریه کردن و خندیدن و بالا پایین پریدن دیگه اشکی توی بدنم نمونده اما حالا این اشکای لعنتی داشتن من رو تهدید می‌کردند که تمام میکاپی که کندیک یه ساعت پیش روی صورتم انجام داده بود رو خراب کنن

_ البته که نگهش داشتم …خاطرات خیلی ارزشمند هستند

دستمال رو باز کرد و به طرف کشیش اشاره کرد

_ما آماده ایم

با دیدن دستمال روی میز بار خاطرات به سمتم هجوم آورده بودند… اون شب من و مک بعد از اینکه خاطرات دیوانه واری با هم ساخته بودیم توی خیابان های وگاس دست در دست باهم قدم میزدیم… و با خوشحالی به جمعیت خوشحال و نور ها و سر و صدا های خیابان ها نگاه می کردیم… تمام مدت همو بوسیدیم… میخندیدیم ..همو بغل میکردیم …احساسات کاملاً ما رو در خود غرق کرده بودند… گوشه ای از خیابان رو پیدا کردیم و روی نیمکت نشستیم… شروع کردیم به صحبت کردن و صحبت کردن درباره آینده و گذشته.. امیدها و آرزوها مون … درباره بچه دار شدن از هم سر به سر هم گذاشتیم و با هم بحث می کردیم که باید اسمشون رو چی بگذاریم

بعد مک پیشنهاد داد که با هم ازدواج کنیم …درست همون جا توی خیابون کثیف روی زانو افتاد و من بهش جواب مثبت دادم ..تمام مدت همو می بوسیدیم و حتی زمانی که به کلیسا رسیدیم به هم چسبیده بودیم

_ اندی؟

صدای مک منو از خاطرات بیرون کشید

_ بله؟

_ اماده ای؟

سرم رو تکون دادم

_بله اماده ام

کشیش سرش رو برای مک تکون داد و گفت

_ برو جلو و قسم هات رو بخون

مک به من نیشخند زد و شروع به خوندن کرد

_من گاوین مکنزی پسر کابوی سک*سی بیکر سیتی دارای ذهنی باهوش و بدنی جذاب.. بدین وسیله اعلام می کنم که دوست دارم اندی مارکس… و می خوام باهات ازدواج کنم… تا جایی که اونقدر پیر بشم که یا بمیرم یا توپ هام خشک بشن و بیوفتن

زمزمه کردم

_لعنت

صورتم قرمز شده بود.. کندیک خرناس کشید.. کسی توی جمعیت خندید .. مک ادامه داد

_ هر موقع که بخوای باهات میخوابم و همیشه بهت این انتخاب رو میدم که بالا قرار بگیری… اگه این چیزیه که خوشحالت میکنه.. کارهای دیگه هم جزو گزینه ها هست اما اونا دیگه انتخابی ان

سرم رو پایین انداختم و لبم رو گاز گرفتم تا با صدای بلند نخندم…. این دیوانه وار بود… تا این لحظه متوجه نشده بودم که اون شب با مک تا چه حد از قوانینی که همیشه برای خودم وضع کرده بودم گذشته بودم … اما به طور عجیبی احساس آزادی بهم دست میداد.. عشق مک در رو به روی قلبم باز کرده بود و منو آزاد کرده بود تا خودم باشم …

_ زمانی که وقتش برسه پوشک ها رو عوض می کنم …هم برای بچه مون هم برای تو ..وقتی که کاملا پیر و فرتوت شدی … هرگز با صدای بلند اروغ نمی زنم و حرفای بدی راجع به دوستات نمیگم

کندیک با گلهای توی دستش بهم سلقمه زد و زمزمه کرد

_ این یکی رو خوب اومدی

و بالاخره صداش نرم تر شد

_ قول میدم هرگز از سر عصبانیت دستم رو روت بلند نکنم و بهت نگم که بی مصرفی… و آدم هایی که دوستشون داری رو تهدید نکنم .. و تا آخر عمر خوشبختت کنم… اینها قسم های من هستن

قبل از اینکه حرفش رو به پایان برسونه داشتم گریه میکردم ..مثل چیزهایی بود که یه دختر بچه ۱۵ ساله ی مسـ*ت کرده که برای اولین بار عاشق میشه میگفت … می تونستم خودم رو تصور کنم ….یه دختر احمق که داره روی یه دستمال بار گذشته ی تاریک تنها و غمگینش رو پشت سر میزاره و به آینده ای که روبروش میدرخشه نگاه میکنه… آینده ای با مک

زمزمه کردم

_ متشکرم

به پشت سر نگاه کردم تا ببینم تا چه اندازه شوهر آیندم رو خجالت زده کردم اما کسی نبود که چشم هاش خشک باشه … مادرم داشت توی دستمال گریه می‌کرد و میو دستش رو به نرمی دورش حلقه کرده بود … مادر بزرگ لتی مثل یکی از اعضای خانواده سلطنتی سرش رو به نشانه تایید تکون میداد …

کشیش به من نگاه کرد

_و حالا نوبت قسمهای تو میرسه

_من ……. هیچی ننوشتم …..من…نمی دونستم…

مک گفت

_فقط هر چیزی که دلت میخواد بگو… یا میتونی از این استفاده کنی

و دستمالو جلوی صورتم تکون داد

گفتم

_ نه مچکرم

نمی تونستم لبخند رو از چهره ام دور کنم.. گلوم رو صاف کردم

_ میتونم از پسش بر بیام

_ میدونم که میتونی

خم شد و به نرمی منو بوسید… کلی در حالی که با گل ها به شونه ام ضربه میزد گفت

_ هی تا بعد از عروسی خبری از بوس نیست

گلوم رو صاف کردم

_خیلی خوب بگیر که اومد

به مک نگاه کردم …سعی می کردم با چشم هام بهش نشون بدم که توی اون لحظه تا چه اندازه عاشقشم

_ قول میدم که بهت وفادار باشم …که هر موقع خواستی حرف بزنی به حرفات گوش بدم …تا هر موقع که خواستی و هر جا که خواستی باهات بخوابم ..

با این حرف ابروهاش بالا رفت…. لبخند زدم و ادامه دادم

_ قول میدم یاد بگیرم که چطور گوشت سینه گاو درست کنم .. اسب سواری کنم و تا هر موقع که منو بخوای کنارت بمونم …و قول میدم تا جایی که بتونم مادر خوبی برای بچه هات باشم

یه قطره اشک از چشم ها ی مک سرازیر شد و لب هاش کمی لرزیدند

زمزمه کرد

_ متشکرم

به کشیش رو کرد …. کشیش رو به هر دوی ما گفت

_ خوب فکر می کنم که همین هم کارتون رو راه بندازه…. کسی حلقه داره ؟

ایان خم شد و حلقه طلایی رو بدست مک داد…. مک دستش رو به طرف من و مال من رو توی دست خودش گرفت

_ لطفاً حلقه رو به دست همسر آینده خود کنید

وقتی مک حلقه رو توی انگشتم فرو کرد موجی از گرما بدنم رو در بر گرفت… میدونستم تا روزی که بمیرم خوشحال و در امنیت خواهم بود

وقتی حلقه رو به دستش کردم دستش رو روی دستم گذاشت

_ من شما دو تا رو زن و شوهر اعلام می کنم …..حالا میتونی همسرت رو ببوسی کابوی

مک نیشخند پهنی زد و خم شد

_عاشقتم اندی مکنزی

و لب هاش رو روی لبهام گذاشت

گفتم

_منم تو رو دوست دارم گاوین مکنزی

و محکم بوسیدمش

 

 

 

 

پایان کتاب

دسامبر 3, 2018

به قفس رو به رو خیره شده بودم وانمود میکردم به یکی از بسته های غذای صبحانه شکری علاقه‌مندم

_نه اصلا به هم نزدیک نیستیم زمانی که من جوان تر بودم به هم نزدیک بودیم اما بعدش اون با یک مرد قرار گذاشت که…… بین ما فاصله انداخت. سالها میشه که باهاش صحبت نکردم

_ اینکه خیلی بده .الان کجاست؟  کجا زندگی میکنه ؟

_توی سیاتل

_چرا قبل از اینکه به خونه برگردی سر راهت بهش یه سر نمیزنی ؟ مهم نیست چه اتفاقی توی گذشته افتاده مطمئنم که عاشق اینه که تو رو ببینه .مادرها هرگز از دلتنگ بودن برای بچه هاشون دست برنمی‌دارن

_نه مچکرم.. اون کسی نیست که دلم بخواد اوقاتم رو باهاش بگذرونم .

دلم نمی خواست دیگه بیشتر از این راجع به این مسئله صحبت کنم

میو چرخه دستیش رو به سمت جلو هول داد

_خیلی بده

ناگهان نفسش رو به سرعت داخل کشید

_اوه

و بعد لحن صداش عصبانی شد

_هانا اینجا چه کار می کنی اون گوشه دزدکی حرکت می‌کنی؟

_دزدکی حرکت می کنم ؟من اینکارو نمیکنم .فقط دارم خرید می کنم

هانا بانا صورتش رو کاملا معصومنه گرفته بود .ابروهاش رو اینقدر بالا داده بود که دیگه توی موهاش فرو رفته بودن. میو با کنایه به چرخ دستیش خیره شد

_اینطوره؟

چرخش کاملا خالی بود .مضطرب شده بودم .با خودم در فکر بودم چقدر از مکالمه من و میو رو شنیده

_بله اینطوره .. می خوام برای باربی کیو امشب گوشت بخرم .همون گروه قدیمی خودمون امشب مهمون من هستند. مک ..ایان …جینی و من

میو خرناسه ای کشید

_خیال داری مهمونی را بندازی یا مراسم تدفین؟

دهان هانا برای چند لحظه باز موند.. خودش رو جمع و جور کرد

_مثلا این یعنی چی ؟

میو سرش رو تکون داد و چرخش رو هل داد تا از اون عبور کنه

_هیچی قبل از اینکه این برنامه رو بچینی با پسرهام هماهنگ کردی ؟ چون ما یه عالمه کار داریم که هنوز انجام نشده و گوسفند ها نیاز به رسیدگی دارن

_نه هنوز اما مطمئنم که میان …براشون یک سوپرویز دارم

خنده متکبرانه اش باعث می‌شد دلم بخواد با سیلی به صورتش بزنم .احساس می کردم این توهم رو توی ذهن داره که تاثیرش روی مردهای خانواده مکنزی از مادرشون بیشتره ….من اونها رو به خوبی نمی شناختم اما نمی تونستم چنین چیزی رو تصور کنم

میو چشمهاش رو چرخوند و به طرف راهرو حرکت کرد

_خیلی خوب پس از مهمونی لذت ببر

هانا به من نگاه کرد …لبخند مسخره ای روی لبهاش بود و با صدای بلند طوری که کل فروشگاه بشنوه گفت

_دلم می خواست دعوتت کنم انگی اما خونم واقعاً کوچیکه و مک زیاد اهل معاشرت با غریبه ها نیست. دوست داره همیشه مهمونی که میره ساده و صمیمی باشه… میدونی؟

سرش رو به یک طرف خم کرد انگار که انتظار داشت جوابشو بدم

از حرکت ایستادم

_اسمم اندیه نه انگی ..به هر حال اگه من رو دعوت می‌کردی دعوتت رو رد میکردم …بعد از اینکه امروز با مک صحبت کردم شهر رو ترک می کنم

_اوووو چه آزار دهنده… خیلی خوب پس پرواز خوبی داشته باشی

سبدش رو هل داد و در انتهای روهرو ناپدید شد

به کنار میو رسیدم

_بیا اندی هرچه سریعتر خرید بکنیم و از اینجا بریم قبل از اینکه چیز احمقانه ای به کسی که باید نادیده اش بگیرم بگم

خرید کردیم و برای پرداخت به قسمت جلوی فروشگاه رفتیم .میو اجازه نمی داد من بجاش حساب کنم

_تو مهمون ما هستی و مهمون ها پول چیزی رو پرداخت نمی کنن

با این که من تا حالا دو وعده غذایی مهمون اون بودم و احتمالا قبل از اینکه برم یه وعده دیگه هم مهمونش خواهم بود …خوشحالی بخاطر دست و دلبازی میو تنها ۵ ثانیه طول کشید …همونطور که از در بیرون میرفتیم متوجه شدم جسم آشنایی به سمت در جلویی فروشگاه حرکت میکنه

حالت راه رفتن متکبرانه اش رو نمی شد نادیده گرفت

میو براش دست تکون داد

_بفرما این هم از مک

مردی که کلاه کابویی پوشیده بود سرش رو چرخوند و لبخند زد ….وقتی متوجه من شد لبخندش ناپدید شد

خدای من اونقدر جذاب و فریبنده است که تقریبا غیرقانونی به نظر میرسه …زمانی که به خاطرات دیشب فکر کردم ده هزار پروانه توی شکمم شروع به پرواز کردند

فصل ۳۱

میو در حالی که پسرش رو بغل می کرد پرسید

_اینجا چه کار می کنی ؟

زمانی که پاسخ می داد به من نگاه نمی کرد

_باید یکم خرید میکردم و یه سری از وسایلم رو بر می داشتم .تو اینجا چیکار می کنی؟

_برای پیک نیک خرید می کردم .اما مگه قرار نبود امروز صبح با اندی درباره پروژه اش صحبت کنی؟

مک تعجبش رو به‌خوبی پنهان کرد

_ام ..اره .اما باید اول یه کار دیگر انجام میدادم .

_خیلی خوب پس تا من میرم و توی فروشگاه دیگه ای بقیه وسایل رو خرید می کنم تو اندی رو برسون …اون تمام صبح رو با من بوده ..دیگه خسته شده و فکر می‌کنم گفت که باید هرچه سریعتر به سر کارش برگرده ..پس بهتره هر چه سریعتر کارهاتون رو با هم راست و ریست کنید درسته؟

روی گونه مک رو نوازش کرد و سپس دستش رو روی بازوی من قرار داد

_توی خونه میبینمت شیرینم

بهش لبخند زدم

به سمت ماشین حرکت کرد و ما رو اونجا تنها گذاشت

از حالت چهره مک نمیتونستم چیزی بخونم… مک گفت

_پس با من بیا ..من تورو به خونه میبرم

با کمک پله هایی که کنار ماشین قرار داشت بالا رفتم .یکی از کفش هام از پام بیرون اومد …اونها رو با دست گرفتم و با خودم به داخل ماشین بردم .مک رو تماشا کردم که ماشین رو دور زد و از قسمت راننده سوار ماشین شد .

منتظر بودم تا بهم نگاه کنه ..کاملا به صورت عمدی از نگاه کردن به طرف من خود داری می‌کرد وانمود میکرد مشغول تنظیم کردن آینه و چک کردن ترافیکه

اما حالا دیگه مک مثل اسیر توی دستای من بود. نمیتونست از صحبت کردن در بره ..چه دوست داشته باشه و یا نه ..حالا فقط می بایست مجبورش کنم صحبت کنه ..قلبم به شدت میزد.به طور مصنوعی سرفه کردم تا توجهش رو جلب کنم

_خیلی خوب قرار بود امروز ساعت نه با هم صحبت کنیم اما احساس می کنم داری ازم دوری می کنی

ماشین رو از پارکینگ بیرون آورد و وارد خیابان اصلی شد

_من از تو اجتناب نمی‌کنم در واقع برعکسه .اما از اونجایی که نمیتونی ذهن من رو بخونی پس تعجب که دچار سوئ برداشت شدی

_ میتونستی حداقل یه چیزی بگی

_تو توی خواب بودی و روز سختی رو گذرانده بودی.. فکر کردم این که بذارم بخوابی کار مهربانانه تریه تا اینکه بیدارت کنم و باهات صحبت کنم

_مطمئنم که کاغذ و خودکار توی خونه داشتی میتونستی برام پیغام بذاری

_این رفتارها جزو شخصیت من نیست

با ناباوری سرم رو تکون دادم

_و اینکه بدونه اینکه چیزی بگی ناپدید بشی جزو شخصیتته؟

قبل از اینکه بتونه پنهانش کنه …لبخند کوچکی گوشه لبش اومد..

به چهره اش اشاره کردم

_اون چی بود ؟

_چی چی بود؟

_لبخند ..دیدم که لبخند زدی…بطور پنهانی از این وضعیت خوشت میاد مگه نه ؟

_از چی خوشم میاد ؟

صداش کامل معصومانه به گوش می‌رسید

_از اینکه منو شکنجه بدی خوشت میاد

اگه توی دادگاه بودیم کاری میکردم مک به زانو در بیاد و قاضی از سر تاسف سرش رو براش تکون بده اما توی این ماشین دارم طوری رفتار می کنم که از خودم یک احمق بسازم

 چیزی نگفت تا اون رو انکار کنه. لبخند کوچکش ناپدید شد و یک بار دیگه چهره اش غیر قابل خوندن

در سکوت رانندگی کرد. با هر دقیقه ای که میگذشت اضطرابم بیشتر می شد. تا جایی که دیگه نمیتونستم تحمل کنم .

_گوش کن… شوخی به کنار.. باید باهات صحبت کنم .این واقعا مهمه

_پس صحبت کن .من درست اینجا نشستم

_واقعاً نیاز دارم که اون برگه ها رو برام امضا کنی

_نه

با کلافگی نفسم رو بیرون دادم

_تو من رو دوست نداری مک

_از کجا میدونی من کی رو دوست دارم و کی رو دوست ندارم؟

_تو حتی من رو نمی شناسی ..چطور امکان داره منو دوست داشته باشی؟ این فقط یه احساس ابلهانه است

به سمت من نگاه کرد… حالت چهره اش تیره شده بود

_از اونی که بدونی بهتر تو رو میشناسم

 وقتی که تمرکزش رو روی جاده برگردوند ابروهاش به هم گره خورده بودند و با دست محکم فرمان رو فشار می داد 

  _اوه اینطوریه ؟ من شک دارم 

هیچکس خود واقعی من رو نمیشناسه .حتی بردلی

_نظرت در مورد این چیه؟  میدونم تو توی شمال شرقی به دنیا اومدی و زمانی که خیلی بچه بودی پدرت تو رو ترک کرد .میدونم مادرت با یه عالمه مرد عوضی آشغال قرار گذاشت ..و بالاخره با یکیشون ازدواج کرد که به شدت ازش سو استفاده می کرد . میدونم که تو سالها بود که با ترس دست و پنجه نرم می کردی و زمانی که به دبیرستان رفتی مادرت رو متقاعد کردی تا اونو ترک کنه اما به محض اینکه وارد کالج شدی مادرت فوراً پیش اون برگشت.. میدونم که اون تقریباً یک بار مادرت روکشت و تو شاهد تمام اون قضیه بودی

از صحبت کردن دست برداشت و به من نگاه کرد

_تا اینجا کارم چطوره ؟

قلبم تو دهنم بود و احساس می کردم نمیتونم صحبت کنم .چطور امکان داره تمام راز های من رو بدونه ؟ آیا ذهن من رو میخونه؟

_میدونم که شروع کردی و برای خودت یک برنامه زندگی نوشتی.. اون موقع ۱۵ سالت بود و از اون زمان تا حالا هر کلمه از اون رو دنبال می‌کنی… به جز اون لحظه ی کوچک که به لاس وگاس اومدی و همه چی طبق برنامه پیش نرفت…تو با مردهایی قرار میزاشتی که با مدلی که توی ذهنت ساخت بودی سازگار بودند و اونها می بایست همون چیزهایی رو بخوان که تو از زندگی میخوای و زمانی که فکر میکردی دیگه با مدلی که ساختی جور در نمیان اونها رو ترک می کردی و یک کاندیدای دیگه پیدا می‌کردی

زمزمه کردم

_بیشتر اونها منو ترک می کردند

گوشهام به خاطر احساس خجالت و شرمندگی میسوخت .دوباره احساس میکردم یک نوجوان بی دست و پام…

_اینمرد ازت خواست که باهاش ازدواج کنی و تو تمام گزینه هایی که در ذهن داشتی رو تیک زدی که مطمئن باشی با مدلی که توی ذهن داری سازگاره …و زمانی که متوجه شدی درست همینطوره بهش جواب مثبت دادی …و اون موقع بود که تصمیم گرفتی با من تماس بگیری و مشکل کوچکی که دو سال پیش شروع کرده بودی رو حل کنی

احساس میکردم بهم حمله شده .اگر ماشین درحال حرکت نبود احتمالا الان بیرون می پریدم .زمانی که بالاخره شروع به صحبت کردم صدام می لرزید

_من هیچ مشکلی رو درست نکردم… تو این کارو کردی… چطور تمام این چیزها رو راجع به من می دونی ؟ جاسوسی من رو کردی؟

به طرز کنایه آمیزی خندید 

_به سختی …تا زمانی که سر و کله ات این دوروبر پیدا نشد حتی نمیدونستم کجایی…وقتی که بوگ باهام تماس گرفت و نشونی تو رو داد و گفت که با هانا راجع به چی صحبت کردی… میدونستم این تویی …و این اولین باری بود که در طی دو سال تا این حد بهت نزدیک شده بودم

راجع به این قضیه اصلا خوشحال به نظر نمی رسید

_این توضیح نمیده که چطور تاریخ شخصی من رو میدونی من هرگز راجع به این چیزا با کسی صحبت نکردم حتی با دوست های صمیمیم

_مطمئناً این کارو کردی .همه این چیزها رو تو برام تعریف کردی.

صداش مغرورانه به گوش می‌رسید …..عوضی

به خاطر ترس صدام بالا تر از همیشه به گوش می رسید

_نه من اینکارو نکردم

_داری بهم انگ دروغگو بودن میزنی؟

به جاده دیگری پیچید

_نه فقط دارم می گم احتمالا باید اشتباه کرده باشی یا همچین چیزی ..من هرگز راجع به گذشتم با کسی صحبت نمی‌کنم . نه حتی با کابوی های خوشتیپ 

_خب این رو با من در میون گذاشتی.. و من هر مردی نیستم …من شوهرتم …و تو باید راجع به این چیزا با شوهرت صحبت کنی

یک بار دیگه بهم نگاه کرد

_راجع به این قضیه با اون مردی که میخوای باهاش ازدواج کنی که صحبت نکردی کردی؟

_میشه گفتن این کلمه رو متوقف کنی؟

صورتم عرق کرده بود

_گفتن چیرو ؟

با صدای جیغ جیغو گفتم

_اینکه تو شوهرمی.

راجع به تمام این قضایا رفتاری کاملاً خونسردانه و نرمال داشت .

_حقیقت تا این اندازه تو رو اذیت میکنه ؟

_شوخی منو اذیت میکنه. تمام این قضایا یک شوخی مسخره است .متوجه نمیشی؟

داشتم نفس نفس میزدم .احساس می‌کردم اکسیژن کافی به مغزم نمیرسه .سرم گیج میرفت… چرا سرم داره گیج میره ؟

ماهیچه ی بازوهاش کمی از جا پریدن

_ فکر می کنم نمیتونم بفهمم… برام توضیح بده

احساس می کردم هر لحظه امکان داره دچار حمله هیستریکی بشم

_خیلی خوب مک خوب گوش کن… دو سال پیش با یکی به هم زدم و احساس آسیب پذیر بودن میکردم …یک عالمه نوشیدنی نوشیدم و بعدش تو رو دیدم و تو….. تو بودی…..بنابراین دیوار دفاعیمو پایین آوردم و به نظر می رسید که تو هم دقیقا مثل همیشگی خودت رفتار نمی‌کردی چون مثل مردهایی به نظر نمی رسی که بدون برنامه کاری انجام بدن…و روز بعد که بیدار شدم تو رفته بودی و من به خونه برگشتم …خیلی خوب… حالا میفهمی هر دومون به زندگی نرمال خودمون برگشته بودیم… بعدش من شروع کردم به قرار گذاشتن با بردلی و تو شروع کردی به قرار گذاشتن با هانا و حالا ما اینجا ایستادیم …۲ سال بعد و نیاز به این داریم که از هم طلاق بگیریم

نفس عمیقی کشیدم و به آرامی اون رو از دهنم خارج کردم .احساس می کردم مغزم هر لحظه میخواد بترکه 

_فکر می کنم قسمت هایی از داستان رو جا انداختی خانم وکیل

کمی لهجه جنوبی اش..زمانی که صحبت می کرد مشخص بود و به خاطر این دلم می خواست با مشت بهش بکوبم و کاملا خشن بشم

از بین دندانهای به هم فشرده گفتم

_اینطور فکر نمی‌کنم

_اما من اینطور فکر می کنم

تلفن زنگ خورد ..اونو برداشت …به صفحه اخمی کرد و سپس اون  رو روی داشبورد قرار داد و جواب تلفن رو نداد… به صفحه نگاهی انداختم.. اسم هانا روی صفحه بود.

_چرا بهش جواب نمیدی؟ اون دوست دخترته و فکر می کنم از اینکه اونو نادیده بگیری خوشش نیاد

_اون دوست دختر من نیست . نمیدونم کی اینو بهت گفته اما احتمالا دیگه نباید به حرفای اون آدم گوش بدی

_اینوهانا  بهم گفته و این حقیقت که داری باهاش زندگی می کنی…. فکر می کنم حرفای اون رو تایید میکنه

نفسش رو به سختی بیرون داد

_به هیچ عنوان نباید به حرف‌های هانا گوش بدی و من با اون زندگی نمیکنم ..به صورت موقت با من زندگی می کنه چون دارم به یک دوست لطفی میکنم… اما این وضعیت امروز به پایان میرسه… اون تمام وسایلش رو جمع کرده و آماده است که از اونجا بره

با کنایه خندیدم

_فکر می کنم فراموش کردی این حقیقت رو به اون هم بگی. اون عاشقته میدونی؟

_چرنده.. اون عاشق ملک و زمینهای خانوادگیمه..عاشق حساب بانکی و پولمه … و احتمالا عاشق برادر کوچکترم …اما عاشق من نیست

_اگه عاشقت بود باهاش بیرون می رفتی ؟

_جهنم نه …اون تیپ مورد علاقه من نیست

به سختی می تونستم حرفش رو باور کنم

_پس تیپ مورد علاقه ات چطوریه؟

چند ثانیه ساکت بود… بعد پاسخ داد

_دخترهای کله شق… باهوش .. زیبا.. بامزه… کسی که بازی بلک جکش خوب باشه …شاید یکم محافظه کار تر از هانا بانا

به من نگاه کرد و لبخندی شیطانی روی لبهاش نشست

_دلم میخواد زنم یکم رمز آلود باشه… فکر می کنم این شعر باهاش خیلی جور در میاد: توی خیابان یک خانم به تمام معناست اما توی تخت خواب یک دیوونه منحرف

محکم به بازوش ضربه زدم .صورتم قرمز شده بود

_خفه شو من تیپ مورد علاقه ی تو نیستم…. و من به هیچ عنوان …هیچ کجا …منحرف نیستم

دستش رو جلو آورد و دستم رو توی دستهای گرم خودش گرفت و اون رو روی پاش قرار داد 

_من هم تیپ مورد علاقه تو ام ..میدونی

_نه نیستی 

سعی کردم دستم رو از توی دستش بیرون بکشم اما چنگش مثل یک تله ی فولادی محکم بود

_مطمئنم که هستم… من تحصیل کردم … ذهن کارآفرینی دارم ..جذابم …اینو خودت گفتی پس سعی نکن انکارش کنی…. و میتونم کاری کنم که توی تخت خواب جیغ بکشی و تاثیری که اونجا روی تو دارم که هیچ مرد دیگه ای نداره

دستم رو برداشت و بالاتر… روی رونش قرار داد…به طور خطرناکی بالاتر رفته بود

حالا دیگه قلبم داشت به شدت می کوبید .خودت رو کنترل کن بی جنبه …اون فقط یک مرده

دستم رو یک بار دیگه عقب کشیدم …این بار مصمم تر …و بهم اجازه داد که برم

_نمیتونی رابطه ی جن*سی رو با عشق اشتباه بگیری

 خاطره ای از مادرم به ذهنم اومد ..همیشه زمانی که از اتاق خواب بیرون میومد و شب رو با دوست پسرش می گذروند .. حالت رویایی روی چهره داشت… اما این باعث نمی شد که دوست پسرش روز بعد با سیلی به صورتش نزنه 

_تو اون نیستی اندی.. تو مادرت نیستی

_خفه شو… تو حق نداری راجع به اون با من صحبت کنی

صدای فریادم توی فضای کوچیک ماشین پیچید. باعث میشد توی گوش هام زنگ به صدا دراد و صورتم از شدت خجالت قرمز بشه

_به خاطر اینکه فریاد زدم متاسفم.. فقط راجع به اون صحبت نکن ..خواهش می کنم 

_ به نظر من که با یاد در موردش صحبت کنی به جای این که وانمود کنی اون وجود نداره. اما حالا بهت فشار نمیارم

دستش رو جلو آورد و روی دستم قرار داد و با انگشت شصتش پشت دستم رو نوازش کرد

_یه چیزایی برمیدارم و امروز بعد از ظهر می‌تونیم به گردش بریم

در حالیکه مشکوک شده بودم پرسیدم

_ به گردش بریم ؟ کجا ؟ من دلم نمیخواد با تو جایی بیام

اما در واقع احساسم این طور نبود

_مناظر کوهستانی اینجا واقعا زیباست. فکر می کنم باید به جایی بریم تا تنها باشیم و برای همیشه در مورد این موضوع با هم صحبت کنیم .میدونم که برای خودت یه برنامه داری که مشتاقی هرچه سریعتر به دنبالش بری…. پس دلیلی نداره این قضیه رو به تاخیر بیندازیم

نمیتونستم تشخیص بدم که داره مسخره میکنه یا غمگینه یا چه احساس دیگه ای داره

گفتم

_ تعجب می کنم که اون شب با تو ملاقات کردم

_اوه آره ؟ برای چی ؟

_به خاطر اینکه حالت چهره ات بیشتر به درد پوکر میخوره و شرط میبندم روی میز پوکر میتونستی پول بیشتری به دست بیاری تا بلک جک

لبخندی که باعث شد تیری ناگهانی از کشش به سمت قلبم فرو بره زد

_ از اینکه هرازگاهی پوکر بازی کنم بدم نمیاد اما دوست دارم اول با یکم بلک جک خودم رو سرگرم کنم

دستم رو کمی نوازش کرد و سپس دوباره دستش رو روی فرمان برگردوند

_البته باید بهت بگم خوشحالم که اون شب سر میز بلک جک بودم

فصل ۳۲

روی ایوان منتظر اومدن مک ایستاده بودم .بهم گفت که میخواد وسایلمون رو بیاره .نمیتونستم آخرین باری که فقط زیر آفتاب نشسته بودم و به افکارم اجازه می دادم که برای خودشون به هر کجا که میخوان سیر کنن رو به خاطر بیارم . احساس خوبی بود. . آرزو میکردم مک به این زودی بیرون نیاد . صحبت‌هایی که مک توی ماشین کرده بود باعث می شد بتونم قطعات پازل رو کمی کنار هم بچینم . البته تمام حرفاش برام معنی نداشت اما بعضیاشون چرا

اولین حرکت اشتباه این بود که با دیدن جذابیت مک خودم رو باخته بودم و در طی ۶ ساعت تونسته بود اونقدر خودش رو توی دلم جا بده که تمام اسکلت هایی که تمام عمر توی کمد پنهان کرده بودم اون شب توی لاس وگاس بیرون اومدن و جلوی چشم هردومون رقصیدند

با این حال هنوز طوری رفتار میکنه انگار ازدواج کردن با من بدترین اتفاقی نبوده که تا حالا به سرش اومده. چرا برای طلاق دادن من عجله نداشت؟ قبلا بهم گفته بود دوستم داره اما اینکه مردی به جذابیت و کاملی اون عاشق من باشه اینقدر مسخره بود که نمیتونستم جزوه واقعیت اون رو بپذیرم.

آهی کشیدم و روی زمین خاکی کنارم عکس قلبی کشیدم

من در تمام طول زندگیم مدام برنامه می ریختم که موفق بشم …موفق بشم و موفق بشم اما خوشبختی کجا بود ؟ عشق کجا بود ؟ چرا قبلا به این فکر نکرده بودم ؟ چرا این فکرهای مسخره به ذهنم میرسه ؟ نکنه اون موقع توی جاده واقعا مار منو نیش زده پ؟

شت پامو به دنبال پیدا کردن جای نیش مار گشتم

_ آماده ای؟

صدای مک از پایین حیاط میومد …..سرم رو تکون دادم

_امکان نداره مک…. امکان نداره چنین اتفاقی بیفته ؟

نیشخندی زد و دوجفت افسار رو در دستش گرفت

_البته که این اتفاق میفته …چیزیت نمیشه یالا بیا اینجا تا کمکت کنم سوار بشی

بین دو اسب که یکی از اونها قهوه ای با یال های مشکی بود و دیگری اسب بلوند زیبایی با یال های کرمی رنگ بود ایستاده بود

اهمیت نمیدادم این اسب ها تا چه اندازه زیبا باشند امکان نداشت که سوار اونها بشم

_ برو خودت سوار شون شو …امکان نداره به اونا نزدیک بشم … اونا گاز میگیرند …یه ماشینی چیزی بیار

_نمیتونم بنزینش تموم شده

داشت لبخند میزد …..کاملا مشخص بود که از این وضعیت خوشحاله… سعی کردم زیبایی لبخند اونو نادیده بگیرم …اجازه نمیده دادم با جذابیتش منو هیپنوتیزم کنه

مستقیم به چشمهاش خیره شدم

_ داری دروغ میگی

نیشخندش ناپدید شد و حالت چهره اش مثل بچه گوسفندی که دیروز دیدم معصومانه شد

_اینطور نیست یک قطره هم بنزین ندارم …حالا زود باش بیا…برات یه اسب رام و قدیمی آوردم

و به اسب قهوه ای اشاره کرد

_امکان نداره تو رو بندازه یا گازت بگیره

در این هنگام اسب بلوند سرش رو نزدیک بازوی مک آورد و مک با آرنج جلوی دهان او نو گرفت

کمی عقب تر رفتم

_ هاها …. همین الان سعی کرد گازت بگیره

_ این یکی یه کم عصبانیه من سوار این میشم و تو سوار مادرش… چیزیت نمیشه قسم میخورم

و با انگشت علامت ایکسی روی قلبش کشید

_قلبت اون طرفه

چشمکی زد و گفت

_می دونم

افسار اسب رو بالا گرفت و یک بار دیگه اشاره کرد که پایین برم

دهنم باز مونده بود

_ مجبور نیستی منو با اسب بکشی میدونی؟ فقط باید کاغذها ی طلاق رو امضا کنی

وقتی با حالت پرسشگر بهم نگاه کرد براش توضیح دادم

_مردم هرروز از روی اسب میفتن و می میرن

_ نه از روی اسب های من

دستش رو به طرف من گرفت

_ یا لازم بیا با من یکم اسب سواری کن …بذار بهت نشون بدم وقتی که به خونه برگردی و منو اینجا با قلب شکسته رها کنی چه چیزهایی رو از دست میدی

در اون لحظه قلبم ذوب شد و مطمئن بودم دیگه نمیتونم هرگز یک گوشه از قلبم رو برای اون سرد و سخت کنم

به خاطر کلماتی که گفت نبود… بلکه بخاطر طرز بیان کردن شون بود

ایستادم و دستش رو گرفتم اما بهش اخمی کردم ….تمام تلاشم رو می کردم که اسیر جذابیتش نشم

_امکان نداره قلبت بشکنه

دستش رو دور کمرم انداخت و به سمت پایین خم شد

لب هاش رو نزدیک گردن و گوشم قرار داد

_همین حالا هم کمی ترک برداشته

و ناگهان منو توی هوا بلند کرد …. از شدت تعجب جیغ کشیدم …بعد از اینکه منو پایین گذاشت زمزمه کردم

_ اوه خدای من

همه چیز رو فراموش کردم

_من روی یه اسب نشستم

اینقدر بدنم محکم منقبض شده بود که عرق سراسر بدنم رو پوشونده بود و قلبم به شدت می تپید

_ فقط ریلکس شو

و پاهام رو روی زمین قرار داد .به طرف دیگه اسب رفت و همین کار رو با پای دیگه ام تکرار کرد

_ به اندازه یک بچه مهربون و آرومه. نیاز نیست هیچ کاری انجام بدی اون فقط اسب من رو هر کجا که بره دنبال میکنه و تو فقط باید از منظره لذت ببری

_ آره درسته

دستها و پاهام می لرزیدند. افسار رو به دستم داد و انگشت هاش رو روی دست من گذاشت

_ اگه میخواستی به سمت راست بری فقط دستت رو اینطور تکون بده

و افسار رو به سمت راست تکون داد

_ دهنی که به دهنش وصله بهش می فهمونه که تو میخوای به این جهت حرکت کنی و اگه خواستی به سمت چپ بری این کار رو باد سمت راست تکرار کن… میبینی ؟زمانی که میخواستی اسب رو متوقف کنی.. فقط باید به آرامی افسار رو به سمت خودت بکشی..نه خیلی محکم…وقتی که میخواستی شروع به راه رفتن بکنه با پا هات یه کم پهلوش رو فشار بده یا با زبونت صدا درار …و اون شروع به حرکت میکنه

عرق از سر و صورتم پایین می ریخت

_ فکر می کنم گفتی نباید کاری انجام بدم و خودش حرکت میکنه

توضیح داد

_فقط محض احتیاط این درسها رو بهت نشون دادم

سوار اسب شد و بهم نیشخند زد…سوار اسبش شد و افسار رو به دست گرفت و با اسب شروع به صحبت کرد

_یالا دختر بدو

اونقدر مشغول این بودم که رفتن اونو تماشا کنم …که برای حرکت اسب آماده نبودم .به سمت چپ و سپس عقب هول داده شدم ..مجبور شدم با دو دست محکم زین اسب رو بچسبم که ناگهان افسار از دستم پایین افتاد… با وحشت فریاد زدم

_چیزم افتاد

مک بدون اینکه حتی به عقب نگاه کنه گفت

_چیزت چیه ؟

_این یارو چیز چرمیه ..افسار

_برشدار

محکم طوری که انگار مرگ و زندگیم به این وابسته بود… با یک دست به زین چسبیدم و دست دیگم رو پایین آوردم تا افسار رو بگیرم.. به محض اینکه اونو به چنگ گرفتم به سرعت سعی کردم راست بشینم… میترسیدم کنترل اسب از دستم بره ..

اسب از راه رفتن متوقف شد …..به سرعت وحشت وجودم رو فرا گرفت. مک رو میدیدم که دورتر و دورتر می رفت.. می ترسیدم اسبم یکدفعه شروع به دویدن کنه تا به اسب مک برسه و من رو زمین بندازه… احتمالا در اون لحظه ماری روی زمین منتظرمه که گازم بگیره

یکدفعه از شدت ترس نمیتونستم نفس بکشم… اسب شیه ای کشید و شروع به عقب رفت کرد …افسار رو کشیدم.. سعی کردم مجبورش کنم بایسته اما به حرفام گوش نمیداد

با سرعت بیشتری در جهت اشتباه حرکت می‌کرد ..جیغ کشیدم

_مک احتمالاً افسار شکسته درست کار نمیکنه ….برعکس کار میکنه …چطور درستش کنم که به جهت درست اسب روبرونه ؟

مک با صدای بلند شروع به خندیدن کرد

نمیدونستم باهاش بخندم یا گریه کنم …تمام بدنم میلرزید حتی لب هام

_ داری بهش سیگنال اشتباه میدی با پاهات به پهلوش فشارنده و افسار رو شل کن

پاهام رو تا جایی که می تونستم از پهلوش دور کردم و افسار رو بکلی انداختم و با دو دست محکم به زین چسبیدم… اسب شروع به حرکت به سمت جلو کرد ..

مک اینقدر سخت می‌خندید که نمیتونست نفس بکشه… از طرف دیگه من داشتم به خاطر ترس عرق میکردم و با خودم در این فکر بودم چه روحی من رو تسخیر کرد که به حرف مک گوش دادم و سوار این حیوون شدم…. از همون اول میدونستم که این یه اشتباهه… اون میتونست حتی یکی از مارهای بیابون رو هم اغفال کنه …اگه خودش میخواست

_میتونیم حالا برگردیم ؟ فکر می‌کنم به اندازه کافی از مناظر لذت بردم

مک به سمت جلو خم شد و افسار اسب من رو به دست گرفت و حیوان رو به سمت خودش کشید

_بیا اینجا دختر

و دستش رو به دور گردن من انداخت و منو به خودش نزدیکتر کرد ….بعدش…. درست از روی لب منو بوسید

کمی جیغ کشیدم …میترسیدم از روی اسب بیفتم

گفت

_ گرفتمت و دستش رو دور کمرم قرار داد و من رو صاف روی اسب گذاشت

این بار به سرعت من رو بوسید و به عقب برگشت….. لبخند زد… احساس خوشحالی چشم هایش رو روشن کرده بود

بالاخره گفت

_فکر می کنم قراره یه سوارکار ماهر بشی

سعی کردم با مشت بزنمش اما خیلی دور بود..

_ فکر می کنم زمانی که از روی اسب پایین اومدم خیال دارم بکشمت ….امیدوارم بتونی سریع بدویی

_ قول میدی؟ به خاطر اینکه اگه جدی باشهی میتونم تا جایی که میتونم آروم بدووم و بهت این شانسو بدم که منو بگیری

چشمکی زد و اسبش رو به طرف جلو هدایت کرد …بدون اینکه به عقب نگاه کنه گفت

_افسار رو توی دستات بگیر و اونو به سمت عقب نکش… پاهات رو روی لگام قرار بده اما پهلوهای اسب رو فشار نده فقط وانمود کن روی یه صخره نشستی و تعادلت رو پیدا کن

افسار رو گرفتم و تصور کردم روی یک صخره احمق نشستم و دارم به یک رودخانه احمق نگاه می کنم و اجازه میدادم پاهای شل احمقم پایین بیفتن

اسب شروع به حرکت به سمت جلو کرد و بعد از مدتی از اینکه میدیدم ریلکس و آرام هستم تعجب کردم

با حرکاتی نرم و آهسته راهمون رو از بین درختها به سمت کوهستان پیدا کردیم .از این ارتفاع روی اسب می تونستم منظره اطراف رو زیباتر از زمنای که روی پاهای خودم راه می رفتم ببینم

منظره ای که روبروی ما ظاهر شده بود مثل نقاشی امپرسیونیستی بود که به زیبایی از سایه هایی از رنگ سبز ..قهوه ای و آبی کشیده شده بود ..هیچ کدوم از ما صحبت نکردیم و اجازه می‌دادیم صدای طبیعت ذهنمون رو آرام و ریلکس کنه

باد از بین شاخه های درختان می گذشت و شاهینی بالای سر جیغ کشید …صدای پای اسب ها روی سنگریزه ها و چمن ها …صدای پارس سگی در دوردست ها باعث می‌شد کلمات میو به ذهنم خطور کنه… اینکه چطور دلش می خواست به مرد ها اجازه بده رانندگی کنند و اون فقط از منظره لذت ببره… اینکه چطور بیکر سیتی یکی از زیباترین مکانهای دنیا بود

اون موقع توی ذهنم باهاش بحث کردم اما همین حالا میدونستم هرگز این منظره رو از خاطر نمی برم… زیبایی اش وحشی و دست نخورده بود… که هرگز در زندگی واقعی و زندگی در شهر شلوغ ندیده بودم …

همونطور که با چشمهای گشاد شده به اطراف نگاه می کردم… باشکوه و با عظمت …کلمه هایی بود که به ذهنم خطور کردند .حالا می فهمیدم چرا بومی های آمریکایی این منطقه رو انتخاب کردند تا درش زندگی کنن…اینجا مکانی روحانی بود…. احساس می کردم بنا به دلایلی با زمین ارتباط دارم

قلبم بهم میگفت اینجا ….این شهر فقط یک مکان روی نقشه نیست بلکه یک خونه است …مکانی که یه نفر میتونه خودش باشه و اطرافش پر از انسانهایی باشه که اونو دوست دارند و بهش احترام می گذارند… بهش شادی میدن و با او می خندند

موقعی که متوجه این موضوع شدم …فهمیدم که گاهی اوقات نمیتونی زیبایی یک چیز رو واقعاً درک کنی تا زمانی که خودت اونو تجربه نکرده باشی

هیچ کلمه یا تصویری نمیتونست اینو بهت القا کنه…. هیچ برنامه و نقشه ای در این دنیا وجود نداشت که بتونه باعث بشه این اتفاق خوشایند برات بیفته

ما فقط باید ببینیم باد ما رو به کجا میبره و ما رو کجا فرود میاره

با احساسی مخلوط از خوشحالی و مالیخولیای آه کشیدم….. باد منو به بیکر سیتی آورده بود و اینجا جایی رو پیدا کرده بودم که میتونستم در اون آرامش رو کشف کنم ….برای اولین بار در زندگی….

اما این بهشت بخاطر یکی از بزرگترین اشتباهاتی که در زندگی انجام داده بودم سر راهم قرار گرفته بود و به خاطر اون می بایست اینجا رو ترک کنم

موقعیت های منفی بیشماری وجود داشت که نمیشد موندن رو در نظر گرفت …ازدواجی از روی بی حواسی و بی مسئولیتی که دو سال تمام فراموش شده بود… دوست دختر پیشخدمتی که شاید دوست دختر نبود اما فکر می‌کرد هست …برادر کوچکتر عصبانی که شاید من و مک رو برای شکست ازدواجش مقصر میدونه… و این حقیقت که تمام قلبم رو برای این غریبه بیرون ریخته بودم و تمام راز هام رو که بیشتر از ده سال به کسی نگفته بودم رو برای اون فاش کردم

و این باعث می شد احساس ناامیدی بهم دست بده

فصل ۳۳

_به طور ترسناکی اونجا ساکتی داری.. به چی فکر می کنی ؟

سوال مک من رو از جا پروند و از عالم هپروت بیرون آورد ..چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتونم تعادلم رو به دست بیارم

_هیچی

بهتر بود فعلا به این چیزا فکر نکنم …درسته ؟ بعضی موقع ها کار بهتر این بود که حقیقت توی تاریکی بمونه..

_حتی برای یک ثانیه هم حرفت رو باور نکردم .این احساس رو دارم که تو همیشه داری به چیزی فکر می کنی

سعی کردم موضوع رو به خودش برگردونم.. پرسیدم

_تو داری به چی فکر می کنی ؟

به من نگاه کرد

_به اینکه چقدر بد جور دلم میخواد دوباره باهات بخوابم

صورتم قرمز شد

_جدی باش

_جدی هستم

دوباره صورتش رو به طرف جلو برگردوند و حالا داشتم شونه های پهنش رو دید میزدم …

_این تمام چیزی نیست که بهش فکر می کنم اما توی افکارم مقام اول رو داره

با حالت غمگینی آه کشیدم چون که من هم همین رو میخواستم .اما این کار احمقانه ای بود و فقط چیزا رو بیشتر پیچیده میکرد

_دیگه هرگز قرار نیست این کار رو تکرار کنیم باشه ؟ هر دو باری که این کار رو انجام دادیم یک اشتباه محض بود

_دوبار ؟ دختر ریاضیت اصلا خوب نیست مگه نه ؟

_منظورت چیه ؟

_خوب… طبق ریاضیات من بیشتر از ۵ یا ۶ باره.. نه اینکه شمرده باشم یا چیزی

_چی؟ تو دیوونه ای

حالا دیگه داشتم به این فکر میکردم که به جز ازدواج کردن با یه غریبه توسط کشیشی به اسم الویس توی لاس وگاس ….اون شب چه چیز های دیگه ای رو فراموش کردم

_حرفامو باور کن من چیزهایی مثل این رو فراموش نمیکنم

صدای بد جوری از گلو بیرون آوردم

_درسته تا حالا با چند زن بودی ؟

چرخید و نیشخند پهنی تحویلم داد

_داری حسودی می کنی؟

_نه

شاید آره

شونه اش رو بالا انداخت

_با زن های زیادی نبودم ..من ادم انتخاب گری هستم با هر کسی وارد رابطه نمیشم

_راستش باور کردن اون برام سخته

اسبش رو متوقف کرد و اسب من به رفتن ادامه داد تا کنار اسب او قرار گرفت

با لحنی جدی گفت

_حقیقت داره من با هر دختری نمی خوابم

_اما تو با هانا خوابیدی

تیری به تاریکی انداختم و نفسم رو حبس کردم ….منتظر پاسخ ش بودم

با لحنی آزرده پاسخ داد

_خدای من نه.. این کارو نکردم …کی این حرف‌ها رو بهت گفته ؟ من هرگز با اون دختر نخوابیدم و نخواهم خوابید

شونه ام رو بالا انداختم

_یه جایی توی شهر اینو شنیدم

همونطور که به رو به رو خیره شده بود فکش محکم به هم فشرده می‌شد و حالت چهره اش عصبانی بود

با خودم فکر کردم حالا که از دستم عصبانی شده پس بزار تا آخر راه ادامه بدم

تیر دیگه ای توی تاریکی انداختم

این یکی مستقیم به قلبش اصابت کرد

_اما تو با جینی خوابیدی

مک محکم به پهلوی اسبش ضربه زد و اسب با سرعت شروع به دویدن کرد

من و اسبم رو پشت سر گذاشت

اسب من هم شروع به دویدن کرد …و به سرعت اسب مک نمی دوید اما به اندازه ای کافی بود که من رو مثل یک پاپکرن بالا و پایین بندازه

باسنم محکم روی زین بالا و پایین می پرید و صدای شرم آوری ایجاد می‌کرد …تالاپ… تالاپ.. تالاپ ..تالاپ..

باهر بالا و پایینی که می پریدم فریاد می کشیدم 

_اه ..اه ..اه.. اه ..مک.. صبر.. ام.. اه ..کن ..هههههییییی..

بالاخره از صحبت کردن دست کشیدم. دندون هام محکم به هم می خوردن و باعث می شد سردرد بگیرم

این وضعیت خجالت آور و دشوار تا زمانی که از بین جاده ای از درخت ها گذشتیم و به دشتی پر از گل های وحشی رسیدم ادامه پیدا کرد

 اسبم سرعتش رو کم کرد ..مک دوباره بی حرکت ایستاده بود ..اسبش درست بیرون دشت ایستاده بود… از حیوون پیاده شد و شروع کرد به باز کردن بسته هایی که با خود آورده بود

اسبم کنار او ایستاد و سرش رو با حالت تندی بالا و پایین برد… باعث شد افسار از دستم بیرون بیاد …

بهش خیره شده بودم و با خودم در تعجب بودم که آیا واقعاً با نامزد برادر خودش خوابیده بود ؟

واقعا فکر نمیکردم حقیقت داشته باشه…اصلا  نمیدونم چرا اینو گفتم اما واکنشش باعث شد کنجکاو بشم …این باعث شد که به این فکر کنم که شاید در موردش اشتباه قضاوت کردم …به نظر نمی رسید از اون طور ادم هایی باشه که چنین کارایی میکنن… ادم هایی مثل من که در حالی که با بردلی نامزد هستم با اون می خوابه

خدایا …من چه ادم وحشتناکی ام …چرا می خواد با من باشه ؟ چون خودش هم یه ادم خیانت کاره؟ حتی فکرش هم باعث می شد احساس مریضی کنم .دوست داشتم اون نسبت به من ادم بهتری باشه 

_حالا می تونی پایین بیای ..اگه دوست داری

این رو بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت

با حالتی کنایه‌آمیز گفتم

_ راستش خودم هم عاشق اینم که پایین بیام

از کاری که داشت انجام می داد دست کشید و با چشمهای طوفانی به من خیره شد

_پس چی جلوت رو گرفته؟

_دو طبقه فاصله با زمین

و با اشاره به زمین نگاه کردم …دوباره به کارش مشغول شد و من رو کاملا نادیده گرفت …

دندون هام رو به هم فشار دادم ..اون رو نگاه کردم که زیر انداز ضخیمی بیرون کشید و سپس چند سبد قهوه ای که نمیتونستم ببینم چه داخلشون هست بیرون میاره… به نظر شبیه پیکنیکی فوق العاده بود ….که روی زمین بسیار لذت بخش تره

اسبم چند قدم به سمت جلو برداشت.. سرش به سمت جلو خم شده بود تا یه عالمه چمن تازه پره دهنش کنه

مک خودش رو با چیدن وسایل روی زیرانداز مشغول کرده بود… مدتی محکم به زین با دو دست چسبیده بودم اما بالاخره از اینکه منتظر کمک اون بمونم منصرف شدم

در حالی که قسمت بالایی بدنم رو محکم روی اسب انداخته بودم و برای جون عزیزم بهش چسبیده بودم …به آرامی پام رو از اون طرف زین پایین آوردم …پای راستم رو هم به اون طرف اسب انداختم و به آرامی روی زمین سر خوردم

به طور شگفت انگیزی روی دو پا قرار داشتم نه روی باسنم

به داخل چمن زار قدم گذاشتم و مک رو پشت سر جا گذاشتم …با این فکر که به اندازه ای که توی ذهنم اون رو کامل و بی نقص تصور کرده بودم ایده‌آل نیست احساس تنهایی و گم شدن می‌کردم

 وقتی که به میانه های دشت رسیدم.. ایستادم و به اطرافم نگاه کردم… سراسر دشت پر از گلهای وحشی بود و پروانه های رنگارنگ توی فضا می چرخیدند و روی گل ها مینشستند… صدای پرنده های مختلف روی درخت های نزدیک به گوش می‌رسید…..گلهای قاصدک…. یا چیزهایی شبیه به اونا…توی هوا معلق بودند…احساس شگفت انگیزی داشت

اگر پری ها وجود داشتند مطمئناً در چنین مکانی زندگی می کردند

صدای قدم هایی از پشت سر شنیدم اما به پشت سرم نگاه نکردم …مک کنارم ایستاد و با من به گل های اطراف نگاه کرد

_وسایل پیک نیک رو اینجا آوردم

_دیدم

به خاطر اشک هایی که نریخته بودم و توی گلوم حبس کرده بودم صدام غمگین به گوش می‌رسید .به خودم اجازه نمی‌دادم بخاطر مردی که با استانداردهای باور نکردنی من جور در نمیاد گریه کنم ..حتی اگه اون مرد شوهرم باشه

_من با جینی هم نخوابیدم

_خوبه… برای ایان

احساس آسودگی خاطرم رو بخوبی پنهان کردم ..سعی کردم بی سر و صدا آه عمیقی از بینیم بیرون بدم..

اون آدم خیانتکاری نبود

چرا باید چنین چیزی برام مهم باشه ؟ من که خودم آدم خیانتکاری بودم… با عقل جور در نمی اومد

_اما من باعث شدم که اونها رابطه‌شون به هم بخوره

وقتی بهش نگاه کردم حالت چهره اش کاملا نشان از شکنجه روحی که میکشید داشت ..

_چه اتفاقی افتاد ؟

حالا به جای احساس عصبانیت یا آسودگی خاطر… برای مک احساس غمگینی میکردم .کاملا مشخص بود که این قضیه قلبش رو به درد میاره

نگاهش رو به زمین انداخت.. دستهاش توی جیب شلوارش بود..

_وقتی که به لاس وگاس رفتیم و من تمام شب غیبم زده بود و با تو بودم… باعث شدم که پسر ها کاملا عصبانی بشن ..اونا تمام شب به دنبال من گشتند… اینو بعدا فهمیدم… وقتی که به خونه برگشتیم … از این ور اون ور داستان این رو شنیدم که من غیبم زده بود و همه اونها فکر می‌کردند من با یک زن بودم

_و این چه ارتباطی با جینی داشت؟

آهی کشید

_به اونجا هم میرسم

به دوردست ها خیره شد

_جینی توی یه مغازه ای توی شهر بود و از یه نفر شنید که مهمونی مجردی ایان با شکست روبرو شده .. چون که یکی از پسرها غیبش زده و تمام شب رو با یه زن گذرونده…. و این باعث شده بود بقیه از دستش عصبانی بشن …وقتی از اونا پرسید که دارند راجع به کی صحبت می کنن ….هیچکس نمیتونست به اون چیزی بگه

_چرا نه؟

_به خاطر اینکه من همه اونها رو قسم دادم که راز دار باشن…اونها هم این کار رو کردن.. دهنشون رو بسته نگه داشتن …به خاطر من

_چی؟ متاسفم اما من اینجا نمیتونم چیزی رو درک کنم …آیا داریم باز هم راجع به جینی صحبت می کنیم ؟

اه سنگینی کشید

_آره یه جورایی همینطوره …اتفاقی که افتاد این بود که پسرا منو توی لابی پیدا کردن… جایی که منتظر تو ایستاده بودم …اونها منو مجبور کردن که بریم و وسایل رو تحویل بگیریم ……و ما به خونه برگشتیم… توی راه خونه همه چیز رو به اونها گفتم و قسمشون دادم که به هیچ کس چیزی نگن….. میخواستم زمانی که تو رو به پدر و مادرم معرفی کنم همه رو سوپرایز کنم

با جمله آخر صداش خشن شده بود

_نمیتونم بفهمم ..متاسفم مک میدونم که شبیه یک احمق به نظر میرسم… و مطمئناً چنین احساسی هم دارم ..اما فکر می کنم قسمتی از داستان رو از دست دادم

به من نگاه کرد…. حالت چهره اش کامل دردمندانه بود

_واقعا به خاطر نمیاری؟

_نه… به خدا قسم میخورم چیزی به یاد نمیارم

دستم رو توی دستای بزرگش گذاشتم و با مهربونی اونها رو نوازش دادم

_به این خاطر نیست که اون موقع احساس بدی یا چیزی داشته باشم… فقط به این خاطر که فکر می کنم بیش از اندازه نوشیدنی نوشیده بودم

یک بار سرش رو تکون داد و دوباره به طرف اسب ها حرکت کرد و من رو هم به همراه خودش کشوند

سعی کردم دستم رو عقب بکشم اما اونو محکمتر گرفت

_میخوای داستان رو اونطور که به خاطر میارم برام برات تعریف کنم ؟ از اول تا انتها ؟

پاسخ دادم

_بله لطفاً این کار رو بکن ..و من هر جا که چیزی به خاطر آوردم برات تعریف می کنم

احساس اشتیاق به اینکه بالاخره می خوام حقیقت رو بفهمم بسیار بزرگ بود…. اما همزمان این احساس ترس رو هم داشتم که احتمالاً از چیزی که خواهم شنید خوشم نخواهد اومد

فصل 34

_بیا روی زیرانداز بشین هم زمان که ناهاری که مامنم برامون درست کرده رو می خوریم با هم صحبت می کنیم

_اه ه… برامون ناهار درست کرده؟ این خیلی با نمکه

بانمک کلمه ای نبود که هرگز درباره مادر ها اون رو به زبون بیارم اما چیزی درباره میو باعث می‌شد که این کلمه کاملاً ناخودآگاه به ذهنم بیاد

_اون تورو خیلی دوست داره

باعث میشد احساس شرمندگی بکنم.اینکه اون تا این اندازه منو دوست داره ولی قراره قلب پسرش رو بشکونم

_چطور ممکنه از من خوشش بیاد؟..اون حتی منو نمیشناسه

_فکر می کنم میتونه حدس بزنه که من چقدر به تو اهمیت میدم و این براش معنی زیادی داره

هیچ جوابی برای اون نداشتم.دلم میخواست حقیقت داشته باشه.. با اینکه خیلی غیر قابل باور به نظر می رسید

روی زیرانداز نشستم… مک کنار من به پهلو دراز کشید…من نشسته بودم و پاهام رو روی یکدیگر انداخته بودم..

_خیلی خوب…این قضیه رو اینطور به خاطر میارم:اون شب اونجا پشت میز نشسته بودم و سرم به کار خودم گرم بود… سعی میکردم یکم پول برنده بشم تا به عنوان هدیه عروسی به برادرم بدم..اون و جینی خیال داشتن به هاوایی برن و این هزینه زیادی برای پس انداز ایان بر میداشت

مادرت درموردش بهم گفت

_روی جاده شانس بودم که یه دفعه یه دختر کوچولوی خوشگل با یه لباس تنگ جلو اومد و نوشیدنیش رو روی مم ریخت

_احساس گناه می کنم

از اینکه بهم میگفت دختر کوچولوی خوشگل توی لباس تنگ..بنا به دلایلی خوشم میومد

_بعد از گذراندن اوقاتی با اون دختر و اینکه مدام به این فکر می کردم که دوست دارم بیشتر راجع به اون بدونم به اتاقش رفتیم و من تمام تلاشم رو کردم که اون شب از همه لحاظ راجع به اون دختر چیزهای بیشتری بدونم…و برای اولین بار توی زندگیم احساس کردم با کسی هم که واقعا میتونم باهاش راحت باشم و اوقاتم رو بگذرونم

چرخید و به پشت دراز کشید.. دستاش رو زیر سرش قرار داد

_وقتی با صدای بلند اینو میگم دیوانه وار به نظر میرسه اما به خاطر میارم وقتی از دستشویی برگشتم و تو رو روی میز بلک جک دیدم که نشستی و داری بازی می کنی با خودم فکر کردم این دختر توی سرنوشت منه…اون مال منه

به من نگاه کرد… من هم سرم رو بلند کردم تا بهش نگاه کنم

_شاید حتی قبل از اون… وقتی که نوشیدنی رو روی من ریختی.. فکر می کنم همون موقع می دونستم

چشم های آبی پرنفوذش مستقیماً به رگهام گرما می فرستاد و باعث می‌شد کل بدنم گرم بشه.. با صدایی بی جان گفتم

_این دیوونگیه..این چیزا توی زندگی واقعی اتفاق نمی‌افتن

_توی زندگی من چنین چیزهایی اتفاق میفته

دوباره به آسمون نگاه کرد

_به هر حال همون لحظه عاشقت شدم و بعدش با هم وقت گذروندیم.. که باعث شد احساسم قوی تر بشه

نیشخند عجیبی روی صورتش بود

_ساعت ها توی اتاقت دراز کشیدیم و با هم صحبت کردیم

صداش طوری بود انگار خودش هم باورش نمیشد..

_هرچیزی که میگفتی عمیقا به دلم می نشست

دوباره بهم نگاه کرد

_شاید باور کردن این برات سخت باشه…اما من عادت ندارم که با مردم این طور مکالماتی داشته باشم

با غمگینی بهش لبخند زدم

_خودم حدس میزدم

از اینکه بدونم توی زندگیش فرد بخصوصی هستم لذت می‌بردم…اما از اینکه فکر کنم موقتی بوده متنفر بودم…اینکه میتونستی ببینی میتونی چه کسی باشی اما مجبوری از اون عبور کنی تا به چیزی کمتر از اون قانع بشی بیشتر از هر چیزی دیگه ای توی این دنیا عذاب اور  بود

احساس می کردم روحم خراب میشه…

_بنابراین این ایده دیوانه وار به ذهنم خطور کرد و ازت خواستم که با من بیای و یکم ماجراجویی کنیم…با هم به یک بار رفتیم و من به طور ظالمنه ای باهات لاس زدم و ازت خواستم که با هام ازدواج کنی

به سختی آب دهنم رو قورت دادم

_این کارو کردی ؟ واقعا ازم درخواست ازدواج کردی؟

_آره…جلوت زانو زدم و گلی که از یه پسر خریدم رو بهت تقدیم کردم…تمام مراسمات رو به جا آوردم

_او خدای من… آرزو می کنم ای کاش اون قسمت رو به خاطر می آوردم

احساس می کردم دلم میخواد گریه کنم

_به طریقی تونستم تو رو قانع کنم که ازدواج کردن با من ایده بسیار عالیه…بنابراین به یک کلیسای کوچیک رفتیم و مجبور بودیم یه مدت توی صف منتظر بمونیم…زمانی که توی صف منتظر بودیم می‌بایست مدام بهت یادآوری کنم که دیگه توی اتاق هتل نیستیم

سرم رو توی دستام پنهان کردم

_مطمئن نیستم بخوام در مورد اون قسمت چیزی بشنوم

_چرا نه ؟ این بهترین قسمتش بود

دوباره داشت نیشخند میزد…می تونستم از لحن صداش اینو حدس بزنم اما به خودم اجازه نمی دادم بهش نگاه کنم

_چه کار کردم؟

 _نمیتونستی دستاتو از من دور نگه داری و مدام منو دستمالی می کردی… می بایست بیشتر از ده بار دستت رو از توی شلوارم بیرون بیارم 

_او خدای من…..تعجبی نیست می خواستی باهام عروسی کنی

سعی می‌کردم این تصویر رو از ذهنم دور کنم اما خوب جواب نمی داد

دستش رو جلو آورد و یکی از دستام رو از روی صورتم کنار زد

_بیا اینجا..خیلی دوری

دستم رو عقب کشیدم

_نه عقب وایسا…خیلی خجالت زده ام

بلند شد و دستش رو دور من انداخت و من رو با خودش به طرف پایین کشید.. تا وقتی که تقریباً نیمی روی زیر انداز.. و نیمی روی اون دراز کشیده بودم.

اصلا سعی نکردم جلوشو بگیرم..وانمود کردم منو به اجبار بغل کرده…

_دلیلی نداره خجالت زده باشی..اون شب بهترین شب زندگی من بود…و نه فقط به خاطر اینکه مدام منو پادشاه الت ذکور صدا میزدی

با صدای بلند خندیدم… نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم

_خدایا حسابی به دامت گرفتار شده بودم

_هیش.. هنوز داستان کامل رو برات تعریف نکردم

_سعی کن از قسمت‌هایی که من بارها و بارها خودم رو توش تحقیر کردم بگذری

_سعی می کنم..اما اونا قسمت های بامزه و خوبش بودند…قسمت های بعدی داستان قسمت های غمگینی هستن

قلبم فشرده شد

_بهم بگو

برای مدتی ساکت بود…اما بهش فشار نیاوردم

بالاخره گفت

_کجا بودم ؟

_توی یه صف کلیسا منتظر بودیم

_آره..خیلی خوب.. نوبت ما شد و ما حلقه نداشتیم..کلیسا بهمون پیشنهاد داد که از حلقه‌های اونها بخریم اما تو گفتی به حلقه نیاز نداری…قسم هامون رو خوردیم…. که تو از خودت در آوردی…. و بعد سند ها رو امضا کردیم

_به نظرت دلم میخواد راجع به قسم هایی که از خودم درآوردم چیزی بدونم ؟

_خیلی خلاقانه بودند

_به من نگو …نمیخوام بدونم

_مطمئنی ؟

_بله بقیه داستان رو بهم بگو

_خیلی خوب.. بعد از اینکه دیگه همه چی تموم شد .من بالاخره به تلفنم نگاه کردم و دیدم حدود ۵۰ تا پیام از طرف برادرم و دوستاش دریافت کردم .همزمان که منتظر رسیدن اونها بودیم باهم راجع به کارهایی که دلمون میخواست انجام بدیم صحبت کردیم

_منظورت چیه؟

_راجع به آینده مون با هم صحبت کردیم 

_اوه

_تو قرار بود به اتاق خودت بری و بقیه شب رو با دوستات بگذرونی بعد صبح بهم باهام تماس بگیری.. گفتی میخوای خودت رو خوشگل کنی یا یه همچین چیزی …میخواستی یه سری چیز مصنوعی رو از زیر لباست بیرون بیاری… من هم می خواستم حداقل برای چند ساعت که شده با برادرم توی جشن مجردیش وقت بگذرونم ..بعد از اون قرار بود دوباره با هم تماس بگیریم….

_برای چی ؟ مثلا قرار بود به عنوان یک زوج ازدواج کرده جدا از هم زندگی کنیم ؟ بنظر نقشه هوشمندانه ای نمیاد… یا چیزی که من درش سهیم باشم حتی اگه تا سر حد مرگ نوشیدنی نوشیده باشم

_من هم همینطور ..اما اون موقع هردومون فکر می‌کردیم که بهترین نقشه است..بهر حال به لابی هتل رسیدیم و اونجا از من جدا شدی به اتاق خودت رفتی و گفتی که بعدا طبقه پایین به من ملحق میشی… زمنی که بهانتهای لابی رسیدم برادرم اونجا بود و حسابی از دستم عصبانی بود… از اینکه تمام شب رو از دست داده بودم و شب رو با او و دوستانش سپری نکرده بودم حسابی عصبانی بود و اینکه تمام پولهاش رو توی بازی از دست داده بود هم به حال بدش  کمکی نمی‌کرد… ما وسایلمون رو از هتل گرفتیم و برادرم به فرودگاه رفت…. اما من اونجا توی هتل موندم …منتظر تماس تو بودم 

به سختی آب دهانم رو قورت دادم

_من باهات تماس نگرفتم

به آرومی گفت

_نه.. باهام تماس نگرفتی

بازوهاش رو دور بدنم محکم تر کرد

 _چه مدت منتظر موندی؟

_ تا وقت ناهار …چند ساعتی منتظرت بودم.. بالاخره به شماره ای که بهم داده بودی زنگ زدم اما اون شماره تو نبود

با گیجی پرسیدم

_پس شماره کی بود؟

_نمی دونم …یه مردی به اسم دیکون پاسخ داد

با صدای ضعیفی پرسیدم

_لوک دیکون؟

_آره یه چیزی مثل اون ..میشناسیش؟

_اون دوست پسر سابقم بود

به آسمون نگاه کردم …دوباره صورتم قرمز شده بود

_اوه مرد… من چه بازنده عوضی هستم.. اشتباهی شماره دوست پسر سابقم رو بهت داده بودم

پرسید

_مطمئنی اشتباهی بوده؟

دوباره داشت به من نگاه میکرد ….حالت چهره اش غیر قابل خوندن بود

_البته که اینطور بوده ..

مطمئن نبودم بتونم حرف خودم رو باور کنم …شاید قسمتی از من به خاطره احساس ترد شدنی که به خاطر به هم زدن لوک با من …به اون شیوه سرد بهم دست داده بود… با اون ازدواج کرده

_آخرین هواپیما داشت پرواز میکرد بنابراین مجبور بودم برم… به اتاق هتلت اومدم که ببینم چه خبره اما خدمه هتل داشت اتاق رو تمیز میکرد……تو قبلا رفته بودی 

_فکر کردی دورت زدم… مگه نه؟

_درسته …اولش دلم نمی‌خواست اینطور فکر کنم اما تو توی اتاقت نبودی و شماره تلفن اشتباهی بهم داده بودی و زمانی که به پذیرش هتل رفتم بهم خبر دادن که تو تسویه حساب کردی… و دیگه هرگز ازت چیزی نشنیدم …حتی یک بار هم بهم زنگ نزدی.. حرفمو باور کن …برای هفته ها و شاید هم ماه ها مثل یه عقاب مدام تلفنمو چک میکردم

دستمو جلو آوردم و دستش رو گرفتم

_کندیک… همون دوستم که اون شب باهاش ملاقات کردی… صبح روزبعد که از خواب بیدار شدم و داشتم دوش میگرفتم.. تصادفاً تلفنم رو توی دستشویی انداخت.. سیم کارتم سوخته بود ..میبایست تلفن تازه و سیم کارت جدیدی می گرفتم و تمام شماره تلفن هایی که توی کامپیوتر دفترم داشتم و بکاپ گرفته بودم رو به تلفن جدیدم منتقل می کردم …به همین خاطر بود که باهات تماس نگرفتم

دستام رو بلند کرد و با انگشت هام بازی کرد

_اگه تلفنت توی دستشویی نیافتاده بود وقتی به خونه برمیگشتی باهام تماس می‌گرفتی؟

_اره.. شاید…

می‌بایست چند ثانیه بیشتر بهش فکر می کردم..

_مطمئن نیستم…به یاد نمی آوردم که باهم ازدواج کرده بودیم…وقتی برگشتم فکر می کنم فقط سعی کردم زندگیم رو سر و سامون بدم

_گفتی یه نقشه داری… اونشب زیاد راجع بهش صحبت کردی

لبخند تلخی زدم

_آره برنامه زندگیم… فکر میکردم اون جواب همه چیزه.. اما حالا دارم کم کم به این فکر می کنم که هر شانسی که برای خوشحالی داشتم رو خراب کرده

_تو فقط ۲۷ سالته

_از کجا می دونی چند سالمه ؟

_میدونم چهارم جولای به دنیا اومدی… تک فرزندی.. مادرت توی سیاتل زندگی میکنه و در برها ای از زندگی با مردهایی قرار میزاشته که زندگی رو برای تو جهنم می کردند.و میدونم از اون برنامه زندگی استفاده کردی تا به زندگی ات سر و سامون بده…تو رو  در مسیر درست قرار بده… که احساس خوبی درباره خودت داشته باشی

معده ام با احساس ترس به هم پیچید.اینکه کسی تا این اندازه به خوبی تو رو بشناسه احساس وحشتناکی بود. چرا هنوز هم با من بود ؟ چرا هنوز به من نگفته بود از زندگیش گم بشم بیرون؟ 

_خیلی چیزها میدونی… خیلی چیزا رو به یاد میاری… میدونم خیلی بد به نظر میرسه…اما  تنها چیزی که من راجع به تو به یاد میارم چشم هات بود..صورتت..

_خوب فکر می کنم این بهتر از هیچیه

لبخند غمگینی زد. با دیدن لبخند دلم می خواست با مشت به خودم بکوبم .سعی میکردم چیزی بگم تا باعث بشم احساس بهتری داشته باشه گفتم

_لوکو نان ارو…این کلمات رو هم به خاطر میارم و وقتی که اون روز این کلمات رو بالای سر در خونتون دیدم به خاطر آوردم که اون روز صبح توی اتاقم بدون تو بیدار شدم ……فکر میکردم منو ترک کردی

_بدرخش نه به سوز ….این حقیقت نیست؟

_چطور ؟ چه معنی میده ؟

_معنی تحت اللفظیش میشه من میدرخشم اما نمی سوزم . اگرچه برای من به این معناست که : من حق انتخاب دارم می بایست خوبیها و بدی ها رو با هم متعادل کنم . مطمئن بشم از چیزهایی که به من آسیب میرسونه یا منو میسوزونه دوری کنم و در عوض تا جایی که میتونم به گرمای زندگی خودم رو نزدیک کنم و اون رو تجربه کنم تا زمانی که تورو دیدم …هرگز واقعا معنی این فکر و درک نکرده بودم …من فقط زندگی میکردم و روزها رو سپری می کردم اما واقعا زندگی رو احساس نمی کردم …یا به طور فعالانه ای خودم رو درگیر زندگی نمیکردم ..بعد …یه دفعه تو رو دیدم و همه اینها ناگهان معنا پیدا کرد . اون شب چیزی که زندگی بهم پیشنهاد داده بود رو گرفتم و باهاش پیش رفتم . مطمئنم اون شب می درخشیدم حتی روشن تر از شبهای وگاس

_و ببین من تو رو به کجا کشوندم

از اینکه اون بالاخره به خاطر سهل انگاری من سوخته بود بسیار غمگین بودم .با انگشت شست دستش رو نوازش کردم. آرزو می کردم ای کاش می تونستم احساس درد رو از اون دور کنم

دستم رو بلند کرد و انگشت هام رو بوسید

_ممکنه مدتی احساس می‌کردم که سوختم اما تو الان اینجایی. اگر اون شب اتفاق نمی افتاد حتی این شانس دوباره رو هم نداشتیم

دستم رو بیرون کشیدم و نشستم

نزدیک بود گریه ام بگیره

_این یک شانس دوباره نیست مک .هرگز نخواهد بود

کنارم نشست و منو به طرف خودش کشوند. سرش رو روی سرم قرار داد و با صدای آروم گفت

_بله میتونه باشه .ما هنوز هم با هم ازدواج کردیم .چرا نباید به خودمون فرصت بدیم و اونو تبدیل به یک ازدواج واقعی نکنیم؟

_شاید به این خاطر که من اون سر کشور زندگی می کنم و تو این سر کشور؟

_این فقط جغرافیه

_اما من کار و زندگی دارم

_پس من میام و با تو زندگی می کنم

سرم رو عقب گرفتم و بهش خیره شدم. قلبم به شدت توی سینه می تپید

_تو از همه این چیزها به خاطر من دست میکشی؟

_البته… در یک چشم به هم زدن

اشک توی چشمهام جمع شد ..چنین چیزی غیر ممکن بو

_د نمی تونم بهت اجازه بدم همچین کاری بکنی

_به جهنم که نمیتونی ..

ایستاد و منو با خودش بالا کشید .به محض اینکه سر پا ایستادم منو به آغوش کشید

_حاضرم توی یک ماشین وسط باتلاق میسی سیپی زندگی کنم اگه این به این معنا باشه که بتونم با تو باشم و به زندگی دوتامون یه شانس دوباره بدم

_خیلی بدبختانه به نظر میرسه

و با غمگینی جلوی سینه اش خندیدم

_حق با توئه اما فقط میخواستم یه مثال بزنم.. تا موقعی که با تو باشم اهمیتی نمیدم کجام

_اما کجا کار می کنی؟

_من مدرک مدیریت اقتصاد دارم ..بدون هیچ مشکلی می تونم هر جایی کار گیر بیارم.. سالهاست که مدیریت مایملکمون رو در اختیار دارم و این بیزینس پیچیده ایه…که به بقیه ی شاخه ها هم متصل میشه

اشک هام خشک شدن و خودم رو کمی عقب کشیدم تا بهش نگاه کنم

_تو مدرک مدیریت اقتصاد داری ؟از کجا ؟

لبخند غمگینی زد

_اهمیت داره؟

بدون اینکه فکر کنم به طور اتوماتیک وار گفتم

_نه …اما برادرن چی؟ هنوز به من نگفتی چطور ازدواجس با تمام این ماجرا هایی که پشت سر گذاشتیم خراب شد

مک منو رها کرد و کنارم ایستاد… انگشت هاش رو توی انگشتام قفل کرد و دستم رو زیر بازوش گذاشت

_خیلی خوب متاسفم .حواسم پرت شد.کجا بودم؟   اره به خونه برگشتم …از لاس وگاس برگشتیم و بعد از اون ایان و دوست هاش رو قسم دادم که رازم رو نگه دارن. اما به طریقی این داستان در همه جا پخش شد که یکی از ما اون شب تمام شب رو با یک دختر گذرونده و مهمونی رو خراب کرده

_کی ای و گفته بود؟

_مطمئن نیستم اما فکر می کنم بوگ به طریقی درگیر بود.. اون جا با ما نبود اما قبل و بعد از اون واقعه تلفنی با هامون در ارتباط بود ..اون یه جورایی شایعات رو توی شهر پخش میکنه

_بوگ ؟؟

نمیتونستم باور کنم

_آره…اون مرد مثل یه پیرزن خبرچینه.. باعث میشد مادرم دیوونه بشه

_اما داستان کامل نبود… چرا شایعات نگفتن که اون تو بودی؟

_اوه بالاخره این کارو کردن.اما کسی که جینی ازش استراق سمع کرده بود مشخصاً اسمی از من نیاورده بود یا جینی اون قسمت رو از دست داده بود. بنابراین فکر کرد ایان بهش خیانت کرده. به سراغ من اومد

_تو ؟ چرا تو؟

_نمیدونم شاید انتظار داشت از اونجایی که ایان برادر کوچکتر منه.. من نقشه نظارتی یا همچین چیزی روی اون داشته باشم.. به در خونم توی شهر اومد از اونجایی که داشت جلوی در نمایش به پا می کرد اونو به خونه آوردم…دچار حمله هیستریک شده بود… وقتی سعی کردم بهش بگم ایان نبوده بلکه من بودم…حرفم رو باور نمی کرد فکر میکرد دارم کارهای اونو ماستمالی می کنم

_نمیتونست فقط از ایان بپرسه ؟ چرا تو رو مقصر میدونست ؟

_ فکر می کنم همون ابتدا که درباره این موضوع فهمید سعی کرد با ایان تماس بگیره و راجع بهش باهاش صحبت کنه اما ایان راجع به این قضیه با او حرف نمی زد…وقتی مستقیماً اونو متهم کرد که بهش خیانت کرده و حالا هم راجع به این قضیه باهاش صحبت نمیکنه ایان حالت تدافعی به خود گرفت… اونها قبلا زیاد دعوا های مثل این داشتن جینی یک بند باهاش دعوا می‌کرد و ایان کاملاً سکوت اختیار می کرد و به هیچ عنوان جوابش رو نمی داد.. ایان مطمئناً اهل فریاد کشیدن نیست و جینی قطعاً یکی از اون زنها ست که عاشق فریاد کشیدنه… بعدش ایان دیگه تلفن های اونو نداده بود… وقتی که دیگه به در خونه من رسیده بود با خودش به این نتیجه رسیده بود که ایان با یه زن دیگه روی هم ریخته و همه ما داریم راجع به این قضیه دهنمون رو بسته نگه میداریم…فکر می‌کنم خیال داشت از ایان انتقام بگیره

_منظورت چیه؟

_به سراغ من اومد..میدونی؟ سعی داشت منو اغفال کنه

_اوه.. واو.. تو چه کار کردی؟

_سعی کردم اونو از خودم دور کنم و فرار کنم

_موفق شدی؟

مطمئن نبودم بخوام جوابش رو بشنوم

بهم اخم کرد

 _بله موفق شدم…واقعا فکر می کنی من از اون مردهایی هستم که با نامزد برادرشون می خوابن؟

سرم رو تکون دادم

_نه هرگز درباره تو اینطوری فکر نمی کنم

آهی کشید و به دوردست ها خیره شد

_به هر حال مردم دیده بودن که اون با وضعیت بدی به خونه من اومد و مدتی اونجا بود.. بنابراین به ایان همه‌چیز رو گفتند… ایان از من پرسید چه اتفاقی افتاد و من همه چیز رو براش تعریف کردم..شهرهای کوچک عاشق شایعه پراکنی اند

اه سنگینی کشید 

_این یکی از چیزهاییه که راجع به این جا دلم براش تنگ نمیشه

_بهش گفتی ؟

سرش رو تکون داد..دندون هاشو محکم روی هم فشار میداد

_اره…بهش گفتم.بار ها پیش خودم به این فکر بودم که آیا می بایست دهنم رو بسته نگه میداشتم و چیزی نمی گفتم ؟ اما خوشحالم که این کار رو نکردم.. اگرچه ایان بسیار صدمه دید …اما این حقیقت رو تغییر نمی داد که دروغ مثل اسید بالاخره همه چیز رو میخوره ..هویت تورو… قلب تو رو… روحت رو… ارزشش رو نداره

سرم رو تکون دادم

_برادرت راجع به تمام این قضایا چه فکری میکنه ؟

_برای مدت خیلی طولانی واقعا از دستم عصبانی بود… ماه ها با من صحبت نکرد..

_اما این تقصیر تو نبود

_این من بودم که اون شب تو یه وگاس غیبم زد و شایعات رو شروع کردم …جینی این اشتباه رو مرتکب شد که فقط نصفی از مکالمه رو شنید و بر اساس اون اجازه داد کنترلش از دستش خارج بشه …اما اگه من در مرحله اول چنین کاری نمیکردم هیچکدوم از اینها اتفاق نمی افتاد

_اما اینکه به سراغ تو بیاد و سعی داشت تو رو از راه بدر کنه کار کاملاً اشتباهی بود. منظورم اینه که بیخیال اون دختر لیاقت این زنگ تفریحو نداشت

_بزار بگیم اون شب چهره واقعی خودش رو نشون داد. ایان هرگز اون رو نبخشید.ازدواج رو کنسل کرد و بلیط های ماه عسل رو پاره کرد… و تکه های پاره شده بلیط رو برای اون فرستاد

_حالا در مورد همه اینها چه فکری میکنه ؟حالش خوبه ؟

_نه فقط یه روز تا روز بعد رو سپری میکنه. زیاد مینوشه و زیاد به مهمونی میره. از اینجا متنفره.. راستش موقعیتهای کاری زیادی توی پرتلند به عنوان مهندس معمار براش وجود داشت اما بعد از ماجرای جینی حال و حوصله سر و کله زدن با این چیزها رو نداشت. همه موقعیت های کاری رو رد کرد و تمام برنامه هاش برای آینده رو کنسل کرد…. و تقریبا هر شب با دوست هاش تا سرحد مرگ نوشیدنی مینوشه… زندگیش توی بد جاده ای قرار گرفته اما از هیچ کسی کمک قبول نمیکنه… بوگ به خاطر ما حواسش بهش هست.. اما این تمام کاریه که میتونیم انجام بدیم و از دستمون برمیاد…

_احساس وحشتناکی دارم

قلبم برای هر دوی اونها و پدر و مادرشون به درد اومده بود.اینکه میدونستم یه جورایی تقصیر من هم هست باعث می شد احساس بسیار غمگینی داشته باشم

_چرا احساس وحشتناکی داری ؟ اینکه تقصیر تو نبود

_چرا هست …اگه بخاطر من نبود اون شب غیبت نمی‌زد و اون شایعات بی اساس پخش نمی‌شد

چرخید تا بهم نگاه کنه

_-اوه پس تو مثل یک عنکبوتی که منو اغفال کرده تا به تاری که بافتی پا بذارم و من هیچ حق انتخاب دیگه ای نداشتم ؟ میتونم به همه بگم که من یک قربانی بیگناه بودم؟

_بله این اتفاقیه که افتاد …من تورو اغفال کردم

یک قدم به سمت جلو برداشتم و اونو بغل کردم

_اونشب راستش…. از سی*نه های مصنوعی استفاده کردم و اون کفشهای پاشنه بلند و لباس تنگی که پوشیده بودم …تو هیچ چاره ای نداشتی جز اینکه به دامم بیفتی

محکم منو بغل کرد و به سمت پایین خم شد تا روی گردنم نفس عمیق بکشه

_در این مورد حق با توئه. به محض اینکه چشمم بهت افتاد چاره دیگه ای نداشتم ….کاملاً دلمو باخته بودم .تو آخرین زنی هستی که دلم میخواد باهاش باشم

منو بلند کرد تا صورتم هم سطح صورتش بشه و به همدیگه خیره شدیم

ترکیب لمس دست هاش …کلماتش و نگاه عاشقا نه ای که توی چشمهاش می‌درخشید …و بهم خیره شده بودیم باعث می‌شد عقل از سرم بپره و تمام سیستم مغزیم بی استفاده بشه..

به ارومی پرسیدم

_قراره دوباره با هم بخوابیم مگه نه ؟

لبخند شرورانه ای تحویلم داد

_لعنت.. اره قراره این کارو بکنیم

و بعد منو به آرومی پایین گذاشت

فصل ۳۵

کنار همدیگه دراز کشیده بودیم و به سنگینی نفس میکشیدیم. یک دفعه چرخیدم و به آرومی با سیلی به صورت مک زدم

پرسید

_ این برای چی بود؟

دستش رو جلو آورد و قطره اشکی که بر روی گونم سر خورده بود رو پاک کرد

_به خاطر اینکه منو ترک کردی و آدم خشن و بدجنسی بودی

منو بغل گرفت و روی خودش قرار داد …بهش خیره شدم …به صورتش که به خاطر احساسات قرمز شده بود

_تو کسی بودی که منو ترک کردی و خشن و بدجنس رفتار کردی نه من

اخم کردم… کلماتش قلبم رو نیش می‌زدند

_اینو نگو

ترک کردن او احساس بسیار اشتباهی داشت.. وقتی خودم رو تصور می‌کردم که سوار هواپیما شدم و دارم اینجا رو ترک می کنم…. . تقریباً از شدت درد می خواستم بمیرم .

دستش رو جلو آورد و به نرمی قسمتی از موهام که روی صورتم افتاده بود رو کنار زد و گونه ام رو نوازش کرد

_بمون …حداقل برای پیک نیک …می خوام قبل از اینکه بری تمام خانواده ی منو ببینی

فهمیدن اینکه رفتن من رو قبول کرده بسیار دردناک بود ….کودک مازوخیسمی درونم دلش میخواست مدام برای موندن من باهام دعوا کنه

فکر می کنم هنوز به اندازه کافی برای هردومون درد ایجاد نکردم 

اه کشیدم

_فکر نمی کنم که ایده ی خوبی باشه

_البته که هست …یک روز دیگه موندن مگه چه ضرری میتونه داشته باشه ؟  مادربزرگم دلش میخواد ببینتت و مادرم به کمکت نیاز داره

به چشمهای آبی موزیش نگاه کردم و بهش اخم کردم خ

_یلی اب زیر کاهی مک

شونه اش رو بالا انداخت… لبخند نمی زد

_می خوام از هر حقه ای که توی آستین دارم استفاده کنم تا تورو اینجا نگه دارم

دلم نمی خواست اون …مادربزرگ یا مادرش رو ناامید کنم …بهانه ی خوبی بود که برای یک روز دیگه هم رفتنم رو به تاخیر بندازم

_خیلی خوب به پیک نیک میام.. اما فقط همین.. بعد از اون باید برگردم ا

ینکه وقتی برگشتم قراره چه کار بکنم هنوز هم برام نا معلوم بود.. تنها چیزی که میدونستم این بود که خیال ندارم با بردلی ازدواج کنم.. این سفر کوتاه که امروز با مک داشتم این ایده رو توی ذهنم محکم تر کرد

مک منو بلند کرد و زمین گذاشت و خودش سرپا ایستاد …دستش رو دراز کرد تا دستش رو بگیرم

دستم رو توی دستش قرار دادم و منو روی پاهام کشوند

در حالیکه خودم رو بهشت چسبانده بودم و دست هاش به دورم محکم شده بودند …پرسیدم

_حالا قراره چه کار کنیم ؟

سرش رو خم کرد و بوسه سریعی روی لبهام گذاشت

_حالا برچسب بازی میکنیم

 

 

 

قسمت بعد

دسامبر 3, 2018

فصل ۲۵

صدای بالا آمدن پاهای چکمه پوش از پله ها باعث شد تا از خواب بیدار بشم. به سرعت روی تخت نشستم .سعی می کردم به خاطر بیارم کدوم جهنمی  هستم  دارم چه غلطی می کنم ؟

زمنی که به بدنم نگاه کردم دیدم هنوز کاملاً لباس هایی که باهاشون سفر کردم رو به تن دارم …نه تنها لباس بلکه یک عالمه گرد و غبار که حالا عرق کرده بودم و باعث شده بود به سراسر بدنم بچسبه

عروسک احمقانه ای رو محکم توی مشت گرفته بودم… اوه لعنت …با بردلی تماس نگرفته بودم …عروسک رو روی میز قرار دادم و به سرعت کیفم رو برداشتم ..تلفن همراهم رو بیرون آوردم… باتری نداشت و من شارژر رو توی اتاق هتل جا گذاشته بودم ….احساس آسودگی خاطر من رو در بر گرفت…. و زمنای که فهمیدم به این خاطر از اینکه بهانه خوبی دارم که بردلی تماس نگرفتم خوشحالم …ترسیدم

از اینکه با اون صحبت کنم احساس خوبی نداشتم و این به خاطر این نبود که دلم نمیخواد بردلی از کارهایی که می‌کنم باخبر بشه …به تمام چیزی که می تونستم فکر کنم این بود که اون تا چه اندازه از رابی متنفره و اینکه من تا چه اندازه عاشق رابی به عنوان یک دوست هستم …کسی که از رابی خوشش نمیاد واقعاً از لحاظ شخصیتی لنگ میزنه…. چرا قبلا به این فکر نکرده بودم ؟

در جایی در باز شد و سپس به آرامی بسته شد. به آرامی از تخت بلند شدم و با نوک انگشت به سمت در اتاق رفتم بی صدا در رو باز کردم و یواشکی به داخل راهرو نگاهی انداختم.هیچ کسی رو ندیدم از زیر در یکی از اتاق های روبه روی راهرو نوری بیرون می‌زد. اما میو گفته بود ایان دیگه اینجا زندگی نمیکنه و اتاق خواب اصلی طبقه پایین قرار داره.. بنابراین می‌بایست صدای اومدن مک بوده که شنیدم

سرم رو داخل اتاق بردم و همون جا ایستادم.به صدای حرکات اش گوش میدادم.دلم می خواست از حمام استفاده کنم تا بدون این همه گرد و غبار به آرومی بخوابم اما اگه مک خیال داشت از اون استفاده کنه نمیخواستم مزاحمش بشم بعد از چند دقیقه که گذشت دوباره نگاه کردم…..و نور اتاقش دیگه روشن نبود. 

بنابراین به آرامی با نوک پا به انتهای سالن رفتم. سعی می کردم سر و صدا نکنم زمانی که به حمام وارد شدم در رو پشت سرم قفل کردم.به سرعت در زیر آب داغ قدم گذاشتم. همونطور که آب داغ تمام کثیفی و گرد و غبار تنم رو می شست چشم هام رو بستم. آب گرمی که از توی موهام عبور می‌کرد و به پایین سرازیر می‌شد مثل این بود که داشت سرم رو ماساژ میداد و باعث می‌شد احساس راحتی و ریلکسی بکنم. شامپو رو برداشتم و مقدار زیادی از اون رو کف دستم ریختم. به سختی مشغول شستن دست و پاهام بودم که صدایی از اون طرف پرده به گوشم رسید

اما مطمئن بودم که در رو قفل کردم.سر جام خشکم زد….به نرمی گفتم

_کی اونجاست ؟

در بسته شد…. او خدای من…چه اتفاقی برای قفل لعنتی افتاد ؟ پرسیدم

_کسی اونجاست ؟

دلم میخواست یواشکی از گوشه پرده به بیرون نگاهی بندازم اما جرات نداشتم تکون بخورم. تنها یک نفراحتمالش وجود داشت که اون طرف پرده باشه…اما او هرگز چنین کاری نمیکنه هرگز…وقتی که یک نفر داره از حمام استفاده میکنه قفل در رو نمیشکنه مگه نه؟

_گفتی میخوای صحبت کنی

صدااش عمیق بود اما با صدای بلند صحبت نمی‌کرد.گرمای صداش مثل پتویی من رودر بر گرفت..می بایست فرار کنم…می‌بایست عصبانی و آزرده خاطر باشم…اما چنین احساسی نداشتم

_فعلا دارم دوش میگیرم

چشم هام رو محکم بستم…از اینکه جوابی بهتر از این نداشتم احساس خجالت می کردم…باید سرش فریاد می کشیدم که بیرون بره…

_می تونم ببینم…اما فردا صبح سرم خیلی شلوغه بنابراین فکر کردم شاید دلت بخواد به جای اینکه چند روز دیگه صبر کنی همین حالا صحبت کنی

سرم رو به سرعت تکون دادم…دلیلش کاملا منطقی بود…..به جز این حقیقت که الان زیر دوش بودم و الان از نیمه شب هم گذشته بود….

_خیلی خوب اما باید قول بدی به این طرف نگاه نکنی

_خیلی خوب…. اگر چه قبلاً کاملا تو رو دیدم

صدای حرکتی شنیدم و چند قدم عقب رفت رفتم… اینکه میدونستم مک اون طرف پرده داره حرکت میکنه احساس عجیبی بهم میداد….کمی به جلو رفتم و از گوشه پرده نگاه دزدکی به اون طرف انداختم…لباسش رو درآورده بود و تنها شلوار جین به پا داشت و با بیخیالی به کانتر تکیه داده بود…. به سختی آب دهانم رو قورت دادم و سعی کردم به جای بدن جذاب اون روی افکارم تمرکز کنم

_منظورت چیه همه جامو دیدی ؟

شانه اش رو بالا انداخت و لبخند کج و جذابی تحویلم داد

_منظورم این بود که تو توی بغلم لخ*ت بودی منم ل*خت بودم و…. دیگه چیزی برای تصور باقی نمیمونه…. میدونم در آغوش گرفتن تو چه احساسی داره

پرده رو انداختم تا صورت قرمزم رو پنهان کنم.هیچ حرفی از دهنم بیرون نمیومد…احساس می کردم پاهام میلرزه و گوش هام کر شده بود

پرسید

_متاسفم خیلی رک بودم ؟

کاملا مشخص بود که احساس تاسف نداره و تنها احساس تفریح و سرگرمی میکنه..

_شاید

خدایا چطور میتونه در حالی که فقط شلوار جین پوشیده و اون طرف ایستاده و داره کمی باهام لاس میزنه… منو به یک دختر بچه مدرسه ای نوجوان تبدیل کنه… مشکل لعنتی من چی بود؟ آیا واقعا داشت با هام لاس میزد؟

_نمیدونم چرا باید اینقدر به نظرت رک  بیاد.. اون هم در صورتی که ادعا داری با هم ازدواج کردیم..کسایی که باهم ازدواج کردن چنین صمیمیتی براشون چیز عادیه

_ما با هم ازدواج کردیم…این رو بهت ثابت می کنم…و بله آدمهایی که ازدواج کردن با هم صمیمی اند… اما من یادم نمیاد که چنین رفتار صمیمی با تو داشته باشم… و درضمن حالا با مرد دیگه ای نامزد کردم و قراره با کس دیگه ای ازدواج کنم…

_خوب…. که چی؟  نامزد کردی یعنی من باید ترکت کنم ؟

چانه ام رو بالا گرفتم

_بله

_و نباید از اینی که هستم به پرده نزدیک تر بشم درسته ؟

صداش دیگه اونقدر ها هم دور به نظر نمی رسید.میدونستم دقیقا اون طرف پرده ایستاده.. با زمزمه گفتم

_نه نباید از این نزدیک تر بیای

_و فکر می کنم نباید لباسامو در اوردم و به تو ملحق بشم

در حالی که به سختی نفس میکشیدم جواب دادم

_به هیچ عنوان

جوابی نداد….چند لحظه منتظر موندم تا باز هم با جوابش سر به سرم بذاره اما هیچ پاسخی از طرف اون نیومد

_مک ؟ هنوز اونجایی ؟

یه دفعه پرده کنار زده شد و با صدای بلند جیغ کشیدم

سعی کردم خودم رو  بپوشونم

_داری چه کار می کنی دیوونه؟

_دارم با زن قانونی خودم دوش میگیرم

_به من دست نزن وگرنه جیغ میکشم

اما به حرفم گوش نداده و چند قدم جلوتر اومد… با خشونت منو به طرف خودش کشید

_تو با من ازدواج کردی و به من فکر می کنی نه به اون…. و اینکه با شوهرت  باشی هیچ کار اشتباهی نیست

زمنی که لب هاش به سمت لب هام نمی تونستم باهاش مقابله کنم یا اعتراضی کنم 

با صدای ضعیفی گفتم

_نباید این کارو بکنیم  من قراره با کسی دیگه ای ازدواج کنم ..این اشتباهه

با عصبانیت گفت

_تو .زن .منی 

و لبهاش رو روی لبهام چسبوند..بهش چسبیدم…. دیگه اهمیت نمیدادم بقیه دنیا چه فکری میکنه

………………………………….

بازوهای قویش به دور بدنم پیچیده شده بودند و بیخ گوشم نفس هاش عمیق و تند بودن

اجازه دادم احساسات من رو در بر بگیرند و صدای نفسهاش بهم آرامش بده. این لحظه به طور خطرناکی فریبنده بود 

به نظر می رسید مدت زمان زیادی گذشته… وقتی که بالاخره بدن خیانتکارم از این همه احساس شور و هیجان بیرون اومد و اشک توی چشمهام جمع شد

مک نفس عمیقی کشید و سرش رو روی پیشونیم تکه داد…..آه عمیقی کشید….بیخ گوشم گفت

_دوست دارم

قلبم به طور دردناکی توی سینم فشرده شد.در حالیکه اشک توی چشمهام جمع شده بود زمزمه کردم

_لطفاً اینو نگو

در حالی که صداش توسط احساسات خشن شده بود گفت

_آره گرفتم

به آرامی از من جدا شد و چرخید…..حرکت کرد

به در رسیده بود

با صدای پر از غم و با گیجی پرسیدم

_داری کجا میری؟

به دیوار تکیه دادم

_فردا ساعت ۹ باهات صحبت می کنم

و سپس رفته بود….در پشت سرش بسته شد و من تنها اونجا ایستاده بودم و می لرزیدم

بالاخره متوجه شدم که قلب شکسته چه احساسی داره… فکر میکردم قبلا میدونم…زمانی که لوک با اس ام اس باهام باهام بهم زد… زمانی که بچه بودم و بقیه بهم پشت کردن….همیشه دردناک بود…. خیلی زیاد…اما درباره اون لحظات دردناک در اشتباه بودم…. اونها قلبم رو کبود کرده بودند… اما الان…. این درد واقعی بود…درد قلب شکسته واقعی….میدونستم تنها مردی که توی دنیا می تو نه به من احساسات بده و من رو زنده بکنه همین حالا از در بیرون رفت تا برگه های طلاق رو امضا کنه…

هیچ چیز توی دنیا نمی تونست با احساس قوی که الان احساس می کردم مقایسه بشه…بعدا می تونستم به این لحظه…به این سفر فکر کنم و بدونم که مک مکنزی مردیه که قلب منو به هزاران تکه خرد کرد و من همینطوری یه گوشه نشستم و بهش اجازه دادم این کارو بکنه….انتخاب دیگه ای نداشتم

با قلبی پر از درد سرم رو آب کشیدم ودر حالی که اشک از گوشه چشمم سرازیر می شد به سقف خیره شدم…حالا باید چه کار کنم؟

فصل ۲۶

نمیدونم چطور خوابم برد… نمیدونم از شدت خستگی بود یا گریه زیاد…اما میدونم که زمانی چشم هام باز شدن که ساعت از نه گذشته بود

به سرعت از تخت بیرون پریدم و لباس‌های کثیف روز قبل رو به تن کردم. به سرعت از پله ها پایین دویدم از یک اتاق به اتاق دیگه بدنبال مک میگشتم…شب گذشته یک اشتباه بود…باید اینو بهش بگم…باید بهش بگم هردومون باید انتظارات غیرمنطقی رو رها کنیم و زندگی واقعی رو بچسبیم… زندگی اون اینجا بود و زندگی من اون طرف کشور…. ما کاملاً برای هم نامناسب بودیم

انگوس در حالی که به کانتر تکیه داده بود و یک لیوان قهوه سر میکشید گفت

_صبح بخیر افتاب

به ماشین قهوه سازی کنار سینک اشاره کرد

_از خودت پذیرایی کن.. لیوان ها توی کابینت بالایی هستن

یک فنجان برداشتم…پرسیدم

_مک این دوروبره ؟

یک فنجان قهوه تلخ برای خودم ریختم

_نه رفته به شهر

به طرفش چرخیدم

_اما ما با هم قرار ملاقات داشتیم

انگوس با دهان بسته خندید

_راستش ما در کل این جا باهم قرار ملاقات نمیزاریم

_خیلی خوب با هم توافق کرده بودیم که ساعت ۹ صبح می تونیم با هم صحبت کنیم

_درباره شجره نامه ؟

سرم رو تکون دادم و کمی از قهوه نوشیدم.تکون دادن سر به معنای دروغ گفتن نبود

_اگه دلت میخواد میتونی از من سوال ها تو بپرسی..تا نیم ساعت دیگه بیکارم و من هم یک مکنزی هستم

_نمیخوای بری و بیضه های گاوها رو بیرون بکشی ؟

دوباره خندید

_فعلا نه..برای این کار به مک نیاز دارم و اون کاری داشت و می‌بایست می‌رفتم

_کجا رفت ؟میدونی کی برمیگرده؟

انگوس به فنجان قهوه اش نگاه کرد و کمی ابروهاش به هم گره خورد

_دقیقا مطمئن نیستم

میتونستم بگم انگوس داره دروغ میگه.اما احتمالاً هیچ کدوم از اینها به من مربوط نبود.من فقط یک دختر غریبه بودم که می بایست خودم رو از مغناطیس جذابیت های مک بیرون بکشم و به زندگی واقعی برگردم

_هیچ شانس وجود داره که بتونم به شهر برم تا شماره تلفن و شارژر و بقیه چیزهام رو بردارم ؟

_در واقع تمام وسایلت توی راهرو جلویه.بوگ امروز صبح اونها رو به اینجا آورد.

بدون گفتن کلمه ای فنجان رو روی پیشخوان گذاشتم و به سمت در جلویی حرکت کردم و وقتی که چشمام به تمام وسایلم افتاد دهنم باز موند… چطور………….؟

انگوس پشت سر من ایستاد

_ماشینت توی گاراژه… چرخ دنده اش خم شده و مدتی طول میکشه تا درست بشه…از اونجایی که ماشینت خراب بود فکر کردیم دوست داری وسایلت به اینجا بیان…بوگ دختر پذیرش هتل رو میشناسه بنابراین بهش اجازه داد تا به اتاقت بره

چرخیدم و با هاش روبه‌رو شدم..مطمئن نبودم می خوام چی بگم..حالت چهره اش باعث شد تا کلمات از دهانم بیرون نیاد…به نظر………….. غمگین می رسید

با گیجی اخمی کردم…هیچ کدوم از این کارها منطقی به نظر نمی رسیدند

_خوب…. بنابراین…….دارم به سمت انبار میرم. میو چند دقیقه بعد به آشپزخانه میاد..بیرون رفته تا تخم مرغ جمع  کنه

و از خونه بیرون رفت… شارژر تلفن همراه رو برداشتم و به اتاق خواب ایان بردم…به محض این که تلفنم یکم شارژ شد …پیغام ها رو چک کردم ….۴ پیغام از طرف بردلی …یکی از طرف رابی و یکی از طرف کندیک وجود داشت

به خودم زحمت ندادم و ۱۰ تا پیغام صوتی رو گوش نکردم… اول پیغام کندیک رو باز کردم

کندیک: شنیدم رفتی اورگان؟؟؟؟؟ با من تماس بگیر عوضی

کندیک :خیلی خوب میدونی که از سر شوخی بهت گفتم عوضی مگه نه ؟ بهم زنگ بزن عوضی

لبخند زدم و شماره اش رو گرفتم ..

بردلی میتونه صبر کنه… دفتر میتونه صبر کنه… چند ماهی میشه که با بهترین دوستم صحبت نکردم

کندیک در حالی که تقریبا فریاد می کشید گفت

_الو؟  این واقعا تویی؟

_بله واقعا منم

تا اون موقع نمیدونستم چقدر دلم برای دیوونه بازیهاش تنگ شده

_و داری از ارگان باهام تماس میگیری ؟ و بردلی باهات نیست درسته؟

_آره درسته

_یییووووووههههههووووووووو

تلفن از دستش افتاد…صدای بلندی شنیدم..بعدش صدای حرکت کردن و بعد صدای کندیک که با نفس نفس زدن گفت

_اوپس.. متاسفم یه لحظه عقلمو از دست دادم. باهاش بهم زدی؟ داری میری دنبال یکی دیگه؟

_داری راجع به چی صحبت می کنی؟

_رابی همه چی رو بهم گفت. یالا اعتراف کن.چه شکلیه ؟وقتی داشتی مپریدی بغلش کلاه کابویش رو توی هوا چرخ داد؟

ضربان قلبم بالا رفته بود.

_یه لحظه دست نگهدار..چطور این چیزا رو میدونی؟ هیچکس در این باره چیزی نمیدونه..رابی تنها کاری که کرد این بود که ترتیب پرواز منوداد

خرناس کشید

_انگار یادت رفته کی باهات کار میکنه؟

_امم نه

اگه هم کارهام بفهمن چه فکری میکنن؟

_تو با رابی کار می کنی… و رابی همه چیز رو میدونه… همه چیز رو میبینه و همه چیز رو به من میگه… اون پسورد فایل های کامپیوترت رو داره احمق

چشم هام رو بستم و با تمام غمگینی و احساس بیچارگی که میکردم آه کشیدم

_ناراحت شدی؟ از دستش ناراحت نباش فقط داره کاری میکنه که برای تو بهترین باشه. حرفامو باور کن

با صدایی بسیار ضعیف گفتم

_چه کار کرده ؟

_هیچی فقط به من  و کلی جریان رو توضیح داده تا اگه لازم شد کمکت کنیم.

سرمو توی دستام گرفتم.

_باور کن کمک تو آخرین چیزیه که بهش نیاز دارم

التماس کرد

_لطفاً تلفنو قطع نکن.بلاخره تو رو پس گرفتم. اگه دوباره بهم بی محلی کنی نمیتونم تحمل کنم

سرجام صاف نشستم

_بهت بی محلی کنم؟

حرفاش با عقل جور در نمی اومد

_آره بهم بی محلی کردی.از همن موقعی که شروع کردی با بردلری قرار گذاشتن به همه دوستات پشت کردی متوجه نیستی هیچ انسان نرمالی توی زندگیت نیست ؟

قرار دادن کندیک توی دسته انسان های نرمال مثل این بود که رابی رو در دسته انسان‌های محترم و خجالتی قرار بدیم…و این یک پارادوکس بزرگ بود

_متوجه شدم که من و تو خیلی وقت میشه که دیگه با هم ناهار نخوردیم

_یک سال تمام دوست من… یک سال لعنتی تمام…و حالا ببین کاری کردی فحش بدم و من قسم خورده بودم این هفته به هیچ عنوان فحش ندم…امیدوارم حالا خوشحال باشی… به هر حال دیگه کافیه… در مورد مردت بهم بگو

احساس می کردم دلم میخواد گریه کنم

_اون مرد من نیست.. منتظرم تا کاغذهای طلاق رو امضا کنه

زمزمه کرد

_پس واقعا باهاش ازدواج کردی.. خدای من.. خیلی رومنتیکه

 دوباره جیغ کشید…زمانی که جیغ کشیدنش تموم شد توضیح دادم

_این رمنتیک نیست بلکه وحشتناکه…به طور ترسناکی وحشتناک

اشک از چشمام جاری شد

_اوه شیرینم مشکل چیه؟ داری گریه می کنی ؟

به سرعت اشک هام رو از روی گونم پاک کردم

_گریه نمیکنم فقط احساس ناامیدی دارم.

_با هام صحبت کن. بهم بگو چه خبره.مطمئنم میتونم کمکت کنم

_نمیتونی…واقعا کاری از دستت بر نمیاد.. فقط اینکه همه چیز خیلی پیچیده است

_بهم بگو… کارم در رابطه با مردم خیلی خوبه… بهت قول میدم میتونم کمکت کنم تا این وضعیت رو غیر پیچیده کنی…. لطفاً لطفاً لطفاً لطففففففففففاً

با التماس کردن داشت کچلم می کرد و واقعا نیاز داشتم سنگینی این راز رو از روی سی*نه ام بردارم..اینکه با کسی راجع به این قضیه صحبت نمی‌کردم داشت منو میکشت

_خیلی خوب…دو سال پیش باهاش ازدواج کردم…اون شب توی لاس وگاس بعد از اینکه ما رو ترک کردی

_خدای من… باید مرد فوق العاده ای بوده باشه که تورو متقاعد کرده باهاش ازدواج کنی

_من اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاده چون روز بعدش اون رفته بود

_کجا رفته بود ؟

_نمیدونم یه تیکه کاغذ توی اتاق پیدا کردم و با منشی هتل تماس گرفتم بهم گفتن که اومده و اسباب و وسایلش رو برداشته و رفته..هرگز در مورد اون چیزی نشنیدم…بنابراین هیچ چیز دیگه ای نمی دونم

_و از اونجایی که به خاطر نمی آوردی که ازدواج کردی پس هیچ کاری انجام ندادی درسته ؟

_منظورم اینه که از اینکه باهام تماس نگرفته بود یا خداحافظی نکرده بود کمی ناراحت بودم اما به سمت جلو حرکت کردم و به زندگیم ادامه دادم.. داشتم با احساس دلشکستگی که با به هم زدن رابطه قبلی بهم دست داده بود کنار میومدم و بعدش هم کهوووو زندگی دخالت کرد…

_منظورت اینه که برنامه مسخره دخالت کرد… کی قراره اون برنامه شیطانی رو توی سطل زباله بندازی و مثل یک آدم عادی زندگی کنی…. یه زندگی واقعی داشته باشی

با صدای ضعیفی پاسخ دادم

_نمیدونم

_خیلی خوب حالا این یکم پیشرفت به حساب میاد… این اولین باریه که بهت گفتم برنامه ات رو بنداز توی سطل زباله و میخوای راجع بهش فکر کنی…آفرین… فکر می‌کنم اب و هوای اورگان برات خوب باشه..اون برنامه لعنتی از زمانی که نوشتیش هیچ کاری نکرده جز اینکه تورو توی مسیر اشتباهی در زندگی قراربده…. مطمئنم پای نیروهای شیطانی در میانه

خندیدم

_اما اون منو به کالج فرستاد

_درسته تو رو فرستاد جایی که تونستی با من و کلی آشنا بشی.. اما به جز اون هیچ فایده ی دیگه ای نداشته.. دانشکده وکالت هیچ مزیتی نداشت جز اینکه تورو به یه هرزه ی حسابگر بی احساس تبدیل کنه

تقریبا زبونم رو  گاز گرفتم

_دست نگهدار کندیک دیگه داری از خط خارج میشی 

_من فقط دارم بهت عشق می ورزم اما شیوه عشق ورزیم متفاوته… حالا گوش کن می خوام چیزهایی بهت بگم که شنیدنشون سخته اما نیاز داری بهشون گوش بدی… تو همیشه مردهای بدی سر راه زندگی ات قرار می گیرند چون سعی داری اونها رو توی یک جعبه جا بدی… به جای اینکه عاشق واقعیت و یک انسان واقعی بشی… عاشق پتانسیل اونها میشی…به جای این که شخصیت واقعی اون مرد ها رو در نظر بگیری کاراکتری که از اونها روی کاغذ برای خودت می نویسی رو به حساب می اری… از این که مرد ها رو دسته بندی کنی دست بردار… از اینکه یه لیست دستت بگیری و مردها رو با اون ها اندازه بگیری دست بردار… لوک یه استفراغ بود و بردلی یه گوه به تمام معناست…..اون اصلا بهت اهمیت نمیده… فقط به این اهمیت میده که دوستاش راجع به تو چی فکر میکنن…اون واقعا مرد نفرت انگیزیه و یک روز مطمئنم که بهت خیانت میکنه…. تو زیادی برای اون خوبی و همه اون آشغال هایی که باهاشون قرار میزاشتی….. اما شاید این کابوی با اونها فرق داشته باشه…. شاید این مرد یه مرد واقعی باشه

با صدای آرام یادامه داد

_موقعی که اولین بار دیدمش به نظر مرد خوبی می رسید

وسط سخنرانی شروع کردم به گریه کردن با بی حسی اونجا نشسته بودم و گریه میکردم. احساس غم و دردی که داشتم وحشتناک بود. نه به این دلیل که این کلمات از دهن کسی بیرون اومدن که بهش اهمیت می دم بلکه به این خاطر که همشون حقیقت داشتند.میدونستم همگی حقیقت دارند. اما میدونستم اونقدر قوی نیستم که کاری راجع بهش انجام بدم.

_به خاطر این که باهام تماس گرفتی ازت مچکرم کندیک اما حالا باید برم

_اوه نه این کار رو نمی کنی… امکان نداره اینطوری به دوستیمون ادامه بدم و همه چیز رو نادیده بگیرم.. بهم بگو همین حالا داری به چی فکر می کنی؟

_دارم به این فکر می کنم که باید برم

_نه من اینو قبول نمیکنم یه بار دیگه امتحان کن

اه بلند و لرزانی کشیدم

_نمیدونم از من چی میخوای کندیک

_صداقت… همین حالا با صداقت کامل بهم بگو درباره این کابوی چه احساسی داری؟ به هرحال اسمش چیه ؟

_اسمش مکه واینکه در موردش چه احساسی دارم؟ نمیدونم…گیج کننده است

_حداقل یه لیست بهم بده… تو از لیست گرفتن خوشت میاد

_خفه شو

_جدی میگم..برو جلو یه لیست تهیه کن

_خیلی خوب بگیر که اومد: جذاب..خوشتیپ.. باهوش.. جذاب..محسور کننده است..پیچیده است.. عضلانی..خانواده خوبی داره.. با اعتماد به نفس.. با ادب… جذاب..

_میتونم حدس بزنم که یه طوری جذابیت و کشش ج*نسی بین شما دو تا هست

دوباره آهی کشیدم…از اینکه بگم چه کار کردم می ترسیدم.. اما واقعا میخواستم به پدر کندیک اعتراف کنم

اصرار کرد

_اون چیزی که سعی داری پنهانش کنی رو بهم بگو

_حالا دیگه یه ذهن خوان هم شدی؟

_اره همیشه بودم..باهاش رابطه داشتی؟

_توی وگاس؟

_نه احمق توی اورگان..واسه من فیلم بازی نکن..

_فکر می کنم سرت شلوغ باشه برو به کارت برس باید به بردلی زنگ بزنم یاه عالمه پیغام برام گذاشته

_میتونم همین حالا یه هواپیما سوار بشم و حدود شش ساعت دیگه اونجام

داشت منو تهدید می کرد

_همین حالا مشکل و دردسر دارم..دلم نمیخواد تو هم به این آشفتگی اضافه بشی

_دوباره باهاش رابطه داشتی؟

_قول بده دوباره توی تلفن جیغ نکشی

دوباره جیغ بلندی کشید

_واقعاً این کار رو کردی

با صدای بلند می خندید

_آره دیشب..به طور شگفت آوری خوب بود اما کار اشتباهی بود…کندیک نمیدونم دارم چه غلطی می کنم

احساس می کردم هر لحظه ممکنه عقلانیتم ر از دست بدم

_البته که میدونی..داری به حرف قلب و یه قسمت دیگه از بدنت پیش میری نه با ذهن عوضی ات.. کار خوبی می کنی…دیگه وقتش بود..وقتی که توی وگاس بودیم فکر می‌کردم بالاخره فهمیدی که باید چطور زندگی ات رو پیش ببری اما زمانی که برگشتیم…دوباره به همون حالت اول برگشتی و حتی بدتر شدی..منو رابی و کلی فکر می کردیم دیگه برای همیشه از دست رفتی اما حالا برگشتی عزیزم…دوباره برگشتی… با ما ارتباطت رو قطع نکن خیلی چیزا هست که باید تجربه کنی

_خیلی از چی ؟

بین اشک ها داشتم میخندیدم.. کندیک همیشه به شیوه خاصی از کلمات استفاده می‌کرد

 _یک عالمه خوشحالی شیرینم. من فکر می کنم این کابوی میتونه تو رو خوشحال کنه. چرا بهش یه شانس نمیدی؟

در حالیکه به عکسهای روی دیوار اتاق ایان نگاه میکردم زمزمه کردم

_نمیتونم..

_ چرا نه ؟

صداش طوری بود انگار میخواست با من گریه کنه.

_چون فکر می کنم اون یه دوست دختر داره و فکر می کنم که اون دختر همین حالا داره باهاش زندگی میکنه

کندیک دوباره با صدایی نیرو گرفته گفت

_خوب پس باید اون دختر رو بیرون کنی. تو اول اونو به دست آوردی.تو زنشی

_اینقدرها هم آسون نیست

_البته که هست.اگه دوست دخترش براش معنای چندانی داشت که با تو رابطه برقرار نمی کرد

_شاید…شاید هم برای این باهام رابطه داشته که بهم یه درس بده

_درباره چی؟

_نمیدونم به نظر میرسید از همون لحظه اولی که منو دید از دستم عصبانی بود

_آیا بیاد میاره که ازدواج کردید ؟

_بله…فکر می کنم..

_اون وقت از دست تو عصبانی بود با اینکه خودش رفت و هرگز باهات تماس نگرفت؟

_بله

_همممم… خب چطور شد که هرگز باهاش تماس نگرفتی ؟حتی کنجکاو نبودی که چرا یه دفعه ای ناپدید شد؟

شانه ای بالا انداختم در حالی که تنها توی اتاق ایان نشسته بودم سعی میکردم اون روز..دو سال پیش توی اتاق هتل رو به خاطر بیارم

_نمیتونستم

_نمیتونستی چی؟

_باهاش تماس بگیرم…شماره اش رو نداشتم

_مطمئنی ؟ توکل شب رو به خاطر نمی آوردی…حتی اون  ازدواج لعنتی رو هم به خاطر نمی آوردی… شاید اون شماره اش رو توی گوشیت گذاشته و تو اون رو هم به خاطر نمیاری درسته ؟

صورتم قرمز شد…معده ام به هم ریخت

_من…من به خاطر نمیارم شماره تازه ای توی گوشیم بوده باشه

_تو یک میلیون شماره توی گوشیت داری…به ذهنت نرسید دنبال اسمش بگردی ؟

ناگهان خاطره ای به ذهنم هجوم آورد ن

_میتونستم

_چرا ؟

_چون تو تلفن لعنتی من و توی توالت انداختی به خاطر نمیاری ؟

محکم ملحفه ها رو به چنگ گرفته بودم…احساس می‌کردم باید تمام در و دیوار اتاق رو با ناخن تیکه تیکه کنم

_لعنت به یاد میارم…اوه مرررد…وقتی که به دفتر برگشتی همه شماره های قبلی رو توی تلفن جدیدت ذخیره کردی

_به جز اونی که توی لاس وگاس به تلفنم اضافه شده بود..چون که اونو توی کامپیوترم توی دفتر نداشتم.. البته اگه در نظر بگیریم توی وگاس شماره ای به تلفنم اضافه شده باشه

کندیک گفت

_پس فکر می کنم یه ماموریت داری… باید ازش بپرسی که آیا شماره اش رو بهت داده ؟ شاید قرار بوده باهاش تماس بگیری و زمانی که این کار رو نکردی عصبانی شده

_اما چرا من شما ره ام رو بهش ندادم ؟ اگه میخواست باهام صحبت کنه میتونست فقط باهام تماس بگیره مگه نه ؟

_هرگز نمیفهمی مگه اینکه ازش بپرسی

صدایی از کناره کندیک به گوش رسید

_باید برم مشتری بعدی اینجاست. درباره این موضوع مفاصل با هم صحبت می کنیم. بهم قول بده دوباره غیبت نمیزنه

_قول میدم

دلم میخواست توی تخت خواب به دور خودم مچاله بشم و تمام روز بخوابم… آشفتگی بزرگ بود و به علاوه بقیه چیزها…همین حالا متوجه شدم که بهترین دوستام رو این چند سال توی سطل زباله انداخته بودم…زمانی که توی یک رابطه…مردا گند میزنن دوستهای دختر بهترین کسانی هستند که می تونن حالت رو بهتر کنن… چرا بخاطر بردلی قید اونها رو زده بودم ؟

_دختر خوشگل چون ات رو بالا بگیر.. یه فکری به حالش می‌کنیم.. در این بین به کلی و رابی راجع به این قضیه میگم

_نه نمیخوام رابی هیچ کاری در این باره انجام بده… بردلی نباید بفهمه که اینجا چه خبره

_اه ه.. اما دیگه خیلی دیره باید برم عشقی…تا-دا

و بعد تلفن رو قطع کرد

فصل ۲۷

زمانی که شماره رو میگرفتم انگشتام میلرزیدن..اگر رابی چیزی گفته باشه کشتی هام غرق میشن نه تنها کشتی زندگیم بلکه کشتی کاریم هم…  اگه همچین خبر رسوا کننده ای توی دفتر پخش می شد شش سال زحمت شبانه‌روزیم به باد هوا می رفت.

زمانی که مسئول پذیرش تلفن رو جواب داد به سرعت گفتم

_ میتونی من رو به را بی وصل کنی؟ من اندی ام و یه جورایی وضعیت اورژانسیه

_البته اندی چند ثانیه صبر کن

با توجه به لحن صداش شاید هنوز کسی نمیدونه که چه خبره اما نمی تونستم مطمئن باشم..

مثل این که یک عمر طول کشید تا تلفن دوباره وصل شد…صدام به ندرت از یک زمزمه بلندتر بود

_رابی؟

_اندی؟

صدا عمیق تر از اون بود که به رابی تعلق داشته باشه

_من بردلی ام کدوم جهنمی هستی ؟

صداش نگران و عصبی به گوش می رسید… به سختی آب دهانم رو قورت دادم

_وسط ناکجا آباد تو کجایی ؟

_منظورت چیه من کجام ؟من سرکارم…جایی که تو الان می بایست باشی…

_اما چرا داری تلفن را بی رو پاسخ میدی ؟

_شنیدم که تویی و تلفن رو قطع کردم و خودم جوابشو دادم..نمیدونم چرا داری با اون تماس میگیری نه من…یه خبرایی هست اندی و من می خوام بدونم چیه

میتونستم صدای رابی رو در پس زمینه بشنوم وصداش به نظر خوشحال نمی‌رسید…خدا رو شکر

_فقط میخواستم راجع به یه سری مدارک با رابی صحبت کنم بعدش باهات تماس میگیرم.. باتری گوشیم تموم شده بود و شارژر دم دستم نبود برای همین باهات تماس نگرفتم

و من با یه مرد دیگه بودم… اه ه ه وحشتناکه…. مطمئنم میرم جهنم… باید گناهامو اعتراف کنم…دروغ گفتن اشتباه بود و کار منصفانه ای نبود و در شخصیت من هم نبود

بردلی با صدایی که خوشحال نبود گفت

_رابی داره منو تهدید میکنه که با خودکار سوراخم میکنه بنابراین باید برم باهام تماس بگیر اندی.. جدی هستم…به محض اینکه کارتون تموم شد

_باشه قول میدم…به محض اینکه تلفنم با رابی تموم شد باهات تماس می گیرم باید با هم صحبت کنیم

_بله باید این کارو بکنیم…بیا

تلفن رو به دست رابی داد..و صدای رابی از اون طرف خط به گوش رسید

_می خوام از دستت شکایت کنم بردلی میشنوی؟ دیگه خیلی زیاده روی کردی

پاسخ  بردلی رو نشنیدم

_رابی؟

_اندی من اینجام… میتونی باور کنی این مرد چقدر رو داره ؟ تلفن شخصی من و پاسخ میده و دماغش رو توی کارهای شخصی من فرو میکنه..به خاطر این کار باید تاوان بده

_خونسرد باش رابی نمیتونی به خاطر این ازش شکایت کنی.. از دست من عصبانیه…اینا همش تقصیر منه

رابیاه  سنگینی کشید

_کی میخوای یاد بگیری که به خاطر رفتارهای مرد هایی که باهاشون قرار میزاری مسئول نیستی؟ اون یه مرد گنده است و تصمیمات خودش رو میگیره

_بیشتر از ۲۴ ساعته که باهاش تماس نگرفتم..نگرانه مخصوصاً اینکه اولین کسی که باهاش تماس گرفتم اون نبوده

صداش رو پایین تر آورد

_آفرین یعنی میخوای این عوضی رو پشت سر جا بذاری؟

_نه…شاید… لعنت… نمی دونم…به این خاطر نیست که باهات تماس گرفتم.

دستام به شدت میلرزیدن

_امممم هممممم هنوز زبونت رو تمیز نکردی که اینطور

_بس کن  رابی جدی دارم میگم… تو به فایل های شخصی من توی کامپیوتر نگاه کردی؟

سکوت

_رابی میدونم این کارو کردی همین حالا با کندی صحبت کردم چی دیدی ؟

_خوب….

همونجا صحبتش رو تمام کرد

_یالارابی تمام روز وقت ندارم

_خیلی خوب من یه چیزی دیدم……

صداش رو خیلی پایین آورد

_مجوز ازدواجت رو…

دوباره صداش رو بالا گرفت

_حقیقت داره ؟ واقعا این کار رو انجام دادی؟

اشک توی چشمهام جمع شده بود

_بله واقعا این کارو کردم. نمیدونم داشتم به چه کوفتی فکر می کردم اما دو سال پیش توی اون پارتی مجردی که تو منو مجبور کردی برم با یک مرد کاملا غریبه ازدواج کردم و حالا اومدم اینجا و قصد دارم این آشفته بازار رو جمع و جور کنم…قبل از اینکه با بردلی ازدواج کنم

_داری منو به خاطر این سرزنش می کنی؟

_نه فقط اینو گفتم که احساس گناه کنی

خرناسه ای کشید

_هاه… انگار که من هرگز احساس گناه می کنم..من به کارهایی که می کنم افتخار می کنم…و خوشحالم که این کار رو کردم. هر چیزی که باعث بشه از دست اون بردلی خلاص بشی چیز خوبیه

_گوش کن… ببین… اون کار اشتباهی نکرده… خیلی خوب؟  اون  یه دوست پسر خوب بوده..من میخواستم با اون پسر ازدواج کنم…….

_ میخواستی باهاش ازدواج کنی ؟داری از فعل زمان گذشته استفاده میکنی؟

سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم 

_نمیدونم قراره چه غلطی بکنم… باید با بردلی و مک صحبت کنم…در این لحظه اوضاع کاملا از دست من خارجه…همین حالا که داریم با هم صحبت می‌کنیم برنامه زندگیم داره از فاضلاب توالت پایین میره

_مک کیه ؟ شوهرته ؟

قلبم با شنیدن کلمه شوهر به لرزه در اومد….مک شوهر منه… این فکر باعث شد موهای پس گردنم سیخ بشه و حس مورموری بهم دست بده

_بله هست

_اوه خدای عزیز…این یه مشکل بزرگه مگه نه ؟ میخوای که تمام قرار و مدارهای ازدواج رو کنسل کنم ؟

_نه نه هیچ چیزی رو کنسل نکن… فقط تلفن من رو به بردلی وصل کن …لطفاً… و رابی خواهش می کنم به هیچ کس دیگه ای چیزی نگو.. اینکه به کندیک گفتی اشکالی نداره اما هیچ کس دیگه ای نباید بدونه.. این زندگی کاری منو داغون میکنه

_اوه نگران نباش عزیزم رازت پیش من امنه

چشمهام رو چرخوندم

_آره درست میگی..خداحافظ رابی. بعدا باهات صحبت می کنم

با صدیی حرفه ای گفت

_لطفاً چند لحظه

و سپس تلفن رو به بردلی متصل کرد

فصل ۲۸

_بردلی

اون یک کلمه رو با صدایی محکم و قوی تلفظ کرد. هرگز اهمیت نمیداد برای اون چه که میخواد بهش برسه قراره از روی چه کسی عبور کنه. این چیزی بود که در آخر منو به سمت اون جذب کرد. که بخاطر شخصیتی که داره از کسی معذرت خواهی نمیکنه. آنقدر تحت کنترل و موفق بود که بهش حسودیم می شد.. تا زمانی که خودم هم مثل اون شدم. حالا میفهمم حرکت اشتباهی بوده. من خودم رو در نیمه‌های راه از دست دادم….به همراه دوتا از دوستام و احترام همکارم رابی

_سلام منم اندی

برای مدتی سکوت حکمفرما شد..فکر کردم تلفن قطع شده

_بردلی ؟ اونجایی؟

_هنوز اینجام.. منتظر توضیح ام

صداش اونقدر سرد بود که باعث می شد احساس مریضی کنم. من به او صدمه رسونده بودم. بعضی موقع ها واقعا یه عوضی به تمام معنا بود اما این به این معنا نبود که حقشه بهش خیانت بشه یا بهش دروغ گفته بشه

_باید به یه چیزی اعتراف کنم..یه چیز بزرگ

_با یه مرد دیگه ای مگه نه ؟ چه مدته ؟

سعی کردم شجاعتم رو جمع کنم تا کاملا صادق باشم..درست جلوی چشم هایم اینده ام رو می دیدم که تکه تکه میشه..میدیدم امنیتی که برای آیندم ساختم به باد فنا میره….

_اندی قرار نیست تا ابد پشت خط بایستم..کار دارم.

_متاسفم من فقط…. اهمیتی نده

گلوم رو صاف کردم وقتش بود کار درست رو انجام بدم.

_زمانی که شروع به قرار گذاشتن کردیم رو به خاطر میاری ؟

_البته… ماه‌ها بود که سعی داشتم تو رو راضی کنم تا باهام قرار بزاری. گرفتن این اولین جواب بله از تو مثل گرفتن یک کاپ بزرگ بود

با غمگینی لبخندی زدم

_فکر می کنم به خاطر دلایل نادرستی بله رو گفته باشم

_منظورت چیه ؟ حالا باید خودمون رو برای حل کردن معما اماده کنیم اندی ؟ چون من واقعا زمان و صبر این کار رو ندارم

داشت مثل همیشه رفتار می کرد…با خشن بودن داشت در حق من لطف می‌کرد… باید سر اصل مطلب می رفتم..

_دو سال پیش من با کندیک و کلی به لس‌آنجلس رفتم

_اون احمق ها….

_نه برد اونها احمق نیستند

_من باهات مخالفم به هر حال داشتی میگفتی….

_با بهترین دوستام به لاس وگاس رفتم و زمانی که اونجا بودم اتفاقی افتاد…

_با لوک به هم زدی و با یه نفر دیگه خوابیدی…این که کار بزرگ نیست اندی مردم همیشه این کار رو انجام میدن

شیوه صحبت کردنش احساس عجیبی بهم میداد مثل اینکه حالت تدافعی داشت به جای اینکه این رو درک کنه…سعی  کردم این احساس رو نادیده بگیرم چون می‌بایست تمام حرفام رو می‌زدم

_آره خوب…اتفاق های بیشتر از اون افتاد

_مثلاً چی ؟ عاشقه پسره شدی ؟ حالا میخوای پیشش برگردی ؟ لطفاً چه مزخرفاتی… تو بیشتر از دو ساله که با من بودی اندی….من دو سال از زندگی حرفه ای و شخصی ام رو روی تو سرمایه گذاری کردم… میدونی توی زندگی من دو سال چه ارزشی داره ؟ میدونی چه مدته که باهم هستیم؟  این همه مدت زمان زیادیه که حالا بخواهی باهام بازی دربیاری… فقط برو سر اصل مطلب چون الان واقعا نمیدونم سعی داری چی بهم بگی

حالا دیگه داشت عصبانیم می کرد… باعث میشد بعضی از چیزهایی که رابی در او دیده بود رو ببینم…به یادم می‌آورد قبلا چرا ازش خوشم نمیومد

_سعی درام برات توضیح بدم اما تو مدام حرفم رو قطع می کنی

_متاسفم..لطفاً ادامه بده.صبر می کنم تا حرفت تمام بشه بعد نظرم رو میگم

_متشکرم همنطور که داشتم می گفتم به لاس وگاس رفتم..در راه توی هواپیما لوک با اس ام اس باهام به هم زد.. من واقعا نوشیدنی زیادی نوشیدم و با مردی به اسم گاوین ملاقات کردم..اهل اورگانه و بله ما باهم رابطه داشتیم و تنها چیزی که به خاطر میارم اینه که توی اتاق در حالی که کندیک کنارم بود از خواب بیدار شدم..اون ساعت ها بود که رفته بود و من دیگه هرگز ندیدمش یا ازش چیزی نشنیدم

_خوب؟

_خب وقتی که هفته پیش برای مجوز ازدواج اقدام کردم فهمیدم مجوز ازدواج دیگه ای به اسم من وجود داره

_چی؟ این چه معنی میده؟

_معنیش اینه که باهاش ازدواج کردم. با اون غریبه ازدواج کردم

_گفتی فقط باهاش خوابیدی

_دقیقا این حرف و نزدم

_پس اون یه غریبه نیست و تو الان با اونی درسته؟

_بله به اینجا اومدم تا راضیش کنم کاغذهای طلاق رو امضا کنه

_خیلی خوب باشه..پس اون عوضی رو مجبور کن تا کاغذها رو امضا کنه و برگرد بیا اینجا ما یه ازدواج داریم که باید براش آماده بشیم

تلفن رو از گوشم جدا کردم و برای چند لحظه بهش نگاه کردم..چیزی که می شنیدم رو نمی تونستم باور کنم..چطور می تونست درباره این تا این اندازه بیخیال رفتار کنه ؟ احتمالا به این خاطر که هنوز قسمت وحشتناک رو نمی دونه

نفس عمیق کشیدم تو میتونی این کارو انجام بدی

زمانی که گوشی رو به گوشم نزدیک کردم دوباره پرسید

_شنیدی چی گفتم ؟

_آره اما فکر نمی‌کنم چنین چیزی اتفاق بیفته

_منظورت چیه این اتفاق نمیفته ؟ شش ماهه که داریم براش برنامه ریزی می کنیم..مردم بلیط هواپیما گرفتن که به جشن ازدواج ما بیان.. بعضی ها شون نمیتونن بلیت رو پس بدن

_میدونم اما… متاسفم بردلی من…

انگشت هام رو به شقیقه ام فشار دادم و چشم هام رو روی هم محکم بستم

_من دوباره با اون بودم …دیشب …متاسفم واقعا واقعا متاسفم ….لیاقت تو این نبود. من یه عوضی به تمام معنام.. خودمم میدونم

باید چند بار آب دهنم رو قورت میدادم تا بغضی که توی گلوم رو گرفته بود پایین بدم ..احساس کثیفی میکردم

_به این خاطر به اونجا رفتی که باهاش باشی ؟

صداش به طور عجیبی خونسرد به نظر می رسید که باعث می شد ترسناک تر از زمانی باشه که عصبانی بود…

_نه اصلا ..من به اینجا اومدم که طلاق بگیرم همش همینه

_جالبه …فکر نمیکنی ؟ که اونجا رفتی که طلاق بگیری اما درعوض باهاش خوابیدی؟

با صدایی لرزان گفتم

_لطفاً این کار رو نکن

قضیه داشت زشت می شد .البته حقم بود.. پس خودم رو آماده کردم تا مجازاتم رو دریافت کنم

_چرا ؟ چرا نباید این حرف رو بزنم …درحالی که قراره همه بگن بردلی نتونست زنش رو نگه داره… اون با یک عوضی گردن قرمز ازدواج کرد و بردلی روتوی مهراب ازدواج ترک کرد

_هیچ کس قرار نیست چیزی بگه چون تنها کسی که از این قضیه با اطلاعه تو..من و رابی هستیم

_شرط میبندم رابی داره به خاطر این مسئله واسه خودش میرقصه

_اینطور نیست ممکنه از این که داریم با هم به هم میزنیم خوشحال باشه اما از اینکه من بهت صدمه رسوندم خوشحال نیست

_به هم میزنیم ؟ ما بهم نمی زنیم ..مسخره نباش..

چشم هام تقریبا چپ شدند

_چی؟

_شنیدی چی گفتم ..ما قراره ازدواج کنیم و این مسئله چیزی رو تغییر نمیده

_دیوونه شدی ؟ البته که همه چیز رو تغییر میده ..

_دلیلی نداره که برنامه مون تغییر کنه

در یک لحظه لحن صداش به یه وکیل متقاعدکننده تغییر کرد

_گوش کن… بذار صادق باشیم ..ما برای همدیگه کامل و عالی هستیم ..هردومون یه هدف داریم.. یک انگیزه ..یک شهرت.. حالا تو یه اشتباهی انجام دادی ..خوب که چی ؟ همه اشتباه انجام میدیم ..میدونم که خودم هم چند تایی اشتباه داشتم… زندگی اینطوره… اما زمانی که عهد ازدواج رو بخونیم هر دو وفادار میشیم و به عنوان یک زوج فقط به هدفمون فکر می کنیم .۵ سال دیگه هم به کارمون ادامه میدیم .بعدش اگه اوضاع خوب بود میتونیم شرکت وکالت خودمون رو تاسیس کنیم .همین حالا هم میتونیم نصف اینجا رو با خودمون ببریم. بعدش ت دوتا بچه بیرون میندازی و بعدش یه ویلا توی کرولادو می خریم تا زمانی که فصل اسکی شد به تعطیلات اونجا بریم …همه برنامه هامون کامل و عالیه

صدام کاملا ضعیف بود و به خاطر این از خودم متنفر بودم

_مثل این که حساب همه چیز رو کردی ها ؟

داشت به خاطر اشتباهی که کرده بودم منو میبخشید و در مقابل من هم می بایست چنین پیشنهادی به او بدم.. با خودم در تعجب بودم اشتباهات اون چه بوده و تا چه اندازه وفادار بوده ؟ مطمئن بودم که واقعا نمی خوام بدونم

حالا هیجان زده به نظر می رسید

_آره فکر همه چی رو کردم. برای همینه که تو عاشق منی درسته ؟ برنامه زندگیت رو به خاطر بیار عزیزم.تو کسی بودی که با همه این چیزا منو آشنا کردی. آیا من تنها مردی نیستم که وقتی که برنامه ات رو بهم گفتی ازش حمایت کردم ؟

با غمگینی سرم رو تکون دادم

_بله درسته و فکر می کنم به همین دلیله که باید با هم به هم بزنیم

_چی ؟ گور باباش …من اینو قبول نمیکنم .ما باهم به هم نمی زنیم. جدا شدن به هیچ عنوان جزو گزینه ها نیست

_بردلی اینو و سخت تر از اون چیزی که هست نکن .جدی دارم میگم ..من اشتباه بزرگی انجام دادم ..اینقدر بزرگه که نمیشه جبرانش کرد. تو لیاقت بهتر از من رو داری ..من اون طوری که می بایست تو رو دوست ندارم.. من فقط تو رو تحسین می کنم و به خاطر این از بعضی مسائل چشم پوشی کردم.. اما این کافی نیست

_تو با کسی که اونو تحسین می کنی ازدواج نمیکنی.تو عاشق منی اندی.هزاران بار اینو بهم گفتی و قبول کردی که با هم ازدواج کنی

_فکر می کنم اون موقع که این حرفو زدم نمیدونستم عشق چه معنایی داره

_تا حالا… تا موقعی که ترتیب اون گردن قرمز رو دادی؟  لطفاً

_اون گردن قرمز نیست. گوش کن باید برم

_دارم میام اونجا اندی

به مدت ۳ ثانیه کامل قلبم از کار افتاد

_نه نمیتونی این کارو بکنی

_یا میای خونه و باهام ازدواج می کنی یا من دارم میام اونجا. نگران نباش مطمئنم زمانی که با اون مرد رو به رو شدم میتونم متقاعدش کنم که تورو طلاق بده

_بردلی این مسئله ای نیست که بخواهی بخاطرش مذاکره کنی. ما دیگه کارمون با هم تمومه.متاسفم که پشت تلفن دارم باهات بهم میزنم چون میدونم چقدر کار بدیه.. اما جدی هستم ما با هم ازدواج نمیکنیم تو هم نمیتونی بیای اینجا

_تو خودت نیستی اندی. تو تحت فشار استرس زیادی بودی و همش تقصیر منه. من تمام مسئولیت ازدواج رو به گردن تو انداختم و با کارمندها بدرفتاری کردم.اما اجازه نمیدم سرمایه‌گذاری که روی تو و روی خودمون کردم به باد هوا بره..همین الان بلیط هواپیما میگیرم..فردا میبینمت

فریاد کشیدم

_نه

اما اون تلفن و قطع کرده بود. به شدت دکمه تلفن رو فشار میدادم

_یالارابی.. تلفن و بردار.. تلفن بردار

_سلام بابا منشی تلفنی رابی دستیار دفتر وکالت……

تلفن رو قطع کردم و با کندیک تماس گرفتم

_چطوری ؟ این شماره کندیکه خودت میدونی بعد از شنیدن بوق چه کار کنی…. بوق…

تلفن رو روی تخت خواب انداختم…لعنت

_کمکی از دستم بر میاد ؟

میو میانه درگاه ایستاده بود و نمیدونستم چه مدته که اونجا ایستاده

فصل ۲۹

به سرعت اشک هام رو پاک کردم و به میو نگاه کردم.

_اوه سلام متوجه نبودم اونجا ایستادی

_همین حالا رسیدم باید به شهر برم تا برای پیک نیک یه مقدار خرید کنم.دلت میخواد با من بیای؟

از حالت چهره اش مشخص بود که هیچ کدوم از حرف های من رو نشنیده.به اطراف اتاق نگاه کردم.تهدید بردلی روی شونه هام سنگینی میکرد. اگه به اینجا بیاد چی ؟ چطور میتونه منو پیدا کنه ؟ باید قبل از اینکه به اینجا برسه از اینجا برم. این تنها راهیه که میتونم از یک رویارویی زشت و وحشتناک جلوگیری کنم

_فکر می کنم بهتره اینجا بمونم باید با مک صحبت کنم

_خوب مک توی شهرئه. اگه میخوای باهاش صحبت کنی بهتره با من بیای

قبل از اینکه وقت کنم باهاش جر و بحث کنم اتاق رو ترک کرد.از فکر اینکه توی این اتاق منتظر بمونم تا ببینم کی مک سرو کله اش پیدا میشه احساس خوبی نداشتم شاید اگه توی شهر گیرش بندازم تونستم مجبورش کنم به حرفام گوش بده

به سرعت آماده شدم و به دنبال او به طبقه پایین رفتم.گفتم

_چند لحظه صبر کن تا لباس بپوشم

از میانه در پاسخ داد

_بیرون منتظرت میمونم

از توی چمدونم یک تیشرت و دامن کوتاه بیرون کشیدم و به سرعت توی حمام ناپدید شدم. خیلی سریع دندون هامو مسواک زدم و موهامو درست کردم و به دنبال میو بیرون رفتم

همون‌طور که به طرفش قدم بر می داشتم پرسیدم

_ماشین داری ؟

_یه چند تا ماشین اینجا داریم اما فکر می کنم میشه این یکی رو ماشین من نامید. این ماشینیه که من اغلب میرونم

دستم روی دستگیره در ماشین بی حرکت ایستاد

_فکر می کنم باید به جای بوگ از تو می خواستم که منو به هتل برسونی درسته ؟

_میتونستی بپرسی اما من بهت جواب رد می دادم…متاسفانه

در رو محکم بست و کمربند ایمنی اش رو بست

_من توی تاریکی رانندگی نمیکنم تو شب دیدم خوب نیست

همونطور که سوار ماشین می شدم بهم لبخند زد

_راستش دلم میخواد زمانی که این ور اون ور میرم با انگوس یا یکی از پسرها باشم تا بتونم از مناظر اطراف لذت ببرم

یکی از ابروهامو بالا دادم. سعی کردم دهنم رو راجع به نظر دادن به اینکه به چیزی که اون منظره می نماید ببندم…تا جایی که می دیدم همش گردوخاک و مار زنگی بود.چیز زیادی نبود که دلت براش تنگ بشه.

همون‌طور که به دروازه می‌رسیدیم صدایی از طرف خونه گفت

_هی

میو ماشین رو متوقف کرد و پنجره رو پایین کشید.بوگ داشت به طرف ما میومد پرسید

_کجا داری میری؟

_ شهر..میرم خرید کنم. به چیزی نیاز داری ؟

_هر چیزی که برام بگیری که بتونم بجومش اعتراضی ندارم

میو قول داد

_ببینم چکار می تونم بکنم

بوگ تلفنش رو بیرون اورد و شماره گیری کرد همنطور که با تلفن صحبت می کرد به طرف خونه حرکت کرد

از جاده وحشتناکی که دیروز تقریبا من رو به کشتن داد گذشتیم و زمانی که به جاده اصلی رسیدیم سردرد بدی داشتم

_امیدوار بودم برای پیکنیک بمونی برای خانواده ما جشن بزرگیه و از اونجایی که تو هم جزو مکنزی هایی خیلی خوب میشد اگه همه می تونستن باهات ملاقات کنن. بقیه مکنزی ها از ایالت ها و کشور های دیگه هم میان

عالیه.. آدم های بیشتری که شاهد دروغ شرم آور من باشن

_واقعا نمیتونم..به محض این که بتونم باید به سرکار برگردم.بعد از اینکه با مک صحبت کردم احتمالا برمیگردم خونه

میو اخم کرد اما پاسخی نداد 

بعد از مدتی نمی تونستم سکوت رو تحمل کنم

_میدونی چرا مک به شهر رفته؟

سعی میکردم صدام دوستانه و بیخیال باشه

_بهم قول داده بود که ساعت نه با هم صحبت می کنیم برای همین زمانی که فهمیدم یکم شوکه شدم

_یک ایده هایی دارم اما مطمئن نیستم

لبم رو گاز گرفتم

_امیدوارم چیز بدی نباشه

_می‌بایست یه مسائل قدیمی رو توی شهر سر و سامون بده. فکر می کنم فهمیده که الان موقعشه که ترتیب مسائل حل نشده رو بده 

_با هانا بانا ؟

بالاخره گفتمش…یه راست رفتم سر اصل مطلب

با اضطراب منتظر پاسخ میو موندم

با نگاهی تیزی به سمتم برگشت اما سپس به طرف دیگه نگاه کرد

_چطور درباره هانا میدونی  ؟ مک درباره اش چیزی بهت گفت؟

شونه امو بالا انداختم

_دیروز وقتی که برای قهوه خوردن به اینجا اومدم باهاش ملاقات کردم…بعدش عکس اون و مک رو توی اتاق پذیرایی دیدم فقط دودو تا را با هم جمع زدم 

احساس حسادت احمقانه ای منو زنده زنده میخورد. قبلا وجود هانا در زندگی مک چیزی بود که فقط بهش مشکوک بودم و خیال داشتم ازش استفاده کنم تا اونو مجبور کنم کاغذهای طلاق رو امضا کنه اما حالا کاملا به چیز متفاوتی تبدیل شده بود

آیا مک اونو دوست داره؟ آیا میخواد باهاش ازدواج کنه ؟چرا من اهمیت میدم ؟

میوه اه عمیق کشید

_هانا…چطور میتونم اینو مودبانه بگم

برای چند ثانیه لب هاش رو به هم فشار داد

_هانا از زمانی که ۱۴ سالش بود همش به این ایده چسبیده بود که اون و مک یک روزی بالاخره با هم رابطه جدی برقرار خواهند کرد

_اون…

سکوت کردم تا سال ها رو بشمارم …میوه به جای من پاسخ داد

_زمان طولانیه. در تمام این سال‌ها مک هرگز احساسات اون رو پاسخ نداده

_اما اونها با هم زندگی نمی کنند؟

_چرا اما نه به عنوان یک زوج

خرناسه ای کشیدم .مادرها همیشه درباره پسر هاشون خیلی مقدسانه فکر می‌کنند و هیچ ایده ای ندارند که واقعاً اونها چه شخصیتی دارند

میوه برای چند ثانیه بهم اخم کرد

_نه.. من از تمام اوقات خصوصی اونها باخبر نیستم اما پسر خودم رو میشناسم

سرم رو تکون دادم . حتی یک کلمه از حرفاش رو باور نمیکردم ..میوه خودش به حرفاش اعتماد داشت اما این به خاطر خصوصیات ساده انگارانه مادرها بود…اونا چیزی رو باور می کردن که دلشون میخواست حقیقت داشته باشه

مردی مثل مک و زنی که عاشقش باشه نمیتونن این همه سال با هم زندگی کنند بدون این احتمال که رابطه ای بیشتر از فقط یک دوست با هم داشته باشند

سرم رو تکون دادم . سعی کردم اشک از چشم هام سرازیر نشه .

بالاخره مشخص شد که من بهترین رابطه عمرم رو با مردی که قبلا قولش رو به کس دیگه ای دادن داشتم …و دیشب رابطه داشتن با او بهم این درس رو داد که مردی که خیال داشتم باهاش ازدواج کنم مرد مناسب من نیست… یا شاید هم بود ؟ شاید بهتر بود با مردی سرد و حسابگر که میدونست دقیقا من کجای زندگیش هستم ازدواج کنم

خیلی گیج بودم.دیگه هیچ چیز با عقل جور در نمی اومد .کاغذ های طلاق توی کیفم یا بلیط من به سمت خوشبختی بود یا عذاب سرنوشت من… هیچ جوره نمی تونستم مطمئن باشم

_زمانی که اونا بزرگ میشدن هانا همیشه اطراف پسرهای من میچرخید .همیشه به مسابقات اسب سواری شون می رفت و تشویقشون می کرد. زمانی که بزرگتر شدن همیشه به مسابقات ورزشی اونا می‌رفت و طرفدار اونها بود .اما حتی یک بار هم گاوین بهش از وقت خودش رو اختصاص نداده ..همیشه بهم میگفت که برای هانا احترامی قائل نیست …هانا با مرد دیگه ای ازدواج کرد… یکی از دوستهای گاوین …بعد از دو ماه ازدواجش با شکست روبرو شد و اوضاع زندگی اش خیلی درب و داغون بود.. بنابراین مک بهش جایی برای موندن داد ..همه این کارها رو به خاطر درخواست دوستش انجام داد نه به خاطر هانا ..اون فقط یک دوست خوب بود

_اهههممممم

میوه با هر کلمه چاقویی به قلبم فرو می کرد .بعدش بهم میخواد توضیح بده که چطور یک تخت خواب رو با هم شریک شدن فقط به این دلیل که مک یه پسر خیلی خوبه…. یک پدر مقدس واقعی که کلاه کابویی میپوشه و شلوار جین به پا داره

_باید در این مورد باهاش صحبت کنی..مک برات توضیح میده

_مجبور نیست برام توضیح بده

سعی می کردم احساس غمگینی رو از صدام بدور کنم

_این به من مربوط نیست

_مطمئنی ؟

_مطمئنم

رابطه مک و هانا به من مربوط بود ..اون همسر من بود.. اما متعلق به دختری بود که نصف عمرش عاشق اون بوده نه به کسی که به خاطر نمی‌آورد باهاش ازدواج کرده.. به علاوه ما از همه جهات مخالف هم بودیم .اون یک کابویه من یک وکیلم .اون اینجا زندگی می کنه و من به زندگی شهری عادت دارم. اون سوار اسب میشه و من سوار ماشین های هوشمند

میوه ماشین رو پارک کرد

_رسیدیم.. بیا از اینجا یه چند تا چیز بخریم بعدش میریم به فروشگاه دیگه تا وسایل مهمونی رو تهیه کنیم

از ماشین پیاده شدم و اونو دنبال کردم .همونطور که به فکر موقعیتی که توش قرار داشتم بودم چشم هام رو به زمین دوخته بودم…..

هانا رو ندیدم …تا زمانی که تقریبا بالای سرم قرار گرفته بود

فصل 30

_خوب این همون غریبه نیست؟ چه عجب که دارم اینجا میبینمت.. اینجا چه کار می کنی انی؟

هانا در حالیکه ش*ورت خیلی کوتاهی پوشیده بود و لباس قرمز خیلی چسبانی که تمام بدنش رو نشون می داد به طرف ما حرکت کرد ..و چرخ دستی رو جلوی در ورودی رها کرد تا به ما برسه .. نگاهم رو از پاهای کشیده اش پایین آوردم و به چکمه های کابوی رنگارنگش نگاه کردم…. از جایی که من میام …امکان داشت بهش بخندند.. و تیپش احمقانه به نظر برسه… اما اینجا به نظر می‌رسید شبیه یکی از اون خواننده های وسترنه… یکی از اون خواننده های واقعا زیبا…. شاید حتی جذاب

وقتی از دید مک بهش نگاه کردم.. قلبم ایستاد

مثل فانتزی های هر مرد کابوی بود ..احتمالاً میدونست چطور پای سیب درست کنه ..من حتی نمیدونم چطور باید مواد رو با هم مخلوط کنم …من بیشتر از اون دخترهایی بودم که غذای آماده می خرید و فقط آشپزیم تا این حد بود که یخ اون ها رو آب کنم… میوه حرف اونو اصلاح کرد

_اسمش اندیه

هانا چشم هاشو از روی من برداشت تا به میو که دو قدم اونطرف تر ایستاده بود نگاه کنه

_اوه سلام خانم میو.. ندیدمت.. داری نقش راهنمای تور رو برای توریستها ایفا می کنی؟

با دست پاچگی به اطراف نگاهی کردم. با خودم در تعجب بودم که آیا مک با اون داشت خرید میکرد ؟ قسمتی از من دلش می خواست اونو ببینه چونکه با جذابیتش منو ناک اوت کرده بود…اما قسمت دیگری از من..قسمتی که ذهنم رهبری اون رو به عهده داشت..می خواست اون چندین ایالت از من دور باشه.. مخصوصا زمانیکه هانا بانا این اطراف بود…و داشت مالکیت خودش روی مک رو به دنیا اعلام می کرد و باعث می شد من شبیه یک احمق به نظر برسم

میو با لبخند به من نگاه کرد

_فکر می‌کنم میتونی بگی که یه راهنمای تور هستم..داشتیم برای پیک نیک خرید می‌کردیم.

زمانی که به طرف هانا برگشت لبخندش کمتر درخشش داشت

_اینطور فکر می کنم که امسال هم میای؟

 هانا به طور مصنوعی نیشخند گشادش رو باز کرد.. حتی چشم هاش هم برق زدن

_حتی اگه دنیا رو بهم بدن هم اون رو از دست نمیدم.از زمانی که فقط یک بچه بودم حتی یکی از پیکنیک‌ها رو هم از دست ندادم.عاشق اینم که قسمتی از خانواده مکنزی باشم

با این فکر پره های بینیم گشاد شدن. دوست داشتم به صورتش چنگ بزنم

_تو یکی از مکنزی هایی؟ منظورم اینه که رسماً؟

گوشه های لب هانا به طور ناجوری کشیده شدند

_من اونقدر با این خانه بوده بودم که حالا تقریبا یکی از اون ها به حساب میام. تمام زندگیم کنار مک بودم بنابراین بله… کاملا میتونی بگی که من یک مکنزی هستم

اولین جوابی که به زبونم اومد رو قورت دادم و سعی کردم پاسخی بهش بدم که تقریبا مطمئن بودم بدون اینکه چشم هام به وسیله یک پیشخدمت حسود از حدقه در بیاد به خونه میرم

_خوبه

_بله هست

چونه اش رو به هوا داد

_در واقع مک واقعا پسر خوبیه.خیال داری زیاد توی شهر بمونی ؟ شاید تو و من یه وقتایی بتونیم باهم ناهار بخوریم

میو چرخ دستی اش رو به سمت جلو هل داد

_اندی دارم میرم اون شیرینی هایی که برات تعریف کرده بودم رو ببینم اگه دوست داری بیا یه نگاهی بهشون بنداز

شیرینی؟  کدوم شیرینی چ؟ ند ثانیه بعد متوجه شدم که میو داره منو از دست اون نجات میده

_آره دارم میام

از سرشونه به هانا نگاهی کردم

_من فقط یکی دو روز دیگه اینجام. بنابراین نمیتونم باهات ناهار بخورم به هر حال برای پیشنهادت ممنونم

_یعنی براای پیک نیک نمیبینمت؟

برق شادی و امیدی که توی چشمهاش بود رو نمی شد نادیده گرفت

_نوچ..باید برگردم سر کار

_اوه ه اینکه خیلی بده به هر حال امیدوارم به سلامت برگردی

به سرعت چرخش رو به طرف دیگه ی فروشگاه هول داد. مطمئن بودم که یه کیک و نوشیدنی به سبد ش اضافه کرده تا خروج من از شهر رو جشن بگیره..

زمانی که به کنار میو رسیدم بهش گفتم

_به خاطر اون حرکت متشکرم

به سمت راهرو شماره ۵ رفتیم

_قابلی نداشت…هانا… اون دختر گمراه بیچاره بعضی موقع ها از حد خودش خارج میشه

_چی؟… یعنی میگی دلت نمیخواد به عنوان دختر گمشده ات اونو به فرزند خوندگی بگیری؟

میو با دهان بسته خندید

_نه..مطمئنم که نه… زامنی که دلش بخواد میتونه دختر شیرین