کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
ژانویه 24, 2020

 

با صدای آواز پرندگان و برخورد آب رودخانه به کرانه ی ساحل در دوردست ها , از خواب بیدار شدم . چرخیدم و به ساعت نگاه کردم . ساعت از شش عصر گذشته بود .  کش و قوسی به خود دادم و بلند شدم . فوبه پشت سر من شروع به قدم زدن کرد . در حمام کوچک دندان هایم را مسواک زدم , بعد از آنکه دهانم را آبکشی کردم از آینه کابینت به خودم خیره شدم 

حلقه های سیاه زیر چشم هایم هنوز آنجا بودند .  البته بعد از ۵ ساعت خواب , کم رنگ تر شده بودند .  گونه هایم را نیشگون گرفتم تا کمی رنگ به آنها بدهم و لبخندی بزرگ و مصنوعی روی صورتم نشاندم .  سرم را برای تصویر خودم در آینه تکان دادم

_ تو حالت خوب میشه بری .  تو قوی هستی . .  و دوباره خوشحالی رو پیدا می کنی  . صدای منو میشنوی ؟  یه چیز خوبی راجع به این مکان هست . .  احساسش می کنی ؟

 سرم را به طرفی کج کرده و برای یک دقیقه بیشتر به خودم در آینه خیره شدم .  بیشتر مردم در آینه حمام با خود صحبت می کردند . درست است ؟

 کاملاً چیز نرمالی بود . به نرمی خرناسه کشیدم و سرم را تکان دادم .  صورتم را شستم و به سرعت موهای بلند و قهوه ام را پشت سرم جمع کردم .  به آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم  . . جایی که غذاهای یخ زده ام را که از ماشین برداشته بودم , قرار داده بودم 

غذای زیادی نداشتم که با خود بیاورم .  تنها بعضی از چیزهایی که در یخچال , در خانه داشتم را بسته بندی کرده بودم . .  چند غذای مایکروویوی ,  شیر , کره بادام زمینی , نان و کمی میوه . .  و نصف کیسه غذای سگ برای فوبه

 برای یکی دو روز کافی خواهد بود .  تا زمانی که فروشگاه محلی را پیدا کنم  .  

کمی پاستا داخل مایکروویو قرار دادم . روی کانتر نشستم و با چنگال پلاستیکی آن را خوردم .  از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کردم . متوجه خانم مسنی با لباس آبی و موهای کوتاه سفید , که از کلبه ی کناری من بیرون آمد و با سبدی در دست , به طرف ایوان من  قدم بر میداشت , شدم 

وقتی صدای در زدن آرامی را شنیدم ؛ ظرف غذای خالی را داخل سطل زباله انداختم و رفتم تا در را پاسخ بدهم . .  در را باز کردم  . .  خانم مسن لبخند گرمی تحویلم داد

_  سلام عزیزم . من آن کابوت هستم .  به نظر میرسه تو همسایه جدید منی .  به این همسایگی خوش اومدی

 به او لبخند زدم و سبدی که به من پیشنهاد داده بود را گرفتم

_  بری پری اسکات  . متشکرم

 گوشه ی حوله ی روی سبد را بلند کردم و به سرعت بوی شیرین کلوچه های زغال اخته با مشامم برخورد کرد 

_ اوه خدای عزیز . متشکرم .  دوست دارید بیاید داخل ؟

_  در واقع می خواستم ازت بپرسم که آیا دوست داری به ایوان من بیای تا با هم کمی چای بنوشیم ؟  تازه درست کردم 

_ اوه 

مردد بودم 

_ خیلی خوب .  حتما  . چند ثانیه اجازه بدید تا کفش بپوشم

 وارد خانه شدم و سبد کلوچه ها را روی کانتر آشپزخانه قرار دادم .  سپس به طرف اتاق خواب  , جایی که صندل هایم را کمی قبل تر انجا انداخته بودم رفتم 

وقتی دوباره به اتاق برگشتم , انه گوشه ی ایوان من ایستاده بود و منتظر من بود . 

_ چه شب دوست داشتنی . می خواستم بیرون بشینم و از این  عصر لذت ببرم .  اما خیلی زود داشتم راجع به اینکه هوا چقدر سرده شکایت میکردم

  شروع به قدم زدن به طرف کلبه او کردیم 

_ پس شما تمام این سال‌ها اینجا زندگی کردید ؟

 به او نگاهی انداختم .  سرش را تکان داد

_  بیشتر ما در این حوالی سالهاست که ساکنین این شهریم .  توریست ها زیاد به این شهر علاقه مند نیستند . اونجا  . . 

سرش را به طرف قسمتی دور از دریاچه تکان داد , که از این فاصله به سختی قابل دیدن بود

_  اونجا , جاییه که تمام توریست ها بهش علاقه مندند .  بیشتر کسایی که توی این شهرن اهمیتی به این موضوع نمیدن .  حتی از این موضوع خوششون میاد .  البته قراره تمام این ها تغییر کنه . زنی که صاحب این شهره ” ویکتوریا هال ” یه عالمه برنامه توسعه ی گردشگرانه داره که توریست ها رو به اینجا می کشونه

 همانطور که از پله های ایوان بالا می‌رفت آهی کشید .  روی یکی از صندلی های حصیری نشست .  من روی صندلی دو نفره نشستم و به پشتی تکیه دادم . .  ایوانش زیبا بود و احساس گرمی مانند خانه داشت .  پر از صندلی های سفید راحت و کوسن های روشن آبی و زرد  . گلدان های گل همه جا بودند . .  پیچک ها از دو طرف ایوان مانند آبشار به پایین ریخته شده بودند 

_ راجع به اومدن توریست ها به این منطقه چی فکر می کنی ؟

 کمی اخم کرد

_  اوه . خوب من از شهر آروم و کوچیک مون خوشم میاد . میگم بذار اونها همونجا بمونن .  ما هنوز هم گذرگاه حساب میشیم که در نظر من به اندازه کافی خوب هست .  به علاوه . . از احساس شهر کوچیک مون خوشم میاد اما احتمالاً کندوهای بزرگی قراره اونجا ساخته بشه . پس دیگه خبری از کلبه های کنار دریاچه نیست

 اخم کردم 

_ اوه متاسفم 

متوجه شدم منظورش این است که می بایست از اینجا نقل مکان کند .  با بیخیالی دستش را تکان داد 

_ من خوبم .  این بیزینس شهره که به خاطر این گسترش کاملاً تعطیل میشه و من بیشتر راجع بهش نگرانم

 سرم را تکان دادم 

_ هنوز هم اخمی روی پیشانی ام بود . برای چند ثانیه ساکت بودیم . سپس گفتم 

_ وقتی دختر کوچکی بودم با خانوادم به اون طرف رودخانه برای تعطیلات رفتیم 

 پارچ چایی را از روی میز کوچک کنار خود برداشت و برای هر کدام مان یک لیوان ریخت و لیوان من را به دستم داد 

_  واقعاً ؟ . . حالا چی تو رو به اینجا برگردونده ؟

 یک جرعه از چایم را نوشیدم .  عمدا برای چند ثانیه جوابم را به تاخیر انداختم .  بالاخره گفتم

_  اون تابستون , اونجا خوشحال بودم 

شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم لبخند بزنم .  اما صحبت کردن راجع به خانواده ام هنوز هم قلب مرا می شکست .  سعی کردم حالت صورتم همانطور که امیدوار بودم دلپذیر به نظر می رسد

 برای چند ثانیه مرا بررسی کرد . یک جرعه از جای خود سر کشید و سپس سرش را تکان داد

_  خوب عزیزم به نظرم برنامه خوبی میاد . و فکر می کنم اگه اینجا قبلاً برای تو خوشحالی آورده , دوباره هم میتونه برات خوشحالی بیاره  . فکر می کنم بعضی از مکان ها با بعضی از آدما توافق دارند و با اونها سازگار هستن

 لبخند گرمی تحویلم داد و من هم به او لبخند زدم . به او نگفتم دلیل دیگرم برای این جا بودن , این است که آخرین باری که خانواده‌ام واقعاً خوشحال و بیخیال بودند در اینجا بوده . وقتی از آن سفر به خانه برگشتیم , تشخیص داده شد که مادرم سرطان س*ینه دارد .  . . شش ماه بعد مرد

 از آن موقع به بعد  . . فقط من و پدرم بودیم

 پرسید 

_ خیال داری چه مدت اینجا بمونی ؟

 مرا از خیالاتم بیرون کشید

_  مطمئن نیستم . واقعاً برنامه ی مشخصی ندارم .  اگرچه می بایست یه کار پیدا کنم .  کسی رو می شناسی که به دنبال استخدام کردن باشه ؟

 لیوانش را پایین گذاشت

_  در واقع میشناسم  . غذاخوری توی شهر به یک پیشخدمت برای صبحانه نیاز داره .  اونها برای صبحانه و ناهار باز هستند . روز گذشته اونجا بودم و آگهی رو اونجا دیدم .  دختری که قبلا اونجا کار میکرد بچه دار شده و تصمیم گرفته که خونه با اون بمونه . . درست روی خیابون اصلی شهر نورم پسته . .  حتما پیداش می کنی .  همیشه سرشون شلوغه .  بهشون بگو آنه تو رو فرستاده 

به من چشمک زد 

_ متشکرم

 لبخند زدم 

_ حتما همین کارو می کنم

 برای دقیقه ای در سکوت کنار یکدیگر نشسته و چای مان را نوشیدیم . جیرجیرک ها در پس زمینه آواز می خواندند و هر از گاهی پشه ای از کنار گوشم می‌گذشت . .  می توانستم صدای فریاد کشیدن از طرف قایق های آن طرف دریاچه را از دور بشنوم 

_ اینجا آرامش بخشه

_  خوب امیدوارم این حرف من رو به دل نگیری عزیزم . اما به نظر میرسه به یه عالمه آرامش نیاز داری

 به آرامی خندیدم 

_ می بایست توی خوندن مردم کارت خوب باشه . . حق با توئه 

او هم به نرمی خندید 

_ همیشه توی خوندن درون آدمها خوب بودم .  بیل من قبلا بهم میگفت نمی تونه چیزی رو از من پنهان کنه . .  حتی اگه تمام تلاشش رو بکنه . .  البته عشق و گذر زمان این کار رو می کنه . .  کم کم متوجه میشی که شریکت قسمت دیگه ای از توست . و تو نمیتونی از خودت پنهان بشی .  اگرچه فکر می کنم بعضی از آدم ها توی تلاش کردن برای  پنهان کاری خوب باشن

 سرم را به طرفی کج کردم

_ متاسفم .  چند وقت میشه که شوهرت فوت شده ؟

_ اوه . حالا ده سالی میشه .  اگرچه هنوز هم دلم براش تنگ میشه 

 برای اندک زمانی حالتی از غم و سودازدگی روی صورتش نشست . شانه اش را بالا انداخت و سرش را برای لیوانم تکان داد

_  قبلا اون دوست داشت کمی بوربون توی چای شیرینش داشته باشه .  اون رو شاد و شنگول می کرد .  و البته که من اهمیت نمی دادم . دوست داشتم اونو همیشه خندان نگه دارم .  و فقط یکی دو دقیقه از زمان من رو می گرفت 

یک جرعه از جایم را سر کشیده بودم و می‌بایست دستم را روی دهانم قرار بدهم که آن را به بیرون تف نکنم . وقتی آن را پایین دادم خندیدم  . . و آنه به من نیشخند زد .  بعد از یک دقیقه سرم را تکان دادم

_  فکر می کنم مردها در این زمینه خیلی ساده اند .  لبخند زد 

_ ما زنا خیلی زود اینو متوجه میشیم مگه نه ؟ . .  آیا مردی توی خونه منتظرت هست ؟

 سرم را تکان دادم 

_ نه . اگرچه چند تا دوست خوب دارم . اما هیچ کس دیگه ای خونه منتظرم نیست

 وقتی کلمات از بین لب هایم بیرون آمدند ,  طبیعت واقعی تنهاییم در این دنیا , مانند یک مشت سنگین به شکمم خورد . این خبر جدیدی برای من نبود .  اما به طریقی , گفتن این کلمات با صدای بلند  . . واقعیتی را در وجودم نشاند که دانستن آن چنین تاثیری نداشت

 سعی کردم احساساتی که ناگهان سعی در به زیر کشیدن من داشتند را پایین بدهم .  گفتم 

_ می بایست برم .  به خاطر چایی و همراهی خیلی سپاسگزارم

 لبخند زدم . .  انه هم در جواب لبخند زد .  سرپا ایستادم . گفت

_  هر زمان بری .  اگر چیزی نیاز داشتی .. میدونی باید کجا منو پیدا کنی

_  متشکرم .انه  این مهربونی تو رو میرسونه . .  اوه , می بایست به داروخانه برم . می دونی باید کجای شهر دنباش بگردم ؟

_ بله هاسکل . فقط از راهی که وارد شهر شدی برگرد .  اونو سمت چپ میبینی . درست قبل از اولین چراغ راهنماست .  حتما پیداش می کنی

_  خیلی خوب . عالیه  . دوباره ممنونم

 از پله ها پایین رفتم و بعد دستم را برایش تکان دادم .  سرش را تکان داد . لبخند زد و برایم دست تکان داد 

به طرف کلبه خود حرکت کردم تا کیفم را از خانه بردارم . .  متوجه قاصدکی که روی ایوان افتاده بود شدم . خم شدم و آن را از روی زمین برداشتم . .  آن را مقابل لبهایم گرفتم . . چشم هایم را بستم و به یاد کلمات انه افتادم . .  بعد از یک دقیقه . . زمزمه کردم

_  آرامش

 سپس ان را فوت کردم و قاصدک را تماشا کردم که در هوا چرخید و از دید خارج شد . .  امیدوار بودم آن قاصدک زمزمه من را به گوش قدرتی که می تواند آرزوها را  برآورده کند برساند

ژانویه 23, 2020

به نرمی پرسیدم

_  تو چی فکر می کنی فوبه ؟

فوبه از روی توافق صدایی از خود تولید کرد .  گفتم

_ آره .. منم همین فکرو می کنم

یک سدان قدیمی کنار ماشین من پارک کرد و مردی مسن و تاس از ماشین بیرون آمد . به طرف من حرکت کرد

_  بری پری اسکات ؟

_ خودم هستم

 لبخند زدم و چند قدم به طرف او برداشتم .  دستش را تکان دادم

_ متشکرم که در این زمان کوتاه با من ملاقات کردید آقای کانک

_  لطفاً منو جورج صدا بزن

به من لبخند زد و به طرف کلبه به راه افتاد . هر دو , با هر قدم که بر می داشتیم سوزن های درخت کاج و گرد و غبار را از روی جاده کنار می‌زدیم

_ ملاقات کردن با تو مشکلی نبود . من حالا بازنشسته شدم بنابراین برنامه خاصی ندارم

با هم از سه پله ی چوبی بالا رفتیم و روی ایوان کوچک قدم گذاشتیم .  یک دسته کلید از جیبش بیرون آورد و یکی از آنها را انتخاب کرد

_ بفرما

 کلید را داخل قفل فرو کرد و در ورودی را باز کرد . وقتی به داخل قدم گذاشتیم و به اطراف نگاه کردیم , بوی گرد و غبار و کپک به استقبال من آمدم

_ همسرم گاهی اوقات اینجا میاد و کمی تمیز کاری میکنه اما همونطور که خودت میتونی ببینی اینجا به یه گردگیری اساسی احتیاج داره .  نرما به خاطر آرتروزی که داره نمیتونه دیگه مثل گذشته به خوبی از عهده این جور کارها بر بیاد .  این خونه تمام تابستون خالی بوده

_ مشکلی نیست

به او لبخند زدم . . سبد فوبه  را کنار در پایین گذاشتم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم تا به آن نگاهی بیاندازم .  اگرچه خانه به یک گردگیری اساسی نیاز داشت , اما به سرعت از آن خوشم آمد . عجیب و پر از جذابیت بود

وقتی کاور چندتا از مبلمان را برداشتم , متوجه شدم که اگرچه اسباب و اثاثیه قدیمی هستند , اما با سلیقه ی زیبایی چیده شده اند . زمین چوبی حالت روستایی زیبایی داشت و تمام رنگهایی که در اتاق به کار برده شده بودند لطیف و آرامش بخش بودند

آقای کانک شروع به صحبت کرد

_ اتاق خواب و حمام پشت خونه است__

حرف او را قطع کردم

_  برش میدارم

سپس خندیدم و سرم را تکان دادم

_ منظورم اینه که اگه هنوز در دسترسه و در نظر شما اشکال نداره , برش میدارم

با دهان بسته خندید

_ خوب بله . عالیه .  اجازه بده قولنامه رو از توی ماشین بردارم و ترتیب کارای قانونی رو بدیم .  کرایه ماه اول و آخر رو به عنوان سپرده امنیتی برمیدارم .  البته اگه از نظر تو اشکالی نداره ؟

سرم را تکان دادم

_  مشکلی نیست

_  خیلی خوب .  زود برمیگردم

به طرف در حرکت کرد . وقتی بیرون بود از این فرصت استفاده کرده و از راهرو پایین رفتم تا به اتاق خواب و حمام نگاهی بیاندازم . همان طور که فکر می کردم کوچک بودند اما می توانستند کار من را راه بیندازند . . چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد ,  پنجره ی بسیار بزرگی در اتاق خواب بود که رو به دریا چه بود

 وقتی به منظره دریاچه شیشه ای و آرامش بخش با آن صبح روشن و دلپذیر نگاه کردم , نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم  . تا جایی که چشم کار میکرد چیزی جز دو قایق که مانند نقطه ای در افق بودند به چشم نمی‌خورد .  ناگهان با نگاه کردن به آن آب  . . احساس عجیبی به من دست داد , که میخواستم گریه کنم  . . اما نه از روی غم .  بلکه از روی خوشحالی

به محض اینکه این احساس به سراغم آمد خیلی سریع ناپدید شد  . . و مرا با احساس عجیبی از نوستالژی , که نمی توانستم برای آن توضیحی پیدا کنم , رها کرد

_  بفرما اینم از این

 صدای بسته شدن در پشت سر آقای کانک را شنیدم . اتاق را ترک کردم تا برگه های مربوط به خانه‌ای که از این به بعد برای مدت اندکی آن را خانه صدا می زنم را امضا کنم

 به شدت امیدوار بودم که اینجا مکانی باشد که بالاخره کمی آرامش در آن پیدا کنم

* * *

 همسر آقای کانک تمام موسایل نظافت را در کلبه جا گذاشته بود . بنابراین وقتی چمدان ها را از ماشین بیرون آورده و آنها را در اتاق خواب قرار دادم . .  دست به کار شدم

 ۳ ساعت بعد , یک دسته موی مرطوب را از روی پیشانیم عقب زده و کناری ایستادم تا نتیجه کارم را  تحسین کنم .  گردوغبار زمین کاملاً پاک شده بود , کاور اسباب و اثاثیه برداشته شده بود و همه جا کاملاً عاری از گرد و غبار شده بود  . آشپزخانه و اتاق خواب کاملاً جاروب کشیده و شستشو  داده شده بودند

همچنین تمام پنجره ها را باز کرده و اجازه دادم نسیم گرم تابستان خانه را خشک کند .  قرار نبود زیاد به این مکان عادت کنم اما برای حالا راضی بودم

 لوازم بهداشتی که به همراه خود آورده بودم را از چمدان بیرون آورده و آنها را در کابینت حمام قراردادم . سپس با یک دوش طولانی , تمام ساعتهای تمیز کاری و مسافرت را از روی بدنم شستم

 از زادگاه خودم اوهایو , ۱۶ ساعت رانندگی کرده و یک شب در یک متل کنار جاده اقامت داشتم . و صبح روز بعد مستقیم تا امروز صبح رانندگی کرده بودم .  روز قبل , در یک کافی نت در نیویورک به دنبال خانه ای برای اجاره , در شهری که خیال داشتم در آن اقامت کنم جستجو کردم

 شهری که انتخاب کرده بودم از نظر گردشگری بسیار محبوب بود , بنابراین بعد از بیشتر از یک ساعت جستجو کردن . .  نزدیکترین جایی که توانستم پیدا کنم , آن طرف رودخانه در این شهر کوچک به نام پلیون بود

بعد از آن که خودم را خشک کردم لباس‌هایی تمیز از چمدانم بیرون کشیده و پوشیدم .  تلفن همراهم را برداشتم تا با بهترین دوستم تماس بگیرم .  از اولین باری که برای او پیغام فرستاده بودم که دارم شهر را ترک می کنم چندین بار با من تماس گرفته بود . من تنها از طریق پیامک پاسخ او را داده بودم . .  یک تماس تلفنی واقعی به او بدهکار بودم

پاسخ داد

_  بری ؟

 صدای بلند صحبت کردن در پس زمینه , به گوش می رسید

_  هی نات .  بد موقع مزاحم شدم ؟

_ یه لحظه گوشی دستت باشه .  میرم بیرون

 دستش را روی دهانه گوشی قرار داد و با یک نفر صحبت کرد . . و سپس دوباره روی خط بازگشت

_  نه . بد موقع نیست .  داشتم میمردم تا باهات حرف بزنم .  با مامان و خاله ام برای ناهار بیرون اومدیم .  میتونن چند دقیقه منتظر بمونن . .  نگرانت بودم

لحن صدایش کمی متهم کننده بود . آهی کشیدم

_ میدونم . متاسفم . توی ماینم

_  بری .   تو یه دفعه گذاشتی و رفتی .  خدای من .  اصلاً چیزی هم با خودت برداشتی ؟

_  یه چند تا چیز . .  به اندازه کافی هست

 نفسش را با صدای پوف مانندی بیرون داد

_  خیلی خوب باشه .  کی برمیگردی خونه ؟

_  نمیدونم . فکر می کنم ممکنه برای مدتی اینجا بمونم .  به هر حال نات . .  قبلاً راجع به این چیزی نگفتم , اما پول زیادی برام باقی نمونده . بیشتر پس اندازمو برای رهن این خونه خرج کردم . می بایست سراغ یک کار بگردم . حداقل به مدت ۲ ماه  . . تا به علاوه مخارج  اقامتم در این جا , بتونم هزینه ی سفر بازگشت به خونه رو داشته باشم

نات سکوت کرد

_ متوجه نشده بودم اوضاع تا این حد بد شده . اما بری عزیزم . . تو مدرک دانشگاهی داری . برگرد خونه و ازش استفاده کن .  مجبور نیستی . مثل یه خانه به دوش توی شهری که حتی یک نفر آدم هم توش نمیشناسی زندگی کنی  . من همین حالا هم دلم برات تنگ شده . .  اوری و جردن هم دلشون برات تنگ شده  . به دوستات اجازه بده بهت کمک کنن تا به زندگی برگردی  . ما دوست داریم . .  اگه به این معنا باشه که سریع‌تر به خونه برمیگردی , میتونم برات پول بفرستم

_  نه نه ناتالی . جدی میگم . من به این استراحت کوتاه نیاز دارم باشه ؟ میدونم که منو دوست داری . .  و من هم تو رو دوست دارم

با لحنی آرام ادامه دادم

_ فقط . .  این چیزیه که  بهش نیاز دارم

دوباره سکوت کرد

_  به خاطر جردنه ؟

چند ثانیه لب هایم را گاز گرفتم

_  نه  . . نه کاملا  . منظورم اینه که , شاید اون انگیزه اولیه بوده باشه .  اما نه من از جردن فرار نمیکنم . فقط یه جورایی .. این آخرین چیزی بود که بهش نیاز داشتم میدونی ؟ همه چیز فقط یهویی .. بیشتر از حد تحمل شد

_ اوه عزیزم . . هر انسانی یه تحملی داره و تا حدی می تونه تحمل کنه

وقتی ساکت شدم آهی کشید و گفت

_  پس این مسافرت یهویی و مرموزانه جاده‌ای بهت کمکی کرده ؟

 می توانستم لبخند را در صدایش بشنوم . من هم به آرامی خندیدم

_  به طریقی شاید . فعلا چیزی مشخص نیست

 به آرامی پرسید

_  پس هنوز از بین نرفته ؟

_  نه نات . . نه هنوز .  اما راجع به اینجا احساس خوبی دارم

سعی کردم سرحال تر به نظر برسم .   برای مدتی ساکت بود .  سپس گفت

_  عزیزم فکر نمی کنم مسئله اونجا باشه

_ منظورم این نبود . فقط میخواستم بگم به نظر میرسه اینجا مکان خوبی برای مدتی دور شدن از اون شلوغی ها باشه  . . . خدای من , مامان و خاله ات دارن صدات می کنن . دیگه باید بری .  میتونیم یه وقت دیگه راجع بهش صحبت کنیم

_  خیلی خوب

 با تردید اضافه کرد

_  پس در امنیتی ؟

هرگز در زندگی ام کاملاً احساس امنیت نکرده بودم . .  آیا دوباره می توانستم آن احساس را داشته باشم ؟

_ بله . و اینجا خیلی زیباست .  یک کلبه درست کنار رودخانه پیدا کردم

 دوباره , از پنجره به منظره ی زیبای آب بیرون کلبه نگاه کردم

_  میتونم بیام دیدنت ؟

 لبخند زدم

_  اجازه بده کمی با شرایط خو بگیرم  . . شاید قبل از اینکه بخوام برگردم ؟

_ باشه قبوله . واقعا دلم برات تنگ شده

_ من هم دلم برات تنگ شده . به زودی دوباره باهات تماس میگیرم باشه ؟

_  باشه عزیزم . خداحافظ

_ خداحافظ نات

تلفن را قطع کرده و به طرف پنجره بزرگ حرکت کردم . پرده ها را کشیدم و وارد تخت خواب جدیدم شدم . .   فوبه  کنار پای من بالا پرید . .  و به محض اینکه سرم روی بالش قرار گرفت , به خواب فرو رفتم

ژانویه 22, 2020

کتاب صدای ارچر : بخش دوم

چند دقیقه داخل اتاق سکوت  بود . می‌خواستم دزدکی به داخلی نگاه کنم اما این کار را نکردم . تمام چیزی که می شنیدم صدای آرام گریه ی مادرم . .  و صدای آرام  خش خش کردن بود .

بالاخره عمو کانر ادامه داد . صدایش آرام و مهربان بود

_  بهم اجازه بده تو رو از اینجا برم عزیزم . خواهش می کنم لیز .  اجازه بده ازت محافظت کنم . خواهش می کنم

صدایش پر از احساسی بود که کلمه ای برای توضیح آن نداشتم . به آرامی نفس کشیدم

آیا او می خواهد ما را از اینجا ببرد ؟

ماما به آرامی پرسید

_ پس توری چی ؟

_  به توری میگم که باید برم .  اون می بایست بفهمه .  به هر حال ما چند سالی میشه که ازدواج  واقعی نداشتیم . اون می بایست درک کنه

مامان گفت

_ نه نمیکنه

صدایش ترسیده به نظر می رسید

_ اون کاری میکنه که تلافی کنه . اون همیشه از من متنفر بوده

_  آلیسا . . این راجع به یه رقابت مزخرف احمقا نیست .  این راجع به زندگی واقعیه .  این راجع به منه که عاشق توام . راجع به ما  که لیاقت زندگی کنار همو داریم .  این راجع به منه .. راجع به تو و آرچر

مادرم به آرامی پرسید

_ و تراویس ؟

وقفه ای ایجاد شد . سپس عمو گفت

_  توری رو یه کاریش می کنم . راجع به اون نگران نباش

سکوت بیشتری به وجود آمد و بعد مادرم گفت

_ شغلت . .  این شهر . . .

_   آلیسیا

صدای عمو کانر مهربان بود

_ من هیچ اهمیتی به هیچ کدوم از این چیزا نمیدم .  اگه تو نباشی هیچ چیز دیگه ای هم اهمیتی نداره .  تا حالا اینو نفهمیدی ؟  . . از شغلم استعفا میدم , و زمین رو میفروشم . ما با هم زندگی میکنیم عزیزم .  با هم خوشبختی رو پیدا می‌کنیم . دور از اینجا  . دور از این مکان  . جایی که بتونیم اونو خونه ی خودمون صدا بزنیم عزیزم .  تو اینو نمیخوای ؟ بهم بگو که میخوای

سکوت بیشتری بود . صدا های آرامی شنیدم  . مانند اینکه داشتند یکدیگر را می بو*سیدند . قبلاً آنها را دیده بودم که یکدیگر را بو*سیده بودند . زمانی که ما ما  متوجه نبود , جاسوسی آنها را می کردم . مانند همین حالا . .  می دانستم که این اشتباه است .  مامانها قرار نبود مردهایی که شوهرشان نبودند را ببو*سند .  اما همچنین این را می دانستم که پدرها قرار نبود مس*ت به خانه بیایند و زن هایشان را کتک بزنند . و اینکه قرار نبود مامان ها به عمو ها با آن نگاه نرم در چشم هایشان , نگاه کنند . مانند زمانی که مادرم به عمو کانر نگاه می کرد و آن نگاه به چشم هایش می آمد . همه چیز پیچیده و گیج کننده بود . و نمی دانستم چطور به این چیزها فکر کنم .  برای همین بود که جاسوسی می کردم . .  سعی می کردم متوجه بشوم

بالاخره بعد از مدت زمانی طولانی مادرم به آرامی , طوری که به سختی می‌توانستم بشنوم زمزمه می کرد

_  بله کانر . مارو از اینجا ببر . مارو ببر یه جای دور دور . من و تو و آرچر .  بیا خوشبختی رو پیدا کنیم . من اینو می خوام . من تورو می خوام . تو تنها کسی هستی که همیشه میخواستم

صدای عمو کانر را شنیدم که بین نفسهایی سنگین می گفت

_  لیز . .  لیز . .  لیزای من . .

دوباره از پله ها به پایین بازگشتم . مراقب بودم که هیچ صدایی ایجاد نکنم .  . در سکوت کامل حرکت کردم

 

 

فصل دوم

 

بری

کیفم را روی شانه ام انداختم و سگ کوچکی که روی صندلی مسافر ماشین بود را برداشتم و در ماشین را پشت سرم بستم .  برای دقیقه ای بی حرکت ایستادم .  تنها به صدای جیرجیرک های صبحگاهی و صدای آرام به هم خوردن برگ درختان در باد گوش دادم .  آسمان بالای سرم به رنگ آبی درخشانی بود و می‌توانستم درخشش براق نقره ای آب رودخانه ای را از میان درختان , درست مقابل کلبه ای که روبرویم بود ببینم

به طرف خانه سفید حرکت کردم .  همان خانه ای که هنوز تابلوی کوچکی مقابله پنجره اش قرار داشت که روی آن نوشته بود ” برای اجاره ” . مشخصا خانه ای قدیمی بود . اما جذابیتی داشت که به سرعت در نظر من خوشایند آمد . می توانستم خودم را ببینم که عصر ها روی ایوان کوچک نشسته و به درخت هایی که اطراف خانه را در بر گرفته و به خاطر وزش نسیم ملایم , شاخ و برگ آن ها پیچ و تاب می خورد نگاه می کنم . می توانستم  ماه را بالای رودخانه  پشت سرم تصور کنم . می توانستم بوی آب و کاج را در هوا استشمام کنم . پیش خود لبخند زدم .

امیدوار بودم داخل خانه هم اندک جذابیتی داشته باشد . .  یا حداقل تمیز باشد .

ژانویه 21, 2020

رمان خارجی عاشقانه ” صدای آرچر ” | بخش یک :

 

پارت یک

 

فصل اول

 

آرچر _ هفت ساله

 

با صدایی بسیار آرام گفتم

_ دست منو بگیر .  گرفتمت

هلیکوپتر از زمین بلند شد و دوک , دست چشم ماری را گرفت .  تمام تلاشم را می کردم تا آن جایی که امکان دارد بی سر و صدا بازی کنم  . ماما در اتاق خوابش خوابیده بود و من نمی خواستم او را بیدار کنم . به من گفته بود که به همراه او در تختخواب کارتون تماشا کنم .. برای مدتی این کار را کردم اما وقتی دیدم که خوابیده به طبقه پایین آمدم تا با اسباب بازی هایم بازی کنم

هلیکوپتر روی زمین فرود آمد و سرباز هایم از آن بیرون پریدند و به طرف زیر میز پذیرایی , جایی که یک حوله آن جا پهن کرده بودم تا به یک پناهگاه زیرزمینی تبدیل شود دویدند

هلیکوپتر را برداشتم و دوباره آن را از زمین با صدای  . . ووش ووش ووش . .  بلند کردم  . آرزو می کردم ای کاش می توانستم انگشت هایم را به هم بزنم و این به یک هلیکوپتر واقعی تبدیل شود .  آن موقع  ماما را داخل آن می گذاشتم و و با هم از اینجا پرواز می‌کردیم . . و از ” او” دور می شدیم

دور از چشم های کبود و گریه های مادرم . .  اهمیت نمیدادم کجا میرفتیم . فقط خیلی خیلی دور از اینجا

به طرف پناهگاهی که درست کرده بودم سینه‌خیز حرکت کردم . و چند دقیقه بعد صدای در جلویی خانه را شنیدم که باز و بسته شد  . سپس صدای قدم های سنگینی که از راهرو پایین آمده و به سمت جایی که من داشتم آنجا بازی میکردم آمدند

دزد کی نگاهی انداختم و یک جفت کفش براق مشکی .. و پایین شلوار یونیفرمی را دیدم  . تا جایی که می توانستم به سرعت از سنگرم بیرون آمدم و گفتم

_ عمو کانر

وقتی پایین زانو زد , خودم را داخل بازوهایش انداختم . مراقب بودم به ان قسمتی که چراغ قوه و اسلحه ی پلیسی اش را پنهان کرده برخورد نکنم . .  مرا در آغوش گرفت

_ هی مرد کوچولو . قهرمان من چطوره ؟

_ خوبم .. قلعه زیرزمینی که ساختم رو دیدی ؟

با غرور از بالای شانه‌ام به قسمتی که زیر میز  .. با حوله و پتو درست کرده بودم اشاره کردم .. واقعا قلعه ی باحالی بود

عمو کانر لبخند زد و به پشت سر من نگاهی انداخت

_ کارت عالیه آرچر . هرگز قلعه ای غیر قابل نفوذ تر از اون ندیدم

به من چشمک زد و لبخندش بزرگ‌تر شد  . . نیشخند زدم

_  میخوای باهام بازی کنی ؟

موهایم را به هم زد . در حالی که لبخند میزد گفت

_ حالا نه رفیق . شاید بعداً باشه ؟ مامانت کجاست ؟

احساس کردم صورتم پایین افتاد

_ ام  . . زیاد حالش خوب نیست .  داره استراحت میکنه

وقتی به چشم‌های قهوه‌ای طلایی عمو کانر نگاه کردم , تصویری که به ذهنم آمد مانند آسمان تاریک و ترسناک قبل از طوفان بود  . . کمی خودم را عقب کشیدم  . . اما به سرعت چشمهای عمو کانر پاک شدند و دوباره مرا به طرف خود کشید و در آغوش فشرد

_ خیلی خوب آرچر . خیلی خوب

مرا کمی عقب برد و بازوهایم را گرفت . چشم هایش روی صورتم حرکت می کردند .  به او لبخند زدم . .  و او هم لبخند زد

_ لبخند تو شبیه مادرته . اینو میدونستی ؟

لبخندم بزرگ تر شد . من عاشق لبخند مادرم بودم . . لبخندش گرم و زیبا بود . و باعث می شد احساس کنم مرا دوست دارد

_  اما شبیه پدرم هستم

نگاهم را پایین انداختم . .  همه می گفتند که من چهره ی ” هال ” را  دارم

برای دقیقه ای , تنها به من خیره شد . به نظر می رسید که می خواهد چیزی بگوید .  اما نظرش عوض شد

_ خوب . این چیزی خوبیه رفیق . پدرت یه شیطان خوش چهره است

به من لبخند زد .  اما لبخند به چشمهایش نرسید . .  به او نگاه کردم .  آرزو داشتم ای کاش  شبیه به عمو کانر بودم . مادرم یک بار به من گفته بود که او خوشتیپ ترین و جذاب ترین مردی است که تمام عمرش دیده . .  اما بعد احساس گناه کرد  . . مانند این که نمی بایست چنین چیزی می گفت . .

احتمالاً شاید به این دلیل که او پدرم نیست . .  البته حدس می زنم

هم چنین عمو کانر یک افسر پلیس و یک قهرمان بود . وقتی بزرگ شدم دوست دارم شبیه او بشوم . .

عمو کانر سرپا ایستاد

_ می خوام برم و مادرتو بیدار کنم  . یکم اینجا بازی کن .  کمتر از یک دقیقه دیگه میام این پایین . باشه رفیق ؟

_ باشه

سرم را تکان دادم  . .  دوباره موهایم را به هم ریخت و به طرف راه پله ها حرکت کرد  . . دو دقیقه منتظر ماندم . سپس بی سر و صدا او را دنبال کردم . میدانستم در این خانه چطور بی صدا حرکت کنم . .  خیلی مهم بود که بدانم چطور باید در این خانه بی صدا باشم

وقتی به بالای پله ها رسیدم  , بیرون اتاق ماما ایستادم .  گوش دادم . .

در تنها کمی باز بود . .  اما کافی بود

صدای آرام مادرم گفت

_  من حالم خوبه کانر . واقعا میگم

عمو کانر با عصبانیت گفت

_ نه .  تو حالت خوب نیست  الیسیا

صدایش شکست .  و این مرا می ترساند

_ یا مسیح . . می خوام بکشمش .  دیگه از دست این رفتارای اون به اینجام رسیده . از این فداکاری خسته شدم . شاید تو فکر کنی که این حقته . .  اما این حق آرچر نیست

جمله آخر را طوری بر زبان آورد که لحن صدایش شبیه به مواقعی بود که پدرم این اطراف بود .  . .  برای چند دقیقه چیزی به جز صدای گریه کردن آرام ماما را نشنیدم  . دوباره عمو کانر صحبت کرد .  این بار صدایش عجیب به نظر می رسید . .  هیچ حالتی نداشت

_  میخوای بدونی اون الان کجاست ؟ . نیم ساعت پیش بار رو ترک کرد و با پتی نلسون رفت خونه .  با ماشین اونها رو تعقیب کردم و با توجه به صداهایی که از خونه اون میومد . .  هیچ شکی در این که دارن چه کار می کنن برام باقی نمونده

مادرم با صدای خفه ای گفت

_  خدایا  . . کانر سعی داری اینو بدتر کنی___ ؟

نعره کشید

_ نه

از جا پریدم . با آرامش بیشتری ادامه داد

_ نه . سعی دارم بهت بفهمونم تا ببینی که دیگه کافیه .  . . کافیه . . .اگه فکر می کنی حقته که مجازات بشی   . . .شدی . اینو نمی بینی ؟ اگرچه در این طرز فکر هرگز حق با تو نبوده . اما حتی اگه هم بگیم که بوده  . .دیگه بدهی ات رو پرداخت کردی لیز . خیلی وقته که پرداخت شده . حالا همه امون داریم پرداخت می کنیم . . یا مسیح . می دونی وقتی صدا هایی که از اون خونه میومد رو شنیدم چه احساسی داشتم ؟  . . .می خواستم در اون خونه رو بشکنم و به خاطر اینکه اینطور تو رو تحقیر می کنه تا سر حد مرگ بزنمش .  . .اگرچه لعنت به من که بخاطر اینکه اون به جای تو با یکی دیگه است خوشحالم .  . که با زنی که  , آنچنان توی قلبم رفته که حتی نمی تونم با یه عمل جراحی هم اونو بیرون بیارم ,  نیست  . . اما در عوض , به خاطر این احساس مریضی می کردم . مرضی لیز . .احساس مریضی می کردم که اون با تو با احترام رفتار نمی کنه ؛ اگرچه با احترام رفتار کردن اون در برابر تو به این معنی باشه که دیگه هرگز نتونم تو رو داشته باشم

رمان صدای آرچر | بخش دوم ( ترجمه اختصاصی دنیای رمان)
READ
ژانویه 21, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
+12
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مدت زمان :مشخص نشده ! محصول :امریکا
  • مترجم:ف . ر نویسنده :میا شریدن
  • امتیاز منتقدان :4.8 رده سنی :+12
  • Fa
  • En
وقتی بری پرسکات به شهر خواب آلود  کنار دریاچه پلیون رسید واقعا امیدوار بود که این همان جایی باشد که بلاخره همان آرامشی را که ناامیدانه به دنباله آن است را در آنجا پیدا کند . در اولین روزش در آنجا , زندگیش با آرچر هال ؛ مردی منزوی و گوشه نشین که عذاب پنهانی خود را داشت  برخورد کرد . مردی که هیچ کس دیگری او را نمیدید .  رمان صدای آرچر داستان زنی است که به خاطره ی شبی وحشتناک زنجیر شده و مردی که عشق او کلید رهایی زن است  . داستان مردی  خاموش که با زخمی عذاب آور زندگی می کند و زنی که به او کمک می‌کند تا صدایش را پیدا کند . داستان رنج کشیدن , سرنوشت و قدرت دگرگون کننده عشق است . .  داستانی که قلب را گرم می کند .آرچر از زمانی که یک بچه کوچک بوده در خانه ویلایی خود در  شهر , دور از اجتماع زندگی کرده . او هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن با اهالی شهر ندارد . در مواقع نادری که برای رفع احتیاجات خود به شهر می آید سعی می کند تا جایی که ممکن است با کسی برخورد نداشته و صورت خود را از دیگران پنهان کند . .  تا زمانی که بری در اولین روز اقامت خود در شهر
سپتامبر 30, 2019
+15
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مترجم:فرشته . م . راد نویسنده :پنولوپه داگلاس
  • امتیاز منتقدان :4.8 رده سنی :+15
  • Fa
  • En
اریکا به طور پنهانی عاشق برادر بزرگ تر دوست*پسر خود است . او ستاره حرفه ای بسکتبال و پسر بزرگتر یکی از ثروتمند ترین خانواده های امریکاست . . . و به اریکا کمتر از خاک کف کفشش اهمیت می دهد . . اما اریکا به عشق پنهانی و یک طرفه خود ادامه میدهدتا اینکه بعد از گذشت سه سال اریکا تصمیم می گیرد برای ادامه تحصیل به شهر بزرگتری برود. . شهری که میکاییل در ان زندگی می کند . . اما نمی داند که میکاییل سه سال گذشته را صرف نقشه کشیدن برای انتقام گرفتن از او کرده است . . انتقامی که اریکا حتی روحش هم از ان بی خبر است .
ژوئن 21, 2019
رمان عاشقانه خارجی کینگ
+15
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مدت زمان :مشخص نشده ! محصول :امریکا
  • مترجم:م . رحمان پور نویسنده :تی ام . فرایزر
  • امتیاز منتقدان :4.8 رده سنی :+15
  • Fa
  • En
آواره … گرسنه … ناامید … و بیچاره . دوئه هیچ خاطره ای از اینکه کی هست و از کجا اومده نداره … یک خلافکار حرفه ای تازه از زندان آزاد شده . کینگ کسیه که هرگز دلت نمیخواد پا توی کفشش بکنی مگه این که آماده باشی که با خونت … گوشتت … و تمام و جونت بهاش رو پرداختنی … یا با هر سه ی اون ها . وقتی دوئه  بیدار میشه میبینه کف خیابون توی اشغال ها افتاده . بدون اینکه هیچ خاطره ای از اینکه چطور به اینجا رسیده … اسمش چیه یا حتی چه قیافه ای داره داشته باشه . وقتی پلیس اون رو پیدا میکنه بهش میگه که اون احتمالا یک دختر فراری و خیابانی بوده که بعد از مورد سوء استفاده قرار گرفتن توی آشغال ها پرترت شده . روزها با گرسنگی و بدون سرپناه زیر بارون و آفتاب توی خیابون سپری می شه . بدون اینکه جایگاه و سرپناهی داشته باشه . هیچ کس رو نمی شناسه و حتی خودش رو هم نمیشناسه … فقط میدونست باید با تمام وجود در برابر سختی های طبیعت و همچنین آدم های منحرفی که توی پارک در کمین دختر های های بی پناه هستند
8 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 28