کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
فوریه 4, 2020

رمان صدای آچر : قسمت نهم

توجه اش را به من باز گرداند .  گفتم 

_ پس اسم فامیل تو هاله . می بایست با آرچر هال فامیل باشی

  ابروهای تراویس اندکی به یکدیگر نزدیک شدند .  کمی گیج به نظر می رسید

_  آرچر ؟. . .  آره .  پسر عموی منه  . اون رو میشناسی ؟

_  اوه نه

 سرم را تکان دادم 

_ چند روز پیش توی شهر باهاش برخورد داشتم .  کمی راجع بهش پرس و جو کردم . . . اون کمی . . 

تراویس جمله ام را به پایان رساند 

_ عجیب قریب به نظر می رسه ؟ 

جمله او را تصحیح کردم 

_ متفاوته 

دستم را تکان دادم

_  من فقط با چند تا از ساکنین اینجا برخورد داشتم  و اون هم یکی از اونها بود . منظورم اینه که , این طور نیست که واقعاً به صورت شخصی اونو ملاقات کرده باشم .  اما . . . 

فنجان قهوه را برداشتم و با حالت پرسشی آن را برای او بالا گرفتم .  سرش را تکان داد .  یک فنجان قهوه برای او ریختم .  تراویس گفت

_  ملاقات کردن با کسی که نمیتونه صحبت کنه سخته 

برای چند ثانیه متفکر به نظر می رسید 

_ در طول سال‌ها سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم اما اون به خوش و بش های دوستانه چندان پاسخ نمیده . توی دنیای خودشه  . . متاسفم که اون هم بخشی از واگن خوش آمده ما بوده .  به هر حال , به اینجا خوش اومدی

 لبخند زد . جرعه ای از قهوه اش را سر کشید 

_ متشکرم .  پس تو یه افسر پلیسی ؟ 

اگرچه این موضوع کاملا مشخص بود اما تنها میخواستم مودبانه مکالمه را ادامه بدهم .  پاسخ داد

_  آره 

مگی پادرمیانی کرد 

_ در مسیر رسیدن به رئیس پلیس شهر . درست مثل پدرش 

چشمک زد  و دوباره به طرف میز هایی که برای صبحانه استفاده می‌کردیم حرکت کرد . تراویس ابروهایش را بالا برد و لبخند زد 

_ ببینم چی میشه

 اما به هیچ عنوان دودل به نظر نمی رسید .  تنها به او لبخند زدم . .  و او هم به من لبخند زد .  اینکه آنه راجع به پدرش برای من صحبت کرده بود را متذکر نشدم . فکر می‌کنم اگر بفهمد که قبلا راجع به خانواده‌ ی او تحقیق کرده ام عجیب و غریب به نظر برسد . .  یا حداقل راجع به تراژدی که برای آنها اتفاق افتاده بود 

پرسید 

_ کجا اقامت داری ؟ 

پاسخ دادم 

_ کنار رودخانه راکول لین

_  یکی از خانه های اجاره ای جورج کونیک ؟

 سرم را تکان دادم

_  خوب بری دوست دارم اگه در دسترس باشی  گه گاهی این اطراف رو بهت نشون بدم

 چشمهای عسلی اش سر تا پایم را از نظر گذراندند . لبخند زدم و او را بررسی کردم . .  خوش چهره بود .  هیچ شکی در مورد این وجود نداشت . کاملا مطمئن بودم که داشت از من درخواست می‌کرد که با او بیرون بروم نه اینکه تنها دوستانه و مودب باشد . . اگرچه قرار گذاشتن با شخص دیگری در این لحظه  ,برای من بهترین ایده نبود

_  متاسفم تراویس .  برای من چیزا یکم . . . . در حال حاضر پیچیده اند

 برای چند ثانیه به دقت مرا بررسی کرد  . زیر نگاهش قرمز شدم 

_ من واقعاً یه مرد خیلی ساده ام بری 

چشمک زد . . خندیدم  . از این که تنش را شکسته بود از او سپاسگزارم بودم . در حالی که قهوه اش را تمام می کردبه  مکالمه ی ساده و احمقانه ی مان ادامه دادیم و من کانتر را تمیز میکردم 

نورم از آشپزخانه بیرون آمد .  درست همان لحظه ای که تراویس سر پا ایستاد تا آنجا را ترک کند .  نورم با حالتی عبوس گفت 

_ تو داری با پیشخدمت جدید من لاس میزنی ؟

تراویس پاسخ داد 

_ مجبور بودم . بنا به دلایل ناشناخته ای هنوز هم مگی تو رو به خاطر من ول نمیکنه 

تراویس به مگی , که مشغول تمیز کردن میزی در نزدیکی های کانتر بود چشمک زد 

_ اگرچه فکر می کنم یکی از این روزها بالاخره  عقلش سر جاش بیاد , تصمیمش رو بگیره و عاقلانه عمل کنه . مجبورم فعلاً به اون امید بچسبم 

نورم خرناسه کشید . دستهایش را روی پیش بند ی که شکمش را پوشانده بود پاک کرد

_   اون به خونه میاد و با همچین مردی روبه رو میشه .  با یکی مثل تو چه کار میتونه داشته باشه ؟

تراویس با دهان بسته خندید . چرخید تا آنجا را ترک کند اما به طرف مگی صدا زد 

_ وقتی از دست غرغر ها و اعصاب داغون اون پیر مرد بداخلاق خسته شدی بیا و منو پیدا کن

مگی به  او لبخند زد و موهای کوتاه او را نوازش کرد .  نورم  غرولوند کنان چرخید و به آشپزخانه بازگشت 

 مقابل در . .  تراویس چرخید و به طرف من گفت

_  پیشنهادم هنوز سر جاشه بری 

همانطور که در پشت سرش بسته شد لبخند زدم .  مگی به من گفت 

_ مواظب باش .  اون پسر خیلی دلرباست و توی یه چشم به هم زدن هوش و حواس رو ازت میگیره

 خندیدم و سرم را تکان دادم .  از پنجره تراویس هال را تماشا کردم که سوار ماشین پلیسش شد و از  غذاخوری دور شد

آن بعد از ظهر دوباره با دوچرخه از جاده برایر پایین رفته و از کنار جاده بلوبری چیدم . وقتی کیسه ام تا نصفه پر شد و انگشت هایم به رنگ بنفش تیره در آمدند  . . دیگر تصمیم گرفتم که به خانه بازگردم .  در راه بازگشت , روی دوچرخه ام . .  آن طرف جاده خاکی مقابل خانه آرچر , بدون هیچ دلیل خاصی به حصارهای مقابل آن خیره شدم .  . . اما بعد از چند دقیقه دوچرخه را به حرکت درآورده و به طرف خانه راهی شدم

 آن شب خواب دیدم که کنار ساحل دریاچه دراز کشیده ام . می توانستم شن‌ها را زیر پاهای بر*هنه ام احساس کنم . همچنین حضور مردی را بالای سرم احساس میکردم  . . اما هیچ ترسی یا ناخوشایندی وجود نداشت . میخواستم او اینجا در کنارم باشد .  آب دریاچه مانند پارچه ای ساتن با حالتی خوشایند پاهایم را نوازش کرد 

 در حالی که نفس نفس میزنم از خواب بیدار شدم .  آنقدر به این پهلو و آن پهلو چرخیدم تا چیزی نزدیک سحر دوباره به خواب رفتم

فوریه 3, 2020

فوبه را داخل سبد دوچرخه قرار دادم و همانطور که دوچرخه را به طرف ورودی برایر می راندم , به چیزی که آنه راجع به برادر های هال به من گفته بود فکر کردم . . و همچنین راجع به آرچر . این طور به نظر می رسید که کسی داستان واقعی آنچه که برای آرچر اتفاق افتاده بود را نمی‌دانست . .  یا اینکه جزئیات را فراموش کرده بودند . می‌دانستم از دست دادن هر دوی پدر و مادر چه احساسی دارد .  اگرچه نه در یک تصادف و به طور همزمان . .  سر و کله زدن با چیزی مانند این چه احساسی می توانست داشته باشد ؟ ایا ذهن تو به تو این اجازه را خواهد داد که غم این فقدان را  بررسی کنی  ؟ . . بدون آنکه بخاطر غم و اندوهی که یکباره به قلبت هجوم آورده دیوانه بشوی ؟ 

بعضی روزها احساس می کردم به سختی احساساتم را نگه میدارم . فکر می‌کنم همه ی ما به شیوه‌های  مخصوص به خود با این کنار میایم . درد و بهبودی از آن , برای هر شخصی که آن را تجربه می‌کند متفاوت و منحصر به فرد است 

منظره ی چیزی که احتمالا می بایست ملک او باشد مرا از افکارم بیرون کشید . حصار بزرگی اطراف آن را در بر گرفته بود . بالای درختان بیش از اندازه بزرگ و ضخیم بودند که بتوان چیزی را از ورای آن ها دید . گردنم را بالا آوردم تا ببینم حصار ها تا چه اندازه بلند هستند . .  اما گفتنش سخت بود . مخصوصا از جاده .  همچنین از دو طرف با جنگل پوشیده شده بود . چشمهایم به طرف جلوی حصار کشیده شد. .  جایی که یک دروازه قرار داشت .  اما بسته بود 

مطمئن نبودم چرا آنجا ایستاده ام و تنها به آن خیره شده و به وزوز پشه‌ها گوش می دهم .  اما بعد از چند دقیقه , فوبه به نرمی واق واق کرد و من دوباره شروع به پایین رفتن از جاده , به طرف ساحل .. جایی که آنه آدرس آن را به من داده بود , کردم

 چند ساعتی را در ساحل دریاچه گذراندم .  شنا کردم و حمام آفتاب گرفتم .  فوبه گوشه ی حوله ی من زیر سایه ها خوابیده بود . یکی از روزهای داغ آگوست بود اما نسیم خنک دریاچه و سایه درخت های پشت آن , هوا را آرامش بخش می کرد . حدس میزنم این قسمت از دریاچه تنها به وسیله ی افراد محلی استفاده می شود برای همین بود که تا این اندازه آرام و خلوت است

 همانطور که روی حوله دراز کشیده بودم . . تکان خوردن شاخه های درخت ها را تماشا می کردم . . و به صدای برخورد آب دریاچه به ساحل گوش می کردم .  بعد از چند دقیقه چشم هایم را بستم .  خیال داشتم کمی استراحت کنم  . . اما در عوض به خوابی عمیق فرو رفتم 

خواب پدرم را دیدم .  تنها با این تفاوت که این بار به سرعت نمُرد . بلکه درست در زمانی که مرد از در پشتی از خانه به بیرون فرار کرد , پدرم سینه خیز خودش را به آشپزخانه رساند . فریاد کشیدم

_  تو زنده ای

 سعی کردم از روی زمین , جایی که مرد مرا آنجا رها کرده بود بلند شوم و بنشینم . پدرم سرش را تکان داد .  لبخند نرمی روی صورتش بود  . با ترس گفتم 

_ حالت خوبه ؟

پاسخ داد 

_ بله 

از جا پریدم . زیرا پدرم هرگز از صدایش استفاده نمی‌کرد  . . او همیشه با دست صحبت میکرد 

 زمزمه کردم

_  تو میتونی صحبت کنی 

دوباره گفت

_  بله 

به آرامی خندید 

_  البته

 اما آن موقع بود که متوجه شدم لبهایش حرکت نمی کنند .  گفتم

_  می خوام برگردی پیشم پدر 

چشم هایم پر از اشک شدند 

_ خیلی دلم برات تنگ شده 

حالت صورتش جدی شد و مانند این بود که ناگهان فاصله ی بین ما افزایش پیدا می کرد . اگرچه هیچ کداممان حرکت نمی کردیم

_  متاسفم که نمیتونی هر دوی ما رو داشته باشی بی کوچولو

 زمزمه کردم 

_ هردو ؟

گیج شده بودم . .  می دیدم که فاصله ی بین ما بیشتر و بیشتر می شود . .  ناگهان پدرم ناپدید شد  . . و من آنجا تنها بودم . . .  گریه می کردم  . . 

چشم هایم بسته بودند اما می‌توانستم حضوری را که بالای سرم ایستاده احساس کنم

ناگهان از جا پریدم و بیدار شدم . .  اشکهای گرم از روی گونه ام به پایین جاری شدند .  خاطرات رویایی که دیده بودم داشت ناپدید می شد 

همانجا . . در حالی که دراز کشیده بودم , سعی کردم احساساتم را جمع و جور کنم

 قسم میخورم صدای کسی را شنیدم که از آنجا دور میشد . .  از بین جنگل پشت سر من می دوید و از آنجا دور می شد

 * * *

صبح روز بعد . .  زودتر از همیشه وارد غذا خوری شدم  . اگر چه به خوبی خوابیده بودم , اما امروز صبح دوباره خاطرات گذشته با وضوح بدتری به سراغم آمده بودند و من به سختی توانسته بودم احساس غم و اندوه مالیخولیایی که به من هجوم آورده بود را از خود دور کنم

 سعی کردم با کار و سفارش گرفتن از مشتری ها سرم را شلوغ نگه دارم .  ساعت ۹ . .  وقتی کم کم غذاخوری خالی شد احساس بهتر و سبک تری داشتم 

داشتم دوباره چاشنی‌های روی کانتر را پر میکردم که در غذاخوری باز شد و مرد جوانی با یونیفرم پلیس وارد شد . کلاهش را برداشت و دستش را بین موهای کوتاهش کشید .  موهایش قهوه ای و موج دار بودند .  سرش را برای مگی تکان داد . مگی به او لبخند زد و گفت

_  تراو 

مرد به طرف کانتر حرکت کرد و نگاهش را به طرف من بالا آورد .  برای چند ثانیه نگاه‌مان در یکدیگر قفل شد . صورتش با لبخندی روشن شد . همانطور که روی صندلی مقابل من می‌نشست دندان های سفید , صاف و  مستقیمش برق زدند 

_ خوب .  تو می بایست دلیل این باشی که مگی امروز صبح لبخند به لب داره 

دستش را به طرف من دراز کرد

_ من تراویس هال هستم

 اوه یک هال دیگر  . . در پاسخ به او لبخند زدم و دستش را گرفتم

_  سلام تراویس . بری اسکات

پاهای بلندش را زیر کانتر کشید 

_  از ملاقات باهات خوشبختم بری . چی تو رو به پلیون آورده  ؟

کلماتم را به دقت انتخاب کردم . نمیخواستم مانند یک خانه بدوش عجیب و غریب به نظر برسم .  اگرچه فکر می‌کنم اگر بخواهم صادق باشم در این لحظه یک جورهایی این کلمه مرا توصیف می کند 

_ من اخیراً از کالج فارغ التحصیل شدم و تصمیم گرفتم آزادانه یکم توی جاده ها مسافرت کنم

 لبخند زدم

_  و اینجا  به شهر زیبای شما کشیده شدم

 لبخند زد 

_ تا جایی که میتونی برای خودت کاوش کن . من از این کار خوشم میاد .  امیدوار بودم خودم بیشتر می تونستم از این سفرها بردارم 

من هم به او لبخند زدم و منو را به دست او دادم 

_ مگی پشت سر من آمد .  منو را گرفت و آن را زیر کانتر انداخت

_  تراویس می بایست تا حالا اونو حفظ شده باشه

 به من چشمک زد

_  از زمانی که مادرش اونو توی صندلی نوزاد گذاشت که بتونه قدش به میز  برسه , مدام به اینجا می اومد  . . صحبت مادرت شد . .  حالش چطوره ؟

 تراویس به او لبخند زد 

_ اوه خوبه . میدونی . .  سر شلوغه .  مدام درگیر محافل اجتماعیه .  به علاوه با تمام نقشه های گسترش شهر سرش بیشتر از قبل شلوغه

 لب های مگی جلو آمدند اما گفت

_  خوب سلام منو بهش برسون

 با مهربانی لبخند زد .  تراویس در پاسخ گفت

_  این کارو می کنم 

فوریه 2, 2020

البته که دوست هایم در خانه , بعد از مرگ پدرم چندین بار سعی کرده بودند مرا بیرون ببرند . . اما آن موقع به هیچ عنوان در حال و هوایش نبودم .  شاید بیرون رفتن با کسانی که با تراژدی من آشنا نبودند می‌توانست حال من را بهتر کند .  آیا این همان چیزی نبود که به خاطر آن این سفر جاده ای را آغاز کرده بودم ؟ . . یک فرار موقت ؟ این امید که مکان جدید , درمان جدید با خود داشته باشد . .  و آن موقع به اندازه کافی قدرت خواهم داشت که دوباره با زندگیم روبرو شوم 

لیز و ملانی به سرعت از در بیرون رفتند . سر راهشان برای چند نفر از اشخاصی که در رستوران نشسته بودند دستشان را تکان دادند .  بعد از یک دقیقه , مگی بشقاب من را مقابل من پایین گذاشت . همانطور که غذا میخوردم به چیزهایی که راجع به مردی که  ” آرچر هال ” نام داشت فکر میکردم . حالا با عقل جور در می آمد . . او ناشنوا بود .  با خود در تعجب بودم که چرا قبلاً این احتمال را به ذهن خودم خطور نکرده بود  . . برای همین بود که صحبت نکرده بود . مشخصاً لب خوانی می کرد .  و زمانی که از او خواسته بودم تا چیزی بگوید ,  ناخواسته به او توهین کرده بودم

 برای همین بود که صورتش پایین افتاده بود و آنگونه از آنجا دور شد . . . 

 از درون به خود پیچید.  چه حرکت خوبی بری 

به خود قول دادم که دفعه ی بعد که او را دیدم از او معذرت خواهی کنم .  با خود در تعجب بودم که آیا زبان اشاره را می فهمد ؟ اگر بخواهد با من صحبت کند به او می فهمانم که می توانم به آن زبان صحبت کنم  . آن را به خوبی می دانستم  . . پدر من ناشنوا بود 

چیزی در مورد آرچر هال برایم فریبنده بود . چیزی که نمی‌توانستم انگشتم را روی آن بگذارم . چیزی فراتر از این حقیقت که او نمی توانست بشنود یا صحبت کند . و اینکه من به طور خصوصی با چنین ناتوانی خاصی آشنا بودم  . برای چند دقیقه به آن فکر کردم . .  اما نتوانستم پاسخی برای آن پیدا کنم 

غذایم را تمام کردم و زمانی که از مگی درخواست کردم تا صورتحساب را برایم بیاورد , دستش را تکان داد و گفت  

_ غذای کارمندا رایگانه

 دوباره لیوان قهوه را برای من پر کرد

_  میتونی بعد از ساعت ۲ به اینجا بیایی تا فرم ها رو پر کنی

 به او لبخند زدم

_  باشه .  بعد از ظهر میبینمت 

انعامی روی کانتر را قرار دادم و از در بیرون رفتم . با خود فکر کردم :  بد نبود .  تنها یک روز از سکونتم در شهر می گذشت و یک کار , یک خانه , و چندین دوست در همسایگی ام پیدا کرده بودم 

وقتی که به طرف ماشینم حرکت میکردم , از همیشه احساس سرحال تری داشتم

 

 

فصل چهارم

 

بری

 

روز بعد  , کارم را در غذاخوری نورم شروع کردم .  نورم خودش در آشپزخانه کار می کرد . بیشتر اوقات اخمو و پکر بود و زیاد صحبت نمی کرد  . اما گاهی اوقات او را دیده بودم که نگاه هایی به طرف همسرش روانه می کرد , که تنها می توانست به عنوان نگاه هایی ستایش کننده توصیف شود

غذاخوری شلوغ بود . کار مشخص و افراد محلی که انجا غذا می‌خوردند رفتاری دلپذیر داشتند. . دو روز اول به سرعت و به ارامی گذشت .  چهارشنبه , بعد از آنکه از کار تعطیل شدم به خانه رفتم , دوش گرفتم , لباسهایم را عوض کردم . خیال داشتم به رودخانه بروم و کمی کند و کاش کنم . قلاده فوبه را به دور گلویش بستم و او را به همراه خود از خانه بیرون بردم

 هنگام خارج شدن از خانه , انه مرا صدا زد . داشت به بوته های گل رز اب میداد . با لبخند به طرف او حرکت کردم .  پرسید  

_ اوضاع چطوره ؟

_ خوبه . میخواستم پیشت بیام و به خاطر شغلی که توی غذاخوری بهم معرفی کردی ازت تشکر کنم  . الان اونجا پیشخدمتم

_  اوه این عالیه . مگی یه جواهره .  اجازه نده نورم تو رو بترسونه . اون فقط سر و صدا میکنه , گاز نمیگیره 

خندیدم 

_ آره خودم اینو فهمیدم

 به او چشمک زدم

_  میخواستم به پایین جاده برم و کمی اطراف رودخانه گردش کنم

_  اوه عالیه . نمای اینجا برای قدم زدن چندان خوب نیست .  البته فکر می کنم خودت اینو فهمیدی .  اگه از جاده پایین بری میتونی تابلو ها رو به طرف ساحل دنبال کنی

 آدرس سریعی به من داد و سپس اضافه کرد 

_ من یه دوچرخه دارم که دیگه ازش استفاده نمیکنم .  به خاطر آرتروز نمیتونم دسته ی اونو بگیرم .  اگه بخوای میتونم اون رو بهت قرض بده . حتی یه سبد هم برای سگت داره

 به سگ کوچک مورد بحث نگاه کرد 

_ هی حالت چطوره ؟

فوبه کمی به دور خود چرخید و دمش را تکان داد .  لبخند زدم

_  بگو سلام  فوبه

 انه گفت 

_ چه دختر بانمکی هستی 

کمی به طرف پایین خم شد و اجازه داد فوبه دستش را لیس بزند . دوباره ایستاد

_  دوچرخه توی اتاق خواب مهمان هست . دوست داری  ببینیش ؟

متوقف شدم 

_  اگه اشکال نداره .  منظورم اینه که ترجیح میدم به جای ماشین خودم دوچرخه بردارم

_  بله بله 

دستش را به طرف به خانه تکان داد و به راه افتاد

_  دوست دارم ببینم ازش استفاده مفید میشه . قبلاً با استفاده از اون بلوبری می چیدم .  اونها به طور طبیعی رشد می کن .  اگه دو تا کیسه برداری میتونی اون ها رو داخل سبد بزاری . .  آشپزی می کنی ؟

 در حالی که او را به داخل کلبه دنبال میکردم گفتم

_  قبلا اینکارو میکردم اما حالا مدتی میشه که امتحان نکردم

 از روی شانه به من کرد 

_ خوب شاید بلوبری ها بتونن بهت روحیه کافی بدن تا پیش بندت رو برداری 

وقتی در اتاق اصلی را باز می کرد لبخند زد .  اتاق نشیمن با حالتی خودمانی دکور شده بود. . با یک عالمه قاب عکس  . .همچنین بوی اکالیپتوس خشک در هوا معلق بود .  به سرعت احساس آرامش و خوشحالی به من دست داد

_  بفرما 

از اتاقی دوچرخه را بیرون کشید .  نمی توانستم جلوی لبخند زدنم را بگیرم .  یکی از ان دوچرخه های قدیمی با یک سبد بزرگ در جلو بو

_ د اوه خدای من . مطمئنی میخوای از این استفاده کنم ؟

_  چیزی منو خوشحال تر از این نمی کنه عزیزم  . در حقیقت اگه برات کارکرد میتونی نگهش داری

 به او لبخند زدم 

_  خیلی متشکرم  . این واقعا مهربونی تو رو میرسونه . و واقعاً . . .  متشکرم 

پشت سر من حرکت کرد و به من کمک کرد آن را از روی پله ها بردارم

_  باعث افتخاره .  این که بدونم یک نفر داره ازش استفاده میکنه و لذت میبره منو خوشحال میکنه 

دوباره لبخند زدم . . که ناگهان چیزی به ذهنم خطور کرد

_  اوه . .  میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟ توی شهر با یکی برخورد کردم و یک نفر دیگه که کمی قبل تر ملاقات کردم بهم گفت که اون انتهای جاده زندگی میکنه . .  ارچر هال ؟ اونو می شناسی ؟

 انه اخم کرد ؛ متفکر به نظر می رسید

_  بله .  به هرحال اونو می شناسم .  در واقع سر راهت تا ساحل از زمین های اون عبور می کنی . تنها ملک در اون بخش از جاده است .  اونو به عنوان یه بچه کوچولو به خاطر میارم .  اگرچه الان دیگه صحبت نمیکنه . فکر کنم به این دلیل باشه که نمی شنوه

 سرم را به طرفی کج کردم

_  میدونی حقیقتا چه اتفاقی براش افتاد ؟

_ درست زمانی که بیماری بیل من تشخیص داده شد یه تصادف بزرگ خارج شهر اتفاق افتاد . فکر می کنم به اندازه بقیه مردم شهر زیاد به جزئیات توجهی نداشتم  . فقط به همراه اون ها عزاداری کردم . اما چیزی که میدونم اینه که پدر و مادر آرچر به همراه عموی اون . .  کانر هال , صاحب شهر و رئیس پلیس .. اون روز مردن .  و این مصیبت توی اون حادثه برای آرچر اتفاق افتاد . . هممم حالا بزار یکم فکر کنم

 کمی درنگ کرد 

_   بعد از اون با عموی دیگه اش زندگی کرد .  ناتان هال .  اما اون عمو هم سه یا چهار سال پیش از دنیا رفت . با توجه به چیزی که بخاطرم میاد به خاطر نوعی از سرطان بود . .  

چند ثانیه به فضا خیره شد

_  بعضی از اهالی شهر میگن که اون ذهن درست و حسابی نداره . .  آرچر منظورمه . .  اما من راجع به این مطمئن نیستم . شاید شخصیت عموش رو به اون نسبت میدن . خواهر جون ترم با لاتان به مدرسه می‌رفت و اون هرگز رفتار نرمالی نداشت .  به طور شروری هوشمند بود اما همیشه کمی عجیب و غریب بود . و وقتی از ارتش به خونه برگشت . . . بیشتر متفاوت بود

 اخم کردم

_  و با این حال یه بچه کوچک رو فرستادند تا با اون زندگی کنه ؟

_  اوه خوب فکر می کنم وانمود می‌کرد که نرماله و به هر حال تا جایی که میدونم تنها خانواده ای بود که برای اون پسر به جا مونده بود

 دوباره به مدت یک دقیقه ساکت شد 

_ حالا سالها میشه کسی راجع به پسر واقعی هال صحبت نکرده . . ههمم حالا که راجع بهش فکر می کنم  , واقعاً موقعیت غمناکی برای پسر کوچولو بود .  فکر می کنم گاهی اوقات توی شهرهای کوچک آدم هایی که همیشه این دوروبر بودند به قسمتی از پس زمینه تبدیل می شن .  فکر می کنم این تلاش شهر برای عبور کردن از تراژدی هست .   آرچر در این امیزه احتمالاً گم شده . باعث شرمندگیه

 به نظر می رسید دوباره در گذشته گم شده و من فکر کردم دیگر بهتر است بروم . لبخند زدم 

_ همم خوب دوباره به خاطر آدرسی که بهم دادی متشکرم . بعدا بهت سر میزنم

صورت انه روشن شد و به زمان حال بازگشت

_  بله واقعاً خیلی خوب میشه  . روز خوبی داشته باشی

لبخند زد ,  چرخید و دوباره شروع به آبیاری گلها کرد  . و من دوچرخه را از دروازه ی جلویی خانه اش بیرون بردم

 

ژانویه 26, 2020

صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدم . از تخت خواب بیرون رفتم , پرده ها را از روی پنجره کنار کشیدم و به دریاچه خیره شدم . خورشید صبحگاهی روی آن به زیبایی منعکس می شد و رنگ طلایی گرمی ایجاد می کرد . پرنده بزرگی به هوا برخاست و تنها می توانستم یک قایق روی آب ببینم . . نزدیک به ساحل دور

بله . . می توانستم به این عادت کنم . فوبه از روی تخت پایین پرید و آمد تا کنار پای من بنشیند . زمزمه کردم

_  تو چی فکر می کنی دختر ؟

خمیازه کشید

 نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم را متمرکز کنم . . زمزمه کردم

_  امروز صبح ن . امروز صبح تو حالت خوبه

 به آرامی به طرف حمام حرکت کردم .  کمی ریلکس تر شدم , با هر قدم .. امید در درونم شکوفا شد .  اما وقتی آب را باز کردم دنیای اطرافم خاموش شد و صدای آب حمام به صدای بارانی تبدیل شد که  به پشت بام برخورد می کرد . وحشت وجودم را تصاحب کرد . وقتی صدای رعد و برقی بزرگ در گوش هایم پیچید خشک شدم . میتوانستم خنکی فلزی که به پوستم چسبیده بود را احساس کنم . با به خاطر آوردن خاطره ی نوک اسلحه ای که به بدنم چسبیده شده بود به خود پیچیدم .  اشک روی گونه هایم سرازیر شد . درون ذهنم . . مانند صدای گوشخراش جیغ متوقف شدن قطار روی ریل های فلزی میداد

اوه خدایا . . . اوه خدایا

 نفسم را حبس کردم . منتظر بودم تا اسلحه ناپدید شود . وحشتی سرد و یخی از بین رهایم عبور کرد . سعی کردم به پدرم که در اتاق پشتی در خون خود دراز کشیده بود فکر کنم . اما وحشتم  آنقدر غرق کننده بود که نمی توانستم روی چیزی دیگری تمرکز کنم  . باران به برخورد کردن مقابل ___ 

صدای بسته شدن در ماشینی بیرون خانه به گوش رسید و مرا به زمان حال برگرداند .  مقابل دوش حمام ایستاده بودم . . آب با زمین برخورد می کرد . احساس حالت تهوع با عجله گلویم را پر کرد و به موقع چرخیدم و خودم را به کاسه ای که آنجا بود رساندم 

به مدت چند دقیقه همان آنجا , در حالی که نفس نفس می زدم و می لرزیدم ماندم . سعی میکردم کنترل بدنم را به دست بگیرم . اشک ها تهدید به جاری شدن می‌کردند . اما نمی توانستم این اجازه را به آنها بدهم . چشمهایم را محکم بستم و از ۱۰۰ به صورت معکوس شمردم  . وقتی به یک رسیدم نفس عمیق دیگری کشیدم و تلو تلو خوران سرپا ایستادم . یک حوله برداشتم تا آنجا را تمیز کنم 

سپس زیر دوش آب قدم گذاشتم . چشم هایم را بستم و سعی کردم آرام شوم و به زمان حال برگردم . سعی میکردم لرزشم را کنترل کنم 

_ تو حالت خوبه حالت خوبه حالت خوبه

 احساساتم را پایین دادم . . .احساس گناهم را . . . بدنم هنوز هم کمی می‌لرزید  . . . حالم خوب خواهد شد . این را می دانستم . اما کمی طول می کشید که آن احساس را از خود دور کنم  .که به آن لحظه ی وحشت برنگردم . چند ساعت بعد , عذاب و اندوه مرا رها خواهند کرد اما هرگز نه به صورت کامل 

هر روز صبح تصویر آن خاطره به ذهنم می آمد .  هر روز بعد از ظهرها , دوباره قوی تر می شدم . هر سپیده دم امیدوار بودم که امروز همان روزی باشد که مرا از چنگال خاطرات آزاد می کند . امیدوارم می شدم که  بتوانم امروز را سپری کنم بدون تحمل کردن درد وحشتناکی که به من زنجیر شده بود  و مانع از آن می شد که زمان حال و گذشته را از هم تفکیک کنم 

 از حمام بیرون آمده و خودم را خشک کردم . از آینه به خودم نگاه کردم . با خود فکر کردم که از بیشتر روزها بهتر به نظر میرسم . با وجود این حقیقت که خاطرات هنوز هم اینجا مرا دنبال کرده بودند

به خوبی خوابیده بودم . .  که چیزی بود که در شش ماه گذشته نتوانسته بودم انجام دهم . تقریبا احساس رضایت خاطر می‌کردم . فکر می کنم به خاطر منظره ی رودخانه ی بیرون پنجره ام باشد . چه چیزی امیدوار کننده تر از صدای برخورد آب رودخانه به ساحل شنی بود ؟

 مطمئنم کمی از آن آرامش وارد روح من خواهد شد . یا حداقل به من کمک خواهد کرد که که بتوانم بهتر بخوابم . زیرا واقعا به آن نیاز دارم 

به اتاق خواب برگشتم و لباسهایم را پوشیدم . خیال داشتم به آن غذاخوری که انه آدرسش را به من داده بود بروم . امیدوار بودم که هنوز هم آن شغل در دسترس باشد . پول هایم داشتند تمام میشدم و خیلی سریع به یک کار نیاز داشتم . موهایم را خشک کردم و آن‌ها را باز گذاشتم . سپس آرایش کم رنگی روی صورتم انجام دادم . صندل های مشکی ام را پوشیدم و از در بیرون رفتم

 وقتی به  آسمان نگاه کردم , هوای گرم صبحگاهی پوستم را نوازش داد

 ده دقیقه بعد . . ماشین را کنار  خیابان , مقابل نورم پارک کردم . شبیه به یک غذا خوری کوچک و کلاسیک به نظر می رسید . از در شیشه ای بزرگ به داخل نگاه کردم و متوجه شدم که در این صبح دوشنبه , ساعت ۸ صبح . . تقریباً پر از مشتری اس

ت آگهی درخواست کمک هنوز روی پنجره بود . . .  بله 

در را باز کردم . بوی قهوه و بیکن به من خوشامد گفت . از روی صندلی ها صدای آرام خندیدن و صحبت کردن به گوش می رسید 

وارد شدم و روی یک صندلی پشت کانتر کنار یک زن جوان نشستم  . زنی که حالا کنار من بود به بالا نگاه کرد و لبخند زد . لبخند زدم و گفتم 

_ صبح بخیر 

_ صبح بخیر

 منو را برداشتم و یک پیشخدمت زن مسن تر با موهای کوتاه خاکستری که کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بود از بالای شانه به من نگاه کرد و گفت 

_ الان میام پیشت عزیزم 

با عجله مشغول نوشتن سفارشات روی دفترچه اش بود . مغازه نیمه پر بود اما مشخصاً دست تنها بود و برای گرفتن سفارشات به مشکل برخورده بود . همیشه مشتری هایی که برای صرف صبحانه می‌آیند عجله دارند زیرا می خواهند سر موقع به کار برسند . به او گفتم 

_ عجله ای نیست

 چند دقیقه بعد ..  با چند وعده غذا به طرف من آمد و با بی حواسی گفت

_  قهوه ؟

_ متشکرم .  به نظر میرسه حسابی سرت شلوغه . عجله ای ندارم . هر موقع که آماده شد میتونی برام بیاری 

_ خدا حفظت کنه عزیزم 

خندید 

_ می بایست تجربه پیشخدمتی داشته باشی

 لبخند زدم 

_ در واقع . . .

 منو را به دستش دادم 

_ همینطوره . و میدونم که الان موقع خوبی نیست اما آگهی استخدام روی پنجره رو دیدم__

_ واقعاً ؟ کی میتونی شروع کنی ؟

 خندیدم 

_ هر چه زودتر بهتر . میتونم بعداً بیام و فرم درخواست پر کنم یا__ 

_ نیازی نیست . تو تجربه ی پیشخدمتی داری و به یه کار نیاز داری پس استخدام شدی . نورم همسر منه و من من میتونم کارمند های اینجا رو استخدام کنم بنابراین همین حالا تو رو استخدام کردم .  به هرحال اسم من مگی جین

 به او لبخند زدم

_ بری اسکات . خیلی متشکرم

 همانطور که از راهرو پایین می رفت تا سفارشات را آماده کند از بالای شانه اش گفت

_  تو کسی هستی که همین حالا صبح منو بهتر کردی

این آسانترین مصاحبه ای بود که تا کنون داشتم 

زن جوان کنار من پرسید 

_ توی شهر جدیدی ؟

به طرف او چرخیدم . لبخند زدم 

_ بله و درواقع دیروز رسیدم

_  خوب به پلیون خوش اومدی . من ملانی شوول هستم و این خواهر منه .  لیز

 دختری که طرف راست او نشسته بود به طرف جلو خم شد و دستش را برایم دراز کرد . آن را تکان دادم و گفتم

_  واقعاً از ملاقات با شما خوشحالم 

در حالی که قهوه ام را سر می کشیدم  با خود در فکر بودم که تقریباً هم سن من به نظر می رسند . احتمالاً لیز خواهر کوچکتر بود . با آن موهای قهوه ای مایل به قرمز و چشم های بزرگ آبی شبیه به یکدیگر به نظر می رسیدند 

لیز گفت

_  اگه هر سوالی راجع به این شهر داشتی از ما بپرس .این یکی از وظایف اصلی ماست که تمام راز های کثیف اهالی این شهر رو بدونیم

 به من چشمک زد 

_ هچنین می‌توانیم بهت بگیم با کی قرار بگذاری و از کی دوری کنی . ما مثل یک منبع غنی از اطلاعات هستیم 

خندیدم 

_ خیلی خوب . این توی ذهنم می مونه . واقعا از اینکه با شما دخترها ملاقات کردم خوشحالم 

می خواستم از آنجا دور شدم که چیزی به ذهنم خطور کرد

_  هی . . . در واقع راجع به یک نفر سوالی داشتم . دیشب وقتی از داروخانه خرید کردم کیسه پلاستیکی ام پاره شد و وسایلم روی زمین افتادن . مرد جوانی کنار من متوقف شد تا به من کمک کنه . بلند قد و خوش هیکل بود. اما . .  هیچ حرفی نمی زند . و یک ریش خیلی بلند داشت_

 ملانی وسط حرفم گفت

_  ارچر هال . اگرچه از این که متوقف شده تا به تو کمک کنه شوکه شدم . اون معمولاً به کسی توجه نمی کنه و همچنین هیچکس هم به اون توجهی نمی کنه .

_  فکر نمی‌کنم چاره دیگه ای داشت . وسایلم جلوی پای اون افتاده بود 

شانه اش را بالا انداخت 

_  هنوز هم غیر معموله . بهم اعتماد کن . به هر حال فکر می کنم ناشنواست . برای همینه که صحبت نمیکنه . وقتی بچه بود تصادف کرد . وقتی این اتفاق افتاد ما فقط ۵ و ۶ ساله بودیم , بیرون از شهر زندگی می کردیم  .پدر و مادرش کشته شدند , به همراه عموی اون رئیس پلیس شهر  . .حدس میزنم اون موقع بود که شنوایی اش رو از دست داد . در انتهای جاده بریار زندگی میکنه . قبلاً با عموی دیگه اش که توی خونه به اون درس می داد زندگی می کرد . اما اون عمو هم دو سال پیش مرد و اون حالا اونجا به تنهایی زندگی میکنه . . قبلا هرگز به شهر نمی اومد .  تا زمانی که عموش مرد , حالا هر از چند گاهی اونو می بینیم . اگرچه یک آدم گوشه گیر و منزوی تمام و کماله

در حالیکه اخم می کردم گفتم

_  واو این خیلی غم انگیزه

 لیز پاسخ داد

_  آره . چون که . .  آیا اون بدنشو دیدی ؟ اگرچه این خوش تیپی توی ژن اون هاست . اگه اینقدر جامعه گریز نبود باهاش قرار می ذاشتم 

ملانی چشم هایش را چرخاند . دستم را روی دهانم قرار دادم تا قهوه از دهانم بیرون نریزد .  ملانی گفت

_  خواهشا ادا در نیار . تو به هر حال دوست داری باهاش قرار بزاری . . . اگه فقط یک بار بهت نگاه میکرد

 خواهرش برای ثانیه ای به آن فکر کرد . سپس سرش را تکان داد

_  فکر نمیکنم هرگز بدونه باید با اون بدن چه کار بکنه  . واقعاً باعث شرمندگیه

 ملانی دوباره چشم هایش را چرخاند و سپس به ساعت بالای پنجره نگاه کرد

_  اوه لعنت . می بایست هر چه زودتر بریم وگرنه دیر میشه 

 کیفش را بیرون کشید و به طرف مگی  گفت

_  پول و روی کنترل گذاشتم مگ

 مگی در حالیکه دو سینی به دست گرفته بود گفت 

_ متشکرم عزیزم

 ملانی روی دستمال کاغذ چیزی نوشت و آن را به دست من داد 

_ بفرما این هم شماره تلفن ما . به زودی اون طرف دریاچه یه مهمانی دخترانه برگزار می کنیم . شاید دوست داشته باشی با ما بیای

 دستم را جلو بردم و آن را گرفتم 

_ خیلی خوب بود . متشکرم 

من هم شماره ام را روی دستمال کاغذی نوشتم و آن را به دستش دادم

_  این واقعاً مهربونی تو رو میرسونه

 بعد از صحبت کردن با آن دو دختر از اینکه روحیه ام تا چه اندازه بالا رفته بود متعجب شدم . شاید این چیزی بود که به آن نیاز داشتم  . . که به خود یادآوری کنم که من یک انسان هستم  . .دوست هایی دارم و زندگی ای دارم .  خیلی آسان بود که فکر کنم تمام وجودم در آن روز وحشتناک به پایان رسیده . . .  اما حقیقت ندارد .  می بایست تا جایی که امکان دارد این را به خود یادآوری کنم

ژانویه 25, 2020

فصل سوم

بری

وقتی به پلیون رسیدم , آسمان کم کم داشت تاریک میشد . مرکز شهر آرام و تقریباً قدیمی به نظر می‌رسید . هم چنین اینطور به نظر می آمد که بیشتر کسب و کارها با یکدیگر فامیلی یا آشنایی داشته باشند .  درخت هایی بزرگ دو طرفه پیاده‌روهای پهناور را پوشانده بودند و  مردم هنوز هم در هوای خنک و گرگ و میش تابستان قدم میزنند

 عاشق این موقع از روز بودم . چیزی جادوی راجع به آن وجود داشت. چیزی امیدوار کننده . چیزی که می گفت :  نمیدونستی که میتونی , اما یه روز دیگه هم دوام آوردی مگه نه  ؟ . . 

هاسکل را پیدا کردم . ماشین را در محوطه پارکینگ پارک کردم .  اگرچه قبلا حدود ۵ ساعت خوابیده بودم اما هنوز هم خسته بودم و آماده بودم با یک کتاب , دوباره به تخت خواب بروم .  در عرض ۱۰ دقیقه خریدم را انجام داده و از داروخانه بیرون آمدم . .  دوباره به طرف ماشین حرکت کردم .  در هوای تاریک گرگ و میش , چراغ های خیابان روشن شده بودند و نوری رویایی روی خیابان پخش می کردند 

کیفم را روی شانه انداختم و کیسه پلاستیکی را از یک دست به دست دیگر دادم  . . که زیر پلاستیک پاره شد . .  و خرید هایم روی زمین افتادند . .  چند آیتم کمی دورتر از دست رستم قلت خوردند .  زیر لب ناسزا گفتم .  خم شدم تا وسایلم را بردارم . . کیف بزرگم را باز کردم و شروع به قرار دادن شامپو و نرم کننده ای که از روی زمین برداشت بودم , به داخل آن کردم . .  که متوجه شدم یک نفر مقابل من ایستاده  . . از جا پریدم  . به بالا نگاه کردم  . . درست در همان موقع , مردی به پایین خم شد , یک زانویش را روی آسفالت قرار داد و بطری ادویل .. که چند قدم آن طرف‌تر افتاده بود .. را برداشت و به دست من داد

 به او خیره شدم .  جوان بود . با موهای بلند و موج دار .  موهای قهوه ای  پرش نیاز مبرم به کوتاه شدن داشتند .  همچنین موهای صورتش بلند بودند .  می‌بایست خوشتیپ باشد . .  اما زیر این ریش های بلند و همچنین موهایی که روی پیشانی اش می افتادند و اطراف فکش را در بر می گرفتند , گفتنش سخت بود

 شلوار جین و تیشرت آبی پوشیده بود  که به خوبی روی س*ینه ی فراخش کشیده شده بود .  تیشرت زمانی نوشته ای روی خود داشته اما حالا . .  آن نوشته کاملاً محو و فرسوده شده بود . .  تمام اینها را در چند ثانیه ای که دستم را جلو بردم تا بطری را از دستش بگیرم از نظر گذراندم

 ناگهان چشم هایمان به یکدیگر افتاد  . . و به نظر رسید که نگاهمان در یکدیگر قفل شد  . . . 

نگاه او عمیق و طلایی بود . با مژه های بلند و تیره قاب گرفته شده بود . .  زیبا بود

 همان طور که به او خیره شده بودم به نظر می رسید چیزی بین ما به جنبش افتاد  . . مانند این که می‌توانستم دستم را دراز کنم و هوایی که اطراف بدن های مان را دربر گرفته بود را لمس کنم , و وقتی دستم را عقب بیاورم چیزی قابل لمس در آن باشد . .  چیزی نرم و گرم . . اخم کردم .  گیج شده بودم . .  نمی توانستم نگاهم را از او بگیرم . .  چشمهایش را به سرعت به طرف دیگری کشید

 این مرد عجیب و غریب چه کسی بود ؟ و چرا من اینجا مقابل او خشکم زده بود ؟

 سرم را تکان دادم . خودم را به دنیای واقعی کشاندم .  گفتم

_  متشکرم

 چیزی نگفت .  دیگر به من نگاه نکرد . یک بار دیگر زیر لب ناسزا گفتم

_  لعن*ت 

توجه ام به یکی از آیتم هایی که روی زمین افتاده بود جلب شد . .  وقتی دیدم جعبه نوار * بهداشتی هایم روی زمین افتاده , باز شده و چند تا از آنها روی زمین پخش شده اند , چشم هایم گشاد شد

 خدایا همین حالا منو بکش

 مرد چند تا از آنها را از روی زمین برداشت و به دست من داد . .  و من به سرعت آنها را داخل کیفم انداختم .  به بالا به او نگاه کردم . . و او هم همزمان به چشمهایم نگاه کرد . .  اما هیچ واکنشی روی صورتش نبود  . دوباره نگاهش را گرفت

 احساس کردم گونه هایم قرمز شدند .  سعی کردم کمی با او صحبت کنم تا این احساس هیستریکی که ناگهان به من دست داده بود را کاهش بدهم .  به سرعت صحبت می کردم

_  لعنت به کیسه های پلاستیکی 

نفس عمیقی کشیدم و این بار کمی آرام تر ادامه دادم

_  نه تنها برای محیط زیست مضر هستند بلکه واقعاً غیر قابل اعتمادن

 مرد یک جعبه آبنبات بادام به دستم داد . . به همراه یک عدد دیگر از پد هایم .  آنها را از او گرفتم و داخل کیفم انداختم .  از درون ناله کردم 

_  سعی می کنم از کیسه های قابل بازیافت برای خرید استفاده کنم  . یه چند تا از اونها رو هم که طرح های واقعاً بامزه ای دارن خریداری کردم .  . .  با طرح های نقطه نقطه .  طرح های عروسکی

 سرم را تکان دادم .  آخرین پد را از روی زمین برداشت و داخل کیفم قرار دادم

_  اما همیشه اون ها رو توی ماشینم جا میزارم . .  یا توی خونه

 دوباره سرم را تکان دادم . مرد دو بسته دیگر از آبنبات های بادام زمینی را به دستم داد .  گفتم

_  متشکرم .  فکر می کنم خودم  میتونم بقیه رو جمع کنم

 دستم را برای چهار بسته ی دیگر از آبنبات های بادامی که روی زمین قرار گرفته بودند تکان دادم .  به بالا به او نگاه کردم  . . دوباره گونه هایم داغ شدند . . 

_ اونها تخفیف خورده بودن . . 

 بیشتر توضیح دادم

_  خیال نداشتم همه اون ها رو یه جا بخورم

 همانطور که خودش آنها را از روی زمین بر می داشت به من نگاه کرد . . اما فکر می کنم دیدم که گوشه ی لب هایش کمی به طرف بالا متمایل شدند . . پلک زدم و از بین رفته بود 

جعبه های شکلات را از دستش گرفتم 

_ فقط دوست دارم توی خونه شکلات داشته باشم میدونی ؟ . .  برای اینکه هر از گاهی خودت رو مهمون کنی  . این مقدار آبنبات میتونه برای ۲ ماه من کافی باشه

 داشتم دروغ میگفتم . این آب نبات ها حتی دو روز هم دوام نمی آوردند .  حتی ممکن بود چند تا از آنها را در راه برگشت به خانه بخورم

 مرد سرپا ایستاد و من هم همین طور  . . کیفم را روی شانه ام انداختم

_  خیلی خوب .  باشه . برای کمک متشکرم  . .  برای این که منو نجات دادی . .  و وسایل شخصی من . .  و شکلات ها  . . و شامپوی نارگیلی  . . و بادام زمینی ها 

خندیدم . صدایم خجالت زده به نظر می رسید  . . به خود پیچیدم

_  میدونی . .  اگه یه چیزی بگی و منو از این بدبختی نجات بدی خیلی کمک می کنه

 به او لبخند زدم . .  اما وقتی صورتش پایین افتاد , لبخند از روی لب هایم پاک شد .  چشم هایش بسته شدند و نگاهی خالی . .  جایگزین نگاه گرمی که قسم میخورم چند دقیقه قبل آنجا بود ,  شد

 چرخید و شروع به دور شدن کرد .  فریاد کشیدم 

_ هی صبر کن

 شروع به دنبال کردن او کردم .  . .  اگرچه خودم را متوقف کردم

 همان طور که از من دور میشد اخم کردم . .   شروع به دویدن به طرف جاده کرد , بدنش به زیبایی حرکت می کرد . .

 وقتی از نظر دور شد ,  احساس عجیبی از گم شدن به طرفم هجوم آورد 

وارد ماشینم شدم و بدون حرکت برای چند دقیقه آنجا نشستم .  به این برخورد عجیب و غریب فکر کردم  . . وقتی بالاخره موتور ماشین را روشن کردم , متوجه شدم چیزی روی شیشه ی جلوی ماشین قرار دارد . .  می خواستم اسپری را روشن کنم که متوقف شدم و به جلو خم شدم . .  از نزدیک‌ترین نگاهی انداختم

 دانه های قاصدک روی شیشه جلوی ماشین پاشیده شده بودند 

وقتی نسیم خنکی وزیدن گرفت . .  دانه های کرکی به هوا بلند شده و به زیبایی مقابل شیشه جلوی ماشینم به ر*قص درآمدند . . سپس  از من دور شدند . . .  به طرف همان مسیری که مرد رفته بود

ژانویه 24, 2020

 

با صدای آواز پرندگان و برخورد آب رودخانه به کرانه ی ساحل در دوردست ها , از خواب بیدار شدم . چرخیدم و به ساعت نگاه کردم . ساعت از شش عصر گذشته بود .  کش و قوسی به خود دادم و بلند شدم . فوبه پشت سر من شروع به قدم زدن کرد . در حمام کوچک دندان هایم را مسواک زدم , بعد از آنکه دهانم را آبکشی کردم از آینه کابینت به خودم خیره شدم 

حلقه های سیاه زیر چشم هایم هنوز آنجا بودند .  البته بعد از ۵ ساعت خواب , کم رنگ تر شده بودند .  گونه هایم را نیشگون گرفتم تا کمی رنگ به آنها بدهم و لبخندی بزرگ و مصنوعی روی صورتم نشاندم .  سرم را برای تصویر خودم در آینه تکان دادم

_ تو حالت خوب میشه بری .  تو قوی هستی . .  و دوباره خوشحالی رو پیدا می کنی  . صدای منو میشنوی ؟  یه چیز خوبی راجع به این مکان هست . .  احساسش می کنی ؟

 سرم را به طرفی کج کرده و برای یک دقیقه بیشتر به خودم در آینه خیره شدم .  بیشتر مردم در آینه حمام با خود صحبت می کردند . درست است ؟

 کاملاً چیز نرمالی بود . به نرمی خرناسه کشیدم و سرم را تکان دادم .  صورتم را شستم و به سرعت موهای بلند و قهوه ام را پشت سرم جمع کردم .  به آشپزخانه رفتم و در یخچال را باز کردم  . . جایی که غذاهای یخ زده ام را که از ماشین برداشته بودم , قرار داده بودم 

غذای زیادی نداشتم که با خود بیاورم .  تنها بعضی از چیزهایی که در یخچال , در خانه داشتم را بسته بندی کرده بودم . .  چند غذای مایکروویوی ,  شیر , کره بادام زمینی , نان و کمی میوه . .  و نصف کیسه غذای سگ برای فوبه

 برای یکی دو روز کافی خواهد بود .  تا زمانی که فروشگاه محلی را پیدا کنم  .  

کمی پاستا داخل مایکروویو قرار دادم . روی کانتر نشستم و با چنگال پلاستیکی آن را خوردم .  از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کردم . متوجه خانم مسنی با لباس آبی و موهای کوتاه سفید , که از کلبه ی کناری من بیرون آمد و با سبدی در دست , به طرف ایوان من  قدم بر میداشت , شدم 

وقتی صدای در زدن آرامی را شنیدم ؛ ظرف غذای خالی را داخل سطل زباله انداختم و رفتم تا در را پاسخ بدهم . .  در را باز کردم  . .  خانم مسن لبخند گرمی تحویلم داد

_  سلام عزیزم . من آن کابوت هستم .  به نظر میرسه تو همسایه جدید منی .  به این همسایگی خوش اومدی

 به او لبخند زدم و سبدی که به من پیشنهاد داده بود را گرفتم

_  بری پری اسکات  . متشکرم

 گوشه ی حوله ی روی سبد را بلند کردم و به سرعت بوی شیرین کلوچه های زغال اخته با مشامم برخورد کرد 

_ اوه خدای عزیز . متشکرم .  دوست دارید بیاید داخل ؟

_  در واقع می خواستم ازت بپرسم که آیا دوست داری به ایوان من بیای تا با هم کمی چای بنوشیم ؟  تازه درست کردم 

_ اوه 

مردد بودم 

_ خیلی خوب .  حتما  . چند ثانیه اجازه بدید تا کفش بپوشم

 وارد خانه شدم و سبد کلوچه ها را روی کانتر آشپزخانه قرار دادم .  سپس به طرف اتاق خواب  , جایی که صندل هایم را کمی قبل تر انجا انداخته بودم رفتم 

وقتی دوباره به اتاق برگشتم , انه گوشه ی ایوان من ایستاده بود و منتظر من بود . 

_ چه شب دوست داشتنی . می خواستم بیرون بشینم و از این  عصر لذت ببرم .  اما خیلی زود داشتم راجع به اینکه هوا چقدر سرده شکایت میکردم

  شروع به قدم زدن به طرف کلبه او کردیم 

_ پس شما تمام این سال‌ها اینجا زندگی کردید ؟

 به او نگاهی انداختم .  سرش را تکان داد

_  بیشتر ما در این حوالی سالهاست که ساکنین این شهریم .  توریست ها زیاد به این شهر علاقه مند نیستند . اونجا  . . 

سرش را به طرف قسمتی دور از دریاچه تکان داد , که از این فاصله به سختی قابل دیدن بود

_  اونجا , جاییه که تمام توریست ها بهش علاقه مندند .  بیشتر کسایی که توی این شهرن اهمیتی به این موضوع نمیدن .  حتی از این موضوع خوششون میاد .  البته قراره تمام این ها تغییر کنه . زنی که صاحب این شهره ” ویکتوریا هال ” یه عالمه برنامه توسعه ی گردشگرانه داره که توریست ها رو به اینجا می کشونه

 همانطور که از پله های ایوان بالا می‌رفت آهی کشید .  روی یکی از صندلی های حصیری نشست .  من روی صندلی دو نفره نشستم و به پشتی تکیه دادم . .  ایوانش زیبا بود و احساس گرمی مانند خانه داشت .  پر از صندلی های سفید راحت و کوسن های روشن آبی و زرد  . گلدان های گل همه جا بودند . .  پیچک ها از دو طرف ایوان مانند آبشار به پایین ریخته شده بودند 

_ راجع به اومدن توریست ها به این منطقه چی فکر می کنی ؟

 کمی اخم کرد

_  اوه . خوب من از شهر آروم و کوچیک مون خوشم میاد . میگم بذار اونها همونجا بمونن .  ما هنوز هم گذرگاه حساب میشیم که در نظر من به اندازه کافی خوب هست .  به علاوه . . از احساس شهر کوچیک مون خوشم میاد اما احتمالاً کندوهای بزرگی قراره اونجا ساخته بشه . پس دیگه خبری از کلبه های کنار دریاچه نیست

 اخم کردم 

_ اوه متاسفم 

متوجه شدم منظورش این است که می بایست از اینجا نقل مکان کند .  با بیخیالی دستش را تکان داد 

_ من خوبم .  این بیزینس شهره که به خاطر این گسترش کاملاً تعطیل میشه و من بیشتر راجع بهش نگرانم

 سرم را تکان دادم 

_ هنوز هم اخمی روی پیشانی ام بود . برای چند ثانیه ساکت بودیم . سپس گفتم 

_ وقتی دختر کوچکی بودم با خانوادم به اون طرف رودخانه برای تعطیلات رفتیم 

 پارچ چایی را از روی میز کوچک کنار خود برداشت و برای هر کدام مان یک لیوان ریخت و لیوان من را به دستم داد 

_  واقعاً ؟ . . حالا چی تو رو به اینجا برگردونده ؟

 یک جرعه از چایم را نوشیدم .  عمدا برای چند ثانیه جوابم را به تاخیر انداختم .  بالاخره گفتم

_  اون تابستون , اونجا خوشحال بودم 

شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم لبخند بزنم .  اما صحبت کردن راجع به خانواده ام هنوز هم قلب مرا می شکست .  سعی کردم حالت صورتم همانطور که امیدوار بودم دلپذیر به نظر می رسد

 برای چند ثانیه مرا بررسی کرد . یک جرعه از جای خود سر کشید و سپس سرش را تکان داد

_  خوب عزیزم به نظرم برنامه خوبی میاد . و فکر می کنم اگه اینجا قبلاً برای تو خوشحالی آورده , دوباره هم میتونه برات خوشحالی بیاره  . فکر می کنم بعضی از مکان ها با بعضی از آدما توافق دارند و با اونها سازگار هستن

 لبخند گرمی تحویلم داد و من هم به او لبخند زدم . به او نگفتم دلیل دیگرم برای این جا بودن , این است که آخرین باری که خانواده‌ام واقعاً خوشحال و بیخیال بودند در اینجا بوده . وقتی از آن سفر به خانه برگشتیم , تشخیص داده شد که مادرم سرطان س*ینه دارد .  . . شش ماه بعد مرد

 از آن موقع به بعد  . . فقط من و پدرم بودیم

 پرسید 

_ خیال داری چه مدت اینجا بمونی ؟

 مرا از خیالاتم بیرون کشید

_  مطمئن نیستم . واقعاً برنامه ی مشخصی ندارم .  اگرچه می بایست یه کار پیدا کنم .  کسی رو می شناسی که به دنبال استخدام کردن باشه ؟

 لیوانش را پایین گذاشت

_  در واقع میشناسم  . غذاخوری توی شهر به یک پیشخدمت برای صبحانه نیاز داره .  اونها برای صبحانه و ناهار باز هستند . روز گذشته اونجا بودم و آگهی رو اونجا دیدم .  دختری که قبلا اونجا کار میکرد بچه دار شده و تصمیم گرفته که خونه با اون بمونه . . درست روی خیابون اصلی شهر نورم پسته . .  حتما پیداش می کنی .  همیشه سرشون شلوغه .  بهشون بگو آنه تو رو فرستاده 

به من چشمک زد 

_ متشکرم

 لبخند زدم 

_ حتما همین کارو می کنم

 برای دقیقه ای در سکوت کنار یکدیگر نشسته و چای مان را نوشیدیم . جیرجیرک ها در پس زمینه آواز می خواندند و هر از گاهی پشه ای از کنار گوشم می‌گذشت . .  می توانستم صدای فریاد کشیدن از طرف قایق های آن طرف دریاچه را از دور بشنوم 

_ اینجا آرامش بخشه

_  خوب امیدوارم این حرف من رو به دل نگیری عزیزم . اما به نظر میرسه به یه عالمه آرامش نیاز داری

 به آرامی خندیدم 

_ می بایست توی خوندن مردم کارت خوب باشه . . حق با توئه 

او هم به نرمی خندید 

_ همیشه توی خوندن درون آدمها خوب بودم .  بیل من قبلا بهم میگفت نمی تونه چیزی رو از من پنهان کنه . .  حتی اگه تمام تلاشش رو بکنه . .  البته عشق و گذر زمان این کار رو می کنه . .  کم کم متوجه میشی که شریکت قسمت دیگه ای از توست . و تو نمیتونی از خودت پنهان بشی .  اگرچه فکر می کنم بعضی از آدم ها توی تلاش کردن برای  پنهان کاری خوب باشن

 سرم را به طرفی کج کردم

_ متاسفم .  چند وقت میشه که شوهرت فوت شده ؟

_ اوه . حالا ده سالی میشه .  اگرچه هنوز هم دلم براش تنگ میشه 

 برای اندک زمانی حالتی از غم و سودازدگی روی صورتش نشست . شانه اش را بالا انداخت و سرش را برای لیوانم تکان داد

_  قبلا اون دوست داشت کمی بوربون توی چای شیرینش داشته باشه .  اون رو شاد و شنگول می کرد .  و البته که من اهمیت نمی دادم . دوست داشتم اونو همیشه خندان نگه دارم .  و فقط یکی دو دقیقه از زمان من رو می گرفت 

یک جرعه از جایم را سر کشیده بودم و می‌بایست دستم را روی دهانم قرار بدهم که آن را به بیرون تف نکنم . وقتی آن را پایین دادم خندیدم  . . و آنه به من نیشخند زد .  بعد از یک دقیقه سرم را تکان دادم

_  فکر می کنم مردها در این زمینه خیلی ساده اند .  لبخند زد 

_ ما زنا خیلی زود اینو متوجه میشیم مگه نه ؟ . .  آیا مردی توی خونه منتظرت هست ؟

 سرم را تکان دادم 

_ نه . اگرچه چند تا دوست خوب دارم . اما هیچ کس دیگه ای خونه منتظرم نیست

 وقتی کلمات از بین لب هایم بیرون آمدند ,  طبیعت واقعی تنهاییم در این دنیا , مانند یک مشت سنگین به شکمم خورد . این خبر جدیدی برای من نبود .  اما به طریقی , گفتن این کلمات با صدای بلند  . . واقعیتی را در وجودم نشاند که دانستن آن چنین تاثیری نداشت

 سعی کردم احساساتی که ناگهان سعی در به زیر کشیدن من داشتند را پایین بدهم .  گفتم 

_ می بایست برم .  به خاطر چایی و همراهی خیلی سپاسگزارم

 لبخند زدم . .  انه هم در جواب لبخند زد .  سرپا ایستادم . گفت

_  هر زمان بری .  اگر چیزی نیاز داشتی .. میدونی باید کجا منو پیدا کنی

_  متشکرم .انه  این مهربونی تو رو میرسونه . .  اوه , می بایست به داروخانه برم . می دونی باید کجای شهر دنباش بگردم ؟

_ بله هاسکل . فقط از راهی که وارد شهر شدی برگرد .  اونو سمت چپ میبینی . درست قبل از اولین چراغ راهنماست .  حتما پیداش می کنی

_  خیلی خوب . عالیه  . دوباره ممنونم

 از پله ها پایین رفتم و بعد دستم را برایش تکان دادم .  سرش را تکان داد . لبخند زد و برایم دست تکان داد 

به طرف کلبه خود حرکت کردم تا کیفم را از خانه بردارم . .  متوجه قاصدکی که روی ایوان افتاده بود شدم . خم شدم و آن را از روی زمین برداشتم . .  آن را مقابل لبهایم گرفتم . . چشم هایم را بستم و به یاد کلمات انه افتادم . .  بعد از یک دقیقه . . زمزمه کردم

_  آرامش

 سپس ان را فوت کردم و قاصدک را تماشا کردم که در هوا چرخید و از دید خارج شد . .  امیدوار بودم آن قاصدک زمزمه من را به گوش قدرتی که می تواند آرزوها را  برآورده کند برساند

ژانویه 23, 2020

به نرمی پرسیدم

_  تو چی فکر می کنی فوبه ؟

فوبه از روی توافق صدایی از خود تولید کرد .  گفتم

_ آره .. منم همین فکرو می کنم

یک سدان قدیمی کنار ماشین من پارک کرد و مردی مسن و تاس از ماشین بیرون آمد . به طرف من حرکت کرد

_  بری پری اسکات ؟

_ خودم هستم

 لبخند زدم و چند قدم به طرف او برداشتم .  دستش را تکان دادم

_ متشکرم که در این زمان کوتاه با من ملاقات کردید آقای کانک

_  لطفاً منو جورج صدا بزن

به من لبخند زد و به طرف کلبه به راه افتاد . هر دو , با هر قدم که بر می داشتیم سوزن های درخت کاج و گرد و غبار را از روی جاده کنار می‌زدیم

_ ملاقات کردن با تو مشکلی نبود . من حالا بازنشسته شدم بنابراین برنامه خاصی ندارم

با هم از سه پله ی چوبی بالا رفتیم و روی ایوان کوچک قدم گذاشتیم .  یک دسته کلید از جیبش بیرون آورد و یکی از آنها را انتخاب کرد

_ بفرما

 کلید را داخل قفل فرو کرد و در ورودی را باز کرد . وقتی به داخل قدم گذاشتیم و به اطراف نگاه کردیم , بوی گرد و غبار و کپک به استقبال من آمدم

_ همسرم گاهی اوقات اینجا میاد و کمی تمیز کاری میکنه اما همونطور که خودت میتونی ببینی اینجا به یه گردگیری اساسی احتیاج داره .  نرما به خاطر آرتروزی که داره نمیتونه دیگه مثل گذشته به خوبی از عهده این جور کارها بر بیاد .  این خونه تمام تابستون خالی بوده

_ مشکلی نیست

به او لبخند زدم . . سبد فوبه  را کنار در پایین گذاشتم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم تا به آن نگاهی بیاندازم .  اگرچه خانه به یک گردگیری اساسی نیاز داشت , اما به سرعت از آن خوشم آمد . عجیب و پر از جذابیت بود

وقتی کاور چندتا از مبلمان را برداشتم , متوجه شدم که اگرچه اسباب و اثاثیه قدیمی هستند , اما با سلیقه ی زیبایی چیده شده اند . زمین چوبی حالت روستایی زیبایی داشت و تمام رنگهایی که در اتاق به کار برده شده بودند لطیف و آرامش بخش بودند

آقای کانک شروع به صحبت کرد

_ اتاق خواب و حمام پشت خونه است__

حرف او را قطع کردم

_  برش میدارم

سپس خندیدم و سرم را تکان دادم

_ منظورم اینه که اگه هنوز در دسترسه و در نظر شما اشکال نداره , برش میدارم

با دهان بسته خندید

_ خوب بله . عالیه .  اجازه بده قولنامه رو از توی ماشین بردارم و ترتیب کارای قانونی رو بدیم .  کرایه ماه اول و آخر رو به عنوان سپرده امنیتی برمیدارم .  البته اگه از نظر تو اشکالی نداره ؟

سرم را تکان دادم

_  مشکلی نیست

_  خیلی خوب .  زود برمیگردم

به طرف در حرکت کرد . وقتی بیرون بود از این فرصت استفاده کرده و از راهرو پایین رفتم تا به اتاق خواب و حمام نگاهی بیاندازم . همان طور که فکر می کردم کوچک بودند اما می توانستند کار من را راه بیندازند . . چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد ,  پنجره ی بسیار بزرگی در اتاق خواب بود که رو به دریا چه بود

 وقتی به منظره دریاچه شیشه ای و آرامش بخش با آن صبح روشن و دلپذیر نگاه کردم , نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم  . تا جایی که چشم کار میکرد چیزی جز دو قایق که مانند نقطه ای در افق بودند به چشم نمی‌خورد .  ناگهان با نگاه کردن به آن آب  . . احساس عجیبی به من دست داد , که میخواستم گریه کنم  . . اما نه از روی غم .  بلکه از روی خوشحالی

به محض اینکه این احساس به سراغم آمد خیلی سریع ناپدید شد  . . و مرا با احساس عجیبی از نوستالژی , که نمی توانستم برای آن توضیحی پیدا کنم , رها کرد

_  بفرما اینم از این

 صدای بسته شدن در پشت سر آقای کانک را شنیدم . اتاق را ترک کردم تا برگه های مربوط به خانه‌ای که از این به بعد برای مدت اندکی آن را خانه صدا می زنم را امضا کنم

 به شدت امیدوار بودم که اینجا مکانی باشد که بالاخره کمی آرامش در آن پیدا کنم

* * *

 همسر آقای کانک تمام موسایل نظافت را در کلبه جا گذاشته بود . بنابراین وقتی چمدان ها را از ماشین بیرون آورده و آنها را در اتاق خواب قرار دادم . .  دست به کار شدم

 ۳ ساعت بعد , یک دسته موی مرطوب را از روی پیشانیم عقب زده و کناری ایستادم تا نتیجه کارم را  تحسین کنم .  گردوغبار زمین کاملاً پاک شده بود , کاور اسباب و اثاثیه برداشته شده بود و همه جا کاملاً عاری از گرد و غبار شده بود  . آشپزخانه و اتاق خواب کاملاً جاروب کشیده و شستشو  داده شده بودند

همچنین تمام پنجره ها را باز کرده و اجازه دادم نسیم گرم تابستان خانه را خشک کند .  قرار نبود زیاد به این مکان عادت کنم اما برای حالا راضی بودم

 لوازم بهداشتی که به همراه خود آورده بودم را از چمدان بیرون آورده و آنها را در کابینت حمام قراردادم . سپس با یک دوش طولانی , تمام ساعتهای تمیز کاری و مسافرت را از روی بدنم شستم

 از زادگاه خودم اوهایو , ۱۶ ساعت رانندگی کرده و یک شب در یک متل کنار جاده اقامت داشتم . و صبح روز بعد مستقیم تا امروز صبح رانندگی کرده بودم .  روز قبل , در یک کافی نت در نیویورک به دنبال خانه ای برای اجاره , در شهری که خیال داشتم در آن اقامت کنم جستجو کردم

 شهری که انتخاب کرده بودم از نظر گردشگری بسیار محبوب بود , بنابراین بعد از بیشتر از یک ساعت جستجو کردن . .  نزدیکترین جایی که توانستم پیدا کنم , آن طرف رودخانه در این شهر کوچک به نام پلیون بود

بعد از آن که خودم را خشک کردم لباس‌هایی تمیز از چمدانم بیرون کشیده و پوشیدم .  تلفن همراهم را برداشتم تا با بهترین دوستم تماس بگیرم .  از اولین باری که برای او پیغام فرستاده بودم که دارم شهر را ترک می کنم چندین بار با من تماس گرفته بود . من تنها از طریق پیامک پاسخ او را داده بودم . .  یک تماس تلفنی واقعی به او بدهکار بودم

پاسخ داد

_  بری ؟

 صدای بلند صحبت کردن در پس زمینه , به گوش می رسید

_  هی نات .  بد موقع مزاحم شدم ؟

_ یه لحظه گوشی دستت باشه .  میرم بیرون

 دستش را روی دهانه گوشی قرار داد و با یک نفر صحبت کرد . . و سپس دوباره روی خط بازگشت

_  نه . بد موقع نیست .  داشتم میمردم تا باهات حرف بزنم .  با مامان و خاله ام برای ناهار بیرون اومدیم .  میتونن چند دقیقه منتظر بمونن . .  نگرانت بودم

لحن صدایش کمی متهم کننده بود . آهی کشیدم

_ میدونم . متاسفم . توی ماینم

_  بری .   تو یه دفعه گذاشتی و رفتی .  خدای من .  اصلاً چیزی هم با خودت برداشتی ؟

_  یه چند تا چیز . .  به اندازه کافی هست

 نفسش را با صدای پوف مانندی بیرون داد

_  خیلی خوب باشه .  کی برمیگردی خونه ؟

_  نمیدونم . فکر می کنم ممکنه برای مدتی اینجا بمونم .  به هر حال نات . .  قبلاً راجع به این چیزی نگفتم , اما پول زیادی برام باقی نمونده . بیشتر پس اندازمو برای رهن این خونه خرج کردم . می بایست سراغ یک کار بگردم . حداقل به مدت ۲ ماه  . . تا به علاوه مخارج  اقامتم در این جا , بتونم هزینه ی سفر بازگشت به خونه رو داشته باشم

نات سکوت کرد

_ متوجه نشده بودم اوضاع تا این حد بد شده . اما بری عزیزم . . تو مدرک دانشگاهی داری . برگرد خونه و ازش استفاده کن .  مجبور نیستی . مثل یه خانه به دوش توی شهری که حتی یک نفر آدم هم توش نمیشناسی زندگی کنی  . من همین حالا هم دلم برات تنگ شده . .  اوری و جردن هم دلشون برات تنگ شده  . به دوستات اجازه بده بهت کمک کنن تا به زندگی برگردی  . ما دوست داریم . .  اگه به این معنا باشه که سریع‌تر به خونه برمیگردی , میتونم برات پول بفرستم

_  نه نه ناتالی . جدی میگم . من به این استراحت کوتاه نیاز دارم باشه ؟ میدونم که منو دوست داری . .  و من هم تو رو دوست دارم

با لحنی آرام ادامه دادم

_ فقط . .  این چیزیه که  بهش نیاز دارم

دوباره سکوت کرد

_  به خاطر جردنه ؟

چند ثانیه لب هایم را گاز گرفتم

_  نه  . . نه کاملا  . منظورم اینه که , شاید اون انگیزه اولیه بوده باشه .  اما نه من از جردن فرار نمیکنم . فقط یه جورایی .. این آخرین چیزی بود که بهش نیاز داشتم میدونی ؟ همه چیز فقط یهویی .. بیشتر از حد تحمل شد

_ اوه عزیزم . . هر انسانی یه تحملی داره و تا حدی می تونه تحمل کنه

وقتی ساکت شدم آهی کشید و گفت

_  پس این مسافرت یهویی و مرموزانه جاده‌ای بهت کمکی کرده ؟

 می توانستم لبخند را در صدایش بشنوم . من هم به آرامی خندیدم

_  به طریقی شاید . فعلا چیزی مشخص نیست

 به آرامی پرسید

_  پس هنوز از بین نرفته ؟

_  نه نات . . نه هنوز .  اما راجع به اینجا احساس خوبی دارم

سعی کردم سرحال تر به نظر برسم .   برای مدتی ساکت بود .  سپس گفت

_  عزیزم فکر نمی کنم مسئله اونجا باشه

_ منظورم این نبود . فقط میخواستم بگم به نظر میرسه اینجا مکان خوبی برای مدتی دور شدن از اون شلوغی ها باشه  . . . خدای من , مامان و خاله ات دارن صدات می کنن . دیگه باید بری .  میتونیم یه وقت دیگه راجع بهش صحبت کنیم

_  خیلی خوب

 با تردید اضافه کرد

_  پس در امنیتی ؟

هرگز در زندگی ام کاملاً احساس امنیت نکرده بودم . .  آیا دوباره می توانستم آن احساس را داشته باشم ؟

_ بله . و اینجا خیلی زیباست .  یک کلبه درست کنار رودخانه پیدا کردم

 دوباره , از پنجره به منظره ی زیبای آب بیرون کلبه نگاه کردم

_  میتونم بیام دیدنت ؟

 لبخند زدم

_  اجازه بده کمی با شرایط خو بگیرم  . . شاید قبل از اینکه بخوام برگردم ؟

_ باشه قبوله . واقعا دلم برات تنگ شده

_ من هم دلم برات تنگ شده . به زودی دوباره باهات تماس میگیرم باشه ؟

_  باشه عزیزم . خداحافظ

_ خداحافظ نات

تلفن را قطع کرده و به طرف پنجره بزرگ حرکت کردم . پرده ها را کشیدم و وارد تخت خواب جدیدم شدم . .   فوبه  کنار پای من بالا پرید . .  و به محض اینکه سرم روی بالش قرار گرفت , به خواب فرو رفتم

7 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 28