کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
آوریل 15, 2020

صدای آرچر بخش چهاردهم

 

برای چند ثانیه همانجا ایستادم و آرچر را تماشا کردم که از آنجا دور می شد . سپس سرم را چرخاندم و به پسر کوچک که در  مسیر مخالف حرکت می کرد نگاه کردم .  نفسم را با صدای پفی بیرون دادم و از خیابان عبور کرده و به طرف ماشین برگشتم . در مسیرم از خارج شهر , سر راه متوقف شدم و مقداری گل , خاک و و دو عدد گلدان خریدم . وقت به خانه رسیدم , لباس هایم را با لباس‌های راحت‌تر عوض کردم و دو ساعت بعد , مشغول گل کاری بودم  ..  سپس آنها را روی ایوان قرار دادم و بعد از آن مشغول تمیز کردن کل حیات شدم ..  که شامل هرس کردن علفهای هرز و غبار روبی حیاط و پله ها می شد . یکی از پله ها شل شده بود و داشت وضعیتش بدتر می شد ..  اما من در کارهای تعمیر خانه واقعاً افتضاح بودم

می‌بایست بعداً با جورج کانک تماس بگیرم

عقب ایستادم تا کارم را تحسین کنم .  نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم .  کلبه ی کوچکم پرستیدنی شده بود  . به داخل خانه رفتم و دوشی طولانی گرفتم . گرد و غبار را از روی پوست و زیر ناخن هایم بخوبی تمیز کردم . سپس رادیوی کوچک را روشن کردم و به ایستگاه رادیویی محلی که آهنگ زیبایی پخش میکرد گوش دادم .  با حوصله موهایم را خشک کردم و به آنها حالت دادم تا با  موجهایی بلند پشت کمرم پایین بریزند . سپس با دقت آرایش کردم و بعد از آن لباس زیبا و جذابی مناسب امشب پوشیدم .   آخرین باری که این لباس را پوشیده بودم در جشن فارغ‌التحصیلی خوابگاه بود . آن موقع حسابی سرخوش بودم . با دختر های خوابگاه خندیده بودیم و حسابی خوش گذرانده بودیم

همانطور که آنجا ایستاده بودم و دختری که قبلاً بودم را به خاطر می‌آوردم  , متوجه شدم که دلم برایش تنگ شده  .. دلم برای خود قدیمی ام تنگ شده .  من دختر بی تجربه ای نبودم . می دانستم که هیچ گارانتی برای زندگی عادلانه در این دنیا وجود ندارد .  اما من و پدرم تراژدی بیماری مادرم را با یکدیگر پشت سر گذاشته بودیم .. ما قوی بودیم  …  هرگز حتی یک ثانیه هم فکر نمی کردم که او در یک چشم به هم زدن از من گرفته شود  .. در لحظه‌ای کاملاً جنون آمیز و بی عاطفه , که مرا تنها و سوگوار رها کرد .. .  هرگز فکر نمی کردم که نتوانم با او خداحافظی کنم

شاید این مسافرت جاده ای که شروع کرده بودم , آن طور که امیدوار بودم جواب چیزی که میخواستم نبود . .  اگرچه واقعاً انتخاب چندانی نداشتم .  همه چیز در اوهایو مرا به یاد پدرم می انداخت  . همه چیز به غم و سوگواری , ترس , اندوه و تنهایی ام بیشتر دامن می زد .  بعد از آن شب  , چندین ماه با کرختی گذشت .  سرانجام یک چمدان برداشتم  .. وسایلم را درون آن قرار دادم ..  فوبه را در سبد مخصوص به خود گذاشتم ..  سوار ماشینم شدم و به طرف مقصدی نامعلوم رانندگی کردم

آن موقع احساس می کردم این تنها گزینه است .. غم خفه کننده و هراس انگیز بود .  می بایست فرار می کردم …

خودم را مجبور کردم قبل از آنکه بیش از اندازه در حالت مالیخولیایی و سودازدگی ام فرو بروم ,از آن خارج شوم . شنبه شب بود..  آخر هفته .. و در آخر هفته ها ,  دخترهای نرمال با دوستانشان بیرون می‌رفتند و خوش می گذراندند .  من لیاقت کمی از این زندگی نرمال را داشتم مگه نه  ؟ . . .  نداشتم ؟

چند دقیقه بعد از ساعت ۹ , ملانی و لیزا ماشینشان را مقابل خانه‌ام پارک کردند .  وقتی نور چراغ ماشین انها را دیدم بیرون رفتم و در را پشت سرم قفل کردم

در هوندای کوچک باز شد و آهنگ جاستین تیم برلیک در فضای بیرون پخش شد و سکوت شب را شکست

نیشخند بزرگی زدم در عقبی ماشین را باز کردم . ملانی و لیزا با حالتی گرم با من سلام و احوالپرسی کردند

_  هی

لیزا در حالی که از بالای شانه اش به عقب نگاه می کرد گفت

_ حسابی  جذاب شدی

ملانی ماشین را به حرکت در آورد .  لبخند زدم

_  متشکرم .. همچنین شما

هر دو دامن و تاپ مشکی پوشیده بودند .  از اینکه لباسی مشابه انتخاب کرده بودم آسوده خاطر شدم ..  ۳۰ دقیقه به طرف دیگر رودخانه رانندگی کردیم . در این مدت راجع به مسائل روزمره و هر چیزی که به ذهنمان می رسید با یکدیگر صحبت کردیم …

مقابل بار کوچکی به نام ” پایان تلخ “:  ماشین را پارک کردیم ه.. مانطور که از ماشین ملانی پیاده می شدیم متوجه شدم که مقابل بار با علائم و نشانه های هر چیزی که مربوط به دریاچه میشد تزیین شده . به داخل قدم گذاشتیم , بوی پاپ‌کورن و نوشیدنی بلافاصله به مشام مان برخورد کرد . فضا پر از صدا های بلند صحبت کردن .. خندیدن و برخورد توپ های بیلیارد به یکدیگر بود . داخل بار بزرگ تر از آن چیزی که از بیرون به نظر می‌رسید  . . همچنین دیوار ها با وسایل و نشانه های ماهیگیری  بیشتری دکور شده بودند

کارت شناسایی مان را به نگهبان نشان دادیم و سپس هرکدام روی صندلی به دور یک میز نشستیم . وقتی اولین دور نوشیدنی مان را سفارش دادیم  , پشت در صفحه طولانی شکل گرفته بود

۲۰ دقیقه ی اول مشغول صحبت کردن و خندیدن بودیم . میلانی و لیزا مشغول چشم چرانی به پسری که فکر می‌کردند با نمک است بودند و سعی می‌کردند راجع به این قضیه چندان تابلو نباشند  . ملانی متوجه کسی شد و بلافاصله مشغول جلب توجه  او شد . تلاشش ثمر بخش بود .  مرد بعد از چند دقیقه به طرف میز ما آمد و از ملانی درخواست کرد که با او بر*قصد . همانطور که با مرد از میز فاصله می‌گرفت سرش را چرخاند و به ما چشمک زد … من و لیزا سر مان را تکان دادیم و خندیدیم

به پیش خدمت اشاره کردیم که یک دور دیگر نوشیدنی برای مان بیاورد .. واقعاً داشت به من خوش می گذشت

همان طور که سرم را عقب دادم تا نوشیدنی ام را بالا بزنم , مردی که تازه وارد بار شده بود چشمم را گرفت .  سرش به طرف دیگری چرخیده شده بود . اما می‌توانستم شانه های پهن و پاهای بلند و ورزیده اش را ببینم . همچنین موهای قهوه اش را .. که باعث شد چند بار پلک بزنم و چشمهایم _  همانطور که سرش را به طرف من می چرخاند _ روی او ثابت بماند

به طرف من چرخید .  به چیزی که مرد کنار او گفت خندید .  سپس نگاهمان با یکدیگر برخورد کرد .. چشم های تراویس هال اندکی گشادشدند .  لبخندش بزرگتر شد و به طرف میز ما حرکت کرد

دو دختری که پشت سر او در حرکت بودند متوقف شدند و وقتی متوجه شدند که مقصدش کجاست دل شکسته به نظر می‌رسیدند سپس به طرف گروه پشت سرشان چرخیدند

_ بری اسکات

چشم هایش برای کسری از ثانیه به طرف سی*نه هایم پایین آمدند و سپس دوباره به طرف صورتم بازگشتند

پاسخ داد

_  تراویس هال

لبخند زدم  . جرعه ی دیگری از نوشیدنی ام را سر کشیدم .  نیشخند پهنی به  من زد و گفت

_  نمی دونستم امشب اینجا خواهی بود

به طرف لیزا نگاهی انداخت و به سادگی گفت

_  لیزا

لیز جرعه ای از نوشیدنی اش را سر کشید و گفت

_  هی ترا

ناگهان لیزا سرپا ایستاد و گفت

_  باید به سرویس خانم ها برم .. برمیگردم

_ اوه . خیلی خوب . می خوای من باهات بیام ؟

شروع به بلند شدن از روی صندلی ام کردم .  تراویس دستش را روی بازوی من قرار داد

_  مطمئنم خودش میتونه از پسش بر بیاد

آوریل 14, 2020

رمان صدای آرچر بخش سیزدهم

 

فصل ششم

آرچر__ هفت ساله__ ماه می

من کجا بودم ؟

مامان  ؟ من مامانم را میخواستم

اشک ها را احساس کردم  .. داغ و سنگین . .  که از چشم های بسته ام جاری می شدند  .. روی گونه هایم پایین می آمدند  . سعی کردم گریه نکنم . مردهای قوی نمی بایست گریه کنند . مرد های قوی می بایست از دیگران محافظت کنند . مانند عمو کانر  . فقط اینکه ..  او هم گریه کرده بود .. آن هم به سختی گریه کرده بود  . درست همان جا روی پیاده رو ؛ روی زانوهایش افتاده بود و رو به آسمان فریاد میکشید

اوه نه ..  اوه نه  ..  راجع بهش فکر نکن

سعی کردم بدنم را حرکت بدهم .  اما احساس می کردم یک نفر به بازو ها و پاهایم وزنه بسته است . حتی به انگشت های دست و پایم . فکر می‌کنم ممکن است کمی آنها را تکان بدهم اما مطمئن نیستم

صدای زنی را شنیدم که می گفت

_  شششش .  داره بیدار میشه .  اجازه بده آروم باشه .  بزار خودش این کارو بکنه

مامان ..  مامان خواهش می کنم تو هم اینجا باش ..  لطفاً حالت خوب باشه .. خواهش می کنم کنار جاده دراز نکشیده باشی  .. اشکهای گرم بیشتری از چشمهایم پایین آمدند .  ناگهان احساس کردم سراسر بدنم سوزن های داغ , در پوستم فرو می رود . سعی کردم فریاد بکشم و کمک بخواهم اما فکر نمی کنم حتی لب هایم را باز کرده باشم .  اوه خدای من ..  به نظر می رسید درد در همه جای بدنم می پیچد .  مانند هیولایی که در تاریکی زیر تخت خوابم می خزد .  بعد از چند ثانیه که تنها نفس میکشیدم  .. نزدیکتر و نزدیکتر , به چیزی که احساس می کردم سطح جایی باشد , می رسیدم

پلک هایم را باز کردم .. نور روشن بالای سرم چشمهایم را می زد .  از طرف چپم شنیدم

_ لامپ رو خاموش کن مریدیت

دوباره چشم هایم را باز کردم .  پرستاری با موهای کوتاه بلوندی را دیدم که به من نگاه می کند .  لب هایم را باز کردم . سعی کردم بگویم مامان ..  اما چیزی بیرون نیامد

پرستار گفت

_  هیششش .  تو توی یه تصادف بودی .  الان توی بیمارستانی آرچر و ما داریم خیلی خوب ازت مراقبت میکنیم باشه ؟ اسم من جنیه و این مریدیته

لبخند غمگینی زد و به پرستار جوانی پشت سرش , که مشغول چک کردن چیزی روی ماشین کنار تخت خواب من بود اشاره کرد . سرم را تکان دادم  . . مادرم کجا بود ؟ . .  اشک های بیشتری از روی گونه هایم پایین آمدند

_  خیلی خوب پسر خوب . عمو ناتان همین بیرونه . اجازه بده بیارمش داخل .  واقعا خوشحال میشه که بیدار شدی

همانجا دراز کشیده بودم و برای چند دقیقه به سقف خیره شده بودم که در باز و بسته شد . . . عمو نات داشت به صورت من نگاه می کرد . گفت

_  خوش برگشتی سرباز کوچولو

چشم هایش قرمز بودند و به نظر می رسید مدتی است که حمام نرفته .  اما عمو نات همیشه به طریقی عجیب و غریب بود . گاهی اوقات لباسش از زیر آن یکی بیرون می زد و گاهی هم کفش های لنگه به لنگه می پوشید . من فکر میکردم بامزه است . به من گفته بود به این دلیل است که ذهنش مشغول فکر کردن روی چیزهای مهمتری است , بنابراین وقت ندارد به این فکر کند که آیا لباس هایش مرتب است یا نه . فکر می‌کنم پاسخ خوبی بود . به علاوه , او همیشه برای من آبنبات می آورد و به من پول توجیبی میداد  . به من گفته بود پول هایم را جایی پنهان کنم که کسی نتواند آنها را پیدا کند . سپس به من گفته بود بعدا از او تشکر خواهم کرد و به من چشمک زده بود .  مانند این که وقتی زمانش برسد می فهمم ” بعداً ” یعنی چه

دوباره دهانم را باز کردم ..  اما جنی و عمو نات هر دو سرشان را تکان دادند . پرستار دستش را برای تابلوی کنارش دراز کرد . چرخید و آن را به همراه یک خودکار به دست من داد .  آن را از او گرفتم و رویش یک کلمه نوشتم

”  ماما ؟ ”

چشم های جنی به طرف دیگری رفتند .  عمو نات به کفش هایش خیره شد  . درست در آن لحظه ..  تمام صحنه تصادف با فریادی به ذهنم بازگشت .  تصاویر و کلمات آن چنان به سرعت به ذهنم هجوم می آوردند که سرم را روی بالش کوبیدم و دندان هایم را محکم روی یکدیگر فشار دادم

سپس دهانم را باز کردم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم

اما اتاق ساکت باقی مانده

فصل هفتم

بری

روز شنبه همانطور که دیگر داشتم کار را تعطیل می کردم , شماره ای روی گوشیم ظاهر شد که آن را نمی شناختم .  پاسخ دادم

_ سلام

_  هی بری .  ملانی هستم . هفته ی پیش توی غذاخوری همدیگه رو ملاقات کردیم

_ اوه سلام

همانطور که به طرف در حرکت می‌کردم برای مگی , به نشانه ی خداحافظی دستم را تکان دادم

_ بله البته که یادم میاد

مگی لبخند زد و دستش را برای من تکان داد

_ اوه  خوبه  . خوب امیدوارم بد موقع مزاحم نشده باشم اما من و لیزا  امشب داریم بیرون میریم و می‌خواستیم ببینیم که آیا دوست داری به ما ملحق بشی ؟

به بیرون در هوای گرم و خفه بعد از ظهر قدم گذاشتم . و شروع به حرکت کردن به طرف ماشینم کردم .  افکارم را راجع به , سعی کردن برای رفتار کردن مانند یک دختر نرمال , به خاطر آوردم .  این که , کارهایی که ممکن است یک دختر نرمال انجام دهد را انجام بدهم

_ امم ..  خوبه آره . .  باشه  . فکر خوبی به نظر میرسه .  حتما ..  دوست دارم بیام

_ خیلی عالیه .. ساعت ۹ تو رو بر میداریم باشه ؟

_  آره خوبه .  تا اون موقع آماده میشم

بعد از آنکه آدرسم را به او گفتم با یکدیگر خداحافظی کرده و  تماس را قطع کردیم

داشتم کلید را داخل قفل ماشین قرار میدادم که متوجه گروهی از پسرهای حدود ۱۰ تا ۱۲ ساله شدم که آن طرف خیابان پر سر و صدا �‌می خندیدند .  پسر بزرگتر گروه , بچه ی لاغر و کوچکی که عینک بزرگی به چشم داشت و یک عالمه کتاب مقابل سینه اش گرفته بود را هل میداد .  . پسر بزرگتر با ضربه ی واقعاً محکمی پسر کوچکتر را هل داد و پسر رو به جلو تلو تلو خورد . کتاب هایش روی سراسر پیاده رو پخش شدند .  پسر های دیگر کمی بیشتر به او خندیدند و سپس از آنجا دور شدند  . یکی از آن ها پشت سرش فریاد کشید

_ نمایش خوبی بود عجیب الخلقه

از آن طرف خیابان هم می توانستم احساس خجالتی را که روی صورت پسر کوچک نشست ببینم .  روی زمین چمباته زد تا کتاب‌هایش را جمع کند . .. آشغال‌های کوچولو .  خدایا .. از قلدرها متنفر بودم

از خیابان عبور کردم تا به پسر کمک کنم . وقتی به آنجا رسیدم  , محتاطانه به بالا به من نگاه کرد . چانه اش کمی می لرزید . متوجه شدم که جای زخم کوچکی ,  که می بایست به خاطر جراحی شکاف کام باشد ؛ داشت

به آرامی گفتم

_ هی

لبخند کوچکی به او زدم و به پایین خم شدم تا کمک کنم کتاب‌هایش را بردارد

_ حالت خوبه ؟

به آرامی گفت

_ آره

چشمهایش مدام به طرف من می آمدند و خیلی تند نگاهش را می گرفت . گونه هایش قرمز شده بودند

_ اهل خوندنی ها  ؟

سرم را به طرف کتاب ها حرکت دادم . هنوز خجالتی به نظر می‌رسید . به عنوان کتابی که در دست داشتم نگاه کردم

_ هری پاتر .. همم ..  کتاب خوبیه . میدونی چرا اینقدر از این یکی خوشم میاد ؟

چشمهایش مرا پیدا کردند و سرش را به علامت منفی تکان داد .  اما نگاهش را نگرفت

_ چون داستان راجع به پسر کوچولویی هست که هیچکس بهش ایمان نداره .  این بچه با قیافه ی بامزه و اون عینک های بزرگش توی زیرزمین عموش زندگی میکنه .  اما حدس بزن چی می شه ؟  … با وجود تمام اتفاقات بدی که براش میفته و چیزهایی که در برابر اون قرار میگیرن , آخر سر اون کارهای فوق العاده باحالی انجام میده . چیزی بهتر از این وجود نداره که تماشا کنی یه نفر که هیچکس انتظار نداره برنده بشه , به یه قهرمان تبدیل بشه . تو اینطور فکر نمیکنی ؟

چشم های پسر کوچک گشاد شدند . سرش را تکان داد . .  سرپا ایستادم . او هم همین طور . کتابی که برداشته بودم را به دستش دادم

_  به کتاب خوندن ادامه بده . دخترها عاشقشن

به او چشمک زدم ..لبخند گنده ای روی صورتش نقش بست .  با صورتی روشن و بشاش به من نگاه کرد .  من هم به او لبخند زدم  . . سپس چرخیدم تا از آنجا دور شوم. ..  که متوجه شدم آرچر هال , میان درگاه مغازه ای کمی پایین تر ایستاده و ما را تماشا می‌کند . حالت صورتش غیر قابل خواندن بود .  به او لبخند زدم .  سرم را کج کردم .  به نظر می رسید  دوباره چیزی بین ما گشت . .  پلک زدم .. و آرچر صورتش را برگرداند … و چرخید تا از خیابان پایین برود  . همان طور که از آنجا دور میشد . .  یک بار دیگر سرش را برگرداند و به من نگاه کرد ؛  اما وقتی نگاهش را گرفتم , بلافاصله دوباره سرش را برگرداند و به راه رفتن ادامه داد

آوریل 14, 2020

صدای آرچر | بخش دوازدهم

 

از دروازه بیرون رفتم اما آن را کاملاً نبستم .  در عوض , آن طرف آن ایستادم . دستم هنوز روی چوب گرم بود  .  خوب .. این تجربه ی عجیبی بود . و همچنین خجالت آور . با خودم چه فکری می‌کردم که از او خواستم با من پیتزا بخورد  ؟

به آسمان نگاه کردم  . دستم را روی پیشانی ام قرار دادم و اندکی به خود پیچیدم . همانطور که آنجا ایستاده بودم و به آن فکر می‌کردم ؛ چیزی به ذهنم خطور کرد . من می‌خواستم از آرچر بپرسم که آیا زبان اشاره بلد است ؟ اما در میان دستپاچگی ا فراموش کردم .. و سپس او آن کاغذ و خودکار احمقانه را آورد . اما تنها حالا متوجه شدم آرچر هال , در تمام مدتی که صحبت می کردم , حتی یک بار هم به لبهای من نگاه نکرده بود . .  او به چشم های من نگاه کرده بود

چرخیدم و دوباره از دروازه به داخل رفتم  . دوباره به طرف تل هیزم هایی که پشت خانه جمع آوری کرده بود برگشتم . فوبه هنوز هم داخل بازوهایم بود  . . . او آنجا ایستاده بود

تبر را در دستانش گرفته بود .  قطعه ای هیزم روی تنه ی درخت قرار گرفته بود و منتظر بود که به دو نیم شود . اما او حرکت نمی کرد ..  تنها به آن خیره شده بود .  اخم کوچکی روی صورتش بود .  به نظر می رسید عمیقا در فکر باشد . ..

وقتی متوجه من شد ..  حالتی از سورپرایز از روی صورتش گذاشت .  قبل از آن که دوباره چشم هایش به همان حالت  محتاطانه قبلی باریک شوند

وقتی فوبه او را دید شروع کرد به نفس نفس زدن و  سر و صدا کرد .  گفتم

_  تو کر نیستی  . . خیلی هم خوب می تونی بشنوی

برای دقیقه ای بی حرکت باقی ماند , اما بعد تبرش را داخل کنده درخت فرو کرد .  از من گذشت و دوباره از همان راه قبلی که دفعه اول آمده بود عبور کرد .  به من اشاره کرد که او را دنبال کنم . من هم همین کار را کردم

از در خانه وارد شد . به همراه خودکار و برگه بازگشت . بعد از دقیقه ای , برگه را بالا گرفت

” من بهت نگفتم که کرم ”

متوقف شدم . . گفتم

_  نه .. نگفتی . اما نمیتونی صحبت کنی ؟

به من نگاه کرد .  سپس دوباره برگه و خودکار را بالا آورد و برای دقیقه ای شروع به نوشتن کرد . سپس آن را به طرف من گرفت

” می تونم صحبت کنم .  فقط دوست دارم پز دست خط خوبم رو بدم ”

به کلمات خیره شدم . .  ابروهایم به یکدیگر نزدیک شدند .  سپس به بالا , به صورتش نگاه کردم

_  آیا الان داری بامزه بازی در میاری ؟

ابروهایش را بالا برد

_ درسته

سرم را به طرفی کج کردم

_ خوب ممکنه دلت بخواد بیشتر روی این قضیه کار کنی

هر دو آنجا ایستاده بودیم , برای چند ثانیه به یکدیگر خیره شدیم .. سپس او آهی کشید و دوباره کاغذ را بالا آورد و دوباره شروع به نوشتن کرد

”  چیز دیگه میخوای ؟ ”

به او نگاه کردم و گفتم

_ من زبان اشاره بلدم  . میتونم بهت یاد بدم  . منظورم اینه که ..  دیگه نمیتونی پز دستخط خوبت رو بدی .. ها ها ..  اما راه سریع تری برای ارتباط برقرار کردنه

لبخند زدم .  امیدوار بودم  . . سعی داشتم کاری کنم او هم لبخند بزند

آیا لبخند می زند ؟

آیا اصلاً قادر به انجام این کار هست ؟

برای مدتی به من خیره شد . سپس خودکار و برگه را به آرامی کنار پایش روی زمین پایین گذاشت .  دوباره صاف ایستاد .  دستهایش را بالا آورد و به زبان اشاره گفت

” من زبان اشاره بلدم ”

کمی جا خوردم .  گره ای در گلویم ایجاد شد .  به مدت ۶ ماه می شد که کسی به زبان اشاره با من صحبت نکرده بود . و این خاطرات پدرم را زنده کرد . . می توانستم حضور پدرم را احساس کنم

با صدای آرامی گفتم

_ اوه درسته .  می بایست با عمو ات به این شیوه صحبت کرده باشی

اخم کرد  . احتمالاً با خود در تعجب بود که اصلاً چطور راجع به عموی او می‌دانم . اما چیزی نپرسید .  بالاخره به زبان اشاره گفت

”  نه  ”

چند بار پلک زدم .  بعد از چند ثانیه گلویم را صاف کردم

_ نه ؟

تکرار کرد

” نه ”

دوباره سکوت بر پا شد . نفسم را بیرون دادم

_ میدونم یه جورایی احمقانه به نظر می رسه اما  . . فکر کردم . .  شاید ما بتونیم با هم دوست بشیم

شانه هایم را بالا انداختم . با دستپاچگی خندیدم  . . آرچر دوباره چشم هایش را باریک کرد .  اما تنها به من نگاه کرد . حتی چیزی روی برگه نمی نوشت . .  به او و سپس به برگه نگاه کردم .  اما وقتی مشخص شد که خیال ندارد چیزی بنویسد  زمزمه کردم

_  همه به یه دوست نیاز دارن

همه به دوست نیاز دارند ؟  واقعاً بری ؟ . .  خدای بزرگ ..  تو واقعاً رقت انگیز به نظر می رسی

به نگاه کردن به من ادامه داد  . آهی کشیدم . دوباره احساس خجالت می کردم . .  اما همچنین احساس ناامیدی

_  خیلی خوب باشه  .. هر طور مایلی .. من دیگه الان میرم ..

واقعاً چرا ناامید شده بودم ؟  حق با تراویس بود .  این مرد به  رفتار خوشایند پاسخ نمی دهد

بدون حرکت به من خیره شده بود . همانطور که شروع به عقب رفتن کردم چشم های عمیق عسلی رنگش کمی گشاد شدند  . میخواستم تمام موهای شلخته را از روی صورتش کنار بزنم تا ببینم واقعا چه شکلی به نظر می رسد  . به نظر می رسید زیر آنها همه موهای آشفته و ژولیده ,  صورت زیبایی داشته باشد

به سنگینی  آهی کشیدم

_ خیلی خوب ..  پس من دیگه فکر می کنم الان دیگه میرم . .

فقط خفه شو بری , و برو  . مشخصان این آدم نمی خواد هیچ سر و کاری با تو داشته باشه

همانطور که چرخیدم و به طرف دروازه حرکت کردم , احساس کردم که چشم هایش مرا دنبال می کنند  … این بار دروازه را محکم پشت سرم بستم . .  به آن تکیه دادم و با بی حواسی زیر  چانه ی فوبه را نوازش کردم .  با خود در فکر بودم که چه مرگم شده بود  ؟ منظورم از تمام آن کارها چه بود ؟  چرا فقط  سگ لعنتی را نگرفتم و آنجا را ترک نکردم ؟

به فوبه گفتم

_ سگ لعنتی

سرش را نوازش کردم .  صورتم را لیسید و کمی دمش را تکان داد . خندیدم و  سرش را بوسیدم

وقتی سوار دوچرخه شدم و شروع به پدال زدن کردم  , دوباره صدای هیزم شکستن شروع شد

آوریل 13, 2020

رمان صدای آچر | قسمت یازدهم

دهانم را بستم و لبخند زدم  . اما آرچر همانطور باقی ماند و برای چند ثانیه دیگر به من خیره ماند . سپس چشمهایش به سرعت سر تا پایم را از نظر گذراندند و دوباره به طرف صورتم بازگشتند . . حالا باریک شده بودند

چشمهای من هم از روی بدن او عبور کردند .  از روی سی*نه فراخ و ورزیده اش , آن پوسته بی عیب و نقص و شکم عضلانی .. در واقع هرگز قبلاً اِیت پک ندیده بودم . اما حالا اینجا بود .. درست مقابل من

احساس میکردم این کمی عجیب است .  آدمهای گوشه گیر ساکت قرار نبود چنین فیزیک بی عیب و نقصی داشته باشند . یک جفت شلوار خاکی رنگ پوشیده بود که به وسیله ی . .  آیا آن یک طناب بود ؟ به کمرش بسته شده بود  . .جالب است  . چشمهایم به طرف چکمه هایش کشیده شدند و سپس دوباره به طرف صورتش  بالا آمدند .. .همانطور که یکدیگر را بررسی می کردیم , سرش را به طرفی کرج کرده بود اما حالت صورتش همانطور باقی مانده بود .. محتاط

ریش هایش مانند اولین باری که او را دیده بودم همانطور بلند و شلخته بودند .  مشخصاً عادت تمیزی که نسبت به خانه و محیط اطرافش داشت به موهای صورتش گسترش پیدا نمی کرد . .   صورتی که واقعاً به یک آراستگی حسابی نیاز داشت . به نظر می‌رسید احتمالا برای سال ها آن ها را بلند نگه داشته باشد

گلویم را صاف کردم

_ سلام

لبخند زدم .  نزدیکتر رفتم تا بتواند لبهایم را بخواند

_ متاسفم که . . اه مزاحمت شدم .  سگم به اینجا فرار کرد .  اسمش رو صدا زدم اما به من گوش نمیده

به اطراف نگاهی انداختم  . . هیچ فوبه ای در معرض دید نبود  .  آرچر موهای بلندش را از مقابل چشم هایش کنار زد . ابروهایش , با کلماتم , به یکدیگر گره خوردند .  بدنش را چرخاند .  تبر را بلند کرد و آن را در کنده ی درخت مقابلش فرو کرد . سپس به طرف من چرخید .  آب گلویم را قورت دادم

ناگهان توپ پشمالوی کوچکی از بین درخت ها به طرف آرچر دوید .  کنار پای او نشست و نفس نفس میزد . آرچر به پایین به او نگاه کرد . سپس خم شد و سرش را نوازش کرد . فوبه با شور و اشتیاق انگشتهای او را لیسید . وقتی دستش را کنار کشید تا سرپا بایستد , از روی اعتراض صدایی از خود درآورد . .  خائن کوچک

گفتم

_  خودشه

آرچر به خیره شدن به من ادامه داد

ادامه دادم

_  اه  . . خونه ات

دستم را اطراف تکان دادم

_  واقعاً زیباست

دوباره ..  همانطور به خیره شدن به من ادامه داد .  بلاخره سرم را به طرفی کج کردم

_  منو به یاد میاری ؟  از شهر ؟  آبنبات ها ؟

لبخند زدم

به خیره شدن ادامه داد

خدایا  . . می بایست اینجا را ترک کنم .  این واقعا معذب کننده بود . گلویم را صاف کردم . صدا زدم

_ فوبه ..  بیا اینجا دختر

فوبه به من خیره شده . هنوز کنار پای آرچر نشسته بود   . چشمهایم بین آرچر و فوبه حرکت کردند .  هر دو کاملاً بی حرکت بودند .  دو جفت چشم روی من ثابت شده بود

خوب

چشمهایم روی آرچر نشستند

_  متوجه منظور من میشی ؟ چیزی که دارم میگم ؟

به نظر رسید کلماتم کمی توجه او را جلب کردند . برای چند ثانیه ی دیگر به من خیره شد . سپس لب هایش را جلو داد و نفسش را بیرون داد . به نظر می‌رسید تصمیمی گرفته .  از کنار من گذشت و به طرف خانه اش حرکت کرد .  فوبه درست پشت سر او .. او را دنبال می کرد . چرخیدم تا او را تماشا کنم .  گیج شده بودم  . . وقتی چرخید و به من نگاه کرد , با دستش به من اشاره داد که او را دنبال کنم . فکر می‌کنم داشت مرا به طرفه دروازه هدایت می کرد  . با عجله پشت سر او به حالت تندی قدم بر می داشتم تا به قدم های بلند او برسم  . خائن کوچکی که فوبه نام داشت , تمام مدت همراه آرچر ماند .  اما چرخید تا مرا تماشا کند که آنها را دنبال می کنم .  با هیجان  واق واق کرد

وقتی به جایی که آرچر منتظر من ایستاده بود رسیدم گفتم

_  تو که قاتل تبر به دست یا همچین چیزی نیستی ؟

داشتم شوخی میکردم .  اما دوباره , این فکر به ذهنم خطور کرد که اگر جیغ بکشم کسی صدای من را نخواهد شنید . به خود یادآوری کردم . . به غرایزت اعتماد کن بری

ارچر هال ابرویش را بالا برد و به جایی که تبر را روی  تنه درخت جا گذاشته بود اشاره کرد .  به تبر و سپس به او نگاه کردم .  زمزمه کردم

_ درسته .  کل سناریوی قاتل تبر به دست کار نمیکنه اگه تبرت رو همراهت نداشته باشی

همان حرکت کوچک لبها به طرف بالا , که قبلاً در پارکینگ داروخانه دیده بود ..م به جای من تصمیم را گرفت .  بقیه راه تا مقابل خانه او را دنبال کردم .  در ورودی را باز کرد  . .  وقتی  داخل خانه را نگاه کردم و شومینه آجری بزرگ , که دو طرف آن قفسه های بزرگ پر از کتاب بود را دیدم ..  نفسم را حبس کردم .  مانند  یک ربات عاشق کتاب بی حس و هیپنوتیزم شده , شروع به حرکت کردم  . . اما دست آرچر را روی بازویم احساس کردم که مرا متوقف کرد .  انگشتش را به نشانه ی اینکه تنها یک دقیقه کارش طول خواهد کشید برایم بالا گرفت . .  و وارد خانه شد

وقتی چند ثانیه دیگر بیرون آمد  , یک برگه و خودکار در دست داشت و داشت چیزی روی آن می نوشت .  منتظر ماندم .  وقتی آن را به طرف من چرخاند . .  با دست خطی بسیار تمیز و زیبا روی برگه نوشته شده بود

” بله . متوجه منظورت می شم ”

”  چیز دیگه ای نیاز داری ؟ ”

نگاهم به طرف چشم هایش کشیده شد . در پاسخ دهانم کمی بازماند .  اما قبل از آنکه پاسخی به سوال , به نوعی بی ادبانه او را بدهم  .. آن را بستم . .  اما واقعاً  .. چیز دیگری می خواستم  ؟ برای یک دقیقه لبم را گاز گرفتم .  این پا و آن پا می شدم  . . مرا تماشا می کرد …  منتظر پاسخ من بود  . نگاه روی صورتش محتاطانه و مراقب بود . مانند اینکه نمی‌دانست قرار است پاسخ او را بدهم یا او را گاز بگیرم ؛  و برای هر دو گزینه آماده بود

_  اه … من فقط …  به خاطر اون روز احساس بدی داشتم .  نمیدونستم که تو . . .  صحبت نمی کنی .  فقط می خواستم بدونی که ..  چیزی که گفتم از روی قصد نبود  .. فقط . .  من تازه به این شهر اومدم  . . و . .

خوب ,  این خیلی خوب پیش میرفت . یا مسیح

ناگهان گفتم

_ میخوای پیزا یا چیزی بخوری ؟

چشم هایم گشاد شدند .  واقعا تصمیم نداشتم به آنجا بروم . فقط از دهانم بیرون پرید .  با امیدواری به او نگاه کردم . طوری به من خیره شده بود مانند اینکه من یک مسئله پیچیده ریاضی هستم که نمی تواند آن را تفسیر کند

به من اخم کرد . سپس خودکارش را روی کاغذ اورد  . هرگز ارتباط چشمی اش را نشکست . بالاخره به پایین نگاه کرد . سپس چیزی که روی کاغذ نوشته بود را بالا آورد

”  نه ”

نمی توانستم جلوی خنده ای که از لب هایم بیرون آمد را بگیرم .  .  او لبخند نزد ؛ فقط به نگاه کردن با حالتی محتاطانه به من ادامه داد

خنده ام مرد  . زمزمه کردم

_  نه ؟

نگاه  گیجی گذرایی از روی صورتش عبور کرد  . کاغذ اش را بلند کرد و چیز دیگری روی آن نوشت .  وقتی آن را بالا گرفت ,  کلمه ی دیگری زیر پاسخ اولش اضافه کرده بود  . حالا نوشته بود ”

” نه ”

” متشکرم  ”

نفسم را بیرون دادم .  احساس کردم گونه هایم گر گرفته

_ خیلی خوب  . . درک می کنم . .  خوب  , دوباره  .. به خاطر سوء تفاهم توی پارکینگ متاسفم  .. و متاسفم که امروز بدون اجازه وارد خونه تو شدم  .. سگ من …

فوبه را داخل بازوهایم بلند کردم

_  خوب از آشنایی با تو خوشحال شدم ..  اوه ..  و من اسم تو رو میدونم اما من بری هستم .. بری پری اسکات  . . و من همین حالا خودم بیرون میرم

با انگشت شست به بالای شانه ام اشاره کردم  . عقب عقب رفتم و سپس با عجله چرخیدم و از مسیری که آمده بودم به طرف دروازه  به راه افتادم .  صدای قدم هایش را پشت سرم شنیدم ..  که در مسیر مخالف با من حرکت می‌کرد ..  به طرف دسته ی هیزم هایش  .. البته حدس می زنم

آوریل 13, 2020

رمان صدای آچر | قسمت دهم

 

فصل پنجم

بری

روز بعد , از ناهار خوری مرخصی داشتم  . وقتی بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم , ساعت هشت و ۱۷ دقیقه بود . کمی جا خوردم .  ماه ها می شد که تا این اندازه نخوابیده بودم .  اما با توجه به اینکه شب پیش به سختی توانسته بودم بخوابم , این دور از انتظار نبود

به آرامی نشستم .  کم کم اتاق متمرکز شد .  احساس میکردم سست و سنگین هستم  . پاهایم را از از آن طرف تخت خواب پایین انداختم که بلند شوم . سرم هنوز هم خواب آلود بود که از بیرون صدایی به گوش رسید .  مانند افتادن یک شاخه یا روشن شدن موتور یک قایق در دور دست ها ..  اما ذهنم آن را دریافت کرد . .  و مستقیم من را به کابوس های بیداری ام پرتاب کرد   . خشک شدم  .. وحشت تمام ماهیچه هایم را تسخیر کرد .  ذهنم فریاد میکشید . .  از بین پنجره ای که من و پدرم را از یکدیگر جدا میکرد او را تماشا کردم . .  او هم مرا دید  . سراسیمه با دست به من اشاره می‌کرد که پنهان شوم  . مرد سر او فریاد میکشید که دست هایش را پایین بیاورد .  پدرم نمی‌توانست صدای مرد را بشنود .  دستهایش مدام برای من تکان می خوردند  تا پنهان شوم . .  وقتی اسلحه شلیک کرد ,  از جا پریدم . .  گریه کردم ..  دستهایم را روی دهانم کوبیدم تا صداهای که از بین لبهایم من بیرون می‌آیند را خفه کنم . عقب عقب رفتم  .. به سرعت بدنم پر از شوک و وحشت شد . به یک جعبه برخورد کردم و به پشت روی زمین افتادم  . پاهایم زیر بدنم گیر افتادند .  سعی کردم تا آنجا که می توانم خودم را کوچک کنم . .  اینجا تلفن نداشتم  , چشم هایم اطراف اتاق چرخیدند تا جایی برای پنهان شدن پشت آن پیدا کنم .  جایی که بتوانم به آنجا بخزم   . . . و آن موقع بود که در باز شد  . .

آوریل 12, 2020
دانلود رمان عاشقانه خارجی مالک
+15
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مدت زمان :مشخص نشده ! محصول :انگلستان
  • مترجم:م . رحمان پور نویسنده :جیمی روبرت
  • امتیاز منتقدان :4.5 رده سنی :+15
  • Fa
  • En
اوالین در خانواده‌ای به دنیا آمده بود که پدر و مادرش هرگز علاقه ای به محبت کردن به او نداشتند و او را تنها به چشم یک سربار نگاه می کردند .او هرگز طعم محبت واقعی را نچشیده بود . مخصوصاً بعد از ورشکستگی پدرش تنها حکم یک سر بار اضافه را برای آن ها داشت .تا زمانی که در سن دوازده سالگی پدرش یک کارتل مواد مخدر و یکی از ثروتمندترین و خطرناک ترین مرد های دنیا را به خانه شان دعوت کرد . درک با دیدن معصومیت اوالین مجذوب او شد و می خواست در این دنیای فاسد معصومیت او را تنها برای خود تصاحب کند . بنابراین در ازای مبلغ کلانی اوالین را از پدر و مادرش خرید تا وقتی که به سن ۱۸ سالگی برسد طبق قراردادی که با پدر و مادرش بسته بود مالک اوالین شوداما درک مرد نرمالی نبود . گذشته ای تاریک و رازی تاریک تر داشت که سعی داشت به هر قیمیتی که شده قبل از انکه اوالین را تصاحب کند . . از او پنهان نگه دارد
مارس 27, 2020
دانلود رمان جدید
+13
  • زبان :فارسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مدت زمان :مشخص نشده ! محصول :امریکا
  • مترجم:پی . جی نویسنده :کاترین بایبی
  • امتیاز منتقدان :4.5 رده سنی :+13
  • Fa
  • En
بلک هریسون :پول دار , با نفوذ , جذاب و . . . نیازمند به یک همسر تا چهار شنبهبلیک برای یافتن همسر مورد نیازش تصمیم می گیرد از خدمات شرکت همسر یابی سم استفاده کند . آنجا با سامانتا الیوت روبه رو می شود .  . .زیبا , جسور و دارای صدایی که مرد ها به خاطر شنیدن آن حاضرند پول بپردازند .پدر بلیک در وصیت نامه اش قید کرده که بلیک تنها در صورت سروسامان گرفتن می تواند به ارثیه اش دست پیدا کند . در غیر این صورت تمام ثروت پدرش به پسر عموی او و چند سازمان خریه خواهد رسید.دانلود رمان جدیدسامانتا :سامنتا بعد از مرگ مادر و به زندان افتادن پدرش می بایست از خواهر مریضش مراقبت کند . بنابر این ساعت های طولانی کار می کند تا بتواند از پس مخارج بیمارستان جردن بربیاید . اما بنطر می رسد هر چه تلاش می کند نمی تواند به اندازه ی کافی
6 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 28