کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
آوریل 21, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و یکم

 

روز بعد کمی ساندویچ برداشتم , دوش گرفتم .. لباس‌هایم را عوض کردم … فوبه را در سبد روی دوچرخه قرار دادم و دوباره به طرف خانه آرچر راندم . علیرغم این حقیقت که من کسی بودم که سر و کله ام درِ خانه ی او پیدا می‌شد و شروع کننده ی اوقات مان با یکدیگر بوم , اما احساس می کردم او هم دارد تلاش خود را می کند . .  تنها با اجازه دادن به من تا او را ملاقات کنم 

گفتم

”  خوب آرچر , اگه عموی تو زبان اشاره بلد نبود چطوری باهاش صحبت می کردی  ؟ “

روی چمن های خانه ی او نشسته بودیم .  کیتی و توله هایش کنار ما روی زیرانداز نشسته بودند . بدن های چاق کوچک توله‌سگ‌ها این طرف و آن طرف , در اطراف ما وول می خوردند.  از آنجایی که هنوز چشم هایشان را باز نکرده بودند هر از گاهی راهشان را گم می کردند تا زمانی که مادرشان با بوییدن آنها , دوباره راه را به آنها نشان می داد  . فوبه هم همین نزدیکی دراز کشیده بود . تا حدودی راجع به توله ها کنجکاو بود ؛ اما توجه زیادی به آنها نمی کرد

 آرچر از جایی که دراز کشیده بود به بالا به من نگاه کرد .  دستش را زیر سرش گذاشته بود .  به آرامی نشست تا بتواند از دست هایش استفاده کند 

” من زیاد صحبت نمی‌کردم “

شانه اش را بالا انداخت

”  اگه چیز مهمی بود روی کاغذ می نوشتم . در غیر این صورت فقط گوش میدادم  “

برای دقیقه ای در سکوت او را در نظر گرفتم .  امیدوار بودم می توانستم صورت او را بهتر ببینم  . اما زیر آن همه موهای ژولیده پنهان شده بود .  بالاخره به آرامی پرسیدم 

” چطور زبان اشاره رو یاد گرفتی ؟ “

”  خودم به خودم آموزش دادم  “

سرم را به طرفی کج کردم . . یک ساندویچ برداشتم و شروع به گاز گرفتن کردم .  آرچر در کمتر از ۳۰ ثانیه ساندویچ های خود را قورت داده بود . بیشترشان را خودش خورده بود اما قسمتی از آنها را با کیتی شریک شده بود 

” چطور ؟ از روی یک کتاب ؟ “

 سرش را تکان داد

”  آره  “

” تو کامپیوتر داری ؟ “

به من نگاه کرد و کمی اخم کرد 

”  نه “

”  برق داری ؟ “

 با سرگرمی به من نگاه کرد  

” بله . برق دارم بری . . همه ندارن ؟  “

تصمیم گرفتم به او نگویم که در نظر همه ی مردم شهر , او شخصی است که  با هیچ تسلیحات راحتی آشنایی ندارد . . بعد از دقیقه ای سرم را کج کردم 

” تلویزیون داری ؟ “

 سرش را تکان داد

”  نه . کتاب دارم  “

سرم را تکان دادم . مرد روبه رویم را در نظر گرفتم

”  و تمام این پروژه هایی که انجام  میدی .. کار با سنگ ..  باغبانی  .. همه ی اینا رو همینطور خودت یاد گرفتی ؟ “

” بله ” 

شانه هایش را بالا انداخت

”  همه میتونن هر کاری که  بخوان رو انجام بدن .  فقط باید به اندازه کافی زمان داشته باشن .. که من این زمان رو داشتم “

 سرم را تکان دادم . قطعه ای از گوشت ساندویچم را بیرون کشیدم ..  آن را جویدم و سپس پرسیدم 

” چطور تمام این سنگها برای راه ورودی و ایوان رو به دست آوردی ؟ “

”  بعضی از اونها رو از اطراف دریاچه جمع کردم  , بعضی دیگه از اونها رو از شهر خریدم “

” و چطور اونها رو به اینجا آوردی ؟ “

”  اونها رو حمل کردم  “

طوری به من نگاه می کرد مانند این که برای پرسیدن این سوال دیوانه بودم 

پرسیدم

” پس تو رانندگی نمی کنی ؟ ..  هر جایی که بخوای بری پیاده میری ؟ “

”  بله “

 شانه هایش را بالا انداخت ..  گفت

”  خیلی خوب .  دیگه بیست سوالی پرسیدن کافیه . تو چی ؟  تو توی پلیون چه کار می کنی ؟ “

 قبل از آنکه پاسخ بدهم برای چند ثانیه او را بررسی کردم .  چشم های قهوه ای طلایی اش ثابت روی من بود .  برای چیزی که می خواستم بگویم منتظر بود 

” من یه جورایی توی یه سفر جاده ای _- “

 ناگهان متوقف شدم . سپس گفتم

”  نه  .. میدونی چیه  ؟ من فرار کردم  .   پدرم….  اون فوت کرد…. و یه سری اتفاقات دیگه افتاد که در مواجهه با اون ها زمان سختی رو می گذرونم  . . و ترسیدم .. و فرار کردم  “

آهی کشیدم  این حقیقت داشت

”   مطمئن نیستم چرا اینو به تو گفتم اما  حقیقتش اینه “

 کمی بیشتر از آنچه که با آن راحت بودم , موشکافانه مرا بررسی کرد .  احساس میکردم وجودم افشا شده .  بنابراین به جای دیگری نگاه کردم . وقتی دست هایش را در دایره دید خود دیدم ؛  دوباره به او نگاه کردم

 پرسید

”  کار میکنه ؟  “

زمزمه کردم 

_ چی کار می کنه ؟

 گفت 

” فرار کردن…. کمک میکنه ؟  “

به او خیره شدم .. بالاخره پاسخ دادم 

” نه چندان “

 سرش را تکان داد . چند لحظه ای متفکرانه به من خیره شد ..   سپس به جای دیگری نگاه کرد . خوشحال بودم که سعی نکرد چیز دلگرم‌کننده ای بگوی . .  گاهی اوقات یک سکوت پر از درک متقابل  , بهتر از یک مشت کلمات بی مفهوم بود

آوریل 20, 2020

صدای آرچر بخش بیستم

 

فصل یازدهم

بری

روز بعد , در حالی که لبم را گاز میگرفتم .. مردد به طرف جاده خانه ی آرچر پایین رفتم . صدایی مانند برخورد سنگ روی سنگ , جدایی از عقب خانه به گوش می رسید . همانطور که گوشه ای را دور می زدم , متوجه آرچر شدم ..  بالا تنه اش بر*هنه بود .  اطرافش پر از سنگ هایی که  _ به نظر می رسید شروع یک پاسیون باشند_ دیده می شد .  به نرمی گفتم

_ سلام

سرش به سرعت بالا آمد  . کمی سورپرایز به نظر می‌رسید  . اما….  خوشحال ؟ شاید ؟

مطمئناً  او آسان ترین فرد برای خواندن نبود . مخصوصاً از آنجایی که نمی توانستم تمام صورتش را زیر آن همه ریش و مو هایی که روی پیشانی افتاده بودند ببینم . سرش را تکان داد و دستش را بالا آورد , به طرف صخره ی بزرگی که کنار پروژه اش مستقر بود اشاره کرد و دوباره به سر کارش برگشت

ساعت دو غذاخوری را ترک کرده بودم , به خانه برگشته و دوش سریعی گرفته بودم و سپس سوار دوچرخه ام شده و تا خانه آرچر رکاب زده بودم .  فوبه را پیش آنه گذاشته بودم چون مطمئن نبودم که آیا بقیه ی سگ‌ها می‌توانند هنوز اطراف توله سگ های به این کوچکی باشند یا نه ..  وقتی به  درباره املاک آرچر رسیده بودم … نیشخند پهن روی صورتم نقش بست ؛ وقتی که دیدم که کمی لای دروازه اش باز است

به طرف صخره حرکت کردم و لبه ی آن نشستم . برای دقیقه ای در سکوت او را تماشا کردم . مشخصا در اوقات فراغتش سنگ تراشی می‌کرد ؟ احتمالا می بایست خودش راه سنگی بزرگ مقابل خانه اش را ساخته باشد . این مرد پر از سورپرایز بود . یکی پس از دیگری .. نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و متوجه نشوم که چطور با هر حرکت , ماهیچه های سرشانه اش حرکت می‌کردند . هر بار که سنگی را بر می داشت و روی دیگری قرار می‌داد به زیبایی کشیده می شدند .. تعجبی نداشت که بدنش تا این اندازه عضلانی و برش خورده بود .. واقعاً روی آن کار میکرد

گفتم

_ خیلی خوب من یه لیست تهیه کردم

او را تماشا کردم و کمی بالاتر روی صخره نشستم تا راحت تر باشم .  آرچر به من نگاه کرد.  ابروهایش را بالا برد .  از صدایم برای صحبت کردن استفاده کرده بودم تا بتواند بدون تماشا کردن من به کارش ادامه بدهد .. اما او روی زانوهایش نشست , دست های دستکش پوشیده اش را روی ران های  عضلانی اش قرار داد و به من نگاه کرد ..شلوار جین به همراه چکمه پوشیده بود . س*ینه ی بر*هنه اش برنزه بود و با لایه ای عرق می درخشید

پرسید

”  یک  لیست ؟ ”

سرم را تکان دادم . لیست را روی پاهایم قرار دادم

”  اسم برای توله سگ ها  ”

سرش را به طرفی  کج کرد

”  خیلی خوب راحت باش و نظرتو بگو . منظورم اینه که .. اونا سگهای تو هستن . اما من فکر کردم : ایوان , گرانیت , هاوک , استراوینسکی و اکسانا  .. انتخاب های خوبی باشن ”

به من خیره شد … و سپس صورتش چیزی معجزه آسا انجام داد . . .  نیشخند پهن روی صورتش نشست ..  نفس در گلویم گیر کرد .. و با دهان باز به او خیره شدم  . بلاخره پرسیدم

” ازشون خوشت میاد ؟  ”

پاسخ داد

” آره .  ازشون خوشم میاد ”

سرم را تکان دادم . به آرامی نیشخندی روی صورتم نقش بست

” خوب باشه پس  ”

برای مدتی طولانی تر همانجا نشستم . در حالی که کار کردن او را تماشا می کردم که سنگ ها را جابجا می کرد و آنها را جایی که می خواست قرار می داد  , از نور خورشید و حضور او لذت می بردم  . هر از گاهی چندین بار به بالا .. به من نیم نگاهی می‌انداخت .. لبخندی کوچک و خجالتی تحویل من می‌داد . بعد از آن چیز زیادی با یکدیگر نگفتیم اما سکوت بین ما آرامش بخش بود

بالاخره سر پا ایستادم و گفتم

_ دیگه  باید برم آرچر . همسایه من , انه می بایست جایی بره و من می بایست فوبه رو از خونه اش بردارم

آرچر هم سر پا ایستاد . دستهایش را با شلوارش پاک کرد و سرش را تکان داد .  با زبان اشاره گفت

” متشکرم ”

لبخند زدم . سرم را تکان دادم و به طرف دروازه خانه‌اش  به راه افتادم . و با لبخند کوچک خوشحالی روی صورتم , به طرف خانه راندم

* * * *

دو روز بعد ,  بعد از دراز کشیدن در ساحل دریاچه , در حالی که به طرف خانه حرکت می کردم از مقابل خانه ی آرچر گذشتم .  دروازه اش دوباره کمی باز بود  ..  هیجانی از ستون فقراتم بالا آمد .  از دوچرخه پیاده شدم .  خودم را به داخل دعوت کردم .  از راه ماشین رو خانه اش پایین رفتم . فوبه داخل بازوهایم بود .. در خانه اش را زدم اما هیچ پاسخی نیامد بنابراین صدای عوعو کردن سگها را دنبال کردم که از طرف مسیر دریاچه می آمد

وقتی داخل درخت‌ها قدم گذاشتم ,  کمی پایین تر از ساحل .. آرچر و کیتی را دیدم .  به راه افتادم تا او را ملاقات کنم .  وقتی متوجه من شد , لبخند کوچک خجالتی تحویلم داد . .   گفت

”  سلام ”

لبخند زدم . فوبه را پایین گذاشتم و گفتم

” هی ”

در سکوتی راحت , کمی کنار ساحل قدم زدیم . هر چه زمان بیشتری با یکدیگر می گذراندیم _حتی بدون آنکه با یکدیگر صحبت کنیم _ بیشتر با او احساس راحتی می کردم . می توانستم احساس کنم که او هم  با من راحت تر می شود . آرچر یک سنگ از کنار ساحل برداشت و آن را روی آب دریاچه انداخت . سنگ بارها و بارها و بارها روی سطح دریاچه جست و خیز کرد و از روی آن عبور کرد

با صدای بلند خندیدم

”  بهم نشون بده چطور این کارو کردی ”

آرچر دست های مرا تماشا کرد . سپس به ساحل شنی _ به دنبال یک تکه سنگ_ نگاه کرد . بالاخره سنگ مورد نظرش را انتخاب کرد و آن را به دست من داد

گفت

”  هر چی پهن تر بهتر . حالا اونو مثل یک بشقاب پرنده پرتاب کن .  طوری که سطح پهن اون به طرف سطح آب باشه ”

سرم را تکان دادم . خودم را آماده کردم و آن را پرتاب کردم . آن را تماشا کردم که یک بار با سطح آب برخورد کرد ..  و سپس دوباره بالا آمد و دوباره با آب برخورد کرد

با خوشحالی دست هایم را به هوا پرتاب کرده و فریاد کشیدم . .  آرچر لبخند زد .  سنگ کوچک دیگری برداشت و آن را روی رودخانه پرتاب کرد . سنگ با سطح آب برخورد کرد و از روی آن گذشت و گذشت و گذشت .. حدود ۲۰ بار با سطح آب برخورد کرد  . . زیر لب گفتم

_ خودنما

به چهره ی مفرح او نگاه کردم  . پرسیدم

” توی هر کاری که انجام میدی کارت خوبه مگه نه ؟ ”

صورتم را به طرفی کج کردم و چشمهایم را باریک کردم و او را تماشا کردم .  برای چند ثانیه متفکر به نظر می رسید .. سپس اهی کشید

” بله ”

خندیدم . . شانه اش را بالا انداخت .  بعد از گذشت دقیقه ای پرسیدم

_ عموت توی خونه بهت درس می داد ؟

به من نیم نگاهی انداخت

”  بله  ”

_ می بایست آدم باهوشی بوده باشه

برای چند ثانیه به آن فکر کرد

” بله بود  . بیشتر در زمینه ی ریاضیات و هرچیزی که به علوم مربوط می‌شد . ذهنش گاهی پراکنده و آشفته می شد اما چیزی که نیاز داشتم بدونم رو به من یاد داد “:

سرم را تکان دادم .  به خاطر آوردم که آنه به من گفته بود ناتان هال در مدرسه یک دانش آموز ممتاز و نمونه بوده . گفتم

_ قبل از اینکه اینجا بیام توی شهر کمی راجع به تو پرس و جو کردم

کمی احساس خجالت می‌کردم . .  آرچر به من نگاه کرد و کمی اخم کرد

” چرا ؟ ”

سرم را به طرفی کج کردم و آن را در نظر گرفتم

_ بعد از اولین باری که همو دیدیم .. چیزی منو به طرف تو می کشوند

لبم را گاز گرفتم

_ می خواستم تو رو بیشتر بشناسم

گونه هایم قرمز شدند .  آرچر برای مدتی به من خیره شد .. مانند این که می خواست چیزی را بفهمد .. سپس سنگ مسطح دیگری برداشت و آن را روی آب انداخت . . که  آنقدر روی سطح آب بالا و پایین پرید که دیگر از زاویه دید من خارج شد . سرم را تکان دادم

_ اگه فقط  اونا می دونستن

توجه اش را کاملاً به طرف من برگرداند

”  اگه فقط کی میدونست ؟ ”

_  تمام مردم شهر . بعضی از اونها فکر می‌کنن که تو عقل درست حسابی نداری .  میدونی ..

به نرمی خندیدم

_  واقعا خنده داره

دوباره شانه اش را بالا انداخت .  تکه چوب خشکی برداشت و آن را برای کیتی پرتاب کرد , که او هم بلافاصله به دنبال آن دوید

_ چرا اجازه میدی اونا چنین فکری بکنن ؟

نفسش را بیرون داد .  برای چند دقیقه به دریاچه خیره شد .  سپس سرش را به طرف من برگرداند

”  اینطوری آسون تره ”

برای چند ثانیه صورتش را بررسی کردم  . سپس آهی کشیدم

_  از این خوشم نمیاد

” مدت طولانی میشه که به همین منوال بوده بری .  اشکالی نداره .  اینطوری برای همه بهتره ”

نمی توانستم دقیقا آن را درک کنم اما می‌توانستم خطوط تنش را , وقتی در مورد شهر صحبت می کرد.. در بدنش ببینم . بنابراین پایم را از این موضوع پس کشیدم .  می خواستم دوباره با من احساس راحتی داشته باشد.  موضوع را عوض کردم .   با لحنی شوخ طبعانه پرسیدم

_  خوب دیگه چی میتونی به من یاد بدی ؟

یک ابرویش را بالا برد و به چشمهایم خیره شد .. شکمم منقبض شد …  احساس عجیبی در شکمم ایجاد شد . مانند اینکه صدها پروانه در شکمم به پرواز در آمده اند .  پرسید

”  تو چی میتونی بهم آموزش بدی ؟ ”

سرم را کمی تکان دادم .  انگشتم را روی لبم ضربه زدم

_  احتمالا میتونم یکی دو چیز بهت نشون بدم

”  اوه آره ؟  ”

چشم هایش به طور نامحسوس گشاد شدند . .  اما صورتش را به طرف دیگری گرفت ..  آب دهانم را قورت دادم .  زمزمه کردم

_  اممم

برای آن که مجبور باشد به من نگاه کند از زبان اشاره استفاده کردم

” من قبلا آشپز واقعا خوبی بودم ”

مطمئن نبودم چرا این را گفتم . واقعاً خیال نداشتم برای کسی آشپزی کنم . یا به کسی آموزش بدهم چطور آشپزی کند .. اما در آن لحظه این اولین چیزی بود که به ذهنم خطور کرد .. و میخواستم سکوت معذب کننده و عجیبی که ناگهان بین ما برپا شده بود را  پر کنم

” میخوای بهم نشون بدی چطور آشپزی کنم ؟ ”

خیلی آرام سرم را تکان دادم

”  منظورم اینه که  , اگه این یکی از خیلی چیزهایی نباشه که توش استادی ”

لبخند زد ..  هنوز به گرفتن لبخند هایش عادت نکرده بودم .  این یکی لبخند باعث شد ضربان قلبم کمی بالاتر برود . لبخند هایش مانند هدایای نادری بودند که گاهی آنها را به من میداد ..  و من آنها را  می قاپیدم و در جایی در درونم قایم می کردم

بعد از دقیقه ای گفت

”  ازش خوشم میاد ”

سرم را تکان دادم و لبخند زدم  . . و او دوباره با یکی دیگر از آن لبخند هایش به من پاداش داد

به مدت یک ساعت دیگر با یک دیگر در کنار ساحل قدم زدیم . هر از گاهی سنگ های مناسبی پیدا می کردیم و آنها را روی سطح دریاچه می انداختیم..  تا زمانی که من توانستم سنگ خودم را سه بار روی آب به حرکت در آوردم . .

وقتی آن شب به خانه برگشتم ؛ متوجه شدم که مدت زمان واقعا طولانی می شد که چنین اوقات خوبی سپری نکرده بودم

آوریل 19, 2020

صدای آرچر بخش نوزدهم

یک ساعت بعد , با دوچرخه در مسیر پایین رفتن از جاده ی برایر بودم . یک بطری آب  , حوله ام و سگ کوچولوی شیطانم را در دست داشتم . همان طور که از کنار خانه ی آرچر عبور می کردم . .  دوچرخه را متوقف کردم . پاهایم را روی زمین خاکی کشیدم .. دروازه ی خانه‌اش کمی باز بود . به آن خیره شدم  . کاملاً متوقف شدم .. هیچ پستچی ای که از جاده پایین بیاید را ندیده بودم . آیا آرچر خودش دروازه را باز گذاشته بود ؟ سرم را به طرف کج کردم  .. موقعیت را در نظر گرفتم ..  یک انگشتم را بالا آوردم و روی لبم ضربه زدم …  به فکر فرو رفتم ..  آیا خیلی بد بود اگر دوباره بدون دعوت وارد املاک او شوم ؟ ..  یا اینکه او دروازه را کمی باز گذاشته بود و این نشانه یک دعوت بود ؟  آیا اصلا در نظر گرفتن چنین فکری خیلی مضحک و خنده دار بود ؟ .. احتمالاً

 دوچرخه را جلو بردم و آن را مقابل حصارها تکیه دادم . فوبه را برداشتم و سرم را از لای دروازه ی باز به داخل فرو بردم . خیال داشتم فقط یک نگاه سریع بیاندازم …  آرچر داشت از آنجا دور می شد .. به طرف خانه اش می رفت . .اما وقتی صدای باز شدن دروازه اش را شنید , چرخید .. چشمهایش روی من بود .. هیچ اثری از سورپرایز در آنها نبود

 به داخل قدم گذاشتم .  با زبان اشاره گفتم 

” هی “

 فوبه را پایین گذاشتم و آهی کشیدم

”  واقعا امیدوارم این که دروازه ی خونه ات باز بود به این معنا باشه که با اومدن من به داخل املاکت مشکلی نداشته باشی ..  امیدوارم دوباره سرزده نیومده باشم .   این خیلی خجالت آور می شه “

 به خود پیچیدم . دستم را روی گونه ام قرار دادم . نفسم را حبس کردم .  منتظر پاسخ او ماندم

 چشمهای طلایی عمیق اش برای چند ثانیه مرا تماشا کردند . صورتم قرمز شد ..  چیزی در حالت صورتش نرم شد  . . امروز شلوار جینی پوشیده بود که به نظر می رسید هر لحظه امکان دارد تجزیه شود ؛ یک عالمه سوراخ داشت .. همچنین تیشرت سفیدی که به خوبی بازوها و س*ینه ی فراخش را به نمایش می گذاشت . گفت

” می خواستم یه چیزی نشونت بدم ” 

نفسم را بیرون دادم .  نمی توانستم جلوی لبخندی که روی صورتم پهن شد را بگیرم ..  اما بعد سرم را به طرفی کج کردم . گیج بودم

”  میدونستی دارم میام ؟ “

” فکر کردم ممکنه بیای .  جای لاستیک های دوچرخه رو دیدم “

 صورتم دوباره قرمز شد . زیر لب گفتم 

_ اوه امم ..

” میخوای ببینی یا نه ؟ “

 برای چند ثانیه تنها به او خیره شدم .. سپس سرم را تکان دادم 

” خیلی خوب  .. صبر کن ؛  تبرت کجاست ؟ “

یک ابرویش را بالا برد  . چند لحظه مرا بررسی کرد 

” داری بامزه بازی در میاری ؟ “

 خندیدم . از اینکه مکالمه ی قبلی مان را وسط کشیده بود احساس سرور می کردم . نیشخندی زدم 

” میخوای چی بهم نشون بدی ؟ “

”  اونها درست اونجان  “

پرسیدم 

” اونها ؟ “

به طرف او قدم برداشتم . باهم از ورودی ماشین رو عبور کرده و به طرف درخت‌ها حرکت کردیم . سرش را تکان داد اما توضیح بیشتری نداد .. فوبه پرنده ای را دید که آن طرف روی چمن ها نشست , و با تمام سرعتی که پاهای کوتاهش به او اجازه می دادند , به طرف آن دوید 

به خانه ی او رسیدی .  به ایوان قدم گذاشتیم  . یک صندلی گهواره ای و جعبه آنجا قرار داشت .  آرچر صندلی گهواره ای را کنار زد . .  و من نفسم را حبس کردم 

” اوه  خدای من “

به جلو قدم برداشتم

”  اون صدایی که گفتی چند روز پیش شنیدی ؟  .. به خاطر کیتی کوچولو بود که اینجا داشت زایمان می کرد “

با دیدن مامان سگه که در خواب بود .. و سه توله سگ کوچولوی قهوه ای بامزه که با تنبلی مقابل شکمش خوابیده بودند نیشخند زدم . به نظر می‌رسید تازه شیر خورده اند و حالا وارد کمای شیری شده‌اند  .. اما به چیزی که گفته بود فکر کردم . اخمی کردم و پرسیدم

”  تو اسم سگت رو گذاشتی کیتی ؟ “

 موهایش را از روی چشم هایش کنار زد . به من نگاه کرد 

”  داستانش طولانیه .. عموی من , من رو متقاعد کرده بود که حیواناتی که توی املاک ما زندگی می‌کنن جاسوس هایی هستند که برای اون کار می کنن . و طبق همین موضوع اونها رو نام گذاری کرد .  اسم کامل اون کیتی استورمه .. اون به وسیله ی آژانس جاسوسی روسیه تعلیم داده شده .. و  حالا برای من کار میکنه “

 پاسخ دادم 

” اوه .  این خوب نیست .  که اینطور  … و تو این رو باور کردی ؟ “

 محتاطانه به او نگاه کردم 

” خوب عملیات اون بیشتر شامل ردگیری سنجاب ها و ظاهراً  .. “

به جایی که سگ و توله هایش خوابیده بودند اشاره کرد 

” قرارهای پنهانی با سوژه های نره  “

چیزی مانند حالت تفریح در چشم هایش می درخشید ..  با خنده نفسم را بیرون دادم و سرم را تکان دادم  

” خوب پس عموی تو یکم __ “

 پاسخ داد 

” پارانوئید  .. اما بی آزار بود .  اون مرد خوبی بود “

حدس می‌زنم برقی از درد را در چشم هایش دیدم .  سرش را دوباره به طرف توله ها چرخاند … بازوی آرچر را لمس کردم  .. از جا پرید .. به طرف من چرخید

”  شنیدم عموت چند سال پیش از  دنیا رفته  . متاسفم  “

به من نگاه کرد . چشم هایش روی صورتم چرخیدند .. سرش را تکان داد .  دوباره , یک بار دیگر به طرف توله ها چرخید .. برای چند ثانیه نیم رخ او را بررسی کردم … متوجه شدم  که تا چه اندازه زیباست ..  البته تا آنجا که از آن پیدا بود و می توانستم ببینم …. سپس به پایین خم شدم تا نگاه نزدیکتری به توله ها بیندازم .. به آرچر که کنار من چمباته زده بود نگاه کردم و نیشخند پهنی روی صورت نشاندم  . پرسیدم 

” میتونم یکی شون رو بگیرم ؟ “

سرش را تکان داد 

” پسر اند یا دختر ؟ “

”  دو تا پسر یه دونه دختر “

یکی از توله های کوچولوی نرم و گرم را بالا آوردم .  آن را مقابل س*ینه ام گرفتم .  هنوز در خواب بود  . دماغم را بین پشم هایش فرو کرده و او را نوازش کردم  . توله صدایی در آورد و شروع به مکیدن گونه ام کرد .  دماغ خیسش باعث می شد خنده ام بگیرد  . . به آرچر نگاه کردم  . . داشت از نزدیک مرا تماشا می کرد .. لبخند کوچکی روی لبهایش بود ..  این اولین لبخند ی بود که از او دریافت می کردم . .  و این کمی مرا از جا پراند .  به او خیره شدم ؛ نگاهمان در یکدیگر گره خورد ..  درست مانند دفعه ی اولی که یکدیگر را دیده بودیم  . همانطور که همه چیز در درونم سرعت می گرفت , احساس گیجی می کردم  . به او خیره شدم  .. با بی حواسی گونه ام را مقابله شکم چاق , نرم و مخملی توله میکشیدم . بعد از دقیقه ای توله را پایین گذاشتم تا بتوانم با زبان اشاره بگویم

”  متشکرم که اونها رو به من نشون __ “

 دستش را جلو آورد و دستهایم را متوقف کرد …  به چشمهایم خیره شد  .. حالتی پرسشی به چشم هایش نگاه کردم ..  سپس نگاهم به پایین , روی دست بزرگش که روی دست من قرار گرفته بود آمد ..  دست های زیبایی داشت  .. قدرتمند اما اشرافی 

دوباره به او نگاه کردم .  هر دو دستش را بالا آورد و گفت

”  میتونی به همون شیوه ی سنتی و قدیمی صحبت کنی . من میتونم صدای تو رو بشنوم .  یادت میاد ؟ “

چند بار به او پلک زدم .  بعد از چند ثانیه دست هایم را بالا آوردم 

” اگه در نظر تو اشکالی نداره دوست دارم با زبون تو باهات صحبت کنم  “

لبخند کوچکی زدم .  به من خیره شد  .. حالت غیر قابل خواندنی در چشم هایش بود  . .  سرپا ایستاد

 گفت

”  می بایست برگردم سرکار “

 پرسیدم 

” کار ؟ “

 سرش را تکان داد .  اما انتخاب کرد که توضیح دیگری ندهد ..  خوب باشه پس

”  پس حدس می زنم که باید برم ؟  “

فقط به من نگاه کرد .  پرسیدم 

” میتونم دوباره برگردم ؟ . .  تا توله ها رو ببینم ؟ “

 برای چند ثانیه اخم کرد ..  اما سپس سرش را به علامت مثبت تکان داد ..  نفسم را بیرون دادم

”  خیلی خوب اگه دروازه ی خونه ات کمی باز باشه میدونم که اشکالی نداره اگه بیام داخل “

دوباره سرش را تکان داد .  این بار کوچکتر . . به ندرت قابل دیدن بود 

برای چند ثانیه ی دیگر به یکدیگر خیره ماندیم  . سپس لبخند زدم . چرخیدم و به طرف دروازه خانه اش حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که اینبار به طرف من دوید . او را در آغوش گرفتم و به طرف دروازه ی خانه ی آرچر به راه افتادیم . .  مقابل دروازه چرخیدم  . . هنوز همان جا ایستاده بود . . .  مرا تماشا می کرد  . . 

به آرامی دستم را برایش تکان دادم  . . و دروازه را پشت سرم بستم

 

آوریل 18, 2020

صدای آرچر بخش هجدهم

فصل دهم

بری

چند روز بعد از آنکه آرچر هال در آن پارکینگ برای من دست تکان داد , در غذا فروشی شیفت کاری ام زودتر شروع شد و وقتی آن روز بعد از ظهر به خانه رسیدم , دیدم که انه روی ایوان جلوی خانه اش نشسته . به طرف او حرکت کردم و با او احوالپرسی کردم . لبخند زد 

_ چای سرد میل داری عزیزم ؟

  دروازه خانه اش را باز کردم و از آن گذشتم .  از پله‌ها بالا رفتم

_  این عالیه .  البته اگه بتونی بوی روغن و بیکن که تمام لباس های من رو پوشونده تحمل کنی

 خندید 

_ فکر می کنم بتونم از پسش بربیام .  کارت چطور بود ؟

 خودم را روی صندلی چرخان روی ایوانش انداختم . بدنم را چرخاندم و به طرف پنکه ی کوچکی که کنار روشن بود گرفتم ..  از روی رضایت خاطر آهی کشیدم

 پاسخ دادم 

_ خوب بود .  از این شغل خوشم میاد 

لیوان چای که همین حالا برای من ریخته بود را به دستم داد 

_ اوه خوبه

 با احساس قدردانی جرعه ای از چای را سر کشیدم . سپس دوباره به صندلی تکیه دادم

_  دیدم که اون شب دختر های شل دنبال تو اومده بودن . خیلی خوشحالم که چند تا دوست پیدا کردی .البته امیدوارم از داشتن چنین همسایه ی فضولی ناراحت نشی

 با مهربانی لبخند زد . من هم به او لبخند زدم

_  نه به هیچ عنوان .  بله با اون ها به اون طرف دریاچه رفتیم . اونجا با تراویس ها برخوردیم و توی بار ” پایان تلخ ” کمی با هم وقت گذروندیم

_  اوه تو تمام پسرهای حال رو ملاقات کردی

 خندیدم

_  بله ..  بازم هست  ؟

لبخندزد 

_  نه فقط آرچر و تراویس . البته از بین نسل جوان تر .  فکر می کنم تراویس الان واقعاً تنها شانس تولید مثل خاندان هال باشه 

_ چرا اینو میگی  ؟

_ خوب نمی بینم که  آرچر هال از املاکش بیرون بیاد و قرار بذاره .. تا چه برسه به اینکه با کسی ازدواج  کنه . اما از طرف دیگه , من چیز زیادی راجع به اون نمی دونم به جز این که نمیتونه صحبت کنه

 گفتم

_  اون صحبت میکنه . من باهاش حرف زدم 

انه متعجب به نظر می رسید .  سرش را به طرفی کج کرد

_  خب .. هیچ نمی دونستم  . هرگز نشنیدم حتی یک کلمه هم چیزی بگه 

سرم را تکان دادم 

_   با زبان اشاره صحبت می کنه .  من هم همینطور  .. پدر من ناشنوا بود

_  اوه که اینطور . خوب هرگز به این مسئله فکر نکرده بودم . فکر می‌کنم اون خودش رو به همه , به عنوان کسی نشون داده که نمیخواد هیچ کاری با  کسی دیگه داشته باشه .  حداقل چند باری که اونو توی شهر دیدم این طور  به نظر می رسید 

کمی اخم کرد 

_ فکر نمی‌کنم کسی واقعاً سعی کرده باشه

 شانه هایم را بالا انداختم 

_ اون هیچ مشکلی نداره ..  البته شاید به جز مهارت های مردمی اش .. و این که نمیتونه صحبت کنه

 از بالای شانه اش به دور دست ها خیره شدم . .  آرچر را تصور کردم

_  و یکم مشکلات مربوط به مد 

 نیشخند زدم . .  او هم لبخند زد 

_  بله , اون ظاهر جالبی داره مگه نه ؟ البته تصور می کنم اگه یه دستی به سر و صورتش بکشه  ظاهرش بیشتر از حد معمول  قابل قبول میشه .  اون از خانواده ای میاد که تا چندین نسل واقعاً ظاهره خوش قیافه و جذابی داشتند .  که به تمام نسل خونی اونها به ارث رسیده . مخصوصا پدر آرچر ؛ در واقع  .. تمامی پسر های هال اونقدر خوش قیافه بودند که عملاً غیر انسانی به نظر می رسیدند  . . 

با حالت دخترانه ای خندید و من به او نیشخند زدم  . جرعه ای طولانی از چایی ام را سر کشیدم . سرم را به طرفی کج کردم 

_ یادت نمیاد روز تصادف آرچر دقیقا چه اتفاقی برای اون دو برادر دیگه افتاد ؟

 سرش را تکان داد 

_ نه .  فقط چیزهایی که از شهر شنیدم .  نمیدونم چه اتفاقی بین اونها افتاد که باعث این همه تراژدی شد  . فقط راجع به اونا اینو به خاطر میارم که چطور تمام دختر ها در صد مایلی , با دیدن اون ها آب دهنشون سرازیر میشد .  البته اون پسر ها از این مسئله به خوبی سوء استفاده می کردند .. حتی کانر ,  که از بین اون سه نفر کمتر سرکش بود  . . اما تا جایی که من به خاطر میارم , تنها دختری که هر کدوم از آنها واقعا بهش علاقه مند بودند … الیسا مکرا بود

 پرسیدم 

_ هر سه ی اونها  ؟

چشمهایم گشاد شدند .  این مانند یک داستان به نظر می رسید

 پاسخ داد 

_ هممم

 به دور دست خیره شد 

_  داستان اونها مثل یه داستان احساسی اپرا بود . بیشتر بین کانر و مارکوس .  اون دو پسر همیشه سر چیزی با هم رقابت می کردن . اگه ورزش نبود , پس درباره ی یه دختر بود . و وقتی الیسا به شهر اومد , اون تنها دختری بود که اونها بر سرش با هم رقابت می‌کردند . ناتان در مورد این حقیقت که اون هم به این دختر علاقه مند بود چیز زیادی بروز نمی داد , اما فکر می کنم اون دو تای دیگه چندان اهمیتی به این موضوع نمیدادن .  همونطور که قبلا گفتم .. اون همیشه یکم متفاوت بود

 زمزمه کردم

_  بالاخره کی اون رو برنده شد  ؟

انه چند بار پلک زد و به من نگاه کرد .. لبخند زد

_  مارکوس هال .  اون باهاش ازدواج کرد . اونها با هم تشکیل خانواده دادن .  یه عروسی پر سر و صدا  .. اما اون بچه رو از دست داد و چند سالی نگذشت که دوباره باردار شد ..  با آرچر

 سرش را تکان داد

_  بعد از اینکه با مارکوس ازدواج کرد ..  اون دختر همیشه غمگین به نظر می رسید .  همچنین  کانر هال … همیشه با خودم فکر می کردم که اون دو تا احساس می کنن که اون دختر اشتباه انتخاب کرده .  البته با تمام رفتارهای زن* بازی و عادت‌های نوشیدن زیاد مارکو هال , حتی بعد از اینکه اون و الیسا با هم ازدواج کردن … دیگه تمام شهر می دونستن که اون انتخاب اشتباهی انجام داده بود  

_  و بعد کانر هال رئیس پلیس شهر شد ؟

_  بله همینطور بود . همچنین ازدواج کرد .. فکر می‌کنم سعی داشت اون هم زندگیش رو پیش ببره . . و همسرش تراویس رو به دنیا آورد 

_ واو  .. و همه اینها در آخر به  یه عالمه تراژدی ختم شد 

_  بله بله خیلی غم‌انگیز بود 

به من نگاه کرد 

_ اما عزیزم  .. این که تو تونستی با آرچر صحبت کنی , خوب من فکر می‌کنم این شگفت انگیزه

 کمی سرش را تکان داد 

_ باعث میشه متوجه بشم همه ما در حق اون پسر چقدر کوتاهی کردیم

 غمگین شد ..  به نظر می رسید در افکارش غرق شده .  چندین دقیقه دیگر هر دو در سکوت کنار هم نشستیم و چای نوشیدیم .  گفتم

_  بهتره دیگه برم یه دوش بگیرم و لباسامو عوض کنم . خیال دارم امروز دوباره به کنار ساحل دریاچه برم

_  اوه خوبه . خیلی خوشحالم که اون دوچرخه به کارت اومد .  هر چقدر میتونی کنار دریاچه وقت بگذرون , به زودی آب و هوا تغییر می کنه و دیگه نمیتونی این کارو بکنی 

لبخند زدم و سرپا ایستادم 

_ همین کارو می کنم متشکرم ..  و به خاطر صحبتی که با هم داشتیم متشکرم 

_ من از تو متشکرم عزیزم .  تو به صورت یه پیرزن لبخند آوردی

لبخند زدم و همانطور که از پله‌ها پایین می‌رفتم دستم را برایش تکان دادم

آوریل 17, 2020

صدای آرچر بخش هفدهم

 

فصل ۹

آرچر ۱۴ ساله

از بین جنگل قدم میزدم . روی نقطه هایی که می دانستم زاویه مچ پایم را طوری می چرخاند که از دسترس شاخه هایی که , اگر به آنها نزدیک شوم مرا به دام می‌اندازند .. قدم می گذاشتم . آنها را کاملاً از بر بودم .   این زمین را مثل کف دستم می شناختم . حالا هفت سالی میشد که اینجا را ترک نکرده بودم.  ایرینا در طرف چپ من سرگردان بود . سرعتش را با من تنظیم می کرد , اما چیزهایی که دماغ یک سگ آنها را جالب میافت را روی زمین بررسی می کرد.  اگر نیاز داشتم به همراه من بیاید تنها می بایست دست هایم را به هم بزنم .  اگرچه او یک سگ پیر بود و تنها نیمی از اوقات به من پاسخ می داد . علتش این بود که یا نمی توانست بخوبی بشنود یا این که فقط یکدنده و لجباز بود .. مطمئن نیستم 

تله ای را که عمو نات دو روز پیش از من خواسته بود تا به او کمک کنم آنرا نصب کند , پیدا کردم و دست به کار شدم تا آن را پایین بیاورم . خوشحال بودم که این طور چیزها کمک می کنند آن سر و صداهایی که عمو نات در ذهنش می شنود را آرام تر کند .  همچنین قدر دان این حقیقت بودم که اینطور پروژه ها می توانستند من را سرگرم نگه دارند  . اما چیزی که نمی توانستم تحمل کنم این بود که صدای حیوانات کوچک را بشنوم که در نیمه های شب داخل آنها گیر افتاده اند .  بنابراین رفتم تا تله ای که تنها دو روز پیش نصب کرده بودیم را باز کنم . همچنین به دنبال تله ای که عمو نات خودش به تنهایی کار گذاشته بود گشتم 

دیگر کارم تمام شده بود که صداهایی شنیدم . صدای پاشیدن آب که از طرف رودخانه می آمد . وسایلی که در بازو هایم جمع کرده بودم را پایین گذاشتم و به طور آزمایشی به طرف مسیر صدای کسانی که به نظر می رسید کنار ساحل مشغول بازی هستند حرکت کردم . به محض این که به لبه ی مرز درخت ها رسیدم , متوجه او شدم …  امبر دالتون ..  احساس کردم ناله  از گلویم بیرون آمد  . اما البته که هیچ صدایی بیرون نیامد . او در رودخانه مشغول شنا کردن بود.  داشت از آب بیرون می آمد .  احساس کردم بدنم به این صحنه واکنش نشان داد . عالی بود . . . انبر باعث میشد احساس عجیبی داشته باشم .  احساس شرم میکردم . اما با وجود این که در مورد کل این قضیه وحشت داشتم , سعی کردم سال پیش وقتی سیزده ساله شدم از  عمو نات راجع به آن بپرسم .  اما او تنها چند مجله که عکس زن های زیبا داخل آنها بود به طرف من پرتاب کرد و به جنگل رفت تا تله های بیشتری کار بگذارد . مجله ها دقیقاً چیز زیادی توضیح نمی‌داند اما از نگاه کردن به آنها خوشم می آمد  . احتمالاً زمان زیادی را به نگاه کردن به آنها گذراندم  . . حالا به سختی به امر خیره شده بودم .  او را تماشا می کردم که می خندید و موهای خیسش را حول می کشید .  اما متوجه رسیدن چیزی نشدم . . .  ناگهان صدای بلند مردانه ای گفت

_  نگاه کن , اینو ببین .. این عجیب الخلقه داره توی جنگل دزدکی نگاه میکنه .  چرا چیزی نمیگی عجیب الخلقه ؟ چیزی برای گفتن نداری ؟

 سپس زیر لب چیزی زمزمه کرد 

_ لعنتی عجیب الخلقه

 تراویس ..  پسر عمویم .. آخرین باری که او را دیده بودم درست بعد از آن بود که صدایم را از دست دادم . هنوز در خانه ی عمو نات در تخت خواب بستری بودم که تراویس و مادرش عمه توری ,  برای عیادت از من آمدند .  می دانستم عمه تنها برای این آمده که ببیند آیا من می توانم راجع به چیزی که آن روز فهمیده بودم با کسی چیزی بگویم یا نه . . نمی توانستم .. به هر حال اهمیتی نداشت 

 آن روز تراویس در بازی تقلب کرده بود و سپس به مادرش گفته بود من کسی هستم که تقلب کرده ام . آن موقع خسته تر از آن بودم و همه جای بدنم درد میکرد که اهمیت بدهم . سرم را به طرف دیوار چرخانده بودم و وانمود کرده بودم که خوابیده ام تا زمانی که هر دوی آنها آنجا را ترک کردند 

و حالا او اینجا بود .  در ساحل  .. به همراه امبر دالتون .. با شنیدن کلمات تحقیر آمیزش  شرم صورتم را قرمز کرد  . همانطور که آنجا ایستاده بودم , تمام چشمها به طرف من چرخیدند .  احساس تحقیر شدن و در معرض نمایش قرار گرفتن می‌کردم . دستهایم را روی زخمم بالا آوردم و آن را پوشاندم .  مطمئن نبودم چرا  .. فقط این کار را کردم .. نمی خواستم آنها آن را ببینند ..  مدرک اینکه من گناهکار بودم ..  معیوب و زشت بودم 

امبر به زمین نگاه کرد . به نظر می‌رسید خجالت زده شده .  اما سپس , ثانیه ای بعد به تراویس نگاه کرد و گفت 

_ بیخیال تراویس .  بدجنس نباش .  اون معلوله , حتی نمیتونه صحبت کنه

 جمله آخر را زمزمه کرد . مانند اینکه چیزی که داشت می گفت به طریقی یک راز بود . چند جفت چشم با ترحم به من نگاه کردند .  وقتی نگاهم با آن‌ها برخورد کرد نگاهشان را جای دیگری گرفتند .  بقیه نگاهشان پر از هیجان بود .. می خواستند ببینند قرار است بعدش چه اتفاقی بیفتد . همان طور که بقیه به خیره شدن به من ادامه می‌دادند , تمام صورتم از روی تحقیر , مانند نبض به تپش افتاد . احساس کردم سر جایم یخ زده ام . صدای جریان خون را در گوش هایم می شنیدم .  احساس می کردم سرم گیج می رود 

بالاخره تراویس به طرف امبر حرکت کرد و دستش را به دور کمر او حلقه کرد . او را به طرف خود کشید و ب*وسید . به نظر می رسید امبر از روی ناراحتی بدنش  قبض شد .  چشمهای تراویس باز بودند و روی من ثابت شده بودند . .  این بالاخره عاملی بود که باعث شد پاهایم حرکت کنند  . چرخیدم ..  روی صخره ی کوچکی که درست پشت سر من بود سکندری خوردم و روی زمین پخش شدم . سنگ ریزها و سوزن های کاج در دستهایم فرو رفتند ..  شاخه های درختان گونه هایم را خراش دادند . .  صدای خنده ی بلندی از پشت سر به گوش رسید . .  با عجله خودم را از روی زمین بلند کردم و عملاً به طرف امنیت خانه ام دیدم . .  با شرمندگی و عصبانیت  .. و همچنین احساسی که مانند اندوه بود ,  می لرزیدم ..  اگرچه دقیقاً نمی دانستم در آن لحظه غصه دار چه چیزی بودم 

من یک عجیب الخلقه بودم . حتما دلیلی داست که اینجا تنها و گوشه گیر , به دور از دیگران زندگی میکردم  . می بایست به خاطر تراژدی‌های زیادی سرزنش بشوم , درد های زیادی  .. من بی ارزش بودم  . . افتان و خیزان از جنگل عبور می کردم .. وقتی اشک در چشم هایم جمع شد فریاد بی صدایی سر دادم ..  تکه سنگی بر داشتم و آن را به طرف ایرینا  , که از زمانی که آدم های کنار ساحل مرا مسخره کرده بودند هرگز کنار  من را ترک نکرده بود ,  پرت کردم . وقتی تکه سنگ با پهلویش برخورد کرد . . ایرینا روزه ای کشید و خودش را به طرفی کشاند . . سپس به سرعت دوباره به کنار من آمد .  بنا به دلایلی ,  برگشتن آن سگ احمق به کنار من .. بعد از آنکه با او بی رحم بودم , باعث شد اشک از چشم هایم , روی گونه هایم پایین بریزد .  قفسه سی*نه ام سنگین شده و به سختی بالا و پایین می رفت .  خیسی که از چشم هایم پایین می ریخت را با پشت دستم پاک کردم .  روی زمین افتادم و ایرینا را داخل بازوهایم جمع کردم .  او را در آغوش گرفتم . موهایش را نوازش کردم و بارها و بارها در  سرم گفتم  ” متاسفم متاسفم متاسفم  ” امیدوار بودم سگ ها قدرت خواندن ذهن داشته باشند .  این تمام چیزی بود که می توانستم به او بدهم . سرم را داخل  پشمهایش فرو کردم .  امیدوار بودم مرا ببخشد . .بعد از گذشته چند دقیقه , نفس کشیدنم آرام تر شد . اشک هایم خشک شدند .  ایرینا به لیسیدن صورتم ادامه میداد . وقتی دست از نوازش موهای او  برمی داشتم ناله میکرد

 صدای خرد شدن سوزن های کاج را پشت سرم شنیدم .  می‌دانستم به خاطر وزن پای کسی  است ..  و می دانستم عمو نات است .  وقتی کنار من نشست نگاهم را مستقیم به جلو گرفتم .  زانوهایش را مانند من بالا آورد .  برای دقیقه های طولانی همانطور نشستیم ..  چیزی نمی گفتیم  .. تنها به روبرو خیره شده بودی .. م صدای نفس نفس زدن و  زوزه های گاه به گاه ایرینا تنها صدای بین ما بود  . .  بعد از  گذشت چند دقیقه ,  عمو نات دستش را جلو آورد و دست من را گرفت .  آن را فشرد . دستش خشن , خشک  اما گرم بود .  همان تماس انسانی که به آن نیاز داشتم

_  اونها نمیدونن تو کی هستی آرچر .  اونا هیچ ایده ای ندارن  . و لیاقت اینو ندارن که بدونن .. اجازه نده قضاوت اونها تو رو اذیت میکنه

به کلماتش فکر کردم .  آنها را در ذهنم چرخاندم  . حدس می زدم که به طریقی آنها را تجربه کرده  . نمی توانستم کاملاً کلماتش را درک کنم , معمولاً کلمات عمو نات برای من با عقل جور در نمی آمدند .  اما به طریقی ..  مرا تسکین دادند .  به  نظر می‌رسید همیشه در مورد چیزی عمیق و ژرف حق با او بود . اما به نظر می رسید هر کسی به جز خودش نمی توانست عمق گفته هایش را درک کند .  بدون آنکه سرم را برگرداندم سرم را تکان دادم  . برای مدتی طولانی تر به آن صورت نشستیم .. سپس بلند شدیم و برای صرف شام و بانداژ کردن صورت و دستهای من , به داخل خانه رفتیم . . 

صدای خندیدن و آب بازی در دوردست ها ضعیف تر و ضعیف تر می شد . .  تا زمانی که کاملاً ناپدید شد

آوریل 16, 2020

صدای آرچر بخش شانزدهم

 

فصل هشتم

بری

با نفس نفس زدن از خواب بیدار شدم .  قبل از آنکه حتی تا بتوانم بشینم , داشتم مستقیم به یکی دیگر از آن فلش بک ها پرتاب می شدم . قدرت و  شفافیت آن به گونه‌ای واضح و زنده بود که درست مانند یکی از آن کابوس هایی بود که مستقیم بعد از قتل پدرم داشتم .. پدرم در دریایی از خون دراز کشیده بود .. چشم های بی جانش به سقف خیره شده بودند . ملحفه های تخت خواب را به چنگ گرفته بودم و همان صدای جیغ بلند دوباره ذهنم را پر می کرد ؛ تا زمانی که واقعیت دوباره به طرفم برگشت و دنیای اطرافم  واضح شد

 چند دقیقه بعد ..  روی توالت خم شده بودم . اشک در چشم هایم حلقه زده بود .  با ناله ای پر از احساس دلسوزی برای خود .. پر از درد و غمی که خاطرات با خود برگردانده بودند , گفتم

_  چرا  ؟

خودا را بالا کشیدم و با پاهایی لرزان زیر دوش  قدم گذاشتم .  به خود اجازه نمی دادم آنطور که دلم میخواهد بقیه روز را در تخت خواب سپری کنم .  مانند  ماه هایی که بعد از ”  آن شب ” , این کار را انجام داده بودم .  فلش بک امروز تمام احساس خوشایند و خوشحالی که شب گذشته داشتم را کاملا از بین برد . . . 

بعد از یک دوش سریع , لباس‌هایم را عوض کردم .  بنا به دلایلی وقت گذراندن کنار دریاچه پایین جاده برایر , احساس رضایت خاطر خاصی به من میداد . وقتی آنجا در باره پدرم رویا دیده بودم ,  اگر چه به خاطر از دست دادن او احساس غم داشتم  , اما وقتی بیدار شدم پر از احساس امید عجیبی بودم  . . از آن مکان واقعاً خوشم می آمد 

روی دوچرخه نشستم . فوبه داخل سبد جلوی دوچرخه قرار گرفت . .  صبح روشنی بود و همین حالا هم هوا داشت  گرم میشد . پایان آگوست بود و هوا هنوز احساس تابستان را داشت . به جاده برایر چرخیدم ..  هر دو پایم را از دو طرف دچرخه بالا گرفتم و اجازه دادم دوچرخه خودش حرکت کند  ..  برای اندک ثانیه‌ای دستهایم را از روی  دسته ها برداشتم و اجازه دادم دوچرخه ام خودش را هدایت کند . .  با صدای بلند می خندیدم …  فوبه چندین بار واق واق کرد .  مانند این که میگفت :  مراقب باش ..  شیطان تو رو تسخیر کرده ؟

_  میدونم محموله ی با ارزش . خودمون رو به کشتن نمیدم 

 وقتی به دریاچه رسیدیم  , حوله و وسایلم را در همان نقطه ی همیشگی پایین گذاشتم ..  و به آب خنک قدم گذاشتم . فوبه از ساحل مرا تماشا می کرد .  آب احساس لذت بخشی داشت .  به آرامی به ساق پاهایم برخورد میکرد .  بیشتر وارد آب شدم . بالاخره کاملاً در آب فرو رفتم و شروع به شنا کردم  . آب مانند نوازشی آرامش بخش مقابل بدنم برخورد می کرد 

  وقتی چرخیدم و دوباره به ساحل بازگشتم …  صدای زوزه ی حیوانی _ که به نظر می رسید درد دارد _ به گوشم رسید .  فوبه با هیجان سر و صدا میکرد و کنار ساحل عقب و جلو می دوید .  کاملاً خودم را از آب بیرون کشیدم و متوقف شدم تا گوش دهم ..  صدای زوزه کشیدن از طرف چپ  من می آمد .  از مسیر  املاک آرچر حال .. با خود در تعجب بودم آیا املاک او تا این ساحل کوچک هم ادامه پیدا می کند ؟ . . فکر می‌کنم احتمالاً همین طور باشد

به طرف جنگل حرکت کردم . وقتی شاخ و برگ ها را کنار زدم و از بین درختان حرکت کردم ,  نمی توانستم چیزی جز درخت‌های بیشتر ببینم .  اما حدود ۱۰۰ پا داخل جنگل  .. بوته های بزرگی از توت سیاه دیدم  . نفسم را حبس کردم  . هیچانی عجیب بدنم را پر کرد .  پدرم عاشق توت سیاه بود . .  اگر می توانست این بوته های بزرگی که درست مقابل من قرار دارند را ببیند . . 

 به طرف بوته ها حرکت کردم .  اما وقتی یکی از شاخه ها به شکمم برخورد کرد , با صدای هیس مانندی نفسم را بیرون دادم . لباسهایم مناسب چیدن توت سیاه نبودند .  می بایست انجام این کار را به روز دیگری موکول کنم

 به طرف حوله ام برگشتم .  خودم را خشک کردم و دوباره روی آن دراز کشیدم . چندین ساعت را آنجا گذراندم . کتاب می‌خواندم و زیر نور خورشید دراز کشیدم .  سپس من و فوبه به طرف خانه به راه افتادیم  . . مانند همیشه  , برای لحظه ای مقابل دروازه ی خانه آرچر توقف کردم .  دوباره با خود در فکر بودم که آن نقطه های کمرنگ رویه حصارش زمانی چه پیامی می داده اند ؟ . .  پیش خود زمزمه کردم

_  استاکر شدی بری ؟ ( استاکر :  کسی که با تمایلاتی بیمارگونه در تعقیب شخص دیگری باشد و تمام اعمال و کارهای او را زیر نظر بگیرد به طوری که آن شخص برایش به یک عقده روحی روانی تبدیل شود )

همانطور که پدال میزدم و از آنجا دور میشدم , دوباره صدای زوزه سگ را شنیدم .  امیدوار بودم هر چه که هست .. آرچر آن را تحت کنترل داشته باشد 

****

وقتی به خانه رسیدم لباس‌هایم را عوض کردم و به مرکز شهر رفتم تا از کتابخانه عمومی پالیون دیدن کنم .  چندین ساعت را در آنجا گذراندم . چند کتاب جدید برداشتم  . فراموش کرده بودم چقدر دلم برای احساس یک کتاب قدیمی در دست هایم تنگ شده .. همچنین شش ماه می شد که در فیسبوک نبودم .. و دلم برای آن تنگ نشده بود

 دسته ی کتاب ها را روی صندلی مسافر ماشینم انداختم . سپس به طرف خواروبار فروشی روانه شدم تا به مدت یک هفته مواد غذایی بخرم . زمان زیادی را هم در آنجا گذراندم . تک‌تک قفسه‌ها را تماشا می کردم , برچسب ها را می‌خواندم و سبدم را پر می‌کردم .  زمانی که دیگر آماده ی تسویه حساب شدم , پنجره بزرگ مقابل فروشگاه نشان می داد که بیرون خورشید غروب کرده 

به زن جوانی که پشت صندوق بود لبخند زدم

_  سلام 

آدامسی که در دهان داشت  را به صدا در آورد

_ هی .   کوپن داری ؟ 

_ اوه نه  

سرم را تکان دادم 

_ هرگز یاد نگرفتم چطور از اونها استفاده کنم . هر زمانی که سعی می کردم  , همیشه در آخر , کارم به جایی می کشید که ۱۲ جعبه از چیزهایی که حتی نمی خوردم و صابون لباسشویی که انبوهی از __

و قتی متوجه شدم دختر پشت صندوق به حرفهای من گوش نمی دهد بلکه با  دست دیگرش مشغول تایپ کردن چیزی روی گوشی تلفن همراهش است , دیگر جمله ام را ادامه ندادم . .  خیلی خوب .  اشکالی نداره

 در حالی که دوباره آدامسش را می جوید گفت

_  ۶۲ _  ۸…۷  

پول را از کیفم بیرون کشیدم

_ اوه 

خدایا ..  گونه هایم گر گرفتند  

_ متاسفم  . فکر میکردم حواسم جمعه . من فقط شصت تا همراهم دارم . می بایست یه چیزایی رو کم کنم

 به سنگینی آهی کشید و چشم هایش را چرخاند

_  چی رو میخوای پس بدی ؟

_  ام م ..

 کیسه ی خریدم را جستجو کردم

_  این چطوره ؟  واقعاً به این نیاز ندارم 

اسفنج جدیدی که خریده بودم تا با اسفنج کهنه ام تعویض کنم را به دست او دادم .  دختر پاسخ داد

_  این فقط ۶۴ سنته

 چند بار پلک زدم . یک نفر از پشت سرم غر و لندی کرد

_  اوه  . . اممم . .  بذار ببینم

 کمی بیشتر کیسه‌ی خریدم را جستجو کردم  

_ این یکی چی ؟  واقعاً به این ها نیاز ندارم

 بسته ی تیغ جدیدی که برداشته بودم را به دست او دادم .  دختر دستش را به طرف آنها دراز کرد و آنها را گرفت 

_  صبر کن .. یه جورایی به اونها نیاز دارم

 با اضطراب خندیدم . .  دختر پشت صندوق نخندید .. دوباره سرم را داخل کیسه فرو کردم 

دیگر صدای غر زدن و ناله کردن را پشت سرم نشنیدم . در عوض شنیدم که دختر پشت صندوق گفت

_  امم.. متشکرم 

وقتی به بالا نگاه کردم  , چهره ی شوکه ی او را دیدم .  به آرامی گفت

_  اون به جای تو پرداخت کرد

 سرش را به طرف راست اشاره داد . با گیجی به جلو خم شدم و به آن طرف پیر مرد ترشرویی که درست کنار من ایستاده بود نگاه کردم  . . . و آرچر هال را دیدم که پشت سر پیرمرد ایستاده بود .. چشمهایش روی من ثابت بودند . سویشرتی پوشیده بود , کلاه آن را روی سرش کشیده بود . .  لبخند زدم  .. سرم را کمی تکان دادم ..  دختر پشت صندوق گلویش را صاف کرد و توجه ام را به خود گرفت .  رسید را به دستم داد . آن را گرفتم و به جلو حرکت کردم  . . در انتهای پیشخوان ایستادم 

گفتم

_  خیلی ازت متشکرم  آرچر

 چشمهای آرچر  ثابت روی من متمرکز شده بودند .  پیرمرد و دختر پشت کانتر , با گنگی  به من و سپس به آرچر نگاه می کردند . حالتی از سردرگمی روی  صورت شان بود 

_ پولت رو بهت پس میدم البته

 دوباره لبخند زدم ..  اما او لبخند نزد ..  کمی سرم را تکان دادم و به اطراف نگاهی انداختم . متوجه شدم تمام کسانی که در طرف راست و چپ ما ایستاده اند حالا دارند ما را تماشا می کنند . پیرمرد خرید هایش را حساب کرد و از من عبور کرد .  بعد از دقیقه ای , آرچر کیسه ی بزرگی پر از غذای سگ را روی کانتر قرارداد .  گفتم 

_ اوه من امروز کنار ساحل بودم . . و فکر میکردم که صدای زوزه ی سگی رو از توی املاک تو شنیدم .  به نظر می رسید درد میکشه 

آرچر به من نیم نگاهی انداخت .  مقداری پول به دست حسابدار داد  . دوباره به اطراف نگاه کردم . متوجه شدم تمام چشمها هنوز هم روی ماست  . . به نظر نمی رسید آرچر هال به هیچ عنوان از آنها آگاه باشد 

نفسم را بیرون دادم و با زبان اشاره به آرچر گفتم

_  این آدما واقعاً فضول اند مگه نه ؟

لب هایش کمی به طرف بالا تکان خوردند ..  پلک زدم .. و ناپدید شد 

کیسه ی خریدش را به دست گرفت و از من عبور کرد . چرخیدم و سبدم را پشت سر او به حرکت در آوردم . دوباره احساس خنگی و بی اعتماد به نفسی می کردم  . . سرم را برای خودم تکان دادم..  و به طرف ماشینم حرکت کردم

 برای آخرین بار به طرف آرچر نگاهی انداختم …  و دیدم که او هم دارد به من نگاه می کند . دهانم باز ماند , وقتی که دیدم دستش را بالا آورد و به زبان اشاره گفت 

_ شب بخیر بری 

چرخید و لحظه‌ای بعد ..  از آنجا رفته بود 

 به ماشینم تکیه دادم .. و مانند یک احمق , نیشخند پهنی روی صورتم نقش بست

آوریل 15, 2020

صدای آرچر بخش پانزدهم

 

لیزا پاسخ داد

_ من حالم خوبه

چشمهایش روی دست تراویس که روی بازوی من بود میخکوب شده بودند

_ چند دقیقه دیگه برمیگردم

و با این حرف چرخید و از آنجا دور شد  . تراویس نگاهش را به طرف من برگرداند

_ فکر میکردم قراره من برای خوشامدگویی  اطراف شهر رو بهت نشون بدم

خندیدم و شانه هایم را بالا انداختم .  از زیر مژه هایم به او نگاه کردم .  دوباره نیشخند زد ..  واقعاً لبخند زیبایی داشت .  به طریقی مانند یک شکارچی بود ..  اما آیا این چیز بدی بود ؟ .. فکر می‌کنم بستگی دارد .  اما حالا نوشیدنی زیادی سر کشیده بودم و در این لحظه به نظرم احساس خوبی داشت

تراویس به طرف جلو خم شد

_  خوب بری .  این سفر جاده ای که درش هستی , قراره کجا تموم بشه  ؟

سوالش بررسی کردم

_ واقعاً برنامه مشخصی ندارم . فکر می کنم بالاخره برمیگردم خونه

جرعه‌ای از نوشیدنی ام را سر کشیدم . سرش را تکان داد

_ فکر می‌کنی برای مدتی این اطراف میمونی ؟

لبخند زدم

_  بستگی داره

_  به چی  ؟

_ این که باز هم این جا احساس امنیت کنم

واقعا قصد نداشتم این را بگویم .  اما با شکم خالی نوشیدنی خورده بودم  . و مانند یک سرم حقیقت گویی در رگ های من عمل می‌کرد . آهی کشیدم و با برچسب روی بطری نوشیدنی ور رفتم . ناگهان احساس در معرض نمایش بودن میکردم

تراویس برای چند ثانیه مرا بررسی کرد .  سپس به آرامی لبخند زد

_ خوب این خوبه . چون از قرار معلوم امنیت تخصص منه

چشم هایم را روی صورتش بالا آوردم . نمی توانستم جلوی خنده ام را , به حالت از خود راضی که روی صورتش بود بگیرم

_ اوه .  من فکر می کنم تو هر چیزی هستی به جز امن افسر هال

با حالتی نمایشی وانمود کرد که احساساتش لطمه خورده . روی صندلی که لیزا چند دقیقه پیش خالی کرده بود نشست

_  خوب این عمیقاً  احساسات من رو جریحه دار کرد بری .  چرا می بایست چنین چیزی بگی ؟

خندیدم

_ خوب برای مثال ..

به جلو خم شدم

_ اگر اون دخترهای بلوندی که به همراه تو وارد شدن می تونستن با چشم هاشون به طرف من خنجر پرتاب کنند , من ۱۵ دقیقه پیش مرده بودم .  و دختر مو قرمز طرف چپ من , از وقتی که به اینجا رسیدی حتی یک ثانیه هم چشمهاشو از روی تو بر نداشته  . حتی فکر می کنم دیدم که کمی آب از دهنش بیرون ریخته بود .  احساسی بهم میگه همه ی اون ها برای تو نقشه هایی دارن

یک ابرویم را بالا بردم . چشم هایش را مستقیم روی من نگه داشت . به هیچ کدام از آن‌ها حتی نیم نگاهی هم نینداخت . روی صندلی اش به عقب تکیه داد . سرش را به طرفی کج کرد و یک دستش را عقب صندلی انداخت

_  ایده هایی که  توی سر بقیه مردم میاد دست من نیست .  و به هر حال  , چی میشه اگه برنامه‌های من متفاوت باشه ؟ چی میشه اگه برنامه‌های من شامل تو باشه ؟

به آرامی  لبخند زد . خدایا ..  این مرد کارش خوبی بود . جذاب , خونسرد , با اعتماد به نفس  ..  لاس زدن بی ضرر با چنین شخصی احساس خوبی داشت .  خوشحالم که کاملاً فراموش نکرده بودم چگونه این کار را انجام بدهم

در جواب به او لبخند زدم و جرعه ای دیگر از نوشیدنی ام را سر کشیدم . چشمهایم را روی او نگه داشتم  . نگاهش به ل*بهایم افتاد و مردمک چشمهایش کمی گشاد تر شدند .  بعد از لحظه ای پرسیدم

_  بیلیارد بازی می کنی ؟

موضوع را عوض کردم . .  به آسانی گفت

_  هر کاری که تو ازم بخوای می کنم

خندیدم

_  خیلی خوب .  پس من رو با مهارت های فوق العاده ات تحت تاثیر قرار بده

شروع به بلند شدن کردم  . پاسخ داد

_ حتماً

دستم را گرفت .  به طرف میز بیلیارد حرکت کردیم .  تراویس راند بعدی را برای ما سفارش داد  . منتظر ماندیم تا نوبت مان برسد .  کمی بعد  , ملانی و لیزا و مردی که ملانی مشغول رقصیدن با او بود به طرف ما آمدند  . . و بقیه شب به خندیدن و بیلیارد بازی کردن گذشت  . تراویس واقعاً در بیلیارد کارش عالی بود و به آسانی تمام بازی ها را برنده شد .  مشخصاً در به نمایش گذاشتن مهارت هایش لذت می برد . . وقتی لامپ های بار نشان دادند که دیگر زمانی تعطیل شدن است , تراویس کنار من آمد و با صدایی مانند ابریشم گفت

_  خدایا بری ..  تو زیباترین دختری هستی که به عمرم دیدم  . اجازه بده این هفته تو رو برای شام بیرون دعوت کنم

کم کم اثرات نوشیدنی که خورده بودم کم تر می شد .  و ناگهان با نزدیکی تراویس و لاس زدن هایش کمی احساس  ناراحتی می کردم

_  امم . .

تراویس به من نگاه کرد و لبخند فریبنده ای زد

_ همه باید غذا بخورن

خندیدم و مردد  , شماره ام را روی یک دستمال برای او نوشتم

بلاخره با همگی خداحافظی کردیم .  لیزا ملانی و من بار را ترک کردیم و تمام راه را تا ماشین می خندیم .  وقتی ماشین را داخل جاده انداختیم ملانی گفت

_  تراویس هال بری ؟  جیییز ..  تو مستقیم  واسه جایزه بزرگ نشونه گرفتی و توی لیگ بزرگ قدم گذاشتی مگه نه ؟ جهنم یکی از بزرگترین لیگهای ایالت

خندیدم

_  پس این چیزیه که تراویس هال در نظر گرفته میشه  ؟

_ خوب .  آره . منظورم اینه که اون زیاد با دخترها قرار میزاره اما اونو سرزنش نمی‌کنم . دختر ها عملاً خودشون رو روی اون میندازن و سعی میکنن اونو به تور بندازن ..  شاید تو کسی باشی که بالاخره این کارو می کنی

به من چشمک زد .. و لیزا خندید

_  شما دخترا تا حالا …

هر دو به صورت همزمان گفتند

_  اوه نه نه

سپس لیزا ادامه داد

_ نود درصد دوستای ما با اون قرار می‌گذاشتند و بعد فکر می کردن که عاشق شدن .  ما حجم انهدام , تخریب و دلشکستگی که تراویس پشت سرش جا می گذاشت رو دیدیم  . . فقط مراقب باش

لبخند زدم .  اما چیزی نگفتم .  ” مراقب ” حالا نام فامیل من شده بود .  با این حال ..  با وجود این که در انتهای شب چندان به خاطر لاس زدن های تراویس احساس راحتی نمی کردم ,  اما از اینکه به آن منطقه قدم گذاشته بودم به خودم افتخار میکردم .  . .و همچنین اوقات خوشی را سپری کرده بودم

کمی بیشتر راجع به پسر هایی که هر دوی آنها با آنها قرار گذاشته بودند صحبت کردیم و قبل از آن که  بدانم .. ماشین مقابل کلبه من پارک کرد .  درحالی که بیرون می رفتم گفتم

_  خیلی از شما دخترا متشکرم  . خدانگهدار

هر دو با هم گفتند

_ بعداً باهات تماس می گیریم

سپس خداحافظی کردند . دست تکان دادند  .. و ماشین ملانی از آنجا دور شد

صورتم را شستم . دندان هایم را مسواک زدم .. و آن شب با لبخند به تخت خواب رفتم .  با خود فکر کردم ,  یعنی امیدوار بودم که شاید با لبخند هم از خواب بیدار شوم

 

5 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 28