کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
آوریل 28, 2020
رمان صدای آرچر بخش بیستم و هشتم

درست زمانی که می‌خواستم صحبت کنم نزدیکتر آمد . وارد نور شد …. و آن موقع بود که زخم صورتی که پایین گلویش قرار داشت را دیدم .  پوستش در بعضی جاها برجسته و در بعضی دیگر صاف بود.  آن جای زخم به طور خشنی مقابل زیبایی صورت بالای آن ایستاده بود

در حالی که به او خیره شده بودم زمزمه کردم
_ آرچر
 در میان قدم برداشتن متوقف شد . اما چیزی نگفت . آن جا ایستاد . عدم اطمینان در صورتش و آن طور که خودش را گرفته بود موج می زد .. چیزی درونم منقبض شد .  او هیچ  نمی‌دانست . .  هیچی
 گفتم
_  بیا اینجا ؟
به کاناپه کنارم اشاره کردم . کاناپه را دور زد و کنار من نشست.  چشم هایم روی صورتش حرکت کردند
” چرا این کار رو کردی ؟ “
 برای چند ثانیه ساکت بود . به پایین نگاه می کرد . لب پایینش را بین دندان گرفته بود .. و سپس دست هایش را بالا آورد و گفت
” نمیدونم “
 حالت صورتش متفکر شد . چشم هایش با چشم های من ملاقات کردند .  ادامه داد
” وقتی توی تله گیر افتادی .. نمی تونستم باهات صحبت کنم تا بهت اطمینان بدم . تو نمی تونستی صدای منو بشنوی…. من نمیتونستم کاری راجع به اون بکنم “
برای ثانیه ای به پایین نگاه کرد . سپس سرش را بالا آورد
”  اما می خوام منو ببینی “
 حالت از آسیب‌پذیری روی صورتش نشست
” حالا میتونی منو ببینی “
 قلبم فشرده شد . گرفتم .. متوجه شدم ..  این شیوه ی او برای آرام کردن من بود ؛ زیرا من قسمتی از وجودم را برای او در معرض نمایش گذاشته بودم و حالا او هم داشت همین کار را برای من می کرد  . دستهایم را بالا بردم و گفتم
” بله . حالا میتونم تو رو ببینم . متشکرم آرچر “
احساس می کردم می توانم برای همیشه به او خیره شوم . بعد از دقیقه ای نفسم را بیرون دادم و دوباره صحبت کردم
”  و متشکرم برای…. کاری که کمی قبل تر انجام دادی “

 سرم را کمی تکان دادم

رمان صدای آرچر بخش بیستم و هشتم
” احساس خجالت می کنم . تو منو نجات دادی . من حسابی آشفته و داغون بودم “
 به بالا نگاه کردم
” متاسف__ “
دستهایم را بین دست های خود گرفت تا کلماتم را متوقف کند . سپس دست هایش را عقب کشید
”  نه من متاسفم “
 حالت نگاهش سخت و نافذ بود
” عموی من سراسر این زمین تله کار گذاشته . سعی کردم تموم اونها رو پیدا کنم و پایین بکشم  . اما اون یکی رو از دست دادم “
 به جای دیگری نگاه کردم
”  این تقصیر من بود “
 سرم را تکان دادم
”  نه آرچر تقصیر تو نبود . و به هر حال به هر اندازه که به خاطر از دست دادن کنترلم متاسفم .. “
 با خجالت خندیدم .  آرچر لبخند کوچکی به من زد
”  شاید من…. بهش نیاز داشتم  . نمیدونم “
 ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند
”  میخوای راجع بهش باهم صحبت کنی ؟ “
روی کاناپه به عقب تکیه دادم . نفسم را بیرون دادم
” در مورد اون شب با هیچ کس بجز کاراگاه پرونده صحبت نکردم . نه حتی بهترین دوستم . بقیه فقط تا این اندازه اطلاع دارن که اون شب پدرم به دست یک دزد کشته شد و من شاهد ماجرا بودم .  اما راجع به بقیه چیزی نمی دونن “
 بنا به دلایل دیگری الان راجع به حرف زدن در مورد ان احساس امنیت می کردم . .  با آرچر احساس امنیت می کردم .  و چیزی در مورد گفتن داستان با زبان اشاره وجود داشت که برای من دلگرم کننده بود
 شروع کردم
” دیگه می خواستیم مغازه رو تعطیل کنیم . کسی که پشت کانتر کار میکرد رفته بود و  من و پدرم باقی موندیم تا کمی کارهای مربوط به حساب کتاب رو انجام بدیم . من عقب مغازه بودم و داشتم برای روز بعد نان می‌پختم . صدای زنگ بالای مغازه رو شنیدم . یک دقیقه طول کشید تا دستامو بشورم و اون ها رو خشک کنم . وقتی کارم تموم شد , به طرف در آشپزخانه حرکت کردم . از پنجره ی کوچیک اونجا می تونستم ببینم که مردی یک اسلحه به طرف سر پدرم نشونه رفته  “
اشک در چشم هایم جمع شد . .  اما ادامه دادم
”  پدرم از گوشه ی چشم منو دید . مدام با زبان اشاره می گفت .. قایم شو ..مرد سر پدر فریاد می‌کشید که بهش پول بده اما پدرم نمی تونست صدای اونو بشنوه . . بنابراین پاسخی نمی داد “
 نفس عمیقی کشیدم .  آرچر با آن چشمها که هرگز چیزی را از دست نمی دادند مرا تماشا می کرد … تک تک کلماتم را به درون می کشید .  حمایت بی صدای او به من قدرت ادامه میداد
” قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی داره میوفته گلوله شلیک شد “
 دوباره سکوت کردم . آن لحظه را در ذهنم تصور کردم .. سرم را کمی تکان دادم . خودم را به زمان حال برگرداندم . به چشمهای پر از دلسوزی و مهربانی آرچر
”  بعدا فهمیدم که گلوله مستقیم با قلب پدرم برخورد کرده و به سرعت اونو کشته “
 اشکهای درشت از چشمهایم پایین میریختند . .  چطور می توانستم اشک های بیشتری داشته باشم ؟
 نفس عمیق دیگری کشیدم
”  سعی کردم توی آشپزخانه پنهان بشم .  اما شوکه شده بودم .. عقب سکندری خوردم و روی زمین افتادم . می‌بایست صدای منو شنیده باشه , دنبال من اومد  . . “
با به خاطر آوردن آن خاطره لرزیدم اما  ادامه دادم
” چشم هاش مثل خون قرمز بود . مردمک چشم هاش گشاد بودند . سر تاپای بدنش می لرزید…. کاملا مشخص بود که مواد مصرف کرده “
 لبم را گاز گرفتم
” اما یه طور عجیبی به من نگاه می کرد و من می دونستم خیال داره چه کار کنه . .  می دونستم “
 به بالا نگاه کردم . آرچر کاملاً بی حرکت نشسته بود . نگاهش چشم‌هایم را سوراخ می کرد  . . نفس عمیق دیگری کشیدم
” منو مجبور کرد لباسامو در بیارم و …. با اسلحه روی صورتم می کشید .  روی تک تک اجزای صورتم . بهم گفت خیال داره که…. با اسلحه بهم تجاوز کنه . .  خیلی وحشت زده شده بودم . . گ
 چشم هایم را بستم و صورتم را به طرف دیگری چرخاندم .. دور از آرچر
انگشت هایش را روی چانه ام احساس کردم . صورتم را به طرف خود برگرداند . چیزی درباره آن حرکت آن قدر دوست داشتنی بود که با حالتی خفه هق هق کردم .  مانند این بود که داشت به من می گفت نیازی نیست شرمنده باشم ..  نیازی نیست صورتم را از او برگردانم
چشم هایم دوباره چشم های او را ملاقات کردند
” اون تقریبا بهم تجاوز کرد , اما قبل از اینکه این کارو بکنه هر دو صدای آژیر ماشین پلیس رو شنیدیم . . داشت نزدیکتر میشد .  اون از در پشتی , به داخل طوفان فرار کرد  “
اندکی چشمهایم را بستم . .  دوباره آنها را باز کردم
” حالا از طوفان متنفرم . از رعد و برق . دوباره تمام اون لحظه رو به خاطرم میاره “
نفس لرزان دیگری کشیدم . من همین حالا تمام اتفاقات ان حادثه را بازگو کرده بودم … و زنده ماندم
رمان صدای آرچر بخش بیستم و هشتم

 

آوریل 27, 2020

رمان صدای آرچر بخش بیستم و هفتم

نمی‌دانستم چه فکری بکنم .. نمی‌دانستم چه احساسی داشته باشم .. و  مطمئناً نمی دانستم چه بگویم
دوباره تکرار کرد
” من باهاش مبارزه نکردم . نه وقتی که دیدم اسلحه رو روی سر پدرم گرفته ؛ نه وقتی که برای من اومد .  پدرم بهم گفت قایم بشم و این کاری بود که کردم . . من مبارزه نکردم “
 صورتش پر از شرم شد
” شاید میتونستم نجاتش بدم  . اون پدرمو کشت… و وقتی برای من اومد , باز هم مبارزه نکردم  “
صورتش را بررسی کردم و سعی می کردم درک کنم .. بالاخره گفتم
”  تو مبارزه کردی بری .  تو زنده موندی .  مبارزه کردی تا زنده بمونی . و موفق شدی .  این کاری بود که پدرت بهت گفتم انجام بدی .  تو همین کار رو برای کسی که دوستش داری انجام نمیدادی ؟ “
  چند بار پلک زد . سپس  به نظر رسید چیزی روی صورتش آرام‌تر شد . چشم هایش سراسر صورتم می چرخیدند .. من هم احساس کردم چیزی از درونم آزاد شد .. اگرچه مطمئن نبودم دقیقاً چه بود
دوباره اشک های بری شروع به ریختن کردند اما به نظر می رسید نگاه دور دست  درد و رنجی که در چشم هایش بود کمی کمتر شده . دوباره او را در آغوش گرفتم و همانطور که به آرامی گریه می کرد .. او را مقابل خود نگه داشتم .  بعد از مدتی احساس کردم نفس هایش عمیق تر شدند .  خوابیده بود …
 دوباره او را روی کاناپه قرار دادم . از اتاق بیرون رفتم تا یک پتو بیاورم .برای مدتی آنجا کنار او نشستم . از پنجره به بیرون خیره شده بودم . خورشید را تماشا می‌کردم که در آسمان پایین تر می آمد  . به این فکر کردم که چقدر من و بری با هم متفاوت هستیم…. و با این حال  خیلی شبیه به هم .  او با خود گناه این را حمل می کرد که چرا زمانی که می بایست مبارزه نکرده ..و من زخم این را با خود حمل می‌کردم که وقتی مبارزه می کنی چه اتفاقی می افتد  . . ما دو واکنش متفاوت را در لحظه‌ای از وحشت داشتیم .. و با این حال هر دو هنوز هم آسیب دیده بودیم  . .
شاید هیچ کار درستی یا اشتباهی وجود نداشته باشد . .  شاید هیچ سیاه و سفیدی نباشد . .  تنها هزاران سایه * خاکستری و چیزهایی که خودمان را به خاطر آن مسئول  می دانیم
رمان صدای آرچر بخش بیستم و هفتم
فصل چهاردهم
بری
بیدار شدم و چشم هایم را باز کردم . می توانستم احساس کنم که چشم هایم ورم کرده اند . اتاق کم نور بود . تنها یک چراغ خواب ایستاده در گوشه ای , کنار یکی از قفسه های کتاب .. اتاق را روشن می کرد  . روی یک مبل چرمی ساییده دراز کشیده بودم و یک میز قهوه خوری چوبی قدیمی مقابلم قرار داشت .  پرده های مقابل پنجره کشیده شده بودند و می توانستم ببینم که خورشید کاملاً غروب کرده  . پتویی که من را پوشانده بود کنار کشیدم . احتمالا می بایست کار آرچر باشد  . . قلبم فشرده شد . آرچر … او از من مراقبت کرده بود .. مرا نجات داده بود
  نشستم .. به رغم چشم‌های دردناکم و پیشانی ام که کمی به لمس حساس بود … بقیه ی بدنم احساس کاملا خوبی داشت . احساس می‌کردم به خوبی استراحت کرده ام . .  تعجب آور بود  ؛زیرا از زمانی که آن تله روی من پایین آمده بود مانند یک حیوان وحشی شده بودم  .  وقتی  آرچر طنابهای دست و پایم را باز می‌کرد و من را از بین  تله بیرون می آورد , به طور مبهم می دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است . مطمئن نبودم چرا در املاکش تله کار گذاشته .. اما فکر می کنم احتمالا به عمویش ارتباط پیدا می کند
خدایا .. حسابی ترسیده بودم  , و حالا احساس خجالت می کردم . اما همچنین به طریقی احساس  آسودگی هم می‌کردم .  به طریق احساس می‌کردم که …. سبک تر شده ام ؟ . وقتی متوجه شده بودم یک نفر دارد مرا حمل می کند , و به چشم های پر از نگرانی آرچر نگاه کرده بودم , احساس امنیت در وجودم نشست . .  و این طور بود که بالاخره اشک ها سرازیر شدند
با شنیدن صدای قدم های آرچر پشت سرم , که وارد اتاق می شد .. از افکارم بیرون آمدم . چرخیدم تا از او تشکر کنم  . لبخند خجالتی روی لب هایم بود  . . . که وارد محدوده ی دید شد
 منجمد شدم  . . یا مادر تمام مقدسات دنیا  . . موهایش را عقب زده بود و…. صورتش را اصلاح کرده بود
و او…. زیبا بود
 با دهان باز به او خیره ماندم
نه … زیبا نه  . به اندازه ای  مردانه بود که می توانست چیزی که در شرایطی دیگر زیبایی کامل و بی عیب و نقص مردانه باشد را جا به جا کند .فک زیبا و مربع شکلی داشت اما به طور اغراق امیزی زمخت و گوشه دار نبود . همچنین  لبهای بزرگی به رنگ قرمز روشن داشت . حالا که موهایش را عقب کشیده بود و  صورتش دیگر ریش نداشت , می توانستم ببینم که چگونه چشم ها و بینی اش در قاب صورتش به زیبایی و بی‌عیب و نقصی نقش بسته اند  .  . . چرا اصلا هرگز آن را پنهان کرده بود ؟
می دانستم زیر آن همه کرک و پشم صورت خوبی دارد .  اما انتظار این را نداشتم . .  هرگز این صورت را حتی تصور هم نمی کردم
رمان صدای آرچر بخش بیستم و هفتم

 

آوریل 26, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و ششم

رمان

صدای گریه های دردناک او را از بین بوته ها دنبال کردم . از دریاچه عبور کرده و به ساحل رسیدم .. درست در مرز املاک خودم . . وقتی او را دیدم که در تله گیر افتاده بود .. دست و پا می زد .. چشم هایش را محکم بسته بود ؛ گریه میکرد و جیغ میکشید … احساس کردم قلبم در سینه ام پاره میشود . عمو نات و تله های لعنتی اش .  اگر از قبل نمرده بود خودم او را می کشتم 
به طرف بری دویدم  . از بین طناب دستم را عبور داده و او را گرفتم .  از جا پرید , شروع به گریه کرد  . دست هایش را بالا آورد روی سرش قرار داد و مانند یک توپ کوچک تا جایی که می توانست در داخل تله به خود جمع شد . مانند یک حیوان زخمی بود .  میخواستم به خاطر عصبانیتی که در وجودم می‌دوید نعره بکشم .. به خاطر عدم توانایی ام برای اطمینان دادن به او  .. برای اینکه نمی توانستم به او بگویم که این من هستم 
صدای آرچر بخش بیستم و ششم
بالای تله را آزاد کردم . حالا داشت به سختی میلرزید . ناله های کوچکی از بین لب هایش بیرون آمدند . هر موقع دست هایم با او برخورد می کردند بدنش منقبض می شد . او را روی زمین پایین گذاشتم و طناب ها را از اطراف بدنش باز کردم . سپس او را میان بازوهایم بلند کردم .. از بین جنگل عبور کرده و به طرف خانه ام حرکت کردم 
نیمه ی راه چشمهایش را باز کرد و به بالا , به من خیره شد  . قطره های بزرگ اشک از روی گونه هایش به پایین غلت می خوردند . قلبم درون سینه با صدای بلند می تپید . نه به خاطر اینکه او را از یک تپه بالا می‌بردم .. او در بازو های من مانند یک پر سبک بود  .. بلکه به خاطر ترس و ویرانی که می توانستم روی صورت زیبایش ببینم  . ورم بزرگ قرمز رنگی مقابل پیشانی اش , جایی که می بایست قبل از آن که به وسیله تله به هوا بلند شده باشد سرش را به زمین کوبیده باشد ..دیده می‌شد . تعجبی نداشت که تا این اندازه درهم  شده بود .. فکم را محکم روی هم فشردم .  دوباره قسم خوردم که در زندگی دیگر حال نات را حسابی جا می اورم
 
 همانطور که بری به بالا خیره شده بود به نظر می رسید مرا به جا آورد . چشمهای گشادش روی صورتم حرکت کردند  . . اما ناگهان صورتش و در هم ریخت و شروع به گریه کرد  ..دست‌هایش را به دور گردنم حلقه کرد و صورتش را داخل سینه ام فرو کرد … و با صدای بلند شروع به گریه کرد … گریه هایش بدنش را می لرزاندند . همانطور که روی چمن‌های مقابل خانه‌ ام قدم می گذاشتم , محکم تر او را گرفتم . با پا در را باز کردم و وارد خانه شدم .  وقتی به خانه رسیدم ..  در حالی که بری هنوز میان بازوهایم بود روی کاناپه نشستم . .  به سختی گریه می کرد .  اشک هایش لباسم را خیس کرده بودند . مطمئن نبودم چه کار کنم , بنابراین همان جا نشستم . او را محکم در آغوش گرفتم تا گریه کند . و بعد از مدتی متوجه شدم که دارم او را تکان می دهم , لبهایم روی بالای سرش بودند .  این چیزی بود که آن زمان ها , مادرم وقتی غمگین بودم یا صدمه دیده بودم برایم انجام می داد
 بری برای مدت خیلی خیلی طولانی به گریه کردن ادامه داد . بالاخره گریه هایش آرام تر شدند و نفس های گرمش آرامتر مقابل سینه ام بیرون می‌آمدند . بعد از چند دقیقه به نرمی گفت
_  من مبارزه نکردم
 به اندازه کافی او را دور کردم تا نگاه پرسشی درون چشم هایم را ببیند  . . تکرار کرد
_  من مبارزه نکردم 
کمی سرش را تکان داد
_  حتی اگه فرار نکرده بود , باهاش مبارزه نمی کردم 
چشم هایش را بست و چند ثانیه بعد آنها را دوباره باز کرد… با قلبی شکسته به من نگاه کرد
 
 او را بلند کرده و روی کاناپه قرار دادم . سرش روی بالش افتاد . به خاطر مدت زمان طولانی که او را گرفته بودم ماهیچه هایم دردناک و منقبض شده بودند اما اهمیت نمی دادم  , اگر می دانستم به من نیاز دارد بیشتر او را در آغوش می گرفتم  . . به دقت او را تماشا کردم .. هنوز هم زیبا بود . حتی حالا که در درد و رنج بود . موهای قهوه ای طلایی بلندش با موج‌هایی نرم اطراف بالش پخش شده بودند . چشم های سبزش به خاطر اشک می درخشیدند .  با زبان اشاره گفتم 
_ با کی نجنگیدی بری ؟
 او هم با زبان اشاره پاسخ داد 
_ مردی که سعی کرد بهم تجاوز کنه
 ناگهان قلبم متوقف شد  . . . و سپس با سرعتی بیشتر به تپش در آمد . صدای تپش های قلبم را در گوشم می شنیدم 
_ مردی که پدرم رو کشت
صدای آرچر بخش بیستم و ششم
آوریل 25, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و پنجم

فصل سیزدهم

آرچر

آخرین سنگ را سر جایش قرار دادم و یک قدم به عقب گذاشتم تا کارم را بررسی کنم . از چیزی که می دیدم رضایت داشتم . الگوی دایره شکل کمی چالش‌برانگیز بود اما در پایان .. تنها به کمی ریاضیات نیاز داشت . پیکربندی را اول روی کاغذ پیاده کرده بودم  , نمودار فاصله ها و اندازه ها را در ابتدا برنامه ریزی کرده سپس با استفاده از طناب و تکه های چوب مطمئن شده بودم شیب به اندازه کافی صحیح است که آب باران از خانه ام بیرون برود . .  ظاهر خوبی داشت . فردا کمی شن از ساحل جمع آوری می کنم و آنها را بین شکاف ها ریخته و ترک های آن را اسپری می کنم اما حالا می بایست دوش بگیرم و برای بری آماده شوم . .  بری . .  گرما در قفسه ی سینه ام پخش شد . هنوز صد در صد در مورد انگیزه های او مطمئن نبودم اما کم کم داشتم امیدوار می شدم که او تنها به دنبال دوستی است . .  چرا با من  ؟ نمی دانم . . همه چیز در ابتدا با زبان اشاره شروع شده بود و شاید برای او , این معنای خاصی داشت . می خواستم از او بپرسم چرا می‌خواهد با من وقت بگذراند اما در مورد قوانین اجتماعی در این زمینه مطمئن نبودم  . .

می توانستم به راحتی مسائل پیچیده ریاضی را حل کنم اما وقتی پای انسان ها وسط می‌آمد ؛ کاملاً  بدون سرنخ بودم . آسان‌تر بود که وانمود کنی آنها اصلا وجود ندارد  . .  خیلی وقت گذشته بود و مطمئن نبودم کدام یک اول آمدند .. اینکه مردم شهر وانمود می کردند که من نامرئی هستم ؟ یا من برای آنها این پیغام را می فرستادم که می‌خواهم نامرئی باشم ؟ به هر حال با آن کنار آمده بودم  .. عمو نات مطمئناً آن را در آغوش گرفته بود

در حالی که دستش روی جای زخم من کشیده بود گفته بود

_  این چیز خوبیه آرچر  . روی این زمین سبز خدا هیچکس نمیتونه تو رو برای این شکنجه بده . تو زخمت رو به اونها نشون میدی و وانمود می کنی که متوجه نمیشی و اونها تو رو تنها میذارن . بنابراین من هم این کار رو کردم . اما این کار سختی نبود . هیچ کس نمی خواست تفاوت را باور کند .. هیچ کس اهمیت نمی‌داد . . و حالا آنقدر زمان زیادی گذشته بود که فکر می‌کردم هیچ برگشتی وجود ندارد .  با این مسئله کاملاً کنار آمده بودم . . تا زمانی که ” او ” وارد املاک من شد .. و حالا یک عالمه  فکر و خیال دیوانه وار و ناخواسته به ذهن می آمد . .

چه میشود اگر  به ناهار خوری , جایی که کار می کرد , برای دیدنش بروم ؟ . .  فقط مقابل کانتر بنشینم و یک لیوان قهوه سفارش بدهم . مانند یک انسان عادی ؟ . .  به هرحال چطور می توانستم یک فنجان قهوه سفارش بدهم  ؟ مانند یک بچه ی سه ساله به همه چیز اشاره کنم ؟ و مردم به لال بیچاره بخندند و سرشان را تکان بدهند ؟ امکان ندارد  . . حتی فکرش وجودم را پر از اضطراب می کرد

وقتی از زیر دوش قدم بیرون گذاشتم , آن موقع بود که صدای فریادی را از دوردست شنیدم .  با عجله لباس هایم را پوشیدم و به طرف در دویدم . کفش…. کفش…. به اطراف نگاه کردم . صدای جیغ ادامه پیدا کرد  . مانند صدای بری بود  . .

کفش را فراموش کردم .. از خانه بیرون زدم و به طرف جنگل دویدم

 

صدای آرچر بخش بیستم و پنجم

 

آوریل 24, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و چهارم

روز بعد زودتر از خواب بیدار شدم .. و دوباره با فلش بک هایی از گذشته . مشخص شد که یک شب قرار گذاشتن با یک پسر جوان بانمک هم درمان آن نبود . خودم را به آشپزخانه , برای یک فنجان چای داغ کشاندم . وقتی به خاطر آوردم که امروز , روز آموزش آشپزی من با آرچر است .. شادی عمیقی در شکمم نشست و جایگزین احساس ترس فلش بک های صبح شد . می بایست به این فکر کنم که باید چه چیزی را برای آموزش به او انتخاب کنم . با فکر آشپزی , دوباره اضطرابی در سینه ام نشست . آیا این ایده ی خوبی بود  ؟ فکر میکنم مانند چیزی که شب پیش گفتم می بایست در مورد آشپزی هم قدم‌های کوچکی رو به جلو بردارم .. نمی خواهم خودم را در چیزی پیچیده غوطه ور کنم .  خیال داشتم به آرچر آموزش بدهم چطوری یک غذای ساده را درست کند  . ایده ی خوبی بود , احساس خوبی راجع به آن داشتم .. و همچنین چشم به راه وقت گذراندن با او بودم 

مقابل سینک ایستادم . چای کیسه ای را در فنجانم قرار دادم و به آرامی مایع داغ را سر کشیدم . فلش بک های صبح تاثیر بدی روی من گذاشتند اما یک بار دیگر حالم خوب خواهد شد .. تا فردا .. وقتی که دوباره اتفاق بیفتد . به کانتر تکیه دادم  . مصمم بودم اجازه ندهم رکود و افسردگی آن فکر مرا از پا در بیاورد 

خوشبختانه امروز غذاخوری شلوغ بود و روز به سرعت به پایان رسید . به خانه برگشتم ؛ دوش گرفتم , لباس‌هایم را عوض کردم و پشت میز آشپزخانه نشستم تا لیستی از مواد غذایی مورد نیاز را تهیه کنم . وقتی کارم تمام شد..  کیف و کلید هایم را برداشتم .. صندل هایم را  پوشیدم و  ۱۰ دقیقه بعد ماشین را در پارکینگ فروشگاه مواد غذایی مرکز شهر پارک کردم

 همانطور که به طرف در می رفتم .. آخرین باری که اینجا بودم را به خاطر آوردم … که چگونه آرچر این جا ایستاده بود . .  چرخید و به من شب بخیر گفت ..  لبخند زدم  … دو کلمه از یک مرد ساکت … این مانند بلیط لاتاری برای من بود و مرا عمیقاً خشنود کرده بود

 این بار به اندازه کافی پول به همراه داشتم . بعد از آن که خریدم را انجام دادم دوباره به کلبه ام برگشتم . مردها از استیک و سیب‌زمینی خوششان می‌آمد .  آرچر به تنهایی زندگی می کرد , بنابراین فکر کردم به او نشان بدهم چطور یک استیک بی عیب و نقص .. و همچنین یک پیش غذای لذیذ با سیب زمینی , لوبیا سبز و پنیر پارمسان بو داده درست کند . همچنین در نظر داشتم یک دسر میوه ای هم به منو اضافه کنم . … بوته های توت های سیاه کنار ساحل  را به خاطر آوردم .  کار دیگری نداشتم بنابراین فکر کردم کمی توت سیاه چیدن برای دسر ایده خوبی باشد 

وسایل مورد نیازم را برداشتم و حدود ساعت چهار و نیم به ساحل رفتم .. تا حدود یک و نیم ساعت  به خودم زمان بدهم تا مقدار توت‌سیاهی که نیاز دارم را بچینم  .  تا جایی که می‌توانم می‌بایست از هوای تابستانی برای چیدن میوه استفاده کرده و لذت ببرم  … همچنین این کاری آسان و رضایت بخشی بود که نتیجه ی فوق‌العاده‌ای خواهد داشت .. از آن خوشم می‌آمد

 تمام وسایل را روی دوچرخه آماده کردم , دیگر جایی برای فوبه باقی نماند بنابراین می بایست امروز در خانه بماند . . فردا او را به یک پیاده روی طولانی به ساحل خواهم برد تا جبران کرده باشم

 به هوای گرم و کمی مرطوب بیرون قدم گذاشتم . لبخند زدم . احساس خوشحالی در رگهایم جریان یافت . چرا از اینکه خیال دارم به مرد غریبه و ساکتم نشان بدهم که چطور برای خودش آشپزی کند , بیشتر هیجان زده بودم تا قراری که دیشب با جذاب ترین پسر شهر داشتم ؟ . . واو..  متوقف شدم و تنها برای دقیقه‌ای کنار دوچرخه ایستادم  .. پسر غریبه ی ساکتم ؟ . . نه به این آسونی بری .  فقط سوار دوچرخه شو و برو به دوستت نشون بده که چطور یه غذای خوشمزه برای خودش درست کنه 

به آرامی داخل بوته ها قدم گذاشتم . سعی میکردم از تیغه های تیز آن ها که  بیرون زده بودند اجتناب کنم . وقتی از مرز اولیه گذشتم , فضای بزرگ و خلوتی وجود داشت که می توانستم به راحتی در آن حرکت کرده و به توت ها برسم . وقتی به بوته ها رسیدم یک توت نرم آبدار و بزرگ از بوته جدا کرده و آن را داخل دهانم انداختم . همانطور که طعم شیرین و آبدار روی زبان و دهانم می پیچید … چشمهایم را بستم و به نرمی ناله کردم  . خدایا  … مزه خوبی داشت .  قرار بود یک دسر واقعاً خوشمزه با این ها درست کنم 

به دقت آنها را چیده و داخل سبد کوچکی که به همراه خودم آورده بودم قرار دادم . بعد از مدتی , همان طور که مشغول چیدن بودم زیر لب با خود آهنگی زمزمه می کردم .  اینجا هوا خنک تر بود . شاخه ها و بوته ها گرمای خورشید بعد از ظهر را گرفته بودند .  تنها باریکه های نور کوچکی  گاه به گاه از لابلای شاخه های درختان عبور می کر . . د بیشتر داخل جنگل قدم گذاشتم . .  به طرف یک بوته بسیار بزرگ و تنها , که توت های بزرگ و آبدار حسابی روی شاخه هایش داشت حرکت کردم  . . دستم را برای آن دراز کردم . .  لب هایم به لبخندی باز شدند  .  . و ناگهان , مچ پایم با خشونت از زیر مپیچ خورد …  از پشت با خشونت گرفته شدم …  بازوها همه جا بودند . .. سرم به زمین برخورد کرد . ..تمام بدنم مانند منجلیق به بالا به هوا پرتاب شد…. جیغ کشیدم… و جیغ کشیدم ……و جیغ کشیدم …..اما او مرا رها نمی کرد… او مرا پیدا کرده بود …به دنبالم آمده بود… و این بار خیال داشت مرا بکشد . .  با تمام وجود تقلا می کردم . خودم را این طرف و آن طرف می کوبیدم و جیغ می کشیدم … اما دست هایش به دور من تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شدند . . 

 دوباره داشت اتفاق می افتاد  . . اوه خدایا اوه خدایا اوه خدایا . .  دوباره داشت اتفاق می افتاد

 

صدای آرچر بخش بیستم و چهارم

 

آوریل 23, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و سوم

 

فصل دوازدهم

بری

روز جمعه زودتر کارم را شروع کردم تا بتوانم زودتر به خانه برگردم و برای قرارم با تراویس آماده شوم . دوش طولانی آب داغ گرفتم و زمان زیادی صرف درست کردن موها و آرایش صورتم کردم . سعی می کردم از این که تنها یک دختری هستم که قرار است به سر قرار برود کمی هیجان در خود ایجاد کنم . چه می شود اگر او مرا ببو*سد ؟ اضطراب شکمم را پر کرد . به طور عجیبی دوباره آرچر به ذهنم آمد و به همراه آن احساس مبهمی از گناه . اگر چه احساس احمقانه ای بود . آرچر تنها , دوست من بود . اگر چه  قبلاً فکر میکردم شاید چیز کوچکی بین ما باشد . تنها این که..  هرچه که بود هیچ سرنخی نداشتم که چه چیزی است  . گیج کننده و عجیب بود .. قلمرویی ناشناخته . او صورت زیبایی داشت .. به هر حال تا آنجا از آن را که می‌توانستم ببینم .  اما آیا به او جذب شده بودم ؟ در آینه به خود اخم کردم . .  در حال کشیدن خط چشم متوقف شدم .  مطمئناً او بدن خوب و چشم گیری دارد  … فوق العاده و بی عیب و نقص که آب دهان هر دختری را راه می اندازد . اعتراف کنم که چندین بار او را زیر نظر گرفته بودم و هیکلش را تحسین کرده بودم 

اما جاذبه ؟  . . چطور می توانی مجذوب کسی شوی که کاملاً متفاوت با تمام کسانی است که قبلاً به آنها جذب می شده ای ؟ با این حال نمی توانستم جاذبه  و گیرایی او را  انکار کنم . هر موقع به او فکر میکردم … لبخند کشدارش را تصور می‌کردم.. و آن طور که چشم هایش به طور مداوم تمام جزئیات کوچک راجع به من را در نظر می‌گرفت ,  شکم مبال بال میزد 

 بله چیزی بین ما بود .. چه چیزی ؟ . .  نمی توانستم کاملا مطمئن باشم .  از طرف دیگر تراویس ؛ به نظر می رسید جذب شدن به او کار آسانی باشد . او تمام ملاک های جذابیت را داشت . حرکات آرام و زیبا , چهرها ی خوش سیما که هر دختری با عقل سالم آن را دلنشین میافت ..

 اینطور که معلوم بود من عقل سالمی نداشتم . اما شاید اگر کمی خودم را هول بدهم چیز خوبی باشد  ..امری واجب  . خیلی وقت می شد که رابطه ی اجتماعی نداشتم 

 آرایش چشمم را به پایان رساندم . نمیخواستم خیلی این را پیچیده کنم . این فقط یک قرار بود ..  با یک پسر بانمک و خوب . نیازی نیست خیلی مضطرب شوم . قبلاً در دانشگاه سه رابطه ی تقریباً جدی داشتم و حتی فکر می کردم که ممکن است عاشق یکی از آنها باشم .. که در آخر مشخص شد او عاشق تمام دختر های خوابگاه من بود .. یا حداقل عاشق این بود که پشت سر من به تخت خواب آنها بخزد . .  و آن رابطه بدجور به پایان رسیده بود

 اما نکته این بود که نیازی نبود به خاطر تراویس هال مضطرب باشم . این تنها یک قرار بود و اگر دلم نخواهد که دوباره او را ببینم خیلی راحت این کار را نخواهم کرد

 دقیقا راس ساعت ۷ , تراویس زنگ در خانه ی من را زد . مانند همیشه چشمگیر و جذاب بود . لباس مشکی به همراه کفش های پاشنه بلند پوشیده بودم . موهایم را آزاد رها کرده بودم و  موجهای خیلی ملایمی با اتوی مو به آن‌ها داده بودم . .  با تحسین سر تا پای مرا نگاه کرد .. و یک دسته گل رز را که در دست گرفته بود به من داد 

_ زیبا به نظر می رسی بری

 گل ها را نزدیک بینی ام آوردم .  لبخند زدم

_  متشکرم

 گلدان شیشه ای پر از گل  را روی میز کنار در قرار دادم . دست او را گرفتم و به همراه یکدیگر به طرف ماشین او حرکت کردیم . به من کمک کرد تا سوار ماشین شوم .. و در مسیر رستوران , در مورد اینکه من چطور با شهر پلیون کنار می آیم با یکدیگر صحبت کردیم 

من را به مکانی به نام کورل کاسل , در آن طرف رودخانه برد . قبلا شنیده بودم که بهترین رستوران این اطراف است . نور ملایم و رومانتیکی داشت .. همچنین منظره زیبایی از ساحل از آن طرف پنجره های بزرگ , که اطراف رستوران را احاطه کرده بودند به چشم می خورد

 وقتی روی صندلی نشستیم و به تراویس گفتم که چه رستوران زیبایی است ؛ گفت

_  خیلی زود دیگه برای اومدن به مکانهایی مثل اینجا نیازی نیست به این طرف رودخانه بیایم , چون انتخاب های بیشماری در پلیون خواهیم داشت

 سرم را از منو بالا آوردم

_  پس اینطور برداشت می کنم که تو از تغییرات پیشنهاد شده خوشت میاد ؟ 

_ همینطوره .. نه تنها شهر رو مدرنیزه میکنه , بلکه برای همه درآمد بیشتری به ارمغان میاره .. از جمله خانواده من . فکر می کنم در پایان بیشتر آدما خوشحال و راضی خواهند شد 

سرم را تکان دادم .  اگرچه در این مورد شک داشتم . با توجه به صحبت هایی که اینجا و آنجا در غذاخوری شنیده بودم , بیشتر اهالی از تبدیل شدن پلیون به یکی از آن شهرهای توریستی مدرن , چندان رضایت خاطری نداشتند 

 ادامه داد 

_ به علاوه , به زودی زمین های شهر به من میرسه . برای همین من به همراه مادرم روی خیلی از پروژه ها  کار کردم

 با تعجب به او نگاه کردم 

_ اوه نمیدونستم 

سرش را تکان داد . حالت متکبرانه ی کمرنگی روی صورتش بود .  کمی اب سر کشید و گفت

_ از زمانی که اولین ساکنان  پلیون اینجا رو خونه ی خودشون کردن این زمین ها در مالکیت خانواده ی ما بوده . همیشه از اولین پسر به اولین پسر بعدی به ارث رسیده …. وقتی که اون پسر به ۲۵ سالگی برسه  … بنابر این فبریه سال آینده من اوضاع رو به دست میگیرم

 سرم را تکان دادم . قبل از آنکه به پلیون بیایم نمی‌دانستم که مردم می توانند صاحب ی یک شهر کامل شوند 

_ که اینطور . خوب این عالیه تراویس . همچنین این حقیقت که تو راه پدرت رو ادامه دادی و یه پلیس شدی .. من این رو تحسین می کنم 

تراویس راضی به نظر می رسید .  به همراه دیگر غذا و نوشیدنی مان را خوردیم . مکالمه سبک و سرگرم کننده باقی ماند . درواقع  اوقات خوشی را می گذراندم  … در وسط غذا خوردن از من پرسید به جز آن شب که با ملانی و لیزا بیرون آمده بودم تمام این مدت برای گذران اوقات فراغت مشغول چه کاری بوده ام . .  متوقف شدم ..  و سپس گفتم

_  در واقع مدتی رو با آرچر می گذروندم

 ناگهان آب در گلویش گیر کرد .  با دستمال دهانش را پاک کرد

_  آرچر ؟ داری شوخی می کنی درسته ؟

سرم را تکان دادم و اخم کردم

_  نه . میدونستی که اون به زبان اشاره صحبت می کنه ؟ 

_ اه ..نه .. دفعه آخر که توی شهر باهاش احوالپرسی کردم حتی به من نگاه نکرد 

برای چند لحظه او را زیر نظر گرفتم 

_ هممم  .. خوب اون زیاد به دیگران اعتماد نمیکنه  . اما فکر می‌کنم برای این  , دلیل واقعاً خوبی داشته باشه . شاید تو می بایست یکم سخت تر تلاش کنی 

از بالای لبه ی لیوان نوشیدنی اش به من نگاه کرد  . جرعه‌ای از آن را سر کشید

_  شاید .  خیلی خوب 

 کمی مکث کرد 

_ خوب شما دو تا دقیقا چیکار می کردید  ؟

_ خوب بیشتر با هم صحبت می کردیم .  من هم به زبان اشاره صحبت می کنم . پدرم ناشنوا بود 

برای چند ثانیه سورپرایز به نظر می رسید 

_ خوب چه تصادفی  . آرچر دقیقاً چی برای گفتن داشت ؟

 شانه ام را بالا انداختم  

_ راجع به خیلی چیزا با هم صحبت می کردیم .  اون آدم خوبیه , باهوش و…. جالبه . ازش خوشم میاد 

تراویس ابروهایش را به یکدیگر نزدیکتر کرد 

_ خیلی خوب باشه .. هی بری , راجع به اون مراقب باش باشه ؟ اون دقیقاً…. تعادل نداره . من از این بابت مطمئنم . بهم اعتماد کن

 با نگرانی به من نگاه کرد  

_ نمیخوام اون کاری کنه که به تو صدمه‌ای برسونه

 به آرامی گفتم 

_ راجع به این نگران نیستم

 در مورد پدر او و آرچر چیزی نپرسیدم , اگرچه اندکی راجع به رقابت بین آنها شنیده بودم .  بنا به دلایل عجیبی دلم می خواست در مورد این از زبان آرچر بشنوم نه تراویس .  دقیقا مطمئن نبودم چرا .. شاید به خاطر این حقیقت بود که رابطه ی دوستانه ام با آرچر بیشتر از چیزی بود که با تراویس داشتم 

در هر صورت تراویس موضوع را عوض کرد . مکالمه را به موضوعات سبک‌تر کشاند .  بعد از آنکه صورت حساب را پرداخت کرد و به ماشینش برگشتیم , دست من را گرفت و تمام مسیر تا کلبه ی من آن را میان دست خود نگه داشت 

 من را  تا مقابل در همراهی کرد . دوباره آن پروانه ها در شکمم به پرواز در آمدند . وقتی به ایوان من رسیدیم و من به طرف او چرخیدم , صورت من را میان دست هایش گرفت و لب هایش را به لبهای من فشرد .  کمی خشکم زد .. اما او ادامه داد و بعد از چند ثانیه , ریلکس شدم  . با مهارت می بو*سید .  حتی بدون آنکه متوجه شوم , بازو و شانه هایم را نوازش می کرد .  سپس مرا به خود نزدیکتر کرد . . ناگهان بوسه را به پایان رساندم . .  هر دو به سختی نفس می کشیم .. به چشم هایش که پر از خواستن بود نگاه کردم چیزی…. درست به نظر نمی رسید  . شاید فقط به خاطر من است . من می بایست به آرامی  پیش بروم .  آخرین باری که مردی با چنین نگاهی در چشم هایش به من نگاه کرده بود , آسیب زا ترین لحظه  ی زندگی ام بود . می بایست قدم هایم را بسیار کوچک بردارم 

به تراویس لبخند زدم

_  به خاطر این شب واقعاً خوب ازت متشکرم 

او هم لبخند زد و به نرمی پیشانی ام را بوسید

_  بعدا باهات تماس میگیرم . شب بخیر بری

 چرخید .. از پله ها پایین رفت و ماشینش را روشن کرد . من هم به داخل خانه رفتم و در را پشت سرم بستم

 

صدای آرچر بخش بیستم و سوم

آوریل 22, 2020

صدای آرچر بخش بیستم و دوم

 به اطراف حیات نگاه کردم .. به خانه ی جمع و جور اما به خوبی نگهداری شده .. میخواستم از او بپرسم چطور پول این را دارد که این جا زندگی کند , اما فکر نمی‌کنم سوال مودبانه ای باشد . احتمالاً با پول بیمه ای که عمویش برایش به ارث گذاشته بود زندگی می کند .. یا شاید پدر و مادرش 

خدایا .. او خیلی ها را از دست داده بود .  بالاخره گفتم 

” خوب آرچر.  اون  درس آشپزی که قبلا راجع بهش صحبت کردم…. این شنبه وقت داری ؟ توی خونه تو ؟ ساعت ۵ ؟”

 یک ابرویم را بالا بردم . به آرامی لبخند زد

”  نمیدونم . اول  می بایست قرار های اجتماعی ام رو چک کنم “

خرناسه ای کشیدم 

”  داری بامزه بازی در میاری ؟ “

یک ابرویش را بالا برد . گفتم

”  بهتر شد “

 لبخند بزرگتری زد 

” متشکرم داشتم روش کار میکردم “

 خندیدم  .. چشم هایش می درخشید  .. و سپس نگاهش به طرف لب هایم کشیده شد , دوباره آن پروانه ها در شکمم شروع به جست و خیز کردند . هر دو به طرف دیگری نگاه کردیم  . بعد از گذشت مدت زمان دیگری . .  وسایل و سگ کوچکم را گرفتم . با آرچر خداحافظی کردم و شروع به حرکت کردن به طرف دروازه ی خروجی خانه اش کردم  . وقتی به آنجا رسیدم متوقف شدم . به خانه ی پشت سرم نگاهی انداختم 

 ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد که آرچر هال یک زبان کامل را به خودش آموزش داده بود اما حتی یک نفر را هم نداشت که به وسیله ی آن با او صحبت کند

 تا زمانی که من از راه رسیدم

  

 * * * *

 روز بعد وقتی یک سینی سیب زمینی سرخ شده , سالاد سیب زمینی و چیز برگر به طرف میز شماره ۳ می بردم ؛ زنگ بالای در به صدا در آمد . به بالا نگاه کردم و تراویس را دیدم که در حالیکه یونیفرم پلیس به تن داشت وارد غذاخوری شد . لبخندی بزرگی تحویل من داد و به کانتر اشاره کرد  . لبخند زدم و به آرامی سرم را تکان دادم . خیلی آرام گفتم 

_ الان میام 

 غذاهایی که در دست داشتم را تحویل دادم . دوباره لیوان های آن ها را پر کردم و سپس به پشت کانتر , جایی که حالا تراویس نشسته بود حرکت کردم .  لبخند زدم

_  هی حالت چطوره ؟

 فنجان قهوه را بالا گرفتم و با حالتی پرسشی ابرویم را بالا دادم

_  لطفاً 

شروع به ریختن کردم  . گفت

_  سعی کردم باهات تماس بگیرم . داری از من دوری می کنی ؟

_  اوه لعنت .. زمانم تموم شده 

دستم را روی پیشانی ام قرار دادم  

_ متاسفم من یکی از اون تلفن‌های شارژی خریدم و به ندرت ازش استفاده کردم 

ابروهایش را بالا برد 

_ هیچ خانواده ای اونجا توی شهرتون نداری که بخواد باهات در تماس باشه ؟

 سرم را تکان دادم 

_ یه چند تا دوست  . پدرم ۶ ماه پیش از دنیا رفت و…. نه واقعاً کسی نیست

_  یا مسیح متاسفم بری

 نگرانی صورتش را پر کرد . دستم را تکان دادم . اجازه نمی‌دادم سرکار احساساتی  شوم

_ مسئله ای نیست . حالم خوبه 

 گاهی حالم خوبه .. این روزها بیشتر  

برای چند ثانیه مرا بررسی کرد 

_ خوب دلیل اینکه می خواستم باهات تماس  بگیرم این بود که بپرسم آیا دوست داری اون شامی که راجع بهش صحبت کردیم رو با هم داشته باشیم ؟

به کانتر تکیه دادم و به او لبخند زدم

_  پس وقتی که تلفنم رو جواب ندادم رد من رو گرفتی و پیدام کردی ؟

 نیشخند زد 

_ خوب من کاملاً  این روش رو یه عمل جاسوسی سطح بالا ردگیری , صدا نمی زنم 

خندیدم  .. اما کلمات او آرچر را به خاطرم آورد .. و بنا به دلایل عجیبی , چیزی مانند احساس گناه وجودم را پر کرد . این دیگر راجع به چه بود ؟  نمی‌دانستم  . .  دوستی ما داشت شکوفا می شد اما او هنوز هم از خیلی جهات خودش را دور نگه می داشت  . فکر می کنم می توانم رفتار او را درک کنم و این که تمام شهر لعنتی او را نادیده می‌گیرند مرا دیوانه میکند  . . آنهم وقتی در حقیقت او تا این اندازه باهوش و یک جنتلمن کامل که هرگز هیچ کار اشتباهی در حق کسی نکرده  است .  این عادلانه نیست

 تراویس گفت

_  الو ؟ از زمین به بری

 من را از خیال پردازی ام بیرون کشید .  به بیرون پنجره خیره شده بودم ..  کمی سرم را تکان دادم

_  متاسفم تراویس . فقط چند لحظه توی افکارم گم شدم  . گاهی اوقات ذهن من واقعاً میتونه یه سیاهچاله باشه

 به نرمی خندیدم  . احساس خجالت می کردم 

_ به هر حال  .. امم .. حتما  , برای شام باهات میام بیرون

 ابروهایش را بالا برد 

_ خوب سعی کن راجع به این قضیه زیاد هیجان زده به نظر نرسی 

خندیدم . . . . سرم را تکان دادم 

_ نه متاسفم فقط…. فقط شام درسته ؟ 

_ منظورم اینه که  شاید پیش غذا…. شاید یکم هم دسر…. 

دوباره خندیدم 

_ خیلی خوب باشه .  جمعه شب خوبه ؟

دستم را برای زوجی که روی بخش مخصوص من نشسته بودند بالا بردم .  لبخند زدند 

_  دیگه باید برگردم سرکار اما جمعه میبینمت ؟

 آدرسم را روی یک تکه دستمال نوشتم و آن را به دستش دادم .. لبخند زدم

_  آره . چطوره ساعت هفت دنبالت بیام ؟

_  عالیه

 دوباره لبخند زدم

_  اون موقع میبینمت 

همانطور که به طرف میز مشتری حرکت می‌کردم تا سفارش آنها را بگیرم . .  می توانستم او را ببینم که روی صندلی اش به عقب تکیه داد تا از پشت مرا دید بزند

 

4 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 28