کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
می 5, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    به آرامی تا خانه دوچرخه را راندم  . وقتی که وارد خیابان خودم شدم متوجه شدم که هیچ  چیز از مسیر راه را به خاطر نمی آورم  . در ابهام و تیرگی بدون توجه به هرچیزی در اطرافم , تمام مسیر را آمده بودم . تنها روی احساس سردرگمی و صدمه دیدن تمرکز کرده بودم .  وقتی خانه‌ام پدیدار شد , کامیون بزرگی که مقابل خانه پارک کرده بود و همچنین یک نفر که روی ایوان ایستاده بود به چشمم خورد  همانطور که نزدیکتر شدم دیدم که تراویس است .  از دوچرخه پیاده شدم و آن را مقابل حصار تکیه دادم . فوبه را در آغوش گرفته و به طرف او حرکت کردم  تراویس گفت _ هی غریبه  به طرف من به راه افتاد .  به نرمی خندیدم _  متاسفم تراویس قصد ندارم یه غریبه باشم و پیغامت رو گرفتم  . فقط واقعا سرم شلوغ بود پایین پله ها به او رسیدم . دستش را لابه لای موهایش فرو کرد .  لبخندی خجول تحویلم داد _ نمی خوام تعقیبت کنم ... فقط اون شب واقعاً از وقت گذراندن با تو لذت بردم . و چند هفته ی دیگه توی شهر رژه مشترک آتش نشانی و پلیس برگزار میشه  . همیشه بعد از اون برای گرامیداشت پدرم مهمانی شام برگزار میشه . یه جورایی برای شهر روز مهمیه.... واقعا امیدوار بودم که با من بیای.  البته امیدوارم قبل از اون با من دوباره سر قرار بیای اما میخواستم جلوتر  راجع به
    می 4, 2020

    صدای آرچر بخش سی و چهارم

    وقتی آرچر در خانه اش را باز کرد لبخند زدم
    ” هی “
    لای دروازه را کمی باز گذاشته بود تا بتوانم وارد شوم .  فوبه و دوچرخه را  داخل آورده بودم و فوبه را زمین گذاشتم تا کیتی و توله ها را پیدا کند .  آرچر لبخند زد و در را بیشتر برایم باز کرد تا داخل شوم . . وارد شدم و به طرف او چرخیدم.  نفس عمیقی کشیدم
    ” متشکرم که دوباره منو اینجا قبول کردی آرچر “
     لبم را گاز گرفتم
    ” امیدوارم ناراحت نشی اما…. بعد از دیشب…. توی این  دنیا به جز اینجا , هیچ جایی وجود نداره که بخوام اونجا باشم “
     او را زیر تماشا کردم
    ”  متشکرم  “
    همانطور که صحبت می‌کردم دست‌هایم را تماشا می کرد .. بالاخره به چشمهایم نگاه کرد .  حالت رضایت بخشی روی صورتش بود . سرش را برایم تکان داد و لبخند زد .. به دقت او را نگاه کردم … همان شلوار جین همیشگی را پوشیده بود که به نظر می رسید و هر لحظه امکان دارد تجزیه شود . به همراه یک تیشرت جذب آبی‌رنگ . همچنین پاهایش برهنه بودند…. وقتی به آنها نگاه کردم دیدم که خیلی بهتر به نظر می رسند . بیشتر به این دلیل که ورم آنها از بین رفته بود اما هنوز هم بریدگی و خراش ها دردناک به نظر می رسیدند .. به خود پیچیدم . .  چشم های آرچر نگاهم را به طرف پاهایش دنبال کردند
    ”  اونا خوبن بری “
     هنوز شک داشتم اما به هر حال سرم را تکان دادم و لبخند زدم . بعد سرم را به طرفی کج کردم
    ”  خوب آرچر .. من یه چیزی با خودم آوردم اما قبل از اینکه بهت نشون بدم فقط می خوام بدونی که اگه از این ایده خوشت نمیاد…. یا…. اگه فقط میخواستی به من نه بگی , من کاملا درک می کنم “
    یک ابرویش را بالا برد  .  پاسخ داد
    ” ترسناک به نظر می‌رسه “
     به آرامی خندیدم
    ”  نه…. فقط…. خوب اجازه بده بهت نشون بدم “
     به طرف کیف کوچکی که به همراه خود آورده بودم حرکت کرده و قیچی ام را بیرون کشیدم .  آرچر با حالتی محتاطانه به آن نگاه می کرد  ….
    ” فکر کردم شاید بخوای موهاتو کوتاه کنی “
     سپس با عجله اضافه کردم
    ”  اما اگه نمی خوای اشکالی نداره .  نمیگم که به کوتاهی مو نیاز داری.. اما خب… به یکم نیاز داری … اما فقط میتونم یکم انتهای اونها رو برات مرتب کنم “
     لبخند کوچک و خجالت‌زده ای تحویلم داد . دستش را پشت گردنش قرار داد .  اما سپس به من نگاه کرد
    ” ازش خوشم میاد “
     نیشخند زدم
    ” واقعاً ؟ … خیلی خوب منظورم اینه که  , من خیلی کارم خوب نیست اما می تونم یکم  انتهای اونها رو مرتب تر کنم . بیشتر اوقات مو های پدرم رو خودم کوتاه میکردم “
     لبخند زد
    ”  تا هر اندازه که دلت می خواد کوتاهشون کن بری “
    ” خب .. تو چی میخوای ؟ من چیزی که تو دوست داشته باشی اونو انجام میدم “
     به من نگاه کرد  . چیزی گرم وارد چشمانش شد اگرچه لبخند نزد  . با حالتی جدی به من خیره شده بود . .  قبل از آنکه دوباره پاسخ دهد آب دهانش را قورت داد
    ” می خوام  تو ازشون خوشت بیاد… هر کاری که دوست داری انجام بده “
     مردد بودم . نمیخواستم احساس کند کاری که دوست ندارد را باید انجام بدهد
    ”  مطمئنی ؟ “
    پاسخ داد
    ” کاملاً “
    وارد آشپزخانه شد و یکی از صندلی های آشپزخانه را بیرون کشید و وسط اتاق قرار داد . وارد حمام شدم و یک  حوله و شانه برداشتم . سپس در آشپزخانه به او ملحق شدم . حوله را روی شانه هایش قرار دادم و شروع به کوتاه کردن موهایش کردم .. روی کارم کاملا متمرکز شده بودم . او به من گفته بود هر کاری که می خواهم انجام بدهم بنابراین خیال داشتم آنها را حسابی کوتاه کنم ..میخواستم صورتش را ببینم …می دانستم از موهایش استفاده می کند تا آن را پنهان کند
    بعد از مدتی شانه را کنار گذاشته و از انگشت هایم استفاده کردم و آنها را بین موهای پر , تیر و ابریشمی اش کشیدم . سپس از قیچی استفاده کردم  …فرو کردن انگشت هایم لابلای موهای مواج اش صمیمانه و احساساتی به نظر می رسید … همانطور که اطراف بدنش حرکت می کردم ضربان نبضم بالاتر می رفت .. ابتدا موهای پشت سرش را کوتاه کردم و سپس موهای جلو را …هر موقع که به آرامی انگشت هایم را روی شقیقه هایش میکشیدم , متوجه می شدم که آرچر کمی میلرزید …به  جلوتر خم شدم , همانطور که روی موهایش کار می کردم عطر شامپو و رایحه تمیز بدن او را به مشام می کشیدم … و این باعث می شد جریان خون در رگ هایم سرعت بگیرد … مقابل صورتش حرکت کردم , موهایش را از روی پیشانیش کنار زدم ..به پایین به صورتش نگاه کردم … چشم هایش به طور مختصر با چشم های من برخورد کردند , سپس آنها را محکم بست
     تقریباً به نظر می رسید در درد و رنج است
    صدای آرچر بخش سی و چهارم
    قلبم فشرده شد .  آیا بعد از مادرش کسی با مهربانی او را لمس نکرده بود ؟
    به کارم ادامه دادم . وقتی کمی جلوتر حرکت کردم تا موهای بالای گوشش را کوتاه کنم  ,نفس در گلویش گیر کرد . چشمهایم به سرعت به طرف صورتش برگشتند.. مردمک چشم هایش کمی گشادتر شده بود و لبهایش از دیگر باز شده بودند .  احساس کردم هجوم خون صورت و گردنم را قرمز کرده . چشمهای آرچر به پایین حرکت کردند , وقتی متوجه حالم شد چشمایش گشاد شدند .  به سرعت نگاهش را به طرف دیگری گرفت .  دوباره آن نقطه های قرمز روی گونه هایش پدیدار شدند …  دستهایش که روی ران های عضلانی اش قرار گرفته بودند مشت شدند . برای آنکه موهای بیشتری از بالای گوشش کوتاه کنم می بایست کمی جلوتر خم می شدم … شنیدم که دوباره نفس در گلویش گیر کرد و این بار سریع تر نفس می کشید…. دم و بازدم تنفس , تنها صدایی بود که سکوت آشپزخانه را می شکست
    به سرعت پشت سر او حرکت کردم .  موهایش را کمی بیشتر مصاف کردم و  سعی کردم تا تنفس خود را تحت کنترل درآورم.  نمی توانستم تمرکز کنم … امیدوار بودم که کارم را خوب انجام داده باشم  . آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که به سختی می‌توانستم نزدیک بودن به او را تحمل کنم . آنطور که لمس کردن او احساس شیرینی داشت و دانستن اینکه من تا این اندازه او را تحت تاثیر قرار داده ام… باعث می شد احساسات مانند آتشی در رگهایم به جوش آیند
    هرگز فکر نمی کردم یک کوتاه کردن مو با این اندازه مرا تحت تاثیر قرار بدهد .  اما کاملا واضح بود که آرچر هم احساساتی مشابه با من داشت .  وقتی دوباره چرخیدم تا مقابل او قرار بگیرم  ..می‌توانستم بگویم که خیلی کم بدنش داشت می لرزید
     زمزمه کردم
    _  بفرما تموم شد . واقعاً خوب به نظر میرسه آرچر
    مقابل او ایستادم  . وقتی کاملاً به او نگاه کردم ,  آب دهانم را قورت دادم . قیچی را روی کانتر پشت سرم قرار دادم . دوباره چرخیدم و به صورتش خیره شدم . نگاهم به سرعت روی لبهایش آمد… نگاه او هم به سرعت روی لبهای من نشست . .  خدایا … بدجور دلم می خواست که مرا ببوسد … به من خیره شده بود… آب دهانش را به سختی قورت داد …سیب گلویش تکان می خورد و جای زخم روی گلویش را بالا می کشید  …همانطور که به یکدیگر خیره شده بودیم , تردید از روی صورتش گذشت  . دست هایش را محکم تر روی پاهایش در هم گره کرد
    ناگهان چنان به سرعت سرپا ایستاد که صندلی روی زمین افتاد …شوکه شدم .. گفت
    ” می بایست همین حالا بری “
     پرسیدم
    _ برم ؟ چرا ؟ آرچر متاسفم من کار اشتباهی___؟
    سرش را تکان داد  . می توانستند نبض گلویش را ببینم
    ”  نه هیچی من…. کار دارم  . و تو می بایست بری “
     به سختی نفس می کشید . مانند این که ۵ مایل دویده بود . در تمام مدتی که آرچر را در حال انجام کارهای فیزیکی دیده بودم هرگز ندیده بودم که به خاطر سختی کار به نفس نفس بیفتد . با التماس به من  نگاه می کرد .  زمزمه کردم
    _  خیلی خوب
    صورتم قرمز شد
    _  باشه
    به طرف اتاق اصلی حرکت کردم تا قیچی ام را داخل کیفم قرار بدهم . به طرف آرچر چرخیدم
    _ مطمئنی  ؟ من نمیخواستم___
    ” بله خواهش می کنم بله “
     نمیدانستم چه فکری‌ کنم … آیا از اینکه او را تحت تاثیر قرار داده بودم خجالت زده شده بود ؟ یا به این دلیل که به وسیله من تحت تأثیر قرار گرفته بود عصبانی بود ؟  آیا من خیلی گستاخانه رفتار کرده بودم ؟  آیا او تنها می خواست با من دوست باشد اما من رفتار او را اشتباه برداشت کرده بودم ؟
     سردرگمی و دلشکستگی ذهنم را ابری کرده بود
    دوباره گفتم
    _  باشه
     به طرف در خانه اش حرکت کردم .. وقتی از کنار او گذشتم به نرمی دستم را گرفت.. کمی از جا پریدم
     گفت
    ” متاسفم  . من واقعاً به خاطر کوتاهی مو ها ازت متشکرم “
     دوباره به او خیره شدم  …متوجه شدم تا چه اندازه زیبا به نظر می رسد  …به تازگی اصلاح کرده بود و موهای کوتاه , به آن چشم های شفاف طلایی رنگ و آن گونه های برجسته به زیبایی می آمدند  . . سرم را تکان دادم و از در خانه اش بیرون رفتم
    فوبه روی ایوان بود بنابراین او را میان بازوهایم بالا گرفتم و با عجله از دروازه خانه آرچر بیرون دویدم
    صدای آرچر بخش سی و چهارم
    می 3, 2020

    صدای آرچر بخش سی و سوم

    در حمام را باز کردم و به سرعت از بین خانه عبور کردم.. و او را صدا زدم . داخل خانه نبود .. بیرون دویدم و دوباره نامش را صدا زدم .. بعد از چند دقیقه از طرف مسیر رودخانه از بین درخت ها بیرون آمد .  آنجا ایستاد و با حالتی پرسشی به من نگاه کرد  . گفت
    ”  فکر نمی کردم انقدر زود از خواب بیدار بشی “
    از سراشیبی به پایین دویدم و درست مقابل او ایستادم . لبخند پهنی روی صورتم بود . هیجانی که احساس می‌کردم , کاملاً از روی صورتم نمایان بود . خندیدم .. به صورت زیبایش نگاه کردم . هنوز هم به دیدن تمام آن عادت نداشتم .. یا حداقل بیشتر آن ..هنوز هم  به یک کوتاهی موی حسابی نیاز داشت
     گفتم
    ”  من امروز صبح فلش بک نداشتم  “
    دست هایم به سرعت حرکت می‌کردند
     اخم کرد..با گیجی به من نگاه میکرد
    سرم را تکان دادم و خندیدم
    ”  فکر می کنم نمیتونم باور کنم ….. منظورم اینه که  ,همیشه یکی از اونها رو داشتم . هر روز .. حالا برای شش ماه میشه که هر روز به طور مداوم اونها رو تجربه می کنم “
     چشمهایم با اشک پر شده بودند .  آرچر به نگاه کردن به من ادامه داد .. بالاخره از چشم هایش خواندم که متوجه شده  چه می گویم …برقی از دلسوزی و شفقت از روی صورتش عبور کرد
     گفتم
    _ می بایستی برم . باید فوبه رو بیرون بیارم و بهش غذا بدم
     به سرعت اشکهایم را پاک کردم . دوباره به صورت آرچر خیره شدم  . شادی , مانند آبی  زلال از درون بدنم را می شست . او هدیه ای باورنکردنی به من داده بود و من از شدت لذت سر گیجه گرفته بودم . میخواستم روزم را با او بگذرانم و اهمیت نمی دادم که من کسی هستم که همواره این را درخواست می کند . ناگهان گفتم
    _  میتونم بعداً برگردم ؟
     با چشم انتظاری به او نگاه کردم  . برای چند ثانیه چشم هایش روی صورتم به چرخش در آمدند ..و سپس سرش را تکان داد  . نیشخند زدم
    _ خیلی خوب
     یک قدم به جلو برداشتم … چشم هایش کمی گشاد شدند  ..اما حرکت نکرد . دست هایم را به دورش حلقه کرده و او را محکم نگه داشتم . او بازوهایش را به دور من حلقه نکرد اما اجازه داد او را در آغوش بگیرم
    بعد از دقیقه ای , یک قدم به عقب برداشته و دوباره به او لبخند زدم
    _  برمیگردم
    ” خیلی خوب “
     دوباره گفتم
    _ خیلی خوب
     نیشخندم پهن تر شد  . . لبخند کوچکی گوشه لب هایش را به طرف بالا متمایل کرد . اما تنها سرش را برایم تکان داد .  چرخیدم و دوباره از سراشیبی خانه‌اش بالا دویدم
    دوچرخه ام به مقابل حصار خانه اش تکیه داده شده بود .  آن را بیرون کشیده و به طرف خانه به راه افتادم . . این ‌جا و آن‌جا سرم را به طرف آسمان بلند کرده و در حالی که احساس  شادی , آزادی و زنده بودن  تمام وجودم را پر کرده بود ؛ از جاده گلی پایین می‌رفتم
    صدای آرچر بخش سی و سوم
    فصل پانزدهم
    بری
    وقتی به خانه رسیدم فوبه را بیرون خانه بردم تا کارش را انجام بدهد . احساس سبکتری داشتم . مانند اینکه زنجیرهایی که به مدت شش ماه مرا به غم و اندوه از دست دادن عزیزم بسته بودند بلاخره از دست و پایم باز شده بودند . همانطور که در زیر نور خورشید منتظر فوبه ایستاده بودم , احساس عمیقی از آرامش به طرفم آمد . من هرگز هرگز پدرم را فراموش نخواهم کرد . برای بقیه ی زندگی ام در هر کاری که انجام می دهم همراه من خواهد بود . رها کردن زنجیر اندوه و گناه به معنای رها کردن او نبود .  پدرم مرا دوست داشت و حتما دلش می خواست که من خوشحال باشم .. احساس آسودگی خاطری که در بدنم جاری شد تقریباً مرا به گریه وا داشت
      آن احساس را فرو دادم و فوبه را صدا زدم . دوباره به داخل خانه برگشتم . بعد از آنکه به او غذا دادم , روی صندلی نشسته و یک لیوان چای نوشیدم . تمام مدتی که آنجا نشسته بودم به پدرم فکر می کردم .  اوقات خاصی که با یکدیگر گذرانده بودیم را به خاطر می‌آوردم .. تصویر صورتش را به وضوح در ذهنم به خاطر می آوردم …روی چیزی که داشتم تمرکز کردم , چیزی که بعضی از مردم حتی یک دقیقه از آن را نداشتند .  من به مدت ۲۱ سال او را داشتم …و  من خوش شانس بودم , خداوند مرا مورد رحمت خود قرار داده بود که او را به من داده بود
    وقتی سرپا ایستادم و لیوان را داخل سینک قرار دادم , داشتم لبخند می زدم
     به حمام رفته و از آینه به خودم نگاه کردم . زخم هایم خیلی بهتر به نظر می رسیدند . مشخصا پمادی که آرچر روی آنها قرار داده بود کارساز بود . آرچر…. اهی کشیدم .  احساسات بی شمار گیج کننده ای در بدنم می چرخیدند .  هر موقع به او فکر میکردم احساسی از گرما درون قفسه سینه ام را پر می کرد . میخواستم داستان او را بدانم .. می خواستم همه چیز را راجع به او بدانم  . اما به طور غریزی می دانستم که نباید به او فشار بیاورم تا بفهمم آن روزی که عمویش به او شلیک کرده چه اتفاقی افتاده …رئیس پلیس …عمویش…. به او شلیک کرده بود …خدایا .. چطور می توانی در ذهن خود با چنین چیزی کنار بیایی ؟ … و مگر چه اتفاقی افتاده بود که چنین حادثه ای را رقم زده بود ؟
     نیم ساعت بعد دوش گرفته و لباس هایم را عوض کرده بودم . موهایم را به صورت دم اسبی پشت سرم جمع کرده بودم . صندل هایم را پوشیدم . به تلفن که روی دراور  قرار گرفته بود نگاه کردم.  ان را برداشتم  . دو پیغام داشتم .  آنها را گوش دادم . هر دو از طرف تراویس بودند . .
     تلفن را روی تخت خواب انداختم .  بعدا به او تماس خواهم گرفت … الان فقط در حال و هوای آن نبودم
     فوبه را برداشته و در آغوش گرفتم و به طرف خانه آرچر به راه افتادم .  وقتی می خواستم در را ببندم چیزی به خاطرم آمد … دوباره چرخیدم , و چند دقیقه بعد …. سوار بر دوچرخه داشتم از کلبه ام دور می شده و از جاده بریار پایین می رفتم

     

    صدای آرچر بخش سی و سوم

    می 2, 2020

    صدای آرچر بخش سی و دوم

     

    یک بار دیگر به اطراف اتاق نگاه کردم و متوجه شدم که یک قاب عکس کوچک روی دراور رو به پایین قرار گرفته . به طرف آن حرکت کردم و به آرامی آن را برداشتم . عکس یک دختر زیبا بود . موهای بلند قهوه ای اش روی شانه هایش ریخته بود . به شخص پشت دوربین میخندید . شاد و خوشحال به نظر می‌رسید …عاشق به نظر می رسید
     متوجه شدم که چرا لبخندش تا این اندازه آشنا به نظر میرسد …. لبخنده آرچر بود  . احتمالا او مادر آرچر بود .  عکس را چرخاندم . پشت آن نوشته شده بود : لیز زیبای من .  ک
     آیا منظور آن کانر بود ؟ عموی آرچر ؟ مردی که به او شلیک کرده بود  ؟اما چرا ؟ او قهرمان شهر بود … احتمالاً مردم شهر نمی دانستند که او به برادرزاده خود شلیک کرده . به نرمی از دختر داخل عکس پرسیدم
    _  اما این چطور ممکنه ؟
    چشم های بزرگ قهوه ای اش خندان باقی ماندند .. هیچ سرنخی به من نمی‌دادند . عکس را دوباره سر جایش قرار دادم . سپس داخل تختخواب رفته و پتو را روی خود کشیدم … بوی او را می داد . . صابون و بوی تمیز مردانه  . همانطور که آنجا دراز کشیدم به او در اتاق دیگر فکر کردم  . احتمالاً آن بدن بزرگش روی کاناپه دراز کشیده بود .  عطر او را یک بار دیگر عمیقاً به مشام کشیدم . فکر کردن راجع به آرچر به این شکل کمی خطرناک بود . نمی دانستم که آیا این ایده خوبی بود یا نه..حالا که به آن فکر می‌کنم متوجه می‌شوم که از همان ابتدا جرقه ای در بین ما وجود داشت  . به خاطر آن که او تا این اندازه از بقیه متفاوت بود تشخیص آن کمی سخت بود و من هنوز کمی احساس گیجی می کردم .  اما به نظر می رسید قلب من به هیچ عنوان احساس گیجی ندارد . زیرا با فکر او گرما در رگهایم می دوید . ذهنم قادر نبود تصویر او را رها کند  . تصویر آن چشمهای زیبای و*یسکی رنگ که پر از حرارت و احساسات شده اند
    چرخیدم..  صورتم را داخل بالش فرو کرده و به نرمی داخل آن ناله کردم . چشمهایم را محکم بستم و خودم را مجبور کردم بخوابم .. اگرچه کمی قبل تر در آن روز چند ساعتی خوابیده بودم , اما بعد از چند دقیقه .. به خوابی عمیق فرو رفتم و تا زمانی که دوباره خورشید بالا آمد از خواب بیدار نشدم
    * * * *
    نشستم و دست و پاهایم را کش و قوسی دادم . در نور صبحگاهی به اطراف اتاق آرچر نگاه کردم . از تخت خواب بیرون آمده و از لای در سرم را بیرون آوردم .  هیچ جایی در دیدرس نبود .. بنابرین مستقیم به طرف حمام آن طرفه راهرو حرکت کردم . کارهایم را انجام دادم و سپس از آینه به خودم نگاه کردم . بد نبودم .. چشمهایم هنوز کمی ورم داشتند اما به جز آن فکر نمی کنم حوادث روز گذشته , امروز صبح چندان تاثیری بدی روی من به جای گذاشته باشند . موهایم را با انگشت به عقب شانه کردم و به سینک تکیه دادم . فکر کردن به روز گذشته, مرا به یاد فلش بک هایی از گذشته .. که مطمئناً هر لحظه الان سر و کله شان از راه می‌رسید.. انداخت . بهتر بود به تنهایی آنها را داشته باشم .. دور از چشم آرچر . احتمالا او همین حالا هم فکر می‌کند که من نیمه دیوانه هستم .. اگر مرا در حال تجربه یکی از آن فلش بک ها ببیند , دیگر مطمئن خواهد شد که من کاملاً عقلم را از دست داده ام و دیگر امیدی به من نیست
    برای چند دقیقه مقابل سینک ایستادم . چشمهایم را بستم و فلش بک ها را صدا زدم که هرچه زودتر کارشان را انجام بدهند . .. حالا که پشت این درها بسته هستم
     هیچ اتفاقی نیفتاد
    آب را باز کردم .. تصور کردم باران است که اطراف من پایین می بارد . درست مانند آن شب….
    هیچ اتفاقی نیفتاد
     سعی کردم امیدی که داشت در قلبم جوانه می‌زد را کنار بزنم . در چند  هفته گذشته مدام  امیدوار بودم که فلش‌بک ها دیگر متوقف شده باشند.. اما درست در همان لحظه دوباره به من حمله ور می شدند
     چشمهایم را بستم و به روز گذشته فکر کردم . به چیزی که آرچر به من گفته بود .. آن هم زمانی که عمیق ترین مایه ی شرمگینی ام را به او گفته بودم  .اینکه وقتی به پدرم شلیک شده بود من هیچ کاری نکرده بودم … وقتی که تقریباً به من تجاوز شده بود هیچ مبارزه ای از خود نشان ندادم  . . و او با انزجار به من نگاه نکرده بود…. بلکه با درک به من خیره شده بود
     تنها با به یاد آوردن آن خاطره دوباره احساس آرامش , مانند آبشاری به روی بدنم ریخت . دیروز بیشتر از آنچه که فکر کنم فکر می‌کردم می‌توانم , گریه کرده بودم  . به اندازه یک دریاچه گریه کرده بودم…. برای پدرم , برای احساس از دست دادن بهترین دوستم…. برای از دست دادن خودم جایی در میان راه…. برای فرار کردن
    چشم هایم را باز کردم .  ناخنم را جویدم .. ابروهایم به یکدیگر نزدیک شدند.. آیا این چیزی بود که به آن نیاز داشتم ؟ آیا هدف فلش بک ها در تمام این مدت این بوده که مرا مجبور کنند با چیزی که از آن فرار کرده ام روبه‌رو شوم ؟ درست به نظر می رسید اما این تنها قسمتی از آن است … شاید در میان رنج و دردم , نیاز داشتم احساس امنیت و قبول شدن از جانب شخص دیگری داشته باشم ,  قبل از آن که از این بدبختی روزانه آزاد شوم
     به کسی نیاز داشتم که همانطور که گریه میکردم مرا در آغوش بگیرد و مرا درک کند
     به آرچر نیاز داشتم

    صدای آرچر بخش سی و دوم

    می 1, 2020

    صدای آرچر بخش سی و یکم

    بعد از ثانیه ای پرسید
    ” گرسنه ای ؟ “
    “خیلی زیاد”
    ” انتخاب های زیادی ندارم .  اما میتونم یکم  سوپ درست کنم ؟ “
    ” عالیه . اجازه بده من این کارو بکنم . بهت قول یه غذای حسابی داده بودم و در عوض حمله عصبی بهم دست داد .. رفتار ناشایستی بود “
    لبم را گاز گرفتم اما بعد به نرمی خندیدم . با حالتی عذر خواهانه شانه ام را بالا انداختم . به من نگاه کرد و با دهان بسته خندید .  دیافراگمش زیر تیشرتش حرکت می کرد اما هیچ صدایی از دهانش بیرون نمی آمد .  این اولین باری بود که در حضور من حرکتی تا این اندازه نزدیک به خنده انجام می‌داد . مانند یک تشنه آن را نوشیدم . عاشق آن خطوط روی گونه اش بودم
     در آشپزخانه کوچک اما تمیز او به همراه یکدیگر شام درست کردیم . سوپ نودل مرغ و رولت . وقتی به داخل یخچالش نگاه کردم ع به طرف او چرخیدم
    ”  کره بادام زمینی .. ژله .. سس سیب ؟ ۶ سالته ؟ “
    نیشخند زدم .. اگر چه او لبخند نزد . تنها برای چند لحظه به من نگاه کرد .مانند اینکه سوال من را در نظر  می‌گرفت
    ” به طریقی بله بری ..و به طریق دیگه ای نه “
     لبخند از روی صورتم پاک شد
    ”  اوه خدایا آرچر متاسفم . واقعاً بی ملاحظه گی کردم… “
     اما دستم را گرفت و مرا متوقف کرد . برای چند ثانیه به همان حالت باقی ماندیم .. هر دو تنها به انگشت های مان که در یکدیگر فرو رفته بودند خیره شدیم .  بالاخره دستم را رها کرد و گفت
    ”  اگرچه این برای دوست من یک جایزه محسوب میشه . توی کابینت اونجا ؛ نی های دوقلو دارم . میتونیم توی شیر کاکائو هامون حباب درست کنیم “
     سرش را به طرفی کج کرد . به یک کابینت بالای شانه ی من اشاره کرد . به آرامی چرخیدم . وقتی دوباره به طرف او رو کردم دیدم که دارد نیشخند میزند  . سرم را به طرفی کج کردم
    ” داری خوشمزه بازی در میاری ؟ “
    تنها به نیشخند زدن ادامه داد ..خندیدم
    ”  کارت خوب بود “
    و به او چشمک زدم . آرچر جای ظروف را به من نشان داد و من مشغول گرم کردن سوپ شدم . باید بگویم که آرچر زیباترین کانتر سنگی را داشت . چیزی مانند این را در شوی تلویزیونی ” اچ جی ” دیده بودم  .اگرچه هیچ کدام به آنها به زیبایی چیزی که او ساخته بود حتی نزدیک هم نبودند . همانطور که سوپ داغ میشد دستم را روی آن ها کشیدم . به خاطر مهارت او شگفت زده شده بودم
    هر دو پشت میز آشپزخانه شام مان را خوردیم و سپس ظرف ها را تمیز کردیم . بیشتر در سکوتی آرامش بخش این کار را انجام دادیم . همان طور که اطراف آشپزخانه حرکت می کرد.. از حضور او کاملاً آگاه بودم . از بدن بلند قامت و ورزیده او که اطراف من حرکت می کرد . می توانستم  تک تک ماهیچه هایش را از زیر تیشرتش ببینم . همانطور که ظرفها را آبکشی می کرد ماهیچه های بازو هایش کشیده می شدند و در این بین من وانمود می کردم که دارم کانتر تمیز را دستمال میکشم
    وقتی کارش تمام شد به طرف من چرخید . همان طور که به یکدیگر خیره شده بودیم دست هایش را خشک کرد . چیزی در هوا بین ما جرقه میزند . به سختی آب دهانم را قورت دادم.. او را تماشا کردم که همین کار را تکرار کرد . برای ثانیه ی گذرایی نگاهم روی جای زخمش خیره ماند . دوباره به چشمانش نگاه کردم و گفتم
    ” من دیگه باید برم
    حوله را پایین گذاشت و سرش را تکان داد
    ” نمیتونم بزارم توی این تاریکی با دوچرخه به خونه برگردی “
     به پاهایش نگاه کرد و گفت
    ”  و نمیتونم این فاصله زیاد رو هم قدم بزنم . فردا صبح پاهام بهتر میشه و می تونم تو رو به خونه برسونم “
     سرم را تکان دادم
    _  ام…. خیلی خوب  . میتونم روی کاناپه تو بخوابم
     آرچر سرش را تکان داد
    ” نه  میتونی توی تخت خواب من بخوابی “
    چشمهایم گشاد شدند .. رنگ صورتش پرید .. چشم هایش را برای چند دقیقه بست
    ” منظورم این بود که من روی کاناپه میخوابم و تو میتونی تخت خواب منو برداری “
     گونه هایش قرمز شدند . می توانستم قسم بخورم صورت من هم کاملاً قرمز شده . زمزمه کردم
    ”  نمیتونم اینکارو بکنم
    پاسخ داد
    ” بله میتونی “
     از من عبور کرد و از آشپزخانه خارج شد . او را دنبال کردم . به اتاقی روبه‌روی حمام وارد شدم . به اطراف اتاق نگاه کردم که  خیلی کم دکور شده بود . تنها یک تختخواب , یک دراور و صندلی کوچکی در گوشه ی اتاق  . هیچ خبری از قاب عکس یا تزیینات شخصی نیود
    ”   ملحفه هارو دو روز پیش شستم .. تمیزن “
      دوباره آن رنگ قرمز به گونه‌هایش بازگشت . به طرف دیگری نگاه کرد . سرم را تکان دادم
    _ خیلی خوب متشکرم آرچر .  بخاطر همه چیز متشکرم
    سرش را برایم تکان داد … نگاه‌مان چند ثانیه به یکدیگر قفل شد …. وقتی  می خواست از اتاق خارج شود , شانه هایمان به یکدیگر برخورد کرد … و احساس کردم کمی از جا پرید . سپس از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست
    صدای آرچر بخش سی و یکم

     

    آوریل 30, 2020

    صدای آرچر بخش سی ام

    دوباره آب گلویش را قورت داد . چشم هایش روی صورتم  به حرکت در آمدند . به نظر می‌رسید دارد در نظر می گیرد که آیا جواب من را بدهد یا نه .. بالاخره دستش را بلند کرد و گفت
    ” بهم شلیک شد .. وقتی هفت سالم  بود بهم شلیک شد “
    چشم هایم گشاد شدند . با دست دهانم را پوشاندم . بعد از چند ثانیه با صدای خفه ای گفتم
    _  شلیک ؟ به وسیله ی کی آرچر ؟
    ” عموم “
    خون در رگهایم  منجمد شد 
    _ عموت ؟ 
    گیج شده بودم
    _  همونی که اینجا با تو زندگی میکرد ؟ 
    “نه عموی دیگه ام.  روزی که پدر و مادرم رو از دست دادم عموم بهم شلیک کرد “
    _  من….  من نمیفهمم . . چرا  ؟ 
    می دانستم همان وحشتی که احساس می کنم , روی صورتم نمایان است
    _  از روی عمد ؟ چرا می بایست__ 
    آرچر سر پا ایستاد . کش موهایش را که آنها  را از روی صورتش به عقب کشیده بود باز کرد . به طرف میز کوچک پشت کاناپه حرکت کرد و لوله کوچکی را برداشت  . وقتی دوباره به طرف کاناپه بازگشت و دوباره کنارم نشست لوله را روی پاهایش قرار داد .  گفت
    ”  می خوام کمی از این پماد آنتی بیوتیک روی زخمت بزنم تا عفونت نکنه  “
    فکر می کنم دیگر نمی خواست راجع به خودش صحبت کند . می خواستم به او فشار بیاورم اما این کار را نکردم . من بهتر از هر کس دیگری می دانستم اگر برای صحبت کردن آماده نباشی هیچ کس نمی تواند تو را مجبور به این کار بکند
     به بازو ها و پاهایم نگاه کردم . چند خراش کوچک وجود داشتند . همچنین چند زخم جدی تر .  به صورت خفیف سوزش داشتند اما چیز جدی نبود . به علامت تایید سرم را برای آرچر تکان دادم .  پماد را باز کرد و با استفاده از یک انگشت کمی از رو آن را روی هر کدام از خراشیدگی ها قرار داد . وقتی  نزدیکتر به من خم شد  , بوی تمیز  صابون او را به مشام کشیدم … همچنین بوی مردانه ای که تنها متعلق به آرچر بود زیرا آن احساس می شد . .  دست هایش بی حرکت شدند . چشم هایش به طرف من آمدند و نگاهم را گرفتند . به نظر می‌رسید زمان متوقف شده . ضربان قلبم به شدت بالا رفت .. .  آرچر تماس چشمی را شکست و به طرف دیگری نگاه کرد 
    صدای آرچر بخش سی ام
    در پماد کوچک را بست و آن را روی پاهایش قرار داد . گفت
    ”  این کمک میکنه “
    دوباره سرپا ایستاد . آن موقع بود که متوجه پاهای او شدم . نفسم را پر صدا حبس کردم . زخم کبودی سراسر آنها را پوشانده بود . رخم های کوچک و بزرگ .. قرمز و کمی متورم 
    _ اوه خدای من . چه اتفاقی برای پاهات افتاده ؟
    به آنها نگاهی انداخت . مانند این که تازه فهمیده بود زخمی شده . گفت
    ” خوب می شن “
    _  اوه آرچر 
    به پاهای او نگاه کردم
    _  خیلی متاسفم . تو می بایست اونها رو بانداژ کنی . اگه کمی گاز استریل داشته باشی من می تونم اون ها رو برات___ 
    ” تا صبح خوب میشن . کمی پماد بهشون می زنم “
    مطمئنا پماد کمک می کرد اما در یک شب زخمهای او را درمان نمی کرد . نه چنین زخم هایی با ظاهر بد را . بنظر می رسید پاهایش تکه و پاره شده اند .  . . خدایا .. او برای نجات دادن من از روی سنگ ها و شاخ و برگ ها و خار ها دویده بود . سرپا ایستادم 
    _  می تونم از دست شویی ات استفاده کنم ؟
    سرش را تکان داد . به دری در اتاق اصلی اشاره کرد .  از او عبور کرده و به داخل دستشویی کوچک قدم گذاشتم . همه چیز اینجا تمیز و مرتب بود . از سینک گرفته تا آینه و عطر لیمویی سبکی که در هوا بود . کنار سینک یک صابون و تمام محصولات تمیز کننده دندانی که در بازار موجود بود قرار داشت . یک مسواک برقی , نخ دندان , چند بطری مختلف دهان شویه , خلال دندان  . . .  به نظر می رسید روی تمیزی دندان حسابی جدی باشد .  البته این چیزی نبود که بتوانم به خاطر آن از او ایراد بگیرم 
    از دستشویی استفاده کرده و دوباره به آرچر ملحق شدم . به او لبخند زدم . سر به سرش گذاشتم
    _  می بینم که کاملا راجع به دندون هات جدیدی هستی
     در پاسخ لبخند زد و سرش را کمی تکان داد . دستش را پشت گردنش قرار داد  . مو هایش روی صورتش ریخته شده بودند . میخواستم دوباره مثل قبل آنها را عقب بزنم تا بتوانم صورت زیبایش را بهتر ببینم 
    ” عموی من به دکتر ها و دندانپزشک ها اعتماد نداشت . می گفت اگه به بدنت دسترسی داشته باشن دستگاه های ردیاب توی بدنت جاسازی می کنن .  قبلا دیدم که یک جفت از دندانهای پوسیده ی خودش رو با انبردست کشید “
    به خود پیچید
    ”  بعد از اون .. سلامت دندان ها به اولویت بزرگی برای من  تبدیل شد “
     به خود پیچیدم
    _  اوه خدایا این وحشتناکه … این که عموت دندونش رو خودش بکشه بیرون .  اگرچه جدی بودن در مورد سلامت دندان ها عادت خوبیه
     خندیدم . . 
     ریلکس تر به نظر می رسید
    صدای آرچر بخش سی ام

     

    آوریل 29, 2020

    صدای آرچر بخش بیستم و نهم

    آرچر گفت
    ” بری “
    اما به نظر می رسید نمی داند چطور ادامه بدهد . اگر چه نیازی نبود . تنها  گفتن نامم..   چنان عشقی با خود حمل می‌کرد که قلبم را  سبکتر می‌کرد  . چشم های آرچر روی صورتم چرخیدند . پرسید
    ” برای همین بود که اونجا رو ترک کردی ؟ برای همین بود که سوار ماشین شدی و به اینجا اومدی ؟ “
    سرم را تکان دادم
    ” بعد از این که پدرم به قتل رسید متوجه شدم که اجازه داده بیمه عمرش منقضی بشه . وقتی که توی  کالج بودم خیلی  حساب کتاب ها از زیر دستش در رفته بود .ی اگر چه جای تعجبی نبود . پدرم یکی از اون دریا دلها بود . مهربون ترین مردی که به عمرت  می دیدی .. و به اندازه تمام آدم های با این خصلت , شلخته و غیر سازماندهی شده  “
    خنده کوچکی سر دادم . به آرچر نگاه کردم . چشم هایش مرا تشویق به ادامه دادن کردند . چیزی راجع به شیوه‌ای که به من نگاه میکرد وجود داشت .. نوعی درک کردن که مرا آرام میکرد  . . به من قدرت می داد
    ” وقتی متوجه شدم برای پرداخت هزینه های خاکسپاری و بقیه بدهی‌های کسب و کار میبایست غذا فروشی رو ببندم من….  بی حس شدم .. خیلی زود برای خرید مغازه پیشنهاد دریافت کردم اما امضا کردن کاغذ ها خیلی دردناک بود . اونقدر که نمیتونستم نفس بکشم  “
     سرم را تکان دادم . نمی‌خواستم به آن روز برگردم . حتی در ذهنم
    ” به نظر می‌رسید دارم قطعه دیگری از پدرم رو از دست میدم  . در تمام عمرم پدرم صاحب اون اغذیه فروشی بود .. من اونجا بزرگ شدم  “
    آرچر دست مرا برای مدت گذرایی میان دست خود گرفته و سپس آن را رها کرد و گفت
    ” متاسفم “
    آن کلمات را قبلا شنیده بودم… اما با نگاه کردن به او در آن لحظه  , می دانستم هرگز قبل از این  .. ان کلمات و وزنی که حالا آرچر آنها را میگفت نداشتند
    ” آیا مردی که پدرت رو کشت رو دستگیر کردند ؟ “
     سرم را تکان دادم
    ”  نه . پلییس به من گفت مردی که پدرم رو کشته یک معتاد بوده که حتی روز بعد  , جرمی که انجام داده بود رو به خاطر نمی‌آورد “
    برای دقیقه ای متوقف شدم . فکر میکردم چیزی راجع به آن جمله کاملا درست به نظر نمی رسید…. اما پلیس ها متخصص بودند نه من
     با این حال مدام خودم را در حالی پیدا می‌کردم که از بالای شانه به عقب نگاه میکردم … آن هم در حالی که به سرعت متوجه این کار نمی شدم
    آرچر سرش را تکان داد و ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند  . به چهره او خیره شدم .  احساس سبک تری داشتم . مانند این که باری که حتی متوجه ی حمل آن نبودم را پایین گذاشته بودم  . لبخند کوچکی به او زدم
    ” کاملاً کلاس آشپزی رو خراب کردم ها ؟ “
    آرچر متوقف شد . سپس به من لبخند زد  . دندانهای سفید و صافش برق می زدند .  متوجه شدم یکی از دندانهای پایینی اش کمی کج است … و چیزی راجع به آن باعث می شد بیشتر عاشق لبخند او شوم و تا. حتی مطمئن نبودم چرا .. شاید یکی از آن نامتقارن های جذاب بود . وقتی لبخند می زد خط کوچکی روی هر کدام از گونه هایش می افتاد … دقیقاً  چال نبود . تنها آنطور که ماهیچه‌های گونه هاش حرکت می‌کردند .. . طوری به آن ها خیره شدم مانند اینکه آنها دو تا تک شاخ بودند که او زیر آن همه ریش از من پنهان کرده بود  . . جادویی بود  . .  چشمهایم پایین آمدند  .. . و برای لحظه ای روی لبهایش متوقف شدند .  وقتی چشم هایم بالاخره به طرف چشم‌های او حرکت کردند . . . چشم هایش اندکی گشاد شدند , سپس به سرعت به جای دیگری نگاه کرد
    گفت
    ”  وقتی که خوابیده بودی من دوچرخه و وسایلت رو آوردم . تمام مواد غذایی رو توی یخچال قرار دادم  “
    ” متشکرم . خوب پس این یک بلیط برگشت برای درس آشپزی میشه ؟ “
    خندیدم .  دستم را روی پیشانی ام قرار دادم و کمی ناله کردم
    ”  منظورم اینه که  …اگه دوباره منو توی املاکت راه بدی ؟  “
    برای چند دقیقه حرفی گفته نشد . . سپس بالاخره گفت
    ” از این ایده خوشم میاد  . و قول میدم دفعه بعد تو رو از زیر درخت آویزون نکنم “
     خندیدم
    ” خیلی خوب .  قبوله ؟ “
      نیشخند زد  … زیبایی آن تقریباً مرا با کله روی زمین انداخت . سپس گفت
    ”  بله قبوله “
     مانند یک احمق به لبخند زدن به او ادامه میدادم  . چه کسی می دانست امروز .. در آخر خندان می‌شوم ؟ دختری که میان تله در جنگل گیر افتاده بود و در برابر مرد ساکت زیبا , عقلش را از دست داده بود
     وقتی آب دهانش را قورت داد نگاه هم به طرف جای زخم پایین گلویش حرکت کرد .  کمی از آن حالت سرخوشی بیرون آمدم . دستم را جلو بردم تا با احتیاط آن را لمس کنم .. اما آرچر به سرعت خود را عقب کشید . . .  سپس بی حرکت شد . به چشم هایش نگاه کردم .. و اجازه دادم نوک انگشت هایم خیلی به نرمی روی پوست مجروح کشیده بشود
    زمزمه کردم
    _  چه اتفاقی برات افتاده ؟
    انگشت هایم هنوز روی گلویش بودند
    صدای آرچر بخش بیستم و نهم

     

    3 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 28