کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
می 20, 2020
رمان معمایی
+12
  • زبان :انگلیسی کیفیت :مشخص نشده !
  • فرمت :pdf / موبایل و کامپیوتر حجم :مشخص نشده !
  • مترجم:مشخص نشده ! نویسنده :ماری روبرت پاین هرت
  • امتیاز منتقدان :4.3 رده سنی :+12
  • Fa
  • En
تابستان با آن شادی بی همتایش به من این اعتماد به نفس را می داد که او وقتی آزاد ناهار را در پیشخوان سودا می گذراند به طوری مداوم آنجا می آمد تا مرا ببینند همیشه با خود یک پاکت پر آدامس به همراه می آورد که همیشه مرا خاطر جمعی کردی که برای کاستن از شدت گرسنگی عالی بود و بعد وقتی که شرایطم بهتر شد کیسه های کوچک آدامس جایشان را به تنقلات دیگر می دادند احتمالاً مک رایتر کسی بود که اسکله ی من را در " الا " رزرو  کرده بود می بایست حدود بیست و دوم جولای باشد زیرا " الا " در بیست و هشتم جولای به دریا انداخته شد
An astonishing story of love and mystery, which equals if not surpasses in interest those other lively stories of Mrs. Rinehart's. The novel is one of the sprightliest of the season and will add to the author's reputation as an inventor of 'queer' plots." — Philadelphia Record.
می 12, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    ه پایین نگاه کرد و سرش را تکان داد . قادر نبود به من پاسخ بدهد زیرا دست او رو محکم نگه داشته بودم .  چیز بیشتری در مورد راز ویکتوریا از او نپرسیدم . می دانستم وقتی احساس راحتی بسشتری کند  به من اعتماد خواهد کرد . او تمام زندگیش را تنها و منزوی زندگی کرده بود .  مدت زمان زیادی می شد که کسی را نداشت تا با او صحبت کند  . . درست مانند من که  نیاز داشتم در آشپزی و روابط صمیمانه قدم های کوچک بردارم....  ما هر دو راه خودمان را داشتیم . هر دو داشتیم یاد می گیریم که چگونه اعتماد کنیم . اگر چه یک سوال پایانی داشتمدست او را رها کردم و با زبان اشاره گفتم"  چرا اون می بایست به من بگه که تو آدم خشنی هستی ؟ "تقریباً مضحک بود . آرچر مهربان ترین و آرام ترین مردی بود که به عمرم دیده بودم" بعد از مرگ عموم اون به اینجا اومد .  نمیدونستم برای چی و اهمیت نمیدادم .. عصبانی بودم .. آسیب دیده بودم . اونو به بیرون هل دادم و اون روی باسنش زمین افتاد "شرمنده به نظر می رسید . اگر چه نیازی برای این کار نبود ... حداقل نه در چشم من_ متوجهم آرچر .  اون لیاقتش رو داشت.. و حتی خیلی بیشتر از اینها رو . . متاسفمبه من نگاه کرد .  صورتم را بررسی کرد . به  نظر می‌رسید در چشم هایش چیزی متمرکز می شود"  تو به حرف های اون هیچ توجهی نکردی . راجع به اون,  بعد از اینکه.... همو بوسیدیم از من پرسیدی "سرم را تکان دادم . به سادگی گفتم" می دونم "
    می 11, 2020
    دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
      • Fa
      • En
      اگهان باران به آرامی شروع به باریدن کرد . از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کر. دم  ابروهایم کمی به یکدیگر نزدیک شدند .وقتی متوجه شدم که دست آرچر مقابل چشم هایم تکان می خورد دوباره به او نگاه کردم . گفت"  قرار نبود امشب طوفان باشه " این  طور که واضح بود ذهن مرا خوانده بود .  نفسم را بیرون دادم و لبخند زدم  . شانه هایم ریلکس تر شدند . آرچر صورتم را مطالعه کرد . دستم را گرفت و آن را فشرد .  بلند شدم و به طرف در ورودی حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که از قبل روی ایوان ایستاده بود .  او را داخل آوردم  . روی قالی داخل اتاق نشیمن دراز کشید . دوباره به طرف میز و آرچر برگشتم به مدت دو دقیقه هیچ کدام از ما چیزی نگفت . به غذا خوردن ادامه دادیم .  بعد از آنکه غذا خوردن مان تمام شد آرچر در شستن ظرف ها و تمیز کردن آشپزخانه به من کمک کرد . همانطور که بشقابی که او شسته بود را خشک می کردم گفتم _ آرچر امروز توی غذاخوری اتفاقی افتاد که میخواستم راجع بهش ازت چیزی بپرسم  به من نگاه کرد .  در حالی که دست هایش داخل آب بود سرش را برایم تکان داد . یک بشقاب را در کابینت قرار دادم و با زبان اشاره گفتم " امروز یه زن به غذاخوری اومد و من ...."
      می 9, 2020
      دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
        • Fa
        • En
        وقتی  وارد شدیم دستم را گرفت و مرا به طرف کاناپه هدایت کرد . هر دو نشستیم . به او نگاه کردم . به این مرد بزرگ زیبا با بدنی که خیلی از مردها برای داشتن آن ساعت‌های زیادی را در باشگاه صرف می کردند ....که روبروی من نشسته بود و خجالتی و نا مطمئن به نظر می رسید  . این چیزی بود که ذهنم به سختی می توانست آن را درک کند . با این حال باعث می‌شود ضربان قلبم بالا برود و گرما در رگهایم با سرعت جریان یابد  . کمی ناراحت به نظر می رسید اما نفس عمیقی کشید و با زبان اشاره گفت "  راجع به دیروز.... من___ " جمله او را قطع کردم  " آرچر  . نیازی نیست توضیح بدی . فکر می کنم درک می کنم___" "  نه نمیکنی " دستش را میان موهای تازه و کوتاهش کشید "  بری من.... "  نفسش را بیرون داد . فکش روی هم فشرده  شد  " من تجربه ای در این زمینه ندارم .... " نگاهش نگاهم را می سوزاند ...  درخشان و پرنفوذ ... حالت نگاه او باعث می شد بدنم واکنش نشان دهد . گفت "  می تونم ازت یه سوال بپرسم ؟  " دوباره آن نقطه های قرمز روی گونه هایش پدیدار شدند .  خدایا ... او واقعا زیبا بود  " هر چیزی "                                                                                                                                 صدای آرچر بخش سی و نهم "  آیا تو.... دیروز میخواستی که من ببوسمت ؟ ...میخواستی لمست کنم ؟  "
        می 8, 2020
        دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
          • Fa
          • En
          در ماشین را باز کردم . ناگهان احساس کردم یکی روی شانه‌ام زد . از جا پریدم . نفسم را به تندی حبس کردم . چرخیدم... یک جفت چشم طلایی چشمهایم را ملاقات کردند ... برای ثانیه ی اندکی , همانطورکه صورت زیبای زیر آن موهای تیره کوتاه شده را از نظر می گذراندم  , سردرگم شدم ....  آرچر .... نفسم را بیرون دادم .  خندیدم و دستم را روی سینه ام قراردادم . لبخند زد " متاسفم "  دوباره خندیدم " اشکالی نداره .  فقط صدای نزدیک شدنت رو نشنیدم "   ابرو هایم به یکدیگر نزدیک شدند "  اینجا چه کار می کنی ؟ "  پاسخ داد " برای تو اینجام "  دست هایش را در جیبش قرار داد .  برای ثانیه ای به کفش هایش نگاه کرد . سپس دوباره نگاهش را بالا آورد ... به خاطر نور خورشید چشم هایش را اندکی کوچک کرد ... شکمم زیر و روشد .. خدایا هنوز به اینکه تا چه اندازه جذاب است عادت نکرده بودم "  اشکال نداره " لبخند زدم "  دسته گلی که برام گذاشتی رو گرفتم .  خیلی دوستش داشتم " سرش را تکان داد و لبخند کوچکی زد . اما سپس نگرانی روی صورتش نشست " بابت دیروز متاسفم " دستش را لابلای موهای کوتاهش فرو کرد
          می 7, 2020
          دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
            • Fa
            • En
            کاملا شوکه شده بودم . آن زن درباره من پرس و جو کرده بود . در مورد اینکه من چه کسی هستم ... در گذشته من چه رخ داده تحقیق کرده بود ... چرا ؟ وقتی در بسته شد مگی  با عجله به طرف من آمد . با چشمهای گشاد پرسید _ اون دیگه چه  کوفتی بود ؟ هنوز آنجا ایستاده بودم .. اخم کرده بودم _ واقعاً هیچ  ایده ای ندارم . اون زن فکر میکنه کیه ؟ مگی اهی کشید _  توری هال از همون روز اولی که وارد این شهر شد مثل اشراف زاده های سطح بالا رفتار می کرد  .بعد از اینکه با کانر هال ازدواج کرد رفتارش بدتر هم شد . اون خیلی به خودش مینازه و سر و کله زدن با اون یکم سخته . اما راجع به زنی که صاحب کل شهر لعنتیه .. که یعنی صاحب تمام تجارت هاست و حتی از خدا هم بیشتر پول داری چی میتونی بگی ؟ پیشنهاد دادم _ که باید برای خود شخصیت بهتری بخره ؟  مگی به نرمی خندید _ باهات مخالف نیستم اما.... شانه هایش را بالا انداخت _ اون رفتار خوبش رو بیشتر برای کلوپ های اجتماعی که اون طرف دریاچه عضو اونهاست نگه میداره . من هیچ دلیلی برای معاشرت با اون ندارم و البته که با برنامه‌هایی که برای شهر داره طرفدارای جدیدی برای خودش درست نمیکنه به مگی نگاه کردم _  و اون برنامه ها تو و نورم رو تحت تاثیر میزاره ؟ سرش را تکان داد _ هنوز نمیدونیم . هیچکس نقشه نهایی اون رو نمیبینه
            می 6, 2020
            دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
              • Fa
              • En
              روز بعد وقتی وارد غذاخوری شدم تقریباً از خوشحالی  جست و خیز می کردم  .امروز دومین روزی بود که فلش بک نداشتم . وقتی شب قبل به تخت خواب می رفتم  می ترسیدم که آن  روز صبح تنها از روی شانس بوده باشد . اما نه ..به نظر می‌رسید که این گونه نبوده .  احساس میکردم یک انسان کاملاً جدید هستم.. یک انسان سبکبال تر.. انسانی پر از امید و آزادی همانطور که مشتری های صبحانه کم کم , کمتر می‌شدند .. نورم از آشپزخانه صدا زد _ مگی می خوام توی اتاق پشتی کمی استراحت کنم اگه  یه نفر جدید اومد منو صدا بزن  دستکش های پلاستیکی را از دستش بیرون کشید . از گریل فاصله گرفت و به طرف اتاق کوچک پشت آشپزخانه حرکت کرد . مگی سرش را تکان داد . پرسیدم _  حالش خوبه ؟ _ عوضی لعنتی یک دنده مریضه اما البته که یک آشپز دیگه استخدام نمیکنه . اون آدم خسیسیه و فکر میکنه خودش تنها کسیه که میتونه همه کاری انجام بده  دوباره سرش را تکان داد .  اخم کردم در حین پاک کردن کانتر متوقف شدم .. به طرف مگی چرخیدم  . سرم را به طرفی کج کردم . .  چیزی که میخواستم بگویم را کمی در نظر گرفتم و سپس گفتم _ مگی ... اگه توی آشپزخونه به کمک نیاز داشتی , خانواده من قبلا صاحب یه غذافروشی بودن و من قبلا اونجا آشپزی میکردم . فکر می کنم میتونم اونجا یه کمک‌هایی بهت بکنم.... منظورم اینه که اگه دیدی این کار ضروریه  مگی برای چند دقیقه مرا در نظر گرفت _ خوب متشکرم عزیزم . اینو به خاطر می سپرم سرم را تکان دادم و دوباره به طرف کار تمیز کردن کانتر برگشتم . درست زمانی که کارم داشت تمام می‌شد زنگ بالای در به صدا در آمد . به بالا نگاه کردم و زنی را دیدم که حدس میزنم در اواسط چهل سالگی خود بود .. وارد غذاخوری شد
              2 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 28