کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
فوریه 24, 2019

داشتم اخرین وسایل کاشت ناخن رابر می داشتم و از حمام بیرون می امدم که صدای چرخیدن کلیدی را در قفل در شنیدم …بعد از انکه برای نایت صبحانه درست کردم با دیدن ساعت روی ماکروویو از جا پریدم ..زیرا وقت چندانی نداشتم …وقت ملاقات دو تا از مشتری هایم نزدیک بود…اگرچه دیدن نایت در شلوار جین و تی شرت ارزش از دست دادن دو مشتری را داشت…. اما با این حال به او اطلاع دادم

بعد از صبحانه به سرعت لباسهایم را پوشیدم و نایت مرا داخل ماشین باحال خود قرار داد و به خانه اورد ….مرا به داخل خانه دنبال کرد و مثل دفعه پیش سراسر خانه را ابتدا به دقت بررسی کرد …به اشپزخانه رفتم و یک کلید اضافه برای او اوردم …انها را به همراه کد ورودی ساختمان به او دادم و بعد از انکه مرا بوسید از من پرسید کارم کی تمام میشود …به او گفتم …سپس دوباره مرا بوسید و انجا را ترک کرد

به سرعت دوش گرفتم… لباس پوشیدم و ارایش سبکی کردم …سپس مشتری‌هایم یکی یکی رسیدند… بعد از ان که کار انها تمام شد انجا را ترک کردند …

…..و حالا نایت داشت قفل در را باز میکرد… در باز شد و او داخل امد…. از اینکه به داخل خانه ام قدم می گذاشت خوشم می امد …خیلی زیاد

با لبخند گفتم

_هی

بعد از ان که در رابست همانجا ایستاد و گفت

_سه ساعت ..۵ ساعت.. پنج روز …عزیزم

چند بار پلک زدم سپس به یاد اوردم و به طرف او حرکت کردم

دستم را روی شکمش قرار دادم ..دست دیگرم را اطراف گردنش حلقه کردم …روی انگشت های پا بلند شدم و لب هایم را به لب های او چسباندم …. این بار کنترل بوسه را به دست نگرفت بلکه به من اجازه داد تا او را ببوسم

اوه خدا

بوی خوبی می داد

خودم را در بوسه غرق کردم با هر دو دست محکم به او چسبیده بودم …بسته ای که در دست داشت روی زمین افتاد و بازوهایش محکم دور من پیچیده شدند… وقتی بالاخره اجازه داد لبهایم از او فاصله بگیرند زمزمه کرد

_اینو به خاطر داشته باش.. این طوریه که من خوشم میاد انیا… دقیقا همینطوری

به او لبخند زدم ….او هم به من لبخند زد و مرا به خود فشرد …سپس مرا رها کرد

بسته را از روی زمین بلند کرد و به داخل اشپزخانه رفت . پرسیدم

_این چیه ؟

و پشت سر او به اشپزخانه رفتم

_گارانتی برای اینکه اون باس*ن و زیر شکم و هیکل خوبت رو حفظ خواهی کرد

ان را روی کانتر قرار داد

خدایا چگونه چنین مردی پیدا کرده بودم که تا این اندازه درگیر من بود …فقط من…. دقیقاً خودم

زیاد به ان فکر نکردم تنها لبخند زدم …لبخندی که می گفت چقدر از این حرکت او خوشحال شده ام

سرش به طرف من چرخیده شد ….سپس تماشا کردم که سراسر بدنش کاملاً بی حرکت شد و به من خیره شد

لبخندم ناپدید شد و پرسیدم

_ حالت خوبه ؟

زمزمه کرد

_لعنت

ابروهایم به یکدیگر نزدیک‌تر شدن

_نایت ؟ حالت خوبه ؟

به من خیره شده بود اما متوجه شدم که مرا نمی بیند… مایلها از انجا دور شده بود… وقتی روی من تمرکز کرد انقدر قوی بود که تقریباً می توانستم به طور فیزیکی ان را احساس کنم که مرا در بر میگیرد… ناگهان با صدای خشن گفت

_ کاری که امروز صبح باهات انجام دادم رو دوست داشتی؟

بعد از ان گفتگوی شیرین و ملایم تغییر رفتارش شوکه کننده بود

زمزمه کردم

_بله

هر وقت فکر میکردم توانستم او را بشناسم دوباره از اول مرا سردرگم می کرد

پرسید

_بیشتر می خوای ؟

احساس کردم بدنم شروع به لرزیدن کرد

با حالتی مردد پاسخ دادم

_بله

_ هر چی که بهت بدم… هر جوری که بهت بدم رو از من قبول می کنی ؟

محکم لبه کانتر را گرفتم اما سرم را تکان دادم

_وقتی کاری کرده باشی که نیاز به تنبیه داشته باشه حاضری مجازاتت رو قبول کنی ؟

زمزمه کردم

_نایت

_جواب منو بده

خدایا

به نرمی گفتم

_ بله

_لباس ها ..کفش ها ..تلفن ..خونه ..ماشین.. کلوب.. از اونا خوشت میاد ؟

به نرمی تکرار کردم

_بله

_ اگه اونا دیگه وجود نداشته باشن هنوزم منو میخوای ؟

_نایت این سوالا یعنی چی ؟

_ازت یه سوال پرسیدم انیا

خیلی خوب …حالا داشتم عصبانی میشدم …با عصبانیت پاسخ دادم

_من خودم لباس دارم و تقریبا برای خرید تلفن پول جمع کرده بودم… و من گدا نیستم بنابراین میتونم از پس هزینه‌های خودم بر بیام ..پس بله نایت.. اگه هیچ کدوم از اینها دیگه وجود نداشته باشن هنوز هم تو رو می خوام

به من خیره شد …مدام عصبانیتم بیشتر می شد بنابر این گفتم

_ و به هر حال چیزی که دیشب بهت گفتم و فکر کردی حرف باحالی نبود حق با توئه… اما برای اینکه از خودم دفاع کنم باید بهت بگم انتخاب سنگینی پیش روی من قرار داده بودی و باید بهت بگم چیزی که توهم به من گفتی اصلا باحال نبود نایت.. من تلفن رو بهت برگردوندم و اگه تمام چیزهایی که بهم دادی رو بخوای بهت پسشون میدم ..لباس هایی که بهم دادی هنوز هم برچسب هاشون روشون هست .. میتونی پسشون بگیری ..اونا رو بهت برمیگردونم.. بدشون به یه نفر دیگه از کلکسیون زن هات ..هر کاری که میخوای بکن ..چون اگه فکر می کنی دارم ازت سو استفاده می کنم خوشحال میشم خلافش رو به حسابت کنم ….میتونم برم

در حالی که ابروهایش را بالا برده بود پرسید

_کلکسیون زن هام ؟

_کلکسیون زنهای توی کلوبت

میتوانستم احساس کنم تمام ماهیچه های صورتم منقبض شده… مرا بررسی کرد… سپس زمزمه کرد

_ کلکسیون زن هام

_اره

باز هم زیر لب زمزمه کرد

_کلکسیون زن ها

با عصبانیت و صدای بلند گفتم

_اره

نایت با صدای بلند خندید …….

در حالی که فکر می کردم وقتی می خندد واقعاً جذاب تر می شود او را تماشا کردم….. همچنین فکر میکردم چقدر دوست دارم یکی از ماهیتابه هایم را بردارم و با ان تا جایی که می خورد او را بزنم …..همچنین داشتم فکر میکردم ممکن است هر لحظه گریه ام بگیرد و در اخر ارزو می کردم ای کاش اپارتمانم بزرگتر بود بنابراین می توانستم جایی بروم… در را قفل کنم سپس تا جایی که می توانم جیغ بکشم و گریه کنم

بالاخره خندیدنش به لبخند زدن با لبهای بسته تبدیل شد

دستور داد

_ بیا اینجا عزیزم

با عصبانیت گفتم

_ اگه نیام منو تنبیه می کنی ؟

حالت چهره اش جدی شد و خیلی کوتاه پاسخ داد

_ بله

لعنت …به طرف او حرکت کردم …

به طرف من چرخید …مرا به اغوش کشید و نزدیک خود نگه داشت… سپس صورتش را نزدیک صورت من پایین اورد و به ارامی پرسید

_ راجع به من تحقیق کردی ؟

به تندی گفتم

_نه وویکا این کارو کرده و اینو بدون نایت… اون ادم حفاظت گر.. دیوانه و سرسختی مثل خودته ..اون عاشق منه ..همه چیز رو راجع به من میدونه ..می خواد زندگی خوبی داشته باشم… میتونم قسم بخورم بیشتر از اینکه برای خودش زندگی خوبی بخواد برای من چنین ارزویی داره.. بنابراین وقتی پای اینده و خوشبختی من وسط باشه حس کنجکاویش بالا میاد و به شیوه خودش عمل می‌کنه… و باید بگم اون از همین حالا تو رو تصویب کرده و وقتی این کارو بکنه دیگه چیزی نظرش رو عوض نمیکنه . فکر می‌کنه تو مرد خوبی هستی مگه اینکه یه تروریست باشی

میدانستم پشت سر هم دارم چرت و پرت می گویم اما نمی‌توانستم خفه بشوم

تا این اندازه عصبانی بودم

_ اوه …و اگه منو به بازی نگیری قراره اسم پسر اولش رو از روی اسم تو برداره

به انجا که رسیدم خفه شدم و دیدم که نایت دارد به من لبخند می زند

لبخندی خیره کننده و جذاب

سپس پرسید

_ تموم شد؟

_اره

_میخوای بهم بگی چرا اینقدر عصبانی ؟

_نه نمیخوام اما بهم اجازه نمیدی این کارو بکنم پس برای اجتناب از تنبیه باید بهت بگم ….به هیچ وجه امکان نداشت توی زندگیم بتونم گوشی تلفنی مثل اونی که تو برام خریدی رو بخرم… همچنین لباس ها …وقتی اون بسته ها رو توی خونه ام دیدم به اینکه اونها رو بهت برگردونم ..مثل تلفن.. فکر نکردم . چون به تو اجازه دادم توی زندگیم وارد بشی . تمام چیزی که فکر می کردم این بود که هرگز هرگز توی زندگیم نمی تونستم تصور کنم در حالی که توی اتاق نشیمنم ایستادم …روی کاناپه ای که اونو از حراجی دست دوم فروشی خریدم و همچنین روی میزی که یکی از دوستام بهم داده پر باشه از چنین هدیه هایی… که یک نفر برام خریده ..وقتی ۷ سالم بود پدر و مادرم مردن .. اونها میلیونر نبودند ..خانواده پر محبتی داشتم و زندگی شادی داشتیم اما هرگز کسی منو لوس نکرده بود … تو این کارو کردی و اگه چنین اتفاقی هزار بار دیگه هم بیفته هرگز بهش عادت نمیکنم چون هرگز انتظار نداشتم توی زندگی چنین تجربه ای داشته باشم ..هر بار که چنین اتفاقی برام بیفته مثل اینه که به یه گنجینه دست پیدا کردم.. برام ارزشمنده و این گنجینه چیزهایی که بهم بدی نیست …بلکه محبتیه که با اونها انتقال میدی… و منو باهاشون لوس می کنی… از موقعی که پدر و مادرم مردن یاد گرفتم هرگز انتظار چیزی رو از کسی نداشته باشم …اینکه توی زندگی فقط چیزی که خودم به دست میارم رو دارم… بنابراین اون لحظه که وارد خونه شدم و اون همه هدیه رو دیدم …. زیبا بود ..اما تو با گفتن اینکه دارم از تو سوء استفاده می کنم اونو خراب کردی ….و من عصبانیم چون احساس عصبانیت داشتن بهتر از اینه که احساس کنم قلبم داره تیکه تیکه میشه……. چون دقیقا این چیزیه که الان دارم احساس می کنم

دستش را از دور کمرم جدا کرد تا بتواند صورتم را میان دست بگیرد . صورتش نزدیکتر امد و زمزمه کرد

_عزیزم

بدون تاخیر با عصبانیت گفتم

_نمیفهمم چی بین ماست یا باید چطور رفتار کنم یا اینکه اصلا میتونم عصبانی باشم ؟ فقط برای اینکه بدونی ….همین حالا نمیخوام باهام مهربون باشی و نمیخوام منو لمس کنی

به نرمی گفت

_ چنین اجازه ای بهت نمیدم

صورتم را چرخاندم و به جای دیگر نگاه کردم

_عزیزم به من نگاه کن

به او نگاه کردم

دلم می‌خواست وقتی عصبانی هستم یا احساساتم جریه دار میشد یا هر چه ..خودم باشم

_تو.. انیا ..زنی هستی که به یه سگ ..یه خونه با حصار های سفید.. یه پسر یه دختر و یه مرد که …زمینی که روش راه میری رو پرستش کنه نیاز داری. کسی که هر شب خدا رو شکر کنه که این قدر اون لعنتی خوش شانس بوده که هر شب سر تو کنار سر اون روی بالش بزاری . اما هنوز هم یکشنبه ها فوتبال نگاه کنه . اگه من و تو باهم رابطه مون ادامه پیدا کنه… هرگز چنین چیزی رو از طرف من دریافت نمیکنی

به او خیره شدم

دوباره…. ترسیده و گیج شده بودم

_معذرت می خوام ؟

_سعی کردم ازت عبور کنم… دوبار..میخواستم تو رو به اون سرنوشت بسپارم . اما بعد با اون لباس لعنتی توی کلوپ من قدم گذاشتی . به محض اینکه توی کلوپ من شروع به حرکت کردی هر مردی که بهت خیره نگاه می کرد می خواست باهات باشه و درباره تو شروع به فانتزی بافی می کرد . بعدش تو با نیک بودی … و با دیدن تو که کنار اون نشستی … زیبا و ترسیده به نظر می رسیدی… دو چیز رو فهمیدم …یکی اینکه: قبل از اینکه یه نفر… یه عوضی… مدام تعقیبت کنه و بخواد داشته باشتت و با کاراش زندگی تو رو به جهنم تبدیل کنه.. می‌بایست صاحب تو میشدم …و دوم : می بایست صاحب تو میشدم چون که دیگه بیشتر از این نمی تونستم انکار کنم که تا چه اندازه به طرز لعنتی میخوامت . تو لیاقت اون زندگی با سگ و حصارهای سفید رو داری عزیزم . تو لیاقت چیزای خوب رو داری.. چیز های نرمال و پاک . بنابراین وقتی داخل اشپزخانه شدی و چنان لبخند روشنی به من زدی مثل این که هرگز تا این اندازه خوشحال نبودی می بایست می فهمیدم که من این لبخند رو بهت دادم یا کارهایی که برات می کنم . بنابراین صاف و پوست کنده می خواستم بدونم و با دونستن اینکه منم که تو رو خوش حال کردم …با دونستن اینکه ممکنه بدون سگ یا حصار سفید خوشحال بشی …عزیزم منو واقعا خوشحال میکنه

زمزمه کردم

_تو خوب و نرمال و پاک نیستی ؟

_نه انیا هیچکدوم از اونها نیستم . اگه یه نفر سر به سرت بذاره مشکلی با این که خونش رو بریزم ندارم یا اینکه اونقدر زجرش بدم تا مطمئن بشم هرگز دیگه چنین کاری رو تکرار نخواهد کرد . قبلا این کارو کردم و اگه لازم باشه بدون دودلی دوباره هم این کار رو انجام میدم . من مرد خوبی نیستم …نرمال نیستم و پاک هم نیستم . من از این زندگی لعنتی راضی ام و دوستش دارم . چیز های نرمال منو راضی نمیکنه و قبلاً هم راجع بهشون بهت توضیح دادم . داشتن تو توی زندگیم.. نگاه کردن به اون قیافه قشنگت وقتی کنارم خوابیدی باعث میشه زندگیم خیلی بهتر هم بشه.. تو اینو به من دادی و منو صاحب خودت کردی . اما باید بدونی که من هرگز خوب ..نرمال و پاک نیستم …و نمیشم

ساکت بودم

همچنین کمی بیشتر از انچه که باید ….بدنم نسبت به حرفهای او واکنش نشان داده بود

نایت هم برای مدتی ساکت شد سپس گفت

_ بنابراین انیا عزیزم… باید می فهمیدم که ایا این منم که تو رو خوشحال کرده .. ازت پرسیدم و تو هم جواب دادی… و این حرکت خوبی بود . برای اینکه نمیخوام همیشه تو ذهنم با خودم بگم باید تو رو ترک کنم تا تجربه خوب و نرمال پاکی داشته باشی… و اینکه از چیزی که بینمونه راضی هستی مثل جهنم خوشم میاد عزیزم …چون که واقعا منو هم راضی میکنه . و یه چیز دیگه …انتظار داشته باش از این به بعد مدام لوس بشی عزیزم چون خیال دارم روش کار کنم . کاناپه های دست دوم و میزهای اریتی به گذشته تعلق دارن

ناگهان دیگر نمی توانستم نفس بکشم

همچنین می لرزیدم

انگشت شستش بر روی لبم کشیده شد . همانطور که صورتش نزدیک تر می شد کمی ان را روی لبهایم فشار داد . چشمهای سرزنده اش تمام چیزی بود که میتوانستم ببینم

_و به دوستت بگو دیگه تحقیق نکنه . میفهمم میخواد برای تو کار خوبی انجام بده اما وقتی که اماده بودم خودم همه چیز رو راجع به خودم بهت میگم . از اینکه ادما توی کارم دخالت کنن خوشم نمیاد . دوست ندارم دیگران راجع به من سوال بپرسن . همچنین دوست ندارم کسی راجع به من چیزی بدونه . مگر اینکه خودم بهشون بگم …اون دوست توئه اما بهت هشدار میدم از کارهایی که داره می کنه خوشم نمیاد . اگه سرش رو از کار من بیرون نکنه خودم مطمئن میشم که این کارو بکنه . دفعه اول با ملایمت بهش تذکر میدم …بهش یه شانس دوباره میدم چون تو برای من با ارزشی و اون هم برای تو با ارزشه.. اما برای بار دوم نمیتونم بهت قولی بدم . میگیری چی میگم ؟

اوه پسر

وقتش بود به طور جدی با ویویکا راجع به تمام اینها صحبت کنم

چیزی نگفتم فقط سرم را تکان دادم

_می فهمی برای بودن با من باید قید خوب و نرمال و پاک رو بزنی ؟

_ زمزمه کردم

_ فکر می کنم

به محض اینکه شروع به صحبت کردم انگشتش وارد دهانم شد سپس همانطور که ان را دوباره از بین لب هایم بیرون می کشید به ان خیره شد . به طور اتوماتیک لبهایم دور انگشتش بسته شدند….به سرعت مردمک چشم هایش بزرگتر شدند و انگشتش را روی زبانم فشار داد .

ناله کرد

_ لعنت اره …عزیزم میگیره دارم چی بهش میگم

انقدر به شدت نسبت به او واکنش نشان دادم که تقریباً بدنم از شدت خواستند درد گرفت

انگشتش را بیرون کشید ….دوباره ان را روی لب پایینم نوازش داد و سپس انگشت های دست را میان موهایم فرو کرد.. تمام مدت به چشمهایم خیره شده بود

_و در اخر باید بهت بگم که از زن ها خوشم میاد و انکار نمیکنم که تا جایی که بتونم از اونها لذت میبرم و با هر تعداد زن که بخوام رابطه برقرار می‌کنم ….اما اون کلکسیون زن هایی که گفتی عزیزم دیگه وجود نداره چون تو خودت رو بهم دادی و من خودم رو به تو دادم . اگه بهم اعتماد کنی که ازت مراقبت کنم و خودت رو به من بسپاری میتونی اعتماد داشته باشی که تو تنها کسی هستی که منو داری…. تا موقعی که با منی

خیلی خوب… این خوب بود …خیلی خوب بود ……عالی بود

زمزمه کردم

_باشه

_ زنهایی که باهاشون بودم برام فقط یه تیکه گوشت بودن اما تو این طور نیستی . برای اونها فقط یک جلسه بود اما برای تو بخشی از زندگیه . همچنین میدونم که دوست داری راجع به من با دخترا صحبت کنی اما بهشون بگو که به هیچ عنوان دوست ندارم شایعاتی راجع به من اطراف پخش بشه و اینو قاطعانه بهشون بگو عزیزم . من زندگی ارومی دارم ..از توجه خوشم نمیاد ..دوست ندارم تو توجه‌ها رو به طرف من بکشی . اگه این اتفاق بیفته به معنی تنبیه کردن تو نیست…. به معنی پایان تو و منه ..میفهمی چی دارم میگم ؟

سرم را تکان دادم

پرسید

_هنوزم عصبانی ؟

سرم را به علامت جواب منفی تکان دادم

_میخوای غذا بخوری یا میخوای باهام بخوابی ؟

چند بار پلک زدم

سپس پرسیدم

_حق انتخاب دارم؟

_ الان بله

به او خیره شدم ….سپس کلماتش در ذهنم نفوذ کردند…. سپس به ارامی و با دقت چیزی که مدت ها بود میخواستم ان را بدانم اما هرگز فکر نمیکردم فرصتی برای پرسیدنش داشته باشم را پرسیدم

_وقتی اولین بار منو دیدی راجع به من فانتزی بافی کردی ؟

_ البته

لرزشی از بدنم عبور کرد

میدانستم احساسی که دارم در چهره ام نمایان است

زمزمه کرد

_عزیز ددی شو میخواد

اوه

خدای

من

سپس با صدایی خش دار دوباره تکرار کرد

_ لعنت اره عزیزم ددیشو میخواد

سپس ناگهان در هوا بودم

در حالی که با یک دستش مرا از زمین بلند کرده بود و با دست دیگرش موهایم را محکم به جنگ گرفته بود لب هایم را محکم به لبهای خودش چسباند …

سپس به طرف اتاق خوابم حرکت کرد

 

 

قسمت بعد

فوریه 15, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت شانزدهم  :

 

 

 

فصل نه

به گاراژ بزرگ قدم گذاشتم . اطرافم پر از ماشین بود اما همه انها تنها پوسته هایی از ماشین بودند . برخی از انها بی در و پنجره بودند اما من از میان همه انها عبور کرده و به وسط گاراژ میرفتم ..جایی که قالی زیبایی پهن شده بود و نور ملایمی از انجا می امد.. روی یک صندلی ویویکا نشسته بود ..لباس زیبایی به تن داشت.. چشم های سبزش به طرف من چرخیدند

زمزمه کرد

_محکم بچسب

پلک زدم..

سپس بیدار شدم و ملحفه های ساتنی بی نهایت نرم و خنکی را اطراف من احساس کردم . چشمهایم را باز کردم و نور خورشید را که از بین درهای فرانسوی وارد اتاق میشد دیدم

دیشب نایت پشت سر هم تلفن میزد و به انها پاسخ می داد… کارهایی که راجع به انها هیچ توضیحی به من نمیداد را در حالی که در اغوش او نشسته بودم انجام میداد . سپس مرا به طرف استون مارتین برده و به طرف خانه امدیم

وقتی رسیدیم زمزمه کرد

_ چندتا تلفن دیگه هست که باید بزنم عزیزم . برو به تخت خواب

سپس پیشانی ام را بوسید و از اتاق بیرون رفت

با افکار پریشان اتاق را از نظر گذراندم ..به طرف دراورها حرکت کردم و یکی از لباسهای نایت را برداشتم و به طرف حمام حرکت کردم . انجا هم مانند اتاق خواب بسیار باشکوه و دیدنی بود سپس از صابون نایت استفاده کرده و صورتم را شستم لباس به تن کردم و به طرف تخت خواب بازگشتم …در حالی که لباس هایم را مرتب کنار تخت خواب قرار دادم میان تخت خواب خزیدم . احساسی بهشتی داشت . با اینکه نایت چیزهای زیادی به من گفته بود اما از انجایی که روز طولانی را پشت سر گذاشته بودم بنابراین به سرعت به خواب رفتم .

حالا صبح شده بود و می‌بایست تصمیمم را میگرفتم

قبل از انکه بتوانم افکارم را در ان زمینه سر و سامان دهم بازویی به دور شکم و پیچیده شد و به طرف عقب کشیده شدم …سپس نایت بالای سر من بود

بالای سرم………

به طرف بالا به او چند بار پلک زدم… سپس قبل از انکه حتی بتوانم به او صبح بخیر بگویم لب هایش روی لبهای من بود

با لحنی خش دار گفت

_لباتو برا من باز کن

معده ام به هم پیچید و لب هایم را باز کردم . نایت مرا بوسید ..بوسه ی صبح بخیر شیرینی نبود… بلکه بوسه ای گرسنه ..سخت و غارتگرانه بود . دستهایم را محکم دورش گرفته بودم گویی میخواستم محکم به او بچسبم تا نیفتم

سرش کمی عقب رفت و چشمهایش با نگاه من برخورد کرد. با صدایی عمیق و خشن پرسید

_ قبول کردی ؟

فوق العاده بود

اوه خدایا

می بایست فکر کنم.. ان هم نه در حالی که بدن سخت و ماهیچه ای او با من در تماس باشد و مخصوصاً با ان صدای جذاب و مردانه از من سوال بپرسد و با ان لب های غارتگرش مرا ببوسد

_انیا ..قبول می کنی ؟

_نایت من باید____

میان حرفم پرید

_باید همین حالا با تو باشم ..انیا.. دیگه صبر کردنی در کار نیست.. قبول می‌کنی؟

زمزمه کردم

_لطفاً

_یا اینو میخوای یا نمیخوای.. قبول می کنی ؟

_نایت___

_قبول ……….می کنی……؟

اوه خدایا

زمزمه کردم

_بله

چشم هایش به من خیره شدند و خیلی سریع سرش را پایین اورد

_ این چیزی بود که میخواستم بشنوم عزیزم

سپس دستش را به طرف پیراهنش برد تا ان را بیرون اورد …از ترس سر جایم میخکوب شدم …دست هایم اطراف او پایین افتادند… به سرعت گفتم

_باید یه چیزی بهت بگم

چشم هایش روی من متمرکز شدند

_ چی ؟

نمی‌توانستم فکر کنم ..ترسیده بودم …از اینکه تا چه اندازه او را میخواستم میترسم …از اینکه خواستن او به چه معنا بود و اینکه با شرایط او موافقت کرده بودم میترسیدم

زمزمه کردم

_خیلی مهمه که بهت هشدار بدم . با توجه به طرز فکری که راجع به من داری…. قبل از اینکه خودت بفهمی باید بهت بگم

سرش کمی تکان خورد ….نگاهش با حالتی سخت به دقت مرا نگریست ی….کی از دست هایش دور گردنم کشیده شد

سپس زمزمه کرد

_چی عزیزم ؟

زمزمه کردم

_یکم شکم دارم

چند بار پلک زد …..سپس تکرار کرد

_چی ؟

_من ام.. من کامل و بی عیب و نقص نیستم . یکم زیر شکم دارم

به من خیره شد… با حالت احمقانه ای به صحبت کردن ادامه دادم

_راستش هر صبح می دووم ..دراز نشست انجام میدم ..میدونی.. کارایی مثل این.. هر روز این کارا رو انجام میدم اما… هر کاری می کنم اب نمیشه و من ..ام… نمی خوام تو رو ناامید کنم . راستش اونطور که فکر می کنی من کامل نیستم

کمی بیشتر به من خیره شد ….سپس کنارم درا کشید و ملحفه ها را از روی من کنار زد . سپس در حالیکه به چشمهایم خیره شده بود به ارامی دستور داد

_نشونم بده

اوه خدایا …

_ ام… مجبور نیستی ببینی من….

دوباره تکرار کرد

_نشونم بده

به ارامی پایین لباسم را بالا اوردم… چشمهایش پایین افتاد و با دقت به من خیره شد …وقتی شکمم نمایان شد دستش از روی گردنم پایین افتاد و ان را روی شکمم قرار داد.. اما چشمهایش به طرف من بازگشتند ..

_میدونی که من لباس هات رو انتخاب کردم ؟

پرسیدم

_معذرت می خوام؟

_ لباسات …من اون‌ ها رو انتخاب کردم

زمزمه کردم

_ اوه

دستش به ارامی روی شکمم فشرده شد

_ عزیزم این از نظر من دور نبود

اوکی

خیلی خوب

اوه خدایا

ایا موقعیت خجالت اوری بود ؟ با نگاه گرمی که در چشم هایش بود نمی توانستم بگویم

به نرمی گفتم

_درسته

_ تو بی عیب و نقصی ..قبلا می خواستم با زن هایی که شکم های ماهیچه ای دارن باشم …کسانی که بدن های ورزشکارانه ای دارن اما میدونم که به چنین زن‌هایی علاقه ای ندارم …می خوام با زنی باشم که شیرین و نرم و….

صورتش نزدیک شد

_ تماما زنانه باشه

اوه خدا

واقعا از ان خوشم امد

از این که باعث نمی شد راجع به خودم خجالت زده شوم بیشتر خوشم می امد

اما صحبتش تمام نشده بود

_هر کاری میخوای بکن . میخوای ورزش کن ..بدو.. اما اگه این بدن نرم ..این با*سن و این زیر شکم و از دست بدی عزیزم ….اون موقع من رو هم از دست دادی

اوه

خدا

بله واقعا از ان خوشم می امد

زمزمه کردم

_ نایت

چیزی که گفته بود ان قدر برایم اهمیت داشت که نمی دانستم چه بگویم

_حالا قبل از اینکه باهات باشم چیزی دیگه ای میخوای بگی ؟

به نرمی گفتم

_نه

زیر لب گفت

_ لعنت .. خوبه

سپس سرش را پایین اورد و شروع به بوسیدن من کرد

………………………………………………..

انگشتهایش روی لب هایم حرکت کردند ..سپس زمزمه کرد

_مال منه

گونه هایم را نوازش داد و دوباره تکرار کرد

_مال منه

انگشت هایش لابلای موهایم فرو رفت و دوباره گفت

_ مال منه

چشمهایش سراسر صورتم را پیمود..

_ بالاخره این زیبایی مال من شد

به او خیره شدم …لب هایم از یکدیگر باز مانده بود ..دستور داد

_بگو

زمزمه کردم

_چی؟

_ کی صاحب توئه عزیزم

اوه خدایا

_ نایت____

_بگو انیا

نفسم سنگین شد

_ انیا …کی صاحب اون بدنه ..صاحب اون زیبایی ..؟

به چشمهای زیبای او خیره شدم ..رایحه ی او را استشمام کردم ..سرش پایین تر امد و با حالتی هشدار امیز گفت

_عزیزم الان حس خوبی دارم.. منو امتحان نکن کی ….صاحب ….توئه ؟

زمزمه کردم

_ تو

نایت به سرعت زمزمه کرد

_ اره منم لعنتی . هر اینچ از بدن تو انیا …هر اینچ لعنتی ات مال منه

نفس عمیقی کشیدم

نایت به من خیره شد سپس صورتش نرم تر شد و به ارامی پرسید

_ترسیدی ؟

سرم را تکان دادم

_نترس

سپس نزدیک تر امد… لب هایش را روی لب هایم کشید و کمی عقب تر رفت

_ حتی اگه ترسیده باشی … نگران باشی.. به من اعتماد داشته باش ..عزیزم… من ازت مراقبت می کنم . تو با منی و تنها چیزی که نباید دوباره احساس کنی احساس ترسه.. میگیری چی میگم ؟

به ارامی تکرار کردم

_ من..ام… سعی می کنم

زیر لب گفت

_باشه

سپس ناگهان از من دور شد.. از روی اعتراض ناله ای از بین لب هایم بیرون امد ..چشم هایش به طرف پایین کشیده شد ..نگاهش خمار شد

_ عزیز من نمیخواد ازش دور باشم

حق با او بود ….نمی خواستم

بودن کنار او احساس خوبی داشت

_تا من میرم و برمیگردم همین جا می مونی ..روی این تخت خواب ..و منتظر من میمونی ..

خیلی خوب می توانستم ان کار را انجام دهم ….شاید

سرش را پایین اورد… بینی اش را روی خط فکم کشاند و سپس از من دور شد و به طرف حمام به راه افتاد …..و منظره زیبایی از پشت سرش را به من نشان داد

در حالی که منتظر او بودم خاطرات او افکارم را پر کرد… احساس می کردم برای همیشه در ذهنم حک شده …

بعد از مدتی از حمام بیرون امد… به تختخواب بازگشت… مرا بوسید و دستور داد

_دستاتو محکم دور من بنداز عزیزم

دوباره دستوری که داده بود را انجام دادم

رفتار رئیس مابانه و به طور عجیبی کنترلگر داشت… اما می توانستم با این کنار بیایم …مطمئنم

زمزمه کردم

_میتونم لمست کنم ؟

حالت چهره اش سر در گم شد

_همین حالا داری این کارو می کنی عزیزم

زمزمه کردم

_نه منظورم اینه که……

نمی توانستم ادامه دهم …صورتش نرم تر شد و با صدای ارام گفت

_اره عزیزم هر غلطی که دلت میخواد با من بکن

ادامه داد

_همچنین یه کلید اضافه بهت میدم که وقتی سر کار بودم بیای اینجا . می خوام تا جایی که ممکن باشه ببینمت

زمزمه کردم

_ هر چی که تو بخوای

چشمهایش به ان طریقی که دوست داشتم تغییر کردند و زمزمه کرد

_ هر چی که بخوام

اوه پسر

چه کار کردم ؟

_چیزی که می خوام اینه که کد امنیتی ساختمونت رو بهم بدی و کلیدهای اضافه.. همچنین می خوام لباس ساتن بپوشی.. هر موقع بهت زنگ زدم میای اینجا و هر موقع که توی حس و حالش بودم من میام پیشت

به سرعت راجع به تمام این چیزها فکر کردم

سپس گفتم

_باشه

زیر لب گفت

_ خوبه… گرسنه ای ؟

نیشخند زدم

_اره…

_ میتونی اشپزی کنی؟

اشپزی کردن برای نایت …ان هم در ان اشپزخانه ی باحالش

بله از ان خوشم می امد ……لبخند زدم و گفتم

_اره

او هم به من لبخند زد ….سپس دستور داد

_ پس باس*ن تو از تخت خوابم بیار پایین و برام صبحانه درست کن

خیلی خوب شاید بگویی دیوانه ام یا ادم عجیب و غریبی هستم …اهمیت نمی‌دهم….. اما شواهد می‌گفتند که از مردهای رئیس ماب خوشم می اید

بنابراین زمزمه کردم

_خیلی خوب

نایت از اینکه من از رفتار رئیس مابانه اش خوشم می امد خوشش می امد… زیرا وقتی از او پیروی کردم لبخند بسیار جذابی روی لب هایش نقش بست… سرش را پایین اورد و مرا می بوسید…. طولانی و طلبکارانه ………

و پسر………. من از ان هم خوشم می امد

_ درسته عزیزم . بهم غذا بده

از تخت خواب پایین رفتم و در حالی که لبخندی روی صورتم نقش بسته بود به طرف اشپزخانه حرکت کردم

 

 

قسمت بعد 

فوریه 14, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پانزدهم  :

 

 

 

کلوپ کم کم داشت خلوت میشد و من مقابل پنجره نایت ایستاده بودم و داشتم ان را تماشا می کردم . کمی قبل تر هالک مرا به طرف دفتر خالی نایت اسکورت کرد . همچنین قبل از ان یک عدد ساندرین م*ست که حتی نام خودش را هم نمی دانست و یک عدد ویویکای کاملاً خوشحال را به طرف ماشینی که منتظر انها بود تا انها را به خانه برساند راهنمایی کرد

ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود و تمام دوستانم رفته بودند. و شب من با نایت بالاخره داشت شروع می شد

از پنجره به بیرون نگاه می کردم.. اگرچه نورها روشن بودند اما موسیقی خاموش شده بود.. همچنین کم کم مشتری ها داشتند فضای انجا را خالی میکردند …شگفت زده شده بودم …و از انجایی که به مدت نیم ساعت بود که انجا ایستاده بودم …قبل از ان که موسیقی خاموش شود… بنابراین مدتی بود که این صحنه مرا مجذوب خود کرده بود ..در حقیقت اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود ..چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.. یک عالمه ادم .. اما دیدن همه انها از این زاویه کار اسانی بود ..می توانستم برای ساعتها به ان نگاه کنم و هرگز خسته نشوم

تنها چیزی که مرا ازار می داد این بود که می توانستی همه چیز را ببینی.. مطلقا همه چیز را …و اگر تو یک صاحب کلوپ جذاب و پولدار بودی که می‌توانستی هرکسی را که می خواهی انتخاب کنی و برای خود برداری… می توانستی اینجا بایستی و یک نفر را برای همخوابگی شبت انتخاب کنی

همچنین می توانستی دوست د*ختر جدیدت را در حال رقصیدن ببینی و یکی از بادیگارد هایت را سر وقت او بفرستی تا او را متوقف کند

با این فکر درسرم….در دفتر باز شد

سرم را چرخاندم و نایت را تماشا کردم که به داخل قدم گذاشت

اینکه تا این اندازه زیبا و جذاب بود یک طورهایی ازاردهنده بود. همانطور که در را پشت سرش می بست گفت

_هی عزیزم

ناگهان گفتم

_ من عاشق رق*صیدنم

سرش به یک طرف کج شد…. برای مدتی به چشمهایم خیره شد

سپس گفت

_درسته… به هرحال وقتشه راجع بهش صحبت کنیم

سپس به طرف میزش حرکت کرد ..در حالی که راجع به اینکه قرار است درباره چی صحبت کنیم فکر میکردم او را تماشا کردم

پشت میز نشست و دستور داد

_بیا اینجا انیا

از پنجره فاصله گرفتم و به طرف میز او حرکت کردم …مقابل ان ایستادم و همانطور سرپا باقی ماندم

روی صندلی به طرف عقب تکیه داد و به من نگاه کرد

به ارامی گفت

_ عزیزم… گفتم …بیا اینجا

پاسخ دادم

_اینجام

سرش را تکان داد و گفت

_ اونجایی

سپس با دست روی پاهای خودش زد و گفت

_ من تورو اینجا می خوام

اوه مرد

لب هایم را به یکدیگر فشردم …سپس میز او را دور زدم…. وقتی تقریباً به او رسیدم دستش را به طرف من جلو اورد …بازویش را دور کمرم قرار داد و به ارامی مرا روی پای خود قرار داد ….و سپس هر دو دستش را اطرافم حلقه کرد

به ارامی گفت

_ خیلی خوب انیا . عزیزم.. قبل از این که ببرمت به خونه و به تخت خوابم ..خیلی مهمه که منو بفهمی

به او خیره شدم و وقتی دیگر چیزی نگفت سرم را تکان دادم

_ فکر می کنم با توجه به این مدت کوتاهی که با من بودی متوجه شدی که من از کنترل کردن خوشم میاد

بله خوب… ان را قبلا فهمیده بودم

دوباره سرم را تکان دادم… دستهایش اطرافم کمی محکم تر شدند.. سپس گفت

_ درسته

یک دستش را از روی دستم حرکت داد و تا بالای شانه ام بالا اورد و باعث شد بدنم به لرزه در اید… ان را مقابل گردنم قرار گرفت داد …سپس سرش را نزدیک صورت من پایین اورد

_ چیزی که باید بگیری اینه که من …از… کنترل کردن… خوشم میاد .. در تمام موارد

زمزمه کردم

_ باشه

_ پس وقتی به زنم می گم نوشیدنی ننوش.. اون نوشیدنی نمینوشه.. بهش میگم نر*قص اون نمیرقصه.. بنا به دلایل خودم این کارها رو می کنم و تو از اونا پیروی می کنی.. اگه این کارو نکردی باید به من پاسخگو باشی.. اگه حرف یکی از پسرها رو گوش ندی دوباره باید به من پاسخ بدی..و اصلا دلت نمیخواد به من جواب پس بدی

خیلی خوب باشه… از این خوشم نمی‌امد

_ نایت____

ان دستش که پشت گردنم بود به نرمی فشرده شد و صورتش جلوتر امد

_ من بهت صدمه نمی رسونم …هرگز.. نه به اون طریقی که فکر می کنی.. اما ممکنه کاری کنم تاوان پس بدی و اونطوری که تاوان پس میدی ممکنه دردناک باشه

اوه خدای من

با حالتی نفس بریده گفتم

_ چی ؟

_به عنوان مثال اگه قبل از امشب از این قانون خبر داشتد و به هر حال به کورت میگفتی دوست داری بازم برقص*ی همین حالا تو رو روی زانوهام می نداختم و به حسابت می رسیدم ..میگیری چی میگم ؟

اوه خدای من

بدنم بی حرکت شد

نایت مرا نزدیکتر کشید

_ تنبیهی که روی تو اجرا میشه متناسب با جرمی که انجام دادیه انیا ..هیچ اثری به جا نمی گذاره…و ساعت ها بطول نمیکشه و من بعدش ازت مراقبت می کنم …امشب خوب به نظر می رسی.. این لباس واقعا بهت میاد و مردها همه چشمشون به تو بود… و من از این خوشم نیومد… توی بخش خودت اونا میتونن نگاه کنن.. میتونن ببینن اما نمیتونن بهت نزدیک بشن .. اما وقتی میرقص*ی… اونا چیزهای بیشتری میبینن و اون طوری که تو م*یرقصی بهشون دیده واضح‌تری میدی… تو مال منی و هیچ کس چیزی که مال منه رو لمس نمیکنه و حتی به چیزی که مال منه نزدیک نمیشه ..حتی نباید بهش فکر هم بکنن.. وقتی داشتی اون وسط میرقصیدی دیدم که دارن تو رو نگاه می کنن و دارن راجع بهش فکر می کنن و این منو اذیت کرد …و من متوقفش کردم …من فقط چیزهایی که برام مهمه رو بهت میگم انجام بده یا نه.. اگه من برات مهمم پس این کارو می کنی …و همین قانون وقتی که توی تخت خوابیم هم اجرا میشه

چیزی نگفتم …نمی‌توانستم به چیزی فکر کنم که به او بگویم … تنها به او خیره شدم..

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_ تو منو راضی می کنی ..من هم تو رو راضی می کنم ..چیزی که بهت گفتم رو انجام میدی.. من ازت مراقبت می کنم… از من نافرمانی می کنی..تنبیهت می کنم بعدش ازت مراقبت می کنم

انگشت شستش را روی فکم کشید و سپس زمزمه کرد

_و اگه از تنبیهی که بهت میدم خوشت اومد پس از من نافرمانی کن عزیزم ..اونطوری بازم تنبیهت می کنم… اما همیشه ازت مراقبت می کنم ..

ایا او دیوانه بود ؟

یا تنها شخصیت پیچیده ای داشت ؟

زمزمه کردم

_ تو اهل رابطه ارباب و بردگی هستی؟

۱ اینچ عقب تر رفت

_ من خوشم از برچسب‌ها نمیاد. فقط اهل کنترل کردن هستم . وقتی من باهاتم رانندگی نمی‌کنی.. وقتی نمی خوام در حالت م*ستی باهات بخوابم نوشیدنی نمی نوشی ..اگه بهت بگم نرق*ص پس نمیرق*صی… اهل روابط غیر منطقی نیستم.. چیزی نیست که خودم اون رو انتخاب کنم یا اینطور وانمود کنم ..بلکه این زندگی منه ..بهت گفتم چیزای خیلی کمی ازت می خوام عزیزم …و این یکی از اون چیزهاییه که ازت درخواست دارم….. که اینو راجع به من درک کنی… چیزی که ازت می خوامو بهم میدی و اگه گند بالا بیاری پس باید تنبیهت رو بپذیری و بعدش به رابطمون ادامه میدیم… اگه ازش خوشت اومد پس به یه بازی بینمون تبدیل می شه . تو محدودیت ها و حد و حدود من رو میفهمی و می دونی تا چه اندازه مجازاتت می کنم و میدونی با کاری که داری می کنی برای خودت چه مجازاتی می خری و اگه خواستی اونو بخری پس منم اون رو بهت میدم… من به این چیزا نیاز ندارم اما ازش خوشم میاد و اگه تو از اون بازی خوشت اومد …رک و مستقیم بهت میگم که از بازی کردن اون با تو خوشحال خواهم بود

با حالتی مردد پرسیدم

_ و اگه از اون بازی خوشم نیومد چی؟

بدون دودلی پاسخ داد

_ اون موقع ناامید کننده خواهد بود

زمزمه کردم

_این چیزیه که این لباس ها ..کیف و کفش و تلفن برای تو می خره ؟

بخاطر تغییر ناگهانی در چهره اش خشکم زد….. ان خشم و عصبانیت در چشمهایش

زمزمه کرد

_ انیا … قبلا گفتی که گرفتی دارم بهت چی میگم ..پس حالا باید بندازمت روی زانوم

اوه خدا

خودم را عقب کشیدم… دست‌هایش اطرافم محکم تر شدند.. نفس عمیقی کشیدم

از لابه لای دندان های به هم فشرده گفت

_ به من میچسبی.. تو ….فقط تو… خواهی فهمید که چرا من اینطوریم …هیچکس نمیدونه… هیچکس… اما تو انیا…. تو با من میمونی… من اینو باهات درمیون میزارم ..همین حالا چیزی که قبلا نمی دونستی اما هنوز درک نکردی رو بهت میگم …من از کنترل کردن خوشم میاد و همچنین مزاج عصبی دارم ..من دنیا را به شیوه متفاوتی می بینم و دوست دارم دنیای من به شیوه متفاوتی باشه و هر کاری برای ساختن این دنیا انجام میدم… اگه این کارو نکنم …اگه نتونم چیزی رو کنترل کنم ..اونو مهار نکنم …اوضاع زشت میشه ..من هم همچنین ….و وقتی رفتارم زشت بشه هیچ چیز خوبی ازش درنمیاد… وقتی که تنبیهت می کنم هرگز کنترلم رو از دست نمیدم چون کاری که دارم می کنم باعث میشه عصبانیتم رها بشه …تنها موقعی که کنترلم رو از دست میدم موقعیه که بالاخره با تو میخوابم …و تو از اون از دست دادن کنترل خوشت خواهد اومد…. بهت قول میدم

خدایا

حالا داشت باعث گرم شدن بدنم میشد

داشت کاری می‌کرد که راجع به همه این چیزها کنجکاو شوم

نفس عمیقی به ریه کشید و عصبانیت از چشم هایش رخت بست … سپس انگشت شستش روی فکم حرکت کرد … بالا امد تا صورتم را بگیرد …سپس انگشت دستش روی گونه ها و لب هایم کشیده شد… همانطور که چشم هایش نگاه هم را به خود اسیر کرده بود زمزمه کرد

_میتونم رابطه ملایم هم داشته باشم… میتونم رابطه عادی و نرمال هم داشته باشم …میتونم و این کارو برات خواهم کرد .. شیوه‌های متفاوتی رو باهات اجرا می کنم عزیزم …وقتی تمام موارد رو امتحان کردی فقط باید درخواست بدی و اگه من تو ی حس و حالش بودم اونو بهت میدم…. اما وقتی توی تخت خواب منی.. توی خونه منی.. توی ماشین یا کلاب منی ..باید بگیری که من مردتم باید خودتو به من واگذار کنی و اعتماد داشته باشی که ازت مراقبت می کنم

شیوه های متفاوتی را روی من اجرا خواهد کرد ؟

_ایا اهل…. بستن منی؟

_ با طناب ؟ بانداژ ؟ پارچه ؟

سرم را تکان دادم

پاسخ داد

_کاملا

واو

این پاسخ باعث شد بدنم واکنش نشان دهد و کنجکاوی ام بیشتر شود

لعنت

_ این یکم….

داشتم به دنبال کلمه مناسب می گشتم

_….غیر عادیه

یک گوشه ی لبش به طرف بالا متمایل شد و گفت

_ بله اما همچنین این هم جزئی از شخصیت منه

_ میتونم خودم باشم؟

ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند

_اگه..ام…. قراره از تو پیروی کنم . نمیدونم اگه…. منظورم اینه که میتونم خودم باشم ؟

_ اه..اره

_چطور ؟

_مرز هایی وجود دارن که اونها رو برات توضیح میدم . عزیزم من اون تلفن رو برات خریدم چون فکر میکردم بهش نیاز داری اون لباس ها رو برات خریدم چون با دیدن طرز لباس پوشیدنت میدونستم از این اشغال های قشنگ خوشت میاد اما پولش رو نداری… بنابراین برات خریدم تا تورو خوشحال کنم ..تمام این کارها رو نکردم که چیزی ازت بگیرم و این که گفتی کار خوبی برات کردم که بتونم تو رو بخرم اصلا چیز جالبی نبود و اگه از قبل قوانین رو می شناختی با این حرف حسابی تنبیه می شدی.. طوری که نتونی چند روزی به خوبی بشینی

به ارامی گفتم

_فکر می‌کنم باید راجع به همه این چیزها یکم فکر کنم نایت

_ پس این کارو بکن . اما فکر نکن قراره توی تخت خودت به تنهایی دراز بکشی و این کارو بکنی . من یه هفته است که منتظر بودم تا بالاخره تو رو توی اغوش خودم داشته باشم …توی تخت خواب خودم . و دیگه بیشتر از این منتظر نمیمونم

_مطمئن نیستم____

_ اگه نمیخوای باهم رابطه ای داشته باشیم پس منتظرت میمونم اما به هر صورت توی تخت من ..کنار من می خوابی

چند بار پلک زدم

با عصبانیت گفتم

_واقعا ؟

به طرفم خم شد و نیشخند زد

_یکم بزار سرنخی لعنتی دستت بیاد ..از همون بار اولی که تو رو دیدم تا به امروز همین مردی هستم که الان برات توضیح دادم و تو به خوبی با من کنار اومدی .. وقتی منو بوسیدی به نظر نمی رسید دلت بخواد تمومش کنی . امشب بهت گفتم نوشیدنی ننوش و تو گفتی باشه . همچنین کورت رو فرستادم تا تو رو به بخش وی ای پی خودت راهنمایی کنه و همونطور که نگاه کردم عزیزم… از اون پیروی کردی . بهت گفتم بیا اینجا و تو اومدی وقتی بهت گفتم می خوام بغل من بشینی عزیز دلم بدون کوچکترین اعتراضی الان خیلی شیرین نشستی توی بغل من . میدونم مدتی طول میکشه تا به همه اش عادت کنی اما تو اینو میخوای… لعنت… حتی ازش خوشت میاد . هنوز متوجه نشدی.. اما بالاخره میشی

نایت سابرین اغلب مرا می ترساند و بیشتر از ان مرا سر در گم میکرد باعث میشد اعصابم به هم بریزد ..همچنین رفتار شیرین و جنتلمنانه ای داشت و در این لحظه تمامی ان خصلت ها را بروز میداد

همچنین داشت صادقانه با من صحبت می کرد…. همچنین برایم انقدر ارزش قائل بود که زمانی به ان اختصاص داده و همه چیز را برایم توضیح می داد… اگرچه این کار را با نوعی تکبر انجام می داد اما غرور او چیزی نبود که دیگر باعث تعجب من شود ..همچنین نمی‌توانستم به خاطر ان او را سرزنش کنم زیرا کاملا حق با او بود

میخواستم رازهای او را بدانم …میخواستم چیزهای بیشتری راجع به او بدانم… همچنین از گذراندن وقت با او خوشم می امد…. اما هنوز هم کمی مرا می ترساند

به نرمی پرسید

چی داره توی اون سرت میگذره ؟

توجه شدم که تمرکزم را از دست داده ام بنابراین دوباره روی او تمرکز کردم

_ تو منو میترسونی.. منو سردرگم می کنی.. هم چنین رفتاری شیرینی داری.. نمیدونم باهات چه کار کنم

او صادقانه صحبت می کرد بنابراین من هم می‌توانستم همین کار را بکنم

زمزمه کرد

_خیلی خوب عزیزم

با انگشت شستش روی لب هایم را نوازش می کرد ..سپس روی گونه هایم را

_تو منو همونجور که هستم می پذیری و من هم سختی ها و مسئولیت های تو رو از روی دوشت برمیدارم

دوباره مرا سردرگم کرد

زمزمه کردم

_معذرت می خوام ؟

_بار سنگینی رو برای مدت زمان لعنتی طولانی روی دوش کشیدی. انیا.. بهم اعتماد کن تا اون بار رو از روی دوشت بردارم . نیازی نیست زیاد بهش فکر کنی …تو هر چیزی که دوست داشته باشی می پوشی هر چیزی که دوست داشته باشی میخوری و زندگی عادی خودت رو زندگی می کنی.. اما به من اعتماد می کنی.. اجازه میدی توی حل و فصل امور زندگیت پا پیش بگذارم . من بار و سختی های زندگی تو رو از سر راه برمی دارم و تو خودت رو به من میدی و با هم کنار میایم . قسم میخورم عزیزم ..باعث خوشحالی من میشه که تمام بار زندگی رو از روی دوش بردارم و اجازه بدم ازادانه زندگی کنی

تمام تنش از بدنم بیرون رفت و احساس کردم اعضای بدنم ذوب شدند

زمزمه کردم

_نایت____

_ انیا عزیزم . می خوام ببرمت خونه اما هنوزم کارهایی برای انجام دادن دارم و می خوام در حالی که دارم بقیه کارامو انجام میدم درست همینجایی که هستی بمونی . بعدش میبرمت خونه . تو با من میخوابی . دیگه صحبت کردن کافیه . من همه چیز رو صادقانه بهت گفتم و توهم متوجه منظورم شدی .. حالا بهت زمان میدم که روش کار کنی.. تا فردا تصمیمت رو بگیر

لبهایم را لیسیدم

نایت با انگشت گونه هایم را نوازش کرد سپس زمزمه کردم

_باشه

یک گوشه لب هایش به طرف بالا متمایل شد

سپس به صندلی تکیه داد و گوشی را از جیب داخلی ژاکتش بیرون اورد و شروع به شماره گیری کرد

همانطور که قول داده بودم در حالی که او به کارهایش رسیدگی می کرد من در اغوش او نشستم

 

 

 

قسمت بعد

فوریه 13, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت چهاردهم  :

 

 

 

 

اوه خدایا

کمی مرا تکان داد

_ عزیزم به من گوش کن .لباس‌ها.. تلفن.. ماشین.. بخش وی ای پی ..همه اینها جزو رفتار عادی و روزمره او نیست .مطمئناً کسی رو با خودش به رستوران نمی بره .دخترا به خونش میرن و بعد اونجا رو ترک می کنن و اغلب اوقات دیگه اونجا بر نمیگردن و مطمئناً برای خوردن استیکی که خودش اونو درست کرده و مکالمات احساسی به اون جا نمیرن … یا به اونها اجازه نمیده که بدون حتی یه بوسه توی خونش بخوابن یا این همه براشون خرج کنه.. تا جایی که من میدونم هرگز نصف شب در اپارتمان اونها ظاهر نمی شه فقط برای یک بوسه …اون درگیر توئه ….تا جایی که من شنیدم تو اولین کسی هستی که این طور متفاوت باهات رفتار می کنه

داشتم راجع به اینکه تا این اندازه راجع به ان شب به ا اطلاعات داده بودم احساس پشیمانی می‌کردم اما افسوس که دیگر خیلی دیر بود

پرسیدم

_چرا قبل از اینکه بریم بیرون راجع به این چیزا بهم نگفتی ؟

_چون میخواستم اونو با تو ببینم …تا ببینم بقیه جزئیات چه معنی میده ..حالا میدونم..اون درگیرته و نه فقط برای یک رابطه فیزیکی

نگاهم را از او گرفتم و با صدای بلند گفتم

_پیشخدمت

دستم را رها کرد و چرخیدم .وقتی پیشخدمت به طرف ما امد به او لبخند زدم و سفارشم را گرفتم …ویویکا به طرف پیشخدمت چرخید و با جسوری از او پرسید

_میدونی ایا نایت بقیه دختر هاشو توی قسمت وی ای پی می ذاره؟

اوه خدایا

ویویکا و ان حس کنجکاوی اش… او دست یارهمدیریت بخش پذیرایی از مهمان ها در یک هتل با کلاس بود اما می‌بایست یک خبرنگار تحقیقاتی می شد

پیشخدمت رنگ از صورتش پرید . کمی به طرف عقب رفت اما مودبانه پاسخ داد

_ اقای سابرین اجازه خبرچینی نمیدن

_ما به کسی نمیگیم

پاسخ داد

_ نمی تونم چنین ریسکی رو قبول کنم . متاسفم اما ممکنه کارم رو از دست بدم

واو جالب بود

ویویکا به من نگاه کن

_حالا دیدی منظورم چیه؟

با چشمهای گشاد به او نگاه کردم و سپس به پیشخدمت

_ متاسفم اون نمیخواست رو توی مخمصه قرار بده

_ اگه پرسید بهش بگید من چیزی نگفتم

احساس کردم ابروهایم به یکدیگر نزدیک تر می شوند اما پاسخ دادم

_خیلی خوب

_ اینکه توی بخش وی ای پی دارم کار می کنم قدم بگذاری برای منه . اون فقط دخترای خاصی رو برای این قسمت انتخاب می‌کنه و این اولین تجربه ی منه ..برای کار کردن توی این بخش ما اضافه حقوق دریافت می کنیم …چون گاهی اوقات ادم های ثروتمندی یا حتی سلبریتی ها یادشون میره انعام بدن .. من یه بچه دارم و میتونم از این اضافه حقوق استفاده کنم… ممکنه حدس بزنه که شما کنجکاو شدید و از من سوال بپرسه که ایا شما سوالی پرسیدید یا نه و و بعد از شما بپرسه که ایا من چیزی گفتم …شما بهش میگید که من اینکارو نکردم درسته ؟

به ارامی گفتم

_درسته

حالت اسوده خاطری روی چهره اش نشست

_ اگه به نوشیدنی یا چیز دیگه ای نیاز داشتید من رو صدا بزنید

ویویکا پاسخ داد

_باشه

اضافه کردم

_و بهش میگیم که کارت رو به خوبی انجام دادی

سرش را تکان داد

_مجبور نیستید . اون خودش میدونه.. همه چیز رو میبینه ..از پنجره …یا خودش یا یکی از پسرها همه چیز رو تحت نظر دارن.. به همین خاطره که فکر می کنم ممکنه از شما بپرسه که ایا من چیزی گفتم یا نه

به او گفتم

_خب اگه این تو رو مضطرب میکنه مجبور نیستی اینجا بایستی عزیزم

سرش را تکان داد

_امیدوارم ناراحت نشده باشید اما این جزو قوانین اقای سابرینه

سپس لبخند زد و از انجا رفت

به ویویکا نگاه کردم و او را در حالی که داشت به پشت سر پیشخدمت نگاه میکرد دیدم …سپس سرش به طرف من چرخید و نیشخند زد

_ تو یه ادم مشهوری

_اه.. ویو… فکر نمیکنی عجیب غریب بود ؟

_ اه انیا

به طرف جلو خم شد

_ چی بهت گفتم ؟ اون مرد حسابی مرموزه

از این خوشم نمی امد

_از این قضیه خوشت نمیاد

سرم به سرعت عقب رفته و به ویویکا خیره شدم

به او دستور دادم

_از سر من برو بیرون

_ دختر من هشت ساله که تورو میشناسم و تو تمام این مدت بهترین دوست من بودی برای من غیر ممکنه که توی سر تو نباشم . پس تکرار می کنم و این بار از یک مثال استفاده می کنم …..ساندرین…. ما هر دو این دخترو دیدیم که شش ساله داره سعی میکنه یه ادمه پولدار تور بزنه و تو همین حالا برای خودت یکی قاپیدی .. مهم نیست این جاده چقدر پر از دست انداز باشه … به عمه ویویکا گوش بده و محکم اونو بچسب

روی صندلی ام صاف نشستم

_ من نایت رو برای پول و ثروت نمیخوام

به طرف من خم شد و صورتش جدی بود ….بی نهایت جدی

نفسم را حبس کردم

_اما اون یه معدن طلا ست…۱۰۰% ..یک …معدن… طلا…. و همچنین وقتی شما دو تا باهمید انقدر حس زیبایی بین شما هست که ادم با دیدنش ذوب میشه ..حتی اگه فقط برای ۵ دقیقه باشه… زن های خیلی کمی وجود دارن که در تمام عمرشون با چنین مردهایی اشنا میشن و همچنین مرد ها ی خیلی کمی مثل اون وجود دارن… و دوباره زن های خیلی کمتری وجود دارن که این شانس رو متوجه می‌شن و ازش مراقبت می‌کنن و زمین و اسمون رو به هم می دوزن تا نگهش دارن…حالا به من گوش کن.. اونو.. محکم …بگیر لعنتی

زمزمه کردم

_خیلی خوب عمه ویویکا

به طرف عقب رفت ..نیشخندی زد و دستور داد

_اگه دچار لغزش و دودلی شدی با من تماس بگیر

نفسم را به سرعت به درون کشیدم ….سپس قبول کردم

_خیلی خوب ب

ه دست هایم نگاه کرد و سپس به صورتم

_ اب ؟

_ نایت دوست نداره مس*ت بشم

نگاه معنادارش به من انداخت و لبخند زد …چشم هایش گرم شدند

_ بعدش حتماً به من زنگ بزن می خوام بدونم اون مرد توی تخت خواب چطوریه

پیشنهاد دادم

_ نظرت راجع به این چیه یه سیستم امتیاز دهی راه بندازیم.. اونطوری من بهت یه شماره میدم و این خودش همه چیزو میگه ؟

_شماره ۱ : ادم عوضیه.. ارزش حتی بحث کردن رو هم نداره . پس باهاش به هم میزنی اما هدیه هایی که بهت داد رو پیش خودت نگه میداری… ۲ :ادم عوضیه اما نه اونقدر که ارزش از دست دادن این لاکچری رو داشته باشه.. 3: هنوزم ادم عوضیه اما لحظه هایی وجود دارند که خاطره انگیز ان ۴ :یه جورایی عوضیه اما تنها چون تو فکر می کنی همه اینها تازه ان و ارزش یه شانس دوباره رو داره … ۵ : متوسطه و میشه روش کار کرد.. شش : یکم از متوسط بالاتر اما امیدوار کننده است… ۷: تو رو خوشحال میکنه و نیازهات رو براورده میکنه اما جای پیشرفت هم وجود داره …۸ :همه چیز خوبه اما احتمالا می تونه از این بهتر هم بشه …9 : دنیا تو عوض کرده ..ده :دنیای جدیدی برات ساخته و هرگز نمی خوای حتی بدون اون نفس بکشی

_ خوبه.. فکر نمی کنم همه این شماره ها رو یادم بمونه

_خیلی خب من یادم میمونه پس نگران نشو وقتی موقع اش شد دوباره بهت یاداوری می‌کنم

با صدای بلند خندیدم

ویویکا دستانش را دور کمرم حلقه کرد و مرا نزدیکه خودکشید و او هم با صدای بلند خندید

به طرفش خم شدم و گفتم

_یه عالمه عاشقتم

او هم گفت

_من هم یه عالمه عاشقتم ..و بزار یه چیزی رو بهت بگم عزیزم.. این مرد واقعیه ..باهات بازی نمیکنه و به هر قولی که میگه عمل میکنه ..میتونم روی زانو بیفتم و خدا رو شکر کنم چون از موقعی که به دنیا اومدی لیاقت بهترین چیزها رو داشتی و از اونجایی که از موقعی که ۷ ساله بودی زندگی به طرز مزخرفی تغییر پیدا کرده و مجبور شدی برای هر روز زندگی و هر لقمه ای که گیرت میاد به سختی کار کنی…. پس اگه اون بالاخره خورشید رو به دنیای تو بیاره من اسم اولین پسرمو اسم اون میزارم … اگرچه کار سختی هم نیست چون اسم باحال و جذابی داره

به چشم های سبزش لبخند زدم

او هم به چشم های خاکستری من لبخند زد

سپس نوشیدنی اش را سر کشید

سپس پرسیدم

_ میخوای برق*صی ؟

_ کاملا

سپس نوشیدنی های مان را کنار گذاشتیم و به وسط کلوب رفتیم

…………………………………….

۱۵ دقیقه بعد …موقعی که در حال رقصیدن بودم احساس کردم دستی پشت کمرم قرار گرفت….سرم را چرخاندم و به طرف هالک پلک زدم

خم شد و بیخ گوشم فریاد کشید

_ نایت می خواد دیگه نرق*صی

امکان نداشت حرف او را درست شنیده باشم … بنابراین به طرف او خم شدم …هنوز هم با موسیقی می چرخیدم و فریاد کشیدم

_ چی ؟

دهانش را بیخ گوشم قرارداد… دستش را پشت کمرم گذاشته بود و دوباره تکرار کرد

_ زن.. نایت میخواد همین حالا بری بشینی

خودم را عقب کشیدم و به چشمهایش نگاه کردم

پرسیدم

_بشینم؟

سرش را تکان داد

_ اره

_دیگه نرق*صم؟

یک سر تکان دادن دیگر

_ بله

این دیگر چه کوفتی بود؟

پرسیدم

_چرا ؟

_من سوال نمیپرسم فقط چیزی که بهم گفته شده رو انجام میدم . و نایت میخواد همین حالا بری بشینی و دیگه نر*قصی

به طرف او خم شدم و فریاد کشیدم

_چی میشه اگه این کارو نکنم؟

_ من تو رو به دفترش میبرم در اون رو قفل می کنم و بهش میگم که حاضر نشدی کاری که بهت گفته رو انجام بدی

اوه خدایا

سرم را بالا گرفتم و به پنجره ی دفتر نایت نگاه کردم . نمی‌دانستم چه کار کنم ..عاشق رقص*یدن بودم …اصلا دوست نداشتم به من بگویند که این کار را انجام ندهم ..به هیچ عنوان

اما این مهمونی او بود… و او برایش پول پرداخت کرده بود… یک عالمه پول… که در این لحظه اصلا از این حقیقت خوشم نیومد

لعنت

به هالک نگاه کردم. کاملا مطمئن بودم به حرفی که گفته بود عمل خواهد کرد

لعنت

به ویویکا که داشت حرکت می کرد اما ما را تماشا میکرد نگاه کردم.. دستهایم را اطراف دهانم گرفتم و فریاد کشیدم

_باید برگردم به قسمت وی ای پی

چشمهایش از من به طرف هالک کشیده شدند . سپس او هم دستهایش را به طرف دهانش برد و فریاد کشید

_همانطور که گفتم باهاش بساز

سپس چرخید و شروع کرد به رق*ص مخصوص خودش را انجام دادن …می توانست به تنهایی بر قص*د و برای این کار مجبور نبود نوشیدنی بنوشد

هالک مرا به طرف بخش وی ای پی راهنمایی کرد …

اب گازدارم را برداشتم و به پنجره ی نایت نگاه کردم… همچنین چند نفس عمیق کشیدم

خیلی خوب باشه

باهاش صحبت کن

ازش بپرس دلیلش چیه

و به حرفش گوش بده ……….

بعد تصمیم بگیر

 

 

قسمت بعد

فوریه 12, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سیزدهم   :

 

 

 

در بخش وی ای پی نشسته بودم و یک لیوان مارتینی به دست داشتم که سه نفر از دوستانم که در محل کار با انها صمیمی بودم و راجع به همه چیز با انها صحبت می کردم به پشت سر من خیره شدند.. و من می دانستم ….

دیر وقت بود و سه ساعت بود که به کلوپ امده بودیم ….می بایست از نیمه شب گذشته باشد…… و بالاخره او اینجا بود

سرم را چرخاندم و چشمم به کت و شلوار و لباس تیره ای افتاد… نگاهم بالا امد و به موقع متوجه شدم که سر نایت به طرف پایین میاید و لب هایش روی پوست بره*نه روی شانه ام کشیده شد

دوباره ان لرزش عجیب از سراسر بدنم عبور کرد . به ندرت سرش را یک اینچ بالا اورد… اما نگاهش روی چشم های من بود ..

زمزمه کردم

_هی

او هم زمزمه کرد

_ بهت میاد

لباس کاملاً اندازه من بود… مانند این که برای من دوخته شده بود …چشمهایش از روی شانه ام به اطراف چرخیدند و متاسفانه صاف ایستاد… اما می توانستم گرمای بدنش را پشت سرم احساس کنم

با ان صدای عمیق و صافش گفت

_ خانم ها

نگاهم را از نایت برداشتم و به دوستانم نگاه کردم که همگی با درجه های متفاوتی از شوک و تعجب به او خیره شده بودند

_ نایت این مونیکا.. هلن و کریستیه

سرش را برای انها تکان داد

مونیکا اب دهانش را قورت داد… هلن با صدای جیغ جیغو گفت

_سلام

کریستین قرمز شد… لب هایش از یکدیگر باز شدند اما صدایی بیرون نیامد

خودم را مجبور کردم تا جلوی خنده ام را بگیرم …. ویویکا از کنارم شروع به حمله کرد و مطمئن شد که پیغام مهم اش به خوبی به گوش نایت رسیده باشد.. بنابراین با صدای بلند گفت

_درسته… تو جذابی.. لباس دوستم خیلی باحاله ..و ما توی بخش وی ای پی نشستیم و داریم نوشیدنی مجانی می خوریم .. بنابراین تو خودت رو خیلی بالاتر از ان برادر عوضی ات نشون دادی ..اگرچه پوست ما شبیه به هم نیست و رابطه ی خوبی نداریم اما من خواهر انیا و ساندرین هستم پس فکر می کنم گرفتی چی میگم

سر نایت به طرف او چرخیده شد

قلبم از تپش افتاد…اما بالاخره نایت پاسخ داد

_گرفتم چی میگی

دوباره ادامه داد

_و ممکنه دنیایی وجود داشته باشه که اونجا دختر من انیا برای اینکه یه تلفن لعنتی بخره مجبور باشه پول پس انداز کنه… اما این دنیایی که اینجاست شبیه به او نیست… و همچنین اون زندگی ترسناکی داشته ..خوشحالم که تو داری کمکش می کنی تا اون چرت و پرت ها رو پشت سر بذاره

احساس کردم دست نایت به دور کمرم لیز خورد …همچنین دیدن لبهای اش به طرف بالا متمایل شدند اما پاسخی نداد

اما من دادم

_ ویویکا الان وقت خوبی برای خفه شدنه

پاسخ داد م

_رد ها صحبت های مستقیم رو درک می کنن این ه*رزه هان که رمز و راز دار صحبت می کنن

نایت مرا به طرف خودش کشید ….احساس خوبی داشت …میخواستم از ان لذت ببرم…. اما از انجایی که دوستم مانند همیشه صاف و پوست کنده حرف می‌زد و دوست داشت همواره از من محافظت کند و همچنین کمی دیوانه بود ……….بنابراین به طرفه ویویکا گفتم

_درسته …مستقیم پیغامت رو رسوندی حالا….. خفه….. شو

ویویکا با عصبانیت پاسخ داد

_ اینقدر درگیرته که لباس های قشنگ برات خریده و کار های فوق العاده ای برات انجام داده … بنابراین هر چی که من بگم باعث نمیشه که از تو کفت دراد

با صدای بلند به او پیشنهاد دادم

_بیا اینو امتحان نکنیم .. باشه ؟

نایت میان حرف‌مان پرید

_ با اینکه این مکالمه خیلی سرگرم کننده است اما اگه ناراحت نمیشی می خوام اونو برای چند ثانیه بدزدم

ویویکا با حالتی بزرگوارانه گفت

_ مهمون من باش

خبر خوب این بود که نایت به سرعت مرا به یک گوشه تاریک برد …جایی که توانستیم کمی فضای خصوصی داشته باشیم ..یک اتاقک که کنج دیوار بود و کسی دور و اطراف مان مبود… خبر خوب دیگر این بود که ساندرین نوشیدنی زیادی خورده بود و بنابراین داشت خودش به تنهایی وسط کلوب می رقصید… اگرچه این حالت زیاد دوام نخواهد اورد و ممکن بود به زودی دو …پنج یا دوازده مرد به او ملحق شوند ….اما این بدان معنا بود که حالا حالا ها به فکر خجالت‌زده کردن من نمی افتاد…. و اخرین خبر خوب اینکه نایت اینجا بود…. بالاخره

و هیچ خبر بدی وجود نداشت

مرا به طرف صندلی راهنمایی کرد و روی ان نشستم …کنارم نشست… بسیار نزدیک ….یک دستش را پشت صندلی که روی ان نشسته بودم قرار داد …نگاهش مستقیم به روبرو بود ….چانه اش را تکان داد

نگاهش را دنبال کردم و دیدم که پیشخدمت و به سرعت به طرف ما می‌امد

سپس احساس کردم که لیوان از دستم بیرون کشیده شد … به پایین نگاه کردم و دیدم که حالا در دست نایت بود…. سپس ان را با نگاهم دنبال کردم که ان را به دست پیش خدمت داد

سفارش داد

_برای انیا سان پلگرینو بیار بقیه شب الان شروع میش

ه سرش را تکان داد و به سرعت از ما دور شد

به نایت و نگاه کردم

_ چی ؟ چرا ؟ من یه کارت وی ای پی دارم ..کاترین اون رو بهم داده .. من هرگز یه وی‌ ای‌ پی نبودم پس می خوام ازش استفاده می کنم

_عزیزم تو مال منی …هر موقع که توی اسلید باشی وی ای پی محسوب میشی و نوشیدنی مجانی داری

اوه با حال بود

پرسیدم

_واقعاً ؟

به من خیره شد… سپس سرش را تکان داد و یک طرف لب هایش به طرف بالا متمایل شد

فکر می‌کنم ان پاسخش بود… زیرا دیگر چیزی نگفت…

اگرچه سر تکان دادن معنای منفی داشت اما فکر می کنم پاسخش مثبت بود

از انجایی که او دیگر چیزی نگفت من این کار را کردم

_چرا اب نایت ؟ من مس*ت نیستم… حتی سرخوش هم نشدم

_ و قرار نیست اینطوری بشه …در حالت مست*ی با تو میخوابم عزیزم اما نه برای اولین بار

به سرعت تمام اکسیژن از شش هایم بیرون رفت

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_بنابراین برای بقیه شب فقط اب . گرفتی ؟

سرم را تکان دادم

_چشم هایش روی صورتم حرکت کرد…. سپس پرسید

_چیزی برای من داری ؟

به او خیره شدم …

سپس وحشت زده شدم

او یک ماشین به دنبال من فرستاده بود…. یک کارت وی ای پی به من داده بود …همچنین تمام این لباس ها و بقیه چیزها را برایم خریده بود… قرار بود برایش یک هدیه تشکر بیاورم ؟

با دستپاچگی زمزمه کردم

_ام…

سپس متوقف شدم

_انیا . من از سه‌ شنبه تورو ندیدم

با صدای بلند گفتم

_می دونم

_و تو برای من هیچی نداری ؟

ام….

لبم را گاز گرفتم . سرش را به طرف پایین اورد …بعد دستور داد

_عزیزم …لعنتی منو ببوس

اوه

خدایا

اوه خدایا

من هرگز او را نبوسیده بودم . و او تنها یک بار مرا بوسیده بود

اوه

خدایا

خدایا

خوب لعنت بهش

اگر کارم بد باشه یعنی این که دنیام به اخر رسیده

لعنت

یک دستم را به طرف گردنش بالا اوردم …سرم را عقب بردم …چشمهایم را به چشم هایش دوختم … و لب هایم را به لبهایش فشار دادم

سپس وقتی رایحه او را را به مشام کشیدم چشمهایم را بستم

خدایا ……….فوق العاده بود

زبانم را روی لب هایش کشیدم

ناگهان بازو هایش اطرافم قفل شدند و بعد محکم به او چسبیده بودم

تا حدودی روی پاهای او نشسته بودم …دست دیگرش را میان موهایم فرو کرد و محکم مرا بوسید …مرا به یغما برد …یک بار ان را تجربه کرده بودم و به طور ناامیدانه ای دلم برایش تنگ شده بود …. بازوهایم دور شانه اش حلقه شدند… یک دستم در موهایش بود…

بوسه را به پایان برد اما سرش را به سر من چسبانده بود… کمی خود را جابجا کرد… بنابراین لبهایم بیخ گوشش بود….. و لب های او هم بیخ گوش من

با صدای خشن و عمیق بیخ گوشم گفت

_برای یه مدت منو نمیبینی انیا . حالا چهار روز باشه . ۱۴ روز باشه . ۴ ساعت باشه . به محض این که دیدی …منو میبوسی

بیخ گوشش زمزمه کردم

_ باشه

دستش از روی کمرم بطرف بالا امد.. سپس پشتم را نوازش داد و بیخ گوشم زمزمه کرد

_عزیز من و اون نوشیدنی لیمویی

لرزیدم

_وقتی در حالت مست*ی خواستی باهام بخوابی نوشیدنی لیمویی میخوری

_ باشه

او هم زمزمه کرد

_ باشه… لعنت . بطور لعنتی شیرین

سرم را کمی چرخاندم تا گردنش را ببویم

نایت که چیزی از نظرش دور نمی‌ماند اینکه داشتم او را بو می کردم هم از نظرش دور نماند

پرسید

_ ازش خوشت میاد ؟

زمزمه کردم

_بله

_خوبه

مرا به خود فشرد

سرم را کمی عقب بردم تا به نیم رخش نگاه کنم .داشت به چیزی که من نبودم نگاه میکرد …سرم را چرخاندم و هالک را دیدم که داشت به او اشاره می داد . احساس کردم کمی حرکت کرد . سپس چانه اش را بالا داد و چشم هایش به طرف من امدند

به نرمی گفتم

_ باید بری

چشم هایش روی صورتم چرخیدن.. دوباره به من نگاه کرد

به نرمی تکرار کرد

_ اره

سرم را به طرفی گرفتم

_ بعدا میبینمت ؟

_حتما

لبخند زدم . چشم هایش به طرف لبهایم کشیده شد.. سرش را خم کرد و لب هایش را اهسته روی لبهایم کشید

_این لباس قرمز رو برای من پوشیدی؟

ناگهان بنا به دلایلی احساس خجالت می کردم

پاسخ دادم

_ این رنگ مورد علاقه اته

به سرعت پاداشم را داد … صورتش نرم تر شد…چشم هایش تیره تر شدند… لب های زیبایش زمزمه کرد

_عزیز دلم

و ناگهان تصمیم گرفتم رنگ قرمز بیشتری به کمد لباس هایم اضافه کنم ….

سپس قبل از انکه بدانم روی پاهایم ایستاده بودم.. دستهایم میان دستهای او بود و داشت مرا به طرف ویویکا هدایت می‌کرد

_ امشب سر خدمتی

ویویکا به او لبخند زد . نایت برای چند ثانیه به چشمهایم خیره شد و با پشت انگشت هایش روی صورتم کشید

سپس رفت

ویویکا گفت

_من …از اون… لعنتی ….خوشم میاد

چه داوری سریعی

چه شوک عجیبی

به او یاداوری کردم

_ فعلا زیاد روی حالت هوشمندانه نیستی و تنها چند ثانیه است که حضوری با اون ملاقات کردی

_ دختر من از این بابت کاملا مطمئنم . مگه تروریستی چیزی باشه که ازش خوشم نیاد

_چرا ؟

پاسخ داد

_ مثلا اون لباس ؟ اون حالتی که همین حالا روی صورت داری ؟ این حقیقت که توی یه کلوپ پر از ادم‌های زیبا که بیشتر اونها زن هستن قدم زد و از همون ثانیه ای که دیدمش و تا موقعی که از جلوی چشمم دور شد فقط چشماش روی تو بود ؟

احساس کردم ذوب شدم…. زمزمه کردم

_واقعاً ؟

سرش را تکان داد . چشم هایم به طرف زمین افتادند و لبخند مخفیانه ای زدم که واقعاً مخفیانه نبود…. اما احساس می کردم ان گونه است

ویویکا به صحبت کردن ادامه داد

_با یک نگاه به نیک میدونستم یه اشغال به درد نخوره ..یه نگاه به نایت ؟… درسته اون مردیه که نمیخوای سر به سرش بزاری یا پاپیچش بشی.. اما به جز اون… باکلاس ..رئیس ماب …با اعتماد به نفس … و از سر تا بهش ثروت و وقار میباره …همچنین به خاطر پولش مدام توی سرت نمیکوبه چون اینقدر مردونگی داره که نیازی به این رفتارهای مزخرف نداشته باشه. احتمالاً تا موقعی که با او رابطه داری چیزهایی تجربه می کنی که ممکنه کمی تو رو بترسونه . چون اون مرد قدرتمندیه دختر ..اما همیشه کنارش بمون ..چون اون طوری که من دیدم امشب باهات بود …مطمئنم دنیا رو برات جابجا میکنه …و اون ارزش هر تلاشی رو داره

_منظورت چه چیزهایی تجربه می کنم که من رو می ترسونه ؟

به اطراف نگاهی کرد …سپس مرا کنار کشید تا از بقیه کمی دور شویم

_ اون خیلی سریع از یک راننده ماشین های مسابقه به صاحب یک کلوپ تغییر شغل داد …در سن ۲۶ سالگی این کلوب رو به طور چشمگیری به موفقیت رسونده.. خودش رئیس تمام چیزیه که این اطراف میبینی… و تا جایی که من میدونم به کسی جواب پس نمیده …این یعنی هیچ سرمایه‌گذاری وجود ندارد و تمام سرمایه اینجا متعلق به خودشه ….زیاد از این چیزا سر در نمیارم اما میدونم فقط همین وسایل شیشه ای میلیون ها دلار قیمتشه … اون یه استون مارتین میرونه … همچنین خونه واقعا زیبا و گرون قیمتی داره …یه راننده برات میفرسته …اونقدر مرموزانه و مخفیانه کار میکنه که هیچ کس هیچی راجع بهش نمی دونه ..بهم اعتماد کن من همه جا پرس و جو کردم ..همچنین عادت نداره با کسی قرار بزاره بلکه هر موقع دلش خواست هر دختری رو که خواست از توی کلوب بلند میکنه بعد از این که باهاش خوابید اونو پرت میکنه بیرون.. امکان نداره کسی که این همه پول داره …این همه مخفیانه کار میکنه و چنین سبک زندگی داره هیچ راز خصوصی نداشته باشه…..بنابراین انیا وقتی بالاخره رازش برملا بشه باید خودتو باهاش وقف بدی و سعی کنی اون رو درک کنی … میفهمی دارم چی میگم ؟

به او خیره شدم

سپس پرسیدم

_با یه عالمه دختر میخوابه ؟

با بی صبری گفت

_یه عالمه

اوه خدای من

_ عزیزم ..دختر.. عزیزم ..به من گوش کن

دستانم را گرفت .احتمالا حالت چشهره ام تغییر کرده بود

سعی کردم روی صحبت های او تمرکز کنم

ادامه داد

_تو منو میشناسی . من به خوبی کار مو انجام میدم . همه اون مزخرفات دو هفته پیش متوقف شدن

پرسیدم

_مطمئنی ؟

_ نه ..من که مامور مخفی نیستم و اونو تا خونه تعغیب نمیکنم… اما کسایی رو میشناسم که عملاً این جا زندگی می کنن… اونها اون رو دیدن… میدونن اون کیه و متوجه شدن که یه چند وقتیه برنامه همیشگیش رو نداره

سرم به طرف دیگری چرخیده شد

_ اون با کسی قرار نمیزاره ؟

_ اینطور میگن

_چه معنی میده ؟

_ اون از تو خوشش میاد … برات اشپزی کرد… اون هم توی خونه خودش… اگه فقط میخواست باهات رابطه فیزیکی داشته باشه این کار را می کرد و می فرستادت خونه

دست های ویویکا دستهایم را فشرد

_عزیزم اون تو رو به رستوران مورد علاقه ات برد و نیازی نیست بهت یاد اوری کنم با این که تورو به رستوران برد و برات اشپزی کرد …اما باهات نخوابید

 

قسمت بعد

فوریه 11, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم  

 

 

 

بعد از کار بدون انکه با دیک برخوردی داشته باشم به اپارتمانم رسیدم .این اتفاق همواره نمی‌افتاد زیرا دیک همواره دوست داشت میان راهروی ساختمان بچرخد . با میل به اینکه سرم را بچرخانم و به واحد او نگاه کنم و به این فکر کنم که دوست پ*سر جدیدم قرار است او را از اینجا بیرون کند مقاومت کردم

و اینکه احتمالا این حرکت خوبی نبود…. و بعد به سرعت به این فکر کردم که دوس*ت پسر جدیدم با اینکه دوست پس*رم بود اما هنوز هم من را نبوسیده بود ..سپس تمامی این افکار …وقتی که سه قفل جدید روی در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم تا بسته ای را که چارلی داخل واحدم قرار داده بود پیدا کنم …از ذهنم بیرون رفتند

وقتی ازدیاد کیسه های براقی که روی مبلم و روی زمین اتاقم قرار گرفته بودند را دیدم سر جایم خشکم زد.. کیفم روی زمین افتاد …سپس به طرف بسته ها حرکت کردم و روی زانو هایم روی زمین افتادم… بسته ای که با حالتی حرفه ای بسته بندی شده بود را به ارامی بیرون کشیدم و ان را باز کردم …لباس مشکی که جنس با کیفیتی داشت و کاملا مشخص بود که پلی استر یا مانند لباس هایی که به انها عادت داشتم نبود را بیرون کشیدم …احساسی که در ان لحظه داشتم …فکر میکردم بهشت باید اینگونه باشد

وقتی ان را بالا گرفتم به سرعت این فکر را در ذهنم تداعی کرد که فرشته ها هم باید چنین لباس هایی بپوشند …اگر طراح ایتالیایی مخصوص به خود را داشته باشند

ان را مقابل خود گرفتم و احساس کردم اشک در چشم هایم حلقه می زند …هرگز در تمام عمرم چنین پارچه ی نفیسی را ندیده بودم… چنین چیز با ارزشی را لمس نکرده بودم… ان را به دستم نگرفته بودم ….و مطمئن بودم که هرگز هرگز صاحب چنین چیزی نخواهم شد

سپس با دقت تمام ان را روی مبل قرار دادم و به طرف بقیه بسته ها رفتم ….لباس شماره ۲ لباس ابریشمی پلاتینیومی رنگ…. لباس شماره ۳ قرمز رنگ و بی عیب و نقص …. با دقت و هیجان بقیه بسته ها را باز کردم…. سه جفت کفش پاشنه بلند و همرنگ با لباس ها ….وقتی قیمت روی انها را دیدم ضربان قلبم سرعت گرفت… در بسته بندی سه کیف دستی بینهایت باشکوه که انها هم همرنگ لباس‌ها بودند دیده می‌شد…. در بسته دیگر جعبه های کوچک قرار داشت که یکی از انها جواهرات کوچک با سنگ های قرمز رنگ روی ان بود و دیگری دستبند و گوشواره …و همینطور جعبه ی سوم هم مانند دو تای دیگر شامل جواهرات زیبایی که به خوبی با بقیه لباسها ست میشد بودند… کارت بیزینسی در انتهای ان قرار داشت که نایت با دست خط خود روی ان دستور داده بود :

آ

شنبه.. یکی رو انتخاب کن

ن

باز هم احساس میکردم اشک در چشم هایم حلقه می‌زند. به اطرافم نگاه کردم و تمام وسایل زیبا و دخترانه که دوست پس*ر خارق العاده محافظ و ترسناکم برایم خریده بود را نگاه کردم… کسی که هنوز من را نبوسیده بود…

سپس به ارامی به طرف کیفم که روی زمین افتاده بود حرکت کردم ..خم شدم …ان را برداشتم و به همان ارامی دوباره به طرف کاناپه بازگشتم… وقتی انگشت هایم به دور گوشی همراه گران قیمتم بسته شدند ….کیف دستی ارزان اما زیبایم را کنار “خرت و پرت” هایی که نایت برایم خریده بود قرار دادم… سپس دکمه را فشار دادم

تلفن را مقابل گوشم قرار دادم…

صدای عمیق و مردانه نایت گفت

_ سابرین . پیغامتون رو بذارین

با صدایی نرم و لرزان گفتم

_عزیزم تو هنوز حتی منو نبوسیدی

سپس احساس کردم یک دختر احمق هستم… از اینکه تا این اندازه به من هدیه داده بود احساس دستپاچگی میکردم …فکر نمیکردم هرگز به ان استانداردهایی که او در من می دید برسم . تلفن را قطع کردم و به غنیمت هایی که اطرافم را گرفته بودند خیره شدم نفس عمیقی کشیدم و با دقت و احترام وسایلی که برایم خریده بود را داخل اتاق خواب قرار دادم… سپس ساندویچ سریعی درست کردم و منتظر مشتری ام نشستم

…………………………………..

چشمهایم را باز کردم و دیدم که هوا تاریک شده …احساس کردم همین حالا صدای زنگی را شنیدم . چند بار پلک زدم و به ساعت نگاه کردم… ساعت ۱۲:۳۰ بود

سپس صدای زنگ ساختمان که از اتاق نشیمن به گوش می‌رسید را شنیدم

چه خبر بود؟

ملحفه ها را کنار زدم و در حالی که کمی احساس خواب الودگی می کردم به داخل اتاق نشیمن رفتم… لامپ اتاق را روشن کردم …ایفون را از روی دیوار برداشتم و زمزمه کردم

_ بله ؟

_ انیا . عزیزم ۵ دقیقه ی لعنتیه که این بیرون ایستادم . از قرار معلوم مثل مردها میخوابی . درو باز کن

تمام اکسیژن از ریه هایم بیرون رفت

نایت

چند بار پلک زدم و سرم را تکان دادم .. به سرعت دکمه را فشار دادم تا در باز شود

بعد از ان که مشتری ام رفته بود نایت با من تماس نگرفت …حتی بعد از انکه برایش پیغام گذاشته بودم هم با من تماس نگرفت.. کمی ناامید کننده بود اما وقتی که می خوابیدم به خودم گفتم با این که روزکاری من تمام شده اما مال او تازه شروع شده … بنابراین نباید خودم را به خاطر اینکه تماس نگرفته بود ناراحت کنم …و حالا ساعت از نیمه شب گذشته بود و او اینجا بود

اینجا ….همین حالا

و من به خاطر خوابیدن موهایم اشفته بود …هیچ ارایشی به چهره نداشتم و پیژامه به تن داشتم

اوه خدایا

همانطور که یک میلیون فکر به طرفم سرازیر شد ..بخاطر ترس سر جایم میخکوب شده بودم …یکی از ان فکر ها این بود که وقت ندارم موهایم را شانه کنم یا ارایش سبکی بکنم…یا لباس هایم را عوض کنم

تقه ای به در خورد……از جا پریدم.. به طرف در رفتم و از سوراخ روی ان به بیرون نگاه کردم … صورت جذاب نایت را دیدم که دارد به دستگیره در واحد من نگاه می کند

دوباره کت و شلوار تیره به تن داشت

خدایا

خدایا

او زیبا بود

یک ضربه دیگر به در … این بار با بی صبری… از جا پریدم و قفل در را باز کردم … زنجیر روی در را کنار کشیدم و سپس دستم را روی دستگیره در قراردادم … متوجه شدم که بدون انکه ان را حرکت دهم دارد میان دست هایم حرکت می کند

وقتی در باز شد و نایت به سرعت به داخل اتاق امد به عقب پریدم …به صورتش نگاه کردم ..متوجه شدم که نگاهی عجیب و غریب در چشم هایش دار

_ عزیزم همه چی ____

نتوانستم بیشتر از ان صحبت کنم ….زیر دست هایش صورتم را میان خود گرفته بودند و مرا به طرف خود کشید تا جایی که روی انگشت های پا ایستاده بودم .. همزمان سرش به طرف پایین امد…. سپس لب هایش روی لبهای من کوبیده شدند

دست هایم را بالا اوردم و انگشت هایم را میان موهای زیبا و تیره اش فرو بردم

زبانش بیرون امد و روی لبهایم کشیده شد . دهانم باز شد و زبانش به داخل دهانم امد

اه ….خدایا مزه خوبی میده

ناله کردم …. زانو هایم شل شدند و به طرف او کشیده شدم… لب هایش لب هایم را به غارت برد… نمیدانم با چه کلمه دیگری ان را توصیف کنم ..بسیار شیرین ..بسیار تحکم امیز… بسیار طلبکارانه …و بسیار بسیار شگفت انگیز ….خودم را محکم تر به او فشردم و خودم را به ان بوسه سپردم . نایت تمام وجودم را در دست هایش گرفته بود . تمام وجودم به وسیله لب های با استعدادش به یغما می رفت

لب هایش را از لب هایم جدا کرد .. از روی اعتراض ناله کردم… نمی خواستم ان را به این اسانی از دست بدهم . انگشت هایم میان موهایش حرکت کردند و او را به طرف خودم کشاندم.. می توانستم نفس گرمش را روی لب هایم احساس کنم . به سرعت نفس میکشید . چشم هایم به ارامی باز شدند تا به چشمهای تیره و گرسنه ی نایت خیر شوند.. با صدایی خشن پرسید

_ حالا بوسیدمت عزیزم . حالت بهتر شد ؟

تنها می توانستم به او بچسبم و زمزمه وار بگویم

_ بله

نگاهش سراسر صورتم را از نظر گذراند و تیره تر شد . احساس کردم گرمای بدنم بالاتر رفت .

_از لباس ها خوشت اومد ؟

_ بله

او هم زمزمه کرد

_خوبه . باید برگردم عزیزم

چند بار پلک زدم

_چی ؟

_ کار انیا . وقت نداشتم . فقط اومدم قدردانی تورو بپذیرم . باید برگردم

حرکت نکردم …محکم او را گرفته بودم و به چشم هایش نگاه می کردم …او برای چند لحظه ی شگفت انگیز به من اجازه داد …سپس زمزمه کرد

_عزیزم نمی خواد اونو ترک کنم

نه نمی خواستم…. اما به او نگفتم

اما هنوز هم محکم او را گرفته بودم

_بهت گفتم عزیزم

به نرمی ادامه داد

_ وقتی لباتو گرفتم به زمان زیادی نیاز داریم تا بتونم اونطور که می خوام توجه مو بهش بدم . بعد از شنیدن پیغام شیرینت نمی تونستم صبر کنم ..بنابراین اینکارو نکردم . هرچند ازار دهنده است اما باید برم

این همه به خود زحمت داده بود تا نزد من بیاید

خدایا

خدایا

از این حرکت خوشم می امد

و او نیاز داشت که برود

بنابراین خودم را وادار کردم عقب بروم . دستهایم از میان موهایش پایین لغزید و زمزمه کردم

_خیلی خوب هانی

انگشت شستش هنوز هم گونه ام را نوازش می داد و خم شد و بینی اش را مقابل بینیم کشید

وسپس پیشانی ام را بوسید

_ بعدا عزیزم

_ بعدا نایت

دستش را پایین انداخت …………..

………..و رفت

به دنبال او رفتم ..در را قفل کردم ..چراغ‌ها را خاموش کردم …پشتم را به در چسباندم و به اتاق نشیمن تیره خیره شدم

سپس دست‌هایم را به دور خود کشیدم و لبخند زدم

فصل ۸

امروز شنبه بود و ساعت کمی از ۱۰ گذشته بود . کمتر از ۵ دقیقه پیش پیغامی با این عنوان :

هی بیا به اسلید

دریافت کردم

همش همین

نه سلام و احوالپرسی نه معرفی

اگر چه میدانستم از طرف که بود.. بنابراین کیفم را به دست گرفتم . داخل حمام دویدم و برای اخرین بار به خود نگاه کردم . کیفم را باز کردم تا مطمئن شوم همه چیزهایی که لازم دارم را در ان قرار داده ام

ماشین ..بزرگ , بلند , مشکی و براق بود… و یک بادیگارد که شبیه هالک بود کنار در ان ایستاده بود

سرتاپا لباس مشکی به تن داشت و همچنین چهره اش اخمو بود . وقتی نزدیک تر رفتم گفت

_صندلی های پشتی پره زن . بشین جلو

سپس در جلو را برایم باز کرد

به چهره اخمویش لبخند زدم …زیرا : اولا اینکه لباس بسیار زیبا و کشنده ای به تن داشتم.. دوما قرار بود شبی فوق العاده با دوست هایم داشته باشم ..و سوم بعد از سه روز تماس های تلفنی کوتاه…و این که به هیچ عنوان نتوانسته بودم نایت را دوباره ملاقات کنم …قرار بود امشب او را ببینم

روی صندلی جلو نشستم و به سرعت چرخیدم تا ویویکا و ساندرین رو که در صندلی‌های عقب نشسته بودند تماشا کنم

در حالی که نگاهشان روی من بود لبخند احمقانه و گنده ای روی چهره داشتند ….ساندرین جیغ کشید

_اون… لباس…. فوق العاده… است… اوه خدای من

ویویکا تایید کرد

_شوخی نمیکنم لعنتی… واقعا همینطوره من

هم نیشخند زدم و زمزمه کردم

_میدونم

راجع به لباس ها به انها گفته بودم….. در حقیقت راجع به تمام اتفاقات به انها گفته بودم… بنابراین تقریباً در مواجهه با نایت می توانستند شخصیت او را درک کنند

هالک پشت فرمان نشست… گردن درخت مانند اش را چرخاند و به من اخم کرد

_ زن . کمربند

از دستورات هالک پیروی کردم .. به محض اینکه صدای کمربند ایمنی را شنید پایش را روی گاز فشرد و حرکت کردیم

سپس دستش را به داخل جیبش فرو برد.. یک تلفن همراه را بیرون اورد و دکمه روی ان را فشرد… به طرف راست چرخید و گفت

_ هی

سپس مکث کرد

_ اره اون با منه

دوباره سکوت

_ قرمز

سکوت

_ بعدا

دوباره تلفن را به جیب کتش فرو برد

اما من………… من از نفس کشیدن دست برداشتم

قرمز

داشت به نایت گزارش می داد

نایت می‌خواست بداند من کدام لباس را پوشیده ام

چرخیدم و به دختر ها نگاه کردم ….چشم هایشان گشاد شده بود و هنوز هم ان لبخندهای احمقانه را روی چهره داشتند …انها هم به همان چیزی که من فکر میکردم فکر میکردند….خنده نخودکی سر دادم ….انها هم همین کار را تکرار کردند…..هالک زمزمه کرد

_ لعنت

محکمتر خندیدیم

و هالک با سرعت بیشتری ما را به طرف اسلید برد

 

قسمت بعد

فوریه 10, 2019

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم  :

 

 

 

در تختخواب دراز کشیده بودم . ملحفه های تازه و نرمم احساس خوبی داشتند . با خود در فکر بودم که امکان دارد ملحفه های نایت از این هم نرم تر باشند . به سقف نگاه کردم و به این فکر کردم که اگرچه نایت گفته بود من به او تعلق دارم ..اما هنوز هم مرا نبوسیده بود

شام عالی بود… مرا به وینکوپ برد… ناگهان بعد از گذشت ان روز.. بعد از ان که خوابیده بودم ..با یکدیگر با حالت شوخ طبعانه مشاجره کرده بودیم … فهمیدم که احساس اسودگی و سبکی می کردم

نایت به نظر می رسید همواره در حالت ارامی باشد حتی زمانی که عصبانی و ناراحت است

راجع به پدرش که یک راننده ماشین های مسابقه بود و همچنین مادرش برایم تعریف کرد.. گفت که هر دوی انها هنوز هم زنده هستند و در هاوایی زندگی می کنند… به من گفت که حق با من است ..کلوب اسلید به این خاطر تا این اندازه محبوب است که هر سال به مدت یک ماه ان را می بندد و با بوجه کلانی که صرف دکوراسیون دوباره ان می کند باعث میشود تا تازه و مفرح به نظر برسد . راجع به اینکه نیک همواره مایه دردسر بوده برایم توضیح داد… اما از انجایی که او برادر بزرگترش است بنابراین او بجای پدر و مادرش مراقب نیک بوده و هر زمان که جایی گند بالا می اورده… نایت قدم جلو می گذاشته

من هم به او راجع به ویویکا و ساندرین گفتم . راجع به برنامه ام و با کمرویی راجع به اینکه ارزو دارم روزی کلینیک خود را افتتاح کنم . تمام مدت به طور عجیبی با دقت خاصی به من نگاه می کرد . همچنین به او گفتم که این رستورانی که هم اکنون در ان غذا می خوریم یکی از پنج رستوران مورد علاقه من در دنور است

مکالمه اسانی بود و در طول ان مدام لبخند می زدیم …کنار یکدیگر نشسته بودیم و هرگاه یقه شل لباسام از روی شانه ام پایین می‌امد انگشت های نایت به نرمی پوستم را نوازش می دادند… در این زمان ها بود که به خاطر اینکه این لباس را انتخاب کرده بودم به خودم تبریک میگفتم …و سپس بعد از انکه نایت انگشت هایش را کنار می کشید دوباره یقه لباس را بالا می اوردم.. زیرا می‌دانستم دوباره به پایین سر خواهد خورد ….و می دانستم دوباره توجه او را به خود جلب خواهد کرد و دوباره مرا لمس خواهد کرد

این یک بازی بود و هر دوی ما این را می دانستیم…

سپس دوباره مرا به ساختمان خود برد … کنار ماشین من که در پارکینگش قرار گرفته بود متوقف شد ..سپس کلیدهای ماشین را به دستم داد

یکی از دست هایش روی صورتم قرار گرفت ..سرش پایین امد و من از نفس کشیدن دست کشیدم

فکر میکردم خیال دارد مرا ببوسد…. واقعاً واقعاً میخواستم این کار را بکند…… درعوض نوک بینی اش را به بینی من زد . نگاهش را به چشم هایم قفل کرده بود . تمام مدت نگاهش گرم و عمیق بود …سپس در کمال ناامیدی من… سرش را بالا گرفت و زمزمه کرد

_ به زودی باهات تماس میگیرم عزیزم . شنبه میبینمت

سپس دستش را از روی صورتم پایین اورده و عقب رفت

چاره دیگری نداشتم مگر اینکه خودم را روی او پرتاب می‌کردم… که قرار نبود چنین کاری کنم …بنابراین تنها لبخند زدم …سوار ماشینم شدم و از انجا رفتم

از پنجره ی کنار ماشین دیدم که در حالی که بازی هایش را روی سینه قفل کرده و به ماشین تکیه داده مرا نگاه میکند

……. حالا داخل تختخواب دراز کشیده بودم و با خود در این فکر بودم که چرا مرا نبوسید ….و ارزو می کردم ای کاش خودم را روی او انداخته بودم.. همچنین به این فکر می کردم که تا شنبه بسیار بسیار راه طولانی بود

فصل ۷

سه شنبه بعد از ظهر سرکار بودم و داشتم فایل ها را مرتب می‌کردم که شنیدم تلفن باحالم زنگ خورد …..و نام نایت را روی صفحه ان دیدم

او همچنین روز قبل هم با من تماس گرفت…وقتی این کار را کرد در تخت خواب دراز کشیده و داشتم کتاب می‌خواندم و سعی میکردم از اینکه هنوز با من تماس نگرفته احساس ناامیدی نکنم …و بعد از ان به شدت عصبانی میشدم که هنوز هم با من تماس نگرفته

با خود فکر می کردم نباید حالا جوابش را بدهم زیرا داشت با من بازی میکرد…. اما این گونه نبود ….به محض اینکه سر و صدای کلوپ را در پس زمینه شنیدم متوجه ان شدم… اولین حرفش این بود که یک عالمه کار مسخره در طول روز داشته که می بایست به انها رسیدگی کند… و همین حالا هم زمان کمی برای صحبت دارد اما میخواسته که با من در تماس باشد

صدای زیبایش در نظرم بسیار ارامش دهنده بود اما از این که می بایست مکالمه ی مان کوتاه و با عجله باشد بسیار احساس ناامید ی به من دست می‌داد ….حالا یک ساعت و نیم به زمان تعطیلی مطب مانده بود… یعنی او کمتر از ۲۴ ساعت گذشته با من تماس گرفته بود و اگر او یک بازیکن عوضی بود پس نمی بایست به این زودی دوباره با من در تماس باشد

تلفن را برداشتم …ان را مقابل گوشم قرار دادم و به نرمی گفتم

_ هی

به نرمی پاسخ داد

_هی عزیزم

و دوباره احساس کردم ان لرزش اشنا از ستون فقراتم عبور میکند… اما به سرعت ان لرزش متوقف شد …زیرا با حالتی عجیب و غریب پرسید

_دیک کیه ؟

_ معذرت می خوام ؟

_دیک ..اون کیه ؟

_ اه….

به خاطر این سوال که نمی توانستم ان را درک کنم شوکه شده بودم

ادامه داد

_همسایه . عزیزم

_اوه دیک

_ اره دیک… اون کیه ؟

ناگهان متوجه شدم که مکالمه یمان نه تنها عجیب و غریب بلکه بامزه هم بود

البته این را به اون گفتم

تنها پرسیدم

_ از کجا میشناسیش ؟

_اون رو نمی شناسم اما این چیزی نیست که راجع بهش صحبت می کنیم . بلکه داریم راجع به اینکه تو چطور اونو میشناسی صحبت می کنیم

_اون همسایه منه …اون طرف راهرو زندگی می‌کنه

_دوسته ؟

می خواست با این سوال ها به کجا برسد؟

_ اه..نه… و حالا میدونم که اون رو نمیشناسی وگرنه اگه می شناختی این سوال رو از من نمیپرسیدی . حالا چرا داری راجع بهش پرس و جو می کنی ؟
_یه چند تا خرت و پرت به خونت فرستادم . دفعه پیش همراه با تلفن.. کاترین هم به ساختمان اومد. بعضی موقع ها به مزخرفات دوروبرش توجه نمیکنه اما گفت دکمه دایرکتری رو مدام فشار داده تا یک نفر بیاد و بسته رو تحویل بگیره . از اونجایی که سرش شلوغ بود به اینکه چه کسی اونو تحویل گرفت اهمیت چندانی نداد… پسرهایی که امروز فرستادم همین کار رو کردند اما بنا به دلایل مشخصی پسرها به این چیزا توجه می‌کنن . به محض اینکه دیک رو دید از اون خوشش نیومد . همچنین از اینکه برای پذیرفتن بسته ی تو چقدر هیجان زده شده بود هم خوشش نیومد. خوشبختانه یه نفر وقتی پسر من داشته با دیک اشنا می‌شده به چارلی زنگ زد و اون به پسر من گفت مسئول تعمیر و نگهداری ساختمانه و کلید اضافه داره . بنابراین بسته رو توی واحد تو قرار می ده و همچنین به دیک گفت گورش رو از اونجا گم کنه و بعد از این که از اونجا رفت چارلی به پسرم گفت که اگه بسته های ارسالی بیشتری برای تو داشت تحت هیچ شرایطی اون رو به دیک نده . همچنین شماره تلفن خودش و لیست کسایی که میتونه با بسته های تو به اونها اعتماد کنه رو به پسرم دادم . و پسرم تمام اینها رو به من گزارش کرد. فکر میکرد من راجع به دیک میدونم

خدایا من عاشق چارلی بودم

همچنین با خود در فکر بودم که نایت چه چیزی برایم فرستاده بود؟

مشخصا بیش از اندازه در فکر بودم زیرا صدای نایت را شنیدم که با بی صبری گفت

_ انیا . منو راجع به دیک روشن کن ؟

_دیک همون باریه که هر این دختر تنهای مجردی که توی یه اپارتمان چند واحده زندگی میکنه مجبوره اون رو تحمل کنه . همون همسایه عجیب و غریب که هیچ وقت سر کار نیست و روبروی تو زندگی میکنه

_اون تورو ناراحت میکنه ؟

_اه..اره.. اون دیکه دیگه

_ پس وقتشه از اونجا بره

بدنم کاملا بی حرکت شد… اما به طریقی توانستم خودم را مجبور کنم بگویم

_چی ؟

_وقتشه…..دیک…. از اونجا…. بره

صدای عمیقش مانند فولاد محکم و همراه با قاطعیت بود

زمزمه کردم

_نایت___

میان حرفم پرید

_یکی از پسرهام بهش راجع به برنامه تغییر مکانش با هاش صحبت می کنه . همچنین بعدا با تماس می گیرم . اخرین مشتری ات کی کارش تموم میشه ؟

پشت سر هم به طرف کانتر که روبه رویم بود پلک زدم و صحبت نکردم

_انیا عزیزم یه نفر با من کار داره . اخرین مشتری ات کی میره ؟

_ساعت ۹

_بعد از ساعت نه باهات تماس می گیرم . بعدا عزیزم

سپس تلفن را قطع کرده بود

دستی که تلفن را با ان گرفته بودم را روی کانتر انداختم . هنوز هم داشتم به ان خیره نگاه می کردم . قرار بود دیک از ان ساختمان جابجا شود …زیرا نایت دوست نداشت من رو به روی یک انسان عجیب و غریب و عوضی زندگی کنم

زمزمه کردم

_یا خدا

بت … یکی دیگر از منشی ها پرسید

_چی ؟

به او نگاه کردم و زمزمه کردم

_ هیچی

به من خیره شد …سپس نزدیک تر امد

_ انیا همه چی خوبه ؟

ناگهان به خاطر دیوانگی ناگهانی که به سراغم امد گفتم

__ من یه دوست پس*ر دارم ..اون فوق العاده است.. حمایت گر و ترسناکه و گاهی اوقات هر سه تای این صفت ها روا با هم نشون میده و منو واقعا وحشت زده میکنه

نیشخند بزرگی روی صورتش نقش بست

_ تو یه دوست پس*ر داری ؟ باحاله

مانند اینکه صحبت های قبلی ام را نشنیده بود . به او یاداوری کردم

_بت ..اون ترسناکه

_ خودت رو خوشبخت بدون . هر مردی که بخواد با تو رابطه داشته باشه باید به اندازه ی کافی ترسناک باشه وگرنه یک مرد فوق العاده ترسناک حمایتگر که از راه برسه تو رو از اون میدزده.. پس نصیحت من اینه : قسمت خارق العاده و حمایت گرش رو بچسب و قسمت ترسناک رو نادیده بگیر

چشمهایش را باریک‌ کرد

_مگه اینکه… کارهای ترسناک با تو انجام میده ؟

_نه

لبخند اش دوباره باز گشت

_خیلی خوب ..پس بهش بگو باید بیاد تو رو به ناهار ببره ..وقتی اومد به من اشاره بده اون طوری میتونم به همه دخترا بگم که بیان وراندازش کنن و زمانی که برگشتی نظرمونو راجع بهش بهت میگیم

متاسفانه دهانم احساس می‌کرد امروز باید زیاد صحبت کند زیرا گفت

_ اون زیبایی مردانه خارق العاده ای داره .. اما خیلی هم خشن و معذب کننده به نظر میرسه

سپس دوباره لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست و گفت

_ تعجب نکردم ..بهتره هر چه سریعتر سر و کله اش اینجا پیدا بشه چون الان می خوام این خبر باحال رو به همه بگم

من و ان دهان گشادم

بت دستش را برایم تکان داد و با خوشحالی از انجا دور شد …

همان‌طور که به قفسه های روبه رویم نگاه کردم به این فکر میکردم که کار منشیگری و سر و سامان دادن به فایل ها تا چه اندازه خسته کننده و کسالت اور است… و هرگز پایان نمی پذیرد

سپس به این فکر کردم که زندگی کردن بدون ترس مداوم از اینکه در راهروی ساختمان با دیک برخورد نکنم تا چه اندازه خوب خواهد بود….

سپس با خود در فکر بودم که چگونه پسر های نایت قرار بود او را مجبور به اسباب کشی از ان ساختمان کنند ……

سپس تصمیم گرفتم راجع به ان فکر نکنم

 

 

قسمت بعد

11 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 28