کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
فوریه 24, 2019

با سر کشیدن لیوان پنجم که کمی احساس سرخوشی کردم…. احساس کردم دستی به ارامی روی کمرم قرار گرفت… نایت نبود.. می‌توانستم بوی او را تشخیص دهم… لمس سبکی بود و به سرعت از بین رفت

سرم را چرخاندم و به هالک کورت نگاه کردم

فریاد کشیدم

_هی

چند بار پلک زد.. سپس یک طرف لب هایش در حد یک میلی ثانیه بالا رفت

سپس گفت

_ نایت تورو توی دفترش میخواد

اوه خدای مهربان

ادامه داد

_من تو رو اسکورت می کنم

هنوز هم همان طور که فریاد می کشیدم گفتم

_ راهو نشون بده مرد من

سرش را تکان داد

سپس راه را نشان داد.. او را دنبال کردم.. وقتی از قسمت vip بیرون امدم نزدیک من ایستاد ..گاهی اوقات با دستش کمرم را می گرفت تا مرا راهنمایی کند.. گاهی اوقات مقابلم ایستاده و دستش را اطراف من قرار می داد و مردم را از سر راه کنار می زد و اجازه نمی داد کسی مرا لمس کند

اقای سابرین

خدایا

دوست پسر من جذاب….. و به هزاران شیوه مختلف باحال بود ….که واقعاً با شمردن انها سرگیجه می‌گرفتم ….حتی وقتی که ان اطراف نبود باز هم می‌توانستی ان باحالی را احساس کنی

بادیگاردی که کنار در پلکانی که به دفتر نایت منتهی می‌شد ایستاده بود ما را دید و قبل از انکه به انجا برسیم در را برای ما باز کرد

به او لبخند زدم و از در عبور کردم

کورت دیگر مرا همراهی نکرد.. به تنهایی از پله ها بالا رفتم …همانطور که از پله ها بالا میرفتم لیوان نوشیدنی ام را به دست گرفته بودم.. وقتی به در دفتر او رسیدم در زدم ..

نایت پاسخ داد

_ انیا

دستگیره در را چرخاندم در را هول دادم … سرم را به داخل فرو بردم.. نایت را دیدم که کنار کابینت نوشیدنی ها مقابل دیوار ایستاده بود… پرسیدم

_اشکالی نداره بیام داخل ؟

_ عزیزم کورت رو فرستادم تا تو رو به این جا بیاره نیاز نیست حتی در بزنی

لبخند زدم و داخل شدم.. او را دیدم که در حالی که لب هایش به طرف بالا متمایل شده بودند سرش را تکان میداد

در را بستم و به طرف او حرکت کردم… متوجه شدم دارد بطری شامپاینی باز میکند… یکی از ان بطری هایی که عکس گل روی انها نقش بسته بود… که بر این معنا بود بطری گرانقیمتی است

می خواست جشن بگیرد

برای من

خیلی خوب باشه

لب هایم را لیس زدم

خودش بود

اتفاق افتاده بود

خدایا

من عاشق شده بودم

خدایا

در بطری با صدای “پاپی” باز شد… کیف دستی و لیوانم را روی میز قرار دادم و به ان تکیه دادم …او را نگاه کردم که نوشیدنی می ریخت… به ارامی گفتم

_ ام…. قبلا منو با مهمونی که برام برگزار کردی لوس کردی عزیزم

_نه به اندازه کافی

احساس کردم پروانه ها در شکمم به پرواز در امده اند

بله

عاشق

شده

بودم

لیوان را به دستم داد… سپس بطری را کناری گذاشته و دستور داد

_ اینجا

به اندازه یک قدم با او فاصله داشتم… بنابراین به طرفش رفتم.. دستش را اطراف من حلقه کرد …دست ازادم را روی شانه اش قرار دادم و او هم لیوان اش را بالا گرفت… من هم همین کار را تکرار کردم… در حالی که به چشمهایم خیره شده بود لیوانش را به لیوانم زد

_ بهت افتخار می کنم عزیزم. به شدت تلاش کردی و مبارزه کردی تا راهی پیدا کنی که زندگیت رو بهتر کنی

به چشمهایش لبخند زدم

_ متشکرم عزیزم

لیوان هایمان را بالا اوردیم و نوشیدنی را سر کشیدیم …وقتی جرعه ای از نوشیدنی اش را سر کشید به سرعت ان را روی میز قرار داد… لیوان مرا هم از دستم گرفت و ان را کنار لیوان خودش قرار داد… سپس دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد… زیر لب گفت

_ دستت عزیزم ..کف دست تو بیار بالا

کف دستم را به طرف او گرفتم

دستش بیرون امد و یک جفت کلید را کف دستم قرار داد… همان‌طور که به ان خیره شدم احساس کردم نمی توانم نفس بکشم …سپس بیشتر به ان خیره شدم

فکر می‌کنم کلیدهای یک ماشین بودند که نمی توانستم ان را قبول کنم.. من عاشق او بودم اما همین حالا هم برای من کارهای بسیاری انجام داده بود

اما کلید ماشین نبودند …..قبلا کلید خانه خودش را هم داشتم …..همانطور که چشمم را از کلیدها بر می داشتم و به او نگاه میکردم یک ابرویم را بالا دادم گفتم

_ چی___

کاملا به طرف من چرخید و با هر دو دست مرا به خود چسباند

_روز دوشنبه اون ه*رزه که عاشق پول خرج کردنه تورو میبینه.. کارت ویزیتش رو بهت میدم .. باهاش تماس بگیر.. باهاش قرار ملاقات بذار… نظرت رو بهش میگی.. اگه مشکی نمی خوای پس اسمی از قرمز نیار

در حالیکه هنوز هم گیج بودم سرم را تکان دادم

_معذرت می خوام ؟

ادامه داد

_وقتی برنامه‌اش رو چید با من تماس می گیره .. شرکتی که استراتژی بازاریابی کلوب رو برای من طراحی می‌کنه برات برنامه ریزی میکنه.. اگه میخوای محیط زنانه و شادی داشته باشه اونا ترتیبشو میدن

_ نایت …داری راجع به چی صحبت میکنی ؟

_ بیشتر بلوک های تجاری این اطراف مال منه عزیزم …یه مغازه همین نزدیکی هاست.. روبروی پیچ.. این کلیدها مال در ورودی اونه…اونجا سالن جدید تو میشه

اوه خدای من

اوه خدای من

اوه خدای من

در حالی که احساس می کردم قفسه سینه ام به تنگ امده از میان بازوهایش بیرون امدم ….قلبم به سختی و شدت می تپید

زمزمه کردم

_ نمیتونم اینو قبول کنم و این کارو نمیکنم

ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند…. سرم را تکان دادم… احساس می کردم ناگهان سیلی از احساسات به من هجوم اورده… از این که می خواست چنین کاری برای من انجام دهد بسیار خوشحال بودم…. اما قرار نبود چنین اتفاقی بیافتد

با صدای بلندتری گفتم

_متاسفم …حرکت بی ادبانه ای بود عزیزم ..کاری که انجام دادی خیلی شیرین و خوبه.. و واقعا قدردان اون هستم اما نمیتونم قبولش کنم

چشم هایش باریک شدند…

_ برای چه جهنمی نه ؟

_فقط اینکه…… من فقط…….. نمیتونم

کمی مرا به دقت زیر نظر گرفت.. سپس بازو هایش را روی سی*نه اش قفل کرد

_ چرا انیا ؟

_من……….. اگه توضیح بدم درک نمیکنی

دستور داد

_ امتحانم کن

نفس عمیقی کشیدم و به ان طرف اتاق نگاه کردم …سپس فکر کردم شاید بتواند متوجه شود…. بنابراین دوباره به او نگاه کردم

_ باید خودم این کارو بکنم ..باید مال خودم باشه… باید به شیوه خودم این کارو انجام بدم

_عاشقتم عزیزم

احساس کردم ماهیچه های شکمم منقبض شدند… قلبم فشرده شد… می دانستم جدا این کلمات را بر زبان می‌اورد…. اما طوری انها را می‌گفت انگار که خودم قبلا ان را می‌دانم

تکرار کرد

_عاشقتم…. اما این خیلی افتضاحه

داشتم به این که او عاشق من است فکر می کردم

او عاشق من بود

سپس به موضوع پیشرو تمرکز کردم

_نایت عزیزم تو همه ی این ها رو خودت به دست اوردی

دستم را اطراف کلوپ چرخاندم تا منظورم را واضح تر بیان کنم

_ نمیتونی منو درک کنی ؟

سرش به یک طرف کج شد و سپس گفت

_من همه این لعنتیا رو خودم به دست نیاوردم

پلک زدم

_ چی ؟

_ عزیزم میدونی راه اندازی کلوپی مثل این چقدر هزینه میبره ؟

به هیچ عنوان نمی دانستم

_نه

_ یه عالمه . من یه شریک خاموش داشتم ..اون سرمایه گذاری می کرد و من اینجا رو راه اندازی می کرد .. تمام کار را خودم به تنهایی انجام ندادم.. اون هر موقع دخالت می‌کرد همه چی رو به هم می ریخت و به طور مداوم این کارو می کرد …به هیچ عنوان نمی تونست تاکتیک سکوت رو درک کنه . مهم نبود از چه تاکتیکی استفاده می‌کردم و چقدر بهش توضیح میدادم …دو سال بعد دیگه کارم باهاش تموم شد . چند حرکت کردم و کنترل کامل رو خودم به دست گرفتم . مجبورش کردم از اینجا بیرون بره ..اگرچه با خشونت …دیگه از دستش به اندازه کافی کشیده بودم و اون یه نیمه ی مغزش احمق بود و یه نیمه دیگه اش عوضی… اگرچه نمی تونست در زمینه مبارزه کار زیادی انجام بده …حالا بطور کامل کلوپ رو اداره می کنم و اون توی کاستاریکا با سه چهار تا زنه و منابع محلی میگن اونا مدام با هم در حال جنگند نه بخاطر بدست اورد توجه اون بلکه به خاطر دست و دلبازی که از خودش نشون میده چون هنوز هم بیشتر از اونکه عقل داشته باشه پول داره ..یکی از ایده های درخشانش این بود که توی کلوب بخشی راه بیندازیم تا زنها توی گل وول بخورند …الان احتمالا داره زندگی ایده‌الش رو زندگی میکنه

احساس کردم لبهایم به لبخندی باز شد

پرسیدم

_ زنها توی لجن وول بخورند ؟

_همونطور که گفتم یه احمق عوضی بود

شروع به خندیدن کردم اما به نظر نایت اصلا بامزه نبود

_خسته شدم انیا..از اینکه دو ساعت بعد از اینکه توی تخت خواب کنار تو دراز کشیدم بخوای از تخت بیرون بری خسته شدم… از کلاسها و مشتری های شبانه خسته شدم که نمیزارن زنم رو برای شام بیرون ببرم… و در اخر قرار نیست یه گوشه بشینم و ببینم زنم داره برای زندگی راحت جون خودش رو در میاره در حالی که من می تونم براش یه کاری بکنم

_نایت___

_نمیتونی قبولش کنی چون برات غیر قابل قبوله.. تا دو هفته دیگه انیا …تماما به کارت سر و سامون میدی و مشتری هات رو به روز منتقل می کنی… و شبهات از این به بعد با من گذرونده میشن ..هر طور که دلت میخواد سالن رو دیزاین کن… خودت تصمیم بگیر چطور باید اونو بچرخونی …ما فقط برات بازاریابی می کنیم تا مشتری هات رو به دست بیاری و تا زمانی که خودت توی جاده موفقیت قرار بگیری هزینه هات با منه

_ نایت___

_این موضوع اصلا قابل بحث نیست

فریاد کشیدم

_نایت

_چیه ؟

_خیلی خوب اما من ۲۰ هزار دلار برای راه اندازی سالن پس انداز کردم بنابراین تمام مخارجی که برای من انجام میدی رو حساب می کنی و وقتی که راه افتادم یک برنامه ریزی می کنیم تا بتونم هزینه هایی که برام انجام دادی رو بهت برگردونم

چیز اشتباهی برای گفتن بود ……….زیرا چهره اش به شدت سخت شد

_تو یه هدیه رو پس نمیدی انیا

با دقت پاسخ دادم

_ اما این خیلی زیاده

_ وقتی یک هدیه بهت داده میشه به عهده شخصی که اونو بهت میده است که تصمیم بگیره زیاده یا نه

_من____

حرفم را قطع کرد

_خوشحالی ؟

زمزمه کردم

_ اره

_به طریقی که فکر می کنی قراره ادامه پیدا کنه ؟

قلبم منقبض شد و به او خیره شدم…. سسپس به پنجره دفترش نگاه کردم…. نمی توانستم مهمانی که برایم گرفته بود را ببینم اما می دانستم انجاست

مهمانی که او به من داده بود

اقای سابرین

دوباره به او نگاه کردم

_ من عاشقتم .. بنابراین بله

به ارامی چشم هایش را بست… سرش را پایین انداخت

فکر می‌کنم این برایش معنایی داشت

به او خیره شدم… قد بلند… بزرگ.. قوی …ترسناک… کسی دلش نمی خواست سر به سر نایت سابرین بگذراد…

به اینکه به نظر می رسید احساسات به او اغلب کرده و سرش را پایین انداخته بود تا چهره اش مشخص نشود نگاه کردم و فهمیدم که در اشتباه بود…..م این برایش به معنای همه چیز بود

اشک در چشمانم جمع شد

چشمهایش را باز کرد و به من نگاه کرد

_بیا اینجا عزیزم

به اغوشش باز گشتم

زمزمه کرد

_لطفاً بهم اجازه بده اینو بهت بدم

_نمیتونم چنین چیزی رو قبول کنم …هرگز نمی تونم برات جبران کنم____

مرا به خود فشرد و صورتش را نزدیک صورت من پایین اورد

_ پنکیک های خوشمزه ..باشه گفتنای شیرین و نرمت.. اینکه در طول چند هفته باعث شدی بیشتر از چند دهه بخندم ..اون بله ددی گفتنات که اون رو سراسر بدنم احساس می کنم… اولین پیام تلفنی که برام به جا گذاشتی… عزیزم اون رو ذخیره کردم و حداقل روزی یک بار بهش گوش میدم… اگه تمرکزم رو از دست بدم تورو توی تخت خوابم می بینم که با حالت شیرینی از من استقبال می‌کنی… هر موقع که بهم لبخند میزنی… لباس منو میپوشی.. توی خونه راه میری …به مسیح قسم میخورم که روز منو میسازه… مهم نیست چه روز کاری بدی داشته باشم وقتی که از تخت خواب تو بیرون میام و با این امید که دوباره شب به تختخواب پیش تو برمیگردم فکر می کنم میتونم از پس هر چیزی بر بیام… توی دنیایی که پر از اشفتگی و سردرده چنین چیزی مثل تو داشتن عزیزم بینهایت ارزشمنده و قیمتی براش نیست… باید بدونی هدیه های مختلفی وجود داره …چیزایی که من بهت میدم تو خیلی بیشتر برام جبران می‌کنی عزیزم.. بهم اعتماد کن

به او یاد اوری کردم

_ اما ما خیلی وقت نیست که با همیم

_ تو عاشق منی و من هم عاشق توام دیگه بقیه‌اش بی معناست

زمزمه کردم

_ نمیخوام هرگز فکر کنی دارم ازت سو استفاده می کنم

_ ازم درخواست مازاراتی کردی ؟

سرم را تکان دادم

_نه

_ایا اصلاً ازم چیزی خواستی ؟

_ نه اما____

_تو فقط چیزی که بهت میدم رو ازم قبول می کنی عزیزم …همین حالا دارم بهت میگم و اینو خوب به یاد داشته باش انیا… به طور لعنتی از اون تلفن لعنتی ات ممنونم که به موقع خراب شد چون اگه خراب نمیشد مجبور نبودی اون شب به اتاق خواب من بیای و دیگه من نمی تونستم هر شب در حالی که تو رو توی اغوش گرفتم و عطر موهات توی بینی امه به خواب برم ….و در حالی بخوابم که می دونم در ارامش خواهم خوابید و خوشحال از خواب بیدار میشم…

اوه خدایا

_نایت__

دوباره مرا به خود فشرد

_ اجازه بده اینو بهت بدم

ساکت شدم ….نمی توانستم چیز دیگری بگویم

صورتش نزدیکتر امد

_بهم…. اجازه بده…… اینو…… بهت بدم

چشم های سرزندگی ابی اش را تماشا کردم ….سپس زمزمه کردم

_باشه

او هم زمزمه کرد

_باشه

چشم هایم را محکم بستم س…پس انها را باز کردم و به نرمی پرسیدم

_تو عاشق منی؟

_ عزیزم تو برای من ساخته شدی

اوه خدایا

دوباره نزدیک بود احساساتی شوم…دستش پشت سرم قفل شد و صورتم را به گردن خود فشرد… با صدای شکسته زمزمه کردم

_متشکرم

با حالت غرولند کنان گفت

_ تو سخت ترین زنی هستی که تا حالا دیدم که میشه بهش هدیه داد

سرم را عقب کشیدم و چشمهایم را باریک کردم

_اوه پس تو با کلکسیون زن هات هم سخاوتمندانه رفتار می‌کردی ؟

نیشخند زد

_ عزیزم چنین سوالی از من نپرس …اما هرگز به هیچ کس یه سالن هدیه ندادم

با عصبانیت گفتم

_ خوبه

ادامه داد

_ یا تلفنی که هزاران دلار ارزش داشته باشه

دوباره با عصبانیت گفتم

_عالیه

_شاید یه لباس یا کفش… اما نه همزمان هر دو…. و مطمئناً نه سه جفت

با حالتی تفکر امیز ادامه داد

_ حتی دو تا هم بهشون همزمان هدیه ندادم

_شاید ایده خوبی باشه که حالا دهنتو ببندی نایت

دوباره نیشخند زد …سپس گفت

_ حالا کیه که رئیس بازی در میاره ؟

_من اجازه دارم رئیس بازی درارم …قراره صاحب یکی از باحال ترین سالن های دنور بشم

بازوهای نایت اطرافم محکم تر شدند و با صدای بلند خندید

او را تماشا کردم در حالی که به او لبخند میزدم

من عاشق اقای سابرین شده بودم

 

 

قسمت بعد 

فوریه 24, 2019

فصل ۱۲

در حالی که کفش های پاشنه بلند پلاتینیومی با لباس ساتن پلاتینیومی بسیار باحالم را پوشیده بودم که کاملاً به خوبی روی بدنم نشسته بود ..از هال پایین رفتم

درحالی که گردنم را خم کرده بودم داشتم گوشواره هایم را می پوشیدم.. نایت با تلفن صحبت می کرد . می دانستم جایی در اشپزخانه است . امروز جمعه بود . سه هفته از اتفاقی که برای ساندرین افتاده بود می گذاشت . خبر خوب این بود که تا چهارشنبه دیگر به یک تکنسین قانونی تبدیل می شدم . کلاس هایم به پایان رسیده بودند و سه تا از شب هایم ازاد شده بود.. خبر خوب دیگر اینکه یکی از کارمندهای نایت هر دوشنبه برای مانیکور هفتگی پیش من وقتی رزرو کرده بود.. خبر خوب دیگر اینکه ساندرین… پس از انکه داستانی که نایت راجع به مردی که با او به خانه اش رفته بود را به او گفتم و متوجه شد که ان مرد واقعا تحت تاثیر او بوده اما با کارهای احمقانه ای که انجام داده احتمالا او را برای همیشه از دست داده ….حالا کمی ارام تر شده بود و در خلوت زخم‌هایش را لیس میزد

خبر خوب بیشتر اینکه پایان اپریل بود..هوا گرم می شد و تابستان از راه میرسید…. فصل مورد علاقه من در راه بود

من و نایت غالب اوقات یکدیگر را نمی دیدیم اما هر شب در یک تخت می خوابیدیم ..گاهی اوقات انقدر دیر می امد که تنها با شنیدن صدای الارم متوجه میشدم کنار من است ..حداقل یک بار در روز تلفنی با یکدیگر صحبت می‌کردیم ..گاهی اوقات پنج دقیقه و گاهی اوقات بیشتر طول می کشید…

یک بار مرا برای خوردن ناهار بیرون برد و وقتی راجع به دخترهای دفتر به او گفتم …. با صدای بلند خندید …فکر می کرد که با مزه باشد اما به من قول داد که حتماً سر و کله اش را انجا نشان خواهد داد… وقتی به دفترم امد با همان تیپ کت و شلوار همیشگی بسیار باکلاس و الگانتش ظاهر شد.. همچنین به من خبر رسید که حتی به یکی از مسئولان پذیرش لبخند زده… سراغ مرا گرفته و از انجایی که همه ان دور و بر پنهان شده و او را دید میزنند …پس همگی لبخند او را دیده بودند… تعجبی نداشت که بعد از رفتنش همگی با حالت موافقت انگشتشان را بالا داده و او را تصدیق کرده بودند

وقتی این گزارش را به او دادم باز هم با صدای بلند خندید

بعد از انکه یکشنبه اولمان توسط ساندرین خراب شد ..دیگر هرگز یکشنبه‌ها به هیچ تلفنی پاسخ نمی داد و از انجایی که همواره سرش شلوغ بود و تلفنش زنگ میخورد می دانستم به خاطر من قوانین خود را زیر پا گذاشته… من هم بخاطر او تلفن خود را یکشنبه ها خاموش می کردم

حالا…. اگرچه امروز روز کاری برای او بود و ساعت از ده گذشته بود اما داشت مرا به اسلید میبرد… کمی قبل تر به من گفته بود : یه لباس انتخاب کن ..می خوام از پنجره دفترم اون بیرون ببینمت

نمیدانستم قرار است خودم تنها میان ان همه جمعیت چه کار بکنم اما به خاطر اینکه نایت میخواست مرا از پنجره دفتر اش ببیند می‌دانستم بالاخره راهی برای سرگرم کردن خودم پیدا خواهم کرد

حالا اماده شده بودم …بلاخره وقتی از پله ها پایین امدم و به جلوی اشپزخانه رسیدم توانستم گوشواره را داخل گوشم بیاندازم…. به نایت نگاه کردم که به من خیره شده …چشم هایش با حالت گرسنه ای سر تا پایم را از نظر گذراندند

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

به طرف تلفن گفت

_انیا اماده است… دیگه صحبت مون تموم شد

سپس دکمه تلفن را فشرد و ان را روی کانتر انداخت

با صدای خش دار گفت

_ اینجا …همین حالا

از او پیروی کردم…

وقتی انجا رسیدم دست هایش به طرف کمرم امدند….. بالا و پایین حرکت کردند.. محکم سر شانه های او را گرفته بودم و به چشمهایش نگاه میکردم.. مرا به خود نزدیک تر کرد و با دست به پشتم ضربه زد و باز هم مرا محکمتر به خود چسباند

به تندی نفسی عمیق کشیدم …می توانستم ماهیچه های محکمش را زیر انگشت هایم احساس کنم …به نرمی از او پرسیدم

_میتونی دستبندم رو ببندی ؟ نمیتونم قفلش رو ببندم

_ بدش بهم

دست بندم را به او دادم و مچ دستم را برایش بالا گرفتم… سرم را خم کردم تا حرکات او را تماشا کنم …همانطور که دستبند را به دور مچ دستم می بست گفت

_ دوستت ویویکا فقط با همنژاد های خودش رابطه داره یا رنگهای مختلف رو ترجیح می ده ؟

دستبند مرا بست … چشم هایم را بطرف بالا گرفتم و دیدم که دارد مرا نگاه میکند

پاسخ دادم

_ همنژاد خودش رو ترجیح میده

_ ترجیحات خاص و عجیب و غریبی داره ؟

سرم کمی تکان خورد

_ ام………….. زیاد راجع به جزئیات با هم صحبت نکردیم اما فکر می‌کنم ترجیح میده یک نفر کنترلش رو به دست بگیره.. میدونم دوست داره گاهی اوقات دختر بدی باشه ..چیز دیگه ای رو برام توضیح نداد

دستور داد

_ ازش بپرس تا جوابش رو پیدا کنی

چند بار پلک زدم

سپس پرسیدم

_چرا ؟

_شنیدم پسر ها صحبت میکنن.. یه نفر هست که دنبال یه دختر میگرده تا تصاحبش کنه و همچنین به دنبال رابطه ی طولانی مدته .. قبلا دوست تورو دیده و خیلی رک و مستقیم گفت که دوست داره اونو به زانو در بیاره… ازش چند تا سوال پرسیدم گفت که اهل رابطه ی کنترل گرانه است . می خواد دخترش کاملا زنانه و با رفتاری شیرین باشه به هیچ عنوان از دختر هایی که رفتارهای عجیب و غریبی دارن و خشن هستن خوشش نمیاد.. اگه دوستت چنین رفتاری داشت بهم بگو تا بهش اطلاع بدم

به او خیره شدم و می دانستم که چشم هایم بی نهایت بزرگ شده

سپس نفس عمیقی کشیدم و گفتم

_ واقعا ؟

یک طرف لبهایش بالا رفت.. دستش پشت کمرم قرار گرفت و مرا نزدیک تر کشید

زمزمه کرد

_واقعا

یک اینچ عقب رفتم و سرم را به یک طرف خم کردم

_میتونی اونو تایید کنی ؟

نایت با صدای بلند شروع به خندیدن کرد و من هم لبخند زدم

سپس مرا باز هم به طرف خود کشید …یک دستش بین شانه هایم قرار گرفت و گفت

_ اه.. کاری که اون با دست هاش لب ها و بقیه اعضای بدنش انجام میده رو نمیتونم تضمین کنم و حتی اگه میدونستم هم به اون قسمت وارد نمیشدم … باید باهم یه مدت وقت بگذرونن و این بستگی به دوست خودت داره که اونو پیدا کنه.. اما اگه منظورت اینه که اون مرد خوبیه ؟….مطلقا

ارام تر شدم و زمزمه کردم

_ خیلی خوب

سپس دستهایم به طرف گردنش حرکت کردند و نوک انگشت هایم داخلی موهایش فرو رفتند

_ شما مردا …ام.. راجع به این طور چیزا زیاد با هم صحبت می کنید ؟

_اگه داری می پرسی دیگران میدونن چقدر از اینکه ددی تو باشم لذت میبرم.. لعنت نه .. هیچکس چیزی در مورد من نمیدونه و قطعاً راجع به تو هم نه ..میتونن حدس بزنن که چی بین ما میگذره ؟ احتمالا…اینکه من به کنترل کردن علاقه دارم یه راز مخفی نیست و همچنین راشان مردیه که هیچ اهمیتی نمیده کسی راجع به اون چه فکری میکنه …اهمیتی نمیده دیگران نسبت به تمایلات اون چه عقیده ای دارن … همچنین به شدت دخترایی که با اونها رابطه داره رو سختگیرانه انتخاب میکنه

نیشخند زد

_پسرها میدونن توی کلوپ یه عالمه دختر میتونن به دست بیارن.. اگه یه نفر از اونا از چنین روشی خوشش بیاد پس به طرف اونا میره .. دخترهایی که توی کلوپ حاضر می شون معمولاً ارزش چندانی ندارن… فقط رابطه های یک شبه اند.. من دوست تو رو میشناسم و راش میدونه که اون دختر با ارزشیه

شروع به خندیدن کردم و نایت هم همانطور که مرا نگاه میکرد لبخند زد

انگشت هایم در موهایش فرو رفتند و به چشم هایش خیره شدم ..به نرمی گفتم

_ عزیزم نیاز داری موهاتو کوتاه کنی

به ارامی پاسخ داد

_اه…نه هر موقع هیجان زده میشی انگشتات رو داخل موهای من فرو می بری . از اینکه احساس کنم هیجان زده شدی خوشم میاد . تا زمانی که مجبور نشم به سلمونی نمیرم …تا اون موقع عزیزم یه چیزی داره که انگشتاشو توش فرو کنه

احساس کردم کل بدنم ذوب شد

………………………………………..

در حالی که دستم در دست نایت بود به کلوب وارد شدیم . صدای موسیقی بالا بود و نورهای فلش زن همه جا را روشن کرده بودند …

اما داشتم به زندگی ام در دو ماه گذشته فکر می کردم

همچنین به مردم فکر کردم

اقای سابرین

همچنین در حالی که نگاهم به کف اتاق بود گوشه لب هایم بالا رفته اما از درون لبخند پهنی بر چهره داشتم

وقتی به پله ها رسیدیم و می خواستیم از ان ها بالا برویم …چشمم به پاهایم افتاد… به کفش هایی که تقریبا ۹۰۰ دلار ارزش داشت ….و انها را به پا کرده بودم…

که ناگهان شنیدم یکی گفت :

_سورپرایز

به سرعت سرم بالا امد و متوجه شدم که بخش وی ای پی پر از دوستانم ….و همچنین بادکنک های رنگی است…. و همگی دخترها فریاد می کشند

_ فارغ التحصیلی مبارک

اوه

خدای

من

بدنم بی حرکت شد… چشمهایم به طرف بالا کشیده شدند

مدرک تکنولوژی پوستم را چهارشنبه دریافت می‌کردم

اوه خدای من

همانطور که احساسات مرا از پا در می اورد احساس کردم هر لحظه امکان دارد گریه کنم …..و خدا را شکر که نایت خیلی سریع حرکت کرد…. و گرنه همگی می دیدند که همانجا فرو می پاشم و شروع به گریه میکنم

فورا مرا در اغوش گرفت و صورتم را به گردن خود فشرد … بیخ گوشم زمزمه کرد

_ عزیزم

مقابل پوست گردنش گفتم

_اون….اون برام….. اون موقع از خونه بیرون رفته بودم….. کسی رو نداشتم…. وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل شدم جشن نگرفتم….

محکم مرا به خود فشار داد

_خوب حالا یکی داری

با حالتی گریه کنان و با صدای شکسته گفتم

_این…. این فقط….. گواهی پوسته

در حالی که محکم مرا در اغوش گرفته بود کنار گوشم زمزمه کرد

_ این یک دستاورد و موفقیته . تو براش سخت تلاش کردی و اونو به دست اوردی بنابراین به خاطر این موفقیت لعنتی جشن می گیریم

سعی کردم نفس عمیقی بکشم… اشک هایم را از روی گونه پاک کردم و به او نگاه کردم …..خیلی زیبا به نظر می رسید

_متشکرم

لب هایم تکان خورد اما صدایی از انها بیرون نیامد

می دانستم که توانسته منظورم را لب خوانی کند زیرا سرش پایین امد و کنار گوشم زمزمه کرد

_هر کاری برای عزیزم می‌کنم

نفس لرزانی کشیدم…. بدنم به شدت به اکسیژن نیاز داشت…. احساس می کردم قلبم را از دست دادم

نایت مرا رها کرد اما دستم را گرفت…. سپس مرا بطرف مهمانی هدایت کرد

……………………………………………………………

برای نیم ساعت نایت پیش ما بود …اما می بایست به کار برگردد

همچنین مرا ازاد گذاشت که در این مهمانی هر کاری که دلم می خواهد انجام دهم . بنابراین تا جایی که می توانستم نوشیدنی خوردم . اما به خاطر او نرق*صیدم

وقتی احساس کردم حسابی نوشیدنی روی من تاثیر گذاشته ویویکا را یک گوشه گیر اوردم ..به طرف او خم شدم و کمی بیخ گوشش فریاد کشیدم

_می خوام یه چیزی ازت بپرسم . شاید از دستم عصبانی بشی ولی بعدا ازم تشکر می‌کنی … اهل رفتار های عجیب غریب و پیچیده توی رابطه ای ؟

سرش به سرعت عقب رفت… ابروهایش به یکدیگر گره خورد و چشم هایش را باریک‌ کرد . فریاد کشید

_ چی ؟

دوباره به طرف او خم شدم و کمی فریاد کشیدم

_ از نظر جنسی میگم

سرش چرخید… به چشمهایم نگاه کرد و او هم کمی فریاد کشید

_چرا الان داریم راجع به این چیزا صحبت می‌کنیم ؟ نایت باهات رفتاری داشته که تورو گیج کرده ؟

_ نه ..اون…اه…. ممکنه یه نفر رو برات گیر اورده باشه

دوباره سرش به سرعت به عقب رفت و این بار ابروهایش را بالا داد…. نفسم را حبس کردم… امیدوار بودم به خاطر اینکه راز او را به نایت گفته بودم از دست من ناراحت نشده باشد

سپس با صدای بلند اما با لحنی کنجکاو پرسید

_هم رنگ خودم ؟

نفسم را به ارامی بیرون دادم و سعی کردم خودم را کنترل کنم که لبخند نزنم

ویویکا ….خدا… من عاشق این دختر بودم

سرم را تکان دادم

_جذابه ؟

سرم را تکان دادم

_ نمیدونم ..اگرچه نایت اونو تضمین میکنه.. گفت مرد کاملا خوبیه اما اهل ..ام…. دخترای خشن و عجیب غریب نیست…و ام…. تورو این دوروبر دیده و مستقیم گفته که میخواد …….

خم شدم و بیخ گوشش فریاد کشیدم

_……. تو رو به زانو دربیاره

در حالی که چشم هایش گشاد شده بودند به عقب رفت…

_ اوه لرد

نیشخند زدم

به سقف خیره شد

_خدایا… خواهش می کنم کاری بکن مرد جذابی باشه …خواهش می کنم …خدایا خواهش می کنم بذار جذاب باشه

پرسیدم

_و این یعنی اینکه می تونم به نایت بگم بهش علامت مثبت بده ؟

چشمهایش به طرف من بازگشتند و به سرعت فریاد کشید

_ لعنت اره عوضی

خنده نخودکی سر دادم و کیفم را به دست گرفتم… تلفن همراهم را از ان بیرون کشیدم و به نایت پیام دادم

“ن…و… اهل رفتار پیچیده نیست.به طرف علامت بده.. تقریباً داره از شدت هیجان به نفس نفس میفتهxxxxooo… آ”

پیامی به عنوان پاسخ دریافت نکردم

۱۵ دقیقه بعد………. مردی بسیار قد بلند با شانه های پهن و ماهیچه هایی بیش از اندازه بزرگ با قیافه بسیار جدی و گیرا… در کت و شلواری مانند نایت… از پله های بخش وی ای پی بالا امد …..چشمهایش روی ویویکا قفل شده بودند

نگاه هم اول به طرف ویویکا رفت ……و دیدم که مثل چسب چشمهایش به او چسبیده …..به طور افتضاحی سعی می‌کرد نشان دهد هیپنوتیزم نشده

سپس نگاهم به طرف پنجره نایت کشیده شد

سپس لبخند زدم

یک لبخند بزرگ

 

 

قسمت بعد

فوریه 24, 2019

ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت

_ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم

زمزمه کردم

_ ویویکا

ایستاد و به من نگاه کرد

_ خبر خوب اینه که قبلا از این کارا نکرده. خبر بد اینه که تو یه قلب از طلای خالص داری . وقتی وقتش برسه قراره مثل یه مامان مهربون که همه چیز رو بهتر میکنه رفتار کنی تا وقتی که حالش بهتر شد… بعدش من به مامانی که قراره یه درس حسابی بهت بده تبدیل میشم

لب هایم را روی یکدیگر فشار دادم .

تلفنم زنگ خورد …پریدم و به ان نگاه کردم …از طرف نایت بود… ان را برداشتم و کنار گوشم قرار دادم

_عزیزم

_داریم میاریمش اونجا .. تقریبا رسیدیم. فقط مراقب باش که اوضاعش اساسی به هم ریخته است.. ده دقیقه دیگه اونجاییم . وقتی رسیدیم ماموریت تو شروع میشه . ویویکا رو خبر کردی ؟

_ اینجاست

_خوبه . اول اونو مجبور کن یه دوش بگیره . توی حمامی که جلوی سالن قرار داره

_خیلی خوب… اما به نظرت باید ببریمش بیمارستان ؟

_حسابی همه چی رو باهم قاطی کرده اما اگر قرار بود حالش بد بشه ساعت‌ها پیش این اتفاق میفتاد

_چی مصرف کرده ؟

_سوال بهتر اینه که چی مصرف نکرده.. اون عوضی چیز های اشغالی بهش داد تا اونو پایین بیاره.. اون ح******* یه ادم پولداره . بنابراین دسترسی به چیز های غیر قانونی براش اسونه

به سرعت نفسم را حبس کردم

نایت به صحبت کردن ادامه داد

_ کورت داره به حسابش میرسه

اوه پسر

حوله های حمام جلویی تمیزن . احتمالاً به زودی در هم بشکنه . باید مواظب باشی.. همچنین چند تا کیسه اماده کن.. امکان داره بازم بالا بیاره تمام مدت این کار را کرده و سر تا پاش رو پوشونده . احتمالاً به همین دلیله که هنوز هم نفس میکشه ….فقط امیدوارم تا موقعی که از ماشین من پیاده میشه دووم بیاره

من هم امیدوار بودم ….استون مارتین و بوی استفراغ با هم جور در نمی امدند

خدایا

به نرمی گفتم

_باشه عزیزم

_به زودی به اونجا میرسم ..بعدا

_بعدا

تلفن را قطع کردم و چشم‌هایم به طرف ویویکا کشیده شد…. به او گفتم ن

زدیکن . دارن میرسن

پاسخ داد

_ امروز گفتم که عاشق نایتم ؟

لبخند زدم.. لبخندم ترسیده …خوشحال و امیدوارانه بود

سپس زمزمه کردم

_قبلا نه اما الان این کارو کردی

سپس تلفن را روی کانتر قرار دادم و برای مراقبت کردن از ساندرین اماده شدیم

…………………………………..

ویویکا را که داشت به فیلمی که در تلویزیون قرار داده بود نگاه میکرد و ساندرین که حالا خوابیده بود را در اتاق رها کرده و به پایین هال رفتم تا نایت را پیدا کنم

همان طور که داشتم به رفتن ادامه میدادم کورت را سر راه دیدم.. چشمهایش به طرف من امدند ..چانه اش را بالا اورد و گفت

_ هی

و به حرکت کردن ادامه داد

به انتهای سالن رسیدم . ایستادم و به در سمت چپ نگاه کردم و دیدم که بسته است… سپس به سمت راست نگاه کردم…. و نایت را دیدم که بیرون …در حال سیگار کشیدن است

به طرفش حرکت کردم

به نرده ها تکیه داده بود و قبل از ان که به در برسم مرا تماشا می کرد

به محض اینکه قدم بیرون گذاشتن در را پشت سرم بستم و گفتم

_خوابیده

_خوبه . به محض اینکه بیدار شد احساس مزخرفی داره اما بدون تردید به این احمق یه درس اساسی میدی

دو قدم ان طرف تر ایستادم و لب هایم را به یکدیگر فشردم

_خیلی زود متوقف شدی

به حرکت کردن ادامه دادم

به سرعت یک دستش را دور کمرم قرار داد و مرا به طرف خود کشاند ….بیشت وزنم را به او تکیه داده بودم ….دست هایم را بالا اوردم و ان ها را روی س*ینه اش قرار دادم

به ارامی گفتم

_خیلی متاسفم نایت اون یکشنبه طلایی ما رو خراب کرد

_این کار را کرد و حسابی به خاطر این عصبانیم . همچنین به خاطر وضعیتی که اونو توش پیدا کردم هم عصبانیم . از اینکه مجبور شدم با چنین مزخرفی دست و پنجه نرم کنم عصبانیم… از اینکه مجبور شدم روز تعطیل کورت رو خراب کنم و باهاش تماس بگیرم عصبانیم … از اینکه به جای اینکه توی رستوران خوب شام خوب بخوری مجبوری با چنین مزخرفاتی دست و پنجه نرم کنی عصبانیم… از اینکه الان همه توی خونه منن عصبانیم چون بالاخره برای یه روز کامل تو رو داشتم …چشم به راه این بودم که حسابی بهت عملکرد الهام امیز نشون بدم

مرا به خود فشرد

_اما از بین همه اینها انیا.. تو باید بیشتر از من عصبانی باشی چون این احمق دوست توئه و سعی نمی کنه عاقلانه رفتار کنه و بزرگ بشه.. این که دیگه داره کم کم به ایجاد کردن صحنه های بد و قرار گرفتن توی موقعیت های وحشتناک عادت میکنه قراره حسابی کار دستش بده

کاملا حق با او بود

به ارامی با او موافقت کردم

_ اره

نایت به دقت مرا نگاه کرد… پک عمیقی به سیگارش زد و دود ان را بیرون داد…. سپس ان را در جا سیگاری که روی نرده قرار داده بود خاموش کرد

سپس هر دو بازویش دور من حلقه شدند … گفت

_ درسته… کورت داستان کامل رو فهمیده ..این مرد که دیشب با ساندرین بود حسابی پولداره.. به طور فوق العاده ای پولداره.. مورد دیگه اینکه یه مدته چشمش به ساندرین بوده نه فقط برای اینکه باهاش بازی کنه یا یه شب باهاش باشه… این احمق بیشعور واقعا ازش خوشش میومده.. فکر می‌کرده با این کار میتونه چیزی رو بهت ثابت کنه ..میتونه نشون بده مرد بزرگیه.. می خواسته بهش نشون بده که ارتباطات قوی داره… ادم با حالیه… نمیدونم از کجا این همه پول به دست اورده اما به طور وحشتناکی اعتماد به نفس داره …هرگز چنین موادی مصرف نکرده بوده نمیدونم چطور تونسته اونو به دست بیاره اما این مشکل من نیست… مشکل من اینه که یه زنی دارم که یه دوستی داره که سرشو توی باس*نش فرو کرده و نمیتونه خوب ببینه… این مرد مثل بلیط لاتاری اون بود و به جای اینکه با کلاس و قشنگ و شیرین رفتار کنه حسابی خودش رو پایین اورد… در صورتی که این مرد فکر میکرد اون ادم باکلاس.. قشنگ و شیرینیه…این مرد می تونست دنیا رو به پاهاش بریزه اما در عوض ساندرین گند کاری بالا اورد ..حالا سراسر خونه اون مرده بوی استفراغ اونو میده و همچنین من و کورت حالش رو جا اوردیم … احتمالاً اگه تا حالا شمارشو ازش گرفته به محض اینکه ساندرین پاشو از خونش بیرون گذاشته او نو از گوشیش پاک کرده ….اگه تو و ویویکا هرچه سریعتر کمکش نکنید چشاش باز بشه این مشکل همیشه براش پیش خواهد اومد ..اونموقع مدام خودش رو توی موقعیت‌های خطرناک قرار میده …و چون که تو مال منی انیا و اون توی چنین مواردی به تو رو میاره…. مجبورم قدم جلو بزارم و اون مرد لعنتی که این کارو باهاش کرده رو درب و داغون کنم

نفسم را حبس کردم و به چشم هایش خیره شدم

_شوخی نمیکنم . کاملاً جدیم… پس به من یه لطفی کن و هر چه سریعتر چشمای این لعنتی رو باز کن

_باشه

نایت به من خیره شد

سپس با لحنی نرم تر اما قاطعانه به من گفت

_یکی از مردها اتفاقی که با نیک افتاد رو دیده . اون شب توی کلوپ نبودم و مرد های من اون نزدیکی نبودند . نمیدونم می خواست تا کجا باهات پیش بره انیا . گفتی ویویکا شخصیت محافظ گری داره اما تو هم همین طوری و کاری که انجام دادی تا بتونی ساندرین رو از اون مخمصه بیرون بیاری اینو ثابت میکنه . اون موقع تصمیم اشتباهی گرفتهی …دیگه چنین تصمیمات اشتباهی نگیر . در این طور مواقع باید مثل ویویکا رفتار کنی … رفتار شیرینی نداشته باش… خم نشو …خودت رو به خطر ننداز . میگیری چی میگم ؟

سرم را تکان دادم

نفس تندی از بینی داخل کشید و سپس نگاهش از روی شانه ام عبور کرد ..دیدم که در فکر غرق شده بنابراین بازوهایم را اطرافش انداختم.. سرش پایین امد و به چشمای من نگاه کرد… ناگهان گفت

_ راجع به پدرم بهت گفتم اما بهت نگفتم اون پدرم نیست… پدر خوندمه… هیچ ایده ی لعنتی ندارم که پدرم کیه چون مادرم قبل از اینکه با اون ملاقات کنه یه فاحشه بود

چند بار پلک زدم و بدنم بی حرکت شد

اوه خدای من

زمزمه کردم

_اوه نایت عزیزم

دستش بالا امد و ان را پشت گردنم قرار داد اما هرگز نگاهش را از من نگرفت

_ تا جایی که میدونم همیشه وضعیت افتضاح و درب و داغونی داشت تا زمانی که کارل به زندگی ما وارد شد ..اون کمکش کرد از اون وضعیت مزخرف بیرون بیاد.. نیک پسر اونه … هرگز طوری با من رفتار نکرد که احساس کنم من پسرش نیستم …به طور قانونی منو به فرزند خوندگی گرفت ..اسمش رو به من داد… اون موقع کوچیک بودم اما می تونستم تمام خاطرات افتضاح قبل از کارل رو به خاطر بیارم . میدونم با عقل جور در نمیاد و نمی دونم چطور این کار رو کرد اما با این که اوضاع اشفته و مزخرفی داشت همیشه مادر خوبی بود …اون عاشق من بود و به بهترین شیوه ای که میتونست از من مراقبت می‌کرد . هرگز راجع بهش صحبت نکردن اما فکر می کنم کارل یکی از مشتری های دائمی اون بود …عاشقش شد و کمکش کرد خودش رو جمع و جور کنه.. اونو از توی خیابون بیرون کشی..د زندگی خوبی بهش داد …میدونم شیوه نامتعارفیه اما به خوبی کار کرد

به نرمی و با احتیاط به او گفتم

_خوشحالم که اینو به من گفتی عزیزم …می خوام راجع بهت چیزهای بیشتری بدونم اما دارم به این فکر می کنم که چرا داری اینو با من در میون می زاری

_ دلیلش اینه که اون زندگی خوبی داشت ..پدر و مادر خوبی داشت.. تحصیلات خوبی داشت.. اما به خاطر مرد ها کارهای احمقانه ای انجام میداد ..با مرور زمان وضعیتش کثیف تر.. شلوغ تر و به هم خورده تر شد تا جایی که کل زندگیش به یک اشغالدونی تبدیل شد… از همون سن کم فهمیدم که امکان داره اتفاقات مزخرفی برای زن ها بیفته… چیزایی که تو نمیتونی بهشون فکر کنی .. از این اتفاق‌ها می‌افته چون اونا تصمیمات و کارهای احمقانه ای انجام می دن و شخصیت ضعیفی دارن… دوست تو دختر ضعیفیه و نه به این خاطر که پدرش اون رو لوس کرده ….فقط به این دلیل که این شخصیت اونه ….وقتشه به خودش بیاد ….قبل از اینکه به شیوه های خیلی بدی درس عبرت بگیره و کسی دیگه نتونه ازش محافظت کنه یا اونو نجات بده

قول دادم

_من و ویویکا باهاش صحبت می کنیم

_تا موقعی که کبود میشی باهاش صحبت کن و اگه مجبور شدی با خشونت باهاش برخورد کن.. اگه نتونستی این کار رو انجام بدی خودم یه چشمم بهش هست و اگه همه اینا جواب نداد باید خودتو از اون جدا کنی چون یه روزی بالاخره زندگی تو رو هم با خودش به منجلاب میکشونه … مطمئن باش که من تمام تلاشم رو می کنم ازش جدا بشی اگرچه اون دوست توئه این هم و تصمیم خود توئه اما هرگز از موضعم پایین نمیام… گرفته چی میگم ؟

زمزمه کردم

_ گرفتم

مرا به خود فشرد…. زمزمه کرد

_درسته ..حالا می خوام برای تو و ویویکا ناهار درست کنم ..چیزی هست که از خوردنش خوشش نمیاد ؟

خدایا خدایا خدایا چقدر این مرد وقتی مهربان و ارام می‌شد دوست داشتنی بود ….حتی می توانست تو را مجبور کند که دیگر دست از نفس کشیدن برداری

_ در طول هفته رژیم غذایی میگیره تا وزنش رو متعادل نگه داره اما اخر هفته‌ها حسابی از خودش پذیرایی می‌کنه.. سالاد درست نکن که نمیخوره

گوشه لب هایش به طرف بالا متمایل شد و زمزمه کرد

_ فکر می کنم از این عوضی خوشم بیاد

_ اون یه subئه

اوه خدایا

ایا با صدای بلند گفتم ؟

دیدم که نایت به ارامی پلک زد

بله مانند اینکه با صدای بلند گفته بودم

خودم را به او فشردم و دست هایم را اطرافش محکمتر کردم …با حالتی زمزمه وار به او التماس کردم

_ بهش نگو که من بهت گفتم …حتی نمیدونم چرا بهت گفتم

پرسید

_ قبل یا بعد از اینکه بهش گفتی من صاحبتم اینو باهات در میون گذاشت ؟

اوه پسر

_ بعد

نیشخند زد

_ یه مشاور حرفه ای برای خودت پیدا کردی… شانس اوردی عزیزم

چشم هایم را چرخاندم

همانطور که مرا بیشتر به خود می فشرد احساس کردم به خاطر خنده بدنش می لرزد

_ صاحب داره ؟

سرم را تکان دادم و گویی که ویویکا پشت دیوار پنهان شده و می‌تواند صدایم را بشنود زمزمه کردم

_داره به دنبال یه نفر میگرده

زمزمه کرد

_ زیاد طول نمیکشه

_راستش یه جوری صحبت می کرد مثل اینکه پیدا کردن ادم درستش کار اسونی نیست

با چشمهایت نگاه مرا به خود گرفت و پاسخ داد

_ اره لعنتی….. اسون نیست

اوه

خدا

نگاهش خمار شد … سرش را پایین اورد و به نرمی مرا بوسید… سپس عقب کشید

_ ناهار بدون سالاد

بله …. یک مرد خوب و مهربان

زمزمه کردم

_متشکرم عزیزم

او هم پاسخ داد

_ خواهش می کنم عزیز

یک بار دیگر مرا به خود فشرد سپس مرا رها کرد و با یکدیگر به داخل خانه بازگشتیم

نایت به اشپزخانه رفت و من به طرف ساندرین و ویویکا حرکت کردم

 

 

 

قسمت بعد

فوریه 24, 2019

ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم

…این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک هایی که درست میکردم عالی بودند

میتوانستم صدای زمزمه وار نایت که داشت به طرفم می امد را بشنوم و می‌دانستم که دارد با تلفن صحبت می کند

همانطور که او را نگاه می کردم که نزدیک و نزدیکتر می امد لبخند اسرارامیزی که از عمق وجودم می امد بر لب نشاندم

باز هم کفش به پا نداشت و شلوار جینی که به خوبی پاهایش را در برگرفته بود پوشیده بود …..خوشمزه به نظر می رسید

کاملا امروز روز طلایی بود

همان طور که با تلفن صحبت می کرد به طرف من امد و چشم هایش روی من قفل شده بود…. به طرف پنکیک ها برگشتم…. شنیدم که به تلفن می گفت

_ اره..نه … ازش خوشم نمیاد….

سپس احساس کردم که پشت سرم امد

_… درسته….

به من چسبید و دست هایش را روی شکمم احساس کردم …به طرف پنکیک نیشخند زدم و انها را زیر و رو کردم….

_نه فردا این کارو می کنیم… اگه میخواد اونجا باشه باید موقعی باشه که کرت کشیک میده

وقتی مرا به خود فشرد پاهایم شروع به لرزیدن کردند

_خیلی خوب ترتیبش رو بده …تمام روز با انیا هستم …تمام تلفن ها و قرار هام رو کنسل کن… بعدا

دیدم که تلفنش روی کانتر افتاد… لب هایش به طرف گردنم امدند… بیخ گوشم زمزمه کرد

_خوشمزه به نظر می‌رسن عزیزم

زیر لب گفتم

_اره

می توانستم احساس کنم که با دهان بسته مقابل گردنم می خندد

لرزیدم

_دخترم همیشه مشتاق منه ؟

_اره

_ اره ؟

_اره ددی

همانطور که روی گردنم را می بوسید گفت

_این عزیز منه

لب هایم را گاز گرفتم

_ گرسنمه انیا… عزیزم روی درست کردن پنکیک ها تمرکز کن

زمزمه کردم

_ درسته

دو نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لرزش پاهایم را متوقف کنم…. بعد از انکه متوجه شد روی خود تسلط پیدا کرد .. گردنم را یک بار دیگر بوسید و مرا رها کرد

به طرف ماشین قهوه سازی حرکت کرد… ماهیتابه را برداشتم و به طرف بشقاب هایی که روی میز چیده بودم حرکت کردم… نایت پرسید

_ قهوه خوردی ؟

_ اره عزیزم

_ میخوای برات گرمش کنم ؟

به او نگاه کردم و لبخند زدم

_من خوبم …صبحانه اماده است

صورتش نرم شد و فنجانش را بطرف بالا برد… بعد از انکه من پنکیک ها را روی بشقاب چیدم و روی انها شربت ریختم به او ملحق شدم

بعد از انکه سومین لقمه ام را قول دادم به اندازه کافی شهامت پرسیدنش را پیدا کردم

_میتونم یه چیزی ازت بپرسم ؟

همانطور که پنکیک را در دهانش قرار می‌داد زیر لب گفت

_هر چیزی

به او نگاه کردم… روی صندلی کنار او نشسته بودم . پاهایم را روی یکدیگر انداخته بودم… او هم پاهایش را باز کرده و به حالت ریلکسی روی صندلی نشسته بود

می توانستم از چهره‌اش بفهمم که از پنکیک هایم لذت می برد ….

_از پنکیک ها خوشت میاد ؟

چشمهایش به طرف من امدند

_اه……اره

سپس مقدار بیشتری را به داخل دهانش فرو برد

خنده نخودکی سر دادم

لقمه اش را جوید و ان را قورت داد . ابروهایش بالا رفتند

_ این چیزی بود که میخواستی بپرسی ؟

سرم را تکان دادم ….سپس گفتم

_ تو ترکه داری ؟

سرش کمی به یک طرف کج شد و پرسید

_ چی ؟

_تو ..ام….. اون شب گفتی به یه…ام…. شلاق یا ترکه نیاز داری.. بنابراین من……ام…. یه دونه داری ؟…. از اونا

برای مدتی به من نگریست سپس لبخندی ارام و با تنبلی روی لبهای شرورش نقش بست

انگشتهای پایم پیچ خوردند

به ارامی پرسید

_داری مشق شبتو انجام میدی ؟

به دروغ گفتم

_فقط کنجکاوم

همانطور که پاسخ می داد ان لبخند شرورانه را روی لب هایش حفظ کرد

_هر دو عزیزم ..اگه ازش خوشت نمیاد میتونیم با هم به خرید بریم

چند بار پلک زدم

_خرید ؟

_ خرید

اوه خدا

نایت به توضیح دادن ادامه داد

_ تسمه ها : گوشه هاش نرمه ..میتونی سوزشش رو احساس کنی اما هیچ اثری به جا نمی زاره و برای اینکه کنجکاوی ات رو برطرف کنم …اگه یکم گند کاری بالا بیاری دستای منو میگیری… اما اگه گندکاری بزرگتری داشته باشی تسمه گیرت میاد…. بزرگتر باشه ترکه

سعی کردم روی صندلی نلولم اما شکست خوردم و این از نظر نایت دورنماند

دستش را پشت صندلی من قرار داد و مرا به خود نزدیک تر کرد …خم شد …طوری که صورتش کاملا نزدیک صورتم بود

_ خودت میدونی… اما به هر حال باز هم بهت میگم… از اینکه از تنبیه خوشت اومده به طور لعنتی هیجان زدم عزیزم اما چنین اتفاقی نمی‌افته مگه اینکه کاری کرده باشی که نیاز به تنبیه شدن داشته باشی . اگه بخوای تجربه‌اش کنی بعد از خوردن پنکیک میتونم بهت یه الهام هایی بدم …اگه ازش خوشت اومد پس دختر بدی میشی… اگرچه قبلا هم بهت گفتم اما بازم میگم اگه دوست داشته باشی اینو به یه بازی تبدیل کنی با کمال میل باهات بازیش می کنم ..هر موقع که تو بخوای.. اگه دوست نداشته باشی به سبک کنترل گرانه خودم رابطه داریم… اما عزیزم….. وقتی به بازی وارد بشی باید بدونی اون تویی که منو کنترل می کنی .. میگیری چی میگم ؟

کنترل کردن نایت

خوشم اومد

سرم را تکان دادم

_راجع به این چیزا مضطرب یا خجالتی نباش انیا . تا جایی که راحت باشی و بخوای پیش بری تورو میبرم . هرگز کاری که تورو ناراحت بکنه انجام نمیدم . اگه خیلی پیش رفتم کلمه ی امن رو میگی و وقتی که این کلمه رو به زبان اوردی بهت قول میدم که ناامید یا ناراحت نمیشم . اگه چیز های بیشتری دیدی و خواستی اونها رو تجربه کنی فورا میای و به من میگی و من اونو بهت میدم.. درسته ؟

سرم را تکان دادم

چشمهایش نگاهم را گرفته بود

سپس با مهربانی پرسید

_حالا در حالی که دارم پنکیک می خورم باید به فکر ایده های الهام بخش باشم ؟

دوباره سرم را تکان دادم

دوباره با حالتی ارام و شرورانه نیشخند زد

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

زمزمه کرد

_صبحانه ات رو بخور

نفس عمیقی کشیدم تا خودم را ارام کنم.. سپس توجه ام را به پنکیک ها بازگرداندم

بعد از خوردن دو لقمه…. تلفن در کیفم که نزدیک نایت بود به صدا درامد …دستش را دراز کرد…کیف را نزدیک خود کشاند… و تلفن را از ان بیرون اورد …به صفحه ان نگاه کرد سپس به من نگاه کرد… و تلفن را به دستم داد

زمزمه کرد

_ ساندرین

تلفن را از او گرفتم و ان را مقابل گوشم قرار دادم

_ هی

_ انیا ؟

با شنیدن صدای لرزان و ترسیده اش صاف روی صندلی نشستم و بی حرکت شدم

_ ساندرین کجایی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟

احساس کردم نایت در کنار من حالت هوشیارانه ای به خود گرفت

با صدای شکسته زمزمه کرد

_ اوه خدا……. انیا

سپس شروع به گریه کردن کرد

چشم هایم به سرعت به طرف نایت که مرا زیر نظر گرفته بود کشیده شدند… حالت چهره اش خونسردانه بود

_ ساندرین عزیزم باهام صحبت کن ..چه خبر شده ؟ کجایی___؟

و دیگر تلفن بیخ گوشم نبود…. بلکه در دست نایت بود

_ ساندرین نایت صحبت می کنه.. خودت رو جمع و جور کن ..توی دردسر افتادی؟

همانطور که به او خیره شده بودم سکوت کرد

چشم هایم به چهره خونسردش قفل شده بودند

_درسته ..میدونی کجا هستی ؟

یک بار دیگر به سکوت کرد

داشتم میلرزیدم

نایت به من نگاه کرد …دست دیگرش را بالا اورد و به تلفن خود اشاره کرد

_ هنوز هم اونجاست ؟

از روی صندلی پریدم و به طرف تلفنش دویدم

اوه خدا

اوه خدا

_ باید مستقیم و سرراست باهام صحبت کنی ساندرین…اون تو رو مجبور به انجام این کار کرد یا خودت این کارو کردی ؟

اوه خدایا

اوه خدایا

تلفن نایت را به چنگ گرفتم و به سرعت به طرف او دویدم

_ خوبه ساندرین ..صاف و پوست کنده صحبت کردن چیز خوبیه.. پسری که اخر هفته گذشته تو رو رسوند رو به خاطر میاری ؟

تلفن را به طرف او گرفتم… ان را گرفت … .. نزدیکش ایستادم ….به سختی گوش میدادم

_ خوبه.. یا اون یا من به زودی اونجا میایم .. قضیه ی اون مرد رو راست و ریست می‌کنیم و تو رو از اونجا میاریم بیرون ..کار احمقانه ای نکن.. وقتی منتظر مایی اگه میتونی از این مرد دوری کن.. فهمیدی بهت چی گفتم ؟

سپس یک سکوت دیگر

_ خوبه ..یک نفر داره میاد اونجا . حالا دیگه میذارم بری… باشه

یک بار دیگر ساکت ش

_د بزودی میام اونجا

تلفن را قطع کرد و ان را به دست من داد

اما به سرعت با تلفن خود شروع به شماره گیری کرد

زمزمه کرد

_میدونم ترسیدی عزیزم اما باید با کورت هرچه سریع تر صحبت کنم

زمزمه کردم

_باشه

حتی خودم هم می توانستم ترس را در صدایم بشنوم بنابراین می دانستم چرا بسرعت نگاهش به طرف من روانه شد …همچنین می دانستم چرا دستش را بالا گرفت و قاطعانه ان را اطراف من انداخت

گوشی تلفن را کنار گوشش بالا گرفت

_ کورت ؟ .. اره نایت ..یه موقعیت پیش اومده می خوام پاپیش بزاری

به او یک ادرس داد و همچنین خلاصه ای از موقعیت را برای او توضیح داد

_ اونجا میبینمت اما برای داخل رفتن منتظر نمون…اون منتظر یکی یا هر دوی ماست اگه تو اول اونجا رسیدی فورا اونو از اونجا بیرون بیار و بیارش اینجا … بعدش با اون مرد تصفیه حساب میکنیم …اما عاقلانه رفتار کن ..

کمی سکوت کرد

_بعدا

تلفن را قطع کرده و به من نگاه کرد

نفس عمیقی کشیدم

_اونقدر که فکر می کنی موقعیت بدی نیست اما موقعیت افتتاحیه . دیشب بیرون رفته.. با یه نفر اشنا شده و باهاش به خونه رفته… با توجه به ادرسی که بهم داد طرف پولداره ..بهش مواد داده… زیاد علاقه به مصرف نداشت اما می خواست هر طور که شده با اون پیش بره بنابراین قبول کرد ..از قرار معلوم این مرد زیاد بهش داده ..حسابی حالش به هم ریخته است.. احتمالا نئشه و مست*ه….این مرد بهش اجازه نمیده خونه رو ترک کنه.. نمیدونم چرا شاید به این خاطر باشه که اوضاع ساندرین به هم ریخته است و اوننمی خواد ریسک این که خودش رو به دردسر بندازه رو به جون بخره .. اما بالاخره میفهمم و ترتیبش رو میدم ..تو یا ویویکا ادرس خونه ی ساندرین رو دارید؟

زمزمه کردم

_بله هر دو داریم

_ به اونجا برید و لباس و هر وسیله ای که ممکنه بهش نیاز پیدا کنه رو بگیرید و به اینجا بیارید ..نمیدونم چی مصرف کرده پس نمیدونم چی رو دستمون داریم.. ممکنه هنوز هم ریسک پذیر باشه .. گرفتی ؟

سرم را تکان دادم

_باید برم

دوباره سرم را تکان دادم ب

ه سرعت به طرفم خم شد تا بوسه سریعی روی لبهایم بزند

سپس از انجا رفت

نفس عمیقی کشیدم

سپس تلفنم را بالا گرفتم تا با ویویکا تماس بگیرم

سپس با خودم فکر کردم بالاخره این روز قرار نبود چندان هم روز طلایی باشد

سپس فکر کردم بالاخره یک روز ساندرین مرا به کشتن میدهد

 

 

قسمت بعد

فوریه 24, 2019

………………………………….

به طرف کتابخانه نایت چرخیدم …نیک کنار گاوصندوق چنبره زده بود… در ان باز بود و نیک داشت داخل ان را جستجو می‌کرد.. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم… سرش به طرف من چرخیده شد …سپس به سرعت ایستاد و به طرف من پرواز کرد…. تمام سرش تغییر کرده و به دهان بزرگی تبدیل شد که پر از ردیف‌های بی شماری از دندان های تیز و کشنده بود

……………………………………………

از خواب پریدم . هنوز هم کنار نایت دراز کشیده بودم . بازوهایش اطرافم بودند.. سعی کردم از میان بازو هایش بیرون بیایم

با صدای خواب الود و خشن گفت

_ چه جهنمیه عزیزم ؟

سر جایم خشکم زد ..

زانو هایم را بالا… اوردم ارنج هایم را روی ان‌ها قرار دادم… سرم را روی ان گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم

دست نایت دور کمرم حلقه شد.. به نرمی گفت

_ انیا

زمزمه کردم

_خواب بدی دیدم

در حالیکه به نرمی مرا بطرف خود می کشید زمزمه کرد

_یا مسیح …باید همینطور باشه

دستم روی تختخواب افتاد و دست او را با خود گرفتم …به صورتش در تاریکی اتاق نگاه کردم… گفتم

_نیک سعی می کرد گاوصندوق تو رو بگرده

دیدم که بدنش کامل خشک و بی حرکت شد

زمزمه کرد

_چی؟

دوباره ان گرمای ویبره کننده و عصبانی داشت از او ساطع می شد

_فکر نمی کنم تونسته باشه بازش کنه . وقتی به داخل اپارتمان اومد فکر کردم تویی بنابراین خیلی سریع پیشش رفتم …وقتی به اتاق مطالعه وارد شدم دیدم کنار گاو صندوق خم شده اما در اون باز نبود. از اونجا فاصله گرفت و بعد از صحبت‌هایی که کرد کلیدها رو ازش گرفتم …بعدش اونجا رو ترک کرد………….ام …… به خاطر تمام اتفاقاتی که افتاد فراموش کردم بهت بگم

دستش دستم ما را فشرد و مرا به طرف خود کشید

_نگران نباش عزیزم خودم ترتیبشو می دم

سرم را تکان دادم …احساس کردم ویبره عصبانیت متوقف شد …اجازه دادم تا مرا به طرف خود بکشد… نفس عمیقی کشیدم و دوباره دستم را دور کمر او حلقه کردم …. باز هم نفس عمیق دیگری کشیدم و سعی کردم ارام شوم …

زمزمه کرد

_اون خوابی که دیدی راجع به نیک بود؟

زمزمه کردم

_کنار گاوصندوق خم شده بود یه دفعه از بین اتاق پرواز کرد در صورتی که تمام سرش به یه دهن بزرگ پر از دندون تبدیل شده بود به طرف من اومد

زمزمه کرد

_لعنتی

به ارامی با او موافقت کردم

خودم را بیشتر به او چسباندم.. بازوهایم اطراف بدنش محکم تر شدند

_ کی اومد اونجا ؟

_حدود ۱۰ و ۵۰ دقیقه

_ نگهبان ساعت ۱۰ تعطیل میشه …نیک ح******* .. قفل ها رو عوض می کنم و راجع بهش به نگهبان میگم… اون خودش کد ساختمون رو تغییر میده . از فردا دیگه نمیتونه به خونه من بیاد خب ؟

_باشه

_وقتی اونجا نبودم به خودش جرأت داده چنین رفتاری با تو داشته باشه

_ انتظار نداشت منو ببینه

دوباره زیر لب گفت

_شرط میبندم چنین انتظاری نداشته لعنتی ح*******

_ من زیاد کابوس میبینم ..اونا چیزای خوبی نیستن.. بنابراین بهش عادت دارم ..چیز مهمی نیست… نیک ادم باحالی نیست اما واقعا از دستش عصبانی نیستم

_ مهم نیست از دستش عصبانی هستی یا نه.. الان ساعت ۵ لعنتیه و تو بخاطر اون کابوس بدی دیدی… ترسیدی…اون سرت رو پر از اشغال کرده و وقتی که تو با منی امکان نداره اجازه بدم چنین اتفاقاتی برات بیوفته

_تو نمی تونی از من در برابر تمام انیا محافظت کنی نایت

_ میتونم تلاشم رو بکنم

گویی همین حالا تمام دنیایم را زیر و رو نکرده بود ادامه داد

_ تو این جا احساس ارامش می کنی بنابراین یک مدت تخت خواب تو رو امتحان میکنیم .اخر هفته وقتی کد تغییر کرد به ساختمون من برو.. باشه ؟

به ارامی قبول کردم

_باشه

_ حالا فقط یک ساعت وقت داری تا بخوابی میتونی اینکارو بکنی ؟

_اره

_پس این کارو بکن

در برابر شانه اش لبخند زدم سپس زمزمه کردم

_باشه

یک بار دیگر مرا به خود فشرد

احساس کردم بدنم گرم شد و ان احساس مورمور خوشایند از ستون فقراتم بالا امد …در سرم پیچید… روی تمام پوستم پخش شد….. احساس عالی داشت

فصل یازدهم

در حالیکه قلبم به شدت می تپید به سقف اتاق خواب نایت خیره شده بودم….. یکشنبه صبح بود و نایت با من عش*ق بازی کرده بود

عشق

بازی

کرده بود

رفتار رئیس مابانه و کنترل گر نداشت… بلکه به من هم اجازه داد او را لمس کنم و هر کاری که دلم می‌خواهد با او انجام دهم . ارام و با ملایمت و زیبا بود

صادقانه نمی‌دانستم می‌تواند چنین رابطه ای هم داشته باشد.. قبلا به من گفته بود که می‌تواند نرمال و مهربان باشد اما بعد از گذشت یک هفته واقعاً راجع به ان فکر نکرده بودم

امروز صبح که از خواب بیدار شده بود در حس و حال متفاوتی بود و با من به شیرینی رفتار می کرد …. من عاشق ان بودم و تا جایی که می توانستم ببینم او هم از ان لذت می برد

هرگز در تمام زندگی ام چنین تجربه‌ ای نداشتم . احساس می کردم تمام جنبه‌های زندگی را زندگی کرده ام

نایت بعد از انکه گردنم را بوسید سرش را بالا اورد ….نگاهم به نگاه او برخورد کرد ….چند ثانیه به چشمهایم خیره شد …سپس زمزمه کرد

_عزیزم چیه ؟

خیال نداشتم حالا به او بگویم ….شاید بعدا… بنابراین زمزمه کردم

_ یه سوپرایز میخوای ؟

برای لحظاتی طولانی‌تر به چشمهایم خیره شد …… سعی می کرد تصمیم بگیرد …سپس گفت

_اره

_ به مشتری های امروزم زنگ زدم و اونها رو به یه روز دیگه منتقل کردم …حالا امروز کاملا وقتم ازاده

چشمهایش خمار شدند…… و جدا وقتی اینگونه می شد بسیار جذاب تر به نظر می رسید

به نرمی گفت

_ پس تمام روز مال منی

من هم به نرمی پاسخ دادم

_ هر یکشنبه

یک گوشه لب هایش بالا رفته و به نرمی ادامه داد

_ متشکرم عزیزم

او مرا می خواست………. تمام روزهای یکشنبه ……………..خدایا

_خواهش می کنم عزیزم

دستش بالا امد و انگشتش را روی گلویم کشید

_لعنت …..عزیز من خیلی شیرینه

ددی من هم همینطور

_یه سوپرایز دیگه هم دارم

چشمهایش از روی گلویم بطرف چشم هایم بالا امدند

_ اره ؟

_ می خوام برات یکی از پنکیک های مخصوص انیا که شهرت جهانی دارن با شربت مخصوصش درست کنم… تمام وسایلش رو دیشب اوردم

این باعث شد لبخند کاملی تحویلم بدهد

_شهرت جهانی ؟

من هم به او نیشخند زدم

_کاملا

نگاهش به طرف لبهایم امد و مردمک چشمهایش بزرگ تر شد

_ وقتی پنکیک درست می کنی هیچ چیز دیگه ای به جز پیراهن من رو نمی پوشی

دوباره به حالت رئیس مابانه بازگشته بود …..معده ام تکان خورد

_ باشه ددی

خودش را بیشتر به من چسباند

زمزمه کرد

_ لعنت چطور این اتفاق افتاد ؟

مانند این که داشت با خودش صحبت می کرد چشم‌هایش سراسر صورتم را بررسی می کردند

_چی ؟

دوباره به چشمام نگاه کرد

_تو عالی و تمام عیاری عزیزم

چند بار پلک زدم …سپس زمزمه کردم

_نایت_____

_نه انیا هیچ مزخرفی از اون دهن شیرینت بیرون نمیاد . هرگز بهش گوش نمیدم و اهمیت نمیدم اگه دهه‌ها طول بکشه …تا جایی که بتونم روش کار می کنم که دیگه چنین طرز فکری راجع به خودت نداشته باشی… هر ثانیه که با تو میگذرونم برام بیشتر و بیشتر واضح همیشه که تو برای من ساخته شدی … هدیه ای که لیاقتش رو ندارم اما اونو به کسی نمیدم

احساس کردم اشک در چشمانم جمع شد… به نرمی خواهش کردم

_تمومش کن

_هرگز چنین کاری نمیکنم انیا.. به هیچ عنوان… نه تا زمانی که کاملاً اینو باور کنی عزیزم….حالا باس*نتو از تخت من پایین ببر و برام پنکیک درست کن

زمزمه کردم

_ باشه

سرش را پایین اورد و لب هایش را مقابل لب های من کشید ….سپس زبانش را روی لب پایینم حرکت داد وقتی دستهایم به صورت اتوماتیک دور او حلقه شدند ناله ای سر داد و محکم تر مرا بوسید

بعد از ان به من اجازه داد تا از تخت خواب پایین بروم …همانطور که پیراهن او را می‌پوشیدم می توانستم نگاهش را روی خودم احساس کنم…. همانطور که به حمام رفتم تا صورتم را تمیز کنم و مسواک بزنم باز هم می توانستم در طول راه چشم هایش را روی خودم احساس کنم

وقتی از حمام بیرون امدم به او لبخند زدم ….به یک طرف روی تختخواب دراز کشیده بود و سرش را روی دستش قرار داده بود…. تمام مدت هر حرکت مرا زیر نظر داشت ……….

……………و من عاشق هر ثانیه ان بودم

 

قسمت بعد

فوریه 24, 2019

ملحفه‌ها از رویم کشیده شدند . چشمهایم به سرعت باز شدند….. اولین فکرم این بود که : زنجیر در را شکسته

می دانستم اوست

می دانستم چون اتاق پر از گرمایی ویبره کننده و سوزان شده بود

زمزمه کردم

_ نایت___

اما به محض اینکه دهانم را باز کردم …از تخت خواب بیرون رفته بودم ….وقتی به خود امدم دیدم که روی پاهای او نشسته ام …یک بازویش را دورم قفل کرده بود و دست دیگرش را داخل موهایم مشت کرده و صورتم را تنها با فاصله یک اینچ مقابل صورت خود گرفته بود

با عصبانیت گفت

_ساعت ۳:۳۰ لعنتی صبحه و من دارم از اپارتمانم به اینجا میام . جایی که فهمیدم تخت خوابم خالیه . وقتی به اینجا رسیدم دیدم زنجیر لعنتی در رو انداختی ….فقط با یک کلمه جواب بده…. اره یا نه…. فراموش کرده بودی باید کجا بخوابی و کنار کی بخوابی ؟… و عزیزم ….بهت هشدار میدم…. بهتره جوابت بله باشه

به صورت او که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم

سپس گفتم

_ نه

به سرعت شروع به چرخاندن من کرد اما محکم به او چسبیدم و با عصبانیت گفتم

_نایت نه .حق نداری منو تنبیه کنی . رابطه ی ما دیگه تمومه

بی حرکت شد

کاملاً

زمزمه کرد

_این چه کوفتیه ؟

_امشب نیک به اون جا اومد

بدنش که از قبل بی حرکت بود کاملاً منقبض و محکم شد

_ اون کلید داشت … با هم صحبت کردیم …من میدونم

_تو میدونی…………… چی رو میدونی ؟

_راجع به کیس های صدقه بگیرت میدونم

سکوت ترسناکی حکمفرما شد ….و بعد……..با صدای شیطانی زمزمه کرد

_چیام ؟

به او یاداوری کردم

_ دخترایی که پیدا می کنی… دختر های قشنگی که ازشون مراقبت می کنی …لوستشون می کنی …بعد ازشون خسته میشی و اونها رو یه گوشه میندازی.. دخترایی مثل من

سکوت بیشتری حکمفرما شد و اینبار ترسناک تر بود

مانند اینکه اتاق با خشم او خفه شده بود

به صحبت کردن ادامه دادم ..ممکن بود که عصبانی باشد ….واقعاً عصبانی اما نمی‌توانستم تصور کنم اینگونه به من اسیب برساند …

_بنابراین دیگه رابطه ی ما با هم تمومه ؟

_نیک اینارو به تو گفته

دست هایم اطرافش شل شدند و سعی کردم او را به عقب هل دهم ….اما بازوهایش اطرافم انقدر محکم شدند که مرا به‌ کلی متوقف کرد

با ناراحتی پاسخ دادم

_ بله

_ نیک به خونه من اومد ..تو رو دید ..بهت اینا رو گفت و تو حرفش رو باور کردی ..و منو ترک کردی

نوبت من بود که بی حرکت شوم

لحن صدایش رنجور بود

سپس زمزمه کردم

_بله

_ بدون حتی یه تماس گرفتن اونجا رو ترک کردی.. ترکم کردی بدون اینکه حتی بهم بگی برادر ح******* عوضی ام توی خونم بوده اون هم در حالی که نمی‌بایست سرو کله اش اونجا پیدا بشه… حتی نمی بایست کلید داشته باشه… که مشخصاً راجع به کلید اضافه بهم دروغ گفته… بعدش یه عالمه چرت و پرت راجع به من بهم بهت گفت… و تو راجع به اونها هم باهام صحبت نکردی… منتظرم نموندی که خونه بیام و اینو بهم بگی… فقط ترکم کردی

اه_اوه

_نایت

_الان رهات می کنم انیا… توی تخت خواب می خزی.. صورتت رو به تخت فشار میدی… باس*نتو توی هوا میگیری… و باید خوشحال باشی که توی خونه من نیستیم… باید یه چوب بخرم ..یا یه شلاق… اما تمام چیزی که دارم کمربندمه که ممکنه روی پوست بدنت علامت به جا بذاره… بنابراین فقط قراره با دست بزنمت

یک چوب؟

پرسیدم

_اون بهم دروغ گفت ؟

و این سوال اشتباهی برای پرسیدن بود

دستهایش اطرافم انقدر محکم شدند که نمی توانستم نفس بکشم ….مشتش میان موهایم چرخید و درد را در شقیقه هایم احساس کردم….اما تمام اینها تنها یک ثانیه طول کشید

پاسخ داد

_اره ………بهت دروغ گفت …….میدونی کی بهت دروغ نگفته ؟

اوه خدایا

_نایت____

با عصبانیت گفت

_من عزیزم

مرا رها کرد و دستور داد

_ توی تخت خواب بخز انیا

_ نایت____

_همین حالا این کار رو بکن یا به مسیح قسم میخورم به مدت یه هفته نمیتونی به راحتی بشینی

نبضم سرعت گرفت و شروع به حرکت کردم …….سپس گونه ام را روی ملحفه ها چسباندنم و باسنم را بالا بردم……… دستهایم اطرافم افتاده بودند

سپس وقتی نایت حرکت کرد تختخواب هم حرکت کرد….. اما تنها می توانستم سایه او را در اتاق تاریک ببینم

دستور داد

_ بالای تخت رو بگیر

دستم را دراز کردم و بالای تختم را گرفتم

_محکم بچسب

سپس ادامه داد

_عزیزم خوش شانسه…. من از هیکلش خوشم میاد…. امشب کتکش میزنم اما اونقدر از بدنش خوشم میاد که نمیخوام وقتی فرد با هاش میخوابم احساس درد داشته باشه

چشم هایم را محکم بستم و سعی کردم کاملا بی حرکت باشم….. کمی نزدیک تر امد

اوه خدایا

حق با ویویکا بود

من کار بدی کرده بودم

خیلی بد

و این ترسناک بود…………. و هیجان انگیز

بدنم شروع به لرزیدن کرد……. احساس کردم بالای سرم ایستاده….. موهایم را گرفت و انها را کشید تا زمانی که روی ارنج ایستادم

_ امشب می خوام باهات سخت گیری کنم عزیزم …پس هر چی که بهت دادمو میگیری

سپس نایت مرا تنبیه کرد

با دست محکم و به تندی به پشتم ضربه زد…… به طور مبهمی متوجه بودم که دستانش در یک قسمت دوبار پایین نمی‌امد …….

سپس ایستاد و مرا نوازش داد……… سپس دوباره ضربه زدن را شروع کرد …………….می توانستم درد را در سراسر پاهایم احساس کنم ….دهانم باز بود اما صدایی از ان بیرون نمی امد زیرا مشتم را مقابل دهانم فشار داده بودم تا صدایی از ان بیرون نیاید…….. صدای برخورد دستش با بدنم اتاق را پر کرده بود …..دستور داد

_روی زانو بلند شو انیا

از او پیروی کردم ………به من چسبید و بیخ گوشم گفت

_ حالا وقتشه از دل عزیزم درارم و اون هم از حرف ددیش حرف شنوی میکنه درسته ؟

زمزمه کردم

_درسته

مرا به خود فشار داد و دوباره تکرار کرد

_ درسته ؟

اوه خدایا

ترسناک و هیجان انگیز بود

_درسته ددی

_همینه عزیزم …بیحرکت وایسا…. ددی ازت مراقبت میکنه

………………………………..و درست همین کار را کرد

محکم مرا در اغوش گرفته بود ..

_عزیزم به طور لعنتی شیرینه

سرم را روی شانه اش قرار دادم . با دستش به نرمی پشتم را نوازش داد و پرسید

_درد میکنه ؟

زمزمه کردم

_ یکم

_اولین بار بود…. باهات مهربانانه رفتار کردم

اوه خدایا …….. یعنی ان رفتارش مهربانانه بود ؟

_یه بار دیگه چنین گند بزرگی میزنی انیا ……..اون موقع یه هفته از کار مرخصی میگیری تا توی تختخواب بمونی تا خوب بشی

_ نایت

بازوهایش مرا فشردند

_ الان حس خوبی دارم منو عصبانی نکن

ساکت شدم

_درستو گرفتی؟

امیدوار بودم

سرم را مقابل شانه اش تکان دادم

به ارامی گفت

_می خوام برات روشنش کنم . ممکنه اتفاقات بدی بین ما بیفته اما تو نمیزاری بری….. تا زمانی که هردو بدونیم دیگه نمیشه کاری کرد تا اتفاقی که افتاده رو جبران کنیم …و اگه کسی حرف بدی زد یا اتفاقی افتاد که برداشت بدی ازش داشتی …تا قبل از این که راجع بهش با من صحبت نکردی ترکم نمی کنی . ممکنه از منابع مختلفی چرت و پرت های زیادی راجع به من بشنوی اما قبل از اینکه واکنش نشون بدی با من صحبت می کنی …من اونو تایید یا رد می‌کنم و باهات صادقانه صحبت می کنم ….و در اخر …راجع بهش برات توضیح میدم . اگه چیزی باشه که نمیخوام فعلا راجع بهش باهات صحبت کنم باز هم برات توضیح میدم و تو تا موقعی که اماده بشم منتظر میمونی… اگه احساس کردی نمیتونی ….عزیزم ….بازم… با ..من …….صحبت می کنی لعنتی… قبل از اینکه من رو ترک کنی

دوباره سرم را تکان دادم ….. نایت به صحبت کردن ادامه داد

_حرف هایی که از دهن نیک بیرون میاد فقط ۱۰% شون قابل باوره …. البته این چیزی نیست که راجع بهش خودت رو اذیت کنی چون دیگه هرگز اونو نمیبینی… اگه چنین اتفاق غیره ممکنی بیفته و ببینیش…. اهمیت نمیدم که حتی اگه توی خیابون باشی و اون اون سر خیابون باشه…. فورا با من تماس می گیری… گرفتی ؟

یک بار دیگر سرم را تکان دادم

_من با کسی به خاطر صدقه سر رابطه برقرار نمی کنم… نمیدونم بهت چی گفته اما به مسیح قسم حتی نمیدونم این یعنی چی…. اخر خط این که… هیچ کس انیا …و وقتی اینو میگم ……

بازوهایش مرا به خود فشردن

_…….منظورم اینه که هیچکس ….وقت من … توجه من… و بدن منو اونطور که تو داری نداشته…نه به این دلیل که تو زیبا ترین زنی هستی که به عمرم دیدم ….بلکه به خاطر همه چیزهایی که مربوط به تو میشه… چیزی در درون تو باعث شد به راحتی مزخرفاتی که نیک به خوردت داد رو باور کنی . باید روش کار کنی عزیزم و من در انجام این پروژه بهت کمک می کنم… اما به هیچ عنوان لعنتی امکان نداره زنی مثل تو حتی توی یک میلیون سال لعنتی فکر کنه یه صدقه بگیره …عزیزم باید متوجه بشی که توی این سناریو… درست توی این تخت خواب… مهم نیست کی تنبیه شده…. کسی که شانس اورده منم… حواست با منه ؟

سرم به سرعت بالا امد و به صورتش که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم

زمزمه کردم

_چی ؟

زیر لب گفت

_ نگرفتی چی گفتم

_جدی هستی ؟

با فکر اینکه پسرام حال صاحب خونه ات رو جا اوردن مشکلی نداری ؟

بی حرکت شدم و زمزمه کردم

_ عزیزم____

_ جواب منو بده.. باهاش مشکلی نداری؟

_ میتونیم ___

بازویش دور بدنم محکم تر شد و دستش بالا امد و فکم را گرفت…. مرا نزدیکتر کشید و زمزمه کرد

_ انیا عزیزم …جواب منو بده

_ چرا

ادامه داد

_اما سعی می کنی باهاش کنار بیای …چون که به من جذب شدی و من باعث خوشحالی تو میشم

_ اره پ

_س عزیزم… من اونیم که شانس اورده ..چون با تو.. من از هیچ چیز نمی گذارم و با چیزی کنار نمیام

دستم را روی سینه اش کشاندم و زمزمه کردم

_عزیزم بیا راجع به این صحبت نکنیم

_تو به من خوب و نرمال و پاک دادی در حالی که میدونستی هرگز چنین چیزی رو در عوضش نخواهی گرفت و من اونو ازت میگیرم …لعنت اره ازت قبولش می کنم… اما در حالی این کارو می کنم که میدونم یه جایی داخل وجودت میدونی داری چی بهم میدی و درک می کنی که هرگز اونو بهت پس نمیدم

_دوباره داری منو میترسونی نایت

_ اون قدر که میخوای برم ؟

زمزمه کردم

_نه

فکم را محکم تر گرفت

_یا مسیح…. عزیز دل من

دیگر نمی خواستم راجع به این صحبت کنم بنابراین موضوع را عوض کردم ….به نرمی گفتم

_متاسفم که حرف نیک رو باور کردم

_ مزخرفاتی که راجع به من گفته بود رو باور نکردی بلکه چیزهایی که باعث شد احساس بدی راجع به خودت داشته باشی رو باور کردی…. روی این کار می کنیم

خدایا او بسیار ترسناک …ترسناک… و شیرین بود …..همچنین داشتم فکر میکردم به طور ترسناکی باهوش هم هست

_ معذرت می خوام ؟

_عزیزم تا حالا چند بار تورو راضی کردم؟

لب هایم را گاز گرفتم…. به نرمی گفتم

_ تعدادشون از دستم در رفته

با صدای بلند خندید….. هر دو دستش محکم دورم حلقه شدند . مرا به پشت روی تخت خواب قرارداد و کنارم دراز کشید…. وقتی از خندیدن دست کشید دستش بالا امده و دور گردنم حلقه شد… زمزمه کرد

_ میخوای دختر بدی باشی ؟

زمزمه کردم

_هنوز تصمیم نگرفتم

در حالی که وحشت زده به نظر می رسید پرسید

_بهت صدمه زدم ؟

_اه…اره . نایت تو به پشتم ضربه زدی

_خیلی محکم ؟

_ام….

_ اونقدر محکم که نتونستی دردش رو تحمل کنی و نتونستی هیچ احساس خوبی داشته باشی ؟ عزیزم فکر نمیکردم اینطور باشه …وقتی کارم باهات تموم شد احساس می کردم به اندازه کافی ازش لذت بردی

_ خوب به این خاطره که……ام ..خوب جواب نه هست . اگه منظورت از خیلی محکم این باشه…. پس حتی بهش نزدیک هم نبود

بدنش ارام تر شد

خدایا چطور ممکن بود این مرد هم زمان هم مرا تنبیه کند و هم به طور غیر قابل باوری شیرین باشد؟

زمزمه کرد

_به یک کلمه امنیتی نیاز داریم

من هم زمزمه کردم

_احتمال

_ باید قبلا راجع بهش صحبت می‌کردیم اما قبلاً بهت اسون میگرفتم . زیاد بهت فشار نمی اوردم و سعی می کردم توجهم رو بالا ببرم . فکر نمیکردم به این سرعت به اینجا برسیم …. راجع بهش فکر می کنم و بهت میگم

به من اسان گرفته بود

به نرمی گفتم

_ خیلی خوب

یک بار دیگر مرا فشرد.. سپس چرخید و ملحفه ها را روی هر دویمان انداخت…. مرا در اغوش گرفت و سپس دستور داد

_ بخواب عزیزم

_باشه نایت

در حالی که بازوهای نایت مرا به خود نزدیک تر می کردند ارام شدم…. دستم را روی شکم صاف اش قرار دادم ….خودم را به او چسباندم …سپس گفتم

_نایت ؟

_بله عزیزم

لبم را گاز گرفتم

_عزیزم ؟

_ ام….. احتمالاً باید خودتو اماده کنی…. چون می خوام دختر بدی باشم.. ام…… هر از گاهی

برای چند لحظه بی حرکت شد… سپس هر دو دستش محکم به دور من قفل شدند و با صدای بلند خندید

 

 

قسمت بعد

فوریه 24, 2019

فصل ۱۰

ویویکا گفت

_چی ؟

_ دیگه نباید راجع به نایت پرس و جو کنی. اون…اه.. میدونه و حق با توئه اون از توجه خوشش نمیاد . از اینکه مردم راجع بهش پرس و جو بکنن خوشش نمیاد . بنابراین از من خواست تا ازت بخوام دیگه بیخیال پرس و جوها بشی

پاسخ داد

_ بهت گفتم این مرد یه راز گنده و مهم داره

سه شنبه شب دیر وقت بود.. در خانه نایت بودم . دیشب نزدیک ساعت ۴ به خانه ام امد و مرا بیدار کرد ..با من عش*ق بازی کرد و تقریباً یک ساعت بیهوش شدم و بعد از ان دوباره برای اماده شدن برای رفتن سرکار بیدار شدم.. او را در تخت خواب تنها گذاشتم تا لباس بپوشم.. بعد از ان که دوباره به اتاق بازگشتم بیدار شده بود . مرا گرفت.. روی تخت خواب انداخت و محکم را بوسید

امشب نوبت من بود که به خانه او بروم.. بنابراین حالا روی تختخواب او دراز کشیدم و داشتم با دوستم صحبت میکردم

_ اون باعث شد خوشحال بشم و این خوشحالی توی چهره ام نمایان بود . بنابراین یه چیزایی بهم گفت تا مطمئن بشه ایا عامل خوشحالی من خومشه نه دست و دلبازی هایی که نشون میده و این باعث شد عصبانی بشم . بنابراین یه چیزی از زیر دهنم در رفت.. اما الان همه چی خوبه

زمزمه کرد

_ اون تو رو خوشحال میکنه ؟

به خاطر لحن صدایش ضربان قلبم تندتر شد

من هم زمزمه کردم

_خیلی

هنوز هم با لحنی امیدوارانه زمزمه کرد

_واقعا ؟

_ همچنین از شکمم خوشش میاد.. حتی برام یه عالمه خرت و پرت و کیک و غذاهای دیگه سفارش داد تا کمکم کنه اونو حفظ کنم

صدایم ارامتر شد

_ویویکا اون منو بخاطر خودم دوست داره

پاسخ داد

_ بهت گفتم اون شکم کوچولوت جذابه

_ نمیدونم واقعا جذابه یا نه اما میدونم نایت از زنهای شیرین و نرم و زنانه خوشش میاد

_به عبارت دیگه نایت جذاب فکر میکنه شکمه کوچولوی تو جذابه

زمزمه کردم

_ حالا هر چی

خنده نخودکی سر داد

_خیلی خوب عزیزم دیگه در مورد اون پرس جو نمی کنم.. نمیخوام رابطه ی شما رو خراب کنم و همچنین می خوام از یک تا ده یه شماره بهم بدی

زمزمه کردم

_۲۵

به تندی نفسش را حبس کرد

_ چی ؟

_شاید سی

_ ام..نه عزیزم..نه لطفاً بهم بگو قراردادی امضا نکردی

_ اینکارو نکردم اما ویویکا…. با هم صحبت کردیم و خیال ندارم راجع بهش با ساندرین صحبت کنم ..وقتی م*ست کنه و حوصله رق*صیدن نداشته باشه دهنشو باز میکنه و هر چی که توی دلشه رو میگیه

مرا مطمئن کرد

_دهن من کاملا محکمه عزیزم …حالا واقعا گفتی ؟ سی ؟

_ اون ….متفاوته

_ باید باشه

دوباره خندیدم

_اون رفتار رئیس مابانه داره

_ تعجبی نداره

_از کنترل کردن خوشش میاد

_کنترل؟

_اون بهم میگه باید چه کار کنم و من باید ازش پیروی کنم.. راستش یه مدت راجع به این شخصیت اش برام توضیح داد و اگه ازش پیروی نکنم منو تنبیه میکنه

سپس به سرعت ادامه دادم

_اما تا حالا چنین اتفاقی نیفتاده

ساکت بود …..تمام بدنم منقبض شده بود

به سرعت ادامه دادم

_ رفتارش عجیب و غریب نیست فقط یه جورایی____

به ارامی گفت

_ انیا عزیزم …من یه sub هستم(کسی که در رابطه های کنترل گرانه نقش مطیع را اجرا می کند)

چند بار پلک زدم

ایا دوست پر سر و صدا.. جسور و شجاع من که از کسی حرف شنوی ندارد یک subبود ؟

با حالتی نفس بریده پرسیدم

_چی ؟

_ راجع بهش فکر کردم ..درکش کردم.. ازش خوشم اومد و انجامش دادم ..برای رهایی از این زندگی که نمیخوام هرز*ه یه ادم بازنده باشم که خودش توی زندونه و منو توی خونه با سه بچه تنها رها کرده …یا یه احمق عوضی باشم که به یه مرد بازنده خود مو وابسته کردم ..من هم مثل نایت باید زندگیم رو در مسیری که می خوام نگه دارم .دوست ندارم دستیار کسی باشم دوست دارم خودم مدیر باشم …خودم رئس خودم باشم ..لباس های خوب بپوشم.. کفش های خوب داشته باشم.. توی خونه خوبی زندگی کنم …ماشین خوبی رو برونم… می خوام مرد خوبی داشته باشم که هر موقع بهش گفتم اشغالارو بزاره دم در حداقل برای بار دوم حرف شنوی کنه… منو خوشحال کنه و اگه دختر بدی بودم منو تنبیه کنه

اوه خدای من

به صحبت کردن ادامه داد

_باید به سختی کار کنم ..زندگیم رو اونقدر تحت کنترل خودم بگیرم که از مسیر اصلی خارج نشه.. تا بتونم چیزی که از زندگی می خوام رو به دست بیارم . وقتی برای مدت کوتاهی هم که شده بی خیالی همه این چیزا می شم و خودم رو به دست کس دیگه ای می سپارم واقعا لذت بخش و ارامش دهنده است …بهشون اعتماد می‌کنم که از من مراقبت کنن و در بیشتر مواقع این کار رو انجام میدن . من دو تاdom..(کسی که در روابط های کنترل گرانه نقش کنترل گر را دارد ) .. داشتم که باهاشون رابطه طولانی داشتم.. اولی رو از دست دادم و نمیخوام راجع بهش توضیح بدم.. چون اگه این کارو بکنم متوجه میشی چرا و اون دوست نداره کسی راجع به زندگیش چیزی بدونه بنابراین این راز اونه .. مال من نیست که بخوام راجع بهش بهت چیزی بگم …دومی رو هم از دست دادم چون بیشتر از انتقال احساس درد لذت می برد تا احساس اعتماد توی یک رابطه و گاهی اوقات نمیتونست منو راضی کنه… بنابراین از دستش خلاص شدم …بعضی از زنها از اینطور روابط خوششون میاد اما من نه …و حالا دارم به سختی دنبال یک نفر میگردم که با استانداردهایی که من دارم هماهنگ باشه..کسی که می خوام باشه و نیازهام رو برطرف کنه

به ارامی پرسیدم

_چرا بهم نگفتی ؟

_چون بعضی از ادما فکر میکنن این رابطه ای قدغن با زشتیه.. انیا این….. اینطور نیست ..اما گاهی اوقات به خاطر رنگ پوستم تجربه های بدی به دست میارم ..نمیخوام با در میان گذاشتن این به بار سرزنش هایی که به طرفم روانه میشه اضافه کنم…. امکان نداره

احساس می کردم کسی مرا با سیلی زده

به او یاد اوری کردم

_من هرگز تو رو سرزنش نمی‌کنم

نرم می گفت

_ نه.. اما نمیخواستم روی رابطمون ریسک کنم

زمزمه کردم

_میتونی هر چیزی که میخوای رو به من بگی

_ خب.. حالا اینو میدونم چون راجع بهش بهم گفتی

هر دو ساکت شدیم

ویویکا شروع به صحبت کرد

_ اگه بهش نمره سی میدی پس تو هم از این خوشت میاد

به نرمی گفتم

_اره

_و اگه خراب کاری کنی تنبیهت میکنه ؟

_اره

_و تو محدودیتهای اونو میدونی ؟ باهات راجع بهش صحبت کرده ؟ اینکه چه کار میتونی بکنی و چه کار نمی تونی ؟

_اون بیشتر از کنترل کردن خوشش میاد

زمزمه کرد

_ بهت یه نصیحت می کنم عزیزم …یکم دختر بدی باش

چند بار پلک زدم سپس با حالتی نفس بریده پرسیدم

_چی ؟

_شوخی نمیکنم . میدونم به‌ نظر دیوونه بازی میاد اما اینطور نیست.. بلکه خیلی هم جذابه

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

زمزمه کردم

_واقعا ؟

_لعنت اره .. میدونم اون مال توئه عزیزم اما فقط فکر اینکه نایت سابرین منو تنبیه میکنه باعث میشه سرجام وول بخورم…خدا

با صدای بلند خندیدم

با لحنی بسیار جدی گفت

_ ببین …گوش کن.. اگه تا اینجا به خاطر کارهایی که باهات انجام داده خوشت اومده و بهش نمره سی میدی… و از این که رئیس بازی در میاره خوشت میاد ..پس بهش دلیلی بده تا به مرحله بعد بره.. اون موقع بهش نمره ۵۰ میدی.. شوخی نمیکنم

بدنم شروع به لرزیدن کرد . همچنین دست‌هایم . چشمهایم به طرف ساعت کنار تخت خواب نایت کشیده شد ….یازده و۵۰ دقیقه بود …نایت تا یک ساعت دیگر به خانه نمی امد… لعنت

ویویکا پرسید

_ یه چیزی رو میدونی عزیزم ؟

_ یه عالمه چیز میدونم عسلم کدومشو میخوای بدونی ؟

در حالی که می توانستم لبخند را در صدایش بشنوم گفت

_ قبلش همینطوری به خاطر رفتاری که باهات داشت ازش خوشم میومد …حالا به خاطر این که چنین تجربه‌ای بهت میده و تو ازش خوشت میاد بیشتر دوستش دارم.. یکی دیگه از چیزهایی راجع به چنین سبک زندگی اینه که رابطه هرگز خسته کننده نمیشه… احساس اعتماد و نزدیکی زیادی با گذشت زمان ایجاد میشه.. هرگز کسی رو نداشتم که راجع به این سبک زندگی باهاش صحبت کنم و حالا میتونم واست راجع بهش بگم.. بنابراین این فرصت رو به هر دوی ما داده و به خاطر این هم برای همیشه عاشقش خواهم موند

زمزمه کردم

_ اره

_هر موقع خواستی راجع به چیزی صحبت کنی من در اختیارتم اما بهت توصیه می کنم با خودش صحبت کنی.. از اونجایی که همین حالا هم باهات صادقانه رفتار کرده پس می خواد از این به بعد هم همین طور ادامه بده . بهش بگو چی میخوای و از چی خوشت میاد و از چی خوشت نمیاد… هر موقع اماده شدی بیشتر پیش بری بهش سرنخ‌هایی بده ..برات قسم میخورم عزیزم اون برای همیشه عاشقت می مونه.. یه دختر خوشگل که ..باکلاس اون جور در میاد ..اون رو میخندونه.. بلده چطور اشپزی کنه.. میدونه وفاداری یعنی چی.. و توی رابطه میتونه اونو درک کنه و به اون روشی که دوست داره باهاش کنار بیاد…. هیچ چیز از این بهتر نیست و اون هم این رو خواهد فهمید

دوباره خندیدم …..سپس زمزمه کردم

_ خوشحالم که این فرصت رو بهمون داد که راجع به این چیزا با هم صحبت کنیم ..حتی اگه خودش ندونه.. چون تو حالا یه چیز خصوصی راجع به خودت به من گفتی……. و حالا دیگه میدونی مهم نیست چی باشه …میتونی همه چیز رو بهم بگی عزیزم

حالا نوبت او بود که با حالتی زمزمه وار بگوید

_ اره

نیشخند زدم …سپس صدایی خفیف و دور که در اپارتمان بزرگ نایت پیچید را شنیدم …مانند اینکه کسی داشت از در ورودی داخل می‌امد … از جا پریدم.. سپس سرم به طرف ساعت چرخیده شد

ساعت ۱۰:۱۸ دقیقه بود

به سر و صداها گوش دادم …نایت زود به خانه امده بود…. یا شاید تنها امده بود تا چیزی بردارد

به صدای پاهای روی زمین گوش دادم . با خود در تعجب بودم چرا به دیدن من نیامد؟

از روی تخت خواب بلند شدم و گفتم

_نایت خونه است شاید اومده چیزی برداره

_ همون طور که داری باس*ن سفید خوشگلت رو این طرف اون طرف میکشونی به این فکر کن چطور میتونی یه دختر بد باشی و فردا باهام تماس بگیر و ازم تشکر کن

لبخند زدم و زمزمه کردم

_بعدا عزیزم

او هم به نرمی گفت

_ بعدا

سپس به طرف حال حرکت کردم.. اتاق نشیمن تاریک بود … بعد از انکه همه جا را گشتم می خواستم به طرف اتاق خواب بروم که متوجه شدم نور کمرنگی از لابلای یکی از درها به داخل حال می تابد … از یک گوشه چرخیدم و دری را که هرگز ندیده بودم قبلا باز باشد را دیدم که نیمه باز بود

همانطور که به طرف ان حرکت میکردم گفتم

_عزیزم به چیزی نیاز داری ؟ معمولاً تا ساعت ۱۱ خوابم نمیبره ..میتونستی با هم تماس بگیری.. کلوپ تا اینجا فقط ده دقیقه راهه میتونستم اون رو برات بیارم____

میان درگاه ایستادم …از صحبت کردن باز ایستادم

اتاق مطالعه ی بسیار با شکوه و بزرگی بود که با حالتی مردانه دکور شده بود….. و اینکه نیک سابرین نزدیک کابینتی چوبی چمبات زده بود که کنار ان گاوصندوقی قرار داشت و در ان گاو صندوق باز بود

نگاه خشمگین اش به طرف من روانه بود

همانطور که سرپا بلند می شد به او هشدار دادم

_ اگه یه قدم به طرفم بیای به اتاق نایت فرار می کنم ..در رو روی خودم قفل می کنم و با ۹۱۱ تماس میگیرم

با حالتی عصبانی زمزمه کرد

_حالا میگیرم چی شده لعنتی

نگاهش چنان خشم و غضب داشت که به سختی می توانست ان را کنترل کند ..در حالیکه به گاوصندوق نگاه می کردم از او پرسیدم

_اینجا چه کار می کنی ؟

از لابلای دندان های به هم فشرده شده با صدای هیس مانند گفت

_ پس نیازی به شام نبود …خودتو برای فروش گذاشتی

چشمهایم به سرعت به طرف او بازگشتند

_ ام …. معذرت می خوام ؟

بازو هایش را روی س*ینه قفل کرد

_ چقدر مایوس کننده . فکر میکردم تو یه دختر شیرین باشی که ارزشش رو داری.. مارزش اینکه ادم برات تلاش کنه… برات به سختی بیفته.. فکر میکردم از اون دخترایی که ادم دلش میخواد خودش رو به خاطرش تغییر بده …وقتی توی اون مهمونی سر و کله ات پیدا شد می بایست می دونستم.. اهل مهمونی نبودی اما نایت رو می خواستی …امیدوار بودی اون هم اونجا باشه …. بهت تبریک میگم عزیزم ………….

چشمهایش سرتاپایم را ورانداز کرد

_ به نظر میرسه بالاخره گرفتیش

به سرعت نفسم را حبس کردم و پرسیدم

_ نیک چطور اومدی داخل ؟

نگاهش دوباره سر تا پایم را از نظر گذراند ..سپس چیزی در صورتش تغییر کرد …در چشم هایش ….چیزی زشت… حسابگرانه ….مطمئن نبودم توانسته باشم ان را درک کنم

سپس شروع به صحبت کرد ….اما نه برای ان که پاسخ سوالم را بدهد

_سر تو بگیر بالا تر …اگرچه لیاقتشو نداشتی اما اولین نفرم نیستی

درحالی که نفسم را حبس کرده بودم به او گفتم م

_ی دونم

سرش به یک طرف کج شد …لبخند زشتی زد و پرسید

_ پس با صدقه گرفتن مشکلی نداری ؟

بدنم منقبض شد

_ البته که مشکلی نداری عزیزم

یک قدم به طرف من بر داشت و من یک قدم به طرف هال عقب رفتم… اماده بودم تا فرار کنم ..متوقف شد

_برات یه عالمه چیزای خوب خریده درسته ؟ لباس ؟ ماشین ؟

همانطور که قلبم شروع به سریعتر تپیدن کرد به او خیره شدم

زمزمه کرد

_ماشین نه

از نزدیک مرا بررسی می‌کرد

_ نایت از اینطور چیزا خوشش میاد …اون دخترای خوشگل و با لباسای ارزون میبینه ….کسی که ارایش ارزونی داره و چیز های بیشتری توی زندگی می خواد.. یه دفعه یه چیزی درونش بیدار میشه و با توجه به اون عمل میکنه …چیزای خوبی نشون دخترا میده …باهاشون رفتار شیرینی داره… براشون استیک درست میکنه… لباس های خوب میخره …اون با این رفتار حال میکنه ….میخوای بهت یه نصیحت بکنم ؟…………محکم برای گرفتن ماشین بهش بچسب عزیزم …بهت اجازه میده اونو نگه داری

صحبت هایش را نادیده گرفتم…. فعلا ….و گفتم

_معلومه کلید داری . احتمالاً نایت دلش بخواد اونها رو به من برگردونی … البته قبل از اینکه اینجا رو ترک کنی که فکر می کنم همین حالا دیگه باید اینجا رو ترک کنی

در حالی که به طرفم خم می‌شد و از نزدیک مرا نگاه میکرد زمزمه کرد

_ خودتو گم نکن …فکر نکن اون تو رو نگه میداره… اون همیشه از صدقه بگیر هاش خسته میشه.. خیلی راحتم این کارو میکنه …ممکنه چند روز باشه ..چند هفته… یا شاید طولانی تر …انیا… با تو شرط میبندم یه مدت تو رو نگه میداره… اما بالاخره ازت خسته میشه… تو رو از خودش دور میکنه …اون موقع ماشین رو داری …لباسا رو داری …اما همون جایی که شروع کردی می مونی… نایت حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه …هرگز به پشت سرش نگاه نمیکنه…. فقط منتظر خوشگل بعدی میمونه تا سر و کله اش رو توی کلوپ نشون بده ….کسی که لباس های یه نفر دیگر رو پوشیده… کفش هایی پوشیده که امیدواره هیچکس متوجه اونها نشه… و بعد…. نایت دنیای شیرینی رو نشونش میده…. تا وقتی که کارش با اون هم تموم بشه

سعی کردم نفس کشیدنم را ارام کنم ….دستم را بلند کردم و گفتم

_کلیدا

به طرف من حرکت کرد …در راهرو کنار من ایستاد

_ فقط دارم بهت میگم …اگرچه میشه پسمانده برادر لعنتیم … اما وقتی کارش باهات تموم شد منو پیدا کن… منم بهت چیزای خوب و شیرین نشون میدم…. و منم یه مدت باهات میمونم

از لابلای دندان های به هم فشرده زمزمه کردم

_ کلید

دستش را بلند کرد و کلیدها را انداخت . اما عمدا انها را طوری انداخت که از کنار دستم روی زمین بیفتد …به او خیره شدم… تا زمانی که اینجا بود انها را بر نمی داشتم

سپس وقتی پایش را عقب برد و محکم کلیدها را با لگد زد به عقب پریدم

به انها نگاه نکردم اما شنیدم که از پله‌ها پایین افتادند.. زمزمه کرد

_ تا جایی که میتونی خوب ازش استفاده کن انیا ..و وقتی پیش من امدی…. میتونی بهم نشون بدی اون توی تخت خواب چی دوست داره

زمزمه کردم

_حالا وقتشه که دیگه از اینجا بری

به من خیره شد

سپس چرخید و به ارامی از در بیرون رفت …در پشت سر او به طور اتوماتیک بسته شد …صدای ان را شنیدم ….سپس به سرعت چرخیده و دویدم ….سپس مقابل در ایستادم

صدقه بگیر

لباس ها

استیک

ماشین

ماشین

“ماشین افتضاحیه عزیزم می خوام یه چیزه شرافتمندانه برات بگیرم ”

بله… نایت این را گفته بود و در ان زمان او به ندرت من را می شناخت

نیک می‌دانست

درباره استیک

ان استیک احمقانه

نیک می‌دانست

نایت سابرین به کفشهای من نگاه کرد و ۱۵ دقیقه بعد به اپارتمانم قدم گذاشت و کیس جدید خود را پیدا کرد

نیک می دانست

نایت حتی مرا نبوسیده بود و هزاران دلار خرج من کرد… می بایست میدانستم با ان ساختمان لاکچری… ان ماشین استون مارتین.. ان کلوپ شیک و باکلاس.. نایت سابرین که می توانست هر کسی را داشته باشد ….هرگز مرا انتخاب نمی کرد مگر اینکه دلیلی منحرفانه پشت نیتش وجود داشته باشد

“چه جنگ ها که به خاطر چهره ای مثل این به پا نشده”

همش دروغ بود

با خود در تعجب بودم به چند زن چنین چیزی گفته بود

محکم چشمهایم را بستم … سپس چرخیدم و با بدنی منقبض حرکت کردم …..دستم را جلو بردم و چراغ را خاموش کردم…. اتاق مطالعه بدون پنجره در تاریکی فرو رفت …سپس به ارامی و با دقت در را بستم ….سپس باز هم به ارامی از حال پایین رفته و به طرف اتاق خواب رفتم …. لباس پوشیدم ….به طرف اشپزخانه رفتم…. کیفم را برداشتم ….کلید های اپارتمان نایت را از ان بیرون اوردم…. انها را روی کانتر قرار دادم…. ژاکتم را پوشیدم….. سپس کیف و وسایلی که با خود اورده بودم را برداشتم

و بعد………

……….گورم را از انجا گم کردم

 

 

قسمت بعد

10 از 28 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 28