کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید
دسامبر 17, 2018

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر  :

 

 

 

 

 شش هفته بعد.. دکتر ها تصمیم به سزارین گرفتند .هنوز هم هشت هفته زودتر بود اما ریسک سقط جنین بسیار بالاتر رفته بود.  وقتی دکتر ها شکمم را پاره می کردند  دانته از کنارم تکان نخورد. حضورش ..نگاه محکم و قوی اش.. کنترل و قدرت مطلقش بسیار به من کمک می کرد . با حضور دانته در کنارم می دانستم هیچ چیز  اشتباه پیش نخواهد رفت. مانند اینکه با نیروی خالص اراده اش می تواند همه چیز را به خوبی پیش براند. دانته می‌تواند تو را وادار کند باور کنی کنترل موقعیت را در دست دارد حتی اگر اینگونه نباشد 

در طی عمل دست مرا گرفته بود و وقتی اولین صدای گریه بلند شد به چشم هایم نگاه کرد..سپس هر دو به طرف دخترمان چرخیدیم .وقتی پرستار او را به ما نشان داد صورتش چروک و لکه دار بود. دست دانته را رها کردم

_ برو پیش دختر مون… برو 

به نظر می‌رسید برای ترک کردن من بی میل است اما بعد از آن که پیشانی ام را بوسید ایستاد و به طرف  پرستار به حرکت افتاد .

دانته با دیدن آن همه خون حتی پلک هم نزد اما از او انتظار نداشتم که دیدن خون روی او تاثیر بگذارد .اگر دکترها و پرستارها از خونسردی او متعجب شده بودند به خوبی آن را پنهان می کردند. شاید آنها هم شایعاتی که درباره دانته شنیده بودند را باور کرده اند :  که او یک رئیس  بلند پایه ی مافیا است

  البته هرگز کسی این شک و شبهه ها را تایید نکرد.وقتی پرستار دخترمان را به دست  او داد او را داخل  پتویی پیچانده شده بود .میان بازو های دانته بسیار کوچک به نظر می‌رسید و دانته با نرم ترین و مهربان ترین حالت چهره ای که تاکنون از او دیده بودم به دخترمان نگاه میکرد 

همچنین احساساتی آتشین هم وجود داشتند و وقتی سرش را بالا گرفت و دکترها و پرستارها را مشاهده کرد که به او نگاه می کنند. نرمی صورتش جای خود را به سختی و شدت داد .می دانستم دخترمان همیشه در امان خواهد بود 

 چشمهای دانته از حفاظت سخن می گفتند… از عزمی خالص برای نابودی هر چیزی و هر کسی که قصد صدمه زدن به دخترمان را داشته باشد

 به طرف من حرکت کرد .در صندلی کنار تخت خواب نشست و دخترمان را پایین آورد تا بتوانم او را ببینم. می دانستم به زودی دکتر ها می بایست او را ببرند .می بایست مدت کمی.. قبل از آنکه بتواند با ما به خانه بیاید…را در دستگاه سپری کند. زمزمه کردم

_ خیلی خوشگله 

به این اهمیت نمیدادم که دکتر ها مشغول بخیه کردن شکمم بودند یا این که من و دانته تنها نبودیم . دانته به آرامی گفت

_ اون درست مثل توئه 

 یک انگشتم را روی گونه اش کشیدم .با چشم های شیشه ای اش پلک زد و به من نگاه کرد. موهایش مانند موهای دانته بلوند بود. بسیار کوچک بود و من تنها می خواستم از او محافظت کنم 

_انا

  برای اولین بار او را با نامی که من و دانته چند روز پیش انتخاب کرده بودیم صدا زدم 

_ پدرت همیشه عاشقت خواهد بود و از تو محافظت خواهد کرد 

دانته پیشانی انا و سپس پیشانی مرا بوسید

_ تو و آنا هردو باهم رو 

 به چشمهایش نگاه کردم و اشک هایی که با موفقیت تا لحظه آنها را عقب رانده بودم راه خودشان را به بیرون پیدا کردند

 بخش آخر

 به آرامی خودم را داخل آب داغ در وان پایین آوردم و آهی کشیدم . انا  بالاخره به خواب رفته بود و گبی  شب را در اتاق او سپری خواهد کرد تا مطمئن شود حالش خوب است . دانته  با پدرم در دفترش جلسه دارد اگرچه این که ناگهان پدرم مدام به بهانه جلسه داشتن با دانته به خانه ما می امد به او مشکوک شده بودم که به خاطر اشتیاقش برای دیدن انا  باشد

 تنها چند هفته از به دنیا آمدن دختر مان گذاشته بود و به سختی می توانستم زندگی قبل از او را به خاطر بیاورم .اما امشب به کمی زمان برای خودم …و برای دانته ..نیاز داشتم .خوشبختانه انا  عادت داشت به مدت طولانی بخوابد .گاهی اوقات بدون حتی کوچکترین تکان خوردنی تا ۵ ساعت میخوابید .در وان  به عقب تکیه دادم و چشمهایم را بستم .برای اولین بار در طول روز ریلکس شدم 

ماه ها  از آخرین باری که من و دانته  با یکدیگر صمیمی بودیم می گذرد. امشب میخواستم که این وضعیت تغییر کند .دانته با صبوری برخورد می‌کرد اما می‌توانستم متوجه شوم وقتی به حمام می‌رفت تا دوش بگیرد بیشتر از حد لزوم طول می کشید . نیازی نبود حدس بزنم چه کار می کند. حالا که بدنم بهبود پیدا کرده بود نمی‌توانستم صبر کنم تا دوباره با او باشم .با این تفاوت که این بار بسیار متفاوت خواهد بود. برای اولین بار می‌دانستم که او مرا دوست دارد .حتی اگر هرگز این کلمات را با صدای بلند بر زبان نمی آورد. وقتی به من و انا  نگاه می کرد نگاهی که در چشم هایش بود ارزش هزاران کلمه را داشت

همانطور که صدای قدم هایش را شنیدم که به اتاق خواب وارد می شود گفت

_ وال؟ 

 چند لحظه بعد در میان درگاه حمام پدیدار شد. نگاهش روی بدنم لغزید. به طور شیطانی  جذاب به نظر می رسید. دو دکمه بالای لباسش باز بودند و آستینش را بالا زده بود و دست های مردانه و ماهیچه ای اش را به نمایش گذاشته بود

_ انا رو  چک کردم .خوابه . گبی داشت  براش شعر می خوند 

 با لبخند گفتم

_ عالیه 

چشم های  دانته تقریباً به خاطر خواستن تغییر رنگ داده بودند اما همان جا میان درگاه ایستاده بود….  کنترل نفسش  شگفت انگیز و گاهی اوقات دیوانه کننده بود

 با دقت گفت

_ به نظر خسته میرسی .میخوای یکم استراحت کنی ؟ 

 اما بدنش کاملا چیز متفاوتی می گفت. با لبخندی بر لب سرم را تکان دادم و ایستادم .اجازه دادم کف صابون روی بدنم به پایین بلغزد . رو به روی او ایستادم . نگاهش مانند لمسی فیزیکی از روی بدنم گذشت . دستم بالا آمد تا خط باریک اما قرمزی که به خاطر سزارین روی شکمم ایجاد شده بود را بپوشاند .همواره راهی پیدا می کردم تا آن را از دید دانته پنهان کنم. دکتر گفته بود به مرور زمان سفید خواهد شد اما هرگز کاملا از بین نخواهد رفت

دانته به طرف من قدم برداشت. به نرمی دستم را کنار کشید

_ خودت رو از من پنهان نکن 

_مطمئن نبودم اگه زخم رو ببینی میل و اشتیاقت رو از دست بدی 

 با صدای عمیقی خندید 

_تو شبیه یه الهه به نظر می رسی وال . این زخم باعث نمیشه  از نظر من کمتر خواستنی تر باشی… یا به نظر تو زخم هایی که روی بدن من هستن منزجر کننده اند ؟  من یک عالمه جای زخم روی بدنم دارم

_ نه.. البته که نه . اما تو یه مردی و این قضیه برای زن ها متفاوته 

 دانته به نرمی روی شکمم را نوازش داد

_ این جای زخم  تو رو حتی در نظر من زیبا تر نشون می ده چون می دونم برای چی اون رو روی بدنت داری  

دستم را روی شانه های او قرار دادم و لباسش را خیس کردم اما به نظر نمی رسید اهمیتی بدهد. چشمهایش  مداوم روی بدنم حرکت میکردند به طرف جلو خم شدم و او را بوسیدم

_ بهت نیاز دارم دانته ..خیلی بهت نیاز دارم

 چشم‌های دانته با میل و خواستن برقی زدند 

_ مطمئنی به اندازه کافی حالت خوب شده؟ نمیخوام بهت اسیب بزنم

 قلبم با عشق برای او به تپش در آمد .حرف هایش برایم خیلی معنا داشت. در صورتی که هیچ نیازی نبود به من اهمیت بده و می‌توانست من را روی تختخواب بیندازد و هر کاری که می خواهد با من انجام دهد. یکی از دست هایش بدنم را نوازش می کرد. گفتم 

_صدمه نمی زنی

دانته چیزی نگفت تنها مرا از وان  بیرون آورد و با حوله ای نرم خشک کرد سپس مرا در آغوش گرفت و به طرف تخت خواب برد. با صدای عمیقی که تقریبا خشن به گوش می رسید گفت

_خیلی زیبایی.. خیلی دلم برات تنگ شده بود 

تنها کلماتش باعث می شدند احساس اشتیاقم برای او چندین برابر شود. نیشخند شیطانی بر لبنشاند . سرش را پایین آورد و مرا بوسید

………………………………………..

دانته  محکم مرا در آغوش گرفته بود و در حالی که نفس هایم به حالت عادی باز میگشتند گردن و روی شانه هایم را می بوسید. با صدایی  خشدار گفت

_  نظرت راجع به یه دور دیگه چیه؟

 تنها می توانستم سرم را تکان دهم. نشست و بازوهایش را با حالتی دعوت کننده از یکدیگر باز کرد. با هیجان پرسیدم 

_این مدلی؟

 با اشتیاق به طرف او رفتم و لب هایم را روی لب هایش چسباندم . دانته با حرارت گفت

_ به چشمام نگاه کن.. عاشق نگاه کردن به چشماتم 

………………………………..

 در حالی که  در آغوش دانته دراز کشیده بودم لبخند احمقانه ای روی صورتم نقش بسته بود. به صورتش نگاه کردم و به موهای آشفته و به ته ریشی که روی فکش داشت  . صورتم را میان گودی گردنش  فرو بردم و زمزمه کردم 

_ عاشقتم 

بازو های دانته دور بدنم محکم تر شدند. بوسه ای روی موهایم نشاند. چشمهایم را بستم و به صدای تپش قلبش گوش دادم . به مدت طولانی در همان حالت دراز کشیدید .دلم نمیخواست حرکت کنم اما بالاخره دوش گرفتیم و بعد از آن به اتاق انا خزیدیم

 گبی  روی صندلی کنار گهواره او نشسته بود و برایش کتاب می خواند اما وقتی ما را دید به سرعت و آرامی بلند شد. زمزمه کردم 

_میتونی بری . بقیه شب خودمون حواسش رو داریم

 گبی  سرش را تکان داد و بیرون رفت . بدون هیچ سر و صدایی در را بست. انا  در گهواره اش دراز کشیده بود . انگشت‌های کوچکش به یکدیگر حلقه شده بودند و صورت زیبای اش در آرامش بود

هنوز هم کوچک بود اما بعد از دو هفته که از بیمارستان به خانه آمده بود بسیار بیشتر رشد کرده بود . به آرامی به طرف او حرکت کردم. انگشتهایم در تمنای نوازش کردن گونه ی او بودند اما نمی‌خواستم او را بیدار کنم .عاشق این بودم که در چنین لحظات آرامی او را تماشا کنم .هرگز تا این اندازه در عمرم احساس آرامش نداشتم .دانته به پشت سر من آمد و دست هایش را دور کمرم حلقه کرد. سرش را روی سرم تکیه داد

_ هرگز اجازه نمیدم اتفاقی برای تو یا انا بیفته.  تا آخرین نفس از هر دوی شما محافظت می کنم

 می دانستم همین کار را خواهد کرد . 

مدت زمان زیادی طول کشید …و در این مسیر با موانع زیادی مواجه شدیم ..اما بلاخره چیزی که همواره می خواستم را به دست آوردم ..یه شوهر که عمیقاً به من اهمیت می‌داد و یک بچه زیبا که هر دویمان بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا دوستش داشتیم. احساس می‌کردم بالاخره به مقصدی که میخواستم رسیدم

 

 

 

 پایان  رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر  

دسامبر 16, 2018

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم  :

 

 

 

 

بعد از ساعت ها سونوگرافی.. نمونه خون و دها آزمایش دیگر بالاخره مرا به اتاقی بردند .خسته و ترسیده بودم .دانته گوشه تخت نشست و چندتا از موهایم را از روی صورتم کنار زد. پلکهایم سنگین بودند اما نمی خواستم بخوابم .از آنجایی که الان فکرم کار نمیکرد دانته با دکتر ها صحبت کرده بود .پرسیدم

_چی گفتن ؟

_ گفتند پارگی غشای زودرس داشتی. به همین دلیل بود که بخشی از مایع آمنیوتیک رو از دست دادی

_ این یعنی چی؟ مجبورن بچشمون رو زود تر به دنیا بیارن؟

ترس مانند ماری دور گلویم بسته شده بود .الان خیلی زود بود. اگر بچه مان را از دست میدادیم چه ؟ دانته به بالش ها تکیه داد و مرا مقابل سی*نه خود کشید

_نه این کار رو نمی کنن. کاملا آسیب ندیده اما البته الان ریسک عفونت وجود داره برای همین باید تا مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنی. اونا امیدوارند بچه روتا هفته سی‌ام به دنیا بیارن. باید تا جایی که می تونی توی تخت خواب بمونی و اجازه نداری به هیچ طریقی به خودت فشار بیاری

زمزمه کردم

_ خیلی خوب. فقط می خوام بچمون در امنیت باشه

_ اینطور خواهد بود

دانته با همان صدای آرام و ملایم همیشگی اش گفت

_ اجازه نمیدم هیچ اتفاقی برای دختر کوچولومون بیفته

از جا پریدم

_دختر؟

دانته سرش را تکان داد

_از دکتر پرسیدم ..گفتم یک دختره

میخواستم خوشحال باشم و خوشحالم بودم .مهم نبود دختر باشد یا پسر. بچه مان را همیشه دوست خواهم داشت. اما می دانستم چه انتظاری از من می رود. لبهای خشکم را لیس زدم .چشم های داده را جستجو کردم

_ برای اینکه یه پسر نیست عصبانی؟ میدونم به یه وارث نیاز داری پدرت_____

دانته گونه ام را با دست گرفت. مرا از ادامه دادن صحبت‌ متوقف کرد

_من خوشحالم ..اهمیت نمیدم دختر باشه یا پسر . و پدرم بلاخره باهاش کنار میاد

صدایش صادقانه بود اما واقعیت زندگی مافیا را می دانستم و نیاز یک مرد مافیایی برای داشتن یک پسر که بتواند شیوه او را دنبال کند . یک مرد به یک فرزند پسر نیاز داشت تا کاملا احترام دیگر اعضای خانواده و زیر دست هایش را به دست آورد

_نیاز نیست همه چیز رو برای من شیرین جلوه بدی دانته .میدونم توی دنیای ما اوضاع از چه قراره

چند اینچ خود را عقب کشید .ابرویش را بالا داده بود

_من هیچ چیزی رو برای تو شیرین جلوه نمیدم .حقیقت رو گفتم .خوشحالم که یه دختر داریم .درباره هر بچه‌ای که داشته باشیم خوشحال میشم .قرار نیست دروغ بگم ..خیلی از مردم در خانواده ما چنین چیزی رو زیاد دلپذیر نمی بینن. اونها فقط وقتی که یه پسر داشته باشم واقعاً به من تبریک خواهند گفت. اما به اونا اهمیت نمیدم .تو هنوز جوونی و ما وقت داریم. میتونیم بچه های بیشتری داشته باشیم و شاید در بین اونها یه پس رهم باشه. اما بزار حالا فقط درباره دختر مون خوشحال باشیم

پرسیدم

_ خوشحالی؟

از همین حالا هم چشم هایم اشکی شده بود. این چیزی بود که بیشتر از همه درباره بارداری از آن متنفر بودم .وقتی پای احساسات به میان می آمد .. هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. مخصوصاً روی اشکهایم

_وقتی بهت گفتم باردارم حتی یک بار هم درباره بچه نپرسیدی. وانمود میکردی این بچه وجود نداره .باعث شدی احساس وحشتناکی داشته باشم ..راجع به چیزی که می ‌بایست دلیل خوشحالی من باشه. چرا نظرت رو تغییر دادی ؟ به خاطر این که تقریباً بچه امون رو از دست دادم ؟

_ نظرم رو عوض نکردم .مدتیه که درباره بارداری تو خوشحالم

با شک و تردید به او نگاه کردم

_ این چیزی نیست که من دیدم

دانته با لحنی پشیمان گفت

_ من در پنهان کردن افکار و احساساتم ماهرم . اما نباید در این مورد این کارو میکردم. حق با توئه تجربه اولین بار داریت رو برات خراب کردم .. فقط به این دلیل که مغرور تر از اون بودم که اقرار کنم در اشتباه بودم

با صبر و شکیبایی منتظر بودم تا چیز بیشتری بگوید. آماده نبودم تا معذرت خواهی که بر زبان نیاورده بود را بپذیرم. دانته دستش را به آرامی روی شکمم قرار داد

_در اولین دعوایی که با هم داشتیم وقتی راجع به بارداری بهم گفتی حق با تو بود ..هرگز نمی‌خواستم کارلا یه پزشک رو ببینه برای اینکه نمی‌خواستم بهم گفته بشه این منم که عقیم هستم. من مرد مغروری هستم وال ..خیلی مغرور.. بنا به دلایلی خودم رو متقاعد کرده بودم اگه نتونم همسرم رو باردار کنم نمیتونم رئیس مافیا باشم .در این صورت مرد کاملی نبودم

_ در اشتباه بودی اما میتونم درک کنم که چطور بزرگ شدی. اما اگه این منشا این نگرانیت بود پس چرا وقتی بهت گفتم بچه تورو باردارم خوشحال نشدی ؟ هر چی نباشه به این معنا بود که عقیم نیستی. نباید احساس غرور بهت دست میداد ؟

لبخند دانته تلخ بود

_ بله می ‌بایست اینطور میشد

سکوت کرد و به او زمان دادم تا کلمات بعدی اش را به خوبی آنالیز کند . احساس می کردم قرار است چیزی بسیار شخصی را با من به اشتراک بگذارد

_ اما وقتی درباره بارداری بهم گفتی همچنین مثل این بود که به خاطرات کارلا حمله شده. مثل این که تو داشتی با دادن یه بچه به من ..با باردار شدن به این سرعت.. کارلا رو به خاطر عقیم بودن سرزنش می کردی

با وحشت گفتم

_من هرگز نمی خواستم به همسرت حمله کنم . میدونم تو اونو بیشتر از هر چیزی دیگه ای دوست داشتی .حتی قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم اینو میدونستم و تو هرگز اجازه ندادی در تمام اوقاتی که باهم بودیم این رو فراموش کنم

قسمت آخر جمله ام بیشتر از آنچه که قصد درش را داشتم اتهامی بیرون آمد

دانته گفت

_ میدونم

چشمهای آبی خون سردش صورتم را بررسی می‌کردند

_ باهات بد رفتار کردم . اگر چه تو کاری نکردی که لیاقت این رفتار بد رو داشته باشی. وقتی برای اولین بار خودت رو به من سپردی می بایست بعدش تو رو توی آغوش میگرفتم .کار شرافتمندانه و نجیبانه این بود… در عوض تو رو رها کردم. نمی خواستم به خودم اجازه بدم تا بهت نزدیک بشم. یک بار به خودم اجازه داده بودم عاشق بشم و بعدش مجبور بودم کارلا رو تماشا کنم که به آرامی و با درد و وحشت میمیره

چشم هایش نگاهی دور دست در خودشان داشتند . گریه نمیکرد .فکر نمیکردم هرگز به خودش اجازه دهد در برابر کس دیگری گریه کند اما غم عمیقی در چشمهایش بود که قلبم را پاره می کرد

_من اونو کشتم

از جا پریدم .چشم هایم گشاد شده بودند

_ چه کار کردی ؟ اما من فکر میکردم به خاطر سرطان مرد

_ اینطور میشد.. دکتر ها گفته بودن هیچ کاری از دستشون برای نجات اون بر نمیاد. توی خونه بود. بیشتر روزها به شدت دارو بهش تزریق میشد که درد زیادی احساس نکنه اما حتی دیگه مرفین هم خاصیتش رو از دست داد. ازم خواست بهش کمک کنم تا اونو از وحشتی که زندگیش به اون تبدیل شده بود آزاد کنم .دیگه نمیخواست هر روز به تخت چسبیده باشه. که حتی قادر نباشه حرکت کنه و مدام از درد به خودش بپیچه

مکث کرد

داشتم گریه میکردم .حتی اگر دانته نتواند گریه کند ..دستم را روی سینه اش قرار دادم. سعی می کردم به او نشان بدهم که همه چیز خوب است. که او را درک می کنم

_ازم میخواست بهش شلیک کنم .چون فکر می‌کرد برای من راحت تره .برای من حالت شخصی نداره .نمی تونستم این کارو انجام بدم. اونطوری که با خیانتکار ها و جنایت کارها برخورد می‌کردم ..که حتی ارزش خاک زیر پای اونو نداشتن. .. بهش انسولین تزریق کردم. توی بازوهام به خواب رفت و دیگه هرگز بیدار نشد

_ نمیدونستم ..همیشه بهم گفته شده بود دلیل مرگش این بوده که اعضای بدنش از کار افتاد

ن نگاهش به نگاه من افتاد. نگاهش تاریک و خالی بود

انگشتش را زیر چشم هایم کشید و اشکهایم را پاک کرد.

_ این چیزی بود که من میخواستم .هرگز به کسی نگفتم

در میان بازوهایش لرزیدم .آنقدر احساسات به من هجوم آورده بود که نمی توانستم چیزی بگویم .صورتم را این میان گردنش پنهان کردم . در جستجوی گرما و رایحه اش بودم . دستش به نرمی دایره هایی روی شکمم می کشید

_ اگه میدونستم اینقدر بهت فشار نمی آوردم

_وال تو به من فشار نیاوردی .وقتی باهات ازدواج کردم قسم خوردم ازت محافظت کنم و شوهر خوبی برات باشم و من قسم هایی که میخورم رو دست کم نمیگیرم .من مردی هستم که به افتخار و شرافت اهمیت زیادی میده .با این حال قول های که به تو دادم رو عملی نکردم

_ اگه میدونستی که اینقدر برات سخته چرا قبول کردی دوباره ازدواج کنی ؟

_ پدرم از من می خواست دوباره ازدواج کنم و می دونستم چون نمیتونستم از کارلا عبور کنم ضعیف دیده میشم .بنابراین کاری کردم که فکر میکردم برای به دست آوردن قدرتم بهترین خواهد بود. تو بهترین گزینه به نظر می رسیدی

طوری که تعریف می کرد به نظر می‌رسید چندان گزینه خوبی نباشم. اما صحبتش را قطع نکردم

_فکر می کردم چون همسر سابقت تازه مرده برای صمیمیت بی میل هستی و اجازه نزدیکی زیاد رو نمیدی

یادآوری نام آنتونیو راه گلویم را بست اما سعی کردم احساساتتم را قورت دهم

_اگه عاشق هم بودیم همینطور میشد.. یا اگه ازدواجمون واقعی بود

_ به خاطر خواستن رابطه ای واقعی بعد از این که آنتونیو اون طور ازت سوء استفاده کرد تو رو سرزنش نمی‌کنم …. که باعث میشه وقتی با مرد دیگه ای ازدواج کردی که به خاطر اهدافش از تو استفاده کرد همه چیز خیلی بدتر بشه

به آرامی نفسش را بیرون داد

_ پس وقتی تصمیم گرفتی با هام ازدواج کنی هرگز قصد نداشتی باهام بخوابی؟

دانته خنده تاریکی کرد

_اونقدرا هم با شرف نیستم.. نه.. فکر کردم ازدواج رو کامل می کنم و بعد هر موقع که توی حس بودم باهات میخوابم. بدون هیچ وابستگی احساسی

_ پس چرا شب ازدواجمون یا روزهای بعد از اون با من نخوابیدی؟

_ وقتی شب ازدواج مون تور به اتاق خوابم آوردم هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی خواستم که لباس رو از تنت پاره کنم و خودم رو در تو غرق کنم .عصبانی بودم میخواستم اونقدر باهات معاشقه کنم که عصبانیت رو از سیستم بدنم بیرون کنم . اما بعدش از حمام بیرون اومدی و اون لباس خواب ساتن محجوبانه تنت بود و کاملاً شبیه یک خانم متشخص به نظر می‌رسیدی و همچنین زن من بودی ….و اون نگاه لعنتی امیدوارانه و اسیب‌پذیر توی چشمات بود و می دونستم که نمیتونم اینطوری ازت سو استفاده کنم

چشمهایم از تعجب باز شدند

_ مشکوک شدی که هرگز با هیچ مردی نبودم ؟

دانته سرش را تکان داد

_ نه. میتونستم بگم که در حرکات و تلاشت برای اغفال کردن من تمرین نداشتی اما حدس زدم همسر اولت توی تخت خواب سلطه جو بوده و به تو اجازه عمل زیادی توی اتاق خواب نمیداده. اگرچه با توجه به چیزهایی که از آنتونیو دیده بودم چندان با شخصیتش جور در نمی اومد

با لبخند کوچک و خجالت زده ای پرسیدم

_ اینقدر توی اغفال کردن تو کارم بد بود ؟

چنین صحبت کردن با دانته احساس فوق العاده ای داشت. این چنین به صورت باز …و در حالی که در آغوشش بودم بدون آنکه سعی کند خودش را عقب بکشد. لب های دانته به لبخندی کنایه آمیز کج شدند

_ من مردی هستم که به قدرت کنترلی که روی خودم دارم افتخار می کنم. حرفمو باور کن …بیشتر مردها امکان نداشت بتونن در برابر فریبندگی تو مقاومت کنن . اگه صادق باشیم وقتی فهمیدم من اولین مردی هستم که باهاش رابطه داشتی دور موندن از تو برام سخت تر شد. احتمالاً یک چیز مردونه است. اما مدام میخواستم ادعای مالکیتم رو روی تو اثبات کنم

_مثل غرایز حیوانی به نظر می رسه

_ بله اینطوره. قبل از این که با تو ازدواج کنم یک عروس بی تجربه نمیخواستم. اما به محض اینکه حقیقت رو درباره تو فهمیدم به سختی می تونستم به چیزی جز اینکه تورو مال خودم کنم فکر کنم

چشم های دانته به شکمم …جایی که دستش هنوز روی آن بود کشیده شد

_و این حقیقت که تو بچه من رو حمل می کنی منو مفتخر میکنه .اگرچه واقعاً چیزی نیست که می بایست چنین تصوری در من ایجاد می کرد. هر چی نباشه باردار کردن زنت چندان دستاورد بزرگی نیست

سرم را تکان دادم . لبخندی روی لب هایم بود. به چشم های دانته نگاه کردم

_ اینو دوست دارم. صحبت کردن با تو مثل یک زن و شوهر واقعی رو دوست دارم . خواهش می کنم دیگه خودت رو عقب نکش .نمیتونم دوباره به تنهایی برگردم

دانته با دستش گونه ام را گرفت

_ این کارو نمیکنم . امروز اخطاری بود که بهش نیاز داشتم . سعی می کنم تا جایی که امکان داره بهترین شوهر باشم که احتمالا کمتر از اون چیزیه که تو لیاقتش رو داری . من مرد احساساتی نیستم و از نشان دادن احساساتم در عموم متنفرم .اما دیگه تو رو نادیده نمیگیرم . اینو میتونم بهت قول بدم .

او را بوسیدم

_متشکرم

در سکوت کنار یکدیگر دراز کشیده بودیم که ناگهان دختر کوچولویم تکلن خورد . چشم هایم گشاد شدند . به سرعت دست دانته را گرفتم تا بتواند حرکت او را احساس کند. بی حرکت ایستاد

_میتونی حرکت کردنش رو احساس کنی؟

دانته سرش را تکان داد .چیزی نگفت اما می دانستم به این لیل نیست که تحت تاثیر قرار نگرفته. در حالی که لبخند میزدم سرم را روی شانه اش قرار دادم .

_کی می تونم به خونه برگردم؟

_فردا .می خوان امشب اینجا بمونی

_ خیلی خوب

زیاد در این باره خوشحال نبودم. از اینکه این تا این اندازه از دانته جدا شوم نگران بودم. نه به این دلیل که نمی توانستم تنها باشم یا میخواستم خودم را به او بچسبانم ..نه ..میترسیدم برخلاف قولی که داده بود وقتی تنها شد دلیلی پیدا کند تا دوباره خودش را از من دور کند .آن هم بعد از این که تقریبا می‌توانستیم یکدیگر را درک کنیم .مانند اینکه می توانست نگرانی هایم را بخواند گفت

_ من باهات میمونم .تورو اینجا تنها نمیزارم

قلبم با احساس قدردانی بزرگ‌تر شد

_ و از حالا به لئو گفتم میتونه برای مدتی کازینو رو اداره کنه

_ دیگه نمی خواهی کار کنم ؟

_دکتر گفت تا جایی که امکان داره باید توی تخت خواب بمونی بنابراین نمیتونی کار کنی. به محض اینکه بچمون به دنیا بیاد و حالت به اندازه کافی بهتر شد . میتونیم درباره پیدا کردن یه کار جدید با هم صحبت کنیم

_منطقیه

سپس خودم را عقب کشیدم و او را بوسیدم. حالا که به من اجازه میداد میخواستم بارها و بارها این کار را تکرار کنم. به زودی نفس هایم سرعت گرفت اما دانته خودش را عقب کشید و کمی سرش را تکان داد.

_ نباید این کار رو بکنیم . می بایست استراحت کنی

_ دکتر چیزی در این باره گفت ؟

_رابطه داشتن پرمخاطره است. ممکنه به سقط جنین منجر بشه

_ پس قرار نیست به مدت سه ماه با هم رابطه داشته باشیم ؟

_بله درسته

می دانستم بعضی از مردها به محض آنکه زنهایشان باردار می شوند برای خود معشوقه می گیرند. فکر نمیکردم دانته از آن دسته مردها باشد اما هنوز هم نگران بودم و همچنین از رابطه داشتن با او لذت می بردم و فکر این که تا سه ماه نباید با او هیچ رابطه ای داشته باشم مانند یک شکنجه جهنمی به نظر می رسید .

دانته با انگشت اخم بین ابرو هایم را صاف کرد

_ داری به چی فکر می کنی؟

_ تو با این شرایط مشکلی نداری ؟

با کمی حالت تفریح در صدایش پرسید

_منظورت نداشتن رابطه است؟ همانطور که گفتم کنترل نفس برای من مشکلی نیست

_ امیدوارم به اندازه هر دومون کنترل نفس داشته باشی

دانته نقطه ای زیر گوشم را بوسید

_ نمیگم قراره آسون باشه . من همیشه تورو می خوام والنتینا. تو منو از شدت خواستن دیوونه می کنی اما کاری نمی کنم که برای بچه امون خطرناک باشه

_ میدونم منم همینطور

لبخند زدم

_هنوز هم نمیتونم باور کنم به زودی صاحب یه دختر کوچولو میشیم. وقتی فردا به خونه برگشتیم می بایست یه چیزی نشونت بدم که امروز خریدم ‌

نمی توانستم صبر کنم تا وقتی لباسی که خریده بودم را به او نشان می‌دهم واکنشش را ببینم. از اینکه چیز وحشتناکی مانند پارگی بند غشا باعث شده بود تا به یکدیگر نزدیک شویم متنفر بودم… اما خوشحال بودم که بالاخره این اتفاق افتاده بود. حالا می توانستیم با یکدیگر چشم به راه به دنیا آمدن دخترمان باشیم

………………………..

دانته دستش را دور کمرم قرار داد و مرا به داخل خانه هدایت کرد .اگر چه فکر می کردم کاملا بتوانم خودم قدم بزنم .احساس خوبی داشتم .شاید داروهایی که به من تزریق شده بود در این احساس دخیل بودند یا شاید هم دخترم تصمیم گرفته بود حالا که پدر و مادرش چیزها را بین خودشان بهتر کرده‌اند حالش بهتر است.

البته که می‌دانستم می بایست مراقب باشم. در طی چند هفته بعد می‌بایست به شدت مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاید. دخترمان هنوز هم می بایست کمی بیشتر رشد کند . دانته میخواست مرا به اتاق نشیمن راهنمایی کند .اما سرم را تکان دادم

_واقعا می خوام دوش بگیرم

به جای آنکه مرا به طرف راه پله ببرد مرا در آغوش گرفت و از پله ها بالا برد. وقتی مرا بالای پله ها روی زمین قرار داد گفتم

_ نیازی نیست منو حمل کنی .وقتی نیاز باشه از راه پله ها استفاده کنم تو همیشه این دور و بر نیستی

با صدای قاطعانه ای که اجازه هیچ بحثی را نمی داد گفت

_ نمیخوام از راه پله ها استفاده کنی والنتینا. اگه من این اطراف نباشم تا تو رو این ور اون ور حمل کنم بنابراین یکی از نگهبان‌ها رو صدا میزنی

می‌توانستم بگویم از این موضوع پایش را پس نمیکشد. از اینکه سعی می‌کرد از من مراقبت کند خوشحال بودم

_خیلی خوب قول میدم

وقتی به داخل اتاق خواب رفتیم دیدم یک نفر.. احتمالا گبی.. بسته های خرید را کنار تخت خواب قرار داده بود. با لبخندی به طرف آنها رفتم و سرهمی که دیروز خریده بودم را بیرون آوردم. آن را بالا گرفتم تا دانته بتواند آن را ببیند

_ خوب نظرت چیه ؟

صدایم پر از هیجان بود .دانته ابرویش را بالا داد

_ شک دارم کسی به این یادآوری نیازی داشته باشه

خندیدم

_ این چیزی بود که بیبیانا گفت. اما با این حال با نمکه اینطور فکر نمی کنی؟

بازویش را دور کمرم حلقه کرد

_ بله هست . فکر می کردم نمیدونی دختره یا پسر؟

_ نمیدونستم. اما ببیانا می خواست لباس های هماهنگی برای بچمون بخریم . واقعا امیدوار بود یه دختر باشه تا دختر هامون به بهترین دوست هم دیگه تبدیل بشن. اگه بهش بگم از خوشحالی پر در میاره

مکث کردم

_هنوز به پدر و مادرت نگفتی دختره ؟

دانته کمی اخم کرد

_ دیشب بعد از اینکه خوابیدی با مادرم صحبت کردم. اون برامون هیجان زده است

_ اما پدرت نیست ؟

_هنوز باهام تماس نگرفته .احتمالا داره از سکوت به عنوان روشی برای اعلام نارضایتیش به من استفاده میکنه

_ واقعا اینطور نیست که خودمون تصمیم گرفته باشیم که دختر داشته باشیم ..و از این تبعیض بین دختر و پسر واقعا متنفرم. دختر هم ارزشمنده

_ نیازی نیست منو متقاعد کنی. اما پسر ها به عنوان چیزی دیده میشن که میتونه خانواده رو تقویت کنه. در حالیکه دخترها مثل نقاط ضعفی دیده می‌شون که می بایست از اونها محافظت بشه . همیشه این طور بوده و فکر می کنم به این زودی ها تغییر کنه

_ فکر می کنی هرگز توی خانواده دختر ها هم به عنوان سرباز بودن؟

دانته لبخند کجی زد

_ اگه اینطور باشه خبر جدیدیه. و من اجازه نمیدم این اتفاق بیافته .نمیخوام دخترمون بخشی از خانواده باشه. می خواهم در امنیت و محافظت شده باشه. نمیخوام دستاش به خون آلوده بشه و کابوس مرگ ببینه

به نرمی پرسیدم

_اما اینو برای پسر آیندمون میخوای؟

دانته دسته ای از موهایم را از روی شانه ام کنار زد

_ قوانین اینطوره وال .تا جایی که بتونم از تمام بچه هامون محافظت می کنم. اما بالاخره پسرمون میبایست با خطرات دنیا آشنا بشه. اما مرد قوی خواهد بود

_پدرم همیشه با برادرم با خشونت و سختی رفتار می‌کرد و پدرت هم تو رو شکنجه داد تا اندازه به اندازه کافی قوی بشی

گاهی اوقات دلم بچه پسر نمیخواست چرا که میترسیدم از چنین سرنوشتی رنج ببرد.فکر نمی‌کردم بتوانم عقب بایستم و دانته را تماشا کنم که با پسر من آن گونه رفتار می کند. حتی مادرم وقتی پاپا خشونت از حدی تجاوز میکرد از برادرم در مقابل او محافظت میی‌کرد..حالا نه آنکه پدرم آنگونه که پدر دانته با او رفتار کرده بود با برادرم رفتار کرده باشد

_ می بایست با پسرم سخت گیر باشم اما هرگز مثل پدرم نخواهم بود. قسم میخورم

سرم را تکان دادم .حرفش را باور میکردم. می توانستم احساس کنم کم کم دارم خسته میشوم. اگرچه هیچ کاری انجام نداده بودم

_ باید همین حالا دوش بگیرم فکر می کنم باید دراز بکشم

دانته همان طور که لباس هایم را در می آوردم مرا نگاه میکرد و به طرفم امد و کمکم کرد تا آنها را بیرون آورم. همانطور که مقابلم زانو میزد تا به من در بیرون آوردن لباس هایم کمک کند… چیزی را بیشتر از این نمی خواستم تا خودم را در آغوشش بیندازم

زمزمه کردم

_قراره هفته های سختی رو بگذرونیم

حالت چهره اش کلماتم را تایید می کردند

_ برو دوش بگیر من همینجا میمونم که اگه احساس بی حالی بهت دست داد کمکت کنم

_ میتونی با من دوش بگیری

دانته کمی مردد به نظر می رسید سپس سرش را تکان داد و لباسهایش را بیرون آورد. وقتی چرخید می توانستم ببینم تحت تاثیر قرار گرفته .سر به سرش گذاشتم

_ فکر میکردم روی خودت کنترل نفس داری

همانطور که مرا به زیر دوش آب گرم هدایت می گرد گفت

_همین طوره وگرنه الان اوضاع جور دیگه ای بود

حالا که اجازه نداشتیم با یکدیگر باشیم او را بیشتر از هر وقت دیگری می خواستم. یکدیگر را شستیم و هر از گاهی یکدیگر را میبوسیدیم . اما وقتی اوضاع داشت از کنترلمان خارج می شد دانته مرا برگرداند و شروع به شستن من کرد و گفت

_ فکر می کنم باید خودت رو آبکشی کنی و دراز بکشی

اعتراضی نکردم زیرا حالا بچه مان از هر چیز دیگری مهم تر بود .وقتی روی تختخواب دراز کشیدیم دانته مرا در آغوش گرفت. موهایم را نوازش کرد

_ متشکرم که هرگز بی خیال من نشدی وال

با خنده ی آرامی گفتم

_میدونستم یه روزی این یکدندگی به دردم میخوره

 

 

قسمت بعد

دسامبر 15, 2018

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم  :

 

 

 

از آخرین باری که در خانه بچگی بیبیانا بودم مدت زمان زیادی می گذرد . هرگز از پدر و مادر او زیاد خوشم نمی آمد و این حقیقت.. وقتی که او را مجبور به ازدواج با یک پیرمرد کردند بهبود پیدا نکرد

پدرم و روکو اسکادری مقابل در خانه منتظر ما بودند. وقتی به آنها رسیدیم پاپا مرا در آغوش گرفت و شقیقه هایم را بوسید. دستش را روی شکمم قرار داد و پرسید

_حالت چطوره ؟

می توانستم چشم‌های دانته را روی خودمان احساس کنم. اسکادری هم با چشمهای عقاب مانند ما را نگاه میکرد. مطمئن نبودم که راجع به بارداریم چیزی بداند. هنوز به طور عمومی اعلام نکرده بودیم. اما به زودی پنهان کردن آن دشوار خواهد شد

با زمزمه گفتم

_حالم خوبه

پاپا سرش را تکان داد سپس یک قدم عقب برداشت

_ اینجایی تا از بیبیانا حمایت کنی؟

سرم را برایش تکان دادم. در باز شد و پدر و مادر بیبیانا بیرون آمدند تا به ما خوش آمد بگویند. بیبیانا داخل اتاق نشیمن نشسته بود و یک پتو به دورش پیچیده شده بود . به سرعت به طرف او رفتم و او را در آغوش کشیدم .بیخ گوشم زمزمه کرد

_ این کارو کردم ..واقعا این کارو کردم

در حالی که پشت او را نوازش میکردم زمزمه کردم

_هیششششش

وقتی خودم را عقب کشیدم دانته.. پدرم و روکو اسکادری کنارمان ایستاده بودند. پدر و مادر بیبیانا میانه درگاه ایستاده بودند .اگر بیبیانا دختر من بود هرگز در چنین لحظاتی او را تنها نمی گذاشتم و کنارش می ماندم

به او گفتم

_اینجان تا درباره مرگ توماسو ازت سوال بپرسن این یه پروسه استاندارده. همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت

دانته به طرف ما آمد. به من گفت

_ اگه به تنهایی با بیبیانا صحبت کنیم بهتر خواهد بود

پدر و مادر بیبیانا بدون کوچکترین اعتراضی آنجا را ترک کردند. من چند قدم عقب تر ایستادم اما آنجا را ترک نکردم. نگاه نافذ دانته باعث چند قدم به عقب تر بردارم. بیبیانا ایستاد. سپس با ترس و وحشت به دانته نگاه کرد . بیبی ترسیده بود و احساس می‌کردم باید از او محافظت کنم اما دانته نگاه ههشدار آمیزی به طرف من روانه کرد. از من می خواست به او اعتماد کنم و من اجازه دادم تا او اوضاع را به دست بگیرد و می دانستم هیچ انتخاب دیگری ندارم

بعد از آنکه لبخند دلگرم کننده ای به بیبیانا زدم اتاق را ترک کردم اما گوشم را به پشت در چسباندم .سعی کردم به صدای آنها گوش دهم .اما صدایشان بسیار آرام بود .در شرایط عادی می بایست نشانه مثبتی باشد. اما دانته وقتی در خطرناک‌ترین حالت خودش بود بسیار آرام می شد

۱۵ دقیقه بعد صدای قدمهایی را بطرف در شنیدم و به سرعت عقب رفتم .پاپا در را باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد . وقتی حالت چهره نگران مرا دید گفت

_همه چیز خوبه

به داخل اتاق رفتم .بیبیانا روی مبل نشسته بود و گونه هایش خیس اشک بود .دانته و اسکادری کنار پنجره ایستاده بودند و با صدایی آرام با یکدیگر صحبت می کردند .به طرف بیبیانا دویدم و کنار او نشستم. به سرعت دست های مرا گرفت و فشرد. پدر و مادرش به داخل اتاق آمدند. دانته به طرف ما چرخید

_مردهایی که به نظر میرسه در مرگ توماسو دخالت داشتند حالا مردن و به همین خاطر مجازاتی برای اعمال کردن باقی نیست. من این پرونده رو بسته اعلام میکنم

نفسم را با آسودگی خاطر بیرون دادم

_ دانته این به این معناست که اجازه داریم برای دخترمون به دنبال یه همسر باشیم ؟جدیدا سنت منتظر بودن برای یک سال چندان جدی گرفته نمیشه

این را پدر بیبیانا گفت و البته که منظورش من بودم .آن ح********…. بیبی به ندرت از چنگ شوهر قبلی اش آزاد شده بود…. که آنها برایش انتخاب کرده بودند ..و حالا مشتاق بودند تا یک نفر تازه را پیدا کنند

نگاه جدی و سخت دانته باعث شد مرد دیگر سرش را پایین بیندازد

_ بیبیانا بچه توماسو رو در شکم داره

چشم هایم به طرف بیبیانا کشیده شدند که لبخند کوچک و شادی به من زد

زمزمه کرد

_یه مدت مشکوک شده بودم اما امروز صبح مطمئن شدم

پدر و مادرش طوری به نظر می‌رسیدند گویی یک نفر با مشت به آنها زده. نمی توانستند به سرعت ۱ بیوه باردار را به این زودی شوهر دهند . بیبیانا مستقیم به چشم های آنها خیره شد. خیال ندارم برگردم و با شما زندگی کنم

دانته گفت

_به شما قول میدم که دختر شما در خانه ای که قبلا با توماسو شریک بوده در امنیت خواهد بود

میبایست لبخندم را پنهان کنم . پدر و مادر بیبیانا نمی توانستند با دانته مخالفت کنند .

بعد از آن من و دانته بیبیانا مرا به خانه اش رساندیم .در مورد اتفاقی که واقعاً افتاده بود هیچ صحبتی به میان نیاوردیم اما چهره بیبیانا به طور واضحی حاکی از آسودگی خاطر بود که جای هیچ شک و تردیدی را باقی نمی گذاشت. هر موقع به خاطر می‌آورد تلاش میکرد خود را ناراحت نشان دهد اما بیشتر اوقات آسودگی خاطری که در چشم هایش بود با صدای بلند حقیقت را بیان می‌کرد

خوشحال بودم که دانته حقیقت را میداند .به هر حال می توانست آن را متوجه شود .وقتی بیبیانا از ماشین پیاده شد و به طرف خانه خودمان به حرکت افتادیم دستم را روی پای دانته قرار دادم

تعجب در چشمهایش پدیدار شد. من معمولا به بی میلی او برای نشان دادن توجه در انظار عموم احترام می‌گذاشتم

_متشکرم که به بیبیانا کمک کردی

به راحتی گفت

_ من این کار رو برای تو کردم

احتمالا این تا جایی که امکان داشت ابراز _چه ؟ _عشق ؟ .. توجه ؟…محب؟____ به سبک دانته بود که می توانستم از او دریافت کنم

_متشکرم

دوباره دستم را عقب کشیدم و آن را روی زانوهایم قرار دادم .اما دانته مرا متعجب کرد و دستش را به طرف دستم دراز کرد. آن را به طرف صورتش آورد و انگشت های دستم را بوسید . نفس در گلویم حبس شد و به سرعت اشک در چشمهایم جمع شد. نمی بایست چنین حرکت کوچکی تا این اندازه برایم معنا داشته باشد اما این گونه بود و هورمون های بارداری کمکی به این موضوع نمی کردند. دانته دست مرا رها نکرد اما نگاه پرسشگرانه ای به طرفم روانه کرد

_ والنتینا ؟ حالت خوبه ؟

_ تقصیر هورمون هاست. متاسفم .فقط منو ندیده بگیر

دانته انگشتهایش را در انگشتای دستم قفل کرد و هر دو دستمان را روی رانش قرار داد و با یک دست رانندگی کرد .همانطور که به آرامی گریه می کردم و دست دیگرم را روی شکمم قرار داده بودم چیزی نگفت

فصل ۲۲

در هفته‌های بعد از مرگ توماسو بیبیانا با زندگی تازه جانی دیگر گرفته بود. به نظر می رسید در انزوای خانه بیشتر رشد کرده. آرزو می کردم ای کاش من هم مانند او تنهایی را می توانستم تحمل کنم. دانته از همیشه سرش شلوغ تر بود. میبایست مطمئن شود تا تمامی افرادش ۱۰۰% پشتیبان او باشند و این زمان کمی برای من باقی می گذاشت

به جز در شبها که مرا با بوسه و نوازش بیدار می‌کرد. از موقعی که بعد از مرگ آنتونیو از او خواسته بودم تا با من عشق بازی کند زمانی که با هم رابطه داشتیم اجازه می‌داد بیشتر به یکدیگر نزدیک شویم. اکثر اوقات مرا در آغوش می گرفت اما هنوز هم احساس می کردم ترجیح می دهد کمی فاصله بین من و خود ایجاد کند

روزها یا در کازینو کار می‌کردم یا با بیبی و یا اینس بودم . که در طی دوران بارداری به حضور قدرتمندتری در زندگی من تبدیل شده بود. امروز من.. بیبیانا و اینس قبول کرده بودیم که با یکدیگر به خرید برویم .وقتی به اولین فروشگاه بچه وارد شدیم اینس سوالی که می دانستم ساعت هاست دارد با خود کلنجار می رود تا آن را بپرسد را از من پرسید

_خوب.. پس دانته داره چطور با بارداری کنار میاد ؟

با لحنی عادی گفتم

_اصلا باهاش کنار نمیاد

نمیخواستم اینس متوجه شود اینکه دانته حتی یک بار هم مستقیماً درباره بچه از من سوالی نپرسیده بود تا چه اندازه مرا آزرده میکند . همواره اینگونه سوال می‌کرد که حالم چطور است ؟ وقتی با یکدیگر می خوابیدیم بطور اغراق آمیزی مواظب بود. اما هرگز کلمه بچه را به زبان نیاورده بود.حتی نپرسیده بود که آیا پسر است یا دختر

_ بیشتر اوقات وانمود میکنه هیچ بارداری در کار نیست

اینش به شکمم نگاه کرد. وقتی لباس هایی که کمی آزاد تر بودند میپوشیدم هنوز هم مشخص نبود باردار هستم.من تنها ۲۶ هفته داشتم

_این رفتارش غیرقابل تحمله می خوای باهاش صحبت کنم؟

به سرعت گفتم

_خدا یا نه

سپس با حالتی عذر خواهانه به او لبخند زدم

_اما متشکرم …اگه تو توی این موضوع دخالت کنی دانته به شدت خشمگین میشه

_ احتمالاً حق با توئه اما هنوزم از این موضوع خوشم نمیاد. گاهی اوقات نمیتونم مردها رو درک کنم . چرا وقتی اشتباه می‌کنن و به یه چیزی گند میزنن نمیتونن به اشتباهشون اعتراف کنن ؟

شانه ای بالا انداختم. این چیزی بود که اغلب با خود در مورد آن فکر می‌کردم اما هرگز پاسخی برایش پیدا نکرده بودم. بیبیانا یک سر تا پایی بچه گانه بانمک بالا گرفت که روی آن نوشته شده بود “نگاه کنید بچه‌ها ..پدر من یه اسلحه داره”

_ نه اینکه کسی نیازی به یادآوری داشته باشه.. اما چرا نه؟ باید یه چیزی مثل این بخری

نیشخند پهنی زد ..سپس جدی ش

_د مشکلی برات پیش اومده ؟

مطمئن نبودم.. درد عجیبی پایین شکمم احساس کردم.احتمالا بچه کوچکم در موقعیت بدی دراز کشیده بود و به کلیه هایم فشار وارد می کرد

_ حالم خوبه

لباسی که گرفته بود را به دست گرفتم

_حتی نمیدونم که دختره یا پسر

_ واقعا امیدوارم دختر باشه اینطوری دخترامون میتونن باهم بازی کنن

بیبیانا تنها ۱۸ هفته دارد اما از همین حالا راجع به جنسیت بچه از دکتر بپرسید بود .وقتی فهمیده بود دختر است آسوده خاطر شد زیرا نگران بود یک پسر ممکن است او را بیش از اندازه به یاد توماسو بیندازد

_دلم میخواد سوپرایز بشم

حقیقت نداشت. واقعا کنجکاو بودم .همان لحظه که فهمیدم باردار هستم کنجکاو بودم و دلم میخواست جنسیت بچه را بدانم .اما دلم میخواست وقتی دکتر جنسیت بچه را به من می‌گوید دانته در کنارم باشد. مطمئن نبودم هرگز چنین اتفاقی بیفتد

بیبیانا گفت

_ نمیدونم چطور طاقت میاری من که خیلی کنجکاوم

اینس سرش را تکان داد

_ بله و همچنین پیترو بشد دلش میخواد بدونه که آیا داره صاحب یک وارد میشه؟

ابتدا کمی خندید سپس وقتی صورتم را دید ساکت شد

_ پدر و مادرم اذیتت میکنن ؟ میدونم پدرم مشتاقه که دانته یه پسر داشته باشه تا در آینده وارثش بشه . اما اجازه نده بهت فشار بیارن

گفتم

_زیاد اونها رو نمی بینم اما وقتی که راجع به جنسیت بچه از من پرسیدند به نظر میرسید وقتی به پدرت گفتم هنوز نمیدونم زیاد خوشحال نبود

_ مرد ها.. واقعا تعجب می کنم چرا دانته مشتاق نیست بفهمه که آیا به زودی صاحب وارد میشه یا نه. اما اون همیشه راجع به این طور چیزها با بی تفاوتی رفتار کرده. خیلی از مردها اگه همسرشون در وضعیت بدی باشه سعی می کنن جای دیگه ای یک وارث به دنیا بیارن اما دانته هرگز کارلا رو سرزنش نکرد . حتی وقتی پدرمون مدام به اون فشار می آورد که یک معشوقه پیدا کنه تا اونو باردار کنه دانته با اون مخالفت کرد و کنار همسرش ایستاد

_چه وحشتناک

هنوز هم فشار عجیبی پایین شکمم احساس می کردم. اما به نظر می رسید حالا که با یکدیگر صحبت می‌کنیم و حرکت نمی کردیم بسیار بهتر شده

_ بله واقعا ..پدر پیشنهاد داد دانته از یک نفر دیگه بچه دار بشه و اون و کارلا بچه ها رو به عنوان بچه ی خودشون بزرگ کنن اما دانته این پیشنهاد رو رد کرد

بیبیانا با صدای آرامی گفت

_شاید به این دلیل که نگران بوده مشکل از خودش باشه

شانه ای بالا انداخت .نمیخواستم راجع به این موضوع در جمع صحبت کنم .اگر دانته میفهمید خوشحال نمی‌شد. اگرچه حالا فهمیده بودیم که مشکل از دانته نبود .حتی اگر راجع به آن دیگر صحبتی نکرده بودیم

بیبیانا با لبخندی روشن گفت

_ خوب نظرت چیه؟

هنوز هم لباس را بالا گرفته بود. سرم را تکان دادم و لبخند زدم

_خیلی خوب میخرمش

اینس روی شکمم را لمس کرد.

_نمیتونم صبر کنم .هیچ چیز بهتر از بوی یک بچه نیست

_ حقیقت داره

و به کالسکه ای که دختر کوچک او در آن خوابیده بود نگاه کردم . من و بیبیانا هر دو لباس های سرهمی مشابهی خریدیم . سپس با اینس خداحافظی کردیم و او به طرف ماشین خودش که بادیگارد اش در آن منتظر بود رفت .

همانطور که من و بیبیانا به طرف مرسدس باز می گشتیم تفد پشت سرمان حرکت می کرد. وانمود میکرد آنجا نیست.. که به خاطر این کار از او قدردان بودم

وقتی با آنتونیو ازدواج کردم اکثر اوقات خودم تنهایی بیرون میرفتم اما همه اینها حالا دیگر مربوط به گذشته هستند . تفد ما را به خانه رساند . من و بیبیانا میخواستیم بقیه ی بعد از ظهر را با یکدیگر بگذرانیم.. کتاب بخوانیم و غذاهای خوشمزه بخوریم.. همانطور که چند پله جلوی خانه را بالا می رفتیم ناراحتی کوچکی که تمام صبح در شکمم احساس میکردم شدیدتر شد

تفد به آرامی عذر خود را خواست و به سر پست خود بازگشت. داخل خانه آرام بود بجز صدای های مردانه ی ارامی که در دوردست به گوش می‌رسید. احتمالا دانته هنوز هم در جلسه بود .به بیبیانا گفتم

_ یالا.. بیا خرید هامون رو به طبقه بالا ببریم. می خوام وسایلی که برای اتاق بچه خریده بودم رو بهت نشون بدم

پایم را روی پله اول گذاشتم و خشکم زد. درد شدیدی به شکمم وارد شد . بسته هایی که در دست داشتم را پایین انداختم و به سرعت با دو دست معده ام را گرفتم. چیز گرمی از پاهایم پایین لغزید. با وحشت به پایین خیره شدم .رنگ بژ شلوارم به سرعت تیره تر می شد

آیا کیسه ابم پاره شده بود؟خیلی زود بو.. خیلی خیلی زود ..به نظرم به اندازه کافی زیاد نبود که به اندازه کیسه آب باشد اما من چه میدانستم ؟

بیبی با حالت شوکه ای فریاد کشید. آنقدر حیرت زده بودم که کلمه ای از دهانم بیرون نمی آمد

_ والنتینا ؟ با من حرف بزن

به آرامی گفتم

_خیلی زوده

۱۴ هفته خیلی زود بود. همانطور که شکمم را در چنگ گرفته بودم میترسیدم .بیبیانا زمزمه کرد

_خونریزی داری

حق با او بود .سرم گیج میرفت

_به یک آمبولانس نیاز داریم

سپس سرش را تکان داد

_ باید با دانته تماس بگیریم

پاهایم شروع به لرزیدن کردند و می بایست پله ها را بگیرم تا به زمین نیفتم .دانته در جلسه مهمی بود و من حتی مطمئن نبودم که آیا این بچه را بخواهد یا نه.. احتمالاً هنوزم فکر میکرد به او خیالت کرده ام تا خود را متقاعد کند

_ نه دانته سرش شلوغه

بیبیانا به طور باورنکردنی به من نگاه کرد

_ به جهنم که سرش شلوغه

شروع به جیغ زدن کرد

_ کمک کمک

در دفتر دانته به شدت باز شد و دانته به سرعت از آن بیرون آمد. در حالی که اسلحه در دست داشت پدرم و روکو اسکادری پشت سر او بودند و هر دوی آنها هم اسلحه به دست داشتند .نگاه آتشی دانته به من افتاد .خشم و غضب از چهره اش پاک شد و جای آن را نگرانی گرفت

همانطور که به طرف من می دوید گفت

_والنتینا

اسلحه را دوباره توی غلافش قرار داده بود

_ چه اتفاقی افتاده ؟

_هیچی نیست نمیخواستم مزاحم جلسه ات بشم

دانته دستش را پشتم قرار داد و پاهایم سست شدن.د نگاهش به شلوارم کشیده شد. هرگز آن نگاه را روی صورتش ندیده بودم .آیا واقعا برایم نگران بود؟

همانطور که درد مرا به دو نیم کرد به شدت نفس کشیدم. پدرم مقابلم ظاهر شد

_ والنتینا

بیبیانا به تندی گفت

_میبایست اونو به یه بیمارستان برسونیم

دانته سرش را تکان داد و مرا بلند کرد

_لباستو کثیف می کنی

دانته مرا محکم تر گرفت و به بیرون حمل کرد. به یکباره تفد و انزو به طرف ما به سرعت حرکت کردند. دانته دستور داد

_راه مون رو باز کنید

آن خون سردی همیشگی به چیزی ضروری و مبرم در صدایش تبدیل شده بود. هردو سرشان را تکان دادند و به سرعت از ما دور شدند. پدرم در مرسدس را باز گذاشته بود و دانته مرا به آرامی پایین گذاشت. پدرم همانطور که گونه ام را نوازش می داد گفت

_من مادرت رو میارم . به زودی هر دو به بیمارستان میایم

در را بست و لحظه‌ای که دانته پشت فرمان نشست بو ماشین را روشن کرد به سرعت از گاراژ خارج شدیم .ماشین انزو وتفد به محض دیدن ماشین ما به سرعت پیشاپیش حرکت کرده و راه را برای ما باز می‌کردند. دانته بیشتر از سرعت مجاز رانندگی می‌کرد .هر دست اندازی در خیابان باعث می شد از درد به خود بپیچم

درد دیگر آنقدر شدید نبود .حالا دیگر خیلی کمتر شده بود. اما اگر این نشانه ی بدی باشد چه ؟

_میبایست روی صندلی یک حوله قرار می‌دادی دارم صندلی رو کثیف می کنم

دانته به طرف من نگاه کرد

_الان هیچ اهمیت لعنتی به صندلی نمیدم یا به ماشین یا به هر چیز دیگه ای تو تمام چیزی هستی که اهمیت داره

دستش را جلو آورد و دستم را گرفت

_ تقریبا رسیدیم .هنوز هم درد داری؟

زمزمه کردم

_به بدی قبل نیست

سپس تنها به این دلیل که نمی توانستم بیخیال شوم گفتم

_این بچه توئه دانته . من هرگز به تو خیانت نکردم و هرگز اینکارو نمیکنم

دانته به شدت نفسش را حبس کرد

_آیا این دلیل این وضعیته ؟

_فکر می کنی به خاطر اینکه از دست تو ناراحت بودم کیسه آبم پار شده؟

_ نمیدونم …

چیزی نزدیک به یاس و درماندگی در صورتش بود

_ من یه حرو*مزاده ی لعنتی ام وال. اگه تو این بچه رو از دست بدی____

سرش را تکان داد و دوباره روی شیشه جلوی اتومبیل متمرکز شد .مقابل در ورودی بیمارستان پارک کردیم .ماشین بادیگارد های ما از قبل آنجا بود.همچنین یک پزشک و یک پرستار به همراه برانکارد ی منتظر بودند

دانته از ماشین بیرون پرید و به سرعت به طرف من آمد تا به آنها در پیاده کردن من از ماشین کمک کند .به محض آنکه روی برانکارد دراز کشیدم به طرف بیمارستان مرا حرکت دادند.. دانته هرگز از کنار من جدا نشد و همواره دستم را در دست هایش گرفته بود

 

 

قسمت بعد

دسامبر 15, 2018

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم  :

 

 

 دانته مرا  در آن حالت پیدا کرد . مطمئن نبودم چه مدت زمان گذشته .چه مدت اینجا نبوده . داشتم میلرزیدم .پوست بدنم بخاطر آب داغ قرمز و چروکیده شده بود. دانته برای چند دقیقه میان درگاه ایستاد. مرا نگاه میکرد. سپس به طرف من قدم برداشت .همان لباس هایی که دفعه پیش با آنها او را دیده بودم را بر تن نداشت. لباس هایش را عوض کرده بود .می بایست این کار را می کرد

دوباره راه گلویم بسته شد. به او نگاه کردم .میلرزیدم و در سکوت گریه میکردم. در حالی که هنوز هم کاملا لباس به تن داشت به زیر دوش آمد و آن را بست. همانطور که روی زمین به خود مچاله شده بودم چشم های آبی و خونسردش روی من قرار گرفتند. نگرانی و دلسوزی در نگاهش بود .به همراه چیزی تاریک و خشن در چهره اش.. تکان نخوردم. نمی توانستم حرکت کنم. خم شد و مرا در بازو هایش گرفت . به آرامی بلند شد. در حالی که به سینه اش چسبیده بودم و لباس گران قیمتش را خیس می‌‌کردم تقریبا با ناامیدی به شانه هایش چنگ زدم 

به آرامی مرا روی زمین قرار داد اما رهایم نکرد .مطمئن نبودم بتوانم روی پاهای خودم بایستم . با حوله ..با حرکاتی نرم و آرام بدنم را خشک کرد.  چشمهایش رد دست‌هایش را دنبال می‌کرد. هیچ عجله ای در حرکاتش وجود نداشت. صورتم را  مقابل گلویش فرو بردم .رایحه آشنایش را به درون کشیدم.  رایحه اش با بوی خون و باروت مخلوط شده بود. خون…. یک عالمه خون

_ اوه خدایا 

 سعی کردم با دهان باز نفس بکشم ..دوباره سعی کردم… و دوباره… اما نمی توانستم نفس بکشم .دانته مرا دوباره میان بازو هایش بلند کرد و به اتاق خواب برد. به آرامی مرا روی تخت خواب قرار داد. کفش هایش را بیرون آورد و کنار من دراز کشید .صورتم را میان دستهایش گرفت تا موقعی که نگاه سرگردانم به نگاه سخت او گره خورد 

_ششش وال … همه چی خوبه

 اما هیچ چیز خوب نبود. نمی توانست باشد.

_ من اونو کشتم 

چشم هایم را در مقابل تصاویری که جلوی چشمم رژه میرفتند بستم .اما با این کار آن تصاویر پررنگ تر و واضح تر شدند

_ من اونو کشتم

 این را بارها و بارها تکرار کردم تا جایی که دیگر مطمئن بودم که آیا کلمات از دهانم خارج می شود یا در گوش هایم تکرار می شوند. دانته با لحنی محکم و قاطع گفت

_ وال

  دستهایش محکم تر صورتم را گرفتند 

_به من نگاه کن 

چشمهایم را باز کردم. به صورت زیبای شوهرم  نگاه کردم . زیبا و سرد. حتی بارقه ای از پشیمانی در چهره اش وجود نداشت

_ تو کاری که درست بود رو انجام دادی

 واقعا اینگونه بود؟  گاهی اوقات سخت بود مرز بین درست و نادرست را تشخیص دادن

_ تو کاری که می بایست رو انجام دادی تا از من محافظت کنی

 انگشت هایش چانه ام را نوازش دادند

_ من هرگز این رو فراموش نخواهم کرد ..هرگز 

زمزمه کردم 

_بهت گفتم که میتونی بهم اعتماد کنی

_ میدونم و بهت اعتماد دارم 

دلم می‌خواست حرف او را باور کنم اما هنوز هم تایید نکرده بود که این بچه مال اوست. که  متهم کردن من به خیانت کار اشتباهی بوده. بسیار مغرور بود. بسیار خود رای  

خودش می بایست بداند تمام این مدت در اشتباه بوده زیرا اگر واقعاً فکر می کرد به او خیانت کرده ام آسمان و زمین را به هم می دوخت تا مردی که مرا لمس کرده را پیدا کند. نمیخواستم راجع به آن فکر کنم. اما ذهنم از یک موضوع به موضوع دیگر می‌رفت

_ اسم بقیه  خیانت کارها رو  به دست آوردی؟

 با حالتی شوم سرش را تکان داد

_ بله.. کاملا مطمئنم. انزو و چند نفر دیگه حالا دارن ترتیب بقیه کارهایی که اهمیت کمتری دارن رو میدن 

_چه کار…..  با آنتونیو چه کار کردی؟

 می دانستم نباید بپرسم. باعث نمی شد اوضاع بهتر شود.تنها به آتش احساس گناه من هیزم می ریخت. دانته سرش را تکان داد 

_اون مرده وال  

_میدونم ..اما باهاش چیکار کردی؟

_ اگه این باعث میشه تسلی پیدا کنی من بیشتر توجهم رو روی رافایل گذاشتم . آنتونیو از بقیه خیانتکار ها مرگ سریع تری داشت

 اشک در چشم هایم جمع شد 

_متشکرم 

چه دنیای پیچیده و گناه آلود ی که به خاطر آنکه شوهرم همسر قبلی ام را به‌ سرعت کشته بود از او تشکر می کردم… به خاطر آنکه او را تا حد ممکن کم شکنجه داده بود

 دنیایی که بچه ام در آن به دنیا می‌آمد .بزرگ می‌شد و روزی پا جای پای دانته می گذاشت و برای آنکه در قدرت بماند ادم ها را می کشت و شکنجه میداد. حلقه بی انتهایی از خون و مرگ 

دانته چشم هایم را جستجو کرد

_ وال .. داری منو نگران می کنی

 سرم را بالا گرفتم و لب هایم که با اشک خیس شده بودند را مقابل لب های دانته فشردم. خودش را عقب نکشید. تنها با ابروهایش گره خوردند. به من نگاه کرد. چند اینچ سرم را عقب کشیدم . انگشت هایم را داخل موهایش فرو بردم . نگاهم التماس آمیز بود

 به آرامی گفتم

_ لطفاً باهام عشق بازی کن..  فقط امروز.. میدونم دوستم نداری ..وانمود کن ..فقط برای امشب ..برای یکبار هم که شده منو توی اغوشت بگیر

  پر آشوب کلمه درستی برای وصف نگاه در چشم های دانته نبود. اما تنها کلمه ای بود که به ذهنم آمد

_ خدایا وال

  با خشونت نفسش را بیرون داد. سپس لب هایش را به لبهای من فشرد .اشکهایم را می‌بوسید و غمم را با خود می برد .انگشت هایش با حالتی پر مانند روی ترقوه ام حرکت می کردند.. روی بازوهایم ..کنارم.. مانند زمزمه از لمس کردن سراسر بدنم را طی میکرد.. به ندرت می توانستم آن را احساس کنم اما از ان با اطلاع بودم . به سرعت نشست و لباسش را بیرون آورد.  سپس سی*نه عریان اش را به من چسباند.  بسیار گرم و محکم با بوسه های نرم و شیرین شقیقه هایم را بوسید . پیشانی ام را.. گونه هایم ..را سپس دوباره لب هایم را تصاحب کرد و نفسم را ربود.. تمام مدت با  نگاهی سخت و تیره به چشم هایم خیره شده بود

 امشب خودم را به دست ضعف و احساسات می سپردم…… فردا می توانستم با واقعیت روبرو شوم

……………………………………

 فصل ۲۱

 روز بعد قبل از صبحانه خانه را ترک کردم .دانته در آنجا نبود .انتظار نداشتم آنجا باشد. همچنین وقتی از خواب بیدار شده بودم کنار من نبود .دیروز او را مجبور کرده بودم از آنچه که با آن راحت تر است به من اجازه نزدیکی بیشتری بدهد .حالا می‌بایست خود را عقب بکشد تا زمانی که دیگر به  ندرت با یکدیگر روابط متمدنانه داشتیم . با دست به تفد  اشاره دادم تا نزدیک تر بیاید و به سرعت به طرف من آمد

_ازت می خوام منو به خونه بیبیانا ببری

 به طرف گاراژ به راه افتادیم. کلید را گرفت و پشت فرمان نشست و از خانه خارج شدیم .زمان خیلی مهم بود .همانطور که در راه بودیم به او گفتم 

_عجله کن تفد 

 نپرسید چرا .به محض آن که جلوی خانه ی بیبیانا ماشین را متوقف کرد فوراً از ماشین پیاده شدم و به طرف در ورودی شتافتم .زنگ در را زدم .میدانستم هنوز توماسو در خانه است زیرا هیچ نگهبانی مقابل خانه داخل ماشین نبود . ارزو می‌کردم که اینگونه باشد و به موقع رسیده باشم . می توانستم صدای توماسو را بشنویم که با عصبانیت فریاد می کشید. سپس صدای قدم های سریع  بیبیانا که در را باز کرد 

هنوز هم لباس خواب به تن داشت .وقتی مرا دید چشم هایش از شدت تعجب گشاد شدند 

_وال .. توماسو بهم گفت دیروز چه اتفاقی افتاد حالت خوبه؟

 روی گونه اش کبودی هایی مانند جای دست وجود داشت و این باعث شد تصمیم گیری برایم آسان تر شود. او را محکم بغل کردم و مقابل خود کشیدم. شیشه سم را  درون دست او قرار دادم

_  هیچکس نمیدونه من اینو دارم. این سمه بیبی..  اگه واقعا میخوای آزاد بشی پس امروز  بندازش توی  صبحانه اش .. فردا دیگه خیلی دیر میشه. اگر امروز این کارو کنیم هنوز هم میتونی گناهش رو به گردن خیانتکار را بندازی. هیچ کس هیچ سوالی نخواهد پرسید

 با لبخندی روی چهره ایستادم و از او فاصله گرفتم.  به صورتم ماسکی زده بودم که از  دانته یاد گرفته بودم .بیبیانا هم به من لبخند زد اما در چشم هایش تعجب و قدردانی بی حد و حسابی وجود داشت

 توماسو همانطور که از پله ها پایین می آمد گفت

_ بیبیانا چرا اینقدر دیر کردی ؟

وقتی مرا دید متوقف شد . بیبیانا به سرعت شیشه را داخل جیب لباس خوابش پنهان کرد.

 گفتم 

_متاسفم که مزاحمتون شدم .فقط میخواستم مطمئن بشم بیبیانا بدونه حالم خوبه. اگرچه وقت زیادی ندارم. می‌بایست به خونه برگردم 

_دانته برای جلسه ای به کل خانواده زنگ زده. همین حالا ایمیل رو گرفتم. فکر نمی‌کنم بتونی جزئیاتی راجع به جلسه به من بگی ؟

_چیزی نمی دونم و واقعا باید برگردم

روی پاشنه پا چرخیدم و به طرف ماشین دویدم..اخرین چیزی که شنیدم صدای بیبیانا بود که به توماسو میگفت قبل از آن که برود برایش صبحانه ای سریع اماده خواهد کرد. این دومین مردی بود که سند مرگ او را امضا کرده بودم…. این بار البته… هیچ احساس گناهی وجود نداشت

…………………………………

_ والنتینا دوست دارم باهات صحبت کنم

 این را دانته قبل از آن که داخل دفترش ناپدید شود گفت. مردد بودم .این اولین باری بود که دانته در واقع از من می‌خواست به دفترش بروم و با او صحبت کنم .تمام اوقات قبل من بودم که به دنبال او می رفتم. همان طور که به دفترش قدم گذاشتم و در را پشت سرم بستم نگرانی به وجودم چنگ انداخت

 دانته رو به پنجره کرده بود اما به طرف من چرخید .برای مدت طولانی چشمهای آبی اش صورتم را جستجو کردند 

_توماسو به جلسه ای که برگزار کرده بودم نیومد

 خودم را مجبور کردم تا صورتم بی حالت باشد 

_خوب ؟ 

_ مردهایی که به دنبالش فرستاده بودم اونو در حالی که توی اتاق نشیمن مرده بود پیدا کردند.. مسموم شده بود

 پرسیدم 

_حال بیبیانا چطوره ؟

سعی کردم متعجب و شگفت زده به نظر برسم .بیبیانا به من پیام نداده بود و با من تماس نگرفته بود. به هر حال اگر این کار را می‌کرد ریسک بزرگی را به جان می خرید

_ حالا با پدر و مادرشه . اما حالا می‌بایست به اونجا برم تا ازش بازجویی کنم 

خشکم زد 

_چرا ؟

_چون به عنوان رئیس مافیا وقتی یکی از مردهای من کشته میشه این وظیفه منه که تحقیق و بررسی کنم

  دانته به آرامی به طرف من قدم برداشت

_ البته کاملا مطمئنم میدونم چه اتفاقی افتاده 

چانه ام را بالا آوردم . مقابلم ایستاد. مستقیم به چشم هایش نگاه کردم چون هر چیز کمتری ممکن بود در نظر او همراه با احساس گناه و مشکوک باشد

_ واقعا میدونی؟ 

اگر چه احساس می‌کردم برای این همه شجاعت دیگر خیلی دیر شده باشد

_ تو بهترین دوست بیبیانا هستی و میخواستی بهش کمک کنی

چیزی نگفتم اما به نظر می‌رسید انتظار ندارد تا پاسخ او را بدهم. با همان صدای نرم.. آهسته و آرام همیشگی ادامه داد

_ آنتونیو وقتی ازت خواست تا منو بکشی بهت سم داد مگه نه ؟ 

در نظر داشتم به او دروغ بگویم اما به این نیاز داشتم تا او در طرف من باشد و دانته به دروغ گفتن واکنش خوبی نشان نمی داد .

_به من چیزی نگفتی.. تو میدونستی این تنها شانس  تو برای کمک به بیبیانا هست. بنابراین سرم رو برای اون بردی و بهش گفتی که تقصیر رو به گردن رافائل بندازه

_ خودش اینو گفت؟

_ وقتی مردهای من اونو به خونه پدر و مادرش می بردند متذکر شد که دیروز رافائل از اونها دیدار کرده اما حمله هیستریک ای به او دست داده بود و نمی‌تونست چیز بیشتری بگه

 آیا بیبیانا از کاری که انجام داده بود پشیمان بود؟ یا این فروپاشی احساسی تنها یک نمایش بود؟

_ پس چرا باور نمیکنی کار رافائل بوده ؟

چشم های دانته باریک شدد

_ چون اگه اینطور بود وقتی ازش بازجویی می کردم به این دیدار اشاره می کرد

 سرم را تکان دادم

_ خب حالا چی؟

 دانته سرش را تکان داد 

_خدا لعنتت کنه والنتینا… تو می بایست پیش من میومدی

_ پیش تو اومدم.. ازت خواستم آیا کاری هست که بتونی راجع به توماسو انجام بدی؟ اما گفتی هیچ کاری از دستت بر نمیاد

_ ازم خواستی اون رو بکشم و بهت گفتم نمیتونم چون که اون یک خیانت کار نبود 

_ انگار که اهمیت داره . تو یه قاتلی دانته.. می می تونی هر کسی که میخوای رو بکشی. به من نگو هرگز به خاطر دلایل دیگه ای بجز محافظت کردن از خانواده کسی رو نکشتی

 دانته  شانه ام را گرفت و ما را به یکدیگر نزدیک تر کرد

_ البته که این کارو کردم. اما بهت گفتم نه و باید به حرفم گوش میدادی

_ چون حرف تو قانونه

 دانته با صدایی خطرناک و آرام گفت

_ بله حتی برای تو 

_اگه پاش بیفته دوباره این کارو می کنم از اینکه بیبیانا رو از اون ح******* ظالم نجات دادم پشیمون نیستم. تنها چیزی که ازش پشیمونم اینه که باید یواشکی پشت سر تو این کار رو انجام می دادم. اما تو هیچ چاره دیگه ای برام نذاشتی

 چشم ها ی دانته با برقی درخشیدند 

_ هیچ چاره‌ای برات باقی نداشتم ؟ نمیتونی همینطور واسه خودت را بیوفتی و مرد های من رو بکشی

_ اون لیاقتش بود. می بایست بلاهایی که سر بیبیانا آورده بود رو میدیدی. میبایست خودت انو می کشتی.. به خاطر کارهایی که با زن های بی گناه انجام می داد.. حالا چه زن خودش باشه یا نه

_  اگه بخوام به خاطر اینکه مردی با زنی بد جور رفتار میکنه مردهای خانواده رو بکشم نصف سرباز هامو از دست میدم. این زندگی پر از خشونت و ظلم و ستمه و خیلی از سربازها نمی فهمد که به عنوان مرد های مافیایی می بایست خانوادمون رو از این ظلم و ستم محافظت کنیم نه اینکه عصبانیت مون رو روی اونها خالی کنیم .اونها می دونن من از رفتار و اعمال اونها خوشم نمیاد. اما این تمام کاریه که من میتونم بکنم

_ اما این شانس به من داده شده بود تا راجع به این موضوع کاری بکنم و این کارو کردم

_ تو به یه زن کمک کردی تا شوهرش رو بکشه. بعضی از مردها در موقعیت من این رو ناراحت کننده میدونن که با یه زنی باشن که در استفاده از سم هیچ شک و دودلی به خودش راه نده 

چشمهایم گشادشدن

_ من به بیبیانا یه شانس دادم یه انتخاب. به این معنی نیست که قادرم تو رو بکشم .اگه تو جوری که توماسو با اون رفتار می کرد با من رفتار کنی باهات مبارزه می کنم .توماسو روی نقطه ضعف بیبیانا دست می گذاشت. وقتی فقط ۱۸ سال داشت اونو به اون عوضی سادیسمی دادن و بیبی هرگز نمی دونست چطور از خودش محافظت کنه. اون ۴ سال فرصت داشت تا مرد بهتری باشه تا شرافتمندانه با اون رفتار کنه اما موفق نشد. ازدواج ما به هیچ عنوان شبیه ازدواج اونها نیست. تو نیاز نداری منو بزنی و بهم تجاوز کنی تا احساس مرد بودن بکنی و من هرگز چنین اجازه‌ای به تو نخواهم داد .به هر حال من آدم انتقام  جو و کینه‌ توزی نیستم وگرنه هرگز اون طوری که در چند ماه گذشته باهام رفتار کرده بودی رو توی خودم فرو نمی بردم. اینکه چطور به من تهمته خیانت زدی و بیبیانا هرگز توماسو رو دوست نداشت بنابراین _____

 دیگر ادامه ندادم. لب هایم را محکم روی یکدیگر فشار دادم. قرار نبود جمله آخر از دهانم بیرون بیاید. انگشت های دانته روی شانه هایم نرم تر شدند . از آن نگاه نافذش صورتم را برگرفتم. نمی‌توانستم آن را تحمل کنم 

_نگران این نیستم که منو مسموم بکنی. همونطور که قبلاً گفتم بهت اعتماد دارم

 بعد از مدتی دستهایش را از روی شانه هایم انداخت و گفت

_ اما می بایست راجع به مرگ توماسو تحقیق کنم 

در حالی که ترسیده بودم پرسیدم

_ تو که بیبیانا رو مجازات نمی کنی مگه نه ؟ خواهش می کنم دانته …. اگه یه ذره بهم اهمیت میدی.. مرگ توماسو رو به خیانت کارها ارتباط میدی . بیبیانا بی گناهه اون تا حالا خیلی زجر و بدبختی توی زندگیش کشیده

_ ممکنه آدم هایی باشن که باور نداشته باشن بیبیانا در مرگ توماس دخالت نداشته . دقیقاً به خاطر دلایلی که خودت قبلا گفتی اون دلایل خوبی داشته که از توماس متنفر باشه. دلایل خوبی داشته تا اون رو بکشه

_ پس منو سرزنش کن . ممکن بود این کارو بدون کمک بیبی انجام بدم تا بهش کمک کنم

 دانته به آرامی پرسید 

_و بعدش چی ؟

_بعدش منو تنبیه می کنی نه اونو 

_ و اگر مجازات چنین گناهی مرگ باشه اون موقع چی؟  خودت میدونی که تو این دنیا چشم در مقابل چشمه والنتینا

 به او خیره شدم . اشک در چشم هایم جمع شده بود

_ به بیبی صدمه نزن… فقط این کارو نکن..اون بدون من هرگز نمی تونست اونو بکشه. من در این گناه مقصرم .هر مجازاتی که برای اون در نظر داری من رو هم توش شریک کن  

دانته در حالی که لبخند تیره ای روی لبهایش بود گفت

_ میترسم  به این دلیل  این حرفا رو میزنی که میدونی هرگز تو رو تنبیه نمی کنم 

_نمیکنی ؟ 

 دانته مرا محکم بوسید.. سپس خود را عقب کشید و به آرامی شکمم را نوازش کرد.  آیا به خاطر بچه مان بود؟ ایا بیش از اندازه این حرکت او را معنا می کردم؟ یا شاید تصادفاً دستش به شکمم برخورده بود

_ تا موقعی که من به مافیا حکمفرمایی می‌کنم تو صدمه نخواهی دید

 یک قدم عقب برداشت

_ حالا باید برم و با بیبیانا صحبت کنم 

با عجله گفتم 

_بذار باهات بیام

_ پدرت و مشاور من هم اونجا خواهند بود .بنابراین هیچ دخالتی نکن. نمیخوام کسی به تو مشکوک بشه .ممکنه پدرت از اون چشم پوشی کنه اما از اینکه مجبور بشم روکو اسکادری رو راجع به این قضیه وادار به سکوت کنم متنفرم

 

 

قسمت بعد

دسامبر 14, 2018

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم  :

 

 

 

 فصل ۲۰

 بارها و بارها شیشه را  در دست هایم محکم چرخاندم .تا حالا دیگر اشک هایم خشک شده بودند و به خاطر گریه کردن صورتم داغ و چسبان بود اما تصمیمم را گرفته بودم. تنها یک چیز بود که می توانستم انجام دهم. صدای قدم های دانته در راهرو آمد و به سرعت سم را  در جیبم قرار دادم. در باز شد و دانته به داخل قدم گذاشت. سپس وقتی دید جلوی پنجره ایستاده ام با نگاهی متعجب روی چهره اش متوقف شد

_ والنتینا؟ اینجا چه کار می کنی؟

 نگاهش روی صورت اشکی ام چرخید

_ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه ؟ 

_می بایست با هم حرف بزنیم 

دانته به آرامی در را بست. هر حرکت اش حساب شده و دقیق بود. میدانست اتفاقی افتاده .مجبور نبودم صورتم را ببینم تا بدانم همه چیز را لو می دهد. نه تنها به خاطر چشم های اشکی ام..هرگز در تمام عمرم به اندازه امروز لرزان و شوکه و ترسیده نبودم. به آرامی به من نزدیک شد .سپس ایستاد. صورتش را به دنبال چیزی جستجو کردم ..شاید کمی مهربانی.. اما تنها هوشیار بود . این مردی بود که به من تهمت خیانت کردن زده بود. کسی که بچه بدنیا نیامده یمان را رد کرده بود زیرا فکر می کرد مال او نیست.نمی دانستم ایا خوشبختی که به دنبالش بودم را در این ازدواج پیدا خواهم کرد؟

 بررسی موشکافانه و سرد دانته به طور خشنی با مهربانی و خنده های نرم و ملایم آنتونیو متفاوت بود.آنتونیو به من قول داده بود تا آنچه که می خواهم را به من بدهد. که به همسری تبدیل شود که لیاقتش را داشتم . سه سال پیش حاضر بودم هرچه دارم بدهم تا آن کلمات را از او بشنوم .حتی در لیوان کسی که می‌خواهد به آنتونیو صدمه برساند سم بریزم. اما به طریقی در ماه های اخیر در ازدواجم با دانته چیزی تغییر کرده بود. قلبم از مردی غیر قابل دسترس به مرد غیر قابل دسترس دیگری حرکت کرده بود 

با وجود تمام چیزهایی که دانته انجام داده بود و گفته بود او همسرم بود و من به مرور زمان عاشقش شده بودم . مهم نبود این باعث می‌شد چقدر احمق به نظر برسم. او پدر بچه من بود. حتی اگر خودش نمی خواست آن را باور کند

_ والنتینا 

ذره ای بی صبری در صدایش به گوش می خورد

_ من امروز آنتونیو رو دیدم

 دانته اخم کرد

_ سر مزارش رفتی؟

  با صدایی هیستریکی گفتم 

_نه اونو شخصا دیدم .اون نمرده

 دانته کاملاً بی حرکت شد. می توانستم ببینم که مطمئن نیست که آیا باید حرفم را باور کند یا نه. احتمالاً فکر می کرد عقلم را از دست داده ام 

_منظورت چیه؟

 اشک از چشمهایم جاری شد. 

_همون چیزی که گفتم ..اون نمرده

 صورت دانته سخت شد اما ساکت باقی ماند

_ به همین خاطر بود که فرانک با من تماس گرفته بود. اون شب آنتونیو اونجا بود. توی انبار. اون به ما شلیک کرد تا فرانک رو نجات بده کار روسها نبود 

_چرا بعد از اینکه یک بار سعی کرد تورو بکشه بدون اینکه به من بگی باهاش ملاقات کردی؟

_ من اینکارو نکردم. امروز منو به داخل داروخانه تعقیب کرد 

شک و سوئ ظن در چهره اش نقش بست

_ چرا با انزو  تماس نگرفتی؟

 مانند یک شوهر حرف نمیزد. طوری حرف میزد گویی رئیس من نبود و من یکی از سربازهای او بودم

_ نمیدونم شوکه زده بودم . فکر میکردم آنتونیو مرده اما یه دفعه داشتم به صورتش نگاه می کردم . می خواستم حرفش رو بشنوم .بهم گفت مرگش رو جعل کرده تا از خانواده فرار کنه و با فرانک زندگی کنه و حالا برگشته

_ میخواد ببخشمش؟ من هیچ بخششی ندارم که به اون بدم. امیدوارم از من انتظار نداشته باشه با آغوش گرم ازش استقبال کنم .تنها چیزی که میتونه بگیره یک مرگ سریعه

 دست هایم را به دور خودم پیچیدم 

_نمیخواد از تو طلب بخشش کنه

 صورتم را جستجو کرد

_ میخواد تو بمیری . اون و چند نفر دیگه می خوان تو و پدرت رو از سد راه بردارن و قدرت رو به دست بگیرن

 فک دانته محکم  روی هم فشرده شد 

_حالا اینو میخوان؟  و چه طور می خوان این کارو بکنن

_ آنتونیو از من خواست تا تورو مسموم کنم

 چشم های دانته به نگاه من دوخته شد

_ چرا فکر میکنه تو موافقت می‌کنی؟

_ چون مطمئنه من هنوز هم اون رو دوست دارم .چون بهم اعتماد داره .چون احتمالا برای همه کاملا مشخصه که من تا چه اندازه زندگی ناکام و ناخوشایندی دارم 

به طور ناخودآگاه دستم روی شکمم که هنوز صاف بود کشیده شد .چشم های دانته حرکت دستم را دنبال کرد و کمی از  سختی و خشونت دور چشم هایش کاسته شد.

_ و تو بهش چی گفتی ؟

با اوقات تلخی صدایی از بین لب هایم بیرون امد

_ اگه میخواستم مسموت کنم آیا همه این چیزا رو بهت میگفتم ؟اینکه منو به خیانت کردن متهم کردی و وقتی بهت گفتم بچه تو رو باردارم حرفام رو باور نکردی به اندازه کافی بد بود.. اگرچه خودت میدونی تو تنها کسی هستی که باهاش بودم …اما این اینکه فکر می کنی با کشتن تو موافقت کردم این دیگه خیلی زیادیه. حتی برای من

 دانته به طرفم قدم برداشت و بازویم را به آرامی گرفت 

_نپرسیدم چه تصمیمی گرفتی .فکر نمیکنم تو منو میکشی . پرسیدم به آنتونیو چی گفتی؟ این دو با هم متفاوتند 

_وانمود کردم با نقشه اش موافقت کردم .نگران بودم راه دیگه ای رو پیدا میکنه تا تو رو بکشه

_ احتمالا.. و شرط میبندم سعی میکرد تو رو هم بکشه 

به سرعت نفسم را حبس کردم

_ آنتونیو هرگز به من صدمه ای نمی رسونه

_ مطمئنی ؟ با توجه به چیزی که من می دونم این مردیه که هر کاری میکنه و هر کاری از دستش بر میاد تا به چیزی که میخواد برسه و راه خودش رو باز کنه

_ نمی دونم ..من دیگه چیزی نمیدونم

 دست هایش را روی بازویم نگهداشت

_ بهت گفت که چه کس دیگه ای توی ماجرا دخیله ؟

با بی حسی سرم را تکان دادم 

_اسم رافائل رو آورد اما نمی خواست اسم بقیه رو بهم بگه

 به نرمی گفت

_ خیلی خوب. میتونی باهاش تماس بگیری ؟

_میخوای اونو بکشی

_ باید همشون رو بکشم والنتینا.. مجبورم

 به چشمهای مصمم و آبی اش خیره شدم. هیچ دو دلی ..هیچ رحمی ..شفقتی در چشمهایش وجود نداشت

_ شماره اش رو دارم 

_بهش یک پیام میدی و میگی من رو مسموم کردی و حالا وحشت برت داشته چون نمیدونی با جنازه مرده من چه کار کنی. ازش بخواه دوباره توی انبار با تو ملاقات کنه

  قطره اشکی از روی گونه ام جاری شد. دانته آن را با انگشت شستش پاک کرد.  با صدای گرفته زمزمه کردم 

_میدونی چی عجیبه ؟ یه زمانی فکر میکردم امکان نداره هیچ کسی رو به اندازه ی آنتونیو دوست داشته باشم. مهم نبود این عشق تا چه اندازه ی یک طرفه بود . و امروز دارم اون رو به مرگ محکوم می کنم بخاطر مرد دیگه ای که هرگز عشق من و پاسخ نمیده 

انگشت های دانته مقابل صورتم بی حرکت شدند. نگاه اش لرزید و قسمت کوچکی از من امیدوار بود بگوید که من را دوست دارد. باعث میشد همه چیز آسانتر شود .

گلویش را صاف کرد

_ نباید زیاد منتظر بمونیم. شاید متوجه بشه تماس گرفتن با تو کار احمقانه ای بوده و دوباره پنهان بشه. می بایست قبل از این بهش دسترسی پیدا کنیم

 از او فاصله گرفتم و سرم را تکان دادم .دستم را به داخل کیفم بردم و تلفنم را بیرون آوردم . انگشتهایم به شیشه سم کشیده شدند. می بایست راجع به آن به دانته بگویم. تلفنم را بیرون آوردم و به سرعت چیزهایی که دانته به من گفته بود را تایپ کردم و آن را برای آنتونیو فرستادم.. بعد از آن با دلشوره به صفحه گوشی خیره شدم .کمتر از یک دقیقه بعد پاسخم را داد

_ ظرف ۳۰ دقیقه دیگه با من ملاقات کن .جسد رو با خودت بیار.  من ترتیب همه چیز رو میدم

_ مثلاً قراره چطوری جسد تو رو به داخل ماشین ببرم ؟

دانته به خشکی پاسخ داد 

_فکر می کنم کشیدن کار تو راه بندازه 

خندیدم. سپس صدای خنده در گلویم گیر کرد 

_حالا چی ؟ به نیروی کمکی نیاز داری

 دانته سرش را تکان داد 

_الان نمیدونم باید به کی اعتماد کنم .نه قبل از اینکه با آنتونیو صحبت کنم 

می دانستم تنها با او صحبت نمی کند و این فکر مانند چاقویی در قلبم فرو رفت

_ اما اگه آنتونیو تنها نباشه چی ؟اگه تنها بری ریسک بزرگی نیست ؟شاید باید با یکی از بادیگاردها تماس بگیری. اونها به این خونه دسترسی دارن اگه میخواستن تو رو بکشن احتمالا تا حالا به راهی فکر می‌کردند که نقشه شون رو عملی کنن

_ ترجیح میدم قبل از اینکه هیچ کس دیگه ای رو وارد ماجرا کنم خودم واقعیت رو بررسی کنم. بسیار حیاتیه که در مقابل افرادم آسیب پذیر به نظر نرسم. من میبایست تمام اوقات تحت کنترل باشم. خودم به تنهایی از پسش برمیام .به محض اینکه اطلاعات بیشتری به دست آوردم با سربازام تماس میگیرم .به هر حال می بایست ببینن با خیانت کارها چه کار می کنم 

آب دهانم را قورت دادم

_ میتونی آنتونیو رو سریع بکشی؟ میتونی اطلاعاتی که میخوای رو از رافائل بگیری

_ رافایل ممکنه مشکوک بشه و خودش رو ناپدید کنه. یا ممکنه همه اطلاعاتی که آنتونیو میدونه رو ندونه. میبایست مطمئن بشم دقیقاً اسم تمام افرادی که توی این قضیه دخیل هستند رو به دست میارم

بازویش را لمس کردم

_ اگه گلوله بخوری چی ؟

_میتونم از پس خودم بر بیام . توی جنگ های زیادی  در زندگیم شرکت کردم اگه اینطور نبود ریس مافیا نمی شدم

_اگه آنتونیو تا وقتی من و توی ماشین نبینه از جایی که پنهان شده بیرون نیاد چی؟ اگه با خودشون دوربین چشمی به همراه آورده باشن می‌بینن که تو پشت فرمون نشستی و همگی فرار می کنن و هرگز نمی فهمیم کی  پشت این کودتا بوده

 دانته با احترام به من نگریست 

_من سرزندگی تو ریسک نمیکنم 

_ من از ماشین پیاده نمیشم .ماشین ضد گلوله است یادت میاد؟ من کاملا جام در امان خواهد بود

_ میخواهی وقتی آنتونی و  بازجویی می کنم اونجا باشی ؟ 

 مرد بودم. این آخرین چیزی بود که میخواستم. با صداقت گفتم

_ نه اما هیچ راه دیگه ای وجود نداره . وقتی همه چیز تحت کنترل در اومد و با مردهات تماس گرفتی من اونجا رو ترک می کنم 

به مدتی طولانی من و دانته به یکدیگر خیره شدیم 

_تو نباید زندگیت رو برای من به خطر بیندازی و تنها زندگی خودت نیست که اون رو به مخاطره می ندازی 

_ هیچ اتفاقی برای من یا بچه مون نمی افته. من میدونم تو از هر دوی ما محافظت می کنی

دیگر چیزی نگفت. آرزو میکردم بگوید باور دارد این بچه اوست. آرزو می کردم ای کاش حرف های دردناکی که گفته بود را پس میگرفت 

_ پس بزن بریم

 دانته در صندلی عقب پنهان شد در حالی که من  ماشین را می راندم. همانطور که از دروازه خارج میشدیم انزو نگاه عجیبی تحویلم داد اما مرا متوقف نکرد .دانته دو اسلحه را روی کمر و یکی را آماده در دست داشت .همچنین سراپای بدنش چاقو و دیگر اسلحه ها جاسازی شده بود. 

وقتی ماشین را به جلوگیری انبار قدیمی و متروکه میراندم ضربان قلبم بالاتر رفت. 

_ تقریباً رسیدیم

_ وقتی آنتونیو رو دیدی به هیچ عنوان با من صحبت نکن مگه اینکه واقعا ضروری باشه. نباید بفهمه تو تنها نیستی 

بالاخره آنها را دیدم. آنتونیو کنار ماشینش ایستاده بود. تا انجا که می توانستم ببینم فرانک با او نبود. اما تنها نبود. ضربان قلبم بالا رفت. دستهایم عرق کردند. فرمان ماشین را محکم تر گرفتم. ماشین دومی نیز وجود داشت. رافائل و دو مرد دیگر که آنها را نمی شناختم داخل ماشین بودند. در حالی که به ندرت لب هایم را تکان می دادم  زمزمه کردم 

_آنتونیو تنها نیست

_ چند نفر؟

_ سه نفر دیگه. رافائل و دو تا مرد که نمیشناسم 

دانته تلفنش را بالا آورد و آن را بیخ گوشش گرفت

_ انزو  سربازها رو آماده کن. باید خدمت چند تا موش برسم .تنها حلقه داخلی رو با خودت بیار

 به سرعت آدرس را به او گفت. سپس تلفن را قطع کرد. سرعت ماشین را کم کردم و وقتی چند پا آن طرف تر از آنتونیو نگه داشتم لبخندی لرزان روی لب هایم نشاندم. 

مضطرب به نظر می‌رسید و مدام به رافائل که داشت از ماشین بیرون می‌آمد نگاه می‌کرد. مردهایی که در صندلی عقب نشسته بودن  نیز پیاده شدند .چرا آنتونیو رافائل را به دیداری که با یکدیگر داشتیم آورده بود ؟ رافائل از من متنفر بود. او ترجیح می داد من را مرده ببیند تا اینکه در کنار آنتونی باشم. اگر حق با دانته باشد و آنتونیو بخواهد از شر من هم خلاص شود چه؟ 

نمی‌خواستم آن را باور کنم .ماشین را خاموش کردم. بعد از یک نگاه دیگر به طرف رافائل ..آنتونیو به طرف ماشین من آمد .بدنم منقبض شد اما سعی کردم چیزی درز ندهم . وقتی تقریباً به من رسید چشمهایش به صندلی عقب افتاد و متوقف شد .نگاهش به طرف من کشیده شد. سپس لب هایش باز شدند .احتمالاً می خواست به دیگران اخطار دهد ..

دیگر خیلی دیر شده بود. دانته در را باز کرد و اسلحه را به طرف آنتونیو نشانه گرفت. وقتی اولین گلوله به شکم آنتونیو برخورد کرد به خاطر احساس گناه و غم به خود لرزیدم ..دومین گلوله مستقیم به دست راستش که می خواست با آن اسلحه اش را بیرون بیاورد برخورد کرد. آنتونیو به زمین افتاد .شکمش را گرفته بود. چهره اش به خاطر درد به هم پیچیده شده بود.

 با تمام قدرت فرمان ماشین را چسبیده بودم. از درون به خاطر احساس گناه و وحشت و غم و اندوه فریاد می کشیدم .دانه پشت در ضد گلوله پنهان شد و شروع به تیراندازی کرد .گلوله ها مستقیم به گلوی مردهایی که بعد از رافائل از ماشین پیاده شده بودند برخورد کرد. رافائل سعی کرد دوباره به ماشین بازگردد و به طرف ما شلیک می‌کرد اما هیچ کدام از آنها نمی توانست از در ضد گلوله عبور کنند.

 وقتی رافائل به طرف در مسافر ماشین رفت دانته به بیرون قدم گذاشت و همانطور که نشانه می‌گرفت با خونسردی شانه‌هایش را عقب داد .ضربان قلبم به طور وحشتناکی بالاتر رفته بود . ابتدا به پای راست و سپس به پای چپ رافائل تیراندازی کرد .رافائل در حالی که چهره اش از درد و رنج  توی هم رفته بود روی زمین افتاد

 راننده شروع به روشن کردن ماشین کرد و به سرعت سعی داشت جان خود را نجات دهد. سه ماشین دیگر از افراد دانته به سرعت وارد محوطه شدند. اما دانته اجازه نداد ماشین دشمن دور شود .اسلحه اش را روی چرخ های ماشین نشانه گرفت و تیراندازی کرد . باعث شد راننده کنترل ماشین را از دست بدهد و با دیوار برخورد کند.

به سختی نفس میکشیدم . دوباره سکوت حکمفرما شده بود. نمی‌توانستم به آنتونیو که به آرامی تا سر حد مرگ خونریزی داشت نگاه کنم وگرنه دیوانه میشدم .هرگز نباید از من درخواست می‌کرد تا دانته را بکشم .میبایست بهتر از این‌ها بداند. حالا نمی توانستم برایش کاری انجام دهم. تنها می توانستم آرزو کنم دانته او را زیاد شکنجه ندهد

 اشک دیدم را تار و مبهم کرد. از گوشه ی چشم رافائل را میدیدم که با دست  خود را روی زمین می کشاند و ردی از خون روی آسفالت به جا می گذاشت. ماشین سرباز های دانته کنار من ایستاد. انزو نیم نگاه کوتاهی به طرف من انداخت سپس به طرف دانته شتافت. نمی‌دانستم داشتند راجع به چی صحبت می کردند اما انزو به طرف رافائل حرکت کرد او را با یقه لباس گرفت و به طرف بالا کشید. با وجود گریه های رافائل از شدت درد انزو او را پشت سر خود می کشید و او را داخل ماشین انداختن

 دانته مقابل پنجره ماشین ظاهر شد. نمی توانستم حرکت کنم و آن را باز کنم. به نظر می‌رسید تمام بدنم فلج شده . بعد از لحظه ای دانته در را باز کرد . کنار من چنباته زد  . آنقدر حرکت غیر معمولی برای او بود که نگاهم به طرف صورتش کشیده شد

 بادقت گفت

_ والنتینا میتونی به طرف خونه رانندگی کنی؟ یا میخوای یکی از مرد های من این کارو بکنه؟

 من تورو می خوام . به تو نیاز دارم . حالا بیشتر از همیشه 

_حالم خوبه . می تونم رانندگی کنم .

بطور موشکافانه من را بررسی کرد .هنوز هم موهایش به طور بی نقصی به طرف عقب شانه زده شده بود. کت و شلوار اش مانند همیشه بی عیب بود . هیچ  سرنخی از این که همین حالا سه نفر را کشته و چند نفر را زخمی کرده بود دیده نمی شد

 با قاطعیت گفت 

_تفد رو باهات می فرستم  

_مدتی طول میکشد تا به خونه برگردم

لازم نبود چیز بیشتری بگوید. نمی‌خواستم چیز بیشتری بدانم. سرم را تکان دادم  .دانته ایستاد و دستش را برای تفد تکان داد که بدون کلمه ای وارد ماشین شد و روی صندلی مسافر نشست . نگاه سریعی به من انداخت . احتمالاً طوری به نظر می‌رسیدم گویی ممکن است که هر لحظه فرو بپاشم و این دقیقاً احساسی بود که داشتم 

دانته چند لحظه مردد بود . سپس در ماشین را بست و چند عقب قدم به عقب برداشت

 با حالتی محسور شده پایم را روی گاز فشار دادم .به عقب نگاه نکردم …نمی‌توانستم

 این بعد از ظهر با آنتونیو خداحافظی کرده بودم.. نه ..در واقع خیلی وقت پیش از آن با او خدا حافظی کرده بودم 

تفد  مدام به طرف من نگاه می کرد .با سرعت بسیار کمی رانندگی می‌کردم اما چیزی نگفت. گلویم بسته شده بود و احساس مریضی می‌کردم. اما با همه این ها مبارزه کردم . می بایست ظاهرم را حفظ کنم .دانته مرد قوی و مغروری بود ومن همسرش بودم .  به هیچ عنوان امکان نداشت جلوی سربازهایش بالا بیاورم .

مطمئن نبودم چه مدت طول کشید تا به خانه رسیدیم. اما به نظر می‌رسید یک عمر طول کشیده. وقتی بلاخره ماشین را در گاراژ پارک کردم در مرز فروپاشی احساسی بودم. در را باز کردم و به بیرون قدم گذاشتم .وقتی به طرف در خانه حرکت کردم پاهایم شل شدند. دست هایی قوی زیر بازوی مرا گرفتند و اجازه ندادند به زمین برخورد کنم .خودم را مجبور کردم تا بایستم 

تفد  گفت

_ حالت خوبه ؟ باید به رئیس زنگ بزنم ؟

به سرعت گفتم

_ نه اون میبایست ترتیب یه سری مسئله رو بده 

همانطور که موج جدیدی از حالت تهوع با من برخورد می کرد به طرف جلو قدم گذاشتم. به ندرت می توانستم نفس بکشم .خودم را به طبقه بالا کشاندم.  مستقیم به طرف حمام رفتم ..جایی که تمام محتویات معده ام را خالی کردم. ایستادم و به آرامی با دستهایی لرزان لباس هایم را بیرون آوردم و زیر دوش آبگرم قدم گذاشتم.. چشمهایم را بستم و بالاخره به خود اجازه دادم تا گریه کنم.. روی زمین نشستم و پاهایم را محکم به طرف س*ینه بالا اوردم و به شدت گریه کردم. برای آنتونیو گریه میکردم …برای پسری که با او بزرگ شده بودم.. برای مردی که زمانی او را دوست داشتم …برای کسی که یکبار به خاطر او به خانواده خیانت کرده بودم ..اما امروز تصمیمی گرفته بودم ..و آن تصمیم برخلاف آنتونیو بود.. میدانستم برای او چه معنایی می دهد.. می دانستم همان لحظه که راجع به برنامه او به دانته گفته بودم سند مرگ او را امضا کرده ام و با این حال حتی در این کار مردد هم نبودم. من دانته را انتخاب کرده بودم و اگر دوباره پایش بیفتد باز هم او را انتخاب خواهم کرد. او همسر من بود  . پدر بچه به دنیا نیامده من بود. مردی بود که او را دوست داشتم حتی اگر هرگز دلیلی برای دوست داشتن به من نداده باشد 

صورتم را مقابل پاهایم گرفتم.. آنقدر قلبم درد میکرد که نمی توانستم آن را تاب بیاورم ..حالا دست هایم به خون آغشته شده بود ………..و سخت ترم گریه کردم

 

 

قسمت بعد

دسامبر 14, 2018

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم  :

 

 

 

 بلاخره حالت تهوع صبحگاهی ام متوقف شد و از لحاظ فیزیکی کاملاً احساس بهتری داشتم. وقتی اول ژوئن سالروز مرگ کارلا اتاق خوابم را ترک کردم  انتظار داشتم دانته یا از خانه بیرون رفته باشد یا در دفترش پنهان شده باشد. وقتی دیدم در اتاقی که وسایل قدیمی کارگاه را در آن نگهداری می کرد باز است متوقف شدم 

می توانستم سر و صداهایی را داخل اتاق بشنوم .ایا داشت داخل اتاق به عکس های قدیمی شان با یکدیگر نگاه می‌کرد  ؟

چیزی که اینس  گفته بود را می توانستم به خاطر بیاورم: این که می بایست دانته را تنها بگذارم .اما بیشتر از پنج هفته از وقتی که اتاق خوابمان را ترک کرده بودم می گذرد و  برای اوقات صمیمی مان با یکدیگر دلم تنگ شده بود. با این حال غرور باعث می شد سر جایم بمانم.

در باز شد و دانته در حالی که یک جعبه را حمل می کرد بیرون آمد. با حالتی عذرخواهانه لبخند زدم 

_متاسفم نمیخواستم ____

جمله ام را ادامه ندادم .نمی‌دانستم چه بگویم .چشمهایم به جعبه ای که در دست داشت کشیده شدند.

_ داری چه کار می کنی ؟

_دارم این جعبه ها رو از خونه بیرون می برم

_ همه اونها رو ؟

سرش را تکان داد 

_انزو  و تفد  خیال دارن بقیه اسباب و اثاثیه رو بعداً بیرون  بندازن

 آب دهانم را قورت دادم 

_چرا؟

_ میتونیم از این اتاق استفاده بهتری بکنیم. میتونه به اتاق بچه خوبی تبدیل بشه 

چیزی راه گلویم را بست

_ درسته .اما اسباب و اثاثیه برای اتاق بچه نداریم

 دانته گلویش را صاف کرد

_ میتونی هفته بعد به خرید بری

_ تنهایی ؟

_میتونم باهات بیام

 سرم را تکان دادم 

_اگه این چیزیه که میخوای 

 دیگر چیزی نگفت. چرا نمی توانست این را برای هر دویمان راحت‌تر کند؟ آیا فکر می کرد حالا دیگر از شدت خوشحالی به زانو خواهم افتاد ؟ او حتی از من معذرت خواهی هم نکرده بود. این اولین باری بود که متذکر شده بود قرار است پدر و مادر شویم و تنها آن هم با حالتی غیرمستقیم .حتی قبول نکرده بود که او پدر بچه من است.

_ به کمک من نیاز داری تا جعبه ها رو بیرون ببری؟

 به جعبه هایی که پشت سرش در اتاق روی هم تلنبار شده بودند اشاره کردم

_ نه تو نباید چیز سنگینی بلند کنی

_ هنوز برای این پیشگیری ها خیلی زوده

 دوباره سکوت برپا شد و چهره‌اش طوری بود که نمی توانستم آن را بخوانم .چرخیدم ..آماده بودم به طبقه پایین بروم و صبحانه بخورم 

_می خوام به اتاق خوابمون برگردی وال  

متوقف شدم .درخواستی بود که مانند یک دستور ادا شده بود. معذرت خواهی نکرده بود .با وجود همه اینها صدای خودم را شنیدم که می گفتم

_ خیلی خوب

 آن شب به اتاق خوابمان برگشتم و وقتی دست های دانته را احساس کردم که بدنم را نوازش میکند و بیخ گوشم زمزمه می کند

_ میخوامت

 سرم را تکان دادم و آرام تر شدم

…………………………………….

 چند روز بعد از آنکه خانه بیبیانا را ترک کردم به انزو  گفتم مرا به داروخانه ببرد. چند روز پیش باز هم حالت تهوع صبحگاهی به سراغم آمده بود. مانند همیشه  انزو  داخل ماشین ماند تا به من کمی حریم خصوصی بدهد.

 بیبیانا از من خواسته بود برای او یک تست  بارداری بخرم زیرا شک کرده بود شاید باردار باشد اما نمی خواست توماسو چیزی بفهمد .به طرف راهرو تست  بارداری رفتم . یک نفر زمزمه کرد 

_وال

  به آرامی چرخیدم . آن صدا را از هرجا که باشد می‌شناختم . وقتی به چهره همسر اولم نگاه کردم شوک مرا به زمین میخ کوب کرد. موهایش بلندتر و روشن تر از قبل بود .عینک زده بود و کمی از وزنش را از دست داده بود .تقریباً غیر قابل شناسایی بود .مخصوصاً با ان طرز لباسی که پوشیده بود. مانند یک پسر بچه دانشگاهی .

با صدایی لرزان گفتم 

_آنتونیو ؟

احساس می کردم هر لحظه امکان دارد از هوش بروم. نمی‌توانستم باور کنم واقعا روبروی من ایستاده . زنده و یکپارچه .چگونه امکان پذیر بود؟ آنها بدن او را پیدا کرده بودند . بدنی که سر نداشت و به طرز وحشتناکی سوخته بود .به سرعت گفت 

_هیشششش.. این قد بلند صحبت نکن

 به طرف من آمد و به سختی مرا در آغوش گرفت .در ابتدا بدنم منقبض بود اما سپس من هم او را محکم در اغوش گرفتم. سرم را عقب بردم .چشمهایم خطوط آشنای صورتش را از نظر گذراند 

_تو زنده ای 

لبخند زد. لبخندش کمی ناجور به نظر می رسید 

_فرانک میدونه؟

_ بله برای همین بود که میخواست تو رو ببینه .من اونو فرستادم 

_چرا بهم نگفت؟

_  چون ازش خواستم اول وفاداری تو رو بسنجه 

 وفاداری ام را ؟  آیا آنتونیو نگران بود که ممکن است درباره او به دانته چیزی بگویم ؟اخم کردم

_ خیلی خوب چرا وقتی اون رو ملاقات کردم یک نفر سعی کرد من رو بکشه ؟

  آنتنیو خندید 

_ سعی نکردم تو رو بکشم. حدود دو پا بالای سرت رو نشونه گرفتم .می بایست به فرانک کمک می‌کردم .اگه کاری نمی کردم دانته اون رو میکشت

 هنوز هم این فکر  که او هیچ جایی نزدیک من را نشانه گرفته بود را دوست نداشتم  

_پس تو تمام مدت اونجا بودی و به من چیزی نگفتی؟

_ وقتی خیال داشتم بیرون بیام دانته و بادیگاردش سر و کله شون پیدا شد. اون همه چیز رو خراب کرد 

_چطور تونستی بدون اینکه انزو متوجه بشه من رو تا این جا تعقیب کنی؟

_ من یه زمانی یکی از اونها بودم .میتونم هر روزی که بخوام اون مرد دور بزنم 

سرم داشت گیج میرفت. یک قدم عقب برداشتم .

_من سر قبر تو گریه کردم. ماه ها برای تو عزاداری کردم  

_میدونم.. اما نمیتونستم راجع به نقشم بهت چیزی  بگم 

_چرا نه ؟ مشکلی نداشت که به فرانک چیزی بگی ؟ 

آنتونیو نگاه التماس آمیزی به من انداخت

_ نمیخواستم تورو توی این دخالت بدم .خیلی خطرناک بود 

_اون بدنی که پیدا کردن مال کی بود؟ اون چاقوی مورد علاقه تو رو با خودش داشت

با لحنی بی‌تفاوت گفت

_ اون فقط یه غریبه بی خانمان بود

_صحنه رو طوری جلوه دادی مثل اینکه روسیه ای ها تو رو کشتن

 آنتونیو سرش را تکان داد. برق مغرورانه ای در چشم هایش درخشید

_من سرش رو جدا کردم تا نتونن از روی دندان ها هویت اون رو تشخیص بدن

 به او خیره شدم

_ خانواده بعد از اونکه اون رو پیدا کرد برای انتقام به روسی ها حمله کرد و خیلی از اونها رو کشت

_ روسی ها لیاقتشون مردنه.  دنیا بدون اونها جای بهتریه

 دنیا بدون خیلی از آدم هایی که من می‌شناختم جای بهتری بود 

_نمیتونم باور کنم بهم چیزی نگفتی .من باهات ازدواج کردم تا بهت کمک کنم اما تو اونقدر به من اعتماد نداشتی تا منو توی نقشه ات راه بدی ..آیا هرگز این رو در نظر گرفتی که شاید مان هم می خوام از این زندگی آزاد بشم؟

_  من بهت اعتماد داشتم .هنوز هم دارم وال . اما نمیتونستم تو رو توی این قضیه دخالت بدم. چطور میتونستم تورو با خودم ببرم؟ اگه مرگ هردومون رو صحنه سازی می کردم مشکوک تر می شد ‌

نمی توانستم ببینم چطور ممکن است چنین چیزی بیشتر مشکوک به نظر بیاید . این گونه نبود که در آن زمان مانند روزهای اول ازدواجمان عاشق انتونیو بودم بنابراین به او اجازه دادم تا به  صحبتش ادامه دهد 

_صادق باش. واقعا میخواستی این زندگی رو پشت سر جا بگذاری؟

 سرم را تکان دادم. این تنها نوع زندگی بود که می شناختم 

_اگه می خواستی این زندگی رو پشت سر جا بگذاری ملاقات کردن با من کار عاقلانه‌ای نیست. چرا هنوز توی شیکاگو هستی؟ آیا نباید جای دیگه ای پنهان بشی و از آزادی تازه ات  لذت ببری؟

_ راجع به ازدواج تو با دانته کاوالارو  شنیدم

 اخم کردم  

_به این خاطر این جا نیومدی. چرا می بایست به خاطر این خبر از جایی که پنهان شده بودی بیرون بیایی؟ 

انتونیو به طرف دیگری نگاه کرد. می توانستم احساس کنم به پاسخ دادن به من بی میل است 

_من سعی مو کردم .من و فرانک سعی کردیم زندگی متفاوتی داشته باشیم .یک زندگی عادی. به اندازه کافی پول داشتم که برای مدتی در رفاه در مکزیک زندگی کنم و بعدش برنامه این بود که یک کار پیدا کنم .که مثل یک آدم عادی زندگی کنم

_ و ؟ 

_ نمی تونستم این کارو بکنم وال  .سعی کردم کار کنم اما تحقیر کننده بود. مثل اینکه هیچ کس نبودم .اینکه بدون پول برای یک عوضی کار کنم تحقیر کننده بود .حوصلم کاملاً سر رفته بود. یه مدت به خاطر فرانک سعی کردم اما متوجه شدم خوشحال نیستم بنابراین تصمیم گرفتیم هر دومون به شیکاگو برگردیم 

پرسیدم 

_اما چرا ؟به سختی میتونی بری توی دفتر دانته و بهش بگی هنوز هم زنده ای. با ترک کردن خانواده قسمت رو شکستی. به اونها خیانت کردی. اونها با آغوش باز ازت استقبال نمی‌کنن. 

آنتونیو با حالت شومی سرش را تکان داد 

_میدونم. فکر می کنی اینو نمیدونم ؟

فکری به ذهنم خطور کرد 

_از من می خوای با دانته صحبت کنم تا تورو ببخشه ؟ میخوای یه دروغ دیوانه وار جور کنم که جونت رو نجات بده ؟

مطمئن نبودم بتوانم چیزی بگویم که مانع از این بشود تا دانته گلوله ای را در سر آنتونیو خالی نکند.او قوانین اساسی مافیا را شکسته بود. نمی‌توانستیم همینطور بدون هیچ عواقبی خانواده را ترک کنیم. می بایست تا آخر عمرم با آن زندگی کنیم

 آنتونیو شانه هایم را گرفت. چشمهایش التماس آمیز بود

_ اگه میتونستم.. کاری که انجام داده بودم رو جبران می کردم ..تو رو پشت سر به عنوان یک بیوه رها نمیکردم. میدونی که دوستت دارم وال  درسته؟

 به آرامی نفسم را بیرون دادم 

_میدونم آنتونیو بیشتر از یک بار بهم گفتی که مثل یک خواهر من رو دوست داری

 آنتونیو به من نزدیک تر شد

_ شاید بتونم بیشتر از یک خواهر تو رو دوست داشته باشم. شاید اگه دوباره تلاش کنیم به چیزی بیشتر از یک زوج قلابی تبدیل بشیم 

_داری چی میگی؟

_ می خوام به زندگی قدیمیم برگردم. به تو.. می خوام این دفعه واقعا تلاشم رو بکنم

 بیشتر از همیشه در تمام زندگی ام گیج بودم 

_آنتونیو تو فرانک رو داری. اون چی میشه ؟تو هم جن*س بازی

 آنتونیو به چشمهایم نگاه نمیکرد 

_میدونم اما تو میتونی یک استثنا باشی. آنتونیو ناراحت نمیشه اگه به عنوان یک همسر نقشم رو ایفا کنم. از سهیم شدن من با تو ناراحت نمیشه

 چند بار پلک زدم .نزدیک بود خنده ام بگیرد 

_چی میخوای ؟ یه مثلث عشقی؟

 آنقدر مسخره بود که حتی نمی توانستم آن را در نظر بگیرم . آنتونیو دلپذیرترین لبخندش را تحویل من داد .همان لبخندی که خاطرات دوران جوانی مان را به یادم می‌آورد. آن لبخندی که هزاران بار مرا وادار کرده بود تا مطابق میل او رفتار کنم 

_من حالا با دانته ازدواج کردم. تو حتی دیگه همسرم نیستی. تو مرده محسوب میشی

_ اما نمیتونی با دانته ازدواج کرده باشی اگه من هنوز زنده باشم .ازدواج ما هنوز هم قانونیه

_ متوجه هستی که ممکنه دانته با پیشنهاد دیوانه وار تو موافق نباشه درسته ؟

شاید این مکالمه در حال رخ دادن نباشد . شاید هنوزم خواب باشم و دارم رویا میبینم .

_بله اون هرگز اجازه نمیده و اگه بفهمه زنده هستم منو میکشه به همین خاطره که به کمکت نیاز دارم 

وحشت مانند بار سنگینی روی استخوانهایم نشست

_ چه کمکی ؟

_میدونم نمیخواستی با دانته ازدواج کنی. اون همیشه یک ح******* سرد و بی احساس بوده. نمیتونی با اون خوشحال باشی

 با حالتی التماس آمیز گفتم

_ آنتونیو زودتر حرفتو بزن 

_وقتی تصمیم گرفتم به شیکاگو برگردم با چندتا از دوستهای سابقم که با شیوه ریاست کاوالارو ها  مخالف هستند تماس گرفتم .مخصوصاً با دانته و قوانین جدیدش به شدت مخالف اند. به اونها گفتم برای این مرگم رو جلع کردم که از خدمت کردن به قوانین دانته حالم به هم میخورد. اونها با آغوش باز از من استقبال کردند. اونها هم به اندازه من خواهان تغییرات اند. دانته مدت زیادی نیست که ریاست خانواده رو بر عهده داره .این بهترین موقعیته که یک تغییر به وجود بیاریم

 آب دهانم را قورت دادم .نگران بودم این مکالمه قرار است به کجا برس

_د اون دوست هات کی اند؟

  آنتونیو سرش را تکان داد

_ نمی تونم بهت بگم اما اونها بهترین ها رو برای خانواده میخوان. به محض اینکه به قدرت رسیدن میتونم با خیال راحت برگردم و دوباره عضوی از خانواده بشم 

_بهشون گفتی همجن*سبازی؟

_ نه هنوز. اما بالاخره این کارو می کنم 

_تو رو قبول نخواهند کرد

_ وقتی وقتش برسه خودم باید درباره اش نگران باشم .چیزی که مهمه اینه که دوباره این شانس رو پیدا کنم تا توی شیکاگو زندگی کنم …تا پیش تو برگردم

 به آرامی پرسیدم

_ از من میخوای چکار کنم ؟

_اینکه رو در رو با دانته مقابله کنیم خیلی ریسکیه . یک جنگ تمام عیار نمیخوایم. به محض اینکه دانته از سر راه کنار بره همه چیز سر جای خودش برمیگرده .فیور کاوالارو  به محض اینکه پسرش بمیره از بین بردنش آسون تر می شه. اما ما برای اینکه نقشه مون عملی بشه به تو نیاز داریم

انتونیو شیشه کوچکی را از جیبش بیرون آورد .دور و برش را نگاهی کرد .اما ما تنها مشتری های داروخانه بودیم به جز خانم پیری که در گوشه ی داروخانه مشغول نگاه کردن به اجناس بود. شیشه را مقابل خودش گرفت 

_تو تنها کسی هستی که به اندازه کافی بهش اعتماد دارم تا اینو ازت بخوام.. و کسی که دسترسی مستقیم به دانته داره

 اگر چه می دانستم اما زمزمه کردم

_ این چیه؟

_ این سمه وال  .تمام کاری که می‌بایست بکنی اینه که بندازیش توی نوشیدنی دانته و اون موقع از شرش خلاص میشی

 خودم را عقب کشیدم. معده ام داشت به هم می خورد و زیر و رو می شد

_ ازم میخوای شوهرم رو بکشم ؟

_من شوهرت هستم وال 

 دست هایم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید. چشمهایش التماس آمیز بود

_ اون تو رو طوری که من دوست دارم دوست داره؟ اصلا بهت اهمیت میده ؟ ما تمام عمرمون همو میشناسیم

 نمی توانستم نفس بکشم. چشم های آنتونیو را به دنبال نشانه ای که داشت شوخی میکرد گشتم .اما چیزی با این معنی پیدا نکردم .شیشه را به طرف من گرفت

_ بگیرش

شیشه را گرفتم و به مایع بی رنگ داخل آن نگاه کردم 

_متوجه نمیشه نگران نباش. بو و مزه نداره 

با این حال هنوز هم شیشه را داخل جیبم نگذاشتم .به نظر می‌رسید نمی‌توانستم حتی یکی  از ماهیچه های بدنم را تکان دهم.

_ به سرعت کار میکنه. شل کننده عضلاته.. باعث میشه ریه ها و قلب از کار کردن بیستند. مرگی سریع تر از اون چیزی که اون لیاقت شو داره

_  تو واقعا از من میخوای یه نفر رو بکشم ؟  

صدایم تقریبا ناموزون و بی آهنگ بود 

_اگه چیزی اشتباه پیش بره و دستم رو بشه اونها منو میکشن

  دقیق‌تر بگوییم دانته خودش به خاطر چنین خیانتی مرا خواهد کشت

_ تو باهوش تر از اونی هستی که گیر بیفتی وال.  و به محض اینکه اون مرد ما در کمترین زمان قدرت رو به دست میگیریم وتو تحت حمایت من خواهی بود. همه چیز خوب پیش خواهد رفت

 آنتونیو به طرف پایین خم شد و به آرامی لب هایش را روی لب هایم قرار داد . آنقدر شوکه بودم که خودم را عقب نکشیدم. به آرامی شیشه را داخل کیفم قرار دادم .

_میبایست امشب این کارو بکنی .هر چه سریعتر حرکت رو آغاز کنیم بهتره .نمیخوام بیشتر از این توی شیکاگو در این وضعیت بمونم

_ آیا فرانک در مورد این چیزی میدونه ؟

می بایست می پرسیدم .می بایست می دانستم. با اشک هایی که سعی داشتند در چشم هایم جمع شوند جنگیدم

_بله.. در واقع این پیشنهاد خودش بود. فکر میکنه از جنگ با اسلحه امن تره. اون دانته ی لعنتی  تیرانداز ماهریه و اون ح******* هرگز گارد دفاعیش رو پایین نمیاره به جز وقتی که توی خونه است

 آنتونیو لبخند روشنی به من زد. برای او من تنها یک وسیله بودم.. دوباره… یک بار قبلا از احساساتم استفاده کرده بود تا مرا به ازدواجی بدون عشق .. قلابی و بی ثمر بکشاند و حالا میخواست من را طوری شستشوی مغزی بدهد که همسرم را بکشم .شاید می‌بایست با او صحبت کنم تا از این کار منصرف شود اما همان لحظه‌ای که سعی کنم او را متقاعد کنم مشکوک خواهد شد و دوباره خود را از نظرها پنهان خواهد کرد و زمانی دیگر به دانته حمله خواهد کرد …چیز زیادی بود و نمی توانستم چنین ریسکی را به جان بخرم 

_اگه اسم بعضی از دوستات رو بدونم واقعا احساس راحتی بیشتری می کنم .من به تو اعتماد دارم اما در مورد اونها چی ؟

_من به اونها اعتماد دارم 

نگاه التماس آمیزی به او انداختم. آنتونیو دسته ای از موهایم را از روی صورتم کنار زد. حرکتش آنقدر با احساس و عاشقانه بود که تقریباً نزدیک بود خفه شوم. 

میبایست آنتونیو آن را دیده باشد زیرا سرش را تکان داد 

_میتونم یه اسم رو بهت بگم اما اسم بقیه به صورت راز باقی خواهد ماند تا وقتی که  آب از آسیاب بیفته

_ خیلی خوب

_ رافائل ..اونو از کازینو می‌شناسی؟

درست است . من رافائل را می شناختم و او آخرین نفری بود که ترجیحات جنسی آنتونیو را قبول میکرد

_ بله میشناسمش

 نزدیک بود به شدت به گریه بیفتم. برای آنکه احساساتم را از آنتونیو پنهان کنم وانمود کردم دارم به ساعتم نگاه می کنم . وقتی مطمئن شدم دوباره کنترل احساساتم را در دست دارم صورتم را بالا گرفتم 

آنتونیو با اشتیاق پرسید

_ امشب این کارو می کنی؟ به خاطر من …به خاطر هردومون ؟

روی کیفم ..جایی که شیشه در آن پنهان شده بود را نوازش کردم. سپس دستم را بالا آوردم و گونه‌ی آنتونیو را نوازش کردم 

_از وقتی ۱۴ سالم بود عاشقت بودم. وقتی با هم ازدواج کردیم خیلی خوشحال بودم

 آنتونیو لبخند زد. از چشم هایش احساس رضایت مشخص بود 

_میدونم وال  .می بایست شوهر بهتری برای تو می بودم

 بله.. می‌بایست می بودی

_ اما به زودی همه چیز تغییر خواهد کرد و این بار همه چیز بهتر میشه 

سرم را تکان دادم…. نه هیچ چیز بهتر نخواهد شد

 خودم را عقب کشیدم

_ باید قبل از اینکه  انزو مشکوک بشه به ماشین برگردم 

_این شماره تلفن منه. وقتی همه چیز تموم شد بهم زنگ بزن

_ باشه 

یک قطعه کاغذ را داخل جیب من قرار داد. دوباره سرم را تکان دادم 

_از طرف من از دانته خداحافظی کن

 چشمکی زد. هنوز هم بسیار به قدرتی که روزی روی من داشت مطمئن و دلگرم بود …..اما من دیگر آن دختر ابله و عاشق پیشه ساده ای که قبلاً بودم نبودم

 چرخیدم و به آرامی از داروخانه بیرون رفتم و داخل ماشین نشستم

 خداحافظ

 

 

قسمت بعد

 

دسامبر 13, 2018

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم  :

 

 

خوشبختانه وقتی به خانه بیبیانا رسیدم توماس آنجا نبود .نمی‌توانستم نشانی از کبودی روی بدنش ببینم

_حالت خوبه ؟

بیبیانا سرش را تکان داد

_اخیراً توماس توی حال خوبی بوده

من را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد

_ خیلی خوشحالم دوباره میبینمت. نمی بایست سر سرکار باشی؟

_ فکر می‌کنم امروز نرم سر کار . با لئو تماس میگیرم تا بهش اطلاع بدم که امروز نمیام

_اتفاقی افتاده ؟

تست بارداری را از کیفم بیرون آوردم . چشم های بیبیانا گشاد شدند.

_ بارداری ؟

_نمیدونم برای همین اینا رو خریدم .می خواستم وقتی متوجه میشم تو هم پیشم باشی

_ واو ..آیا دانته به چیزی مشکوک شده؟

سرم را تکان دادم

_ می خوام قبل از اینکه بهش بگم مطمئن بشم

_ متوجه میشم

یکی از تستها را برداشت

_ خوب میخوای همین الان انجامش بدی ؟

سرم را تکان دادم .مضطرب بودم .بیبیانا مرا به حمام اتاق مهمان راهنمایی کرد . به داخل حمام قدم گذاشتم .وقتی کارم تمام شد هر دو تست را روی کانتر قرار دادم و در را باز کردم. بیبیانا دستش را محکم دور کمرم قرار داد و هر دو به تست ها خیره شدیم. بعد از چند دقیقه گفت

_فکر می کنم الان وقتش باشه

_خیلی خوب

دستم را به طرف هر دو تست دراز کردم و با نفس عمیقی به آنها خیره شدم .هر دوی آنها مثبت بودند

_من باردارم

بیبیانا مرا محکم بغل کرد

_ فوق العاده است. خیلی برات خوشحالم .دانته وقتی بفهمه خیلی بهت افتخار می کنه.اون مدت زیادی برای بچه منتظر بوده و تا حالا بالاخره داری بهش بچه میدی. امروز بهش میگی؟

کمی فکر کردم

_ فکر می کنم اول باید از متخصص زنانم تاییدیه بگیرم. هم.نطور که گفتی می خوام قبل از اینکه بهش چیزی بگم کاملا مطمئن باشم

دلیل دیگر آن بود که خودم هم به زمان بیشتری نیاز داشتم تا به این فکر عادت کنم .من همواره بچه میخواستم اما حالا که می‌دانستم کمتر از یک سال دیگر بچه دار خواهم شد ناگهان اضطراب سراسر وجودم را در بر گرفته بود

بیبیانا لبخند زد

_خیلی خوب با دکتر تماس بگیر

_ همین کارو می کنم

خندیدم ..او از من خوشحال تر به نظر می رسید …

با دکتر تماس گرفتم و برای روز بعد قرار ملاقات گذاشتم

…………………………..

آن شب وقتی من و دانته برای خوردن شام کنار یکدیگر نشستیم حقیقت نوک زبانم بود .هنوز هم احساس اضطراب می کردم .با اینکه زیتا غذای خوشمزه ای درست کرده بود اما تنها چند لقمه توانستم بخورم و به لیوان نوشیدنی هم اصلاً دست نزده بودم .تنها چند جرعه آب نوشیدم. دانته وقتی لیوان نوشیدنی اش را بالا میبرد از بالای آن به من نگاه کرد

_حالت خوبه ؟ به ندرت به غذات دست زدی

_زیاد حالم خوب نیست .فکر کنم معده درد گرفتم

ابرو های دانته به یکدیگر گره خوردند.

_ میبایست به زیتا بگم برات چایی و سوپ جوجه درست کنه ؟

نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و لبخند نزنم

_ متشکرم اما فکر می کنم امشب زودتر بخوابم

ایستادم و میبایست لبه میز را بگیرم تا احساس سرگیجه ای که ناگهان به من دست داد بگذرد. دانته به سرعت کنارم ظاهر شد .

_باید با دکتر تماس بگیرم ؟

سرم را تکان دادم

_نه اگه دراز بکشم حالم بهتر میشه

دانته از کنارم تکان نخورد و مرا به طبقه بالا راهنمایی کرد. لباس خوابم را پوشیدم و همانطور که دانته من را تماشا میکرد زیر ملحفه ها دراز کشیدم .پرسید

_ میخوای بهت ملحق بشم ؟

کمی دو دل بودم

_ فکر نمیکنم امشب حالم برای رابطه داشتن خوب باشه

_ والنتینا .. منظور من این نبود . من از اون نوع ح******* ها نیستم

نفسش را بیرون داد و سپس سرش را تکان داد

_ میخوای تا وقتی می خوابی کنارت باشم ؟

دلم نمی خواست نیازمند به نظر برسم اما بیشتر از آن دلم میخواست او کنارم باشد. بچه اش در بدنم در حال رشد بود

_ نمیخوام تورو از کارت دور کنم

دانته روی تخت خواب نشست .به او نزدیک تر شدم و سرم را روی شکم اش گذاشتم. وقتی انگشت هایش سرم را ماساژ داد چشم هایم بسته شد .شاید یک بچه ما را به یکدیگر نزدیک‌تر کند. برای خیلی از زوج‌ ها در خانواده یک بچه بسیار کارساز بود

……………………………..

روز بعد دکتر متخصص بارداریم را تأیید کرد و به من گفت که هفت هفته از بارداریم گذشته. وقتی به خانه رسیدم به ندرت می توانستم هیجانم را کنترل کنم . دانته در دفترش نبود. به بیبیانا زنگ زدم. کمی نان تست از آشپزخانه برداشتم و روی مبل دراز کشیدم. امیدوار بودم در معده بماند

امیدوارم از ان زنهایی باشم که حالت تهوع صبحگاهی شان تنها دوره کوتاهی بود.

با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم و نشستم .چند دقیقه طول کشید تا متوجه شوم در اتاق نشیمن به خواب رفتم .قدم های سنگینی از کنار در اتاق نشیمن گذشتند. و سپس به انتهای لابی برگشتند

ایستادم و بعد از آنکه لباس‌ها و موهایم را مرتب کردم به طرف دفتر دانته به راه افتادم .مانند همیشه در دفترش بسته بود .در زدم و وارد شدم .دانته پشت میز نشسته بود . چهره ای طوفانی و رعد آسا روی صورتش بود. مقابل در تکیه دادم .به بالا نگاه کرد اما چیزی نگفت

_چه اتفاقی افتاده؟ آیا روسی ها دردسر ایجاد کردن؟

نام فرانک را بر زبان نیاوردم .نمی‌توانستم دانته را به یاد افتضاحی که بالا اورده بودم بیاندازم . دانته روی صندلی اش به عقب تکیه داد و سرش را تکان داد. با لحنی سرد گفت

_نه برای اولین بار این مشکل تقصیر روس ها نیست . مردم خودمون دردسر ایجاد کردن

اخمی کردم

_منظورت چیه ؟ یکی از مردهات بهت خیانت کرده ؟

_به نظر میرسه هیچ ازدواجی قرار نیست اتفاق بیفته

_ منظورت بین جینا و متیو؟ چرا ؟ بازم با هم دعوا کردن ؟

_ جنگ و دعوا کردن مانع متیو نمیشه تا دختر اسکادری رو همسر خودش بکنه . جینا براش به یک وسواس فکری تبدیل شده.. نه .. اون دختر فرار کرده

به داخل اتاق رفتم و لبه میز نشستم .با شنیدن این خبر شگفت زده شده بودم

_ جینا از خونه فرار کرد ؟اما چطور تونست از دست بادیگارد ها فرار کنه ؟

_با روکو جلسه داشتم اما هنوز تمام جزئیات رو به من نگفته

_نیویورک در این مورد خوشحال نخواهد بود. فکر می کنی دوباره به جنگ بین ما و اونها منجر بشه؟

_ شک دارم جینا موقعی فرار کرد که داشت از خواهرش آریا دیدن میکرد. بنابراین این تقصیر نیویورکه نه ما

_ پس چطور میتونه روی ما تاثیر منفی بگذاره؟

_ بعضی از مردم خواهند گفت اسکادری دخترش رو خوب تربیت نکرده .کسی که نتونه حتی دخترش رو کنترل کنه چطور میتونه روی خانواده و سربازهاش کنترلی داشته باشه؟ بعضی ها ممکنه فکر کنن که تاثیر بدی روی من داره چون از چنین کسی مشاوره می‌گیرم

_ مسخره است .جینا همیشه یکم خشن و خودسر بوده. بقیه خواهر و برادرهاش به خوبی رفتار می کنن. هیچ کس نمیتونه تو یا اسکادری رو سرزنش بکنه

آیا می بایست وقتی جینا آن صحبت ها را در آشپزخانه می کرد او را بیشتر جدی میگرفتم ؟اما آن زمان فکر می‌کردم تنها دارد فکر و خیالات باطل میکند .

_خیلی مطمئن نیستم .و کی میگه آریا به خواهرش کمک نکرده تا فرار کنه ؟

چشم هایم گشاد شدند.

_ اما او می خواست با برادر شوهرش ازدواج کنه. اگه بهش در فرار کمک کنه یعنی به شوهر خودش خیانت کرده

دانته سرش را تکان داد. آن لبخند سرد روی لبهایش بود

_ قراره اوضاع بسیار ناخوشایند بشه.

با بی حواسی دستم را روی شکمم قرار دادم

_می خوای چه کار کنی؟ آیا متیو هنوز ازدواج رو کنسل نکرده ؟

_اوه نه ماتیو به هیچ عنوان خیال نداره ازدواج رو کنسل کنه. کاملا مصممه تا جینا رو پیدا کنه .همین حالا هم داره به دنبالش میگرده .اسکادری دو تا از مرد هاش رو به همراه متیو فرستاده تا رد دختر رو بگیرن. اونها مرد های حرفه ای هستند و اون دختر زندگی محدودی داشته و نمیتونه در دنیای واقعی زیاد دوام بیاره

می توانستم احساس کنم موج جدیدی از حالت تهوع به طرفم می آید اما با آن مبارزه کردم

_ جینا رو دست کم نگیر .اگر کسی میتونه این کار رو انجام بده اونه

_ شاید اما همچنین دختر کله شقیه و این باعث میشه بالاخره یه اشتباه انجام بده

از لابه لای دندانهایم نفس عمیقی کشیدم. معده‌ام دوباره به هم خورد. دانته صورتم را بررسی کرد

_رنگت پریده . هنوز هم حالت خوب نیست؟ شاید می‌بایست با دکتر صحبت کنی

_ نه من_____

موج دیگری از حالت تهوع به من حمله کرد و نتوانستم جمله ام را به پایان ببرم . به سرعت از دفتر خارج شدم و به طرف حمام اتاق مهمان دویدم . نمی‌توانستم به طبقه دوم برسم. لحظه ای که به توالت رسیدم آن مقدار کمی که صبح خورده بودم را بالا آوردم .چشمهایم را بستم و به سنگ تکیه دادم .احساس سرگیجه ام بدتر شد . وقتی صدای قدم‌هایی را از پشت سر شنیدم به سرعت چشم‌هایم را باز کردم و نوک کفش های مارک دار دانته را از گوشه چشم دیدم. با پاهایی لرزان ایستادم .دانته بازویم را گرفت تا از سکندری خوردنم جلوگیری کند

_ والنتینا

صدایش پر از گیجی و حیرت بود . دهان و صورتم را شستم . تمام مدت می توانستم احساس کنم چشمهای دانته روی من متمرکز شده . با او روبرو شدم و لبخند لرزانی به لب آوردم

_حالم خوبه

به نظر نمی‌رسید دانته متقاعد شده باشد. پشت سر من از راهرو گذشت و به طبقه بالا آمد .به اتاق خواب وارد شدم. میخواستم لباسم را عوض کنم .می دانستم دانته مشکوک شده اما نمی خواستم وقتی با اخبار جینا در چنین حالت عصبانیتی است در مورد بچه یمان به او چیزی بگویم. ترجیح میدادم کمی بیشتر آن را مخفی نگه دارم .دانته کمرم را گرفت

_میدونی از اینکه چیزی رو از من پنهان کنی متنفرم. سعی نکن این برات به یه عادت تبدیل بشه

به نگاه او چشم دوختم. دستم را روی شکمم قرار دادم .دانته حرکت دستم را دنبال کرد و بدنش منقبض شد. به آرامی گفتم

_من باردارم

صدایم پر از امیدواری بود.نمی‌دانستم چه انتظاری داشتم .می دانستم از آن آدم‌هایی نیست که احساساتش را نشان دهد. اما امیدوار بودن حداقل کمی احساس خوشحالی در چشمهایش ببینم. اما روی صورتش تنها سوء ظن و بدگمانی دیده می شد. یک قدم به عقب برداشت. چشمهایش سخت و حسابگر بود

_ بارداری؟

_بله ما هرگز از پیشگیری استفاده نکردیم بنابراین نمیدونم چرا طوری رفتار می کنی انگار خیلی شوکه شدی .مگه نمی خواستی یه وارث داشته باشی و به این دلیل با من ازدواج کردی؟

_اون دلیلی بود که پدرم می خواست دوباره ازدواج کنم

_پس تو بچه نمیخوای ؟

لب های دانته به خط محکمی تبدیل شده بود

_ مال منه ؟

حالا نوبت من بود که از او فاصله بگیرم. شوک و ضربه روحی به من برخورد کرد. حتی نمی توانستم چیزی بگویم .آیا واقعاً چیزی که فکر میکردم را همین حالا پرسیده بود؟ نزدیک بود از لحاظ احساسی فرو بپاشم

دانته با صدای سردی گفت

_ سوال منو جواب بده

_ البته که بچه توئه. تو تنها مردی هستی که توی تمام عمرم باهاش بودم .چطور میتونی حتی چنین سوالی بپرسی؟ چطور جرات می کنی؟

_ من رد تمام کارهایی که می کنی رو نمیگیرم و مرد های زیادی هستن که به کازینو جایی که توش کار می کنی رفت و آمد دارند که به یک شب با تو نه نمیگن. عادت داری همه چیز رو از من پنهان نگه داری. میبایست مسئله فرانک رو بهت یادآوری کنم ؟

نمی توانستم چیزی که میشنوم را باور کنم .نمی‌خواستم آن را باور کنم. از سر ناامیدی و عصبانیت قطره اشکی از گوشه ی چشمم پایین لغزید.

_ چطور میتونی حتی چیزی مثل این رو بگی؟من هرگز بهت دلیلی ندادم که اینطور به من شک کنی. من به این ازدواج وفادارم. بین این که درباره فرانک به چیزی نگفتم و خیانت کردن به تو تفاوت وجود داره

دانته هنوز هم متقاعد به نظر نمی رسید

_من و همسر اولم سالها تلاش کردیم تا بچه دار بشیم .هرگز نتیجه نداد. من و تو کمتر از ۴ ماهه که باهم ازدواج کردیم و تو به این زودی باردار شدی

_ نمیدونم چرا طوری رفتار می کنی انگار این امری غیر ممکنه. اگه همسر اولت نازا بوده پس توضیحش همینه .هرگز با یک دکتر مشورت نکردی؟ فکر کردی این تو بودی که ناز بودی؟

_ ما هرگز به یک دکتر مراجعه نکردیم که علتش رو بفهمیم ..نه اینکه این قضیه به تو مربوط بشه . من راجع به ازدواج اولم با تو بحث نمیکنم

می دانستم چرا هرگز به دکتر مراجعه نکرده .غرور احمقانه یک مرد مافیایی.. آنها ترجیح می دادند یک عمر با نادانی زندگی کنند تا ریسک آن را به جان بخرند که به آنها گفته شود نمی توانند بچه دار شوند.

_خیلی بده چون حالا داریم راجع بهش صحبت میکنیم . می دونم چرا نمی خواستی بفهمی. نمی خواستی حقیقت رو بفهمی چونکه نگران بودی اگه تقصیر توئه که نمیتونی همسرت رو باردار کنی به این معنا باشه که مرد کمتری از تو بسازه. اما حالا می دونیم که این طور نبوده .میدونیم که این کارلا بوده که نازا بوده

به خاطر کلماتی که از دهانم بیرون آمدند از درون به خود پیچیدم .نمیخواستم پشت سر سر یک زن مرده بدگویی کنم

دانته سرش را تکان داد

_بهت گفتم نمیخوام درباره ی کارلا صحبت کنم

_چرا نه؟ چون که هنوز دوسش داری؟ چون نمیتونی ازش بگذری و به زندگیت ادامه بدی؟

تمام بدنش منقبض شد

_متاسفم که کارلا رو از دست دادی اما حالا من همسرتم

ناگهان تمام چیزهایی که تاکنون در خود ریخته بودم جلوی چشم هایم آمد. می توانستم ببینم هر لحظه امکان دارد دانته کنترل اش را از دست بدهد و می خواستم که این اتفاق بیفتد. از این خونسردی مصنوعی و منطق سردش بسیار حالم به هم میخورد

_ حالم به هم میخوره که با من مثل یک فاحشه رفتار می کنی. روزا منو نادیده میگیری و شب ها برای رابطه پیشم میای. حالا داری بهم تهمت میزنی که بهت خیانت کردم ؟ بعضی مواقع فکر می کنم عمدا بهم صدمه میزنی تا منو از خودت دور نگه داری. بالاخره کی گذشته ات رو پشت سر میزاری و به جلو حرکت می کنی؟ حالا ۴ ساله که همسرت مرده. وقتشه دست از دلسوزی کردن برای خودت برداری و متوجه بشی زندگی جریان داره. کی بالاخره از چسبیدن به خاطرات یک زن مرده دست بر میداری و متوجه میشی یک نفر توی زندگیته که میخواد باهات باشه ؟

بدون هیچ اخطاری دانته روبرویم ظاهر شد. چشمهایش با خشونت و غم و اندوه می درخشیدند

_ راجع به اون صحبت نکن

چانه ام را بلند کردم

_اون مرده و دیگه برنمیگرده

دانته مشت هایش را به یکدیگر فشرد

_ صحبت کردن راجع به اون رو متوقف کن

اخطاری در صدایش بود

_ یا چی ؟

عصبانیت درون چشمهای دانته باعث میشد به خود بلرزم

_میخوای منو بزنی ؟ برو جلو.. نمیتونه بدتر از چاقویی باشه که با تهمت به این که دارم بچه یه مرد دیگر رو حمل می کنم به پشتم فرو کردی دردناک تر باشه

اگر چه حقیقت نداشت. اگر دستش را روی من بلند می‌کرد دیگر این ازدواج تمام می‌شد. یک بار برای همیشه .می دانستم بعضی از زن ها در دنیای ما سوء استفاده فیزیکی را تحمل می کردند. خیلی از آنها چاره ای نداشتند جز آنکه آن را قبول کنند. بیبیانا یکی از آنها بود. اما من با خودم قسم خورده بودم که هرگز اجازه ندهم یک مرد آنگونه مرا خم کند

اشک های احمقانه دیدم را مبهم کردند. اما به زور آنها را عقب راندم. جلوی دانته گریه نخواهم کرد

_ اینقدر مشغول بزرگداشت خاطرات اون و حمایت کردن از تصویری از اون که توی ذهنت داری هستی که متوجه نمیشی چقدر بد داری با من رفتار می کنی ..اینکه همسر اولت را که از دست دادی تقصیر تو نبود. اما من رو از دست میدی چون نمیتونی بیخیال اون بشی

دانته به من خیره شد .کاملا خشکش زده بود .هزاران احساساتی که در چشم هایش بود را امکان نداشت بتوانم بخوانم و خسته تر از آن بودم که سعی کنم

از او گذشتم .. سعی نکرد مرا متوقف کند. او اصلا حرکت نکرد

_ وسایلم رو به اتاق مهمون میبرم و اونجا میمونم. توی اتاق خوابمون به اندازه ی کافی برای من و خاطرات گذشته ی تو جا نیست. اگه هرگز تصمیم گرفتی که میخوای به این ازدواج یه شانس بدی پس میتونی پیش من بیای و به خاطر حرف هایی که زدی معذرت خواهی کنی..تا اون موقع مایی برای من وجود نداره .. این رابطه رو ترک می کنم

به سرعت از پله ها بالا رفتم .سعی نکرد مرا دنبال کند. اتاق مهمان همواره آماده بود. به اولین اتاق خزیدم و در را پشت سرم بستم. به داخل تخت خواب خزیدم . شاید امروز سرنوشت این ازدواج را مهر و موم کرده بودم. اما نمی‌توانستم به عقب برگردم .ترجیح میدادم پایان تمیزی داشته باشیم

البته که نمی توانستم از دانته طلاق بگیرم و او هرگز این اجازه را نمی داد .نه این که دلم بخواهد از او طلاق بگیرم .اما می توانستیم با این که با یکدیگر ازدواج کرده ایم اما زندگی های کاملاً جداگانه ای داشته باشیم. خیلی از زوج ها در دنیای ما اینگونه زندگی می کردند . مانند گذشته روزهای مان را سپری خواهیم کرد با این تفاوت که در تختخواب های جداگانه خواهیم خوابید. اما در انظار عموم نقش یک زوج را بازی خواهیم کرد. می بایست بچه ی مان را با یکدیگر بزرگ کنیم .بالاخره دانته دوباره به کلوپ پالمرو خواهد رفت یا یک معشوقه برای خود انتخاب می کند . مانند خیلی از مرد های دنیای ما …و من تمام انرژی ام را وقف بزرگ کردن بچه مان خواهم کرد. خیلی از زنها اینگونه زندگی می کنند

با این حال این تصویر باعث میشد بیشتر احساس مریضی کنم اما نمی‌توانستم وانمود کنم دانته آن حرفها را به من نزده . حالا دیگر از دست من خارج بود ..دانته می بایست تصمیم بگیرد که آیا می خواهد در گذشته زندگی کند یا به آینده قدم بگذارد

فصل نوزدهم

دانه معذرت خواهی نکرد ..نه روز بعد از ان و نه در هفته های بعد از آن .شاید نباید از آن متوجه میشدم

با بیبیانا به قرار ملاقات هایم با دکتر می رفتم و حتی در مورد آنها به دانته چیزی نمی گفتم .اگر می‌خواست این حقیقت که من باردار هستم را نادیده بگیرد مشکل خودش بود .

یک هفته بعد از قرار ملاقات با دکتر.. خواهر دانته اینس با همسرش به دیدن ما آمد. بعد از ازدواج او را تنها دو بار دیده بودم .۴ هفته پیش بچه اش را به دنیا آورده بود .از او پرسیدم

_میتونم بغلش کنم؟

وقتی بچه اش را بلند میکرد صورتم را بررسی کرد. سپس بچه را به دست من داد. آنقدر دوست داشتنی بود که کلمات نمی توانستند او را توصیف کنند. نمی‌توانستم چشمهایم را از دختر خجالتی که در بازو هایم بود بردارم

او را به اتاق نشیمن بردم و با لحنی بچگانه با او صحبت می کردم .وقتی به بالا نگاه کردم دانته داشت مرا نگاه میکرد. چیزی نزدیک به گرما در چشم هایش بود . به سرعت نگاهم را پایین آوردم

بعد از شام من و اینس به کتابخانه رفتیم تا با یکدیگر صحبت کنیم .در حالی که مردها و بچه ها در اتاق نشیمن نشسته بودند. اینس در حالی که بچه اش را بغل گرفته بود با نگاهی دانا به من خیره شد

_ بارداری مگه نه؟

_ چطور میدونی ؟هنوز به هیچکس چیزی نگفتیم

نه اینکه من دلم نخواهد راجع به این قضیه به کسی چیزی نگوییم اما اینکه به دیگران بگوییم تصمیم دانته بود

_در طول شام هیچ نوشیدنی ننوشیدی و مدام دستت رو به شکمت میزنی

قرمز شدم

_نمیدونستم رفتارم اینقدر واضحه

_ احتمالاً برای یک مرد نه. هنوز شکمت کاملاً صافه

_ لطفاً به پدر و مادرت راجع به این چیزی نگو. فکر نمی‌کنم دانته دلش بخواد بقیه چیزی بدونن

_ چرا نه؟

شانه ای بالا انداختم

_ شما دوتا باهم مشکل دارید؟ خوشحال نیست که بارداری؟

_ فکر می کنم به زمان نیاز داره که به این ایده عادت کنه

_کار احمقانه ای کرده مگه نه؟ اون برادر منه میدونم گاهی اوقات میتونه خیلی یک دنده و لجوج باشه

_ یک دنده و لجوج حتی توصیفش هم نمیکنه.. آیا هرگز وقتی کار اشتباهی کرده معذرت خواهی کرده؟

اینس خندید

_ نه ..گاهی اوقات فکر می کنم حتی نمیتونه اون کلمات رو به زبون بیاره ..بیشتر اوقات سعی میکنه مشکل رو نادیده بگیره تا وقتی که من تسلیم بشم و دیگه ازش انتظار معذرت‌خواهی نداشته باشم

چقدر آشنا به نظر می‌رسید

_سالروز مرگ کارلا یک هفته دیگه است

_ اوه

خشکم زد …کاملا راجع به آن فراموش کرده بودم

_فقط فکر کردم باید بدونی که دانته اون روز زیاد توی حس و حال خوبی نیست . شاید باید سعی کنی ازش دور بمونی

اصلا مسئله ای نبود

 

 

قسمت بعد

1 از 4 1 2 3 4