جست و جو
Generic filters
Exact matches only

صدای آرچر : بخش ششم

صبح روز بعد زود از خواب بیدار شدم . از تخت خواب بیرون رفتم , پرده ها را از روی پنجره کنار کشیدم و به دریاچه خیره شدم . خورشید صبحگاهی روی آن به زیبایی منعکس می شد و رنگ طلایی گرمی ایجاد می کرد . پرنده بزرگی به هوا برخاست و تنها می توانستم یک قایق روی آب ببینم . . نزدیک به ساحل دور

بله . . می توانستم به این عادت کنم . فوبه از روی تخت پایین پرید و آمد تا کنار پای من بنشیند . زمزمه کردم

_  تو چی فکر می کنی دختر ؟

خمیازه کشید

 نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم را متمرکز کنم . . زمزمه کردم

_  امروز صبح ن . امروز صبح تو حالت خوبه

 به آرامی به طرف حمام حرکت کردم .  کمی ریلکس تر شدم , با هر قدم .. امید در درونم شکوفا شد .  اما وقتی آب را باز کردم دنیای اطرافم خاموش شد و صدای آب حمام به صدای بارانی تبدیل شد که  به پشت بام برخورد می کرد . وحشت وجودم را تصاحب کرد . وقتی صدای رعد و برقی بزرگ در گوش هایم پیچید خشک شدم . میتوانستم خنکی فلزی که به پوستم چسبیده بود را احساس کنم . با به خاطر آوردن خاطره ی نوک اسلحه ای که به بدنم چسبیده شده بود به خود پیچیدم .  اشک روی گونه هایم سرازیر شد . درون ذهنم . . مانند صدای گوشخراش جیغ متوقف شدن قطار روی ریل های فلزی میداد

اوه خدایا . . . اوه خدایا

 نفسم را حبس کردم . منتظر بودم تا اسلحه ناپدید شود . وحشتی سرد و یخی از بین رهایم عبور کرد . سعی کردم به پدرم که در اتاق پشتی در خون خود دراز کشیده بود فکر کنم . اما وحشتم  آنقدر غرق کننده بود که نمی توانستم روی چیزی دیگری تمرکز کنم  . باران به برخورد کردن مقابل ___ 

صدای بسته شدن در ماشینی بیرون خانه به گوش رسید و مرا به زمان حال برگرداند .  مقابل دوش حمام ایستاده بودم . . آب با زمین برخورد می کرد . احساس حالت تهوع با عجله گلویم را پر کرد و به موقع چرخیدم و خودم را به کاسه ای که آنجا بود رساندم 

به مدت چند دقیقه همان آنجا , در حالی که نفس نفس می زدم و می لرزیدم ماندم . سعی میکردم کنترل بدنم را به دست بگیرم . اشک ها تهدید به جاری شدن می‌کردند . اما نمی توانستم این اجازه را به آنها بدهم . چشمهایم را محکم بستم و از ۱۰۰ به صورت معکوس شمردم  . وقتی به یک رسیدم نفس عمیق دیگری کشیدم و تلو تلو خوران سرپا ایستادم . یک حوله برداشتم تا آنجا را تمیز کنم 

سپس زیر دوش آب قدم گذاشتم . چشم هایم را بستم و سعی کردم آرام شوم و به زمان حال برگردم . سعی میکردم لرزشم را کنترل کنم 

_ تو حالت خوبه حالت خوبه حالت خوبه

 احساساتم را پایین دادم . . .احساس گناهم را . . . بدنم هنوز هم کمی می‌لرزید  . . . حالم خوب خواهد شد . این را می دانستم . اما کمی طول می کشید که آن احساس را از خود دور کنم  .که به آن لحظه ی وحشت برنگردم . چند ساعت بعد , عذاب و اندوه مرا رها خواهند کرد اما هرگز نه به صورت کامل 

هر روز صبح تصویر آن خاطره به ذهنم می آمد .  هر روز بعد از ظهرها , دوباره قوی تر می شدم . هر سپیده دم امیدوار بودم که امروز همان روزی باشد که مرا از چنگال خاطرات آزاد می کند . امیدوارم می شدم که  بتوانم امروز را سپری کنم بدون تحمل کردن درد وحشتناکی که به من زنجیر شده بود  و مانع از آن می شد که زمان حال و گذشته را از هم تفکیک کنم 

 از حمام بیرون آمده و خودم را خشک کردم . از آینه به خودم نگاه کردم . با خود فکر کردم که از بیشتر روزها بهتر به نظر میرسم . با وجود این حقیقت که خاطرات هنوز هم اینجا مرا دنبال کرده بودند

به خوبی خوابیده بودم . .  که چیزی بود که در شش ماه گذشته نتوانسته بودم انجام دهم . تقریبا احساس رضایت خاطر می‌کردم . فکر می کنم به خاطر منظره ی رودخانه ی بیرون پنجره ام باشد . چه چیزی امیدوار کننده تر از صدای برخورد آب رودخانه به ساحل شنی بود ؟

 مطمئنم کمی از آن آرامش وارد روح من خواهد شد . یا حداقل به من کمک خواهد کرد که که بتوانم بهتر بخوابم . زیرا واقعا به آن نیاز دارم 

به اتاق خواب برگشتم و لباسهایم را پوشیدم . خیال داشتم به آن غذاخوری که انه آدرسش را به من داده بود بروم . امیدوار بودم که هنوز هم آن شغل در دسترس باشد . پول هایم داشتند تمام میشدم و خیلی سریع به یک کار نیاز داشتم . موهایم را خشک کردم و آن‌ها را باز گذاشتم . سپس آرایش کم رنگی روی صورتم انجام دادم . صندل های مشکی ام را پوشیدم و از در بیرون رفتم

 وقتی به  آسمان نگاه کردم , هوای گرم صبحگاهی پوستم را نوازش داد

 ده دقیقه بعد . . ماشین را کنار  خیابان , مقابل نورم پارک کردم . شبیه به یک غذا خوری کوچک و کلاسیک به نظر می رسید . از در شیشه ای بزرگ به داخل نگاه کردم و متوجه شدم که در این صبح دوشنبه , ساعت ۸ صبح . . تقریباً پر از مشتری اس

ت آگهی درخواست کمک هنوز روی پنجره بود . . .  بله 

در را باز کردم . بوی قهوه و بیکن به من خوشامد گفت . از روی صندلی ها صدای آرام خندیدن و صحبت کردن به گوش می رسید 

وارد شدم و روی یک صندلی پشت کانتر کنار یک زن جوان نشستم  . زنی که حالا کنار من بود به بالا نگاه کرد و لبخند زد . لبخند زدم و گفتم 

_ صبح بخیر 

_ صبح بخیر

 منو را برداشتم و یک پیشخدمت زن مسن تر با موهای کوتاه خاکستری که کنار پنجره آشپزخانه ایستاده بود از بالای شانه به من نگاه کرد و گفت 

_ الان میام پیشت عزیزم 

با عجله مشغول نوشتن سفارشات روی دفترچه اش بود . مغازه نیمه پر بود اما مشخصاً دست تنها بود و برای گرفتن سفارشات به مشکل برخورده بود . همیشه مشتری هایی که برای صرف صبحانه می‌آیند عجله دارند زیرا می خواهند سر موقع به کار برسند . به او گفتم 

_ عجله ای نیست

 چند دقیقه بعد ..  با چند وعده غذا به طرف من آمد و با بی حواسی گفت

_  قهوه ؟

_ متشکرم .  به نظر میرسه حسابی سرت شلوغه . عجله ای ندارم . هر موقع که آماده شد میتونی برام بیاری 

_ خدا حفظت کنه عزیزم 

خندید 

_ می بایست تجربه پیشخدمتی داشته باشی

 لبخند زدم 

_ در واقع . . .

 منو را به دستش دادم 

_ همینطوره . و میدونم که الان موقع خوبی نیست اما آگهی استخدام روی پنجره رو دیدم__

_ واقعاً ؟ کی میتونی شروع کنی ؟

 خندیدم 

_ هر چه زودتر بهتر . میتونم بعداً بیام و فرم درخواست پر کنم یا__ 

_ نیازی نیست . تو تجربه ی پیشخدمتی داری و به یه کار نیاز داری پس استخدام شدی . نورم همسر منه و من من میتونم کارمند های اینجا رو استخدام کنم بنابراین همین حالا تو رو استخدام کردم .  به هرحال اسم من مگی جین

 به او لبخند زدم

_ بری اسکات . خیلی متشکرم

 همانطور که از راهرو پایین می رفت تا سفارشات را آماده کند از بالای شانه اش گفت

_  تو کسی هستی که همین حالا صبح منو بهتر کردی

این آسانترین مصاحبه ای بود که تا کنون داشتم 

زن جوان کنار من پرسید 

_ توی شهر جدیدی ؟

به طرف او چرخیدم . لبخند زدم 

_ بله و درواقع دیروز رسیدم

_  خوب به پلیون خوش اومدی . من ملانی شوول هستم و این خواهر منه .  لیز

 دختری که طرف راست او نشسته بود به طرف جلو خم شد و دستش را برایم دراز کرد . آن را تکان دادم و گفتم

_  واقعاً از ملاقات با شما خوشحالم 

در حالی که قهوه ام را سر می کشیدم  با خود در فکر بودم که تقریباً هم سن من به نظر می رسند . احتمالاً لیز خواهر کوچکتر بود . با آن موهای قهوه ای مایل به قرمز و چشم های بزرگ آبی شبیه به یکدیگر به نظر می رسیدند 

لیز گفت

_  اگه هر سوالی راجع به این شهر داشتی از ما بپرس .این یکی از وظایف اصلی ماست که تمام راز های کثیف اهالی این شهر رو بدونیم

 به من چشمک زد 

_ هچنین می‌توانیم بهت بگیم با کی قرار بگذاری و از کی دوری کنی . ما مثل یک منبع غنی از اطلاعات هستیم 

خندیدم 

_ خیلی خوب . این توی ذهنم می مونه . واقعا از اینکه با شما دخترها ملاقات کردم خوشحالم 

می خواستم از آنجا دور شدم که چیزی به ذهنم خطور کرد

_  هی . . . در واقع راجع به یک نفر سوالی داشتم . دیشب وقتی از داروخانه خرید کردم کیسه پلاستیکی ام پاره شد و وسایلم روی زمین افتادن . مرد جوانی کنار من متوقف شد تا به من کمک کنه . بلند قد و خوش هیکل بود. اما . .  هیچ حرفی نمی زند . و یک ریش خیلی بلند داشت_

 ملانی وسط حرفم گفت

_  ارچر هال . اگرچه از این که متوقف شده تا به تو کمک کنه شوکه شدم . اون معمولاً به کسی توجه نمی کنه و همچنین هیچکس هم به اون توجهی نمی کنه .

_  فکر نمی‌کنم چاره دیگه ای داشت . وسایلم جلوی پای اون افتاده بود 

شانه اش را بالا انداخت 

_  هنوز هم غیر معموله . بهم اعتماد کن . به هر حال فکر می کنم ناشنواست . برای همینه که صحبت نمیکنه . وقتی بچه بود تصادف کرد . وقتی این اتفاق افتاد ما فقط ۵ و ۶ ساله بودیم , بیرون از شهر زندگی می کردیم  .پدر و مادرش کشته شدند , به همراه عموی اون رئیس پلیس شهر  . .حدس میزنم اون موقع بود که شنوایی اش رو از دست داد . در انتهای جاده بریار زندگی میکنه . قبلاً با عموی دیگه اش که توی خونه به اون درس می داد زندگی می کرد . اما اون عمو هم دو سال پیش مرد و اون حالا اونجا به تنهایی زندگی میکنه . . قبلا هرگز به شهر نمی اومد .  تا زمانی که عموش مرد , حالا هر از چند گاهی اونو می بینیم . اگرچه یک آدم گوشه گیر و منزوی تمام و کماله

در حالیکه اخم می کردم گفتم

_  واو این خیلی غم انگیزه

 لیز پاسخ داد

_  آره . چون که . .  آیا اون بدنشو دیدی ؟ اگرچه این خوش تیپی توی ژن اون هاست . اگه اینقدر جامعه گریز نبود باهاش قرار می ذاشتم 

ملانی چشم هایش را چرخاند . دستم را روی دهانم قرار دادم تا قهوه از دهانم بیرون نریزد .  ملانی گفت

_  خواهشا ادا در نیار . تو به هر حال دوست داری باهاش قرار بزاری . . . اگه فقط یک بار بهت نگاه میکرد

 خواهرش برای ثانیه ای به آن فکر کرد . سپس سرش را تکان داد

_  فکر نمیکنم هرگز بدونه باید با اون بدن چه کار بکنه  . واقعاً باعث شرمندگیه

 ملانی دوباره چشم هایش را چرخاند و سپس به ساعت بالای پنجره نگاه کرد

_  اوه لعنت . می بایست هر چه زودتر بریم وگرنه دیر میشه 

 کیفش را بیرون کشید و به طرف مگی  گفت

_  پول و روی کنترل گذاشتم مگ

 مگی در حالیکه دو سینی به دست گرفته بود گفت 

_ متشکرم عزیزم

 ملانی روی دستمال کاغذ چیزی نوشت و آن را به دست من داد 

_ بفرما این هم شماره تلفن ما . به زودی اون طرف دریاچه یه مهمانی دخترانه برگزار می کنیم . شاید دوست داشته باشی با ما بیای

 دستم را جلو بردم و آن را گرفتم 

_ خیلی خوب بود . متشکرم 

من هم شماره ام را روی دستمال کاغذی نوشتم و آن را به دستش دادم

_  این واقعاً مهربونی تو رو میرسونه

 بعد از صحبت کردن با آن دو دختر از اینکه روحیه ام تا چه اندازه بالا رفته بود متعجب شدم . شاید این چیزی بود که به آن نیاز داشتم  . . که به خود یادآوری کنم که من یک انسان هستم  . .دوست هایی دارم و زندگی ای دارم .  خیلی آسان بود که فکر کنم تمام وجودم در آن روز وحشتناک به پایان رسیده . . .  اما حقیقت ندارد .  می بایست تا جایی که امکان دارد این را به خود یادآوری کنم

0
1
1

خرید دانلودی این محصول

صدای آرچر : بخش ششم

صدای آرچر

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
رها

چرا ادامه رو نمی ذارین مگه آنلاین نیست؟؟؟

فهرست