دنیای رمان

دانلود رمان عاشقانه : برترین رمان های جهان را اینجا بخوانید

جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان ناجی قسمت بیست و هشتم

دانلود رمان عاشقانه خارجی ناجی ( ترجمه ویژه دنیای رمان )

فصل ۱۵

روز افتابی اما مه داری بود

چمن های سبز روشن… حشره هایی که در هوا پرواز می کردند… برگهای شاخه های افتاده درخت های بید …همگی طوری به نظر می رسید گویی از پشت فیلتر لنز یک دوربین دیده می‌شدند

فنجان چینی ظریف را برداشتم و چایم را سر کشیدم

_هرگز توجه نمیکنی

سرم به سرعت بالا امد . روی میز… سرویس چای چینی به زیبایی چیده شده بود و روبروی من… ان طرف میز…. عمه ام نشسته بود

صورت پرچروک و استهزا امیزش به وسیله کلاه بزرگی که با گل های مریم تزیین شده بود پوشیده شده بود

پرسیدم

_چی ؟

با عصبانیت گفت

_ هرگز توجه نمیکنی انیا …به اطرافت نگاه کن …چه میبینی ؟

به اطراف نگاه کردم …سپس به او پاسخ دادم

_ زیبایی

_ اشغال انیا … اینا اشغالن… تو اشغالی…

به طرف جلو… از ان طرف میز خم شد… دستش را محکم روی میز کوباند و از بین دندانهای به هم فشرده شده گفت

_ اون اشغاله …

………………………………

از خواب پریدم . چشم هایم باز بودند و نفس عمیقی کشیدم . امیدوار بودم نایت را بیدار نکرده باشم …واقعاً از اینکه کابوس میدیدم متنفر بود . از انجایی که به او چسبیده بودم …سرم روی س*ینه او قرار داشت و بازوهایش اطراف من بودند…. این امید که او را بیدار نکرده باشم به سرعت به باد هوا رفت

می‌دانستم بیدار شده زیرا دستهایش اطرافم محکم تر شدند…. با صدایی عمیق.. خواب الود …خشن و جذاب گفت

_ انیا

زمزمه کردم

_حالم خوبه

_ چیزی نگو

سپس گفت

_از اینکه اون ح******* توی حیاط پشتی اش تا حد مرگ خونریزی کرد خوشحالم

اوه پسر

اتاق تاریک بود …میدانستم دیر وقت است… قبلا نایت از من خواسته بود تا راجع به کابوس هایم برای او تعریف کنم …فکر می‌کرد اگر اجازه دهم انها بیرون بیایند بالاخره مرا رها خواهند کرد

اما تا اینجا کارساز نبود

زمزمه کردم

_هنوز هوا تاریکه بیا دوباره بخوابیم

_دوباره ازت نمیپرسم

اهی کشیدم سپس به سرعت تمام جزئیات کابوس را تعریف کردم

با عصبانیت گفت

_ اون حرومز*اده عوضی حتی توی خواب هم تو رو دنبال میکنه

_من خوبم

چیزی نگفت اما مرا محکم به خود فشرد

_ عزیزم جدی میگم ..به این عادت دارم.. سالهاست که چنین خوابهایی میبینم

_ قراره کاری کنیم دیگه اونا رو نبینی

بالاخره سرم را بلند کردم و به صورتش که در سایه قرار داشت نگاه کردم

_ من به اونها عادت دارم عزیزم اما از اینکه باعث میشم تو از خواب بیدار بشی ناراحت میشم… شاید من باید یه جای____

نتوانستم جمله را به پایان برسانم

بازوهای نایت اطرافم بیش از اندازه محکم شدند و مرا روی خود کشید… صورتم درست مقابل صورتش بود

_ این جمله رو تموم نکن.. چنین اتفاقی نخواهد افتاد

کتاب رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم
READ

زمزمه کردم

_ باشه

_ تو زیباترین چیزی هستی که به زندگی من اومدی . حرفمو به دقت گوش کن چون حقیقت داره.. از دوستات بپرس.. از کورت بپرس.. همه که کسایی که اطراف توان باور دارن تو تمیز ترین و زیبا ترین چیز دنیا هستی.. به اینا فکر کن و به اینا اجازه بده به رویاهات وارد بشن

خدایا… او واقعا شگفت انگیز بود

_ خیلی خوب عزیزم

میتوانستم از میان تاریکی نگاهش را روی خودم احساس کنم ….هنوز هم با صدای عصبانی زمزمه کرد

_ اون عمه ی اشغالت حتی توی خواب هم دست از سرت بر نمیداره

دستم از روی سینه اش پایینتر لغزید… روی ماهیچه های شکم اش کشیده شد

مچ دستم را گرفت و با صدای خشن گفت

_ دستت داره کجا میره ؟

به نرمی گفتم

_صدات خیلی جذابه.. خواب‌الود و خشن… می خوام بیشتر باهام حرف بزنی

کمی به من نگاه کرد سپس با صدایی بسیار عمیق تر و جذاب تر گفت

_ عزیزم بیا ددی رو ببوس

……………………………………….

در حالی که یک فنجان قهوه به دست داشتم از کنار قهوه ساز حرکت کردم

نایت را دیدم که به داخل اشپزخانه وارد شد.. به او لبخند زدم… یه گوشه ی لب هایش بالا رفت و چشمهایش به سرعت به لباسی که به تن داشتم افتاد.. تیشرت او را پوشیده بودم … میخواستم از کنار او رد بشوم که دستش جلو امد و اطراف شکمم حلقه شد.. مرا به طرف خود کشید… گردنم را بوسید و گفت

_ عزیزم تنبیه کردن دیوانه وار و ترسناک قطعاً هدیه تولد مورد علاقه منه

یک هفته و نیم از روز تولد او گذشته بود

زمزمه کردم

_ باحاله

لبخند زد و سپس سرش را پایین اورد و دوباره مرا بوسید

سپس مرا رها کرد و به طرف قهوه‌جوش حرکت کرد . همانطور که با ان شلوار جین حرکت می‌کرد از پشت او را دید زدم …وقتی ایستاد و قوری قهوه را گرفت از اشپزخانه بیرون رفتم…

به بالکن رفتم و روی یکی از صندلیهای فلزی او نشستم …تقریبا دو هفته دیگر مهمانی افتتاحیه سالنم برگزار می شد ..مالینا ان را برنامه ریزی می کرد …همچنین شرکت بازاریابی نایت تبلیغات ان را بر عهده داشت.. چند نفر را استخدام کرده بودم …همچنین چندین دستگاه جکوزی.. سونای بخار… دوش اختصاصی.. قسمت مخصوص ماساژ…و وسایل دیگری که همگی مربوط به ریلکس کردن می‌شد را به سالن اضافه کرده بودیم… در لحظه ای که وارد سالن می شدی احساس ارامش ان را دریافت می کردی و به خودت اجازه می‌دادی برای چند لحظه هم که شده از اضطراب ها دور شوی

نمی‌توانستم صبر کنم تا انجا را افتتاح کنیم

روز بعد از تولد نایت پدر و مادرش برای گفتن تبریک تولد با او تماس گرفتند… و او هم راجع به من…. در حالی که درست کنارش ایستاده بودم… با انها صحبت کرد

رمان ناجی قسمت بیستم
READ

اگرچه صحبت کردن به سبک نایت بود و زیاد اهل رمانتیک بازی نبود اما در حالی که چشم هایش روی من بود به پدرش گفت

_ واقعا زیباست پدر. وقتی نگاش کنی باورت نمی شه چشمات درست می بینن . احساس می کنی داری خواب می بینی

با این حرف سر جایم ذوب شدم

به انها گفت باید به دیدن ما بیایند تا با من ملاقات داشته باشند….یا خیلی زود برای دیدن انها به هاوایی خواهیم رفت

وقتی تلفن را قطع کرد به من گفت

_ مامان سلام رسوند و گفت چشم به راه ملاقات با توئه

جلوی خودم رو از اینکه با صدای بلند بخندم…. برقصم.. و فریاد بکشم گرفتم و در عوض نیشخند زدم و او را بوسیدم

سپس او مرا بوسید

زندگی خوب بود…. حتی اگر هرگز انتظار نداشتم که تا این اندازه خوب باشد

و نایت همه اینها را به من داده بود

نایت در حالی که فنجان قهوه اش را به دست گرفته بود بیرون امد و کاری که هر روز صبح انجام میداد را انجام داد…روی یک صندلی نشست و صندلی مرا به خودش نزدیک کرد تا بتواند دستش را پشت صندلی من قرار دهد…. بعد از ان که برای مدتی به منظره روبرو خیره شد گفت

_تصمیم گرفتم برای هدیه تولد چی می خوام

_ نایت تولدت حدود یک هفته پیش تموم شد

سرش را چرخاند و ان چشم های ویبره کننده ابی به من خیره شدند…

_ اونقدر بهم خوش گذشت که می خوام تمام ماه رو جشن بگیرم

لبخندم را پشت فنجان قهوه پنهان کردم و اخم مصنوعی تحویل او دادم

_برای تولدت چی میخوای ؟

_ تو به اینجا بیایی و با من زندگی کنی

قهوه در گلویم گیر کرد

در حالی که ابرو هایش به یکدیگر گره خورده بودند به طرف من خم شد و گفت

_ حالت خوبه عزیزم ؟

به سختی اب دهانم را قورت دادم و با صدای خفه شده ای گفتم

_بله …تو میخوای من به اینجا نقل مکان کنم ؟

به من خیره شد سپس گفت

_ عزیزم به مدت سه ماهه هر شب باس*نت توی تخت خواب من بوده ..همچنین تمام لباس هات توی کمد اینجاست

تمام صحبت‌هایش حقیقت داشت

پرسیدم

_ اجاره اینجا چقده ؟

_هیچی اینو در نظر داشته باش که من صاحب اینجام

_خیلی خوب برای رهن محلی مثل اینجا چقدر باید بپردازی؟

پرسید

_ چرا ؟

_چون اگه قرار باشه به اینجا بیام باید بدونم چقدر هزینه باید کنار بزارم

به سرعت سرش عقب رفت و به انتهای بالکن بالای سرمان خیره شد

سپس زیر لب گفت

_ یا مسیح منو بکش لعنت لعنت لعنت لعنت

دانلود رمان عاشقانه خارجی ناجی ( ترجمه ویژه دنیای رمان )
READ

با عصبانیت گفتم

_ نایت

نگاهش به طرف من امد

_قرار نیست هیچ پول لعنتی بدی

دهانم را باز کردم اما به سرعت دستش به طرف من امد و صورتم را میان دستهایش گرفت… انگشت شستش را روی لبهایم فشار داد … میتوانستم ببینم چشم هایش تا سرحد مرگ جدی است

_ این موضوع قابل بحث نیست ..باید از اون پیروی کنی.. همچنین تمامی چیز هایی که از حراجی گرفتی و یا کسی بهت داده رو دور میندازی مگر اینکه برات معنای خاصی داشته باشه .. وسایل ضروری ات رو جمع می کنی و میای اینجا… میگیری چی میگم ؟

دستش را عقب بکشید …

با عصبانیت ادامه دادم

_ همه وسایلم رو از حراجی گرفتم بنابراین فقط یه جعبه بیشتر نمیتونم وسیله جمع کنم تا به این جا بیارم ..چون همه چیزهایی که خریدم یا از حراجی دست دوم بوده یا کسی بهم داده

به سرعت پاسخ داد

_ خوبه… فقط حدود یک ساعت طول میکشه تا به اینجا نقل مکان کنی.. امروز این کار می‌کنی

حالا نوبت من بود که به انتهای بالکن بالای سر نگاه کنم و

_ خواهش می کنم خدایا کار منو بساز

دستور داد

_انیا چشات رو من باشه

با کج خلقی به او نگاه کردم اما ان را نادیده گرفت…

_از من پیروی می‌کنی

این کار را نکردم

گفتم

_نمیتونم به اینجا نقل مکان کنم حتی اون مقدار کم چیزایی که دارم همه دخترونه ان و با دکوراسیون خونه تو جور نمیشه

_عزیزم من توی یه موزه زندگی می‌کنم ..خواهش می کنم خدا ….یکم هویت بهش تزریق کن

چند بار پلک زدم

_ البته نه با رنگ صورتی و گل

به او خیره شدم …فقط پرسیدم

_چیز دیگه ای هست نایت ؟

به من خیره شد پاسخ داد

_ تا جایی که دست منه میتونی همه ی اونها رو دور بیندازی ..تنها چیزی که اهمیت میدم برای همیشه پیش من باشه تویی

پاسخ واقعا خوبی بود

اما با این حال……

به طرف دیگری نگاه کردم و زمزمه کردم

_حالا هرچی

قهوه ام را سر کشیدم

شنیدم که میگفت

_وسایل تو به این جا میاری انیا

_باشه نایت

زمزمه کرد

_ یا مسیح لعنت لعنت

با خونسردی تمام قهوه ام را سر کشیدم….. اما از درون داشتم می رقصیدم و با خوشحالی فریاد می کشیدم

به طرف کوهستان گفتم

_ احساس می کنم باید یه شب با ساندرین برم بیرون

_این کارو رو می کنی و من با تسمه به حسابت میرسم

پاهایم لرزیدند

به من خیره شد….. سپس به طرف کوهستان چرخید و زیر لب گفت

_ لعنت من یه هیولای لعنتی ساختم

احساس کردم چشم هایم از حدقه بیرون زدند

سپس با صدای بلند شروع به خندیدن کردم

 

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان عاشقانه خارجی ناجی ( ترجمه ویژه دنیای رمان )

رمان ناجی قسمت بیست و هشتم

رمان ناجی

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست