دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان ناجی قسمت بیست و ششم

دانلود رمان عاشقانه خارجی ناجی ( ترجمه ویژه دنیای رمان )

وقتی نایت در را باز کرد بیدار بودم

چرخیدم و از میان تاریکی به ساعت نگاه کردم …متوجه شدم واقعا زود امده

هنوز ساعت حتی دو شب هم نشده بود ..دوباره به پشت چرخیدم ..حدس میزدم برای من نگران است

درطول شام به ندرت صحبت کردم …همان طور که داشت کت و شلوارش را می‌پوشید روی نیمکت زیبایش مقابل تلویزیون نشسته بودم و بدون انکه واقعا دقت کنم به تلویزیون نگاه می کردم… وقتی مقابل من امد دستش را میان موهایم فرو کرد و سرم را عقب برد تا برای خداحافظی مرا ببوسد… بوسه ام با حواس پرتی بود… می دانستم ان را احساس کرده زیرا نایت همه چیز را متوجه میشد… دستش میان موهایم چند ثانیه بیشتر از حد معمول باقی ماند … سپس نگاهش سراسر صورتم را پیمود
سپس دستش را از میان موهایم بیرون اورد اما بالای سرم را بوسید و مرا ترک کرد

بعد از انکه رفت خوابم نبرد ..من به او تعلق داشتم و به اندازه کافی با او بودم که بدانم این به چه معناست… او انسانی قاطع بود و انتظار داشت انسان های اطرافش هم مانند خودش باشند… بنابراین تصمیم گرفتم هر چه سریعتر این موضوع را در ذهنم تحلیل کنم ..به این فکر میکردم که راجع به این قضیه چه احساسی دارم ؟ اینکه واقعا به خودم اجازه نداده بودم تا کاری که نایت با صاحب خانه ام انجام داده بود یا اینکه چگونه با دیک برخورد کرده بود فکر کنم بر من پوشیده نبود… اگر بخواهم حقیقت را بگویم زمان زیادی را صرف دفن کردن این حقیقت که هنوز هم دیوید واتسون در این دنیا زندگی می کرد کرده بودم …صادقانه… نمی‌توانستم از این که دیگر در این دنیا نبود احساسات زیادی از خود نشان دهم…

او پدر و مادر مرا کشته بود… حق با نایت بود…او مسیر زندگیم را تغییر داده بود… به طور غیر قابل جبرانی به من صدمه رسانده بود… او حتی انها را نمی شناخت …هیچ کار اشتباهی در حق او انجام نداده بودند… او تنها به خودش فکر می کرد …و در مسیر رفتنش.. به دوست دخترش.. بچه به دنیا نیامده اش صدمه رسانده بود و همچنین پدر و مادر مرا کشته بود…زندگی مرا برای همیشه تغییر داده بود

مرگ او بر عهده نایت نبود… نمیدانستم راجع به خودم چه فکر می کنم اما وقتی که عمیقا به این موضوع فکر میکردم از اینکه نایت مطمئن شده بود که او سزای اعمالش را بپردازد ناراحت نبودم

هرگز خودم نمی توانستم این کار را انجام دهم اما به خاطر اینکه نایت این کار را انجام داده بود نمی‌توانستم نگاه منفی نسبت به او داشته باشم… او این کار را برای من کرده بود …به این دلیل که شخصیتش اینگونه بود و در چنین دنیایی زندگی می کرد و من هم حالا در دنیای او زندگی می کردم

از این که هرگز زیاد فکر نمی کردم بلکه سرم را در برف فرو کرده بودم و کاری که نایت به من میگفت انجام بدهم را انجام می‌دادم نمی توانستم چشم پوشی کنم… اما همواره نایت با من روراست بود و همواره خودش بود ..چیزی را از من پنهان نمیکرد …من دست او را گرفته و به دنیای اش وارد شده بودم …نمی‌توانستم حالا در این رابطه احساس ناخشنودی کنم

من یک حق انتخاب داشتم

حالا که دیگر سرم زیر برف نبود میتوانم از دنیای او بیرون بروم و دیگر هرگز پشت سرم را نگاه نکنم

یا می‌توانم بمانم

همچنین می دانم اطلاعات زیادی راجع به نایت ندارم . به من گفته بود هر زمانی که اماده بود راجع به خودش برایم توضیح خواهد داد . او خیلی با دقت اطلاعات بیرون می داد و در رابطه با اطلاعات ..برخلاف دیگر جنبه های زندگی سخاوتمند نبود ..می توانستم این را درک کنم.. در دنیای او می‌بایست با احتیاط قدم بردارد.. حتی با من… اما همچنین راجع به مادرش و سالهای اولیه زندگی اش به من گفته بود… می دانستم در ان سال‌ها به اندازه کافی مورد قضاوت بوده و روی تلخ دنیا را چشیده اما ان را با من در میان گذاشته بود …بنابراین می‌توانستم به به او فرصت بدهم تا در زمان خودش راز هایش را با من در میان بگذارد… همچنین چیزهای زیادی به من داده بود… نه تنها تلفن ..کفش و چیزهای دیگر…

رمان ناجی قسمت بیست و سوم
READ

بلکه به من امنیت داده بود… مرا لوس می کرد… و مرا می پرستد…

ی همچنین برای اولین بار در زندگیم احساس می کردم مورد عشق و محبت قرار گرفته ام

نمی‌توانستم این را کاملاً توضیح بدهم ….مخصوصاً نه با مردی مانند نایت

صدای او را شنیدم و سایش که از اتاق می‌گذاشت را دیدم… بدون حرکت در قسمت خودم روی تختخواب دراز کشیده بودم…

تخت خواب را دور زد.. به طرف خودش رفت و اگرچه پشت من به طرف او بود …اما میتوانستم صدای افتادن لباسهای گرانقیمتش روی زمین را بشنوم… سپس ملحفه ها کناری زده شدند …تختخواب حرکت کرد… اما من بی حرکت ماندم… درست مانند همیشه بدون کوچکترین اتلاف وقتی پشت سر من امد… یک دستش روی بازویم لیز خورد و دستم را پیدا کر…د انگشت هایش را لابه لای انگشت هایم قفل کرد ….همانطور که دستم را روی س*ینه ام قرار می داد به من چسبید …میتوانستم بدن سختش را احساس کنم …گرمایش را… و بوی ادکلنش را

چشمهایم را بستم… لب هایش به طرف گوشم امدند

_ مسیر درست رو پیدا کردی ؟

میدانست بیدارم …حق با من بود… به خاطر اینکه نگران من بود زود به خانه امده

می بایست تصمیمم را بگیرم …همین حالا

از دنیای او بیرون بروم و دیگر هرگز پشت سرم را نگاه نکنم…….

………….یا بمانم

دهانم برای من تصمیم گرفت …چشمهایم را باز کردم و زمزمه کردم

_ بله

احساس کردم بدنش منقبض شد…. نفس عمیقی کشید… مرا رها کرد و به طرف دیگر چرخید… بی حرکت ایستادم

_ روی زانو بلند شو انیا… به طرف من

تصمیم درست را گرفته بودم ..شاید بگویی دیوانه ام اما همانطور که او می گفت که من برای او ساخته شده ام…. درست همینگونه که هستم ….نایت سابرین هم درست همین گونه که هست مرد سرنوشت من است

سپس ایستادم …ملحفه ها ها پایین افتادند… در حالی که روی زانو ایستاده بودم به او رو کردم

_ نزدیکتر عزیزم

به او نزدیک تر شدم

_ لباس خواب

دستم به طرف لباس خوابم حرکت کرد….. بدنم می لرزید

_توی دنیای کی زندگی می کنی انیا ؟

_تو

_کی صاحب توئه ؟

_تو

_کی صاحب این بدنه ؟

_تو ددی

_کی صاحب این زیباییه ؟

_ تو ددی

_حق با توئه انیا…. من صاحب همه اینام ……..بیا اینجا

از او پیروی کردم

…………………………………………………..

کنار او دراز کشیده بودم و با دست صورتش را نوازش میکردم

_انیا به من گوش بده و این حرفمو همیشه یادت باشه ..دیگه نمیتونی از انتخابت برگردی

شروع به لرزیدن کردم

دستم شروع به کنار رفتن از روی صورتش کرد اما به سرعت حرکت کرد و ان را انجا نگهداشت

_امشب فرصت خودت رو داشتی عزیزم . دیگه نمیتونی برگردی . نمیتونی خودت رو کاملا به من بسپاری و بعد خودتو ازم بگیری . باید اینو خوب متوجه بشی عزیزم . الان می خوام خوب چشماتو باز کنی

پس امشب یک امتحان بود ….و تا جایی که به نایت مربوط می‌شد از ان امتحان قبول شده بودم

رمان ناجی قسمت بیست و دوم
READ

به زوایای صورتش در تاریکی خیره شدم

_انیا میگیری چی دارم بهت میگم ؟

لب هایم را لیس زدم

_ عزیزم____

زمزمه کردم

_می‌گیرم چی میگی نایت

با چشمهایش نگاهم را گرفته بود و اگرچه اتاق تاریک بود اما می توانستم ببینم که نگاهش درون چشم هایم نفوذ میکند

سپس پیشانی اش را به پیشانی من تکیه داد و بینی اش را مقابل بینی ام کشید

_عاشقتم انیا ….تو تنها کسی هستی که این احساس رو درمن ایجاد کرده و تنها کسی خواهی بود که اینو بهش میگم

میتوانستم احساس کنم که همه ان کلمات را با روح و جانش می گوید …انقدر عمیق روی من تاثیر گذاشت که چشمهایم را بستم …بدنم منقبض شده بود….. عاشق ان حالت بودم

فصل چهاردهم

درهای اسانسور باز شدند . نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم …

یکم سرخوش بودم اما مس*ت نبودم ….اما پاهایم می لرزیدند…دوباره ان مور مور لذت بخش از ستون فقراتم بالا رفت به پشت گردنم می امد و روی سرم پخش می‌شد بدنم کاملا داغ شده بود

تمام اینها به خاطر این بود که دختر بدی بودم …به این دلیل که ساعت یک و ۳۰ دقیقه شب بود و بدین ترتیب یک ساعت و نیم گذشته

تولد نایت بود….و به من نگفته بود

بعد از انکه کاتلین برای روز چهارشنبه برای پاکسازی پوستش پیش من امد با لحنی گذرا گفت

_برای تولد نایت چی خریدی ؟

نمیدانستم روز تولد اوست و انقدر با این خبر شوکه شده بودم که حتی به یاد نمی اورم چه جوابی به او دادم

در وحشت بودم ….به مردی که همه چیز دارد و می تواند هر چیزی را به دست بیاورد چه هدیه ای می توانستی بدهی ؟

از ان موقع تا حالا دوبار به خرید رفته بودم …چیزهایی برایش خریده بودم… اما هیچ کدامشان احساس درستی نداشتند… هیچکدام به اندازه کافی خوب نبودند… هیچکدام معنی خاصی نداشتند….

… سپس به خاطر اوردم …چیزی بود که از ان خوشش می امد …

در ماه اگوست بودیم . دوماه و نیم از زمانی که نایت مرا مال خودش کرده بود می گذشت . ظرف چند هفته دیگر سالنم را افتتاح خواهم کرد… لباسهایم را به انجا انتقال داده بودم…نیاز چندانی به انها نداشتم

نایت به لوس کردن من ادامه می داد.. لباس های ساتنی جدید… شلوار جین ها ..لباس های مهمانی ..کفش های پاشنه بلند …تاپ و یک عالمه لباس جدید دیگر… به من دستور داده بود

“عزیزم تمام اون اشغال های قدیمی رو دور بنداز.. می خوام یه کمد لباس تازه بهت بدم . اگه تو رو توی یکی از اون اشغالا ببینم حسابی پشتتو قرمز می کنم ”

همچنین ماشین تازه داشتم..یک مرسدس مشکی… گفته بود ماشین چندان پر زرق و برقی نیست فقط با کلاس است.. اما در نظر من کاملاً پر زرق و برق بود

ابتدا از قبول ان خودداری کردم اما نایت جواب نه را نمی پذیرفت… اگرچه باز هم موافقت نکردم بنابراین شیوه جدیدی در پیش گرفت و با رفتاری ملایمت و شیرینی از من درخواست کرد… بعد از ان که قبول کردم با عصبانیت به من گفت که چقدر یک هدیه لعنتی به من دادن کار سختی است… به او گفتم این یک هدیه ی لعنتی نیست این یک مرسدس لعنتی است…به خاطر خدا نایت…. در حالی که داشتم با صدای بلند فریاد میزدم به شدت می خندید…. که باعث می شود عصبانی تر بشوم

سپس مرا در اغوش گرفت و محکم بوسید ..و اینگونه دیگر ساکت شدم

بنابراین حالا یک ماشین شیرین داشتم.. یک شغل شیرین… یک خانه شیرین ..یک دنیای شیرین …

رمان ناجی قسمت بیست و چهارم
READ

و تمامی این ها به خاطر نایت بود

اما نایت تنها مرا داشت و نمی دانستم چگونه چیز بیشتری به او بدهم

… به جز به این طریق

بنابراین برنامه ریزی کردم… وقتی هنوز سرکار بود به او پیام دادم و گفتم که ساندرین با من تماس گرفته و قرار گذاشتیم بیرون برویم ..حقیقت این بود که من.. ساندرین و ویویکا تنها برای نوشیدن بیرون رفته بودیم ..هیچ رق*صی در کار نبود… هیچ مردی ان اطراف نبود… تنها خودمان دخترها یک گوشه نشسته بودیم و با صحبت کردن از اوقات مان لذت می بردیم

نایت چهار بار با من تماس گرفت …که پاسخ او را ندادم….. دو پیام به جا گذاشت…. پیام دادم و گفتم که نتوانستم صدای زنگ تلفن را بشنوم زیرا صدای موسیقی انقدر بلند است که نتوانسته بودم بشنوم اما حالا دیگر خوب هستیم و سوار تاکسی شده ام…..سپس یک پیام اخر دیگر برایم فرستاد:

” با*سن تو میاری خونه… همین حالا ”

و این ۳۰ دقیقه پیش بود… میدانستم که دارم زیاده روی می کنم اما دختر بدی بودم و امیدوار بودم در این کار موفق بوده باشم

کلیدها را از کیفم بیرون اوردم ..انها را داخل قفل در قرار دادم و چرخاندم… نفس عمیق دیگری کشیدم تا خودم را ارام کنم …امیدوار بودم برای پیدا کردن جرئت بیشتر نوشیدنی بیشتری سر می کشیدم…..سپس در را هول دادم و وارد شدم

به ندرت در پشت سرم بسته شد… قبل از انکه نایت …در حالیکه کت و شلوار خاکستری تیره با لباس سرمه ای تیره عمیقی پوشیده بود…. از کتابخانه با عصبانیت بیرون بیاید

وقتی گرمای ویبره کننده با من برخورد کرد سر جایم مردم

با صدای شیطانی و ترسناک زمزمه کرد

_با ساندرین رفتی بیرون ؟

سعی کردم خودم را نبازم و به بازی ادامه دهم… دستم را جلوی صورتم تکان دادم… یک قدم به جلو برداشتم و با حالتی سرخوشانه پاسخ دادم

_ما حالمون خوب بود عزیزم

_درست ………..همون جا………وایسا

ایستادم و روی او تمرکز کردم

با همان لحن ترسناک زمزمه کرد

_ با ساندرین بیرون رفتی ؟

_عزیزم جدی میگم ما ____

میان حرفم پرید

_ بدون اینکه یه مرد با هاتون باشه ؟

_همونطور که گفتم ما_____

بازوهایش را مقابل س*ینه اش در هم قفل کرد

_پیام هایی که بهت دادم رو نگرفتی ؟

به نرمی گفتم

_نمیتونستم با اون صدای موسیقی بلند صدای زنگ تلفن رو بشنوم اما پیامی که دادی رو گرفتم

_پس میدونستی می‌خواستم ۳ ساعت پیش باس*نت توی خونه باشه ؟

_ نایت ما___

با صدایی خشن و عصبانی گفت

_ لباست رو در بیار …همشونو .. کفشا پات باشن

احساس کردم معده ام زیر و رو شد

زمزمه کردم

_چی؟

_ درست همونجا…. لباس لعنتی ات رو در بیار .. بذار کفشا پات بمونه ….بعد با*سنتو می بری توی اتاق مطالعه ی من… رو به روی میز قرار میگیری

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

_ نایت___

صدایم هم میلرزید

خیلی کوتاه و با عصبانیت گفت

_ به هیچ عنوان دلت نمیخواد منو مجبور کنی حرفمو تکرار کنم

به چشم هایش خیره شدم…. او هم به چشم هایم نگاه کرد ….سعی کردم بیشتر نافرمانی کنم

بخاطر او

سپس بازوهایش از هم باز شدند و دست هایش به ارامی کنار بدنش افتادند… شروع به حرکت کرد….. و من کیفمرا روی زمین انداختم ….سپس در حالی که هنوز هم به او نگاه می کردم به ارامی شروع به بیرون اوردن لباس‌هایم کردم

بعد از انکه کارم تمام شد لب هایم را گاز گرفتم

نایت فریاد کشید

_اتاق مطالعه

با پاهای لرزان به طرف اتاق مطالعه حرکت کردم

 

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان عاشقانه خارجی ناجی ( ترجمه ویژه دنیای رمان )

رمان ناجی قسمت بیست و ششم

رمان ناجی

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست