دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت هفتم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت هفتم :

 

 

 

 آریا با کنجکاوی مرا نگاه کرد اما برای پاسخ بیشتر به من فشار نیاورد 

_تو و دانته  این شانس رو داشتید تا همدیگر رو بهتر بشناسید ؟

_ نه هنوز . وقت زیادی نبود 

آریا با نگرانی پرسید 

_به خاطر ما ؟ لوکا و همسر تو باید در باره  موضوعاتی راجع به ازدواج متیو و جینا  با هم صحبت می کردند 

_جینا  هنوز هم راجع به این قضیه ناراضیه؟

 آریا داخل فنجانش خندید

_  نمیشه منکرش شد

_  شاید فقط به یکم زمانی بیشتر احتیاج داره . به خاطر میارم قبل از ازدواجت با لوکا چقدر ترسیده بودی .حالا به نظر میرسه با هم خوب کنار اومدین

_ میدونم اما منو لوکا هردو می‌خواستیم این ازدواج ثمره بده . فکر می کنم هدف اصلی جینا اینه که اینقدر متیو رو از خودش دل زده بکنه که اون ازدواج رو کنسل کنه 

 به آرامی گفتم 

_همه زوج ها به خوبی با هم کنار نمیان

_ مطمئنم تو و دانته به خوبی با هم کنار خواهید اومد . هر دوی شما همیشه تحت کنترل و با وقار بودید

_ من به هیچ عنوان به اندازه دانته تحت کنترل و با وقار نبودم 

  آریا لبخند زد 

_اون یکم از بیرون سرده اما تا موقعی که دور و بر تو گرم باشه همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت 

 با حالت شوخ طبعی گفتم

_ پس  لوکا همیشه اینقدر ترسناک نیست  ؟

گونه های آریا قرمز شدند

_  نه نیست 

دیدن خوشبختی آریا به من امید میداد .اگر او می توانست با کسی  مثل لوکا خوشبختی را پیدا کند  پس من می‌توانستم  با دانته کنار بیایم

مکالمه دانته و لوکا از آنچه که انتظارش می‌رفت بیشتر طول کشید و داشتم کم کم نگران میشدم . آنها دقیقاً با یکدیگر دوست نبودند. اما بالاخره از کتاب خانه بیرون آمدند  و تصمیم گرفتیم با یکدیگر ناهار بخوریم . همگی روی میز نشستیم .برخلاف امروز صبح ..دانته بالای میز ننشست. در عوض من و او کنار یکدیگر نشستیم در حالی که لوکا و آریا کنار یکدیگر در طرف مقابلمان

 تنش بین دانته و لوکا کاملا مشخص بود و  من با خود در تعجب بودم که آیا ناهار خوردن با یکدیگر ایده خوبی است یا نه .خوشبختانه با صرف نهار  لذیذی  که زیتا آماده کرده بود کمی فضا بهتر شد اما به محض آن که  بشقاب های مان خالی شدند همه چیز به سرعت به حالت اول برگشت. چهره دانته حتی از همیشه سردتر بود گویی از مرمر ساخته شده . لوکا هم خوشحال تر از او به نظر نمی رسید اما در چشم هایش اتشی ذوب کننده دیده می‌شد

  نگاهی به آنها انداختم اما به نظر نمی رسید حرف دیگری برای گفتن با یکدیگر داشته باشند. آریا نگاه  التماس کننده ای به من انداخت. به عنوان میزبان وظیفه من بود که موقعیت را نجات دهم .

_خوب تاریخ ازدواج کی هست ؟  

دانته با صدایی بی حالت گفت 

_اگه اوضاع همینطور که الان هست پیش بره هرگز  

لوکا به تندی گفت 

_اگه اوضاع همینطور که الان هست پیش بره ازدواج خونینی خواهیم داشت 

 ابروهایم بالا رفتن و گبی که با  بطری تازه ای به داخل اتاق آمده بود سر جایش خشکیده شد .آریا گفت

_ هیچ ازدواجی خونینی در کار نخواهد بود 

 به طرف دانته برگشت

_ تو میتونی یه عروس دیگه از خانواده به  متیو بدی 

 تقریبا  آب در گلویم گیر کرد. لوکا با حالت هشدار آمیزی گفت

_ آریا… متیو هیچ عروس دیگه ای رو قبول نخواهد کرد. یا جینا یا هیچکس دیگه 

 نگاه سخت اش را به طرف دانته که به نظر می‌رسید به هیچ عنوان تحت تاثیر قرار نگرفته چرخاند 

_مطمئنم رئیس به اندازه کافی روی خانواده اش کنترل داره که  مطمئن بشه جینا موافقت می‌کنه  

 به  گبی اشاره کردم به طرف میز بیاید شاید نوشیدنی حواس مردها را از  پاره کردن گلوی یکدیگر پرت کند. 

_راجع به کنترل روی خانواده‌ها نگرانی ندارم .هیچ کسی توی این خانواده سعی نمیکنه  منو سرنگون بکنه .

دندانهایش را با لبخندی نشان داد که باعث شد لرزشی از ستون فقراتم پایین برود . به نظر می‌رسد مردها تنها چند ثانیه با کشیدن اسلحه به روی یکدیگر فاصله دارند . لوکا بلند شد .صندلی پشت سرش روی زمین کشیده شد .گبی که در حال پر کردن لیوان ها بود  از جا پرید و بطری را انداخت .دست هایش به طور محافظتی جلوی صورتش بالا آمدند

 برای چند لحظه هیچ کس حرکتی نکرد .دانته هم ایستاد .تنها من و آریا روی صندلی های مان خشکمان زده بود . لوکا خرناسه کشید 

_ نگران نیویورک نباش .فقط نگران این باش که مطمئن بشی طرف معامله خودت رو حفظ خواهی کرد 

 دستش را دراز کرد و آریا آن را گرفت و از روی صندلی بلند شد

_ باید به پرواز برسیم 

لبخند عذر خواهانه ای تحویل من داد. من هم ایستادم .سپس به گبی  نگاه کردم او هنوز هم سنگ شده کنار میز ایستاده بود . به لوکا و آریا گفتم 

_تا بیرون شما رو همراهی می کنم .همانطور که آنها را به طرف لابی راهنمایی می‌کردم دانته درست پشت سر ما به حرکت افتاد. نگران بود لوکا  بلایی سر من بیاورد که کاملاً دور از واقعیت بود .اجازه نمی‌دادم دعوای همسر های ما بین دوستی من و آریا قرار بگیرد. اگر اوضاع بین شیکاگو و نیویورک خراب شود به من حتی اجازه نخواهند داد با آریا صحبت کنم 

ماشین آنها را که از خانه دور می شد نگاه کردم  ..چرخیدم و به  دانته که هنوز هم پشت سر من ایستاده بود نگاه کردم 

_همه اون جر و بحث‌ها درباره چی بود ؟ 

دانته سرش را تکان داد

_ پدرم هرگز نباید با ازدواج دختر دوم خانواده اسکادری موافقت می‌کرد. این قضیه به خوبی پایان پیدا نمیکنه  

_اما به نظر می‌رسه اوضاع بین آریا و لوکا به خوبی پیش میره. خانواده با نیویورک رابطه  صلح جویانه ای داشته  

_ازدواج لوکا و آریا  ازدواج کاری بود . اما متیو به این دلیل جینا رو میخواد که اینو توی کله اش فرو کرده که حتما باید اون رو داشته باشه . و این پایه و اساس خوبی برای یک تصمیم گیری نیست. توی دنیای ما احساسات باعث مسئولیت و بدهکاری میشه

 پلک زدم . دوباره آن منطقه سردش 

_ آیا تا حالا چیزی رو اونقدر بد نخواستی که به خاطر به دست آوردنش هر کاری بکنی؟

همان لحظه‌ای که کلمات از دهانم بیرون آمدن می‌دانستم سوال اشتباهی است اما دیگر نمی توانستم آن را پس بگیرم .چشمهای سردش با چشم های من ملاقات کرد

_ بله اما ما همیشه اونچه که میخوای رو به دست نمیاریم

 داشت درباره همسرش صحبت می کرد. دلش می خواست او را دوباره نزد خود برگرداند. به سختی آب دهانم را قورت دادم و سرم را تکان دادم

_ باید با بیبیانا تماس بگیرم. می خوام فردا ببینمش

 چرخیدم و از پله ها بالا رفتم .تمام مدت نگاه دانته را پشت سرم احساس میکردم. خوشحال بودم نمی‌تواند چهره مرا ببیند

 فصل ۶

 بعد از تماس کوتاهم با بیبیانا به کتابخانه برگشتم . هیچ یک از کتاب‌هایی که معمولا من می‌خواندم در آن وجود نداشت اما نمی خواستم به دنبال دانته بروم همچنین نمی خواستم با مادرم تماس بگیرم .احتمالا فکر می کرد اشتباهی در کار است و از آنجایی که به خاطر ازدواج ما خیلی خوشحال بود نمی خواستم او را ناراحت کنم و به او اطلاع دهم که دانته هیچ اهمیتی به حضور من نمی دهد

 کتابی درباره آموزش زبان روسی برداشتم .تنها زبان هایی که می توانست آنها را صحبت کنم انگلیسی و ایتالیایی بود .می بایست زبان دشمنان مان را هم یاد بگیرم .احتمالا با این کار می توانستم در ساعت‌هایی که دانته مرا نادیده میگیرد خودم را سرگرم کنم. بالاخره صدای غرش شکمم  باعث شد به طرف آشپزخانه به حرکت بیفتم . تقریبا ساعت هفت بود اما هیچکس برای صرف شام مرا صدا نزده بود .وقتی وارد آشپزخانه شدم زیتا گبی و دو نفر از مردها را که کنار میز چوبی گرد هم آمده بودند پیدا کردم  که با یکدیگر شان می خوردند

 میان درگاه مردد ماندم .مطمئن نبودم که آیا باید وارد شوم یا نه .اما ناگهان زیتا به طرف من نگاهی انداخت و دیگر نمی توانستم پایم را پس بکشم. به داخل خزیدم .همه به طرف من چرخیدند و دو مرد به سرعت ایستادند.  اسلحه و چاقو سراسر لباس شان را پوشانده بود .هردو در اواخر سی سالگی بودند و احتمالا جزوه نگهبان ها بودند. زیتا  به من اطلاع داد 

_ ارباب قبلا توی دفترش شام خورده  

گفتم

_ به هر حال من مشغول مطالعه بودم

 امیدوار بودم صدایم  خونسرد به گوش برسد . به دو مردی که هنوز هم ایستاده بودند و مرا تماشا می‌کردند نگاه کردم

_ ما هنوز با هم ملاقات نکردیم 

به طرف آنها رفتم و دستم را  به طرف مرد قد بلندتر که زخمی روی ابرویش داشت دراز کردم

_ من والنتینا هستم

 پاسخ داد

_ انزو 

 مرد دیگر گفت 

_تفد

  ۲ اینچ کوتاه تر بوده اما بسیار عضلانی تر 

_میتونم برای یه شام سبک به شما ملحق بشم؟

 می بایست با آدم هایی که از این به بعد با آنها سروکار خواهم داشت بیشتر آشنا شوم .هر دو مرد همزمان قبول کردند. به نظر می‌رسید  گبی هم از حضور من هیجان زده شده است .تنها زیتا برای پنهان کردن ناراحتی اش مشکل داشت

_ مطمئنی این چیزیه که میخواهی ؟

 او به پنیرهای مختلف روی میز .. ژامبون و نان ایتالیایی اشاره کرد

_  اگه نمیخواستم چنین درخواستی نمی کردم

 و کنار تفد  نشستم. بطری را بالا گرفته و من سرم را برایش تکان دادم و لیوانم را به طرفش گرفتم تا پر کند .غذا و نوشیدنی بسیار خوشمزه بود .نمی‌توانستم واکنش گبی نسبت به لوکا را فراموش کنم .می بایست دلایل عمیق‌تری داشته باشد. نگهبان ها هنوز هم از شیفت کاریشان مانده بود بنابراین نمی توانستند بیشتر نوشیدنی بنوشند . اما من و زیتا تمام بطری را خالی کردیم. به نظر می رسید حالا که نوشیدنی شکم اش را پر کرده بسیار مهربان تر شده .یا شاید من آنقدر غقلم را از دست داده بودم که نسبت به  گستاخی اش ناراحت نمیشدم . به هر حال هر چه که بود کاملاً از اوقاتم در آنجا لذت بردم 

مردها می دانستند چگونه جوک های کثیف بگویند .به زودی فراموش کردند که من تقریباً رئیس آنها محسوب می‌شوم 

 بعد از گفتن یکی از جوک های بی ادبانه که باعث شد  گبی  صورتش را پشت دستهایش پنهان کند و من آنچنان با صدای بلند بخندم که هرگز در تمام عمرم نخندیده بودم … در آشپزخانه باز شد و دانته در آستانه در قرار گرفت

 نگاهش به سرعت از سراسر اتاق گذشت تا اینکه روی مردهایش ثابت شد. سپس روی من.. فکش منقبض شد و با صدایی  که به طور خطرناکی آرام بود رو به تفد و انزو  گفت 

_شما دو تا نباید بیرون درحال نگهبانی دادن باشید؟

 هر دو مرد همزمان ایستادند .بدون کلمه دیگری آشپزخانه را ترک کردند . زیتا در حالی که کتش را برمی داشت گفت 

_من و گبی باید دیگه بریم .فردا ظرفها رو تمیز میکنیم  . زود باش گبی … 

گبی نگاه عذرخواهانه ای به طرف من روانه ساخت اگر چه کار اشتباهی انجام نداده بود .

 دو دقیقه بعد من و  دانته در آشپزخانه تنها بودیم . من هیچ کار ممنوعه ای انجام نداده بودم پس خیال نداشتم عذرخواهی کنم.  لیوان نوشیدنی ام را خالی کردم .چشم هایم روی دانته که به نظر می رسد در حالیکه  مرا نگاه میکند کاملا بی حرکت است و  آماده است تا هر لحظه حمله کند ثابت بود

 از روی صندلی بلند شدم .حداقل وقتی ایستاده بودم مجبور نبودم کاملاً سرم را عقب بگیرم تا بتوانم به او نگاه کنم 

_چرا با انزو و تفد  ذا خوردی؟

 تقریباً خندیدم

_گبی و  زیتا هم اونجا بودند 

 آیا حسودی اش می شد؟  یا فکر می‌کرد حواس مردها را از انجام وظایف شان  پرت می کنم ؟

_میتونستی توی اتاق غذاخوری شام بخوری

 با لحنی  چالش طلبانه پرسیدم 

_تنها  ؟

دانته با سرعت به طرف من آمد و برخلاف  خواسته ام سر جایم خشکم زد. 

_من از بازی خوشم نمیاد ولنتینا. اگه چیزی هست که خوشت نمیاد پس بگو… و سعی نکن من رو تح*ریک کنی 

 خیلی نزدیک ایستاده بود .عطر تند  افتر شیوش را می توانستم استشمام کنم .می بایست به سختی جلوی خودم را بگیرم تا  او را برای یک ب*وسه به طرف خودم نکشانم 

 با صدای بی حالت گفتم 

_سعی نمیکردم تو رو تحریک کنم .من گرسنه بودم و دلم نمی خواست خودم تنهایی غذا بخورم پس تصمیم گرفتم توی آشپزخونه غذا بخورم 

_ تو باید فاصله ی خودت رو با نگهبان ها حفظ کنی. نمیخوام مردم دوستی تو رو با چیز دیگه ای اشتباه بگیرند.

 یک قدم عقب برداشتم 

_داری بهم تهمت میزنی که با مردهات لاس زدم  ؟

به سادگی گفت 

_نه .. اگه فکر میکردم داشتی باهاشون لاس میزدی مکالمه متفاوتی با حالا میداشتیم  

چانه ام را بالا دادم .اجازه نمی‌دادم مرا بترساند . مهم نبود چقدر ترسناک به نظر برسد  

_من تنها غذا نمیخورم 

_ ترجیح میدی هر شب با هم غذا بخوریم ؟

با اوقات تلخی گفتم 

_ البته که می خوام 

چیزهای بیشتری بود که دلم می خواست با او انجام دهم 

_ما با هم ازدواج کردیم. این کاری نیست که آدم هایی که باهم ازدواج میکنند انجام میدن ؟

_تو و آنتونیو با هم غذا می خوردید؟

_ بله ..مگه اینکه به خاطر کار خونه نبود

 یا با معشوقه اش فرانک  قرار داشت

 دانته سرش را تکان داد .مانند اینکه داشت اطلاعات را به خاطر می سپرد .به خاطر می آورم یک نفر گفته بود او حافظه تصویری دارد و این باعث می‌شد به حریف سختی برای چیره شدن بر او تبدیل شود. اما مطمئن نبودم که حقیقت داشته باشد

 صدایم را نرم تر کردم 

_تو و همسر سابقت چی ؟با هم غذا می خوردید ؟

 می توانستم ببینم که دیوار های دفاعی اش بالا می آیند . به نظر می‌رسید چادری از احساسات سرد چهره اش را پوشاند

 آستین هایش را بالا داد و ساعت طلایی اش را به نمایش گذاشت .دیروقته. باید فردا صبح به جلسه ای توی کازینو برم. 

_اوه البته 

_ اگه خسته نیستی مجبور نیستی به تخت خواب بیای 

_نه  ..نوشیدنی باعث شد خواب‌آلود بشم .

هر دو از آشپزخانه بیرون آمده و به طرف طبقه بالا به حرکت افتادیم . اینبار دانته اول در حمام ناپدید شد  .کمد لباس هایم را برای پیدا کردن لباس خواب بی نظیری که به سختی بدنم را میپوشاند جستجو کردم. شاید این باعث شود خون سرد دانته به جوش دراید . با اضطراب در اتاق راه میرفتم .با خود در تعجب بودم که آیا امشب بلاخره کار را تمام خواهد کرد ؟

در حمام باز شد و دانته به اتاق خواب قدم گذاشت . مانند دیروز از کمر به بالا ب*رهنه بود . چند لحظه به خود اجازه دادم تا بدنش را تحسین کنم. حتی زخم های روی بدنش هم باعث نمی شد تا از جذابیتش کم تر شود  حتی اگر ممکن باشد به جذابیت او اضافه کردند  .دانته ایستاد و من به سرعت نگاهم را از او گرفتم و به  سرعت به طرف حمام  حرکت کردم

 دوش سریعی گرفتم و دندان هایم را مسواک زدم .سپس لباسی که آماده کرده بودم را پوشیدم .وقت نمایش بود . 

به داخل اتاق خواب قدم گذاشتم. دانته توی تخت خواب بود. آی پدش در دستش بود  و به  بالای تخت تکیه داده بود .به بالا نگاه کرد و سراسر بدنم را از نظر گذراند .و روی جاهای درست بیشتر مکث کرد .احساس اضطراب همراه با  چشم انتظاری وجودم را پر کرد. به آرامی به طرف تخت خواب قدم  برداشتم .مطمئن شدم  دانته به خوبی مرا دیده باشد  

هنوز نگاهش را از من برنداشته بود اما آی پدش را هم زمین نگذاشته بود  .کنار او دراز کشیدم .به خودم زحمت ندادم تا  ملحفه را روی خودم بکشم .دلم می خواست تا جایی که امکان دارد دانته مرا ببیند. به او نگاه کردم .مانند همیشه چشم هایش غیر قابل خواندن بود. اما آنقدرها هم مانند همیشه سرد نبودند 

 ای پد را  روی میز کنار تخت خواب قرار داد و تقریبا با آسودگی خاطر اهی  کشیدم . اما سپس زیر پتو دراز کشید. گیج شدم . من هم همان کار را تکرار کردم اما چرخیدم و به طرف او نگاه کردم .هنوز لامپ را خاموش نکرده بود .می بایست علامت خوبی باشد و می دانستم مدام به طرف سی*نه هایم نگاه می کند  .اگر تجربه بیشتری داشتم میتوانستم پیشقدم شوم اما میترسیدم اگر این ریسک را به جان بخرم ممکن است عدم تجربه ام را به دانته نشان دهم .اگر او شروع می‌کرد می‌توانستم حرکات او را دنبال کنم و وانمود کنم زن با تجربه ای هستم 

 دانته نگاهش را از من گرفت و چشمهایش را بست . دست هایش را روی شکمش قرار داد .فکش محکم قفل شده بود . آیا عصبانی بود ؟ به نظر می‌رسد هر لحظه امکان دارد بترکد . شاید از اینکه تا این اندازه  بی محابا رفتار کرده و عملاً تمام بدنم را به او نشان داده بودم خوشش نمی آمد؟  شاید ترجیح می‌دهد زنش متین باشد و حتی از سایه خودش هم بترسد

 با نا امیدی به پشت دراز کشیدم 

_چه اتفاقی برای گبی افتاده ؟

اگر نمی توانستیم با هم رابطه داشته باشیم حداقل می‌توانستیم صحبت کنیم .هر چیزی از این سکوت  معذب کننده بهتر بود . دانته چشمهایش را بسته نگه داشت.

_ منظورت چیه ؟

گفتم

_ به مدت سه ساله که داره برات کار میکنه اما فقط ۱۷ سالشه. نباید الان توی مدرسه مشغول درس خوندن باشه؟

 چشم های دانته باز شدند .سرد و آبی و محکم .به سقف متمرکز شده بودند .

_۳ سال پیش برای تلافی به چند کلوپ روسی حمله کردیم . اونها بیشتر پولشون رو از قاچاق انسان به دست می آوردند .دخترهایی که توی کلوب اونها کار می‌کردند بیشتر برده جن*سی بودند . زن و دختر هایی که دزدیده شده بودند. سپس مجبور شده بودند تا  فاح*شه گری کنن . وقتی کلوپ ها به دست ما افتاد می بایست تصمیم بگیریم با زن ها چه کار کنیم .نمیتونستیم بعد از چیزی که دیده بودند بذاریم سرتاسر شیکاگو برای خودشون بچرخند

 معده ام پیچ خورد  

_اونها رو کشتید  ؟

 دانته حتی تکان هم نخورد 

_بیشتر اونها غیرقانونی بودند. اونها رو به اوکراین یا روسیه فرستادیم  .به بقیه مکان‌های دیگه ای دادیم تا در اونجا مشغول به کار بشن.  اونهایی که می خواستند توی کلوپ ما کار کنن رو نگه داشتیم 

_خوب گبی چی ؟ 

 اون یه بچه بود .دخترهای جوان تری را که پیدا کردیم به خانواده هاشون فرستادیم. جایی که بتونن به عنوان خدمتکار یا آشپز کار کنن

_ یا به یک معشوقه تبدیل بشن 

 هیچ شکی نداشتم  بعضی از مردها نمی توانستند دستشان را از یک زن بی دفاع که زیر سقف آن ها زندگی می کند بکشند 

 دانته اخمی کرد 

_حتی بین مردهایی هم که به خدمتکارانشون نظر دارند گرایش ج*نسی به یک بچه چیزی نیست که تحمل بشه 

_ میدونم اما گبی دیگه دقیقاً شبیه یک بچه به نظر نمیرسه ….و نه  بقیه دخترهایی که گرفتی 

دانته با نگاه سختی مرا سر جایم میخکوب کرد  

_داری میگی من به گبی دست درازی کردم؟

_ امروز وقتی لوکا حرکت کرد از شدت ترس تقریبا مرد . شاید یکی از مردهای تو… 

دانته محکم گفت 

_نه  …از وقتی به این خونه اومده به هیچ عنوان مورد آزار قرار نگرفته .اون تحت حمایت منه .مرد های من اینو میدونن 

_خیله خوب 

 حرفش را باور می کردم .همچنین می دانستم هیچ کدام از مردها جرأت ندارند بر خلاف دستور مستقیم دانته کاری انجام دهند 

_مطمئنم اون دختر ها یک عالمه پول برات به ارمغان آوردن .دلیل خوبی وجود داره که روسی ها دختر های جوان رو می دزدند .تردید برای چیه ؟ اینطور نیست که خانواده کلوب خودش که چنین دخترهایی درش کار میکنند رو نداشته باشه و این طور نیست که اون دختر ها هر موقع که دلشون بخواد دیگه برای مافیا کار نکنن

  به راستی کنجکاو بودم .هر چه نباشد دانته یک آدمکش بود

_ ما توی کار برده ج*نسی  نیستیم .دختر هایی که برای ما کار می کنن به خوبی می دونن وارد چه چیزی شدن. با اختیار خودشون استخدام شدن. ما به اندازه ی کافی در زمینه های دیگه پول به دست میاریم که مثل روسی ها یا خانواده های لاس وگاس به بردگی جنسی نیاز نداریم

_نیو یورک چی ؟ 

_ اونا اهل معامله کردن برده جن*سی نیستن . فقط خانواده وگاس.  نمیتونم بگم کسانی توی خانواده نیستند که از این تجارت بدشون میاد. اما تا موقعی که من ریسم هرگز چنین اجازه ای نخواهم داد 

_خوبه 

 برای لحظه ای چشم های دانته نرم تر شدند. اما سپس چرخید و لامپ را خاموش کرد . زمزمه کردم

_ شب بخیر 

 هنوز هم از اینکه دانته مرا لمس نکرده بود ناامید بودم . اما حداقل با من صحبت می کرد .گویی با یکدیگر برابر بودیم .نه طوری که گویی من یک زن بی عقل هستم که نیازی نیست درباره تجارت چیزی بدانم 

دانته در تاریکی گفت

_ شب بخیر ولنتینا

 چیزی در صدایش بود که نمی توانستم آن را تشخیص بدهم و خسته تر از آن بودم که سعی کنم

 

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت هفتم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست