دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم  :

 

 

 

 

بعد از ساعت ها سونوگرافی.. نمونه خون و دها آزمایش دیگر بالاخره مرا به اتاقی بردند .خسته و ترسیده بودم .دانته گوشه تخت نشست و چندتا از موهایم را از روی صورتم کنار زد. پلکهایم سنگین بودند اما نمی خواستم بخوابم .از آنجایی که الان فکرم کار نمیکرد دانته با دکتر ها صحبت کرده بود .پرسیدم

_چی گفتن ؟

_ گفتند پارگی غشای زودرس داشتی. به همین دلیل بود که بخشی از مایع آمنیوتیک رو از دست دادی

_ این یعنی چی؟ مجبورن بچشمون رو زود تر به دنیا بیارن؟

ترس مانند ماری دور گلویم بسته شده بود .الان خیلی زود بود. اگر بچه مان را از دست میدادیم چه ؟ دانته به بالش ها تکیه داد و مرا مقابل سی*نه خود کشید

_نه این کار رو نمی کنن. کاملا آسیب ندیده اما البته الان ریسک عفونت وجود داره برای همین باید تا مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنی. اونا امیدوارند بچه روتا هفته سی‌ام به دنیا بیارن. باید تا جایی که می تونی توی تخت خواب بمونی و اجازه نداری به هیچ طریقی به خودت فشار بیاری

زمزمه کردم

_ خیلی خوب. فقط می خوام بچمون در امنیت باشه

_ اینطور خواهد بود

دانته با همان صدای آرام و ملایم همیشگی اش گفت

_ اجازه نمیدم هیچ اتفاقی برای دختر کوچولومون بیفته

از جا پریدم

_دختر؟

دانته سرش را تکان داد

_از دکتر پرسیدم ..گفتم یک دختره

میخواستم خوشحال باشم و خوشحالم بودم .مهم نبود دختر باشد یا پسر. بچه مان را همیشه دوست خواهم داشت. اما می دانستم چه انتظاری از من می رود. لبهای خشکم را لیس زدم .چشم های داده را جستجو کردم

_ برای اینکه یه پسر نیست عصبانی؟ میدونم به یه وارث نیاز داری پدرت_____

دانته گونه ام را با دست گرفت. مرا از ادامه دادن صحبت‌ متوقف کرد

_من خوشحالم ..اهمیت نمیدم دختر باشه یا پسر . و پدرم بلاخره باهاش کنار میاد

صدایش صادقانه بود اما واقعیت زندگی مافیا را می دانستم و نیاز یک مرد مافیایی برای داشتن یک پسر که بتواند شیوه او را دنبال کند . یک مرد به یک فرزند پسر نیاز داشت تا کاملا احترام دیگر اعضای خانواده و زیر دست هایش را به دست آورد

_نیاز نیست همه چیز رو برای من شیرین جلوه بدی دانته .میدونم توی دنیای ما اوضاع از چه قراره

چند اینچ خود را عقب کشید .ابرویش را بالا داده بود

_من هیچ چیزی رو برای تو شیرین جلوه نمیدم .حقیقت رو گفتم .خوشحالم که یه دختر داریم .درباره هر بچه‌ای که داشته باشیم خوشحال میشم .قرار نیست دروغ بگم ..خیلی از مردم در خانواده ما چنین چیزی رو زیاد دلپذیر نمی بینن. اونها فقط وقتی که یه پسر داشته باشم واقعاً به من تبریک خواهند گفت. اما به اونا اهمیت نمیدم .تو هنوز جوونی و ما وقت داریم. میتونیم بچه های بیشتری داشته باشیم و شاید در بین اونها یه پس رهم باشه. اما بزار حالا فقط درباره دختر مون خوشحال باشیم

پرسیدم

_ خوشحالی؟

از همین حالا هم چشم هایم اشکی شده بود. این چیزی بود که بیشتر از همه درباره بارداری از آن متنفر بودم .وقتی پای احساسات به میان می آمد .. هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. مخصوصاً روی اشکهایم

_وقتی بهت گفتم باردارم حتی یک بار هم درباره بچه نپرسیدی. وانمود میکردی این بچه وجود نداره .باعث شدی احساس وحشتناکی داشته باشم ..راجع به چیزی که می ‌بایست دلیل خوشحالی من باشه. چرا نظرت رو تغییر دادی ؟ به خاطر این که تقریباً بچه امون رو از دست دادم ؟

_ نظرم رو عوض نکردم .مدتیه که درباره بارداری تو خوشحالم

با شک و تردید به او نگاه کردم

_ این چیزی نیست که من دیدم

دانته با لحنی پشیمان گفت

_ من در پنهان کردن افکار و احساساتم ماهرم . اما نباید در این مورد این کارو میکردم. حق با توئه تجربه اولین بار داریت رو برات خراب کردم .. فقط به این دلیل که مغرور تر از اون بودم که اقرار کنم در اشتباه بودم

با صبر و شکیبایی منتظر بودم تا چیز بیشتری بگوید. آماده نبودم تا معذرت خواهی که بر زبان نیاورده بود را بپذیرم. دانته دستش را به آرامی روی شکمم قرار داد

_در اولین دعوایی که با هم داشتیم وقتی راجع به بارداری بهم گفتی حق با تو بود ..هرگز نمی‌خواستم کارلا یه پزشک رو ببینه برای اینکه نمی‌خواستم بهم گفته بشه این منم که عقیم هستم. من مرد مغروری هستم وال ..خیلی مغرور.. بنا به دلایلی خودم رو متقاعد کرده بودم اگه نتونم همسرم رو باردار کنم نمیتونم رئیس مافیا باشم .در این صورت مرد کاملی نبودم

_ در اشتباه بودی اما میتونم درک کنم که چطور بزرگ شدی. اما اگه این منشا این نگرانیت بود پس چرا وقتی بهت گفتم بچه تورو باردارم خوشحال نشدی ؟ هر چی نباشه به این معنا بود که عقیم نیستی. نباید احساس غرور بهت دست میداد ؟

لبخند دانته تلخ بود

_ بله می ‌بایست اینطور میشد

سکوت کرد و به او زمان دادم تا کلمات بعدی اش را به خوبی آنالیز کند . احساس می کردم قرار است چیزی بسیار شخصی را با من به اشتراک بگذارد

_ اما وقتی درباره بارداری بهم گفتی همچنین مثل این بود که به خاطرات کارلا حمله شده. مثل این که تو داشتی با دادن یه بچه به من ..با باردار شدن به این سرعت.. کارلا رو به خاطر عقیم بودن سرزنش می کردی

با وحشت گفتم

_من هرگز نمی خواستم به همسرت حمله کنم . میدونم تو اونو بیشتر از هر چیزی دیگه ای دوست داشتی .حتی قبل از اینکه با هم ازدواج کنیم اینو میدونستم و تو هرگز اجازه ندادی در تمام اوقاتی که باهم بودیم این رو فراموش کنم

قسمت آخر جمله ام بیشتر از آنچه که قصد درش را داشتم اتهامی بیرون آمد

دانته گفت

_ میدونم

چشمهای آبی خون سردش صورتم را بررسی می‌کردند

_ باهات بد رفتار کردم . اگر چه تو کاری نکردی که لیاقت این رفتار بد رو داشته باشی. وقتی برای اولین بار خودت رو به من سپردی می بایست بعدش تو رو توی آغوش میگرفتم .کار شرافتمندانه و نجیبانه این بود… در عوض تو رو رها کردم. نمی خواستم به خودم اجازه بدم تا بهت نزدیک بشم. یک بار به خودم اجازه داده بودم عاشق بشم و بعدش مجبور بودم کارلا رو تماشا کنم که به آرامی و با درد و وحشت میمیره

چشم هایش نگاهی دور دست در خودشان داشتند . گریه نمیکرد .فکر نمیکردم هرگز به خودش اجازه دهد در برابر کس دیگری گریه کند اما غم عمیقی در چشمهایش بود که قلبم را پاره می کرد

_من اونو کشتم

از جا پریدم .چشم هایم گشاد شده بودند

_ چه کار کردی ؟ اما من فکر میکردم به خاطر سرطان مرد

_ اینطور میشد.. دکتر ها گفته بودن هیچ کاری از دستشون برای نجات اون بر نمیاد. توی خونه بود. بیشتر روزها به شدت دارو بهش تزریق میشد که درد زیادی احساس نکنه اما حتی دیگه مرفین هم خاصیتش رو از دست داد. ازم خواست بهش کمک کنم تا اونو از وحشتی که زندگیش به اون تبدیل شده بود آزاد کنم .دیگه نمیخواست هر روز به تخت چسبیده باشه. که حتی قادر نباشه حرکت کنه و مدام از درد به خودش بپیچه

مکث کرد

داشتم گریه میکردم .حتی اگر دانته نتواند گریه کند ..دستم را روی سینه اش قرار دادم. سعی می کردم به او نشان بدهم که همه چیز خوب است. که او را درک می کنم

_ازم میخواست بهش شلیک کنم .چون فکر می‌کرد برای من راحت تره .برای من حالت شخصی نداره .نمی تونستم این کارو انجام بدم. اونطوری که با خیانتکار ها و جنایت کارها برخورد می‌کردم ..که حتی ارزش خاک زیر پای اونو نداشتن. .. بهش انسولین تزریق کردم. توی بازوهام به خواب رفت و دیگه هرگز بیدار نشد

_ نمیدونستم ..همیشه بهم گفته شده بود دلیل مرگش این بوده که اعضای بدنش از کار افتاد

ن نگاهش به نگاه من افتاد. نگاهش تاریک و خالی بود

انگشتش را زیر چشم هایم کشید و اشکهایم را پاک کرد.

_ این چیزی بود که من میخواستم .هرگز به کسی نگفتم

در میان بازوهایش لرزیدم .آنقدر احساسات به من هجوم آورده بود که نمی توانستم چیزی بگویم .صورتم را این میان گردنش پنهان کردم . در جستجوی گرما و رایحه اش بودم . دستش به نرمی دایره هایی روی شکمم می کشید

_ اگه میدونستم اینقدر بهت فشار نمی آوردم

_وال تو به من فشار نیاوردی .وقتی باهات ازدواج کردم قسم خوردم ازت محافظت کنم و شوهر خوبی برات باشم و من قسم هایی که میخورم رو دست کم نمیگیرم .من مردی هستم که به افتخار و شرافت اهمیت زیادی میده .با این حال قول های که به تو دادم رو عملی نکردم

_ اگه میدونستی که اینقدر برات سخته چرا قبول کردی دوباره ازدواج کنی ؟

_ پدرم از من می خواست دوباره ازدواج کنم و می دونستم چون نمیتونستم از کارلا عبور کنم ضعیف دیده میشم .بنابراین کاری کردم که فکر میکردم برای به دست آوردن قدرتم بهترین خواهد بود. تو بهترین گزینه به نظر می رسیدی

طوری که تعریف می کرد به نظر می‌رسید چندان گزینه خوبی نباشم. اما صحبتش را قطع نکردم

_فکر می کردم چون همسر سابقت تازه مرده برای صمیمیت بی میل هستی و اجازه نزدیکی زیاد رو نمیدی

یادآوری نام آنتونیو راه گلویم را بست اما سعی کردم احساساتتم را قورت دهم

_اگه عاشق هم بودیم همینطور میشد.. یا اگه ازدواجمون واقعی بود

_ به خاطر خواستن رابطه ای واقعی بعد از این که آنتونیو اون طور ازت سوء استفاده کرد تو رو سرزنش نمی‌کنم …. که باعث میشه وقتی با مرد دیگه ای ازدواج کردی که به خاطر اهدافش از تو استفاده کرد همه چیز خیلی بدتر بشه

به آرامی نفسش را بیرون داد

_ پس وقتی تصمیم گرفتی با هام ازدواج کنی هرگز قصد نداشتی باهام بخوابی؟

دانته خنده تاریکی کرد

_اونقدرا هم با شرف نیستم.. نه.. فکر کردم ازدواج رو کامل می کنم و بعد هر موقع که توی حس بودم باهات میخوابم. بدون هیچ وابستگی احساسی

_ پس چرا شب ازدواجمون یا روزهای بعد از اون با من نخوابیدی؟

_ وقتی شب ازدواج مون تور به اتاق خوابم آوردم هیچ چیزی رو بیشتر از این نمی خواستم که لباس رو از تنت پاره کنم و خودم رو در تو غرق کنم .عصبانی بودم میخواستم اونقدر باهات معاشقه کنم که عصبانیت رو از سیستم بدنم بیرون کنم . اما بعدش از حمام بیرون اومدی و اون لباس خواب ساتن محجوبانه تنت بود و کاملاً شبیه یک خانم متشخص به نظر می‌رسیدی و همچنین زن من بودی ….و اون نگاه لعنتی امیدوارانه و اسیب‌پذیر توی چشمات بود و می دونستم که نمیتونم اینطوری ازت سو استفاده کنم

چشمهایم از تعجب باز شدند

_ مشکوک شدی که هرگز با هیچ مردی نبودم ؟

دانته سرش را تکان داد

_ نه. میتونستم بگم که در حرکات و تلاشت برای اغفال کردن من تمرین نداشتی اما حدس زدم همسر اولت توی تخت خواب سلطه جو بوده و به تو اجازه عمل زیادی توی اتاق خواب نمیداده. اگرچه با توجه به چیزهایی که از آنتونیو دیده بودم چندان با شخصیتش جور در نمی اومد

با لبخند کوچک و خجالت زده ای پرسیدم

_ اینقدر توی اغفال کردن تو کارم بد بود ؟

چنین صحبت کردن با دانته احساس فوق العاده ای داشت. این چنین به صورت باز …و در حالی که در آغوشش بودم بدون آنکه سعی کند خودش را عقب بکشد. لب های دانته به لبخندی کنایه آمیز کج شدند

_ من مردی هستم که به قدرت کنترلی که روی خودم دارم افتخار می کنم. حرفمو باور کن …بیشتر مردها امکان نداشت بتونن در برابر فریبندگی تو مقاومت کنن . اگه صادق باشیم وقتی فهمیدم من اولین مردی هستم که باهاش رابطه داشتی دور موندن از تو برام سخت تر شد. احتمالاً یک چیز مردونه است. اما مدام میخواستم ادعای مالکیتم رو روی تو اثبات کنم

_مثل غرایز حیوانی به نظر می رسه

_ بله اینطوره. قبل از این که با تو ازدواج کنم یک عروس بی تجربه نمیخواستم. اما به محض اینکه حقیقت رو درباره تو فهمیدم به سختی می تونستم به چیزی جز اینکه تورو مال خودم کنم فکر کنم

چشم های دانته به شکمم …جایی که دستش هنوز روی آن بود کشیده شد

_و این حقیقت که تو بچه من رو حمل می کنی منو مفتخر میکنه .اگرچه واقعاً چیزی نیست که می بایست چنین تصوری در من ایجاد می کرد. هر چی نباشه باردار کردن زنت چندان دستاورد بزرگی نیست

سرم را تکان دادم . لبخندی روی لب هایم بود. به چشم های دانته نگاه کردم

_ اینو دوست دارم. صحبت کردن با تو مثل یک زن و شوهر واقعی رو دوست دارم . خواهش می کنم دیگه خودت رو عقب نکش .نمیتونم دوباره به تنهایی برگردم

دانته با دستش گونه ام را گرفت

_ این کارو نمیکنم . امروز اخطاری بود که بهش نیاز داشتم . سعی می کنم تا جایی که امکان داره بهترین شوهر باشم که احتمالا کمتر از اون چیزیه که تو لیاقتش رو داری . من مرد احساساتی نیستم و از نشان دادن احساساتم در عموم متنفرم .اما دیگه تو رو نادیده نمیگیرم . اینو میتونم بهت قول بدم .

او را بوسیدم

_متشکرم

در سکوت کنار یکدیگر دراز کشیده بودیم که ناگهان دختر کوچولویم تکلن خورد . چشم هایم گشاد شدند . به سرعت دست دانته را گرفتم تا بتواند حرکت او را احساس کند. بی حرکت ایستاد

_میتونی حرکت کردنش رو احساس کنی؟

دانته سرش را تکان داد .چیزی نگفت اما می دانستم به این لیل نیست که تحت تاثیر قرار نگرفته. در حالی که لبخند میزدم سرم را روی شانه اش قرار دادم .

_کی می تونم به خونه برگردم؟

_فردا .می خوان امشب اینجا بمونی

_ خیلی خوب

زیاد در این باره خوشحال نبودم. از اینکه این تا این اندازه از دانته جدا شوم نگران بودم. نه به این دلیل که نمی توانستم تنها باشم یا میخواستم خودم را به او بچسبانم ..نه ..میترسیدم برخلاف قولی که داده بود وقتی تنها شد دلیلی پیدا کند تا دوباره خودش را از من دور کند .آن هم بعد از این که تقریبا می‌توانستیم یکدیگر را درک کنیم .مانند اینکه می توانست نگرانی هایم را بخواند گفت

_ من باهات میمونم .تورو اینجا تنها نمیزارم

قلبم با احساس قدردانی بزرگ‌تر شد

_ و از حالا به لئو گفتم میتونه برای مدتی کازینو رو اداره کنه

_ دیگه نمی خواهی کار کنم ؟

_دکتر گفت تا جایی که امکان داره باید توی تخت خواب بمونی بنابراین نمیتونی کار کنی. به محض اینکه بچمون به دنیا بیاد و حالت به اندازه کافی بهتر شد . میتونیم درباره پیدا کردن یه کار جدید با هم صحبت کنیم

_منطقیه

سپس خودم را عقب کشیدم و او را بوسیدم. حالا که به من اجازه میداد میخواستم بارها و بارها این کار را تکرار کنم. به زودی نفس هایم سرعت گرفت اما دانته خودش را عقب کشید و کمی سرش را تکان داد.

_ نباید این کار رو بکنیم . می بایست استراحت کنی

_ دکتر چیزی در این باره گفت ؟

_رابطه داشتن پرمخاطره است. ممکنه به سقط جنین منجر بشه

_ پس قرار نیست به مدت سه ماه با هم رابطه داشته باشیم ؟

_بله درسته

می دانستم بعضی از مردها به محض آنکه زنهایشان باردار می شوند برای خود معشوقه می گیرند. فکر نمیکردم دانته از آن دسته مردها باشد اما هنوز هم نگران بودم و همچنین از رابطه داشتن با او لذت می بردم و فکر این که تا سه ماه نباید با او هیچ رابطه ای داشته باشم مانند یک شکنجه جهنمی به نظر می رسید .

دانته با انگشت اخم بین ابرو هایم را صاف کرد

_ داری به چی فکر می کنی؟

_ تو با این شرایط مشکلی نداری ؟

با کمی حالت تفریح در صدایش پرسید

_منظورت نداشتن رابطه است؟ همانطور که گفتم کنترل نفس برای من مشکلی نیست

_ امیدوارم به اندازه هر دومون کنترل نفس داشته باشی

دانته نقطه ای زیر گوشم را بوسید

_ نمیگم قراره آسون باشه . من همیشه تورو می خوام والنتینا. تو منو از شدت خواستن دیوونه می کنی اما کاری نمی کنم که برای بچه امون خطرناک باشه

_ میدونم منم همینطور

لبخند زدم

_هنوز هم نمیتونم باور کنم به زودی صاحب یه دختر کوچولو میشیم. وقتی فردا به خونه برگشتیم می بایست یه چیزی نشونت بدم که امروز خریدم ‌

نمی توانستم صبر کنم تا وقتی لباسی که خریده بودم را به او نشان می‌دهم واکنشش را ببینم. از اینکه چیز وحشتناکی مانند پارگی بند غشا باعث شده بود تا به یکدیگر نزدیک شویم متنفر بودم… اما خوشحال بودم که بالاخره این اتفاق افتاده بود. حالا می توانستیم با یکدیگر چشم به راه به دنیا آمدن دخترمان باشیم

………………………..

دانته دستش را دور کمرم قرار داد و مرا به داخل خانه هدایت کرد .اگر چه فکر می کردم کاملا بتوانم خودم قدم بزنم .احساس خوبی داشتم .شاید داروهایی که به من تزریق شده بود در این احساس دخیل بودند یا شاید هم دخترم تصمیم گرفته بود حالا که پدر و مادرش چیزها را بین خودشان بهتر کرده‌اند حالش بهتر است.

البته که می‌دانستم می بایست مراقب باشم. در طی چند هفته بعد می‌بایست به شدت مراقب باشم تا مشکلی پیش نیاید. دخترمان هنوز هم می بایست کمی بیشتر رشد کند . دانته میخواست مرا به اتاق نشیمن راهنمایی کند .اما سرم را تکان دادم

_واقعا می خوام دوش بگیرم

به جای آنکه مرا به طرف راه پله ببرد مرا در آغوش گرفت و از پله ها بالا برد. وقتی مرا بالای پله ها روی زمین قرار داد گفتم

_ نیازی نیست منو حمل کنی .وقتی نیاز باشه از راه پله ها استفاده کنم تو همیشه این دور و بر نیستی

با صدای قاطعانه ای که اجازه هیچ بحثی را نمی داد گفت

_ نمیخوام از راه پله ها استفاده کنی والنتینا. اگه من این اطراف نباشم تا تو رو این ور اون ور حمل کنم بنابراین یکی از نگهبان‌ها رو صدا میزنی

می‌توانستم بگویم از این موضوع پایش را پس نمیکشد. از اینکه سعی می‌کرد از من مراقبت کند خوشحال بودم

_خیلی خوب قول میدم

وقتی به داخل اتاق خواب رفتیم دیدم یک نفر.. احتمالا گبی.. بسته های خرید را کنار تخت خواب قرار داده بود. با لبخندی به طرف آنها رفتم و سرهمی که دیروز خریده بودم را بیرون آوردم. آن را بالا گرفتم تا دانته بتواند آن را ببیند

_ خوب نظرت چیه ؟

صدایم پر از هیجان بود .دانته ابرویش را بالا داد

_ شک دارم کسی به این یادآوری نیازی داشته باشه

خندیدم

_ این چیزی بود که بیبیانا گفت. اما با این حال با نمکه اینطور فکر نمی کنی؟

بازویش را دور کمرم حلقه کرد

_ بله هست . فکر می کردم نمیدونی دختره یا پسر؟

_ نمیدونستم. اما ببیانا می خواست لباس های هماهنگی برای بچمون بخریم . واقعا امیدوار بود یه دختر باشه تا دختر هامون به بهترین دوست هم دیگه تبدیل بشن. اگه بهش بگم از خوشحالی پر در میاره

مکث کردم

_هنوز به پدر و مادرت نگفتی دختره ؟

دانته کمی اخم کرد

_ دیشب بعد از اینکه خوابیدی با مادرم صحبت کردم. اون برامون هیجان زده است

_ اما پدرت نیست ؟

_هنوز باهام تماس نگرفته .احتمالا داره از سکوت به عنوان روشی برای اعلام نارضایتیش به من استفاده میکنه

_ واقعا اینطور نیست که خودمون تصمیم گرفته باشیم که دختر داشته باشیم ..و از این تبعیض بین دختر و پسر واقعا متنفرم. دختر هم ارزشمنده

_ نیازی نیست منو متقاعد کنی. اما پسر ها به عنوان چیزی دیده میشن که میتونه خانواده رو تقویت کنه. در حالیکه دخترها مثل نقاط ضعفی دیده می‌شون که می بایست از اونها محافظت بشه . همیشه این طور بوده و فکر می کنم به این زودی ها تغییر کنه

_ فکر می کنی هرگز توی خانواده دختر ها هم به عنوان سرباز بودن؟

دانته لبخند کجی زد

_ اگه اینطور باشه خبر جدیدیه. و من اجازه نمیدم این اتفاق بیافته .نمیخوام دخترمون بخشی از خانواده باشه. می خواهم در امنیت و محافظت شده باشه. نمیخوام دستاش به خون آلوده بشه و کابوس مرگ ببینه

به نرمی پرسیدم

_اما اینو برای پسر آیندمون میخوای؟

دانته دسته ای از موهایم را از روی شانه ام کنار زد

_ قوانین اینطوره وال .تا جایی که بتونم از تمام بچه هامون محافظت می کنم. اما بالاخره پسرمون میبایست با خطرات دنیا آشنا بشه. اما مرد قوی خواهد بود

_پدرم همیشه با برادرم با خشونت و سختی رفتار می‌کرد و پدرت هم تو رو شکنجه داد تا اندازه به اندازه کافی قوی بشی

گاهی اوقات دلم بچه پسر نمیخواست چرا که میترسیدم از چنین سرنوشتی رنج ببرد.فکر نمی‌کردم بتوانم عقب بایستم و دانته را تماشا کنم که با پسر من آن گونه رفتار می کند. حتی مادرم وقتی پاپا خشونت از حدی تجاوز میکرد از برادرم در مقابل او محافظت میی‌کرد..حالا نه آنکه پدرم آنگونه که پدر دانته با او رفتار کرده بود با برادرم رفتار کرده باشد

_ می بایست با پسرم سخت گیر باشم اما هرگز مثل پدرم نخواهم بود. قسم میخورم

سرم را تکان دادم .حرفش را باور میکردم. می توانستم احساس کنم کم کم دارم خسته میشوم. اگرچه هیچ کاری انجام نداده بودم

_ باید همین حالا دوش بگیرم فکر می کنم باید دراز بکشم

دانته همان طور که لباس هایم را در می آوردم مرا نگاه میکرد و به طرفم امد و کمکم کرد تا آنها را بیرون آورم. همانطور که مقابلم زانو میزد تا به من در بیرون آوردن لباس هایم کمک کند… چیزی را بیشتر از این نمی خواستم تا خودم را در آغوشش بیندازم

زمزمه کردم

_قراره هفته های سختی رو بگذرونیم

حالت چهره اش کلماتم را تایید می کردند

_ برو دوش بگیر من همینجا میمونم که اگه احساس بی حالی بهت دست داد کمکت کنم

_ میتونی با من دوش بگیری

دانته کمی مردد به نظر می رسید سپس سرش را تکان داد و لباسهایش را بیرون آورد. وقتی چرخید می توانستم ببینم تحت تاثیر قرار گرفته .سر به سرش گذاشتم

_ فکر میکردم روی خودت کنترل نفس داری

همانطور که مرا به زیر دوش آب گرم هدایت می گرد گفت

_همین طوره وگرنه الان اوضاع جور دیگه ای بود

حالا که اجازه نداشتیم با یکدیگر باشیم او را بیشتر از هر وقت دیگری می خواستم. یکدیگر را شستیم و هر از گاهی یکدیگر را میبوسیدیم . اما وقتی اوضاع داشت از کنترلمان خارج می شد دانته مرا برگرداند و شروع به شستن من کرد و گفت

_ فکر می کنم باید خودت رو آبکشی کنی و دراز بکشی

اعتراضی نکردم زیرا حالا بچه مان از هر چیز دیگری مهم تر بود .وقتی روی تختخواب دراز کشیدیم دانته مرا در آغوش گرفت. موهایم را نوازش کرد

_ متشکرم که هرگز بی خیال من نشدی وال

با خنده ی آرامی گفتم

_میدونستم یه روزی این یکدندگی به دردم میخوره

 

رمان زنجیر وظیفه قسمت پنجم ( رمان عاشقانه ترجمه شده جدید )
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
عطیه
عطیه

ممنون رمان جالبی بود میشه از
رمانهایی مثل بهشت من تگزاس
ترجمه کنین

فاطمه
فاطمه

عزیز این رمان ترجمه شد هست

فهرست