دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم  :

 

 

 دانته مرا  در آن حالت پیدا کرد . مطمئن نبودم چه مدت زمان گذشته .چه مدت اینجا نبوده . داشتم میلرزیدم .پوست بدنم بخاطر آب داغ قرمز و چروکیده شده بود. دانته برای چند دقیقه میان درگاه ایستاد. مرا نگاه میکرد. سپس به طرف من قدم برداشت .همان لباس هایی که دفعه پیش با آنها او را دیده بودم را بر تن نداشت. لباس هایش را عوض کرده بود .می بایست این کار را می کرد

دوباره راه گلویم بسته شد. به او نگاه کردم .میلرزیدم و در سکوت گریه میکردم. در حالی که هنوز هم کاملا لباس به تن داشت به زیر دوش آمد و آن را بست. همانطور که روی زمین به خود مچاله شده بودم چشم های آبی و خونسردش روی من قرار گرفتند. نگرانی و دلسوزی در نگاهش بود .به همراه چیزی تاریک و خشن در چهره اش.. تکان نخوردم. نمی توانستم حرکت کنم. خم شد و مرا در بازو هایش گرفت . به آرامی بلند شد. در حالی که به سینه اش چسبیده بودم و لباس گران قیمتش را خیس می‌‌کردم تقریبا با ناامیدی به شانه هایش چنگ زدم 

به آرامی مرا روی زمین قرار داد اما رهایم نکرد .مطمئن نبودم بتوانم روی پاهای خودم بایستم . با حوله ..با حرکاتی نرم و آرام بدنم را خشک کرد.  چشمهایش رد دست‌هایش را دنبال می‌کرد. هیچ عجله ای در حرکاتش وجود نداشت. صورتم را  مقابل گلویش فرو بردم .رایحه آشنایش را به درون کشیدم.  رایحه اش با بوی خون و باروت مخلوط شده بود. خون…. یک عالمه خون

_ اوه خدایا 

 سعی کردم با دهان باز نفس بکشم ..دوباره سعی کردم… و دوباره… اما نمی توانستم نفس بکشم .دانته مرا دوباره میان بازو هایش بلند کرد و به اتاق خواب برد. به آرامی مرا روی تخت خواب قرار داد. کفش هایش را بیرون آورد و کنار من دراز کشید .صورتم را میان دستهایش گرفت تا موقعی که نگاه سرگردانم به نگاه سخت او گره خورد 

_ششش وال … همه چی خوبه

 اما هیچ چیز خوب نبود. نمی توانست باشد.

_ من اونو کشتم 

چشم هایم را در مقابل تصاویری که جلوی چشمم رژه میرفتند بستم .اما با این کار آن تصاویر پررنگ تر و واضح تر شدند

_ من اونو کشتم

 این را بارها و بارها تکرار کردم تا جایی که دیگر مطمئن بودم که آیا کلمات از دهانم خارج می شود یا در گوش هایم تکرار می شوند. دانته با لحنی محکم و قاطع گفت

_ وال

  دستهایش محکم تر صورتم را گرفتند 

_به من نگاه کن 

چشمهایم را باز کردم. به صورت زیبای شوهرم  نگاه کردم . زیبا و سرد. حتی بارقه ای از پشیمانی در چهره اش وجود نداشت

_ تو کاری که درست بود رو انجام دادی

 واقعا اینگونه بود؟  گاهی اوقات سخت بود مرز بین درست و نادرست را تشخیص دادن

_ تو کاری که می بایست رو انجام دادی تا از من محافظت کنی

 انگشت هایش چانه ام را نوازش دادند

_ من هرگز این رو فراموش نخواهم کرد ..هرگز 

زمزمه کردم 

_بهت گفتم که میتونی بهم اعتماد کنی

_ میدونم و بهت اعتماد دارم 

دلم می‌خواست حرف او را باور کنم اما هنوز هم تایید نکرده بود که این بچه مال اوست. که  متهم کردن من به خیانت کار اشتباهی بوده. بسیار مغرور بود. بسیار خود رای  

خودش می بایست بداند تمام این مدت در اشتباه بوده زیرا اگر واقعاً فکر می کرد به او خیانت کرده ام آسمان و زمین را به هم می دوخت تا مردی که مرا لمس کرده را پیدا کند. نمیخواستم راجع به آن فکر کنم. اما ذهنم از یک موضوع به موضوع دیگر می‌رفت

_ اسم بقیه  خیانت کارها رو  به دست آوردی؟

 با حالتی شوم سرش را تکان داد

_ بله.. کاملا مطمئنم. انزو و چند نفر دیگه حالا دارن ترتیب بقیه کارهایی که اهمیت کمتری دارن رو میدن 

_چه کار…..  با آنتونیو چه کار کردی؟

 می دانستم نباید بپرسم. باعث نمی شد اوضاع بهتر شود.تنها به آتش احساس گناه من هیزم می ریخت. دانته سرش را تکان داد 

_اون مرده وال  

_میدونم ..اما باهاش چیکار کردی؟

_ اگه این باعث میشه تسلی پیدا کنی من بیشتر توجهم رو روی رافایل گذاشتم . آنتونیو از بقیه خیانتکار ها مرگ سریع تری داشت

 اشک در چشم هایم جمع شد 

_متشکرم 

چه دنیای پیچیده و گناه آلود ی که به خاطر آنکه شوهرم همسر قبلی ام را به‌ سرعت کشته بود از او تشکر می کردم… به خاطر آنکه او را تا حد ممکن کم شکنجه داده بود

 دنیایی که بچه ام در آن به دنیا می‌آمد .بزرگ می‌شد و روزی پا جای پای دانته می گذاشت و برای آنکه در قدرت بماند ادم ها را می کشت و شکنجه میداد. حلقه بی انتهایی از خون و مرگ 

دانته چشم هایم را جستجو کرد

_ وال .. داری منو نگران می کنی

 سرم را بالا گرفتم و لب هایم که با اشک خیس شده بودند را مقابل لب های دانته فشردم. خودش را عقب نکشید. تنها با ابروهایش گره خوردند. به من نگاه کرد. چند اینچ سرم را عقب کشیدم . انگشت هایم را داخل موهایش فرو بردم . نگاهم التماس آمیز بود

 به آرامی گفتم

_ لطفاً باهام عشق بازی کن..  فقط امروز.. میدونم دوستم نداری ..وانمود کن ..فقط برای امشب ..برای یکبار هم که شده منو توی اغوشت بگیر

  پر آشوب کلمه درستی برای وصف نگاه در چشم های دانته نبود. اما تنها کلمه ای بود که به ذهنم آمد

_ خدایا وال

  با خشونت نفسش را بیرون داد. سپس لب هایش را به لبهای من فشرد .اشکهایم را می‌بوسید و غمم را با خود می برد .انگشت هایش با حالتی پر مانند روی ترقوه ام حرکت می کردند.. روی بازوهایم ..کنارم.. مانند زمزمه از لمس کردن سراسر بدنم را طی میکرد.. به ندرت می توانستم آن را احساس کنم اما از ان با اطلاع بودم . به سرعت نشست و لباسش را بیرون آورد.  سپس سی*نه عریان اش را به من چسباند.  بسیار گرم و محکم با بوسه های نرم و شیرین شقیقه هایم را بوسید . پیشانی ام را.. گونه هایم ..را سپس دوباره لب هایم را تصاحب کرد و نفسم را ربود.. تمام مدت با  نگاهی سخت و تیره به چشم هایم خیره شده بود

 امشب خودم را به دست ضعف و احساسات می سپردم…… فردا می توانستم با واقعیت روبرو شوم

……………………………………

 فصل ۲۱

 روز بعد قبل از صبحانه خانه را ترک کردم .دانته در آنجا نبود .انتظار نداشتم آنجا باشد. همچنین وقتی از خواب بیدار شده بودم کنار من نبود .دیروز او را مجبور کرده بودم از آنچه که با آن راحت تر است به من اجازه نزدیکی بیشتری بدهد .حالا می‌بایست خود را عقب بکشد تا زمانی که دیگر به  ندرت با یکدیگر روابط متمدنانه داشتیم . با دست به تفد  اشاره دادم تا نزدیک تر بیاید و به سرعت به طرف من آمد

_ازت می خوام منو به خونه بیبیانا ببری

 به طرف گاراژ به راه افتادیم. کلید را گرفت و پشت فرمان نشست و از خانه خارج شدیم .زمان خیلی مهم بود .همانطور که در راه بودیم به او گفتم 

_عجله کن تفد 

 نپرسید چرا .به محض آن که جلوی خانه ی بیبیانا ماشین را متوقف کرد فوراً از ماشین پیاده شدم و به طرف در ورودی شتافتم .زنگ در را زدم .میدانستم هنوز توماسو در خانه است زیرا هیچ نگهبانی مقابل خانه داخل ماشین نبود . ارزو می‌کردم که اینگونه باشد و به موقع رسیده باشم . می توانستم صدای توماسو را بشنویم که با عصبانیت فریاد می کشید. سپس صدای قدم های سریع  بیبیانا که در را باز کرد 

هنوز هم لباس خواب به تن داشت .وقتی مرا دید چشم هایش از شدت تعجب گشاد شدند 

_وال .. توماسو بهم گفت دیروز چه اتفاقی افتاد حالت خوبه؟

 روی گونه اش کبودی هایی مانند جای دست وجود داشت و این باعث شد تصمیم گیری برایم آسان تر شود. او را محکم بغل کردم و مقابل خود کشیدم. شیشه سم را  درون دست او قرار دادم

_  هیچکس نمیدونه من اینو دارم. این سمه بیبی..  اگه واقعا میخوای آزاد بشی پس امروز  بندازش توی  صبحانه اش .. فردا دیگه خیلی دیر میشه. اگر امروز این کارو کنیم هنوز هم میتونی گناهش رو به گردن خیانتکار را بندازی. هیچ کس هیچ سوالی نخواهد پرسید

 با لبخندی روی چهره ایستادم و از او فاصله گرفتم.  به صورتم ماسکی زده بودم که از  دانته یاد گرفته بودم .بیبیانا هم به من لبخند زد اما در چشم هایش تعجب و قدردانی بی حد و حسابی وجود داشت

 توماسو همانطور که از پله ها پایین می آمد گفت

_ بیبیانا چرا اینقدر دیر کردی ؟

وقتی مرا دید متوقف شد . بیبیانا به سرعت شیشه را داخل جیب لباس خوابش پنهان کرد.

 گفتم 

_متاسفم که مزاحمتون شدم .فقط میخواستم مطمئن بشم بیبیانا بدونه حالم خوبه. اگرچه وقت زیادی ندارم. می‌بایست به خونه برگردم 

_دانته برای جلسه ای به کل خانواده زنگ زده. همین حالا ایمیل رو گرفتم. فکر نمی‌کنم بتونی جزئیاتی راجع به جلسه به من بگی ؟

_چیزی نمی دونم و واقعا باید برگردم

روی پاشنه پا چرخیدم و به طرف ماشین دویدم..اخرین چیزی که شنیدم صدای بیبیانا بود که به توماسو میگفت قبل از آن که برود برایش صبحانه ای سریع اماده خواهد کرد. این دومین مردی بود که سند مرگ او را امضا کرده بودم…. این بار البته… هیچ احساس گناهی وجود نداشت

…………………………………

_ والنتینا دوست دارم باهات صحبت کنم

 این را دانته قبل از آن که داخل دفترش ناپدید شود گفت. مردد بودم .این اولین باری بود که دانته در واقع از من می‌خواست به دفترش بروم و با او صحبت کنم .تمام اوقات قبل من بودم که به دنبال او می رفتم. همان طور که به دفترش قدم گذاشتم و در را پشت سرم بستم نگرانی به وجودم چنگ انداخت

 دانته رو به پنجره کرده بود اما به طرف من چرخید .برای مدت طولانی چشمهای آبی اش صورتم را جستجو کردند 

_توماسو به جلسه ای که برگزار کرده بودم نیومد

 خودم را مجبور کردم تا صورتم بی حالت باشد 

_خوب ؟ 

_ مردهایی که به دنبالش فرستاده بودم اونو در حالی که توی اتاق نشیمن مرده بود پیدا کردند.. مسموم شده بود

 پرسیدم 

_حال بیبیانا چطوره ؟

سعی کردم متعجب و شگفت زده به نظر برسم .بیبیانا به من پیام نداده بود و با من تماس نگرفته بود. به هر حال اگر این کار را می‌کرد ریسک بزرگی را به جان می خرید

_ حالا با پدر و مادرشه . اما حالا می‌بایست به اونجا برم تا ازش بازجویی کنم 

خشکم زد 

_چرا ؟

_چون به عنوان رئیس مافیا وقتی یکی از مردهای من کشته میشه این وظیفه منه که تحقیق و بررسی کنم

  دانته به آرامی به طرف من قدم برداشت

_ البته کاملا مطمئنم میدونم چه اتفاقی افتاده 

چانه ام را بالا آوردم . مقابلم ایستاد. مستقیم به چشم هایش نگاه کردم چون هر چیز کمتری ممکن بود در نظر او همراه با احساس گناه و مشکوک باشد

_ واقعا میدونی؟ 

اگر چه احساس می‌کردم برای این همه شجاعت دیگر خیلی دیر شده باشد

_ تو بهترین دوست بیبیانا هستی و میخواستی بهش کمک کنی

چیزی نگفتم اما به نظر می‌رسید انتظار ندارد تا پاسخ او را بدهم. با همان صدای نرم.. آهسته و آرام همیشگی ادامه داد

_ آنتونیو وقتی ازت خواست تا منو بکشی بهت سم داد مگه نه ؟ 

در نظر داشتم به او دروغ بگویم اما به این نیاز داشتم تا او در طرف من باشد و دانته به دروغ گفتن واکنش خوبی نشان نمی داد .

_به من چیزی نگفتی.. تو میدونستی این تنها شانس  تو برای کمک به بیبیانا هست. بنابراین سرم رو برای اون بردی و بهش گفتی که تقصیر رو به گردن رافائل بندازه

_ خودش اینو گفت؟

_ وقتی مردهای من اونو به خونه پدر و مادرش می بردند متذکر شد که دیروز رافائل از اونها دیدار کرده اما حمله هیستریک ای به او دست داده بود و نمی‌تونست چیز بیشتری بگه

 آیا بیبیانا از کاری که انجام داده بود پشیمان بود؟ یا این فروپاشی احساسی تنها یک نمایش بود؟

_ پس چرا باور نمیکنی کار رافائل بوده ؟

چشم های دانته باریک شدد

_ چون اگه اینطور بود وقتی ازش بازجویی می کردم به این دیدار اشاره می کرد

 سرم را تکان دادم

_ خب حالا چی؟

 دانته سرش را تکان داد 

_خدا لعنتت کنه والنتینا… تو می بایست پیش من میومدی

_ پیش تو اومدم.. ازت خواستم آیا کاری هست که بتونی راجع به توماسو انجام بدی؟ اما گفتی هیچ کاری از دستت بر نمیاد

_ ازم خواستی اون رو بکشم و بهت گفتم نمیتونم چون که اون یک خیانت کار نبود 

_ انگار که اهمیت داره . تو یه قاتلی دانته.. می می تونی هر کسی که میخوای رو بکشی. به من نگو هرگز به خاطر دلایل دیگه ای بجز محافظت کردن از خانواده کسی رو نکشتی

 دانته  شانه ام را گرفت و ما را به یکدیگر نزدیک تر کرد

_ البته که این کارو کردم. اما بهت گفتم نه و باید به حرفم گوش میدادی

_ چون حرف تو قانونه

 دانته با صدایی خطرناک و آرام گفت

_ بله حتی برای تو 

_اگه پاش بیفته دوباره این کارو می کنم از اینکه بیبیانا رو از اون ح******* ظالم نجات دادم پشیمون نیستم. تنها چیزی که ازش پشیمونم اینه که باید یواشکی پشت سر تو این کار رو انجام می دادم. اما تو هیچ چاره دیگه ای برام نذاشتی

 چشم ها ی دانته با برقی درخشیدند 

_ هیچ چاره‌ای برات باقی نداشتم ؟ نمیتونی همینطور واسه خودت را بیوفتی و مرد های من رو بکشی

_ اون لیاقتش بود. می بایست بلاهایی که سر بیبیانا آورده بود رو میدیدی. میبایست خودت انو می کشتی.. به خاطر کارهایی که با زن های بی گناه انجام می داد.. حالا چه زن خودش باشه یا نه

_  اگه بخوام به خاطر اینکه مردی با زنی بد جور رفتار میکنه مردهای خانواده رو بکشم نصف سرباز هامو از دست میدم. این زندگی پر از خشونت و ظلم و ستمه و خیلی از سربازها نمی فهمد که به عنوان مرد های مافیایی می بایست خانوادمون رو از این ظلم و ستم محافظت کنیم نه اینکه عصبانیت مون رو روی اونها خالی کنیم .اونها می دونن من از رفتار و اعمال اونها خوشم نمیاد. اما این تمام کاریه که من میتونم بکنم

_ اما این شانس به من داده شده بود تا راجع به این موضوع کاری بکنم و این کارو کردم

_ تو به یه زن کمک کردی تا شوهرش رو بکشه. بعضی از مردها در موقعیت من این رو ناراحت کننده میدونن که با یه زنی باشن که در استفاده از سم هیچ شک و دودلی به خودش راه نده 

چشمهایم گشادشدن

_ من به بیبیانا یه شانس دادم یه انتخاب. به این معنی نیست که قادرم تو رو بکشم .اگه تو جوری که توماسو با اون رفتار می کرد با من رفتار کنی باهات مبارزه می کنم .توماسو روی نقطه ضعف بیبیانا دست می گذاشت. وقتی فقط ۱۸ سال داشت اونو به اون عوضی سادیسمی دادن و بیبی هرگز نمی دونست چطور از خودش محافظت کنه. اون ۴ سال فرصت داشت تا مرد بهتری باشه تا شرافتمندانه با اون رفتار کنه اما موفق نشد. ازدواج ما به هیچ عنوان شبیه ازدواج اونها نیست. تو نیاز نداری منو بزنی و بهم تجاوز کنی تا احساس مرد بودن بکنی و من هرگز چنین اجازه‌ای به تو نخواهم داد .به هر حال من آدم انتقام  جو و کینه‌ توزی نیستم وگرنه هرگز اون طوری که در چند ماه گذشته باهام رفتار کرده بودی رو توی خودم فرو نمی بردم. اینکه چطور به من تهمته خیانت زدی و بیبیانا هرگز توماسو رو دوست نداشت بنابراین _____

 دیگر ادامه ندادم. لب هایم را محکم روی یکدیگر فشار دادم. قرار نبود جمله آخر از دهانم بیرون بیاید. انگشت های دانته روی شانه هایم نرم تر شدند . از آن نگاه نافذش صورتم را برگرفتم. نمی‌توانستم آن را تحمل کنم 

_نگران این نیستم که منو مسموم بکنی. همونطور که قبلاً گفتم بهت اعتماد دارم

 بعد از مدتی دستهایش را از روی شانه هایم انداخت و گفت

_ اما می بایست راجع به مرگ توماسو تحقیق کنم 

در حالی که ترسیده بودم پرسیدم

_ تو که بیبیانا رو مجازات نمی کنی مگه نه ؟ خواهش می کنم دانته …. اگه یه ذره بهم اهمیت میدی.. مرگ توماسو رو به خیانت کارها ارتباط میدی . بیبیانا بی گناهه اون تا حالا خیلی زجر و بدبختی توی زندگیش کشیده

_ ممکنه آدم هایی باشن که باور نداشته باشن بیبیانا در مرگ توماس دخالت نداشته . دقیقاً به خاطر دلایلی که خودت قبلا گفتی اون دلایل خوبی داشته که از توماس متنفر باشه. دلایل خوبی داشته تا اون رو بکشه

_ پس منو سرزنش کن . ممکن بود این کارو بدون کمک بیبی انجام بدم تا بهش کمک کنم

 دانته به آرامی پرسید 

_و بعدش چی ؟

_بعدش منو تنبیه می کنی نه اونو 

_ و اگر مجازات چنین گناهی مرگ باشه اون موقع چی؟  خودت میدونی که تو این دنیا چشم در مقابل چشمه والنتینا

 به او خیره شدم . اشک در چشم هایم جمع شده بود

_ به بیبی صدمه نزن… فقط این کارو نکن..اون بدون من هرگز نمی تونست اونو بکشه. من در این گناه مقصرم .هر مجازاتی که برای اون در نظر داری من رو هم توش شریک کن  

دانته در حالی که لبخند تیره ای روی لبهایش بود گفت

_ میترسم  به این دلیل  این حرفا رو میزنی که میدونی هرگز تو رو تنبیه نمی کنم 

_نمیکنی ؟ 

 دانته مرا محکم بوسید.. سپس خود را عقب کشید و به آرامی شکمم را نوازش کرد.  آیا به خاطر بچه مان بود؟ ایا بیش از اندازه این حرکت او را معنا می کردم؟ یا شاید تصادفاً دستش به شکمم برخورده بود

_ تا موقعی که من به مافیا حکمفرمایی می‌کنم تو صدمه نخواهی دید

 یک قدم عقب برداشت

_ حالا باید برم و با بیبیانا صحبت کنم 

با عجله گفتم 

_بذار باهات بیام

_ پدرت و مشاور من هم اونجا خواهند بود .بنابراین هیچ دخالتی نکن. نمیخوام کسی به تو مشکوک بشه .ممکنه پدرت از اون چشم پوشی کنه اما از اینکه مجبور بشم روکو اسکادری رو راجع به این قضیه وادار به سکوت کنم متنفرم

 

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست