دنیای رمان

دانلود رمان عاشقانه : برترین رمان های جهان را اینجا بخوانید

جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر  :

 

 

 

 

 شش هفته بعد.. دکتر ها تصمیم به سزارین گرفتند .هنوز هم هشت هفته زودتر بود اما ریسک سقط جنین بسیار بالاتر رفته بود.  وقتی دکتر ها شکمم را پاره می کردند  دانته از کنارم تکان نخورد. حضورش ..نگاه محکم و قوی اش.. کنترل و قدرت مطلقش بسیار به من کمک می کرد . با حضور دانته در کنارم می دانستم هیچ چیز  اشتباه پیش نخواهد رفت. مانند اینکه با نیروی خالص اراده اش می تواند همه چیز را به خوبی پیش براند. دانته می‌تواند تو را وادار کند باور کنی کنترل موقعیت را در دست دارد حتی اگر اینگونه نباشد 

در طی عمل دست مرا گرفته بود و وقتی اولین صدای گریه بلند شد به چشم هایم نگاه کرد..سپس هر دو به طرف دخترمان چرخیدیم .وقتی پرستار او را به ما نشان داد صورتش چروک و لکه دار بود. دست دانته را رها کردم

_ برو پیش دختر مون… برو 

به نظر می‌رسید برای ترک کردن من بی میل است اما بعد از آن که پیشانی ام را بوسید ایستاد و به طرف  پرستار به حرکت افتاد .

دانته با دیدن آن همه خون حتی پلک هم نزد اما از او انتظار نداشتم که دیدن خون روی او تاثیر بگذارد .اگر دکترها و پرستارها از خونسردی او متعجب شده بودند به خوبی آن را پنهان می کردند. شاید آنها هم شایعاتی که درباره دانته شنیده بودند را باور کرده اند :  که او یک رئیس  بلند پایه ی مافیا است

  البته هرگز کسی این شک و شبهه ها را تایید نکرد.وقتی پرستار دخترمان را به دست  او داد او را داخل  پتویی پیچانده شده بود .میان بازو های دانته بسیار کوچک به نظر می‌رسید و دانته با نرم ترین و مهربان ترین حالت چهره ای که تاکنون از او دیده بودم به دخترمان نگاه میکرد 

همچنین احساساتی آتشین هم وجود داشتند و وقتی سرش را بالا گرفت و دکترها و پرستارها را مشاهده کرد که به او نگاه می کنند. نرمی صورتش جای خود را به سختی و شدت داد .می دانستم دخترمان همیشه در امان خواهد بود 

 چشمهای دانته از حفاظت سخن می گفتند… از عزمی خالص برای نابودی هر چیزی و هر کسی که قصد صدمه زدن به دخترمان را داشته باشد

 به طرف من حرکت کرد .در صندلی کنار تخت خواب نشست و دخترمان را پایین آورد تا بتوانم او را ببینم. می دانستم به زودی دکتر ها می بایست او را ببرند .می بایست مدت کمی.. قبل از آنکه بتواند با ما به خانه بیاید…را در دستگاه سپری کند. زمزمه کردم

_ خیلی خوشگله 

به این اهمیت نمیدادم که دکتر ها مشغول بخیه کردن شکمم بودند یا این که من و دانته تنها نبودیم . دانته به آرامی گفت

_ اون درست مثل توئه 

 یک انگشتم را روی گونه اش کشیدم .با چشم های شیشه ای اش پلک زد و به من نگاه کرد. موهایش مانند موهای دانته بلوند بود. بسیار کوچک بود و من تنها می خواستم از او محافظت کنم 

_انا

  برای اولین بار او را با نامی که من و دانته چند روز پیش انتخاب کرده بودیم صدا زدم 

_ پدرت همیشه عاشقت خواهد بود و از تو محافظت خواهد کرد 

دانته پیشانی انا و سپس پیشانی مرا بوسید

_ تو و آنا هردو باهم رو 

 به چشمهایش نگاه کردم و اشک هایی که با موفقیت تا لحظه آنها را عقب رانده بودم راه خودشان را به بیرون پیدا کردند

 بخش آخر

 به آرامی خودم را داخل آب داغ در وان پایین آوردم و آهی کشیدم . انا  بالاخره به خواب رفته بود و گبی  شب را در اتاق او سپری خواهد کرد تا مطمئن شود حالش خوب است . دانته  با پدرم در دفترش جلسه دارد اگرچه این که ناگهان پدرم مدام به بهانه جلسه داشتن با دانته به خانه ما می امد به او مشکوک شده بودم که به خاطر اشتیاقش برای دیدن انا  باشد

 تنها چند هفته از به دنیا آمدن دختر مان گذاشته بود و به سختی می توانستم زندگی قبل از او را به خاطر بیاورم .اما امشب به کمی زمان برای خودم …و برای دانته ..نیاز داشتم .خوشبختانه انا  عادت داشت به مدت طولانی بخوابد .گاهی اوقات بدون حتی کوچکترین تکان خوردنی تا ۵ ساعت میخوابید .در وان  به عقب تکیه دادم و چشمهایم را بستم .برای اولین بار در طول روز ریلکس شدم 

ماه ها  از آخرین باری که من و دانته  با یکدیگر صمیمی بودیم می گذرد. امشب میخواستم که این وضعیت تغییر کند .دانته با صبوری برخورد می‌کرد اما می‌توانستم متوجه شوم وقتی به حمام می‌رفت تا دوش بگیرد بیشتر از حد لزوم طول می کشید . نیازی نبود حدس بزنم چه کار می کند. حالا که بدنم بهبود پیدا کرده بود نمی‌توانستم صبر کنم تا دوباره با او باشم .با این تفاوت که این بار بسیار متفاوت خواهد بود. برای اولین بار می‌دانستم که او مرا دوست دارد .حتی اگر هرگز این کلمات را با صدای بلند بر زبان نمی آورد. وقتی به من و انا  نگاه می کرد نگاهی که در چشم هایش بود ارزش هزاران کلمه را داشت

همانطور که صدای قدم هایش را شنیدم که به اتاق خواب وارد می شود گفت

_ وال؟ 

 چند لحظه بعد در میان درگاه حمام پدیدار شد. نگاهش روی بدنم لغزید. به طور شیطانی  جذاب به نظر می رسید. دو دکمه بالای لباسش باز بودند و آستینش را بالا زده بود و دست های مردانه و ماهیچه ای اش را به نمایش گذاشته بود

_ انا رو  چک کردم .خوابه . گبی داشت  براش شعر می خوند 

 با لبخند گفتم

_ عالیه 

چشم های  دانته تقریباً به خاطر خواستن تغییر رنگ داده بودند اما همان جا میان درگاه ایستاده بود….  کنترل نفسش  شگفت انگیز و گاهی اوقات دیوانه کننده بود

 با دقت گفت

_ به نظر خسته میرسی .میخوای یکم استراحت کنی ؟ 

 اما بدنش کاملا چیز متفاوتی می گفت. با لبخندی بر لب سرم را تکان دادم و ایستادم .اجازه دادم کف صابون روی بدنم به پایین بلغزد . رو به روی او ایستادم . نگاهش مانند لمسی فیزیکی از روی بدنم گذشت . دستم بالا آمد تا خط باریک اما قرمزی که به خاطر سزارین روی شکمم ایجاد شده بود را بپوشاند .همواره راهی پیدا می کردم تا آن را از دید دانته پنهان کنم. دکتر گفته بود به مرور زمان سفید خواهد شد اما هرگز کاملا از بین نخواهد رفت

دانته به طرف من قدم برداشت. به نرمی دستم را کنار کشید

_ خودت رو از من پنهان نکن 

_مطمئن نبودم اگه زخم رو ببینی میل و اشتیاقت رو از دست بدی 

 با صدای عمیقی خندید 

_تو شبیه یه الهه به نظر می رسی وال . این زخم باعث نمیشه  از نظر من کمتر خواستنی تر باشی… یا به نظر تو زخم هایی که روی بدن من هستن منزجر کننده اند ؟  من یک عالمه جای زخم روی بدنم دارم

_ نه.. البته که نه . اما تو یه مردی و این قضیه برای زن ها متفاوته 

 دانته به نرمی روی شکمم را نوازش داد

_ این جای زخم  تو رو حتی در نظر من زیبا تر نشون می ده چون می دونم برای چی اون رو روی بدنت داری  

دستم را روی شانه های او قرار دادم و لباسش را خیس کردم اما به نظر نمی رسید اهمیتی بدهد. چشمهایش  مداوم روی بدنم حرکت میکردند به طرف جلو خم شدم و او را بوسیدم

_ بهت نیاز دارم دانته ..خیلی بهت نیاز دارم

 چشم‌های دانته با میل و خواستن برقی زدند 

_ مطمئنی به اندازه کافی حالت خوب شده؟ نمیخوام بهت اسیب بزنم

 قلبم با عشق برای او به تپش در آمد .حرف هایش برایم خیلی معنا داشت. در صورتی که هیچ نیازی نبود به من اهمیت بده و می‌توانست من را روی تختخواب بیندازد و هر کاری که می خواهد با من انجام دهد. یکی از دست هایش بدنم را نوازش می کرد. گفتم 

_صدمه نمی زنی

دانته چیزی نگفت تنها مرا از وان  بیرون آورد و با حوله ای نرم خشک کرد سپس مرا در آغوش گرفت و به طرف تخت خواب برد. با صدای عمیقی که تقریبا خشن به گوش می رسید گفت

_خیلی زیبایی.. خیلی دلم برات تنگ شده بود 

تنها کلماتش باعث می شدند احساس اشتیاقم برای او چندین برابر شود. نیشخند شیطانی بر لبنشاند . سرش را پایین آورد و مرا بوسید

………………………………………..

دانته  محکم مرا در آغوش گرفته بود و در حالی که نفس هایم به حالت عادی باز میگشتند گردن و روی شانه هایم را می بوسید. با صدایی  خشدار گفت

_  نظرت راجع به یه دور دیگه چیه؟

 تنها می توانستم سرم را تکان دهم. نشست و بازوهایش را با حالتی دعوت کننده از یکدیگر باز کرد. با هیجان پرسیدم 

_این مدلی؟

 با اشتیاق به طرف او رفتم و لب هایم را روی لب هایش چسباندم . دانته با حرارت گفت

_ به چشمام نگاه کن.. عاشق نگاه کردن به چشماتم 

………………………………..

 در حالی که  در آغوش دانته دراز کشیده بودم لبخند احمقانه ای روی صورتم نقش بسته بود. به صورتش نگاه کردم و به موهای آشفته و به ته ریشی که روی فکش داشت  . صورتم را میان گودی گردنش  فرو بردم و زمزمه کردم 

_ عاشقتم 

بازو های دانته دور بدنم محکم تر شدند. بوسه ای روی موهایم نشاند. چشمهایم را بستم و به صدای تپش قلبش گوش دادم . به مدت طولانی در همان حالت دراز کشیدید .دلم نمیخواست حرکت کنم اما بالاخره دوش گرفتیم و بعد از آن به اتاق انا خزیدیم

 گبی  روی صندلی کنار گهواره او نشسته بود و برایش کتاب می خواند اما وقتی ما را دید به سرعت و آرامی بلند شد. زمزمه کردم 

_میتونی بری . بقیه شب خودمون حواسش رو داریم

 گبی  سرش را تکان داد و بیرون رفت . بدون هیچ سر و صدایی در را بست. انا  در گهواره اش دراز کشیده بود . انگشت‌های کوچکش به یکدیگر حلقه شده بودند و صورت زیبای اش در آرامش بود

هنوز هم کوچک بود اما بعد از دو هفته که از بیمارستان به خانه آمده بود بسیار بیشتر رشد کرده بود . به آرامی به طرف او حرکت کردم. انگشتهایم در تمنای نوازش کردن گونه ی او بودند اما نمی‌خواستم او را بیدار کنم .عاشق این بودم که در چنین لحظات آرامی او را تماشا کنم .هرگز تا این اندازه در عمرم احساس آرامش نداشتم .دانته به پشت سر من آمد و دست هایش را دور کمرم حلقه کرد. سرش را روی سرم تکیه داد

_ هرگز اجازه نمیدم اتفاقی برای تو یا انا بیفته.  تا آخرین نفس از هر دوی شما محافظت می کنم

 می دانستم همین کار را خواهد کرد . 

مدت زمان زیادی طول کشید …و در این مسیر با موانع زیادی مواجه شدیم ..اما بلاخره چیزی که همواره می خواستم را به دست آوردم ..یه شوهر که عمیقاً به من اهمیت می‌داد و یک بچه زیبا که هر دویمان بیشتر از هر چیز دیگری در این دنیا دوستش داشتیم. احساس می‌کردم بالاخره به مقصدی که میخواستم رسیدم

 

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم
READ

 

 

 پایان     

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
Nazli
Nazli

ممنون مریم جان از ترجمه قشنگت ❤️💐

Tara
Tara

خیلی ممنوونم.
رمان جالبی بود، ترجمه هم خیلی خوب
بود ❤

Sky
Sky

سلام خسته نباشید رمان خیلی جالبی بود
رمانی تو سایتتون هست که داستانش
بیشتر با زندگی های امروزی شباهت داشته
باشه که از عشق های بی اساس و بی نتیجه
بگه از عشقی بگه که جز هوس زودگذر چیز
دیگه ای نباشه؟؟

فاطمه ۹۲
فاطمه ۹۲

سلام. ، واقعا رمان جالبی بود . ممنون از مترجم عزیز و همکارانشون

سمیرا
سمیرا

واقعا عالی

مهدیه
مهدیه

خیلی قشنگ بود 😍😍😍😍

شهلا
شهلا

واقعا لذت بردم
لطفا باز هم رمان انلاین
تو این ژانرها بذارید 😍

Lia
Lia

عالی بود😍

مریم
مریم

رمان زیبا و ترجمه خوبی بود با تشکر از شما

Mel
Mel

خیلی خیلی خوشگل بود عاشق دانته شدم

فهرست