دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم  :

 

 

 

هرگز این قضیه را از آن زاویه بررسی نکرده بودم و واقعا متعجب شده بودم .چه می‌شود اگر حق با دانته باشد ؟ من فرانک را از یک سال پیش که درباره مرگ آنتونیو به گفته بودم ندیده بودم و هرگز دیگر از او چیزی نشنیده بودم . او دلایل خوبی داشت که از مافیا متنفر باشد. زیرا نه تنها می بایست رابطه اش با آنتونیو را پنهان کند بلکه حتی نمی توانست با او خداحافظی کند

دانته از نزدیک مرا مورد بررسی قرار داد . آیا سعی داشت مرا شستشوی مغزی بدهد؟ حتی اگر اینگونه باشد چیزی که گفته بود حقیقت داشت . برای آنکه موضوع را عوض کنم گفتم

_میای به مامانم سلام کنی ؟ اگه این کارو نکنی و توی ماشین بمونی واقعا نا امید میشه

دانته با نگاه معناداری به من خیره شد اما دیگر موضوع را ادامه نداد . از ماشین پیاده شد و در را برای من باز کرد .

هنوز دستم را روی زنگ قرار نداده بودم که در باز شد .مادرم با خوشحالی به ما لبخند زد. احتمالاً از پشت پنجره داشته جاسوسی مرا می کرده .با لبخند پهنی گفت

_ دانته انتظار نداشتم بیایی. چقدر عالیه که به ما سر زدی

دانته را به آغوش کشید. اگرچه دانته با بدنی منقبض سر جایش ایستاده بود. اما کمی به پشت مادرم زد.

_ اینجام تا والنتینا رو برسونم .وقت ندارم بمونم هنوز خیلی کارها هست که باید انجام بدم

_البته حالا که رئیسی مسئولیت های زیادی داری. خیلی خوبه که از بین برنامه شلوغت وقتی پیدا کردی تا والنتینا رو توی شهر بگردونی

مامان به من لبخند زد

_یه جنتلمن برای خود پیدا کردی

نگاهی به معنای : دیدی بهت گفتم ..به دانته انداختم . تنها برای چند ثانیه چشم هایش کمی نرم تر شدند . سپس عذر خودش را خواست و به طرف ماشین رفت . به محض آنکه ماشین دانته ناپدید شد مادر بازوی مرا گرفت و عملاً پشت سر خود کشاند و فریاد کشید

_ جیووانی والنتین اینجاست

_ پاپا اینجاست؟

_ بهش گفتم ..میخواست باهات حرف بزنه

ناله کردم

_اینقدر بی ادب نباش. من و پدرت نگرانتیم میخواهیم ببینیم زندگی متاهلی باهات رفتار خوبی داشته یا نه

_منظورت اینه که میخوای مطمئن بشی توی رابطه ام با دانته افتضاح به بار نیاوردم

پاپا به اتاق پذیرایی آمد

_خوب اوضاع بین تو رئیس چطوره ؟

با صدایی بی نهایت شیرین گفتم

_اگر با دانته ملاقات داری پس باید ازش بپرس که ببینی اونو خوب راضی می کنم یا نه

_ بعضی موقع ها فکر می کنم خوب ادبت نکردم. این بلبل زبونیت وقتی دختر کوچکی بودی شیرین تر بود

لبخند زدم و دستهایم را دور او حلقه کردم. سرم را بوسید .می دانستم احتمالاً پاپا هم به اندازه دانته خشن است و آدم های بی شماری را در طول زندگی کشته. اما همیشه برای من پدری مهربان و تکیه گاهی محکم بود

_همه چیز بین من و دانته خوبه نگران نباش . اگر چه فکر می‌کنم هنوز زن اولش رو فراموش نکرده

پاپا و ماما نگاهی با یکدیگر رد و بدل کردند

_ پدر دانته مدت زیادی طول کشید تا اون رو متقاعد کنه اصلا به ازدواج فکر کنه. من خوشحالم که اون تو رو انتخاب کرده . زیاد بهش فشار نیار

_ به حرف پدر گوش کن والنتینا. مرد ها از زن هایی که بهشون فشار میارن خوششون نمیاد

پاپا پرسید

_آیا درسته به دانته فشار آوردی تا اجازه بده بهت کار کنی ؟

_وانمود نکن همین حالا هم همه چیزو نمیدونی

ماما گفت

_چه انتظاری داشتی؟ زنی در مقام تو انتظارش نمی رفت که کار کنه. بعضی از مردم فکر میکنن زنها نباید توی کار همسراشون دخالت کنن . اما تو همیشه این کارو می کنی . من هرگز توی کار پدر دخالت نکردم

پاپا با تعجبی نمایشی گفت

_ نکردی ؟

ازدواج آنها به خاطر دلایل عاشقانه نبود. مانند من و دانته انها هم به خاطر مسائل شغلی ازدواج کرده بودند. اما با گذشت زمان به یکدیگر دلبسته شده بودند. وقتی آنها را می دیدم برای ازدواج خودم امیدوار می شدم. لبخند زدم

_اون اهمیت نمیده کار بکنم .فکر می کنم دلش میخواد با وقت آزادم کار مفیدی انجام بدم

_ چه چیزی زیباتر و مفیدتر از بزرگ کردن یه بچه است؟

با التماس به پدرم نگاه کردم اما شانه هایش را بالا انداخت

_ پدر دانته واقعا یه وارث میخواد .دانته مسئولیت هایی داره

پاپا سرم را نوازش کرد..به ساعت نگاه کرد سپس به خود پیچید

_من واقعا باید برم

یکباره دیگر سرم را بوسید. سپس خم شد و لب های مادرم را نیز بوسید. و بعد از خانه بیرون رفت

مادرم روی مبل کنار خودش را با دست نشان داد و به من اشاره کرد تا آنجا بنشینم. .کنار او نشستم

_واقعا لان به کیک نیاز دارم

مادرم زنگ را به صدا درآورد و خدمتکار بهمراه یک سینی پر از کیکهای ایتالیایی و نوشیدنی به داخل اتاق آمد . بعد از آنکه قهوه ام را نوشیدم مادرم گفت

_ آیا شبها دانته به سراغت میاد ؟

تقریبا قهوه در گلویم گیر کرد

_ خیال ندارم راجع به این موضوع با تو صحبت کنم مامان

گونه هایم به شدت می‌سوخت. مادرم لبخند معناداری تحویل من داد . من او را دوست داشتم اما گاهی اوقات واقعا به آزار دهنده ترین زن روی زمین تبدیل می شد

………………………………..

انزو به دنبال من آمد تا مرا به خانه برساند. در طول رانندگی کوتاه به جز چند صحبت کوتاهی دیگر با یکدیگر صحبت نکردیم. وقتی از خیابان بیبیانا گذشتیم گفتم

_صبر کن.بچرخ .می خوام یه سری به بیبیانا بزنم

حالا که تا اینجا آمده ام احتمالاً از دیدن من خوشحال خواهد شد. انزو چیزی نگفت تنها ماشین را به طرف خانه بیبیانا راند و کنار خیابان پارک کرد

_ میخوای منتظر بمونم ؟

مردد بودم

_اگه اشکال نداره؟

انزو سرش را تکان داد

_ این شغل منه

دستش را داخل داشبورد برد و مجله ای قدیمی بیرون آورد

_ زیاد طول نمیکشه

اگر چه من و بیبیانا می توانستیم ساعت ها با یکدیگر صحبت کنیم . از ماشین بیرون آمدم و مستقیماً به طرف در خانه ی آنها رفتم .زنگ را فشار دادم و منتظر ماندم اما هیچ اتفاقی نیفتاد. دیگر می خواستم منصرف شدم و به طرف ماشین برگردم که در باز شد.

توماسو روبروی من ایستاد .چشمهایم از تعجب باز شدند. سپس نگرانی وجودم را در بر گرفت

_ سلام توماسو

خودم را مجبور کردم تا صدایم دلپذیر باشد

_ امیدوارم بد موقع مزاحم نشده باشم . می خواستم با بیبیانا صحبت کنم .خونست؟

در واقع می‌خواستم بپرسم آیا حالش خوب است ؟

سر و روی توماسو عرق کرده بود . صورتش قرمز بود و هنوز هم دکمه های شلوارش باز بودند. احساس ترسی وجودم را در بر گرفت. توماسو لبخندی زد و دندان هایش را به نمایش گذاشت. با دو دست ..دست مرا گرفت

_ همین حالا اماده میشه. ما برای زن دانته همیشه وقت داریم

میخواستم دستم را عقب بکشم . اینکه پوست صورتش اینقدر قرمز و چسبناک بود به خاطر بلایی بود که بر سر بیبیانا آورده بود باعث میشد بیشتر احساس انزجار کنم اما جلوی خودم را گرفتم

_ بیبیانا زود باش والنتینا کاوالارو اینجاست

حالا انگار بیبیانا نمیدانست من که هستم .توماسو با کنجکاوی پرسید

_ شنیدم ریاست کازینو رو به دست گرفتی

چشم های کوچک سوسک وار با نگاه تیزی مرا تماشا می‌کردند

_ رافائل بهت چیزی گفت؟

توماسو قاه قاه خندید

_ نیازی نبود اون چیزی بگه. همه دارن راجع بهش صحبت می کنن. من هرگز اجازه نمیدم بیبیانا کار کنه. اما دانته همیشه دنبال تغییرات بوده

داشتم با خود فکر میکردم آیا می توانم این کلمات را به عنوان خیانت در نظر بگیرم؟ اما به طور غم انگیزی آن کلمات تنها منتقدانه به نظر می رسیدند .چیزی نبود که باعث بشود دانته یک گلوله در سر توماس خالی کند

بیبیانا بالای پله ها ظاهر شد. موهایش روی صورتش ریخته شده بود .دکمه های لباسش را اشتباه بسته بود و کفش به پا نداشت .توماسو به من چشمک زد

_ لطفاً منو ببخشید با رافائل جلسه دارم تا درباره دختر های فردا شب با هم صحبت کنیم

این که لبخندم را نگه دارم واقعا دردناک بود. به محض اینکه از دید خارج شد به طرف بیبیانا دویدم

_ هی همه چیز خوبه ؟

آب دهانش را قورت داد .

_میتونیم طبقه بالا با هم صحبت کنیم؟ واقعا باید دوش بگیرم

_البته

لبخند کوچکی تحویلم داد .در سکوت او را تا طبقه بالا دنبال کردم. سعی میکردم احساس خشمم را نسبت به توماسو نادیده بگیرم . بیبیانا مرا به داخل اتاق خوابشان راهنمایی کرد. وانمود کردم متوجه ملحفه‌های ژولیده نشدم .

گوشه وان حمام نشستم

_ اگه میدونستم توماسو خونه است نمیومدم. بیبیانا گفت

_ نه خوشحالم اومدی . اونطوری حداقل بیشتر ازین طولش نمی‌داد

چشم هایم روی کبودی هایی که تازه روی بدنش ایجاد شده بود چرخیدند. سرم را پایین گرفتم و چند بار پلک زدم تا اشک های عصبانیت را پس بزنم. بیبیانا زیر دوش آب رفت و آب را باز کرد

_وال؟

ایستادم و به طرف او حرکت کردم . حالت چهره بیبیانا عاجزانه بود.

_ میدونم نباید اینو ازت بپرسم …اما… کاری از دستت بر میاد؟

_ کاری میکنه که مقابل دستورات دانته یا خانواده باشه؟ هر چیز کوچیکی ؟

بیبیانا سرش را تکان داد

_اون به خانواده کاملاً وفاداره

این چیزی بود که به آن شک کرده بودم

_ دانته هیچ کاری انجام نمیده مگه اینکه اون یک خائن باشه. اما شاید بتونیم براش پاپوش درست کنیم

چشمهای بیبیانا گشاد شدن.

_ اگه اینکارو بکنی یعنی به دانته خیانت کردی. نمی بایست چنین کاری بکنی وال. نمیتونم چنین چیزی رو از تو بخواهم

لبخند شجاعانه ای بر لب آورد

_خیلی دارم دراماتیک بازی درمیارم. زنهای زیادی با چنین دردسرهایی دست و پنجه نرم کردن و جون سالم به در بردن

شاید اما به این معنا نبود. که بیبیانا باید از چنین ظلمی رنج ببرد

_بیا درباره چیز دیگه ای صحبت کنیم. اوضاع بین تو و دانته چطوره ؟ آیا شما…..؟

در حالی که گونه هایم قرمز می شد سرم را تکان دادم

_دوبار

_و ؟ بد بود ؟

_ نه در واقع….

جمله ام را تمام کردم .متوجه شدم دارم چه کار می کنم . نمی‌توانستم راجع به رابطه ی خودم با دانته صحبت کنم وقتی بیبیانا چنین زندگی زناشویی غم انگیزی داشت

_… بد نبود

دست هایم را فشار داد . توی زندگی بعد از چیزی که از ازدواج اولت تحمل کردی لیاقت یکم شادی رو داری

می خواستم دستهایم را اطرافش بیندازم و او را بغل بگیرم .همچنین می خواستم توماسو را به خاطر او بکشم .اما در عوض تنها دست هایش را فشردم

_یک روز توماسو از بین خواهد رفت و اون موقع نوبت توئه که به خوشبختی برسی

سرش را تکان داد. اما ناامیدی درون چشمهایش قلبم را به درد می آورد

_اون ۵۲ سالشه. اگه خیلی خوشانس باشم ۳۰ ساله دیگه زنده میمونه و تا اون موقع من پیر شدم و از لحاظ روحی به طور جبران ناپذیری آسیب دیدم

………………………………

۲۰ دقیقه بعد در ماشین نشسته بودم و به طرف خانه می رفتیم. وقتی ماشین به محوطه ورودی عمارت رسید با دیدن سایه ی مردی ان طرف خیابان از جا پریدم…. فرانک بود

فصل چهاردهم

فرانک ؟ می توانم موهای قرمز و هیکل باریک و بلند اش را همه جا بشناسم . انزو به من نگاه کنجکاوانه ای کرد اما من به سرعت نگاهم را از معشوقه قبلی آنتونیو برگرفتم قبل از آنکه انزو رد نگاهم را بگیرد

او اینجا چه می کرد؟ می ‌بایست بهتر از اینها بداند که دور و بر خانواده مافیایی ها بچرخد . مخصوصاً رئیس خانواده . فرانک احتمالا نمی دانست دانته چه کسی است. مگر آنکه آنتونیو بیشتر از آنچه که من از آن با اطلاع باشم به معشوقه اش راجع به خانواده اطلاع داده باشد.

همانطور که از دروازه خانه عبور می‌کردیم سعی کردم صورتم را خونسرد جلوه بدهم . اما مطمئن نبودم که موفق شده باشم . وقتی ماشین ایستاد گفتم

_ متشکرم که منو رسوندی

و از ماشین پیاده شدم .به محض اینکه به خانه داخل شدم به سرعت به طبقه بالا رفتم و از پنجره یکی از اتاق های مهمان ها به خیابان نگاه کردم .اما فرانک دیگر آنجا نبود

می بایست فکری کنم و با او تماس بگیرم و بفهمم چه میخواهد. اما چگونه ؟ اجازه نداشتم بدون بادیگارد خانه را ترک کنم .حتی نمی‌دانستم فرانک کجا زندگی میکند . اما احساس می کردم دوباره به زودی سر و کله اش پیدا خواهد شد .می بایست چیزی باشد که می خواهد راجع به آن با من صحبت کند. اگر بخواهد از من اخاذی کند چه ؟

عالی شد. حالا شستشوی مغزی دانته باعث شده بود مانند پارانوئید ها رفتار کنم. دفعه بعد که فرانک این اطراف بود تنها می بایست راهی پیدا کنم تا از خانه بیرون روم و با او صحبت کنم . تقه ای روی در باعث شد از جا ببرم . در باز شد و گبی سرش را به داخل اتاق آورد.

_ شام آماده است. اقاقی کاوالارو منتظر شما هستن

_ خودش نمیتونست اینو بهم بگه؟

گبی قرمز شد

_متاسفم ایشون من رو فرستادن تا به شما اطلاع بدم

همانطور که از او می گذشتم شانه اش را لمس کردم

_ نگران نباش

پشت سر من چند قدم امد . از روی شانه به او نگاه کردم

_ میتونیم کنار هم راه بریم مجبور نیستی پشت سر من راه بیای

سرش را تکان داد و سپس داخلی آشپزخانه ناپدید شد . در حالی که آهی میکشیدم به اتاق غذاخوری وارد شدم .

دانته سر جای همیشگی اش بالای میز نشسته بود . از اتاق گذشتم و مستقیم به طرف او رفتم . بشقاب من مانند شب های دیگر آن طرف میز چیده شده بود. بنا به دلایلی این تصویر باعث شد به طور غیر منطقی عصبانی شوم. نزدیک صندلی ام ایستادم اما ننشستم

_ چرا قراره من این همه با فاصله از تو بشینم؟

دانته یک ابرویش را بالا داد

_عصبانی هستی؟

_ البته که عصبانی ام . نمیخوام هر روز طوری غذا بخورم انگار با هم غریبه ایم . وقتی شبها با من میخوابی سعی نمی کنی این همه فاصله بینمون بندازی

کلمات باعث شد از ناراحتی پوستم مورمور شود اما موضع خود را حفظ کردم

چشمهای دانته کمی باریک شدند. مانند همیشه بسیار خونسرد و حسابگرانه

_ من اون کسی نبودم که اصرار داشت با هم رابطه داشته باشیم. اگه خوب به خاطر بیارم تو راجع به این قضیه کاملا یکدنده و لجوج بودی

نمی‌توانستم باور کنم دارد طوری صحبت می کند گویی اصلاً از آن لذت نبرده بود. شاید من تجربه چندانی نداشتم اما می‌دانستم که دانته بطور فوق العاده‌ای از رابطه مان لذت می برد

بشقابم را برداشتم و آن را کنار دانته حرکت دادم و کمی آنچه که لازم باشد آنها را محکم تر روی میز قرار دادم و باعث شدم صدای بلندی ایجاد شود

خودم را روی صندلی انداختم. سپس با حالتی تدافعی به دانته خیره شدم

_لطفاً به زیتا بگو از این به بعد بشقاب من رو اینجا بگذاره

دانته با لحنی بی تفاوت گفت

_ اگه این چیزیه که تو میخوای

زیتا به داخل اتاق آمد و من دیگر فرصت نداشتم چیز دیگری بگویم. چشمهایش بین من و دانته چرخیدند و لبخندی روی صورتش نشست .واقعا دلم می خواست جیغ بکشم .به آرامی تا آنجا که دلش میخواست وقت صرف کرد تا میز شام را بچیند . سپس اتاق را ترک کرد.

وقتی که یک تکه گوشت را داخل دهانم قرار دادم تقریباً به خاطر مزه ی لذیذ ان اه کشیدم اما نمی خواستم دانته تصور کند دیگر از دست او عصبانی نیستم .دانته بدون عجله غذا می خورد . چشمهایم حرکات دست های قوی اش را دنبال می‌کرد . به خاطر می آوردم آن دست ها روی بدنم چه احساسی داشتند و به خاطر آن که دوباره او را می خواستم از خودم متنفر شدم. بالاخره پرسید

_ملاقات با پدر و مادرت چطور پیش رفت ؟

آنقدر بی تفاوت به نظر می‌رسید که نمی‌توانستم تصور کنم این سوال را پرسیده تا طرز برخورد خشن بی ادبانه اش را جبران کند

_ پدرم بهت یه گزارش تحویل نداد؟

دانته یک قطعه گوشت را داخل دهانش قرار داد و بعد گفت

_ ما توی جلسه راجع به مسائل کاری با هم صحبت می کنیم

سپس کمی با لحنی تندتر ادامه داد

_ نمیدونم چرا مثل یک بچه ترشرو رفتار می کنی . اگه زنی میخواستم که اینطور رفتار کنه پس می بایست جینا رو انتخاب می‌کردم

با صدای بلند قاشق و چنگال آن را داخل بشقاب انداختم

_پس شاید باید ازش درخواست کنی . اون موقع من هم با متیو ازدواج می کنم . حداقل شنیدم اون یک کوه یخ نیست

_کوه یخ ها ؟ این چیزیه که مردم پشت سرم میگن ؟

_ اونا چیزهای زیادی پشت سرت میگن اما این دقیق ترین توصیفی از شخصیت توئه که باهاش برخورد کردم

_پس تو به متیو علاقه مندی ؟

_ببخشید ؟

_روز ازدواج مون باهاش رقصیدی و به نظر می رسید بیشتر از حد معمول داره بهت خوش میگذره

_به متیو حسودیت میشه ؟

_ من حسود نیستم نه . فقط دارم از چیزی که فکر می کنم مال منه محافظت می کنم

اما این به طور وحشتناکی در نظر من شباهت به حسادت داشت

_ نمیدونم چرا حتی اهمیت میدی . به نظر نمیرسه که بیرون از اتاق خواب به من علاقه ای نداشته باشی. همونطور که خودت خیلی خوب اشاره کردی و اونو توی صورتم کوبوندی اون رو هم من شروع کردم. همین حالا فکر می کنم اگه من رو توی یه تخت خواب با متیو ببینی یکی از اون نگاه های سردت رو به من میندازی و بعد برمیگردی سر کارت

مطمئن نبودم چرا در باره متیو صحبت می کردیم .من هرگز به او علاقه ای نداشتم . او همواره مردی بود که غیر قابل پیش‌بینی تراز آن بود که به مزاج من خوش بیاید

_برمیگردم سرکار درسته

لبخند درنده خویی زد

_ بعد از این که دل و روده متیو رو بیرون ریختم و اونو تماشا کردم که تا سرحد مرگ خونریزی میکنه

یک جرعه از ش*راب سفیدش را سر کشید

تسلیم شدم . کاملا مشخص بود امکان ندارد با دانته مانند یک زن و شوهر معمولی صحبت داشت. بقیه شام را در سکوت خوردیم. تنها صدای قاشق و چنگال هایمان در فضا می پیچید

……………………………

تقریباً خوابیده بودم که دانته به تخت خواب آمد.تخت زیر وزن اش فرو رفت و سپس بدن گرمش به پشت من چسبیده شد .هیچ حرکتی نکردم. موهایم را از پشتم کنار زد و بوسه گرمی مقابل پوست پشتم زد . سپس به آرامی آن را گاز گرفت. خوشحال بودم که به روی شکم دراز کشیده بودم و می توانستم صدایم را در بالش پنهان کنم. نمیخواستم بداند چه تاثیری روی من می گذارد .اینکه چقدر بدنم در تمنا و آرزوی اوست . هنوز هم به خاطر کلماتش درطول شام عصبانی بودم . اما بدنم برای خودش جداگانه فکر میکرد

به نظر نمی‌رسید دانته با عدم پاسخگویی من به حرکاتش دلسرد شده باشد. زبانش را روی شانه‌ام کشاند. سپس با زبانش مهره های ستون فقراتم را طی کرد . دوباره راهش را به طرف بالا آمد و نبض گردن مرا میان لب هایش مکید . سپس با بوسه های نرم تا نزدیکی گوشم آمد . خودش را بیشتر به من چسباند . به شدت سعی می کردم تا بی حرکت بایستم

نفس هایش روی گوشم داغ بودند. نرمه ی گوشم را لیسید و باعث شد به خودم بلرزم .با پشت انگشت هایش گردنم را نوازش داد .سپس پایین تر رفت. نفس هایم سرعت گرفته بودند اما اینبار من چیزی را شروع نمی کردم . دانته ناله ای کرد

_ میدونم داری منو نادیده میگیری . اما اگه میخوای موفق باشی باید یاد بگیری بدنت رو کنترل کنی

آن ح******** ی عوضی

و سپس دوباره شروع به بوسیدنم کرد

و من خودم را به او سپردم . اهمیت نمیدادم که همین چند لحظه پیش قسم خورده بودم او را نادیده بگیرم تا زمانی که رفتار سردشت را بیرون از اتاق خواب تغییر ندهد

…………………………………

سرم را بلند کردم و در تاریکی اتاق های دانته را جستجو کردم .. مرا بوسید. بوسه ما شیرین و آرام بود. اما سپس خود را عقب کشید. داشت به سقف نگاه میکرد. از انجا که اتاق کاملا تاریک بود نمی‌توانستم از چهره اش چیزی بخوانم

با احتیاط جلو رفتم و سرم را روی سینه اش قرار دادم .بدنش منقبض شد.. منتظر بودم تا مرا رد کند ..با انتظار سرزنش او بدنم منقبض شد. اما هرگز چیزی نگفت. آرام شد و یک بازویش را دور شانه های من پیچید و بالاخره جرات کردم به او نزدیکتر شوم .دستم بالا آمد و به آرامی شکم او را نوازش کردم. آیا تاریکی باعث شده بود قابل دسترس تر به نظر برسد ؟آیا تاریکی باعث شده بود فراموش کند چه کسی است ؟که می ‌خواهد چه کسی باشد؟

 

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت چهارم
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست