دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم  :

 

 

 

از آخرین باری که در خانه بچگی بیبیانا بودم مدت زمان زیادی می گذرد . هرگز از پدر و مادر او زیاد خوشم نمی آمد و این حقیقت.. وقتی که او را مجبور به ازدواج با یک پیرمرد کردند بهبود پیدا نکرد

پدرم و روکو اسکادری مقابل در خانه منتظر ما بودند. وقتی به آنها رسیدیم پاپا مرا در آغوش گرفت و شقیقه هایم را بوسید. دستش را روی شکمم قرار داد و پرسید

_حالت چطوره ؟

می توانستم چشم‌های دانته را روی خودمان احساس کنم. اسکادری هم با چشمهای عقاب مانند ما را نگاه میکرد. مطمئن نبودم که راجع به بارداریم چیزی بداند. هنوز به طور عمومی اعلام نکرده بودیم. اما به زودی پنهان کردن آن دشوار خواهد شد

با زمزمه گفتم

_حالم خوبه

پاپا سرش را تکان داد سپس یک قدم عقب برداشت

_ اینجایی تا از بیبیانا حمایت کنی؟

سرم را برایش تکان دادم. در باز شد و پدر و مادر بیبیانا بیرون آمدند تا به ما خوش آمد بگویند. بیبیانا داخل اتاق نشیمن نشسته بود و یک پتو به دورش پیچیده شده بود . به سرعت به طرف او رفتم و او را در آغوش کشیدم .بیخ گوشم زمزمه کرد

_ این کارو کردم ..واقعا این کارو کردم

در حالی که پشت او را نوازش میکردم زمزمه کردم

_هیششششش

وقتی خودم را عقب کشیدم دانته.. پدرم و روکو اسکادری کنارمان ایستاده بودند. پدر و مادر بیبیانا میانه درگاه ایستاده بودند .اگر بیبیانا دختر من بود هرگز در چنین لحظاتی او را تنها نمی گذاشتم و کنارش می ماندم

به او گفتم

_اینجان تا درباره مرگ توماسو ازت سوال بپرسن این یه پروسه استاندارده. همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت

دانته به طرف ما آمد. به من گفت

_ اگه به تنهایی با بیبیانا صحبت کنیم بهتر خواهد بود

پدر و مادر بیبیانا بدون کوچکترین اعتراضی آنجا را ترک کردند. من چند قدم عقب تر ایستادم اما آنجا را ترک نکردم. نگاه نافذ دانته باعث چند قدم به عقب تر بردارم. بیبیانا ایستاد. سپس با ترس و وحشت به دانته نگاه کرد . بیبی ترسیده بود و احساس می‌کردم باید از او محافظت کنم اما دانته نگاه ههشدار آمیزی به طرف من روانه کرد. از من می خواست به او اعتماد کنم و من اجازه دادم تا او اوضاع را به دست بگیرد و می دانستم هیچ انتخاب دیگری ندارم

بعد از آنکه لبخند دلگرم کننده ای به بیبیانا زدم اتاق را ترک کردم اما گوشم را به پشت در چسباندم .سعی کردم به صدای آنها گوش دهم .اما صدایشان بسیار آرام بود .در شرایط عادی می بایست نشانه مثبتی باشد. اما دانته وقتی در خطرناک‌ترین حالت خودش بود بسیار آرام می شد

۱۵ دقیقه بعد صدای قدمهایی را بطرف در شنیدم و به سرعت عقب رفتم .پاپا در را باز کرد و مرا به داخل دعوت کرد . وقتی حالت چهره نگران مرا دید گفت

_همه چیز خوبه

به داخل اتاق رفتم .بیبیانا روی مبل نشسته بود و گونه هایش خیس اشک بود .دانته و اسکادری کنار پنجره ایستاده بودند و با صدایی آرام با یکدیگر صحبت می کردند .به طرف بیبیانا دویدم و کنار او نشستم. به سرعت دست های مرا گرفت و فشرد. پدر و مادرش به داخل اتاق آمدند. دانته به طرف ما چرخید

_مردهایی که به نظر میرسه در مرگ توماسو دخالت داشتند حالا مردن و به همین خاطر مجازاتی برای اعمال کردن باقی نیست. من این پرونده رو بسته اعلام میکنم

نفسم را با آسودگی خاطر بیرون دادم

_ دانته این به این معناست که اجازه داریم برای دخترمون به دنبال یه همسر باشیم ؟جدیدا سنت منتظر بودن برای یک سال چندان جدی گرفته نمیشه

این را پدر بیبیانا گفت و البته که منظورش من بودم .آن ح********…. بیبی به ندرت از چنگ شوهر قبلی اش آزاد شده بود…. که آنها برایش انتخاب کرده بودند ..و حالا مشتاق بودند تا یک نفر تازه را پیدا کنند

نگاه جدی و سخت دانته باعث شد مرد دیگر سرش را پایین بیندازد

_ بیبیانا بچه توماسو رو در شکم داره

چشم هایم به طرف بیبیانا کشیده شدند که لبخند کوچک و شادی به من زد

زمزمه کرد

_یه مدت مشکوک شده بودم اما امروز صبح مطمئن شدم

پدر و مادرش طوری به نظر می‌رسیدند گویی یک نفر با مشت به آنها زده. نمی توانستند به سرعت ۱ بیوه باردار را به این زودی شوهر دهند . بیبیانا مستقیم به چشم های آنها خیره شد. خیال ندارم برگردم و با شما زندگی کنم

دانته گفت

_به شما قول میدم که دختر شما در خانه ای که قبلا با توماسو شریک بوده در امنیت خواهد بود

میبایست لبخندم را پنهان کنم . پدر و مادر بیبیانا نمی توانستند با دانته مخالفت کنند .

بعد از آن من و دانته بیبیانا مرا به خانه اش رساندیم .در مورد اتفاقی که واقعاً افتاده بود هیچ صحبتی به میان نیاوردیم اما چهره بیبیانا به طور واضحی حاکی از آسودگی خاطر بود که جای هیچ شک و تردیدی را باقی نمی گذاشت. هر موقع به خاطر می‌آورد تلاش میکرد خود را ناراحت نشان دهد اما بیشتر اوقات آسودگی خاطری که در چشم هایش بود با صدای بلند حقیقت را بیان می‌کرد

خوشحال بودم که دانته حقیقت را میداند .به هر حال می توانست آن را متوجه شود .وقتی بیبیانا از ماشین پیاده شد و به طرف خانه خودمان به حرکت افتادیم دستم را روی پای دانته قرار دادم

تعجب در چشمهایش پدیدار شد. من معمولا به بی میلی او برای نشان دادن توجه در انظار عموم احترام می‌گذاشتم

_متشکرم که به بیبیانا کمک کردی

به راحتی گفت

_ من این کار رو برای تو کردم

احتمالا این تا جایی که امکان داشت ابراز _چه ؟ _عشق ؟ .. توجه ؟…محب؟____ به سبک دانته بود که می توانستم از او دریافت کنم

_متشکرم

دوباره دستم را عقب کشیدم و آن را روی زانوهایم قرار دادم .اما دانته مرا متعجب کرد و دستش را به طرف دستم دراز کرد. آن را به طرف صورتش آورد و انگشت های دستم را بوسید . نفس در گلویم حبس شد و به سرعت اشک در چشمهایم جمع شد. نمی بایست چنین حرکت کوچکی تا این اندازه برایم معنا داشته باشد اما این گونه بود و هورمون های بارداری کمکی به این موضوع نمی کردند. دانته دست مرا رها نکرد اما نگاه پرسشگرانه ای به طرفم روانه کرد

_ والنتینا ؟ حالت خوبه ؟

_ تقصیر هورمون هاست. متاسفم .فقط منو ندیده بگیر

دانته انگشتهایش را در انگشتای دستم قفل کرد و هر دو دستمان را روی رانش قرار داد و با یک دست رانندگی کرد .همانطور که به آرامی گریه می کردم و دست دیگرم را روی شکمم قرار داده بودم چیزی نگفت

فصل ۲۲

در هفته‌های بعد از مرگ توماسو بیبیانا با زندگی تازه جانی دیگر گرفته بود. به نظر می رسید در انزوای خانه بیشتر رشد کرده. آرزو می کردم ای کاش من هم مانند او تنهایی را می توانستم تحمل کنم. دانته از همیشه سرش شلوغ تر بود. میبایست مطمئن شود تا تمامی افرادش ۱۰۰% پشتیبان او باشند و این زمان کمی برای من باقی می گذاشت

به جز در شبها که مرا با بوسه و نوازش بیدار می‌کرد. از موقعی که بعد از مرگ آنتونیو از او خواسته بودم تا با من عشق بازی کند زمانی که با هم رابطه داشتیم اجازه می‌داد بیشتر به یکدیگر نزدیک شویم. اکثر اوقات مرا در آغوش می گرفت اما هنوز هم احساس می کردم ترجیح می دهد کمی فاصله بین من و خود ایجاد کند

روزها یا در کازینو کار می‌کردم یا با بیبی و یا اینس بودم . که در طی دوران بارداری به حضور قدرتمندتری در زندگی من تبدیل شده بود. امروز من.. بیبیانا و اینس قبول کرده بودیم که با یکدیگر به خرید برویم .وقتی به اولین فروشگاه بچه وارد شدیم اینس سوالی که می دانستم ساعت هاست دارد با خود کلنجار می رود تا آن را بپرسد را از من پرسید

_خوب.. پس دانته داره چطور با بارداری کنار میاد ؟

با لحنی عادی گفتم

_اصلا باهاش کنار نمیاد

نمیخواستم اینس متوجه شود اینکه دانته حتی یک بار هم مستقیماً درباره بچه از من سوالی نپرسیده بود تا چه اندازه مرا آزرده میکند . همواره اینگونه سوال می‌کرد که حالم چطور است ؟ وقتی با یکدیگر می خوابیدیم بطور اغراق آمیزی مواظب بود. اما هرگز کلمه بچه را به زبان نیاورده بود.حتی نپرسیده بود که آیا پسر است یا دختر

_ بیشتر اوقات وانمود میکنه هیچ بارداری در کار نیست

اینش به شکمم نگاه کرد. وقتی لباس هایی که کمی آزاد تر بودند میپوشیدم هنوز هم مشخص نبود باردار هستم.من تنها ۲۶ هفته داشتم

_این رفتارش غیرقابل تحمله می خوای باهاش صحبت کنم؟

به سرعت گفتم

_خدا یا نه

سپس با حالتی عذر خواهانه به او لبخند زدم

_اما متشکرم …اگه تو توی این موضوع دخالت کنی دانته به شدت خشمگین میشه

_ احتمالاً حق با توئه اما هنوزم از این موضوع خوشم نمیاد. گاهی اوقات نمیتونم مردها رو درک کنم . چرا وقتی اشتباه می‌کنن و به یه چیزی گند میزنن نمیتونن به اشتباهشون اعتراف کنن ؟

شانه ای بالا انداختم. این چیزی بود که اغلب با خود در مورد آن فکر می‌کردم اما هرگز پاسخی برایش پیدا نکرده بودم. بیبیانا یک سر تا پایی بچه گانه بانمک بالا گرفت که روی آن نوشته شده بود “نگاه کنید بچه‌ها ..پدر من یه اسلحه داره”

_ نه اینکه کسی نیازی به یادآوری داشته باشه.. اما چرا نه؟ باید یه چیزی مثل این بخری

نیشخند پهنی زد ..سپس جدی ش

_د مشکلی برات پیش اومده ؟

مطمئن نبودم.. درد عجیبی پایین شکمم احساس کردم.احتمالا بچه کوچکم در موقعیت بدی دراز کشیده بود و به کلیه هایم فشار وارد می کرد

_ حالم خوبه

لباسی که گرفته بود را به دست گرفتم

_حتی نمیدونم که دختره یا پسر

_ واقعا امیدوارم دختر باشه اینطوری دخترامون میتونن باهم بازی کنن

بیبیانا تنها ۱۸ هفته دارد اما از همین حالا راجع به جنسیت بچه از دکتر بپرسید بود .وقتی فهمیده بود دختر است آسوده خاطر شد زیرا نگران بود یک پسر ممکن است او را بیش از اندازه به یاد توماسو بیندازد

_دلم میخواد سوپرایز بشم

حقیقت نداشت. واقعا کنجکاو بودم .همان لحظه که فهمیدم باردار هستم کنجکاو بودم و دلم میخواست جنسیت بچه را بدانم .اما دلم میخواست وقتی دکتر جنسیت بچه را به من می‌گوید دانته در کنارم باشد. مطمئن نبودم هرگز چنین اتفاقی بیفتد

بیبیانا گفت

_ نمیدونم چطور طاقت میاری من که خیلی کنجکاوم

اینس سرش را تکان داد

_ بله و همچنین پیترو بشد دلش میخواد بدونه که آیا داره صاحب یک وارد میشه؟

ابتدا کمی خندید سپس وقتی صورتم را دید ساکت شد

_ پدر و مادرم اذیتت میکنن ؟ میدونم پدرم مشتاقه که دانته یه پسر داشته باشه تا در آینده وارثش بشه . اما اجازه نده بهت فشار بیارن

گفتم

_زیاد اونها رو نمی بینم اما وقتی که راجع به جنسیت بچه از من پرسیدند به نظر میرسید وقتی به پدرت گفتم هنوز نمیدونم زیاد خوشحال نبود

_ مرد ها.. واقعا تعجب می کنم چرا دانته مشتاق نیست بفهمه که آیا به زودی صاحب وارد میشه یا نه. اما اون همیشه راجع به این طور چیزها با بی تفاوتی رفتار کرده. خیلی از مردها اگه همسرشون در وضعیت بدی باشه سعی می کنن جای دیگه ای یک وارث به دنیا بیارن اما دانته هرگز کارلا رو سرزنش نکرد . حتی وقتی پدرمون مدام به اون فشار می آورد که یک معشوقه پیدا کنه تا اونو باردار کنه دانته با اون مخالفت کرد و کنار همسرش ایستاد

_چه وحشتناک

هنوز هم فشار عجیبی پایین شکمم احساس می کردم. اما به نظر می رسید حالا که با یکدیگر صحبت می‌کنیم و حرکت نمی کردیم بسیار بهتر شده

_ بله واقعا ..پدر پیشنهاد داد دانته از یک نفر دیگه بچه دار بشه و اون و کارلا بچه ها رو به عنوان بچه ی خودشون بزرگ کنن اما دانته این پیشنهاد رو رد کرد

بیبیانا با صدای آرامی گفت

_شاید به این دلیل که نگران بوده مشکل از خودش باشه

شانه ای بالا انداخت .نمیخواستم راجع به این موضوع در جمع صحبت کنم .اگر دانته میفهمید خوشحال نمی‌شد. اگرچه حالا فهمیده بودیم که مشکل از دانته نبود .حتی اگر راجع به آن دیگر صحبتی نکرده بودیم

بیبیانا با لبخندی روشن گفت

_ خوب نظرت چیه؟

هنوز هم لباس را بالا گرفته بود. سرم را تکان دادم و لبخند زدم

_خیلی خوب میخرمش

اینس روی شکمم را لمس کرد.

_نمیتونم صبر کنم .هیچ چیز بهتر از بوی یک بچه نیست

_ حقیقت داره

و به کالسکه ای که دختر کوچک او در آن خوابیده بود نگاه کردم . من و بیبیانا هر دو لباس های سرهمی مشابهی خریدیم . سپس با اینس خداحافظی کردیم و او به طرف ماشین خودش که بادیگارد اش در آن منتظر بود رفت .

همانطور که من و بیبیانا به طرف مرسدس باز می گشتیم تفد پشت سرمان حرکت می کرد. وانمود میکرد آنجا نیست.. که به خاطر این کار از او قدردان بودم

وقتی با آنتونیو ازدواج کردم اکثر اوقات خودم تنهایی بیرون میرفتم اما همه اینها حالا دیگر مربوط به گذشته هستند . تفد ما را به خانه رساند . من و بیبیانا میخواستیم بقیه ی بعد از ظهر را با یکدیگر بگذرانیم.. کتاب بخوانیم و غذاهای خوشمزه بخوریم.. همانطور که چند پله جلوی خانه را بالا می رفتیم ناراحتی کوچکی که تمام صبح در شکمم احساس میکردم شدیدتر شد

تفد به آرامی عذر خود را خواست و به سر پست خود بازگشت. داخل خانه آرام بود بجز صدای های مردانه ی ارامی که در دوردست به گوش می‌رسید. احتمالا دانته هنوز هم در جلسه بود .به بیبیانا گفتم

_ یالا.. بیا خرید هامون رو به طبقه بالا ببریم. می خوام وسایلی که برای اتاق بچه خریده بودم رو بهت نشون بدم

پایم را روی پله اول گذاشتم و خشکم زد. درد شدیدی به شکمم وارد شد . بسته هایی که در دست داشتم را پایین انداختم و به سرعت با دو دست معده ام را گرفتم. چیز گرمی از پاهایم پایین لغزید. با وحشت به پایین خیره شدم .رنگ بژ شلوارم به سرعت تیره تر می شد

آیا کیسه ابم پاره شده بود؟خیلی زود بو.. خیلی خیلی زود ..به نظرم به اندازه کافی زیاد نبود که به اندازه کیسه آب باشد اما من چه میدانستم ؟

بیبی با حالت شوکه ای فریاد کشید. آنقدر حیرت زده بودم که کلمه ای از دهانم بیرون نمی آمد

_ والنتینا ؟ با من حرف بزن

به آرامی گفتم

_خیلی زوده

۱۴ هفته خیلی زود بود. همانطور که شکمم را در چنگ گرفته بودم میترسیدم .بیبیانا زمزمه کرد

_خونریزی داری

حق با او بود .سرم گیج میرفت

_به یک آمبولانس نیاز داریم

سپس سرش را تکان داد

_ باید با دانته تماس بگیریم

پاهایم شروع به لرزیدن کردند و می بایست پله ها را بگیرم تا به زمین نیفتم .دانته در جلسه مهمی بود و من حتی مطمئن نبودم که آیا این بچه را بخواهد یا نه.. احتمالاً هنوزم فکر میکرد به او خیالت کرده ام تا خود را متقاعد کند

_ نه دانته سرش شلوغه

بیبیانا به طور باورنکردنی به من نگاه کرد

_ به جهنم که سرش شلوغه

شروع به جیغ زدن کرد

_ کمک کمک

در دفتر دانته به شدت باز شد و دانته به سرعت از آن بیرون آمد. در حالی که اسلحه در دست داشت پدرم و روکو اسکادری پشت سر او بودند و هر دوی آنها هم اسلحه به دست داشتند .نگاه آتشی دانته به من افتاد .خشم و غضب از چهره اش پاک شد و جای آن را نگرانی گرفت

همانطور که به طرف من می دوید گفت

_والنتینا

اسلحه را دوباره توی غلافش قرار داده بود

_ چه اتفاقی افتاده ؟

_هیچی نیست نمیخواستم مزاحم جلسه ات بشم

دانته دستش را پشتم قرار داد و پاهایم سست شدن.د نگاهش به شلوارم کشیده شد. هرگز آن نگاه را روی صورتش ندیده بودم .آیا واقعا برایم نگران بود؟

همانطور که درد مرا به دو نیم کرد به شدت نفس کشیدم. پدرم مقابلم ظاهر شد

_ والنتینا

بیبیانا به تندی گفت

_میبایست اونو به یه بیمارستان برسونیم

دانته سرش را تکان داد و مرا بلند کرد

_لباستو کثیف می کنی

دانته مرا محکم تر گرفت و به بیرون حمل کرد. به یکباره تفد و انزو به طرف ما به سرعت حرکت کردند. دانته دستور داد

_راه مون رو باز کنید

آن خون سردی همیشگی به چیزی ضروری و مبرم در صدایش تبدیل شده بود. هردو سرشان را تکان دادند و به سرعت از ما دور شدند. پدرم در مرسدس را باز گذاشته بود و دانته مرا به آرامی پایین گذاشت. پدرم همانطور که گونه ام را نوازش می داد گفت

_من مادرت رو میارم . به زودی هر دو به بیمارستان میایم

در را بست و لحظه‌ای که دانته پشت فرمان نشست بو ماشین را روشن کرد به سرعت از گاراژ خارج شدیم .ماشین انزو وتفد به محض دیدن ماشین ما به سرعت پیشاپیش حرکت کرده و راه را برای ما باز می‌کردند. دانته بیشتر از سرعت مجاز رانندگی می‌کرد .هر دست اندازی در خیابان باعث می شد از درد به خود بپیچم

درد دیگر آنقدر شدید نبود .حالا دیگر خیلی کمتر شده بود. اما اگر این نشانه ی بدی باشد چه ؟

_میبایست روی صندلی یک حوله قرار می‌دادی دارم صندلی رو کثیف می کنم

دانته به طرف من نگاه کرد

_الان هیچ اهمیت لعنتی به صندلی نمیدم یا به ماشین یا به هر چیز دیگه ای تو تمام چیزی هستی که اهمیت داره

دستش را جلو آورد و دستم را گرفت

_ تقریبا رسیدیم .هنوز هم درد داری؟

زمزمه کردم

_به بدی قبل نیست

سپس تنها به این دلیل که نمی توانستم بیخیال شوم گفتم

_این بچه توئه دانته . من هرگز به تو خیانت نکردم و هرگز اینکارو نمیکنم

دانته به شدت نفسش را حبس کرد

_آیا این دلیل این وضعیته ؟

_فکر می کنی به خاطر اینکه از دست تو ناراحت بودم کیسه آبم پار شده؟

_ نمیدونم …

چیزی نزدیک به یاس و درماندگی در صورتش بود

_ من یه حرو*مزاده ی لعنتی ام وال. اگه تو این بچه رو از دست بدی____

سرش را تکان داد و دوباره روی شیشه جلوی اتومبیل متمرکز شد .مقابل در ورودی بیمارستان پارک کردیم .ماشین بادیگارد های ما از قبل آنجا بود.همچنین یک پزشک و یک پرستار به همراه برانکارد ی منتظر بودند

دانته از ماشین بیرون پرید و به سرعت به طرف من آمد تا به آنها در پیاده کردن من از ماشین کمک کند .به محض آنکه روی برانکارد دراز کشیدم به طرف بیمارستان مرا حرکت دادند.. دانته هرگز از کنار من جدا نشد و همواره دستم را در دست هایش گرفته بود

 

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
طلا
طلا

امروز زنجیر وظیفه نداریم؟

فهرست