دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم  :

 

 

 

 بلاخره حالت تهوع صبحگاهی ام متوقف شد و از لحاظ فیزیکی کاملاً احساس بهتری داشتم. وقتی اول ژوئن سالروز مرگ کارلا اتاق خوابم را ترک کردم  انتظار داشتم دانته یا از خانه بیرون رفته باشد یا در دفترش پنهان شده باشد. وقتی دیدم در اتاقی که وسایل قدیمی کارگاه را در آن نگهداری می کرد باز است متوقف شدم 

می توانستم سر و صداهایی را داخل اتاق بشنوم .ایا داشت داخل اتاق به عکس های قدیمی شان با یکدیگر نگاه می‌کرد  ؟

چیزی که اینس  گفته بود را می توانستم به خاطر بیاورم: این که می بایست دانته را تنها بگذارم .اما بیشتر از پنج هفته از وقتی که اتاق خوابمان را ترک کرده بودم می گذرد و  برای اوقات صمیمی مان با یکدیگر دلم تنگ شده بود. با این حال غرور باعث می شد سر جایم بمانم.

در باز شد و دانته در حالی که یک جعبه را حمل می کرد بیرون آمد. با حالتی عذرخواهانه لبخند زدم 

_متاسفم نمیخواستم ____

جمله ام را ادامه ندادم .نمی‌دانستم چه بگویم .چشمهایم به جعبه ای که در دست داشت کشیده شدند.

_ داری چه کار می کنی ؟

_دارم این جعبه ها رو از خونه بیرون می برم

_ همه اونها رو ؟

سرش را تکان داد 

_انزو  و تفد  خیال دارن بقیه اسباب و اثاثیه رو بعداً بیرون  بندازن

 آب دهانم را قورت دادم 

_چرا؟

_ میتونیم از این اتاق استفاده بهتری بکنیم. میتونه به اتاق بچه خوبی تبدیل بشه 

چیزی راه گلویم را بست

_ درسته .اما اسباب و اثاثیه برای اتاق بچه نداریم

 دانته گلویش را صاف کرد

_ میتونی هفته بعد به خرید بری

_ تنهایی ؟

_میتونم باهات بیام

 سرم را تکان دادم 

_اگه این چیزیه که میخوای 

 دیگر چیزی نگفت. چرا نمی توانست این را برای هر دویمان راحت‌تر کند؟ آیا فکر می کرد حالا دیگر از شدت خوشحالی به زانو خواهم افتاد ؟ او حتی از من معذرت خواهی هم نکرده بود. این اولین باری بود که متذکر شده بود قرار است پدر و مادر شویم و تنها آن هم با حالتی غیرمستقیم .حتی قبول نکرده بود که او پدر بچه من است.

_ به کمک من نیاز داری تا جعبه ها رو بیرون ببری؟

 به جعبه هایی که پشت سرش در اتاق روی هم تلنبار شده بودند اشاره کردم

_ نه تو نباید چیز سنگینی بلند کنی

_ هنوز برای این پیشگیری ها خیلی زوده

 دوباره سکوت برپا شد و چهره‌اش طوری بود که نمی توانستم آن را بخوانم .چرخیدم ..آماده بودم به طبقه پایین بروم و صبحانه بخورم 

_می خوام به اتاق خوابمون برگردی وال  

متوقف شدم .درخواستی بود که مانند یک دستور ادا شده بود. معذرت خواهی نکرده بود .با وجود همه اینها صدای خودم را شنیدم که می گفتم

_ خیلی خوب

 آن شب به اتاق خوابمان برگشتم و وقتی دست های دانته را احساس کردم که بدنم را نوازش میکند و بیخ گوشم زمزمه می کند

_ میخوامت

 سرم را تکان دادم و آرام تر شدم

…………………………………….

 چند روز بعد از آنکه خانه بیبیانا را ترک کردم به انزو  گفتم مرا به داروخانه ببرد. چند روز پیش باز هم حالت تهوع صبحگاهی به سراغم آمده بود. مانند همیشه  انزو  داخل ماشین ماند تا به من کمی حریم خصوصی بدهد.

 بیبیانا از من خواسته بود برای او یک تست  بارداری بخرم زیرا شک کرده بود شاید باردار باشد اما نمی خواست توماسو چیزی بفهمد .به طرف راهرو تست  بارداری رفتم . یک نفر زمزمه کرد 

_وال

  به آرامی چرخیدم . آن صدا را از هرجا که باشد می‌شناختم . وقتی به چهره همسر اولم نگاه کردم شوک مرا به زمین میخ کوب کرد. موهایش بلندتر و روشن تر از قبل بود .عینک زده بود و کمی از وزنش را از دست داده بود .تقریباً غیر قابل شناسایی بود .مخصوصاً با ان طرز لباسی که پوشیده بود. مانند یک پسر بچه دانشگاهی .

با صدایی لرزان گفتم 

_آنتونیو ؟

احساس می کردم هر لحظه امکان دارد از هوش بروم. نمی‌توانستم باور کنم واقعا روبروی من ایستاده . زنده و یکپارچه .چگونه امکان پذیر بود؟ آنها بدن او را پیدا کرده بودند . بدنی که سر نداشت و به طرز وحشتناکی سوخته بود .به سرعت گفت 

_هیشششش.. این قد بلند صحبت نکن

 به طرف من آمد و به سختی مرا در آغوش گرفت .در ابتدا بدنم منقبض بود اما سپس من هم او را محکم در اغوش گرفتم. سرم را عقب بردم .چشمهایم خطوط آشنای صورتش را از نظر گذراند 

_تو زنده ای 

لبخند زد. لبخندش کمی ناجور به نظر می رسید 

_فرانک میدونه؟

_ بله برای همین بود که میخواست تو رو ببینه .من اونو فرستادم 

_چرا بهم نگفت؟

_  چون ازش خواستم اول وفاداری تو رو بسنجه 

 وفاداری ام را ؟  آیا آنتونیو نگران بود که ممکن است درباره او به دانته چیزی بگویم ؟اخم کردم

_ خیلی خوب چرا وقتی اون رو ملاقات کردم یک نفر سعی کرد من رو بکشه ؟

  آنتنیو خندید 

_ سعی نکردم تو رو بکشم. حدود دو پا بالای سرت رو نشونه گرفتم .می بایست به فرانک کمک می‌کردم .اگه کاری نمی کردم دانته اون رو میکشت

 هنوز هم این فکر  که او هیچ جایی نزدیک من را نشانه گرفته بود را دوست نداشتم  

_پس تو تمام مدت اونجا بودی و به من چیزی نگفتی؟

_ وقتی خیال داشتم بیرون بیام دانته و بادیگاردش سر و کله شون پیدا شد. اون همه چیز رو خراب کرد 

_چطور تونستی بدون اینکه انزو متوجه بشه من رو تا این جا تعقیب کنی؟

_ من یه زمانی یکی از اونها بودم .میتونم هر روزی که بخوام اون مرد دور بزنم 

سرم داشت گیج میرفت. یک قدم عقب برداشتم .

_من سر قبر تو گریه کردم. ماه ها برای تو عزاداری کردم  

_میدونم.. اما نمیتونستم راجع به نقشم بهت چیزی  بگم 

_چرا نه ؟ مشکلی نداشت که به فرانک چیزی بگی ؟ 

آنتونیو نگاه التماس آمیزی به من انداخت

_ نمیخواستم تورو توی این دخالت بدم .خیلی خطرناک بود 

_اون بدنی که پیدا کردن مال کی بود؟ اون چاقوی مورد علاقه تو رو با خودش داشت

با لحنی بی‌تفاوت گفت

_ اون فقط یه غریبه بی خانمان بود

_صحنه رو طوری جلوه دادی مثل اینکه روسیه ای ها تو رو کشتن

 آنتونیو سرش را تکان داد. برق مغرورانه ای در چشم هایش درخشید

_من سرش رو جدا کردم تا نتونن از روی دندان ها هویت اون رو تشخیص بدن

 به او خیره شدم

_ خانواده بعد از اونکه اون رو پیدا کرد برای انتقام به روسی ها حمله کرد و خیلی از اونها رو کشت

_ روسی ها لیاقتشون مردنه.  دنیا بدون اونها جای بهتریه

 دنیا بدون خیلی از آدم هایی که من می‌شناختم جای بهتری بود 

_نمیتونم باور کنم بهم چیزی نگفتی .من باهات ازدواج کردم تا بهت کمک کنم اما تو اونقدر به من اعتماد نداشتی تا منو توی نقشه ات راه بدی ..آیا هرگز این رو در نظر گرفتی که شاید مان هم می خوام از این زندگی آزاد بشم؟

_  من بهت اعتماد داشتم .هنوز هم دارم وال . اما نمیتونستم تو رو توی این قضیه دخالت بدم. چطور میتونستم تورو با خودم ببرم؟ اگه مرگ هردومون رو صحنه سازی می کردم مشکوک تر می شد ‌

نمی توانستم ببینم چطور ممکن است چنین چیزی بیشتر مشکوک به نظر بیاید . این گونه نبود که در آن زمان مانند روزهای اول ازدواجمان عاشق انتونیو بودم بنابراین به او اجازه دادم تا به  صحبتش ادامه دهد 

_صادق باش. واقعا میخواستی این زندگی رو پشت سر جا بگذاری؟

 سرم را تکان دادم. این تنها نوع زندگی بود که می شناختم 

_اگه می خواستی این زندگی رو پشت سر جا بگذاری ملاقات کردن با من کار عاقلانه‌ای نیست. چرا هنوز توی شیکاگو هستی؟ آیا نباید جای دیگه ای پنهان بشی و از آزادی تازه ات  لذت ببری؟

_ راجع به ازدواج تو با دانته کاوالارو  شنیدم

 اخم کردم  

_به این خاطر این جا نیومدی. چرا می بایست به خاطر این خبر از جایی که پنهان شده بودی بیرون بیایی؟ 

انتونیو به طرف دیگری نگاه کرد. می توانستم احساس کنم به پاسخ دادن به من بی میل است 

_من سعی مو کردم .من و فرانک سعی کردیم زندگی متفاوتی داشته باشیم .یک زندگی عادی. به اندازه کافی پول داشتم که برای مدتی در رفاه در مکزیک زندگی کنم و بعدش برنامه این بود که یک کار پیدا کنم .که مثل یک آدم عادی زندگی کنم

_ و ؟ 

_ نمی تونستم این کارو بکنم وال  .سعی کردم کار کنم اما تحقیر کننده بود. مثل اینکه هیچ کس نبودم .اینکه بدون پول برای یک عوضی کار کنم تحقیر کننده بود .حوصلم کاملاً سر رفته بود. یه مدت به خاطر فرانک سعی کردم اما متوجه شدم خوشحال نیستم بنابراین تصمیم گرفتیم هر دومون به شیکاگو برگردیم 

پرسیدم 

_اما چرا ؟به سختی میتونی بری توی دفتر دانته و بهش بگی هنوز هم زنده ای. با ترک کردن خانواده قسمت رو شکستی. به اونها خیانت کردی. اونها با آغوش باز ازت استقبال نمی‌کنن. 

آنتونیو با حالت شومی سرش را تکان داد 

_میدونم. فکر می کنی اینو نمیدونم ؟

فکری به ذهنم خطور کرد 

_از من می خوای با دانته صحبت کنم تا تورو ببخشه ؟ میخوای یه دروغ دیوانه وار جور کنم که جونت رو نجات بده ؟

مطمئن نبودم بتوانم چیزی بگویم که مانع از این بشود تا دانته گلوله ای را در سر آنتونیو خالی نکند.او قوانین اساسی مافیا را شکسته بود. نمی‌توانستیم همینطور بدون هیچ عواقبی خانواده را ترک کنیم. می بایست تا آخر عمرم با آن زندگی کنیم

 آنتونیو شانه هایم را گرفت. چشمهایش التماس آمیز بود

_ اگه میتونستم.. کاری که انجام داده بودم رو جبران می کردم ..تو رو پشت سر به عنوان یک بیوه رها نمیکردم. میدونی که دوستت دارم وال  درسته؟

 به آرامی نفسم را بیرون دادم 

_میدونم آنتونیو بیشتر از یک بار بهم گفتی که مثل یک خواهر من رو دوست داری

 آنتونیو به من نزدیک تر شد

_ شاید بتونم بیشتر از یک خواهر تو رو دوست داشته باشم. شاید اگه دوباره تلاش کنیم به چیزی بیشتر از یک زوج قلابی تبدیل بشیم 

_داری چی میگی؟

_ می خوام به زندگی قدیمیم برگردم. به تو.. می خوام این دفعه واقعا تلاشم رو بکنم

 بیشتر از همیشه در تمام زندگی ام گیج بودم 

_آنتونیو تو فرانک رو داری. اون چی میشه ؟تو هم جن*س بازی

 آنتونیو به چشمهایم نگاه نمیکرد 

_میدونم اما تو میتونی یک استثنا باشی. آنتونیو ناراحت نمیشه اگه به عنوان یک همسر نقشم رو ایفا کنم. از سهیم شدن من با تو ناراحت نمیشه

 چند بار پلک زدم .نزدیک بود خنده ام بگیرد 

_چی میخوای ؟ یه مثلث عشقی؟

 آنقدر مسخره بود که حتی نمی توانستم آن را در نظر بگیرم . آنتونیو دلپذیرترین لبخندش را تحویل من داد .همان لبخندی که خاطرات دوران جوانی مان را به یادم می‌آورد. آن لبخندی که هزاران بار مرا وادار کرده بود تا مطابق میل او رفتار کنم 

_من حالا با دانته ازدواج کردم. تو حتی دیگه همسرم نیستی. تو مرده محسوب میشی

_ اما نمیتونی با دانته ازدواج کرده باشی اگه من هنوز زنده باشم .ازدواج ما هنوز هم قانونیه

_ متوجه هستی که ممکنه دانته با پیشنهاد دیوانه وار تو موافق نباشه درسته ؟

شاید این مکالمه در حال رخ دادن نباشد . شاید هنوزم خواب باشم و دارم رویا میبینم .

_بله اون هرگز اجازه نمیده و اگه بفهمه زنده هستم منو میکشه به همین خاطره که به کمکت نیاز دارم 

وحشت مانند بار سنگینی روی استخوانهایم نشست

_ چه کمکی ؟

_میدونم نمیخواستی با دانته ازدواج کنی. اون همیشه یک ح******* سرد و بی احساس بوده. نمیتونی با اون خوشحال باشی

 با حالتی التماس آمیز گفتم

_ آنتونیو زودتر حرفتو بزن 

_وقتی تصمیم گرفتم به شیکاگو برگردم با چندتا از دوستهای سابقم که با شیوه ریاست کاوالارو ها  مخالف هستند تماس گرفتم .مخصوصاً با دانته و قوانین جدیدش به شدت مخالف اند. به اونها گفتم برای این مرگم رو جلع کردم که از خدمت کردن به قوانین دانته حالم به هم میخورد. اونها با آغوش باز از من استقبال کردند. اونها هم به اندازه من خواهان تغییرات اند. دانته مدت زیادی نیست که ریاست خانواده رو بر عهده داره .این بهترین موقعیته که یک تغییر به وجود بیاریم

 آب دهانم را قورت دادم .نگران بودم این مکالمه قرار است به کجا برس

_د اون دوست هات کی اند؟

  آنتونیو سرش را تکان داد

_ نمی تونم بهت بگم اما اونها بهترین ها رو برای خانواده میخوان. به محض اینکه به قدرت رسیدن میتونم با خیال راحت برگردم و دوباره عضوی از خانواده بشم 

_بهشون گفتی همجن*سبازی؟

_ نه هنوز. اما بالاخره این کارو می کنم 

_تو رو قبول نخواهند کرد

_ وقتی وقتش برسه خودم باید درباره اش نگران باشم .چیزی که مهمه اینه که دوباره این شانس رو پیدا کنم تا توی شیکاگو زندگی کنم …تا پیش تو برگردم

 به آرامی پرسیدم

_ از من میخوای چکار کنم ؟

_اینکه رو در رو با دانته مقابله کنیم خیلی ریسکیه . یک جنگ تمام عیار نمیخوایم. به محض اینکه دانته از سر راه کنار بره همه چیز سر جای خودش برمیگرده .فیور کاوالارو  به محض اینکه پسرش بمیره از بین بردنش آسون تر می شه. اما ما برای اینکه نقشه مون عملی بشه به تو نیاز داریم

انتونیو شیشه کوچکی را از جیبش بیرون آورد .دور و برش را نگاهی کرد .اما ما تنها مشتری های داروخانه بودیم به جز خانم پیری که در گوشه ی داروخانه مشغول نگاه کردن به اجناس بود. شیشه را مقابل خودش گرفت 

_تو تنها کسی هستی که به اندازه کافی بهش اعتماد دارم تا اینو ازت بخوام.. و کسی که دسترسی مستقیم به دانته داره

 اگر چه می دانستم اما زمزمه کردم

_ این چیه؟

_ این سمه وال  .تمام کاری که می‌بایست بکنی اینه که بندازیش توی نوشیدنی دانته و اون موقع از شرش خلاص میشی

 خودم را عقب کشیدم. معده ام داشت به هم می خورد و زیر و رو می شد

_ ازم میخوای شوهرم رو بکشم ؟

_من شوهرت هستم وال 

 دست هایم را گرفت و مرا به طرف خودش کشید. چشمهایش التماس آمیز بود

_ اون تو رو طوری که من دوست دارم دوست داره؟ اصلا بهت اهمیت میده ؟ ما تمام عمرمون همو میشناسیم

 نمی توانستم نفس بکشم. چشم های آنتونیو را به دنبال نشانه ای که داشت شوخی میکرد گشتم .اما چیزی با این معنی پیدا نکردم .شیشه را به طرف من گرفت

_ بگیرش

شیشه را گرفتم و به مایع بی رنگ داخل آن نگاه کردم 

_متوجه نمیشه نگران نباش. بو و مزه نداره 

با این حال هنوز هم شیشه را داخل جیبم نگذاشتم .به نظر می‌رسید نمی‌توانستم حتی یکی  از ماهیچه های بدنم را تکان دهم.

_ به سرعت کار میکنه. شل کننده عضلاته.. باعث میشه ریه ها و قلب از کار کردن بیستند. مرگی سریع تر از اون چیزی که اون لیاقت شو داره

_  تو واقعا از من میخوای یه نفر رو بکشم ؟  

صدایم تقریبا ناموزون و بی آهنگ بود 

_اگه چیزی اشتباه پیش بره و دستم رو بشه اونها منو میکشن

  دقیق‌تر بگوییم دانته خودش به خاطر چنین خیانتی مرا خواهد کشت

_ تو باهوش تر از اونی هستی که گیر بیفتی وال.  و به محض اینکه اون مرد ما در کمترین زمان قدرت رو به دست میگیریم وتو تحت حمایت من خواهی بود. همه چیز خوب پیش خواهد رفت

 آنتونیو به طرف پایین خم شد و به آرامی لب هایش را روی لب هایم قرار داد . آنقدر شوکه بودم که خودم را عقب نکشیدم. به آرامی شیشه را داخل کیفم قرار دادم .

_میبایست امشب این کارو بکنی .هر چه سریعتر حرکت رو آغاز کنیم بهتره .نمیخوام بیشتر از این توی شیکاگو در این وضعیت بمونم

_ آیا فرانک در مورد این چیزی میدونه ؟

می بایست می پرسیدم .می بایست می دانستم. با اشک هایی که سعی داشتند در چشم هایم جمع شوند جنگیدم

_بله.. در واقع این پیشنهاد خودش بود. فکر میکنه از جنگ با اسلحه امن تره. اون دانته ی لعنتی  تیرانداز ماهریه و اون ح******* هرگز گارد دفاعیش رو پایین نمیاره به جز وقتی که توی خونه است

 آنتونیو لبخند روشنی به من زد. برای او من تنها یک وسیله بودم.. دوباره… یک بار قبلا از احساساتم استفاده کرده بود تا مرا به ازدواجی بدون عشق .. قلابی و بی ثمر بکشاند و حالا میخواست من را طوری شستشوی مغزی بدهد که همسرم را بکشم .شاید می‌بایست با او صحبت کنم تا از این کار منصرف شود اما همان لحظه‌ای که سعی کنم او را متقاعد کنم مشکوک خواهد شد و دوباره خود را از نظرها پنهان خواهد کرد و زمانی دیگر به دانته حمله خواهد کرد …چیز زیادی بود و نمی توانستم چنین ریسکی را به جان بخرم 

_اگه اسم بعضی از دوستات رو بدونم واقعا احساس راحتی بیشتری می کنم .من به تو اعتماد دارم اما در مورد اونها چی ؟

_من به اونها اعتماد دارم 

نگاه التماس آمیزی به او انداختم. آنتونیو دسته ای از موهایم را از روی صورتم کنار زد. حرکتش آنقدر با احساس و عاشقانه بود که تقریباً نزدیک بود خفه شوم. 

میبایست آنتونیو آن را دیده باشد زیرا سرش را تکان داد 

_میتونم یه اسم رو بهت بگم اما اسم بقیه به صورت راز باقی خواهد ماند تا وقتی که  آب از آسیاب بیفته

_ خیلی خوب

_ رافائل ..اونو از کازینو می‌شناسی؟

درست است . من رافائل را می شناختم و او آخرین نفری بود که ترجیحات جنسی آنتونیو را قبول میکرد

_ بله میشناسمش

 نزدیک بود به شدت به گریه بیفتم. برای آنکه احساساتم را از آنتونیو پنهان کنم وانمود کردم دارم به ساعتم نگاه می کنم . وقتی مطمئن شدم دوباره کنترل احساساتم را در دست دارم صورتم را بالا گرفتم 

آنتونیو با اشتیاق پرسید

_ امشب این کارو می کنی؟ به خاطر من …به خاطر هردومون ؟

روی کیفم ..جایی که شیشه در آن پنهان شده بود را نوازش کردم. سپس دستم را بالا آوردم و گونه‌ی آنتونیو را نوازش کردم 

_از وقتی ۱۴ سالم بود عاشقت بودم. وقتی با هم ازدواج کردیم خیلی خوشحال بودم

 آنتونیو لبخند زد. از چشم هایش احساس رضایت مشخص بود 

_میدونم وال  .می بایست شوهر بهتری برای تو می بودم

 بله.. می‌بایست می بودی

_ اما به زودی همه چیز تغییر خواهد کرد و این بار همه چیز بهتر میشه 

سرم را تکان دادم…. نه هیچ چیز بهتر نخواهد شد

 خودم را عقب کشیدم

_ باید قبل از اینکه  انزو مشکوک بشه به ماشین برگردم 

_این شماره تلفن منه. وقتی همه چیز تموم شد بهم زنگ بزن

_ باشه 

یک قطعه کاغذ را داخل جیب من قرار داد. دوباره سرم را تکان دادم 

_از طرف من از دانته خداحافظی کن

 چشمکی زد. هنوز هم بسیار به قدرتی که روزی روی من داشت مطمئن و دلگرم بود …..اما من دیگر آن دختر ابله و عاشق پیشه ساده ای که قبلاً بودم نبودم

 چرخیدم و به آرامی از داروخانه بیرون رفتم و داخل ماشین نشستم

 خداحافظ

 

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت چهارم
READ

 

قسمت بعد

 

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست