دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت دوم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت دوم :

 

 

به نظر می رسید دانته با سکوتم دچار سوء تفاهم شده

 

_اگه برات خیلی زوده هنوز هم میتونیم مراسم رو کنسل کنیم

 

ماما منو خواهد گشت و پاپا احتمالا سکته خواهد کرد

 

به سرعت گفتم

 

_نه خوبه یک لحظه توی خاطرات گم شدم

 

به او لبخندی زدم اما او لبخند مرا بر نگرداند تنها با بررسی دقیق و سردی مرا زیر نظر گرفت

 

بالاخره گفت

 

_خیلی خوب. میخواستم راجع به مقدمات مراسم باهات صحبت کنم. همونطور که میدونی ازدواج

صورت میگیره. زمان زیادی نیست اما از اونجایی که این ازدواج مراسم بزرگی نخواهد بود پس نمی

بایست مشکلی پیش بیاد

 

سرم را تکان دادم. قسمتی از من ناراحت بود که این ازدواج ساده برگزار می شود اما از آنجایی

 

که هنوز مدت زیادی از مرگ انتونیو نگذشته بود و از آنجایی که من و دانته هردو ازدواج دوم مان

بود… اینکه بخواهم مراسم بزرگ و پر زرق و برقی داشته باشم مسخره است

 

_چرا من رو انتخاب کردی ؟ مطمئنم گزینه‌های مناسب زیادی داشتی

 

از زمانی که پاپا درباره این قرار و مدار با دانته به من اطلاع داده بود درباره آن همواره در تعجب

بودم. می دانستم این سوالی است که نباید آن را بپرسم. حالت چهره دانته تغییر نکرد

 

_همین طوره پدرم دختر عموت الینا رو پیشنهاد داد..و من همسری زیر سن قانونی نمی‌خواستم..

متاسفانه بیشتر دخترانی که در دهه دوم زندگی شون هستند ازدواج کردند و بیشتر کسانی که

بیوه هستند از من بزرگتر ان یا بچه دارن. همونطور که احتمالاً میتونی درک کنی هر دوی این

شرایط برای مردی در موقعیت من غیر قابل قبوله

 

سرم را تکان دادم. زمانی که صحبت پیدا کردن همسر مناسب به میان بیاید قوانین زیادی وجود

داشت مخصوصا برای مردی در موقعیت دانته. برای همین هم بود زمانی که من به عنوان همسر

آینده او به همه معرفی شدم همه گی در شوک فرو رفتند.

 

_بنابراین تو تنها انتخاب مناسب بودی. البته تو هم جوان هستی اما نمیشه این رو تغییر داد

 

برای لحظه ای با دلیل و منطق های بی احساس و سردش زبانم بسته شده بود. من به همان

اندازه گذشته ساده نبودم اما امیدوار بودن قسمتی از دلیل اینکه دانته مرا انتخواب کرده بود این

باشد که مجذوب من شده…یا اینکه فکر کند به نظر او زیبا هستم….یا به طریقی توجه او را جلب

کرده ام…اما این توضیحات او هر گونه احساس امیدی را ویران کرد

 

بطور تعجب آوری با صدای آرام گفتم

 

_من ۲۳ سالمه

 

احتمالا حالت منزوی گرایانه دانته روی من هم تاثیر گذاشته بود. اگر اینگونه باشد طولی نخواهد

کشید که لقب ملکه یخی را به من نسبت خواهند داد

 

_و با توجه به استانداردهای ازدواج…این سن جوانی نیست

 

_۱۲ سال جوانتر از من….و این از اون چیزی که من دوست داشته باشم خیلی کمتره

 

همسر فوت شده او تنها دو سال از او جوان تر بود و آنها تقریبا ۱۲ سال با یکدیگر ازدواج کرده

بودند…. قبل از آنکه او بر اثر ابتلا به سرطان فوت شود.به گونهای این قضیه را بیان می‌کرد مانند

این بود که من او را مجبور کرده ام که با من ازدواج کند

 

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت چهارم
READ

مردهای جامعه ما زمانی که زن هایشان پیر تر می شوند معشوقه های جوانتری میگیرند… با این

اوصاف دانته از این که من از او خیلی جوانتر بودم ناراضی بود

 

_پس باید دنبال یه زن دیگه میگشتی… من ازت نخواستم که باهام ازدواج می کنی

 

به محض آنکه کلمات از دهانم بیرون آمدند دستم را روی دهانم کوباندم.. سپس با نگاه دانته  رو به

رو شدم…

 

به نظر عصبانی نمی رسید…به نظر نمی رسید هیچ احساسی داشته باشد….حالت صورتش

مانند همیشه بود…بی حرکت و بدون احساس

 

_متاسفم حرف خیلی بی ادبانه ای بود. نباید این حرف رو می‌زدم 

 

سرش  را تکان داد…حتی  یک تار هم از موهایش از جای خود خارج نشده بود و حتی یک لکه گرد

و خاک روی کفشش وجود نداشت….آن هم با توجه به این هوای برفی

 

_مسئله ای نیست. نمیخواستم برنجونمت

 

آرزو میکردم انقدر از خود راضی به نظر نرسد. اما چیزی نبود که می توانستم در مورد اش کاری

انجام دهم….حداقل نه تا زمانی که با یکدیگر ازدواج نکرده باشیم.

 

_این کارو نکردی… متاسفم من نباید جواب میدادم

 

_بیا به موضوع اصلی برگردیم…چیزهای خیلی زیادی هست که باید در موردشون صحبت کنیم.

متاسفانه من امشب یک جلسه دارم و فردا صبح هم باید به مسافرت برم

 

_داری برای نامزدی متیو و جینا  به نیویورک می ری 

 

خانواده من دعوت نشده بودند ه. مچنین برای جشن نامزدی آریا…آنها افراد نزدیک خانوادگی و

سران مهم مافیا را به اینگونه مراسمات دعوت میکردند. در واقع خوشحال بودم…این می توانست

اولین مراسم اجتماعی من بعد از نامزدی با دانته باشد و احتمالا شایعات و نگاه‌های کنجکاوانه

همه جا مرا دنبال می‌کردند

 

برق کوچکی از تعجب در چشم‌هایش پدیدار شد اما سپس از بین رفت. دستش را داخل جیب برد

و سپس جعبه کوچک مخملی بیرون آورد آن را از او گرفتم و جعبه را باز کردم

 

یک حلقه نامزدی…. تنها چند هفته پیش حلقه ازدواج و نامزدی که انتونیو به من داده بود را از

انگشتم بیرون آورده بودم. به هر حال آنها معنای خاصی برای من نداشتن.

 

_امیدوارم از طراحیش راضی باشی

 

_بله مچکرم

 

بعد از چند لحظه دودلی… حلقه را بیرون آورده و آن را در انگشتم فرو کردم… دانته نشانه‌ای از

اینکه می‌خواهد این کار را برایم انجام دهد از خود بروز نمی‌داد. نگاهم به سمت دست راستش

افتاد و محتویات معده ام به هم خورد

 

او هنوز هم حلقه ازدواج قدیمی اش را در دست داشت. موج عجیب دیگری از ناامیدی مرا پر کرد

 

اگر بعد از تمام این مدت هنوز هم آن را به دست داشته باشد می بایست هنوز هم عاشق

همسر مرده اش باشد. آیا تنها به آن عادت کرده بود ؟

 

متوجه نگاه خیره ام شد و این دفعه حالت چهره بی حالتش برای لحظه ای تغییر کرد اما آن چنان

به سرعت محو شد که مطمئن بنودم واقعا آن را دیده باشم . هیچ توضیحی به من نداد و معذرت

خواهی هم نکرد  …اما من هم چنین انتظاری از مردی مانند او نداشتم

 

_پدرت درخواست کرد که قبل از مراسم ازدواج به یک مراسم اجتماعی بریم همونطور که همه

موافقت کردیم مراسم نامزدی غیر ضروریه…..

 

هرگز از من پرسیده نشده بود اما برایم مهم نبود

 

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم
READ

_پ….یشنهاد دادم با هم در مراسم کریسمس خانواده اسکاری  شرکت کنیم

 

تا جایی که می توانستم به یاد بیاورم خانواده‌ام در مراسم اولین یکشنبه اسکادری شرکت

کرده‌اند

 

_ به نظر ایده منطقی میرسه

 

دانته لبخند سردی تحویلم داد

 

_پس این موضوع حل شد. به پدرت خبر میدم که کی به دنبالت میام

 

_ میتونی به خودم بگی.. من یه تلفن دارم و کاملا از عهده استفاده کردن ازش بر میام

 

دانته به من خیره شد .برای یک ثانیه چیزی مثل تفریح و سرگرمی در صورتش پدیدار شد

 

_البته ..اگر این چیزیه که ترجیح میدی

 

تلفن را از جیب کتش بیرون کشید

 

_ شماره تلفنت چیه؟

 

چند ثانیه طول کشید تا بتوانم شماره ام را به او بگویم.. وقتی تایپ کردن شماره در گوشی اش

تمام شد گوشی را در جیبش قرارداد و بدون کلمه دیگری ایستاد …من هم ایستادم و چند ثانیه

صرف این کردم که چروک های خیالی را از روی دامنم صاف کنم…. تا بتوانم ناراحتی و رنجشم را

زیر ماسکی از خونسردی پنهان کنم

 

با لحنی رسمی گفت

 

_ به خاطر زمانی که به من دادی متشکرم

 

واقعا امیدوار بودم بعد از عروسی رفتارش گرم تر شود.. شایعاتی در مورد اینکه چگونه توانسته بود

به این سمت برسد و اینکه چطور با دشمن ها و خیانت کار ها برخورد می کند به گوشم رسیده

بود… چیزی تاریک و وحشیانه زیر رفتار خونسردانه و دیپلماتیکش وجود داشت

 

_ خواهش می کنم

 

به سمت در حرکت کردم ..اما دانته آن را برایم باز کرد ..به سرعت از او تشکر کردم و به داخل

لابی قدم گذاشتم..

 

_ پدر و مادرم رو خبر می کنم تا برای خداحافظی بیان

 

_در واقع ترجیح میدم قبل از اینکه اینجا رو ترک کنم با پدرت چند کلمه خصوصی صحبت کنم

 

اینکه از حالت چهره اش چیزی بفهمم کار بیهوده ای بود. بنابراین خودم را به زحمت نینداختم …در

عوض به پایین راهرو حرکت کردم و در دفتر پدرم را زدم… صداهای داخل اتاق ساکت شدند و چند

لحظه بعد پدرم در را باز کرد… مادرم مستقیم پشت سر او ایستاده بود …از نگاه روی صورتش

می‌توانستم بخوانم که دلش می‌خواهد مرا سوال باران کند … اما دانته درست پشت سر من

ایستاده بود

 

گفتم

 

_ دانته میخواد چند کلمه با شما صحبت کنه

 

سپس به سمت دانته چرخیدم

 

_تا مهمانی کریسمس

 

میخواستم گونه اش را ببوسم اما آن ایده را فوراً رد کردم .در عوض لبخند زدم و سرم را برایش

تکان دادم… سپس از او دور شدم ..صدای قدم های مادرم پشت سرم به گوش می رسید

..سپس به کنارم رسید.. بازویش را دور بازوی من حلقه کرد

 

_ چطور پیش رفت؟ دانته خیلی راضی به نظر نمی رسید.. کاری کردی که اونو آزردی ؟

 

به او نگاهی انداختم

 

_ البته که نه.. حالت چهره دانته همیشه خشک و یخ زده است

 

_ هیششششش

 

ماما به پشت سر نگاهی انداخت

 

_ اگه صدات رو بشنوه چی ؟

 

فکر نمیکردم اهمیتی بدهد

 

مادرم چهره ام را از نظر گذراند

 

_ تو باید خوشحال باشی ولنتینا …تو بلیط لاتاری رو برای شوهر برنده شدی و من مطمعنم زیر

ظاهر سرد دانته عاشقی پرشور و احساساتی نهفته است

 

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم
READ

_مامان لطفاً

 

تاکنون مادرم ۲ بار در رابطه با مسایل ج*نسی برایم سخنرانی کرده بود.. یک بار زمانی که پانزده

سالم بود و کاملا می دانستم ساز و کار رابطه ج*نسی از چه قرار است و مادرم می خواست با

مثال پرندگان و دانه ها به من آموزش دهد که بچه چگونه به وجود می آید …و بار دوم قبل از

ازدواجم با انتونیو … فکر نمی‌کردم بتوانم از سخنرانی سوم جان سالم به در ببرم

 

آرزو میکردم حق با او باشد ..با تشکر از بی علاقه گی انتونیو نسبت به زن ها ..هرگز در زندگی ام

از رابطه عاشقانه و پر شور بهرمند نشده بودم ..حالا بالاخره کاملا آماده بودم تا از شر باکرگیم

خلاص شوم

 

فصل ۲

 

دانته همانطور که قول داده بود یک ربع به ۶ به دنبالم آمد ..نه یک دقیقه زودتر و نه یک دقیقه دیرتر

 

..پدر و مادرم چند دقیقه پیش خانه را ترک کرده بودند.. به عنوان رئیس آینده مافیا… دانته نمی

 

توانست خیلی زود به مهمانی برود..

 

وقتی او را دیدم برای چند ثانیه خشکم زد… کت و شلواری سرمه ای به تن داشت و من هم

لباس سرمه ای پوشیده بودم…مردم با دیدنمان فکر می‌کردند این کار را از روی عمد انجام داده ایم

…اما حالا دیگر نمی توانستم کاری راجع به آن انجام دهم… به مدت سه روز تمام رژیم غذایی

سختی گرفته بودم تا بتوانم این لباس را بپوشم

 

چشم های دانته به سرعت سر تا پایم را از نظر گذراند

 

_ زیبا به نظر میرسی والنتینا

 

این را از روی ادب گفت… به هیچ عنوان کوچکترین نشانی از اینکه مرا جذاب یافته باشد در صدا یا

چهره اش دیده نمی شد

 

_ متشکرم

 

یک قدم به طرفش برداشتم.. دستش را روی کمرم قرار داد تا من را به سمت پورشه اش هدایت

کند وقتی دستش با پوست بدنم تماس پیدا کرد بدنش منقبض شد ..مطمئن نیستم …اما تصور

می‌کنم صدای نفسش را شنیدم که به آرامی آن را بیرون داد

 

فکر اینکه ممکن است او را تحت تاثیر قرار داده باشم و احساس دستش روی بدنم …باعث می

شد از سر لذت لرزه ای از ستون فقراتم عبور کند . در ماشین را برایم باز کرد ..به داخل لغزیدم با

این فکر که تقریبا توانستم پادشاه یخی را به واکنش وا دارم از سر پیروزی احساس لذت و

سرگیجه می کردم… به محض اینکه ازدواج کنیم سعی می کنم بیشتر او را سورپرایز کنم

 

زمانی که ماشین جلوی عمارت اسکادری متوقف شد.. مهمان ها همگی از قبل رسیده بودند.. در

طی رانندگی… دانته خود را به زحمت نینداخته و هیچ صحبتی نکرد …به نظر می رسید ذهنش در

دوردست ها قرار دارد ..وقتی این بار دانته دستش را پشت کمرم قرار داد.. هیچ واکنشی از خود

نشان نداد

 

لودویکا اسکادری در را برایمان باز کرد.. همسرش روکو ..مشاور کنونی پدر دانته… پشت سرش

ایستاده بود و دستش را روی شانه او قرار داده بود

 

هر دو لبخند روشنی روی چهره داشتند و ما را به راهرو بزرگ و مجللی راهنمایی کردند …درخت

کریسمس بسیار بزرگی با حباب های قرمز و نقره ای تزیین شده بود و بیشتر فضای راهرو را

تسخیر خود کرده بود

 

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت دوم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
suny
suny

ما بازم پست میخواییییییییییمممممم
منتظریییییییمممم😭😭😭😭😭😭😭

فهرست