دنیای رمان

دانلود رمان عاشقانه : برترین رمان های جهان را اینجا بخوانید

جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان عاشقانه جدید خارجی غضب قسمت هشتم

رمان خارجی عاشقانه غضب

رمان عاشقانه جدید خارجی غضب قسمت هشتم  :

 

 

 

 غضب  سعی کرد روی زمان حال متمرکز شود . دشمنش روبرویش قرار داشت و این فرصت را به دست آورده بود که حداقل از یک نفر از کسانی که به او آسیب رسانده بودند انتقام بگیرد. قلبش به طور نامنظم می تپید  .تصویر آخرین باری از الی که بعد از خیانت کردن به او از او فرار کرده بود ذهنش را پر کرد .خاطره چنان با شدت و قوی به ذهنش هجوم آورد که به خاطر هجوم احساسات یک قدم به عقب برداشت .آنقدر برای تنبیه کردن غضب و دور شدن از او عجله داشت که در را ندیده و به دیوار کوبیده شده بود . 

حیوان درونش زوزه کشید. از او می خواست الی را بگیرد. دیگر زنجیرها به دست و پایش نبود و دارو  بدنش را فلج نکرده بود .بدنش منقبض شد. تک تک ماهیچه هایش منقبض شده بودند و او را دید که یک قدم به عقب برداشت. غضب نفس تندی کشید .ترس الی آنقدر قوی بود که تقریبا می‌توانست آن را  بچشد . باعث میشد غرایزش  فریاد بکشند تا از او محافظت کند اگرچه از اینکه می توانست چنین تاثیری روی او داشته باشد عصبانی میشد. همانطور که با احساسات متناقض در جدال بود غرش کرد

 او دشمنش بود با این حال غضب به طور ناامیدانه ای دلش می خواست او را لمس کند . درست در لحظه ای که الی چرخید و شروع به دویدن کرد غضب به طرف جلو پرید و زنی را که بیشتر از هرچیز دیگری در این دنیا میخواست تعقیب کرد .کاری از دستش بر نمی آمد تا جلوی حیوان درونش را بگیرد

 یکبار دیگر کاملاً کنترلش را از دست داده بود

 الی همانطور که مشاهده کرد احساسات شدیدی چهره غضب را پوشاند احساس کرد خون از چهره اش پاک شده. وقتی  نگاه وحشیانه را در چشم هایش دید تمام نیت خوبی که او را سر جایش نگه داشته بود از ذهنش پاک شد .با ترس چرخید و با تمام قوا شروع به دویدن کرد .غضب فاصله بین شان را کم کرد. 

وحشت باعث میشد سریع تر بدود. ام پی تری پلیر روی زمین افتاد و یک ثانیه بعد غضب از پشت او را گرفت .الی دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد اما قبل از آن که صدایی از دهانش بیرون بیاید روی  چمن افتاد .وزن سنگین غضب تمام اکسیژن را از ریه های او بیرون کرد.هدفون را از گوش های الی بیرون کشید و به طرفی پرتاب کرد. برای  چند ثانیه وزن سنگین اش از رویش برداشته شد .از این فرصت استفاده کرد و نفس عمیقی کشید .سپس غضب او را به پشت چرخاند و دوباره با وزنش او را روی زمین میخکوب کرد 

 الی سعی کرد او را هل دهد اما حتی یک اینچ هم تکان نخورد. کف دست های الی به طور بیهوده ای  س*ینه مانند فولاد او را به عقب فشار می‌دادند. وقتی عصبانیت تاریک و دیوانه کننده اش را دید از ترس ناله کرد. در نور تاریک نیش هایش چند سانتیمتر با صورت او فاصله داشتند . وقتی بازوهایش را گرفت دستهایش مهربان بودند اما به سرعت دست های الی را بالای سرش برد و با یک دست هر دو مچ دست او را محکم گرفت. محکم دندانهایش را به هم فشار می داد و در گلویش  غرش می کرد

 الی نفس نفس زنان گفت

_ لطفاً بهم آسیب نرسون 

 کمی وزنش را از روی او برداشت تا بتواند نفس بکشد. چشمهای غضب چشمهای او را به دنبال چیزی جستجو می کردند .الی با خود در تعجب بود که می‌خواهد چه چیزی در نگاهش ببیند. هر چه که دید باعث شد به آرامی ناسزا بگوید .ناگهان دستهایش را رها کرد و سرپا ایستاد. الی همانجا روی چمن ها دراز کشیده بود و با شوک  از اینکه او را رها کرده بود به غضب خیره شد .ضربان قلبش بالاتر رفته بود. با لحن خشنی دستور داد 

_بلند شو

 الی می بایست تقلا کند تا بلند شود .دلش می خواست دوباره فرار کند اما قدرتش را نداشت

_ بهت گفتم متاسفم دیگه چی ازم میخوای ؟

به او نزدیکتر شد تا به چشم های باریک شده اش نگاه کند 

_هر چی باعث میشه بتونم جبران کنم فقط بگو.. اون کارو انجام میدم …هر کاری می کنم تا بتونی منو ببخشی ..فقط اسم ببر

 همانطور که یک قدم به او نزدیک تر می شد او را نگاه می کرد اما با حالتی دفاعی در سکوت ماند .

 ناگهان دستش جلو آمد و انگشت هایش به آرامی دور گلوی او پیچیده شد .الی ابتدا گیج بود اما سپس وقتی فهمید در حالی که چنگ او باعث درد نمی‌شود اما چیز عجیبی در حال رخ دادن برای او بود ترس سراسر وجودش را فرا گرفت . با هر دو دست  دیوانه وار مچ دست او را به چنگ گرفت . غضب از دست آزادش استفاده کرد تا انگشت های او را از بدنش جدا کند. زانوهای الی شل شدند اما غضب اجازه نداد به زمین بیفتد در عوض همانطور که گلوی او را به چنگ رفته بود او را سر پا نگه داشت. سعی کرد جیغ بکشد اما چیزی بیرون نیامد . به  چشم هایش خیره شد. در حالی که در سکوت به او التماس می‌کرد تا دست نگه دارد.

 چیزی در نگاه غضب تغییر کرد و به سرعت دستش دیگرش را دور کمر او قرار داد .محکم او را مقابل بدن بلند و عضلانی اش در آغوش گرفت و سرش را پایین آورد تا بیخ گوشش زمزمه کند 

_ باهاش نجنگ

 نجنگم ؟  ذهنش  از روی وحشت بر سر او فریاد می کشید .میبایست احتمالاً چهره اش کبود شده باشد . دیدش تار شد و به نظر می‌رسید صدای غضب از دور دست ها به گوش می رسد. الی در چنگ او تکان خورد . اما غضب هرگز نگاهش را از نگاه وحشت زده او نگرفت. تاریکی داشت او را در بر می گرفت اما با آن جنگید .می خواست زنده بماند.او

 قسم خورد منو میکشه و داره این کارو میکنه ..واقعا باور نمیکردم این کارو بکنه

 وقتی بدن الی مقابله بدن غضب با بی حسی فرو افتاد .غضب گلوی او را رها کرد و محکم تر او را مقابل بدنش کشید  .حالا که جلوی رسیدن خون به مغزش را مسدود کرده بود در اغوش او ریلکس و بیهوش افتاده بود و به ارامی نفس می کشید . سریعترین و بی خطر ترین متد را انتخاب کرده بود تا او را رام کند. اگر کار دیگری می کرد بیشتر در برابرش تقلا کرد. اینگونه به او آسیبی نرسیده بود بلکه در آرامش در مقابل بدن او خوابیده بود .

 نفس عمیقی کشید. بینی اش را مقابل گلوی او گذاشت و ناله ای کرد . آنقدر بوی خوبی میداد که دلش میخواست او را نوازش کند  و در مقابل خود نگه دارد .صدای پارس سگی در دور دست ها به گوشش رسید و سرش را بالا آورد .نگاهش اطراف پارک را از نظر گذراند . غرایزش مانند زنگ خطری  هوشیار شدند .به زودی نگهبان‌ها شروع به  گشت زنی خواهند کرد. از نزدیک انسانهایی که فکر می کردند آنها را  تحت کنترل دارند را  تحت نظر گرفته بود. آنها هیچ ایده ای نداشتند که غضب و جاستیک در نظر دارند مردمان خودشان را آموزش دهند تا جای نگهبان ها را بگیرد. انسان ها فکر می کردند آنها به زمان بیشتری نیاز دارند تا کاملا  مستقل شوند اما کاملا در اشتباه بودند

 از بالا به الی خیره شد .صورت اش مقابل سینه او چسبیده شده بود. سپس به آرامی او را میان بازو های خود گرفت.  به تاریکی وارد شد تا پنهان شود .بردن او به خانه خودش آن هم بدون آنکه کسی متوجه شود چالش برانگیز بود اما او در پنهان شدن مهارت داشت . او را تعلیم داده بودند تا به یک ادمکش تبدیل شود 

 تاسیسات مرسیل آنها را تعلیم داده بود تا با یکدیگر بجنگند اما هیچ کنترلی روی آنها نداشتند .گونه های جدید اجازه نمی دادند تا آنها را مجبور کنند به مردم خودشان آسیب برسانند مهم نبود به آن ها چه دستوری داده شده . اگرچه اگر فرصت اش را بدست می آوردند به نگهبان‌های سلولهای خود حمله می‌کردند. نگهبان ها شیطانی و ستمگر بودند .غضب خود .. چندین نگهبان را از پای درآورده بود 

مرسیل  دی ان ای حیوانات را  با دی ان ای انسانها پیوند زده بود تا به آنها توانایی های تازه بدهد .می توانستند  با سرعت بیشتری از انسان های معمولی  بدوند و همچنین قدرت بدنی  خارق العاده ای داشتند و گاهی اوقات غرایز کنترل بدنشان را به دست می‌گرفت . اما او به خود یاد داده بود تا بیشتر اوقات کنترل خودش را به دست گیرد و اجازه ندهد عصبانیت بر او چیره شود.

 با اخم به الی در آغوشش نگاه کرد .به تمام مکالماتی که بین دکتر ها هنگام آزمایشات روی او رد و بدل میشد گوش داده بود .هر چیزی که گوش داده بود به او تفاوت بین انسانها و گونه‌های جدید را آموخته بود . انسانها توانایی ها و احساساتی که گونه های جدید دارا بودند را نداشتند. آنها نمی توانستند در تاریکی ببینند یا احساسات را استشمام کنند . همچنین قدرت شنوایی بی نظیر آنها را نداشتند. آنها به طور تصادفی گونه‌های جدید را برتر از انسان ها  خلق کرده بودند اما طوری با آنها رفتار می کردند گویی از آنها پست تر هستند

 غضب بدن بیهوش الی را میانه بازوهای خود جابجا کرد و در تاریکی به آرامی او را حمل می‌کرد. هیچ ایده ای نداشت وقتی او را به خانه خود ببرد باید چه کار کند. اما به نظر می رسید حیوان درون او از این که الی را پیش خود دارد راضی و خوشنود است.

 مرد درون اش انتقام می خواست. الی پیشنهاد داده بود تا برایش جبران کند و  احتمالات زیادی از ذهنش عبور کرده بود. واقعاً به او صدمه نمی رساند.  از عهده چنین کاری بر نمی آمد .اما احتمالاً می بایست به خاطر کاری که کرده بود تا غضب به خاطر گناه او رنج بکشد یکی دو درس به او بدهد. قسمتی از او امیدوار بود با گذراندن اوقاتی تنهایی با الی عقده روحی که نسبت به او پیدا کرده بود را درمان کند

……………………………..

 زمانی که الی بیدار شد ابتدا گیج بود  . سپس خاطرات به او هجوم آوردند. گلویش کمی درد میکرد. دستش را به طرف جلو آورد اما چیزی مانع آن شد تا دستهایش  حرکت کنند. چشم هایش به روی سقفی سفید در نور کم باز شدند .اتاقی ناآشنا.. سرش را بلند کرد تا به اطراف نگاهی بیندازد .اتاق خواب بزرگ با مبلمان تیره تزئین شده بود و آتشی در شومینه در حال سوختن بود که تنها منبع نور اتاق محسوب می شد .

چند بار دست هایش را کشید سپس متوجه شد که بالای سرش بسته شده است .به وسیله‌ی پارچه ای نرم که به بالای تخت خواب گره زده شده بود .بعد از صدای باز شدن شیر آب دری در اتاق خواب باز شد و غضب از حمام بیرون آمد .به بالاتنه بره*نه و شلوار ورزشی مشکی که به پا کرده بود نگاه انداخت. با دیدن وضعیت نیمه بر*هنه او ترس الی بیشتر شد 

محتاطانه فیزیک عضلانی بدن او را بررسی کرد . لامپ حمام را خاموش کرد و باعث شد اتاق تاریک تر شود

_ بیدار شدی 

 لحن صدایش نرمتر شده بود. به طور فریبنده ای آرام به نظر می رسید .به طرف تخت خواب حرکت کرد

_ خوبه

 با ملحفه ای ضخیم و نرم روی الی را پوشانده بود. بدنش را زیر ملحفه تکان داد و متوجه شد لباس به تن ندارد .نگاه خیره اش را به طرف غضب برگرداندند

 کنار تخت خواب ایستاده بود

_ لباس هات رو در آوردم 

مکث کرد 

_همشون رو 

_ چرا ؟

به خاطر گلوی خشکش صدایش گرفته بیرون آمد. ترسش بیشتر شد. چرا الی را به خانه خودش آورده بود؟ و در حالی که او را برهنه کرده به تخت خواب بسته بود؟

 احساس بدی داشت و نمی خواست پاسخ او را بشنود .مطمئن بود او را بیشتر وحشت زده میکند .

_خودت میدونی چرا 

به طرف میزی که کنار تخت خواب بود رفت

_ تشنه هستی ؟

الی سرش را تکان داد . غضب  کنار تخت خواب نشست. لیوان آبی که برای او روی میز قرار داده بود را به دست گرفت .سپس چرخید تا به او نگاه کند .یک دستش را به  آرامی زیر گردن او آورد تا سرش را بلند کند. سپس لیوان آب را به لبهای او نزدیک کرد. الی تا جایی که می توانست بدون آن که خفه شود آب را قورت داد  .غضب خود را عقب کشید و لیوان را دوباره روی میز قرار داد. به نرمی به او اطلاع داد 

_مدتی طولانی راجع به کاری که می خوام باهات بکنم فکر کردم. قبلا میخواستم بسرعت تو رو بکشم اما اون قبل از این بود که بدونم یک جاسوس بودی. نمیدونستم توی اون مکان جهنمی بودی تا مردم من رو نجات بدی  

مکث کرد و حالت نشستن اش را تغییر داد تا به الی خیره شود

_ حالا تصمیم گرفتم میتونی زنده بمونی 

ضربان قلبش پایین تر آمد و کمی از ترسش کاسته شد

_ چرا من اینجام ؟ چرا منو از پارک آوردی ؟

چشم های غضب باریک شدند 

_گفتی هر کاری می کنی تا جبران کنی. تصمیم گرفتم به یکم تنبیه نیاز داری

 دوباره مکث کرد

_ همچنین نمی دونم که آیا باید حرفایی که زدی رو باور کنم یا نه . تو یک جاسوسی. به دروغ گفتن عادت داری . عادت داری به مردم چیزهایی بگی که دلشون میخواد بشنون تا از موقعیت های خطرناک اجتناب کنی . تو به غرور من صدمه زدی ..به اعتمادم خیانت کردی و باید  بهای اون را بپردازی. میدونی به خاطر کشتن تکنسین مجبورم کردند  چطور حساب پس بدم ؟ 

 با دهان باز به او خیره ماند 

_چی ؟ 

 با شنیدن کلمات او ذهنش تلو تلو خورد. درد قلبش را فشرد 

_اونا  عصبانی بودن که من اون مرد رو کشتم .به خاطر کاری که تو انجام دادی منو مجازات کردن

 فصل ۴

 الی می توانست حقیقت را در چهره  سخت او مشاهده کند .امیدوار بود آنها به خاطر مرگ جاکوب غضب را مجازات نکنند. تکنسین او را آزار داده بود .خیال داشت به او تجاوز کند و می خواست او را بکشد. اشک چشم هایش را پر کرد

_ نمیدونستم 

از پرسیدنش متنفر بود اما می بایست بداند

_ باهات چه کار کردن؟

 غرش خفیفی از بین لب هایش گذشت 

_میخوای جزئیات رو بدونی تا به خاطر عذاب و رنجی  که باعث شدی بچشم لذت ببری ؟

_نه

  از اینکه به او چنین تهمتی میزد وحشت زده شد

_ فکر نمیکردم کاری کنن تا واقعاً بهت صدمه برسونن . قسم میخورم غضب .اونها فکر میکردن تو ارزشمندتر از اون هستی که بکشنت.  پول زیادی خرج کرده بودند و صادقانه فکر نمیکردم کسی به مرگ جاکوب بعد از کاری که اون ح******* سعی داشت باهات بکنه اهمیتی بده 

_اهمیت می دادن

 کمی به سمت جلو خم شد و به طرف پایین به او خیره شد

_ برای انتقام به خاطر مرگ اون منو شکنجه دادن .درد وحشتناکی به من تحمیل کردند .می بایست اینو بدونی .تو یک جاسوس ماهر هستی. میبایست این چیزها رو بدونی و خیلی راحت از مجازات مرگ اون قصر رفتی

_ فقط میخواستم تو رو نجات بدم .مافوقم بهم قول داده بود اگه بتونم شواهد کافی رو به دست اونها برسونم تنها طی چند روز میتونن شما رو نجات بدن.اون روز تمام اینها رو به خطر انداختم تا به داخل اتاق بیام و مانع از جاکوب بشم که تورو بکشه . به همه توی تاسیسات مرسی لدروغ گفتم اما  سعی نمی کنم به تو دروغ بگم  . و من واقعا یک جاسوس نیستم . من یه پرستار بودم غضب 

مکث کرد 

_قبلا توی یکی از شرکت های حقوقی اونها  توی بخش آسپرین کار می کردم . تا وقتی یک نفر با من تماس گرفت و بهم گفت که باید به صورت مخفی کار کنم .شایعاتی درباره اینکه تاسیسات روی گونه های زنده آزمایشاتی غیرقانونی انجام میده شنیده بود .با شنیدن این حرف بسیار عصبانی شدم

_چرا ؟

 لحن صدایش خشن تر شد

 _اینکه یک نفر خودش داوطلب میشه تا داروی جدیدی روش آزمایش بشه یک چیزه … چون فکر می کنم کسایی که مریضن چیزی برای از دست دادن ندارن و میخوان ریسک این رو به جون بخرن تا درمان بشن …و اینکه آزمایشات غیر قانونی رو بر خلاف خواسته ی کسی به زور به او تحمیل کنی یه چیز کاملاً متفاوت دیگه ایه . شایعات می‌گفتند اونها آدم ها رو زندانی کردند ..من برای اونها کار می‌کردم و این به این معنا بود که به طور تصادفی جزئی از اون پروسه محسوب می شدم. فقط می‌خواستم این کار اشتباه رو جبران کنم 

_چرا باید اهمیت بدی چه  بلایی سر من یا مردمم میاد ؟  چرا می بایست زندگیت رو به خطر بیندازی تا منو نجات بدی ؟

 الی به دقت کلماتش را انتخاب کرد  

_از اتاق مشاهده ای که به طور تصادفی چند روز بعد از اینکه شروع به کار کردن در اونجا کردم تورو دیدم .تمام درها شبیه هم بود. فکر میکردم اتاق انباره. او آینه توی اتاق تو دو طرفه بود. بعضی موقع ها  پنهانی توی  اون اتاق می خزیدم تا تو رو چک کنم .

به او نگفت که هر روز او را مشاهده می‌کرد و تقریباً اینکه مطمئن شود او حالش خوب است برای الی به یک  وسواس ذهنی تبدیل شده بود

_من به شهامت تو احترام می گذاشتم  . تو بهشون اجازه نمی دادی تا روح تو رو بشکنن . کاری که اونها کردن یک جنایت بود. اون روز وقتی جاکوب به اتاق تو اومد من تصادفاً توی اتاق بودم. شنیدم که می گفت خیال داره تورو بکشه .نمی تونستم بدون این که کاری بکنم عقب  بایستم .

به نظر می‌رسد غضب به توضیحات او فکر میکند 

_تو هرگز قبلا بقی  بلاهایی که به سر من آوردن رو متوقف نکردی . وقتی زن ها رو به سلول من می آوردند و اونها رو کتک می‌زدند و مجبورشون می‌کردند تا با من رابطه داشته باشند رو هم دیدی ؟ از نگاه کردن به اون لذت می بردی ؟

 وحشت باعث شد الی ساکت بماند . هیچ نمی دانست  دکترها آن مدل کارها را انجام می دهند .شاید به دلیل که اینکه تازه استخدام شده بود عمدا او را در تاریکی نگه داشته بودند . جاکوب تنها کسی نبوده که از لحاظ جنسی غضب را آزار داده بود .این باعث شد از درون احساس مریضی بکند 

_ اونها تو رو مجبور کردن با زن ها رابطه داشته باشی ؟ من اینو نمی دونستم .وقتی به اونجا اومدم ندیدم هیچ زنی وارد سلولت بشه. آیا بقیه پرستارها و تکنسین ها بودن ؟ هرگز چیزی در این باره نشنیده بودم غضب. قسم میخورم

_ اونها زنهای گونه های جدید بودند .سال‌ها بود که سعی می‌کردند ما رو مجبور کنند تا تولید مثل کنیم .نیاز داشتند تعداد ما رو بیشتر کنند. اما نمی تونستند به طور موفقیت آمیز روشی که برای اولین بار با اونها ما رو به وجود آورده بودن رو تکرار کنن . به اندازه ی کافی از پرستار ها و تکنیسین ها شنیده بودم که میدونستم دکتری که برای اولین بار به اونها کمک کرده بود تا  dna ما رو با دی ان ای حیوانات پیوند بزنند ..وقتی که ما جوان تر بودیم.. اونها رو ترک کرده بود و تمام فایل های اطلاعاتی رو خراب کرده بود . اونها به تعداد بیشتری از ما نیاز داشتند .ما پیرتر می شدیم و می ترسیدند که از بین بریم. 

عصبانیت باعث شد تا صدایش تغییر کند و به غرش تبدیل شود 

_یک نوزاد یا یک توله سگ ؟ این چیزی بود که یکی از دکتر ها در موردش جک  می گفت . با تصور اینکه ببینه زنهای ما به چه چیزی باردار هستند میخندید . هیچ وقت سعی کردی یکی از اونها رو وقتی مجبور می شد با کسی رابطه داشته باشه نجات بدی؟

 غضب دلایل زیادی برای نفرت داشت. عصبانیتش مستقیماً به طرف او بود و حالا بیشتر قابل درک بود  

_راجع به هیچکدوم از اینها چیزی نمیدونستم .من هرگز حتی یکی از زن های شما رو ندیده بودم . من یکی از ضعیفترین تکنسین‌ها بودم و دسترسی زیادی به بخش های تاسیسات نداشتم . وقتی بعدا شنیدم زنها هم جزو نجات داده شده ها بودن کاملاً برام شوکه کننده بود . من فقط مردها رو دیده بودم غضب

_نپرسیدی… بعضی موقع ها تکنسین ها به زنها تجاوز می کردن. اینکه برای نجات دادن من مداخله کردی اما کاری برای نجات اونها انجام ندادی منو عصبانی میکنه  

_من سوالهای زیادی می پرسیدم اما به می گفتند به من مربوط نیست.  به من دستور داده شده بود زیاد سوال نپرسم تا مرسیل بهم شک نکنه. مافوقم بهم گفته بود اگه حتی به اینکه دارم جاسوسی می کنم شک داشته باشند همونجا توی اون زیرزمین من رو خواهند کشت 

 الی به سختی پلک می زد تا مانع از ریزش اشک هایش شود .می دانست به اسم  تحقیقات علمی کارهای وحشتناکی انجام گرفته شده بود اما شنیدن بلاهایی که بر سر غضب و مردم او آمده بود باعث می شد مبهوت شود.  طوری با آنها رفتار شده بود گویی آنها تنها حیوانات کم ارزشی بودند و تنها وسیله دست دانشمند ها بودند نه چیزی بیشتر . گرفتن نمونه خون  به زور و دارو تزریق کردن و زندانی کردن آنها به اندازه کافی وحشتناک بود اما این که می شنید آنها را مجبور به رابطه جنسی کرده و به زور  آنها را مجبور به تولید مثل می کردند او را مریض می کرد

 _معتقد بودم تو هرگز به من صدمه ای نمی رسونی ..اینو میدونستی ؟ هر موقع به سلولم وارد می شدی و بهت غرش نمی کردم  باعث سرگرم شدنت میشد  ؟نمی خواستم تورو بترسونم .تو با اون لبخند هات مهربون بودی و با ملایمت به من سوزن میزدی .وقتی اون تکنسین رو کشتی  اولش فکر کردم این کارو کردی تا  جلوی زجر و شکنجه شدن من رو بگیری 

چهره اش منقبض شد و صدایش عمیق‌تر. هر کلمه را به دقت ادا می کرد

_ با این حال منو اونجا رها کردی تا به خاطر کاری که تو کردی به وسیله نگهبان‌ها شکنجه بشم .اونها منو شلاق زدن و به نوبت منو شکنجه می‌دادند . بعضی از اونها دوست های اون تکنسین بودند .اجازه نداشتند منو بکشن اما تا حد مرگ منو شکنجه دادن 

اشک از گونه های الی جاری شد

_ من خیلی متاسفم ..من… 

می دانست هرچه بگوید نمی‌تواند احساس تنفر او را پاک کند اما می بایست سعی اش را بکند  

_خیلی متاسفم نمیدونستم این کارو میکنن. فقط فکر میکردم جاکوب بخاطر این که دماغش رو شکونده بودی از تو متنفر بود . میدونستم اون قدر براشون ارزش داری که تو رو نمی کشن . همچنین نمیدونستم سعی می کنن شما رو وادار به تولید مثل کنند. فکر می کردم تا زمانی که مدارک رو به بیرون درز بدم و کمک بهت برسه در امنیت خواهی بود . اگه میدونستم بخاطر کاری که من کردم شکنجه میشی هرگز به اونها نمی گفتم کار تو بوده 

لب هایش باز شدند و نیش هایش را به او نشان داد  

_ممنونم ….این چیزیه که انتظار داری بشنوی ؟ از اینکه به من تجاوز کنه و منو بکشه جلوگیری کردی باید به خاطر ساعت هایی که فقط منو شکنجه می‌دادند قدردان تو باشم؟

_ نه

شاید..گیجی  باعث شد سکوت کند

_ تو زنده هستی و اون بهت تجاوز نکرد. این برات هیچی نیست ؟ وقتی داشت این اتفاق می‌افتاد همین طور بی تفاوت یه گوشه نایستادم  .با وارد شدن به اون سلول و سعی کردن برای نجات تو جون خودم رو به خطر انداختم .فقط به خاطر دفاع از خود می بایست کاری میکردم باور کنن کار تو بوده .هیچ منظور بدی برای تو نداشتم .می بایست حتما این کارو میکردم غضب. لطفاً سعی کن بفهمی .اون مدارکی که بیرون آوردم کلیدی شد تا مردم تو آزاد بشن. اگه به اون نگهبان ها می گفتم من جاکوب رو کشتم هرگز اجازه نمی دادند اونجا رو ترک کنم . من میمردم و تو الان هنوز هم  به همراه بقیه مردمت توی سلول هاتون زندانی بودید .این به هیچ عنوان برات مهم نیست؟

 غضب نفس عمیقی کشید .وقتی شروع به صحبت کرد به نظر می رسید کمی آرام تر شده 

_احساس تاسف بلایی که به سر من اومد رو تغییر نمیده مگه نه ؟ کاری که باهام کردی یا احساس خیانتی که بهم دست داده بود رو تغییر نمیده . من بهت اعتماد داشتم با این حال به خاطر اعمال تو شکنجه شدم . خیال ندارم تو رو بکشم اما قصد دارم مطمئن بشم احساس بی دفاعی و حقارت رو درک کنی

 

رمان عاشقانه خارجی غضب قسمت نهم
READ

 

قسمت بعد

 

خرید دانلودی این محصول

رمان خارجی عاشقانه غضب

رمان عاشقانه جدید خارجی غضب قسمت هشتم

رمان غضب

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست