جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان صدای آچر : قسمت نهم

توجه اش را به من باز گرداند .  گفتم 

_ پس اسم فامیل تو هاله . می بایست با آرچر هال فامیل باشی

  ابروهای تراویس اندکی به یکدیگر نزدیک شدند .  کمی گیج به نظر می رسید

_  آرچر ؟. . .  آره .  پسر عموی منه  . اون رو میشناسی ؟

_  اوه نه

 سرم را تکان دادم 

_ چند روز پیش توی شهر باهاش برخورد داشتم .  کمی راجع بهش پرس و جو کردم . . . اون کمی . . 

تراویس جمله ام را به پایان رساند 

_ عجیب قریب به نظر می رسه ؟ 

جمله او را تصحیح کردم 

_ متفاوته 

دستم را تکان دادم

_  من فقط با چند تا از ساکنین اینجا برخورد داشتم  و اون هم یکی از اونها بود . منظورم اینه که , این طور نیست که واقعاً به صورت شخصی اونو ملاقات کرده باشم .  اما . . . 

فنجان قهوه را برداشتم و با حالت پرسشی آن را برای او بالا گرفتم .  سرش را تکان داد .  یک فنجان قهوه برای او ریختم .  تراویس گفت

_  ملاقات کردن با کسی که نمیتونه صحبت کنه سخته 

برای چند ثانیه متفکر به نظر می رسید 

_ در طول سال‌ها سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم اما اون به خوش و بش های دوستانه چندان پاسخ نمیده . توی دنیای خودشه  . . متاسفم که اون هم بخشی از واگن خوش آمده ما بوده .  به هر حال , به اینجا خوش اومدی

 لبخند زد . جرعه ای از قهوه اش را سر کشید 

_ متشکرم .  پس تو یه افسر پلیسی ؟ 

اگرچه این موضوع کاملا مشخص بود اما تنها میخواستم مودبانه مکالمه را ادامه بدهم .  پاسخ داد

_  آره 

مگی پادرمیانی کرد 

_ در مسیر رسیدن به رئیس پلیس شهر . درست مثل پدرش 

چشمک زد  و دوباره به طرف میز هایی که برای صبحانه استفاده می‌کردیم حرکت کرد . تراویس ابروهایش را بالا برد و لبخند زد 

_ ببینم چی میشه

 اما به هیچ عنوان دودل به نظر نمی رسید .  تنها به او لبخند زدم . .  و او هم به من لبخند زد .  اینکه آنه راجع به پدرش برای من صحبت کرده بود را متذکر نشدم . فکر می‌کنم اگر بفهمد که قبلا راجع به خانواده‌ ی او تحقیق کرده ام عجیب و غریب به نظر برسد . .  یا حداقل راجع به تراژدی که برای آنها اتفاق افتاده بود 

پرسید 

_ کجا اقامت داری ؟ 

پاسخ دادم 

_ کنار رودخانه راکول لین

_  یکی از خانه های اجاره ای جورج کونیک ؟

 سرم را تکان دادم

_  خوب بری دوست دارم اگه در دسترس باشی  گه گاهی این اطراف رو بهت نشون بدم

 چشمهای عسلی اش سر تا پایم را از نظر گذراندند . لبخند زدم و او را بررسی کردم . .  خوش چهره بود .  هیچ شکی در مورد این وجود نداشت . کاملا مطمئن بودم که داشت از من درخواست می‌کرد که با او بیرون بروم نه اینکه تنها دوستانه و مودب باشد . . اگرچه قرار گذاشتن با شخص دیگری در این لحظه  ,برای من بهترین ایده نبود

_  متاسفم تراویس .  برای من چیزا یکم . . . . در حال حاضر پیچیده اند

 برای چند ثانیه به دقت مرا بررسی کرد  . زیر نگاهش قرمز شدم 

_ من واقعاً یه مرد خیلی ساده ام بری 

چشمک زد . . خندیدم  . از این که تنش را شکسته بود از او سپاسگزارم بودم . در حالی که قهوه اش را تمام می کردبه  مکالمه ی ساده و احمقانه ی مان ادامه دادیم و من کانتر را تمیز میکردم 

نورم از آشپزخانه بیرون آمد .  درست همان لحظه ای که تراویس سر پا ایستاد تا آنجا را ترک کند .  نورم با حالتی عبوس گفت 

_ تو داری با پیشخدمت جدید من لاس میزنی ؟

تراویس پاسخ داد 

_ مجبور بودم . بنا به دلایل ناشناخته ای هنوز هم مگی تو رو به خاطر من ول نمیکنه 

تراویس به مگی , که مشغول تمیز کردن میزی در نزدیکی های کانتر بود چشمک زد 

_ اگرچه فکر می کنم یکی از این روزها بالاخره  عقلش سر جاش بیاد , تصمیمش رو بگیره و عاقلانه عمل کنه . مجبورم فعلاً به اون امید بچسبم 

نورم خرناسه کشید . دستهایش را روی پیش بند ی که شکمش را پوشانده بود پاک کرد

_   اون به خونه میاد و با همچین مردی روبه رو میشه .  با یکی مثل تو چه کار میتونه داشته باشه ؟

تراویس با دهان بسته خندید . چرخید تا آنجا را ترک کند اما به طرف مگی صدا زد 

_ وقتی از دست غرغر ها و اعصاب داغون اون پیر مرد بداخلاق خسته شدی بیا و منو پیدا کن

مگی به  او لبخند زد و موهای کوتاه او را نوازش کرد .  نورم  غرولوند کنان چرخید و به آشپزخانه بازگشت 

 مقابل در . .  تراویس چرخید و به طرف من گفت

_  پیشنهادم هنوز سر جاشه بری 

همانطور که در پشت سرش بسته شد لبخند زدم .  مگی به من گفت 

_ مواظب باش .  اون پسر خیلی دلرباست و توی یه چشم به هم زدن هوش و حواس رو ازت میگیره

 خندیدم و سرم را تکان دادم .  از پنجره تراویس هال را تماشا کردم که سوار ماشین پلیسش شد و از  غذاخوری دور شد

آن بعد از ظهر دوباره با دوچرخه از جاده برایر پایین رفته و از کنار جاده بلوبری چیدم . وقتی کیسه ام تا نصفه پر شد و انگشت هایم به رنگ بنفش تیره در آمدند  . . دیگر تصمیم گرفتم که به خانه بازگردم .  در راه بازگشت , روی دوچرخه ام . .  آن طرف جاده خاکی مقابل خانه آرچر , بدون هیچ دلیل خاصی به حصارهای مقابل آن خیره شدم .  . . اما بعد از چند دقیقه دوچرخه را به حرکت درآورده و به طرف خانه راهی شدم

 آن شب خواب دیدم که کنار ساحل دریاچه دراز کشیده ام . می توانستم شن‌ها را زیر پاهای بر*هنه ام احساس کنم . همچنین حضور مردی را بالای سرم احساس میکردم  . . اما هیچ ترسی یا ناخوشایندی وجود نداشت . میخواستم او اینجا در کنارم باشد .  آب دریاچه مانند پارچه ای ساتن با حالتی خوشایند پاهایم را نوازش کرد 

 در حالی که نفس نفس میزنم از خواب بیدار شدم .  آنقدر به این پهلو و آن پهلو چرخیدم تا چیزی نزدیک سحر دوباره به خواب رفتم

0
0
1

خرید دانلودی این محصول

رمان صدای آچر : قسمت نهم

صدای آرچر

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
الهه
الهه

سلام خسته نباشید
پارت جدید نمیذارین؟

A P
A P

سلام وخسته نباشید رمان دوست داشتنی هست /هر چند وقت ی‌بار قسمت بعدی رو می ذارید؟

مهتاب
مهتاب

عالیه بازم رمان انلاین تر جمه بزارید

زینب
زینب

چطورمیشه ترجمه ی کامل رمان رو داشته باشم

رها

سلام چرا دیگه پست نمی ذارین؟؟؟

فهرست