جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان صدای آرچر : قسمت هشتم

فوبه را داخل سبد دوچرخه قرار دادم و همانطور که دوچرخه را به طرف ورودی برایر می راندم , به چیزی که آنه راجع به برادر های هال به من گفته بود فکر کردم . . و همچنین راجع به آرچر . این طور به نظر می رسید که کسی داستان واقعی آنچه که برای آرچر اتفاق افتاده بود را نمی‌دانست . .  یا اینکه جزئیات را فراموش کرده بودند . می‌دانستم از دست دادن هر دوی پدر و مادر چه احساسی دارد .  اگرچه نه در یک تصادف و به طور همزمان . .  سر و کله زدن با چیزی مانند این چه احساسی می توانست داشته باشد ؟ ایا ذهن تو به تو این اجازه را خواهد داد که غم این فقدان را  بررسی کنی  ؟ . . بدون آنکه بخاطر غم و اندوهی که یکباره به قلبت هجوم آورده دیوانه بشوی ؟ 

بعضی روزها احساس می کردم به سختی احساساتم را نگه میدارم . فکر می‌کنم همه ی ما به شیوه‌های  مخصوص به خود با این کنار میایم . درد و بهبودی از آن , برای هر شخصی که آن را تجربه می‌کند متفاوت و منحصر به فرد است 

منظره ی چیزی که احتمالا می بایست ملک او باشد مرا از افکارم بیرون کشید . حصار بزرگی اطراف آن را در بر گرفته بود . بالای درختان بیش از اندازه بزرگ و ضخیم بودند که بتوان چیزی را از ورای آن ها دید . گردنم را بالا آوردم تا ببینم حصار ها تا چه اندازه بلند هستند . .  اما گفتنش سخت بود . مخصوصا از جاده .  همچنین از دو طرف با جنگل پوشیده شده بود . چشمهایم به طرف جلوی حصار کشیده شد. .  جایی که یک دروازه قرار داشت .  اما بسته بود 

مطمئن نبودم چرا آنجا ایستاده ام و تنها به آن خیره شده و به وزوز پشه‌ها گوش می دهم .  اما بعد از چند دقیقه , فوبه به نرمی واق واق کرد و من دوباره شروع به پایین رفتن از جاده , به طرف ساحل .. جایی که آنه آدرس آن را به من داده بود , کردم

 چند ساعتی را در ساحل دریاچه گذراندم .  شنا کردم و حمام آفتاب گرفتم .  فوبه گوشه ی حوله ی من زیر سایه ها خوابیده بود . یکی از روزهای داغ آگوست بود اما نسیم خنک دریاچه و سایه درخت های پشت آن , هوا را آرامش بخش می کرد . حدس میزنم این قسمت از دریاچه تنها به وسیله ی افراد محلی استفاده می شود برای همین بود که تا این اندازه آرام و خلوت است

 همانطور که روی حوله دراز کشیده بودم . . تکان خوردن شاخه های درخت ها را تماشا می کردم . . و به صدای برخورد آب دریاچه به ساحل گوش می کردم .  بعد از چند دقیقه چشم هایم را بستم .  خیال داشتم کمی استراحت کنم  . . اما در عوض به خوابی عمیق فرو رفتم 

خواب پدرم را دیدم .  تنها با این تفاوت که این بار به سرعت نمُرد . بلکه درست در زمانی که مرد از در پشتی از خانه به بیرون فرار کرد , پدرم سینه خیز خودش را به آشپزخانه رساند . فریاد کشیدم

_  تو زنده ای

 سعی کردم از روی زمین , جایی که مرد مرا آنجا رها کرده بود بلند شوم و بنشینم . پدرم سرش را تکان داد .  لبخند نرمی روی صورتش بود  . با ترس گفتم 

_ حالت خوبه ؟

پاسخ داد 

_ بله 

از جا پریدم . زیرا پدرم هرگز از صدایش استفاده نمی‌کرد  . . او همیشه با دست صحبت میکرد 

 زمزمه کردم

_  تو میتونی صحبت کنی 

دوباره گفت

_  بله 

به آرامی خندید 

_  البته

 اما آن موقع بود که متوجه شدم لبهایش حرکت نمی کنند .  گفتم

_  می خوام برگردی پیشم پدر 

چشم هایم پر از اشک شدند 

_ خیلی دلم برات تنگ شده 

حالت صورتش جدی شد و مانند این بود که ناگهان فاصله ی بین ما افزایش پیدا می کرد . اگرچه هیچ کداممان حرکت نمی کردیم

_  متاسفم که نمیتونی هر دوی ما رو داشته باشی بی کوچولو

 زمزمه کردم 

_ هردو ؟

گیج شده بودم . .  می دیدم که فاصله ی بین ما بیشتر و بیشتر می شود . .  ناگهان پدرم ناپدید شد  . . و من آنجا تنها بودم . . .  گریه می کردم  . . 

چشم هایم بسته بودند اما می‌توانستم حضوری را که بالای سرم ایستاده احساس کنم

ناگهان از جا پریدم و بیدار شدم . .  اشکهای گرم از روی گونه ام به پایین جاری شدند .  خاطرات رویایی که دیده بودم داشت ناپدید می شد 

همانجا . . در حالی که دراز کشیده بودم , سعی کردم احساساتم را جمع و جور کنم

 قسم میخورم صدای کسی را شنیدم که از آنجا دور میشد . .  از بین جنگل پشت سر من می دوید و از آنجا دور می شد

 * * *

صبح روز بعد . .  زودتر از همیشه وارد غذا خوری شدم  . اگر چه به خوبی خوابیده بودم , اما امروز صبح دوباره خاطرات گذشته با وضوح بدتری به سراغم آمده بودند و من به سختی توانسته بودم احساس غم و اندوه مالیخولیایی که به من هجوم آورده بود را از خود دور کنم

 سعی کردم با کار و سفارش گرفتن از مشتری ها سرم را شلوغ نگه دارم .  ساعت ۹ . .  وقتی کم کم غذاخوری خالی شد احساس بهتر و سبک تری داشتم 

داشتم دوباره چاشنی‌های روی کانتر را پر میکردم که در غذاخوری باز شد و مرد جوانی با یونیفرم پلیس وارد شد . کلاهش را برداشت و دستش را بین موهای کوتاهش کشید .  موهایش قهوه ای و موج دار بودند .  سرش را برای مگی تکان داد . مگی به او لبخند زد و گفت

_  تراو 

مرد به طرف کانتر حرکت کرد و نگاهش را به طرف من بالا آورد .  برای چند ثانیه نگاه‌مان در یکدیگر قفل شد . صورتش با لبخندی روشن شد . همانطور که روی صندلی مقابل من می‌نشست دندان های سفید , صاف و  مستقیمش برق زدند 

_ خوب .  تو می بایست دلیل این باشی که مگی امروز صبح لبخند به لب داره 

دستش را به طرف من دراز کرد

_ من تراویس هال هستم

 اوه یک هال دیگر  . . در پاسخ به او لبخند زدم و دستش را گرفتم

_  سلام تراویس . بری اسکات

پاهای بلندش را زیر کانتر کشید 

_  از ملاقات باهات خوشبختم بری . چی تو رو به پلیون آورده  ؟

کلماتم را به دقت انتخاب کردم . نمیخواستم مانند یک خانه بدوش عجیب و غریب به نظر برسم .  اگرچه فکر می‌کنم اگر بخواهم صادق باشم در این لحظه یک جورهایی این کلمه مرا توصیف می کند 

_ من اخیراً از کالج فارغ التحصیل شدم و تصمیم گرفتم آزادانه یکم توی جاده ها مسافرت کنم

 لبخند زدم

_  و اینجا  به شهر زیبای شما کشیده شدم

 لبخند زد 

_ تا جایی که میتونی برای خودت کاوش کن . من از این کار خوشم میاد .  امیدوار بودم خودم بیشتر می تونستم از این سفرها بردارم 

من هم به او لبخند زدم و منو را به دست او دادم 

_ مگی پشت سر من آمد .  منو را گرفت و آن را زیر کانتر انداخت

_  تراویس می بایست تا حالا اونو حفظ شده باشه

 به من چشمک زد

_  از زمانی که مادرش اونو توی صندلی نوزاد گذاشت که بتونه قدش به میز  برسه , مدام به اینجا می اومد  . . صحبت مادرت شد . .  حالش چطوره ؟

 تراویس به او لبخند زد 

_ اوه خوبه . میدونی . .  سر شلوغه .  مدام درگیر محافل اجتماعیه .  به علاوه با تمام نقشه های گسترش شهر سرش بیشتر از قبل شلوغه

 لب های مگی جلو آمدند اما گفت

_  خوب سلام منو بهش برسون

 با مهربانی لبخند زد .  تراویس در پاسخ گفت

_  این کارو می کنم 

0
1
1

خرید دانلودی این محصول

رمان صدای آرچر : قسمت هشتم

صدای آرچر

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست