کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید

رمان صدای آرچر بخش چهلم

می 11, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    اگهان باران به آرامی شروع به باریدن کرد . از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کر. دم  ابروهایم کمی به یکدیگر نزدیک شدند .وقتی متوجه شدم که دست آرچر مقابل چشم هایم تکان می خورد دوباره به او نگاه کردم . گفت"  قرار نبود امشب طوفان باشه " این  طور که واضح بود ذهن مرا خوانده بود .  نفسم را بیرون دادم و لبخند زدم  . شانه هایم ریلکس تر شدند . آرچر صورتم را مطالعه کرد . دستم را گرفت و آن را فشرد .  بلند شدم و به طرف در ورودی حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که از قبل روی ایوان ایستاده بود .  او را داخل آوردم  . روی قالی داخل اتاق نشیمن دراز کشید . دوباره به طرف میز و آرچر برگشتم به مدت دو دقیقه هیچ کدام از ما چیزی نگفت . به غذا خوردن ادامه دادیم .  بعد از آنکه غذا خوردن مان تمام شد آرچر در شستن ظرف ها و تمیز کردن آشپزخانه به من کمک کرد . همانطور که بشقابی که او شسته بود را خشک می کردم گفتم _ آرچر امروز توی غذاخوری اتفاقی افتاد که میخواستم راجع بهش ازت چیزی بپرسم  به من نگاه کرد .  در حالی که دست هایش داخل آب بود سرش را برایم تکان داد . یک بشقاب را در کابینت قرار دادم و با زبان اشاره گفتم " امروز یه زن به غذاخوری اومد و من ...."

    رمان صدای آرچر بخش چهلم

    ناگهان باران به آرامی شروع به باریدن کرد . از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کر. دم  ابروهایم کمی به یکدیگر نزدیک شدند .وقتی متوجه شدم که دست آرچر مقابل چشم هایم تکان می خورد دوباره به او نگاه کردم . گفت

    ”  قرار نبود امشب طوفان باشه “

     این  طور که واضح بود ذهن مرا خوانده بود .  نفسم را بیرون دادم و لبخند زدم  . شانه هایم ریلکس تر شدند . آرچر صورتم را مطالعه کرد . دستم را گرفت و آن را فشرد .  بلند شدم و به طرف در ورودی حرکت کردم .  فوبه را صدا زدم .. که از قبل روی ایوان ایستاده بود .  او را داخل آوردم  . روی قالی داخل اتاق نشیمن دراز کشید . دوباره به طرف میز و آرچر برگشتم 

    به مدت دو دقیقه هیچ کدام از ما چیزی نگفت . به غذا خوردن ادامه دادیم .  بعد از آنکه غذا خوردن مان تمام شد آرچر در شستن ظرف ها و تمیز کردن آشپزخانه به من کمک کرد . همانطور که بشقابی که او شسته بود را خشک می کردم گفتم 

    _ آرچر امروز توی غذاخوری اتفاقی افتاد که میخواستم راجع بهش ازت چیزی بپرسم 

     به من نگاه کرد .  در حالی که دست هایش داخل آب بود سرش را برایم تکان داد . یک بشقاب را در کابینت قرار دادم و با زبان اشاره گفتم 

    ” امروز یه زن به غذاخوری اومد و من ….”

    به کلماتی که می خواستم بگویم فکر کردم

    ”  دقیقا منو تهدید نکرد… بیشتر مثل یک  هشدار بود .  اما بهم گفت که از تو دور بمونم “

     آرچر به دقت به دست هایم خیره شده بود . سپس چشم هایش به طرف صورتم بالا آمدند . ابروهایش اخم کرده بودند . سرش را به طرف راست کج کرد . اما محتاط به نظر می‌رسید . مانند اینکه می دانست می خواهم چه بگویم .  گفتم

    ”  ویکتوریا حال ؟ “

    رمان صدای آرچر بخش چهلم

     به سرعت فکش روی هم فشرده شد . سرش را برگرداند و به آب خیره شد . برای چند ثانیه بی حرکت بود.  سپس ماهیتابه ای که در حال سابیدن آن بود را از سینک بیرون کشید و آن را داخل سینک خالی دیگر پرتاب کرد …صدای بلندی ایجاد کرد  و باعث شد از جا  بپرم  . دستهای خیسش را بالا برده و آنها را میان موهایش فرو کرد . سپس مانند سنگ بی حرکت شد… یکی از ماهیچه های روی فکش  مدام می پرید و منقبض می شد 

    به نرمی بازویش را لمس کردم . به من نگاه نکرد , اگرچه بدنش کمی آرام تر شد . دستم را عقب کشیدم . برای ثانیه ای مکث کردم . صورت و بدن منقبض او را زیر نظر گرفتم .  با خود فکر کردم که من هرگز آرچر هال را عصبانی ندیده بودم . او را محتاط , خجالتی و نامطمئن دیده بودم . . اما هرگز از عصبانی نه 

    مطمئن نبودم چه کار کنم . نفس عمیقی کشید .  اما چیزی نگفت .  از بالای شانه ام به دوردست خیره شد . به نظر می رسید ناگهان از من خیلی فاصله گرفته 

    _ راجع به اون بهم‌ میگی آرچر ؟

     چشمهایش به سرعت به طرف من بازگشتند .  واضح تر شده بودند .  نفس عمیق دیگری کشید . سرش را تکان داد

    ”  بله  “

    دست های مان را خشک کردیم . بقیه ظرف ها را در سینک جا گذاشتیم و به اتاق اصلی حرکت کردیم . کنار او روی مبل نشستم و منتظر او ماندم تا صحبت کند  . بعد از ثانیه ای به من نگاه کرد و گفت

    ”  وقتی عموم داشت میمرد . به نظر می رسید…. گاهی اوقات ذهنش کمی واضح میشد “

     برای ثانیه ای دوباره در خاطرات گم شد .  سپس به زمان حال بازگشت . چشم هایش دوباره چشم هایم را پیدا کردند

    “تقریباً به نظر می رسید سرطان بعضی از اون چیزهایی . .  که اون رو متفاوت می‌کرد رو می‌خورد . گاهی اوقات آنچنان نرمال و عادی می شد که هرگز قبلاً در مورد اون ندیده بودم .  گاهی اوقات در این زمان ها ؛ برای من چیزهایی رو اعتراف می کرد . راجع به همه چیز .. کارهایی که توی زندگیش انجام داده بود  . اینکه چطور عاشق مادرم بود…. “

    برق گذرایی از درد از روی صورتش عبور کرد  . دوباره ادامه داد

    ”  یک روز وارد اتاقش شدم و اونو در حال گریه کردن پیدا کردم . منو پیش خودش کشید و مدام بهم می گفت که چقدر متاسفه . وقتی ازش پرسیدم چرا , بهم گفت درست بعد از این که بهم شلیک شد و توی بیمارستان بودم….  “ی

    کی از دست هایش را ناخودآگاه روی جای زخمش کشید

    ”  دکترها به اون گفته بودن که احتمالاً تارهای صوتی من میتونن تعمیر بشن .  اما محدودیت زمانی برای چنین عملی وجود داشت . . “

    دوباره متوقف شد  . چندین بار فکش روی یکدیگر فشرده شد . .  تلخی صورتش را پر کرد

    ”  اما بعد اون بهم گفت که چطور به ویکتوریا در مورد تاریخ جراحی اطلاع داده  . . و بعد ویکتوریا طوری ذهن اونو پر کرده بود که اونو متقاعد کرده بود خیلی بهتر میشه اگه من نتونم صحبت کنم . . اون از بیماری پارانوئید عموی من استفاده کرد تا اونو متقاعد کنه …تا از اون هیچ سوالی نپرسه …. بنابراین  عموم قرار جراحی من رو کنسل کرد ….و من برای همیشه فرصت صحبت کردن رو از دست دادم “

    وحشت زده نفسم را حبس کردم 

    ” چرا ؟ چرا می بایست چنین کاری بکنه ؟  چرا اون نمیخواست که تو صحبت بکنی ؟ “

    سرش  را تکان داد . برای ثانیه ای به جای دیگری نگاه کرد 

    ” چون من چیزهایی میدونم که اون دوست نداره با بقیه به اشتراک بذاره … یا شاید فقط به این دلیل که از من متنفره . شاید هردو … واقعاً هیچ وقت نفهمیدم “

     دوباره سرش را تکان داد 

    ” اما واقعا اهمیتی نداره “

     از روی گیجی ابروهایم به یکدیگر نزدیک شدند

    ”  آرچر .. مطمئنا اون میدونه که تو میتونی بنویسی .  که اگه بخوای میتونی با دیگران ارتباط برقرار کنیم .  اون چیه که اون نمیخواد  با بقیه به اشتراک بگذاره ؟ “

    ”  اهمیت نداره بری .  چیزی نیست که به هر حال من هرگز راجع بهش صحبت کنم . بدترین قسمتش هم اینه , اون تنها فرصت من برای نرمال بودن رو از من گرفت . .  برای اینکه بتونم یک انسان واقعی باشم . .  تا مثل بقیه انسان ها زندگی کنم  . . و همش به خاطر هیچی .  من به هر حال هرگز راز لعنتی اون رو به کسی نمی گفتم “

     

    رمان صدای آرچر بخش چهلم

     

    به این پست امتیاز دهید.
    رمان صدای آرچر بخش چهلم
    4.2 از 5 رای
    • دیدگاها ، پس از تایید مدیران سایت منتشر خواهند شد.
    • دیدگاهای انگلیسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نخواهند شد.