کتابهای بیشتری را که دوست دارید پیدا کنید و بخوانید ، و کتابهایی را که می خواهید بخوانید ، پیگیری کنید.بخشی از انجمن دوستداران کتاب در جهان باشید

رمان صدای آرچر بخش چهلم و یکم ( بعلاوه فایل قسمت پایانی )

می 12, 2020
دانلود رمان آنلاین صدای آرچر
    • Fa
    • En
    ه پایین نگاه کرد و سرش را تکان داد . قادر نبود به من پاسخ بدهد زیرا دست او رو محکم نگه داشته بودم .  چیز بیشتری در مورد راز ویکتوریا از او نپرسیدم . می دانستم وقتی احساس راحتی بسشتری کند  به من اعتماد خواهد کرد . او تمام زندگیش را تنها و منزوی زندگی کرده بود .  مدت زمان زیادی می شد که کسی را نداشت تا با او صحبت کند  . . درست مانند من که  نیاز داشتم در آشپزی و روابط صمیمانه قدم های کوچک بردارم....  ما هر دو راه خودمان را داشتیم . هر دو داشتیم یاد می گیریم که چگونه اعتماد کنیم . اگر چه یک سوال پایانی داشتمدست او را رها کردم و با زبان اشاره گفتم"  چرا اون می بایست به من بگه که تو آدم خشنی هستی ؟ "تقریباً مضحک بود . آرچر مهربان ترین و آرام ترین مردی بود که به عمرم دیده بودم" بعد از مرگ عموم اون به اینجا اومد .  نمیدونستم برای چی و اهمیت نمیدادم .. عصبانی بودم .. آسیب دیده بودم . اونو به بیرون هل دادم و اون روی باسنش زمین افتاد "شرمنده به نظر می رسید . اگر چه نیازی برای این کار نبود ... حداقل نه در چشم من_ متوجهم آرچر .  اون لیاقتش رو داشت.. و حتی خیلی بیشتر از اینها رو . . متاسفمبه من نگاه کرد .  صورتم را بررسی کرد . به  نظر می‌رسید در چشم هایش چیزی متمرکز می شود"  تو به حرف های اون هیچ توجهی نکردی . راجع به اون,  بعد از اینکه.... همو بوسیدیم از من پرسیدی "سرم را تکان دادم . به سادگی گفتم" می دونم "

    رمان صدای آرچر بخش چهلم و یکم

    ” آرچر ”

    دست او را گرفتم و روی قلبم قرار دادم

    ”  تو یک انسان واقعی هستی . مثل بقیه مردم زندگی کنی . کی بهت گفته که نمیتونی ؟ ”

    احساس می کردم قلبم دارد ترک میخورد . این مرد باهوش , شیرین و مهربان خود را بسیار دست کم  میگرفت

    به پایین نگاه کرد و سرش را تکان داد . قادر نبود به من پاسخ بدهد زیرا دست او رو محکم نگه داشته بودم .  چیز بیشتری در مورد راز ویکتوریا از او نپرسیدم . می دانستم وقتی احساس راحتی بسشتری کند  به من اعتماد خواهد کرد . او تمام زندگیش را تنها و منزوی زندگی کرده بود .  مدت زمان زیادی می شد که کسی را نداشت تا با او صحبت کند  . . درست مانند من که  نیاز داشتم در آشپزی و روابط صمیمانه قدم های کوچک بردارم….  ما هر دو راه خودمان را داشتیم . هر دو داشتیم یاد می گیریم که چگونه اعتماد کنیم . اگر چه یک سوال پایانی داشتم

    دست او را رها کردم و با زبان اشاره گفتم

    ”  چرا اون می بایست به من بگه که تو آدم خشنی هستی ؟ ”

    تقریباً مضحک بود . آرچر مهربان ترین و آرام ترین مردی بود که به عمرم دیده بودم

    ” بعد از مرگ عموم اون به اینجا اومد .  نمیدونستم برای چی و اهمیت نمیدادم .. عصبانی بودم .. آسیب دیده بودم . اونو به بیرون هل دادم و اون روی باسنش زمین افتاد ”

    شرمنده به نظر می رسید . اگر چه نیازی برای این کار نبود … حداقل نه در چشم من

    _ متوجهم آرچر .  اون لیاقتش رو داشت.. و حتی خیلی بیشتر از اینها رو . . متاسفم

    به من نگاه کرد .  صورتم را بررسی کرد . به  نظر می‌رسید در چشم هایش چیزی متمرکز می شود

    ”  تو به حرف های اون هیچ توجهی نکردی . راجع به اون,  بعد از اینکه…. همو بوسیدیم از من پرسیدی ”

    سرم را تکان دادم . به سادگی گفتم

    ” می دونم ”

    به نظر می رسید دارد در ذهنش یک پازل حل می کند

    ”  تو  بلافاصله حرف من رو قبول کردی ..نه مال اون رو ؟ ”

    ” بله مطلقا ”

    برای چند ثانیه به یکدیگر خیره شدیم . .  سپس صورتش به یکی از آن لبخند هایی که باعث میشد قلبم بایستد روشن شد . ضربان قلبم بالا رفت . این لبخند برای من بود .. می توانستم شرط ببندم که مدت زمان خیلی خیلی طولانی می شد که هیچ کس باعث نشده بود آرچر چنین لبخندی بزند  . . در مورد آن لبخند زیبا احساس مالکیت می‌کردم .  من هم به او نیشخند زدم

    پرسید

    ” میتونیم یکم دیگه هم همو ببوسیم ؟ ”

    چشمهایش با برقی از خواستن می درخشیدند .  خندیدم  .  گفت

    ”  چیه ؟ ”

    _ هیچی .. هیچی ..بیا اینجا

    وقتی موهایم را به آرامی عقب زد و دسته ای از آنها را پشت گوشم راند …و با آن چشمهای زیبا به پایین به من خیره شد , نگاهش به من چیزهایی می گفت که  صدایش نمی‌توانست . ما با نگاه مان بیشتر از هزاران کلمه با یکدیگر صحبت می‌کردیم

    رمان صدای آرچر بخش چهلم و یکم

    * * * *

    بعدا وقتی باران بند آمد ,  آرچر مرا تا خانه رساند . فوبه را روی سبد دوچرخه قرار داده بودیم .. و در حالی که دستم را گرفته بود دوچرخه را در کنارمان حرکت می داد .  هر از گاهی با خجالت به من نگاه می کرد و لبخند می زد … من هم به او لبخند میزدم .  احساس می کردم قلبم در سینه متورم میشود

    سپس روی پله های مقابل خانه مرا بوسید . بوسه ای بسیار نرم و ملایم که قلبم را به درد می آورد . بعد از آنکه از آنجا دور شد و از دید ناپدید شد … هنوز هم می توانستم آن را احساس کنم

    فصل هجدهم

    بری

    روز بعد با صدای تلفن از خواب بیدار شدم . به ساعت نگاه کردم . ۴:۳۰ صبح بود ..چه خبر بود ؟

    با صدای خواب آلود گفتم

    _  بله ؟

    _  عزیزم ؟

    مگی بود

    _ هی مگی . چه خبره ؟

    نگران شده بودم

    _ عزیزم امروز می خوام پیشنهادی که قبلاً دادی.. برای کار در آشپز خانه  ..رو قبول کنم . نورم تمام شب داشت محتویات شکمش رو بالا می آورد . به هیچ عنوان نمی تونه امروز توی آشپزخونه کار کنه …. اگه تصمیم گرفتی که نمی خوای این کارو بکنی اشکال نداره .  اما اگه اینطور باشه می‌بایست امروز غذاخوری رو ببندیم

    _   البته که این کار رو می کنم مگی

    نفسش را بیرون داد

    _ خیلی خوب عالیه . . خیلی متشکرم عزیزم  . پس یکم دیگه اونجا می بینمت ؟

    _ بله .. و سلام منو به نورم برسون

    _ همین کارو می کنم عزیزم  .  متشکرم

    تلفن را قطع کردم . امروز قرار بود برای مردم غذا درست کنم .. برای چند دقیقه تنها آنجا نشستم و به آن فکر کردم … اما در مورد آن احساس اضطراب نمیکردم . تنها نگران بودم که آیا می‌توانم از عهده سفارشات و بیایم یا نه

    دوش سریعی گرفتم . یونیفرمم را پوشیدم . موهایم را خشک کرده و پشت سرم جمع کردم . فوبه را بیرون برده و سپس به او غذا دادم  . و بعد با عجله از در بیرون رفتم

    * * *

    تمام صبح را در حال املت درست کردن ..سرخ کردن بیکن با عجله  ..و استفاده از خمیر پنکیک نورم که از قبل آن را آماده کرده بود .. سپری کردم . چند باری از سفارشات جا ماندم اما در کل … از آنجایی که اولین بارم در یک آشپزخانه اختصاصی بود و در یک بازه زمانی معین برای تعداد زیادی از آدم‌ها غذا درست میکردم …. احساس خوبی در مورد کارم داشتم  . می توانستم بگویم مگی هم _با آن همه چشمک و لبخندی که از پنجره باز روانه ام می کرد_ خوشحال است

    گفت

    _  کارت عالی بود عزیزم

    بعدا وقتی کمی سر مان خلوت تر شد , شروع به اضافه کردن دستور عمل پخت مخصوص به خودم کردم . کمی به مواد غذایی اصلی چاشنی های طعم دار و سبزیجات معطر اضافه کردم . همانطور که پدرم به من یاد داده بود

     

    دانلود قسمت پایانی رمان صدای ارچر با ترجمه سایت دریم رایز

    رمان صدای آرچر بخش چهلم و یکم

    به این پست امتیاز دهید.
    رمان صدای آرچر بخش چهلم و یکم ( بعلاوه فایل قسمت پایانی )
    4.42 از 19 رای
    • دیدگاها ، پس از تایید مدیران سایت منتشر خواهند شد.
    • دیدگاهای انگلیسی یا غیر مرتبط با مطلب منتشر نخواهند شد.

    سارا
    شنبه , 16 می 2020
    پاسخ

    ممنون ازت 🌺🌺🌺

    رز
    شنبه , 16 می 2020
    پاسخ

    سپاس از همراهی شما

    لیلا
    شنبه , 16 می 2020
    پاسخ

    سلام ممنون از زحماتتون رمان خیلی زیبایی بود

    رز
    شنبه , 16 می 2020
    پاسخ

    پاینده باشید

    سودابه بشیری
    پنج‌شنبه , 28 می 2020
    پاسخ

    عالی بود