جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان صدای آرچر : بخش پنجم

فصل سوم

بری

وقتی به پلیون رسیدم , آسمان کم کم داشت تاریک میشد . مرکز شهر آرام و تقریباً قدیمی به نظر می‌رسید . هم چنین اینطور به نظر می آمد که بیشتر کسب و کارها با یکدیگر فامیلی یا آشنایی داشته باشند .  درخت هایی بزرگ دو طرفه پیاده‌روهای پهناور را پوشانده بودند و  مردم هنوز هم در هوای خنک و گرگ و میش تابستان قدم میزنند

 عاشق این موقع از روز بودم . چیزی جادوی راجع به آن وجود داشت. چیزی امیدوار کننده . چیزی که می گفت :  نمیدونستی که میتونی , اما یه روز دیگه هم دوام آوردی مگه نه  ؟ . . 

هاسکل را پیدا کردم . ماشین را در محوطه پارکینگ پارک کردم .  اگرچه قبلا حدود ۵ ساعت خوابیده بودم اما هنوز هم خسته بودم و آماده بودم با یک کتاب , دوباره به تخت خواب بروم .  در عرض ۱۰ دقیقه خریدم را انجام داده و از داروخانه بیرون آمدم . .  دوباره به طرف ماشین حرکت کردم .  در هوای تاریک گرگ و میش , چراغ های خیابان روشن شده بودند و نوری رویایی روی خیابان پخش می کردند 

کیفم را روی شانه انداختم و کیسه پلاستیکی را از یک دست به دست دیگر دادم  . . که زیر پلاستیک پاره شد . .  و خرید هایم روی زمین افتادند . .  چند آیتم کمی دورتر از دست رستم قلت خوردند .  زیر لب ناسزا گفتم .  خم شدم تا وسایلم را بردارم . . کیف بزرگم را باز کردم و شروع به قرار دادن شامپو و نرم کننده ای که از روی زمین برداشت بودم , به داخل آن کردم . .  که متوجه شدم یک نفر مقابل من ایستاده  . . از جا پریدم  . به بالا نگاه کردم  . . درست در همان موقع , مردی به پایین خم شد , یک زانویش را روی آسفالت قرار داد و بطری ادویل .. که چند قدم آن طرف‌تر افتاده بود .. را برداشت و به دست من داد

 به او خیره شدم .  جوان بود . با موهای بلند و موج دار .  موهای قهوه ای  پرش نیاز مبرم به کوتاه شدن داشتند .  همچنین موهای صورتش بلند بودند .  می‌بایست خوشتیپ باشد . .  اما زیر این ریش های بلند و همچنین موهایی که روی پیشانی اش می افتادند و اطراف فکش را در بر می گرفتند , گفتنش سخت بود

 شلوار جین و تیشرت آبی پوشیده بود  که به خوبی روی س*ینه ی فراخش کشیده شده بود .  تیشرت زمانی نوشته ای روی خود داشته اما حالا . .  آن نوشته کاملاً محو و فرسوده شده بود . .  تمام اینها را در چند ثانیه ای که دستم را جلو بردم تا بطری را از دستش بگیرم از نظر گذراندم

 ناگهان چشم هایمان به یکدیگر افتاد  . . و به نظر رسید که نگاهمان در یکدیگر قفل شد  . . . 

نگاه او عمیق و طلایی بود . با مژه های بلند و تیره قاب گرفته شده بود . .  زیبا بود

 همان طور که به او خیره شده بودم به نظر می رسید چیزی بین ما به جنبش افتاد  . . مانند این که می‌توانستم دستم را دراز کنم و هوایی که اطراف بدن های مان را دربر گرفته بود را لمس کنم , و وقتی دستم را عقب بیاورم چیزی قابل لمس در آن باشد . .  چیزی نرم و گرم . . اخم کردم .  گیج شده بودم . .  نمی توانستم نگاهم را از او بگیرم . .  چشمهایش را به سرعت به طرف دیگری کشید

 این مرد عجیب و غریب چه کسی بود ؟ و چرا من اینجا مقابل او خشکم زده بود ؟

 سرم را تکان دادم . خودم را به دنیای واقعی کشاندم .  گفتم

_  متشکرم

 چیزی نگفت .  دیگر به من نگاه نکرد . یک بار دیگر زیر لب ناسزا گفتم

_  لعن*ت 

توجه ام به یکی از آیتم هایی که روی زمین افتاده بود جلب شد . .  وقتی دیدم جعبه نوار * بهداشتی هایم روی زمین افتاده , باز شده و چند تا از آنها روی زمین پخش شده اند , چشم هایم گشاد شد

 خدایا همین حالا منو بکش

 مرد چند تا از آنها را از روی زمین برداشت و به دست من داد . .  و من به سرعت آنها را داخل کیفم انداختم .  به بالا به او نگاه کردم . . و او هم همزمان به چشمهایم نگاه کرد . .  اما هیچ واکنشی روی صورتش نبود  . دوباره نگاهش را گرفت

 احساس کردم گونه هایم قرمز شدند .  سعی کردم کمی با او صحبت کنم تا این احساس هیستریکی که ناگهان به من دست داده بود را کاهش بدهم .  به سرعت صحبت می کردم

_  لعنت به کیسه های پلاستیکی 

نفس عمیقی کشیدم و این بار کمی آرام تر ادامه دادم

_  نه تنها برای محیط زیست مضر هستند بلکه واقعاً غیر قابل اعتمادن

 مرد یک جعبه آبنبات بادام به دستم داد . . به همراه یک عدد دیگر از پد هایم .  آنها را از او گرفتم و داخل کیفم انداختم .  از درون ناله کردم 

_  سعی می کنم از کیسه های قابل بازیافت برای خرید استفاده کنم  . یه چند تا از اونها رو هم که طرح های واقعاً بامزه ای دارن خریداری کردم .  . .  با طرح های نقطه نقطه .  طرح های عروسکی

 سرم را تکان دادم .  آخرین پد را از روی زمین برداشت و داخل کیفم قرار دادم

_  اما همیشه اون ها رو توی ماشینم جا میزارم . .  یا توی خونه

 دوباره سرم را تکان دادم . مرد دو بسته دیگر از آبنبات های بادام زمینی را به دستم داد .  گفتم

_  متشکرم .  فکر می کنم خودم  میتونم بقیه رو جمع کنم

 دستم را برای چهار بسته ی دیگر از آبنبات های بادامی که روی زمین قرار گرفته بودند تکان دادم .  به بالا به او نگاه کردم  . . دوباره گونه هایم داغ شدند . . 

_ اونها تخفیف خورده بودن . . 

 بیشتر توضیح دادم

_  خیال نداشتم همه اون ها رو یه جا بخورم

 همانطور که خودش آنها را از روی زمین بر می داشت به من نگاه کرد . . اما فکر می کنم دیدم که گوشه ی لب هایش کمی به طرف بالا متمایل شدند . . پلک زدم و از بین رفته بود 

جعبه های شکلات را از دستش گرفتم 

_ فقط دوست دارم توی خونه شکلات داشته باشم میدونی ؟ . .  برای اینکه هر از گاهی خودت رو مهمون کنی  . این مقدار آبنبات میتونه برای ۲ ماه من کافی باشه

 داشتم دروغ میگفتم . این آب نبات ها حتی دو روز هم دوام نمی آوردند .  حتی ممکن بود چند تا از آنها را در راه برگشت به خانه بخورم

 مرد سرپا ایستاد و من هم همین طور  . . کیفم را روی شانه ام انداختم

_  خیلی خوب .  باشه . برای کمک متشکرم  . .  برای این که منو نجات دادی . .  و وسایل شخصی من . .  و شکلات ها  . . و شامپوی نارگیلی  . . و بادام زمینی ها 

خندیدم . صدایم خجالت زده به نظر می رسید  . . به خود پیچیدم

_  میدونی . .  اگه یه چیزی بگی و منو از این بدبختی نجات بدی خیلی کمک می کنه

 به او لبخند زدم . .  اما وقتی صورتش پایین افتاد , لبخند از روی لب هایم پاک شد .  چشم هایش بسته شدند و نگاهی خالی . .  جایگزین نگاه گرمی که قسم میخورم چند دقیقه قبل آنجا بود ,  شد

 چرخید و شروع به دور شدن کرد .  فریاد کشیدم 

_ هی صبر کن

 شروع به دنبال کردن او کردم .  . .  اگرچه خودم را متوقف کردم

 همان طور که از من دور میشد اخم کردم . .   شروع به دویدن به طرف جاده کرد , بدنش به زیبایی حرکت می کرد . .

 وقتی از نظر دور شد ,  احساس عجیبی از گم شدن به طرفم هجوم آورد 

وارد ماشینم شدم و بدون حرکت برای چند دقیقه آنجا نشستم .  به این برخورد عجیب و غریب فکر کردم  . . وقتی بالاخره موتور ماشین را روشن کردم , متوجه شدم چیزی روی شیشه ی جلوی ماشین قرار دارد . .  می خواستم اسپری را روشن کنم که متوقف شدم و به جلو خم شدم . .  از نزدیک‌ترین نگاهی انداختم

 دانه های قاصدک روی شیشه جلوی ماشین پاشیده شده بودند 

وقتی نسیم خنکی وزیدن گرفت . .  دانه های کرکی به هوا بلند شده و به زیبایی مقابل شیشه جلوی ماشینم به ر*قص درآمدند . . سپس  از من دور شدند . . .  به طرف همان مسیری که مرد رفته بود

0
1
1

خرید دانلودی این محصول

رمان صدای آرچر : بخش پنجم

صدای آرچر

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست