جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان صدای آرچر : بخش سوم

به نرمی پرسیدم

_  تو چی فکر می کنی فوبه ؟

فوبه از روی توافق صدایی از خود تولید کرد .  گفتم

_ آره .. منم همین فکرو می کنم

یک سدان قدیمی کنار ماشین من پارک کرد و مردی مسن و تاس از ماشین بیرون آمد . به طرف من حرکت کرد

_  بری پری اسکات ؟

_ خودم هستم

 لبخند زدم و چند قدم به طرف او برداشتم .  دستش را تکان دادم

_ متشکرم که در این زمان کوتاه با من ملاقات کردید آقای کانک

_  لطفاً منو جورج صدا بزن

به من لبخند زد و به طرف کلبه به راه افتاد . هر دو , با هر قدم که بر می داشتیم سوزن های درخت کاج و گرد و غبار را از روی جاده کنار می‌زدیم

_ ملاقات کردن با تو مشکلی نبود . من حالا بازنشسته شدم بنابراین برنامه خاصی ندارم

با هم از سه پله ی چوبی بالا رفتیم و روی ایوان کوچک قدم گذاشتیم .  یک دسته کلید از جیبش بیرون آورد و یکی از آنها را انتخاب کرد

_ بفرما

 کلید را داخل قفل فرو کرد و در ورودی را باز کرد . وقتی به داخل قدم گذاشتیم و به اطراف نگاه کردیم , بوی گرد و غبار و کپک به استقبال من آمدم

_ همسرم گاهی اوقات اینجا میاد و کمی تمیز کاری میکنه اما همونطور که خودت میتونی ببینی اینجا به یه گردگیری اساسی احتیاج داره .  نرما به خاطر آرتروزی که داره نمیتونه دیگه مثل گذشته به خوبی از عهده این جور کارها بر بیاد .  این خونه تمام تابستون خالی بوده

_ مشکلی نیست

به او لبخند زدم . . سبد فوبه  را کنار در پایین گذاشتم و به طرف آشپزخانه حرکت کردم تا به آن نگاهی بیاندازم .  اگرچه خانه به یک گردگیری اساسی نیاز داشت , اما به سرعت از آن خوشم آمد . عجیب و پر از جذابیت بود

وقتی کاور چندتا از مبلمان را برداشتم , متوجه شدم که اگرچه اسباب و اثاثیه قدیمی هستند , اما با سلیقه ی زیبایی چیده شده اند . زمین چوبی حالت روستایی زیبایی داشت و تمام رنگهایی که در اتاق به کار برده شده بودند لطیف و آرامش بخش بودند

آقای کانک شروع به صحبت کرد

_ اتاق خواب و حمام پشت خونه است__

حرف او را قطع کردم

_  برش میدارم

سپس خندیدم و سرم را تکان دادم

_ منظورم اینه که اگه هنوز در دسترسه و در نظر شما اشکال نداره , برش میدارم

با دهان بسته خندید

_ خوب بله . عالیه .  اجازه بده قولنامه رو از توی ماشین بردارم و ترتیب کارای قانونی رو بدیم .  کرایه ماه اول و آخر رو به عنوان سپرده امنیتی برمیدارم .  البته اگه از نظر تو اشکالی نداره ؟

سرم را تکان دادم

_  مشکلی نیست

_  خیلی خوب .  زود برمیگردم

به طرف در حرکت کرد . وقتی بیرون بود از این فرصت استفاده کرده و از راهرو پایین رفتم تا به اتاق خواب و حمام نگاهی بیاندازم . همان طور که فکر می کردم کوچک بودند اما می توانستند کار من را راه بیندازند . . چیزی که توجه مرا به خود جلب کرد ,  پنجره ی بسیار بزرگی در اتاق خواب بود که رو به دریا چه بود

 وقتی به منظره دریاچه شیشه ای و آرامش بخش با آن صبح روشن و دلپذیر نگاه کردم , نمی توانستم جلوی لبخندم را بگیرم  . تا جایی که چشم کار میکرد چیزی جز دو قایق که مانند نقطه ای در افق بودند به چشم نمی‌خورد .  ناگهان با نگاه کردن به آن آب  . . احساس عجیبی به من دست داد , که میخواستم گریه کنم  . . اما نه از روی غم .  بلکه از روی خوشحالی

به محض اینکه این احساس به سراغم آمد خیلی سریع ناپدید شد  . . و مرا با احساس عجیبی از نوستالژی , که نمی توانستم برای آن توضیحی پیدا کنم , رها کرد

_  بفرما اینم از این

 صدای بسته شدن در پشت سر آقای کانک را شنیدم . اتاق را ترک کردم تا برگه های مربوط به خانه‌ای که از این به بعد برای مدت اندکی آن را خانه صدا می زنم را امضا کنم

 به شدت امیدوار بودم که اینجا مکانی باشد که بالاخره کمی آرامش در آن پیدا کنم

* * *

 همسر آقای کانک تمام موسایل نظافت را در کلبه جا گذاشته بود . بنابراین وقتی چمدان ها را از ماشین بیرون آورده و آنها را در اتاق خواب قرار دادم . .  دست به کار شدم

 ۳ ساعت بعد , یک دسته موی مرطوب را از روی پیشانیم عقب زده و کناری ایستادم تا نتیجه کارم را  تحسین کنم .  گردوغبار زمین کاملاً پاک شده بود , کاور اسباب و اثاثیه برداشته شده بود و همه جا کاملاً عاری از گرد و غبار شده بود  . آشپزخانه و اتاق خواب کاملاً جاروب کشیده و شستشو  داده شده بودند

همچنین تمام پنجره ها را باز کرده و اجازه دادم نسیم گرم تابستان خانه را خشک کند .  قرار نبود زیاد به این مکان عادت کنم اما برای حالا راضی بودم

 لوازم بهداشتی که به همراه خود آورده بودم را از چمدان بیرون آورده و آنها را در کابینت حمام قراردادم . سپس با یک دوش طولانی , تمام ساعتهای تمیز کاری و مسافرت را از روی بدنم شستم

 از زادگاه خودم اوهایو , ۱۶ ساعت رانندگی کرده و یک شب در یک متل کنار جاده اقامت داشتم . و صبح روز بعد مستقیم تا امروز صبح رانندگی کرده بودم .  روز قبل , در یک کافی نت در نیویورک به دنبال خانه ای برای اجاره , در شهری که خیال داشتم در آن اقامت کنم جستجو کردم

 شهری که انتخاب کرده بودم از نظر گردشگری بسیار محبوب بود , بنابراین بعد از بیشتر از یک ساعت جستجو کردن . .  نزدیکترین جایی که توانستم پیدا کنم , آن طرف رودخانه در این شهر کوچک به نام پلیون بود

بعد از آن که خودم را خشک کردم لباس‌هایی تمیز از چمدانم بیرون کشیده و پوشیدم .  تلفن همراهم را برداشتم تا با بهترین دوستم تماس بگیرم .  از اولین باری که برای او پیغام فرستاده بودم که دارم شهر را ترک می کنم چندین بار با من تماس گرفته بود . من تنها از طریق پیامک پاسخ او را داده بودم . .  یک تماس تلفنی واقعی به او بدهکار بودم

پاسخ داد

_  بری ؟

 صدای بلند صحبت کردن در پس زمینه , به گوش می رسید

_  هی نات .  بد موقع مزاحم شدم ؟

_ یه لحظه گوشی دستت باشه .  میرم بیرون

 دستش را روی دهانه گوشی قرار داد و با یک نفر صحبت کرد . . و سپس دوباره روی خط بازگشت

_  نه . بد موقع نیست .  داشتم میمردم تا باهات حرف بزنم .  با مامان و خاله ام برای ناهار بیرون اومدیم .  میتونن چند دقیقه منتظر بمونن . .  نگرانت بودم

لحن صدایش کمی متهم کننده بود . آهی کشیدم

_ میدونم . متاسفم . توی ماینم

_  بری .   تو یه دفعه گذاشتی و رفتی .  خدای من .  اصلاً چیزی هم با خودت برداشتی ؟

_  یه چند تا چیز . .  به اندازه کافی هست

 نفسش را با صدای پوف مانندی بیرون داد

_  خیلی خوب باشه .  کی برمیگردی خونه ؟

_  نمیدونم . فکر می کنم ممکنه برای مدتی اینجا بمونم .  به هر حال نات . .  قبلاً راجع به این چیزی نگفتم , اما پول زیادی برام باقی نمونده . بیشتر پس اندازمو برای رهن این خونه خرج کردم . می بایست سراغ یک کار بگردم . حداقل به مدت ۲ ماه  . . تا به علاوه مخارج  اقامتم در این جا , بتونم هزینه ی سفر بازگشت به خونه رو داشته باشم

نات سکوت کرد

_ متوجه نشده بودم اوضاع تا این حد بد شده . اما بری عزیزم . . تو مدرک دانشگاهی داری . برگرد خونه و ازش استفاده کن .  مجبور نیستی . مثل یه خانه به دوش توی شهری که حتی یک نفر آدم هم توش نمیشناسی زندگی کنی  . من همین حالا هم دلم برات تنگ شده . .  اوری و جردن هم دلشون برات تنگ شده  . به دوستات اجازه بده بهت کمک کنن تا به زندگی برگردی  . ما دوست داریم . .  اگه به این معنا باشه که سریع‌تر به خونه برمیگردی , میتونم برات پول بفرستم

_  نه نه ناتالی . جدی میگم . من به این استراحت کوتاه نیاز دارم باشه ؟ میدونم که منو دوست داری . .  و من هم تو رو دوست دارم

با لحنی آرام ادامه دادم

_ فقط . .  این چیزیه که  بهش نیاز دارم

دوباره سکوت کرد

_  به خاطر جردنه ؟

چند ثانیه لب هایم را گاز گرفتم

_  نه  . . نه کاملا  . منظورم اینه که , شاید اون انگیزه اولیه بوده باشه .  اما نه من از جردن فرار نمیکنم . فقط یه جورایی .. این آخرین چیزی بود که بهش نیاز داشتم میدونی ؟ همه چیز فقط یهویی .. بیشتر از حد تحمل شد

_ اوه عزیزم . . هر انسانی یه تحملی داره و تا حدی می تونه تحمل کنه

وقتی ساکت شدم آهی کشید و گفت

_  پس این مسافرت یهویی و مرموزانه جاده‌ای بهت کمکی کرده ؟

 می توانستم لبخند را در صدایش بشنوم . من هم به آرامی خندیدم

_  به طریقی شاید . فعلا چیزی مشخص نیست

 به آرامی پرسید

_  پس هنوز از بین نرفته ؟

_  نه نات . . نه هنوز .  اما راجع به اینجا احساس خوبی دارم

سعی کردم سرحال تر به نظر برسم .   برای مدتی ساکت بود .  سپس گفت

_  عزیزم فکر نمی کنم مسئله اونجا باشه

_ منظورم این نبود . فقط میخواستم بگم به نظر میرسه اینجا مکان خوبی برای مدتی دور شدن از اون شلوغی ها باشه  . . . خدای من , مامان و خاله ات دارن صدات می کنن . دیگه باید بری .  میتونیم یه وقت دیگه راجع بهش صحبت کنیم

_  خیلی خوب

 با تردید اضافه کرد

_  پس در امنیتی ؟

هرگز در زندگی ام کاملاً احساس امنیت نکرده بودم . .  آیا دوباره می توانستم آن احساس را داشته باشم ؟

_ بله . و اینجا خیلی زیباست .  یک کلبه درست کنار رودخانه پیدا کردم

 دوباره , از پنجره به منظره ی زیبای آب بیرون کلبه نگاه کردم

_  میتونم بیام دیدنت ؟

 لبخند زدم

_  اجازه بده کمی با شرایط خو بگیرم  . . شاید قبل از اینکه بخوام برگردم ؟

_ باشه قبوله . واقعا دلم برات تنگ شده

_ من هم دلم برات تنگ شده . به زودی دوباره باهات تماس میگیرم باشه ؟

_  باشه عزیزم . خداحافظ

_ خداحافظ نات

تلفن را قطع کرده و به طرف پنجره بزرگ حرکت کردم . پرده ها را کشیدم و وارد تخت خواب جدیدم شدم . .   فوبه  کنار پای من بالا پرید . .  و به محض اینکه سرم روی بالش قرار گرفت , به خواب فرو رفتم

0
1
1

خرید دانلودی این محصول

رمان صدای آرچر : بخش سوم

صدای آرچر

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست