دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم :

 

 

 

 فصل هفدهم

 به سرعت متوجه شدم که آن شب دانته مرا به خاطر کاری که کرده بودم تنبیه نکرده بود بلکه تنبیه واقعی در روزهای بعدی آمد. حتی با سردی بیشتری با من برخورد میکرد. عملاً نمی‌توانستم او را ببینم زیرا سرش با پیدا کردن فرانک و هم دستهایش  شلوغ بود. حتی دیگر در شب ها با من رابطه برقرار نمی کرد .مغرورتر از آن بودم که اعتراف کنم دلم برای لمس دست های او دلتنگ شده بود

 یک هفته بعد از آنکه آن افتضاح را با فرانک ببار آورده بودم و در یک بعد از ظهر روکو اسکوداری  را ملاقات کردم که از لابی خانه ما می‌گذشت .وقتی به طرف در جلویی حرکت میکرد گفت

_ والنتینا چه خوبه که دیدمت

 به او لبخند 

_زدم ازت یه خواهشی دارم 

_البته

 این که یک مشاور به زن رئیسش مراجعه کند و از او درخواست داشته باشد چیز معمولی بود. اما او همچنین عموی من بود بنابراین ممکن بود کمی فرق کند 

_خودت میدونی که دخترم جینا  قراره با متیو ویتیلو  ازدواج کنه اون هنوز هم یکم درباره ازدواج مردده

  با توجه به چیزهایی که شنیده بودم کلمه مردد نمی‌توانست احساسات جینا درباره ازدواجش با متیو  توصیف کند. سرم را تکان دادم.

_ فکر کردم شاید بتونی باهاش صحبت کنی

 من هرگز با جینا صمیمی نبودم و این درخواست کمی مرا متعجب کرد

_ اگه آریا باهاش صحبت کنه بهتر نیست ؟ هر چی نباشه اون با برادرش ازدواج کرده 

_جینا به حرف خواهرش گوش نمیده. فکر می کنم به حرف کسی که یکم غریب تر باشه بهتر گوش بده .

_میتونم سعی کنم اما قول نمیدم که به حرفم گوش بده

_ سعی کردن تمام کاریه که از دستت بر میاد 

_ چیز خاصی هست که دوست داری راجع  به اون موضوع باهاش صحبت کنم؟

_ شاید بتونی باهاش صحبت کنی که ازدواج کردن لزوماً به این معنا نیست که توی یک قفس طلایی زندانی بشه .منظورم اینه که یه نگاه به تو بنداز. تو حتی اجازه داری کار کنی

 می‌دانستم اما موضوع من یک معافیت بزرگ بود و احتمالا جینا هم آن را به خوبی می داند 

_ تمام تلاشم رو می کنم

_ متشکرم 

_چرا فردا تو و خانوادت برای شام به خونه ما نمیاد 

_ایده عالیه اینطوری جینا زیاد مشکوک نمیشه و میتونی خیلی معمولی باهاش در رابطه با این موضوع صحبت کنی

 کمی دیگر با هم صحبت کردیم و سپس از خانه بیرون رفت . در را بستم و به طرف آشپزخانه به راه افتادم . وقتی داخل آشپزخانه شدم زیتا داشت شام را آماده می‌کرد

_ زیتا من برای فردا شام خانواده اسکادری رو  دعوت کردم

 زیتا لب هایش را جلو داد

_ یکم وقت بیشتر برای آماده شدن خیلی خوب بود.من می بایست به خرید برم و یه منو تهیه کنم .بعدش شروع به آماده کردن غذا کنم

_ میدونم اما تو غذا رو نمی پذیری

 لب های زیتا باز شدند اما هیچ حرفی بیرون نیامد

_ قراره خودم ترتیب همه چی رو بدم. در ازدواج اولم مرتب آشپزی میکردم .دوست دارم برای مهمون هامون خودم غذا رو آماده کنم

_ مطمئنی این ایده عاقلانه ایه اونها انتظار استاندارد های معینی رو دارن

_ نگران نباش میدونم دارم چه کار می کنم

 زیتا با حالتی شکاکانه پرسید 

_و خیال داری چی بپزی؟

 لبخند زدم 

_این یک سوپرایزه

 و به گبی  که گوشه آشپزخانه با دهانی باز به ما نگاه می‌کرد چشمک زدم و آشپزخانه را ترک کردم. به طرف دفتر دانته رفتم و در زدم 

_بیا داخل

 به داخل خزیدم. دانته داشت اسلحه هایش را تمیز میکرد . روی حوله ای روی میز چیده شده بودند

_ من روکو اسکادری و خانواده‌اش رو برای شام برای فردا شب دعوت کردم امیدوارم در نظر تو اشکالی نداشته باشه

 حتی به من نگاه هم نکرد. کاملا مشخص بود که هنوز هم از دستم عصبانی است.

_ فکر می‌کنم به این دلیله که بتونی با دخترش جینا صحبت کنی ؟  

_ اول از تو اجازه گرفته مگه نه ؟

_من همسر تو هستم.. روکو می خواست مطمئن بشه درخواست کردن از تو اشکالی نداشته باشه

 گاهی اوقات قوانین نانوشته آنها مرا دیوانه می کرد

_ البته 

_فراموش نکن به زیتا و گبی  خبر بدی تا بتونن همه چیز رو برای مهمون هامون آماده کنن

 نقطه ای را روی تفنگش تمیز کرد

_ این کارو کردم اما خودم شام رو آماده خواهم کرد

 این باعث شد نگاهش را بالا بیاورد. تعجب از چهره اش مشخص بود

_ تو میتونی آشپزی کنی ؟ 

_بله من اغلب در ازدواج اولم آشپزی میکردم 

 مشخصا چیز اشتباهی برای گفتن بود زیرا حالت چهره دانته دوباره تیره شد

_ هنوز فرانک رو پیدا نکردی؟

_نه پیداش نکردیم. احتمالا پنهان شده… اگه یه ذره عقل توی سرش باشه

  سرم را تکان دادم .مقابل در ایستاده بودم .میدانستم مکالمه برای دانته دیگر پایان یافته اما از اوضاعی که بینمان پیش آمده بود متنفر بودم. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم هر چیزی ..اما سپس جراتم را از دست دادم و بدون آن که کلمه ای  حرف به زبان بیاورم آنجا را ترک کردم 

……………………………………………………………………….

 فراموش کرده بودم که تا چه اندازه دلم برای آشپزی تنگ شده تا زمانی که پشت گاز ایستادم. زیتا پشت سرم مدام  ایستاده بود و با چشم هایی عقاب مانند هر حرکت مرا برسی می‌کرد. اما به کاری که میکردم کاملا اعتماد داشتم .هزاران بار این غذا را قبلا پخته بودم . همانطور که کار می کردم زیتا و گبی  در سکوت کنارم ایستاده بودن.د هر از گاهی می توانستم نگاه تحسین آمیز را در چشمهای زیتا ببینم. بعد از آن که غذا آماده شد به طرف زیتا چرخیدم

_ امتحانش می کنی ؟ می خوام بدونم خوب شده ؟ 

 می دانستم که در آشپزی مهارتم فوق العاده است اما می خواستم به زیتا  نشان دهم که برای نظراتش ارزش قائل هستم . دست هایش را روی پیشبند اش پاک کرد و بعد از آنکه یک قاشق پر را داخل دهانش گذاشت سرش را به آرامی تکان داد و چشم های قهوه ای اش را به چشمهای من دوخت 

_خوبه

 آن موقع دیگر می دانستم که از این به بعد اوضاع بین من و زیتا تقریبا خوب خواهد شد . لبخند زدم و به ساعت نگاه کردم

_ باید لباس هام رو عوض کنم و برای خوش آمد گویی به مهمان ها مون آماده بشم 

گبی مرا مطمئن کرد

_ ما از عهده بقیه اش بر میایم  

_متشکرم 

و با سرعت به طبقه بالا رفتم .بعد از مدتها احساس بهتری داشتم 

…………………………………………………………………………..

 خانواده اسکادری  چهل دقیقه بعد رسیدند.  با همگی احوال پرسی کردم و سپس به طرف فابیونو نه ساله چرخیدم 

_خیلی قدت بلندتر شده

 چهره اش پرتو افکن شد. سینه اش را جلو داد .شانه هایش را عقب داده و سعی کرد بلندتر بایستد. پدرش نگاهی  تحویل او داد که باعث شد لبخند از چهره‌اش پاک شود.  چرا می بایست مرد های مافیا تا این اندازه نسبت به پسران شان  سخت گیر باشند؟  پدرم همواره مرا در آغوش می گرفت اما برادرم هرگز کلمه محبت آمیزی از او نشنیده بود.

 آنها را به داخل خانه دعوت کردم .دوباره هوا شروع به برف باریدن کرده بود . همسر روکو  با سختگیری گفت 

_دخترها به همسر رئیس احترام بگذارید

_ من هنوز هم دختر عموی اونها هستم نیاز نیست حالا که با دانته ازدواج کردم با من متفاوت رفتار بشه

 جینا را  در آغوش گرفتم .موهای قرمزش  با موج های زیبا روی شانه هایش افتاده بود. سپس خواهر کوچک ترش لیلی را بغل کردم  که هر روز از روز گذشته زیباتر می‌شد . دانته آن لحظه را انتخاب کرد و به ما ملحق شد. به روکو دست داد . سپس با لبخندی مهربان روی شانه فابیونو زد.  سپس دست همسر روکو جینا و لیلی را بوسید. لیلی  به شدت قرمز شد. در حالیکه جینا  طوری به نظر می‌رسید گویی دوست دارد هر جایی باشد به جز اینجا

 به طرف اتاق غذاخوری به حرکت افتادیم . درطول شام هیچ صحبتی از ازدواج جینا به میان نیامد. بعد از آنکه به خاطر پیش غذا و غذای اصلی حسابی از من تعریف و تمجید شد ایستادم و به طرف جینا  که با اخم به بشقابش خیره شده بود رو کردم 

_ برای دسر کمکم میکنی جینا ؟ 

 سرش به سرعت بالا آمد. سوءظن و بدگمانی سراسر چهره‌اش نوشته شده بود. اما می دانست که رد کردن این درخواست دور از ادب است. از روی صندلی بلند شد .نگاه  سوزانی به طرف مادرش روانه کرد و سپس مرا دنبال کرد .همانطور که به طرف آشپزخانه حرکت می‌کردیم زمزمه کرد 

_مادرم ازت خواستم باهام صحبت کنی تا سر عقل بیام  مگه نه؟

_ نه  پدرت بود

_ واو  نمی بایست در این لحظه بهم دروغ میگفتی؟ این چیزی که بیشتر مردم انجام میدن

 شانه ام را بالا انداختم 

_فکر می کنم اگه حقیقت رو بدونی آسونتره

به آشپزخانه قدم گذاشتیم زیتا  تیرامیسو ها را  در قطعات مساوی  برش می داد و گبی  انها را با میوه تزیین می‌کرد. به آنها گفتم 

_از اینجا به بعدش رو خودمون انجام میدیم 

به نظر می رسید متوجه شدند.فورا آشپزخانه را ترک کردند. یک قطعه تیرامیسوی دیگر روی سینی قرار دادم سپس به جینا اشاره دادم تا آنها را تزیین کند. جینا گفت 

_خوب حرف بزن 

_ میدونم نمیخوای با متیو ازدواج کنی 

جینا خرناسه ای کشید  

_ ترجیح میدم انگشتامو ببرم و اونها رو بخورم تا این کارو بکنم 

_تمام زن های دنیای ما مشکلی مثل تو دارن. تعداد کمی اونقدر خوشبخت هستن که همسرشون رو خودشان انتخاب کنن. یک ازدواج با این روش لزوما مجبور نیست چیز بدی باشه

 لحن صدای مادرش را تقلید کرد

_ چرا ؟ چون عشق به مرور زمان رشد میکنه  ؟

_این هم یک گزینه است

 جینا به من خیره شد

_ بیخیال ..من کور نیستم .بین و بین تو و دانته عشق وجود داره ؟ شما طوری رفتار می کنید انگار دو تا غریبه لعنتی اید

  فورا دهانت را بست 

_ متاسفم حرف بی ادبانه ای بود 

 اینگونه بود. اما نمی توانستم او را به خاطر این که حرف دلش را زده بود سرزنش کنم 

_ما مدت طولانی نیست که با هم ازدواج کردیم 

_دو ماه نباید به اندازه ای کافی باشه که بفهمی میتونی یکی رو تحمل کنی یا نه ؟ من با اولین برخوردی که با متیو داشتم فهمیدم که به هیچ عنوان نمیتونم اون عوضی خودخواه رو تحمل کنم 

 دسر را روی میز گذاشتم و به کانتر تکیه دادم 

_آریا و لوکا چی؟ به نظر میرسه آریا با ازدواجش کاملاً خوشحاله 

_ آریا شخصیتی داره که خیلی کوتاه میاد. اگه این من بودم که با  لوکا ازدواج میکردم تا حالا یا من مرده بودم یا اون مرده بود و متیو دست کمی از برادرش نداره

_ آریا از موقعیتی که نمیتونست ازش فرار کنه بهترین استفاده رو برد. این کاریه که همه ما انجام میدیم

_ نه اینطور نیست. اگه شجاع تر بود میتونست فرار کنه

 مکث کردم. آیا  داشت همان چیزی که در فکرم بود را میگفت  

_هیچکس از دست مافیا فرار نمیکنه

 جینا  شانه اش را بالا انداخت

_ هیچ کس واقعاً به سختی تلاش نکرده

_ اوه. به اندازه کافی آدم هایی بودند که سعی شون رو کردند. اما همیشه گذشته ات تو رو به دام میندازه 

به نرمی گفت

_ میدونم

 سپس به یک بشقاب اشاره کرد 

_حالا نباید دسر هارو ببریم؟

_ بله حق با توئه 

سینی دسر را به اتاق غذاخوری بردیم. پدر و مادر جینا نگاه‌هایی امیدوارانه به طرف من روانه می کردند . دانته به جینا نگاه کرد . سپس نگاهش را به طرف من آورد. به نظر می‌رسید چیزی که اسکادری ها  نمی‌فهمیدند را میدانست.. هیچ کس نمی توانست نظر جینا را  تغییر دهد 

بقیه شام حرف‌هایی که درباره دانته و من گفته بود مدام مرا اذیت می کردند  .باعث شد متوجه شوم رابطه من و دانته تا چه اندازه از آن چیزی که آرزویش را داشتم  به دور بود .آن شب تصمیم گرفتم به  زیتا و گبی در شستن ظرف ها کمک کنم .با ناامیدی می خواستم خودم را مشغول کنم .تقریباً کارمان تمام شده بود که دانته به داخل آمد . بدون هیچ احساسی منظره رو به رویش را نگاه کرد.به زیتا و گبی گفت

_ میتونید برید 

لازم نبود ان را دو بار برای آنها تکرار کند. به سرعت آشپزخانه را ترک کردند . دستهایم را از آب بیرون آوردم و حوله ای که  دانته به طرفم دراز کرده بود را از او گرفتم 

_متشکرم

_ آشپز عالی هستی 

 نگاهی به او انداختم .با خود در تعجب بودم که آیا به این جا آمده تا این را به من بگوید ؟

_خوشحالم از شام لذت بردی

 سرش را تکان داد. یک دسته از موهایم را از روی صورتم کنار دادم و ماهیچه‌های خسته ام را کشیدم. چشمهای دانته سراپایم را ورانداز کرد . از اینکه تا چه اندازه نزدیک یکدیگر ایستاده بودیم آگاه بودم و همچنین از اینکه چه مدت طولانی بود که با یکدیگر رابطه ای نداشتیم …آیا  نظرش را تغییر داده بود ؟

_ اینطور برداشت می کنم که  صحبتت با جینا خوب پیش نرفت؟

  آهی کشیدم

_ البته که خوب پیش نرفت. چطور ممکنه من جینا رو متقاعد کنم که یه ازدواج کاری اونو بد بخت و تیره روز نمیکنه ؟ من آخرین کسی هستم که اون باید به حرفش گوش بده 

دانته  لبخند بی روح و مختصری بر لب نشاند

_ حق با توئه

 یک قدم به عقب برداشت

_ پس من به سر کارم برمیگردم

 سعی نکردم جلوی او را بگیرم . شاید چند هفته پیش تلاش می کردم تا او را اغفال کنم اما امروز انرژی آن را نداشتم . به کانتر تکیه دادم و دانته را دیدم که از آشپزخانه خارج میشد

 فصل هجدهم

 دوباره به ساعت نگاه کردم. از نیمه شب گذشته بود .اما نمی توانستم بخوابم . در اشتیاق  نزدیکی دانته بودم . در اشتیاق لمس دستهایش . بیشتر از یک هفته از مهمانی اسکادری ها و دو هفته از ملاقاتم با فرانک میگذششت  و در این مدت داتنه با من هیچ رابطه ای نداشته. خدایا دلم برایش تنگ شده بود

 از تخت خواب پایین آمدم و اتاق را ترک کردم .راهرو تاریک بود .راهم را به سوی پله ها کشیدم و از آن ها پایین آمدم .سپس در انتهای هال نور کمی از زیر در دفتر دانته بیرون می آمد

 در زدم و بدون آنکه منتظر پاسخی باشم وارد شدم .امشب چیزی را که میخواستم میگرفتم .دیگر این رفتار خون سرد دانه و سکوت پایان پیدا می کرد 

دانه روی صندلی چرمی اش پشت میز نشسته بود. موهایش نامرتب بودند. مانند اینکه مدام انگشت هایش را در آنها فرو کرده . کت و جلیقه اش را روی مبل انداخته بود. دو دکمه ی بالای پیراهن سفیدش باز بودند و آستین هایش را بالا زده بود . دستهای قویش را به نمایش گذاشته بود . به خودش زحمت نداده بود جلد اسلحه اش را از بدنش باز کند  

داشت به چیزی روی لپ تاپش نگاه می کرد اما وقتی مرا دید که وارد اتاق شده ام به بالا نگاه کرد. به نظر خسته می رسید 

_مشکلی پیش اومده؟

 صدایش خسته و خش دار به گوش می‌رسید که باعث میشد بیشتر در تصمیم مصمم تر شوم. تا او را از کار منحرف کنم و به طبقه بالا بکشانم .همانطور که به طرف او قدم بر می داشتم چشم های آبی اش لباس خواب کوتاه و نازک مرا از نظر گذراند .با لحنی معمولی و عادی گفتم 

_داشتم فکر میکردم کی میایی به تخت خواب

  میز را دور زدم و کنار او ایستادم . به صندلی تکیه داد. چشمهایش یکبار به پاها و  بار دیگر به صورتم  خیره میشدند. دو ماه پیش نمی‌توانستم  نگاه درون چهره اش را تشخیص دهم اما حالا می دانستم میل و خواستن است 

شاید از لحاظ احساسی خودش را  دور از دسترس بگیرد اما مطمئنم بدنم توجه او را به خود جلب می‌کرد. میبایست او را خوب موقعی به دام انداخته باشم زیرا آنقدر خسته بود که نمی توانست رفتار غریزی اش را کنترل کند

_ لاس وگاس باهام تماس گرفته. یک جلسه می خوان

  سرم را تکان دادم. اما نقشه ای که در سرم بود بسیار متفاوت از صحبت کردن راجع به کارهای خانواده و مافیا بود . 

دستم را دراز کردم و لب تاب اش را بستم .ابروهایش را بالا داد

_ والنتینا واقعا باید___________

 وقتی خم شدم و به آرامی رو به روی او زانو زدم حرفش را ادامه نداد .دستهایم را روی ران هایش قرار دادم .همان‌طور که با چشمهای بی‌گناه و بزرگ به او نگاه می کردم پاهایش را ماساژ دادم

_ کار نمی تونه  صبر بکنه؟

  چشم های دانته از شدت خواستن تیره شدند. مرا با دقت تحت نظر گرفته بود و می بایست جلوی لبخندم را بگیرم

_ چی تو سرته ؟

صدایش بی احساس بود. سعی می کرد وانمود کند تحت تاثیر قرار نگرفته. اما اگر کمی چشم هایم را پایین تر می‌آوردم بدنش به او خیانت میکرد و او را لو می داد

همان طور که دستم را بالاتر می بردم گفتم

_ نمیدونم 

خنده ی تاریکی کرد 

_شک دارم 

و دستش را به طرف کمربندش برد تا آن را باز کند 

_ منو ببوس وال  

این اولین باری بود که مرا با نام مستعار صدا میزد.  اینگونه چاره ای نداشتم جز آن که درخواستش را اجابت کنم

…………………………………..

_ هنوز از دستت عصبانی ام تو از دستورات مستقیم من سرپیچی کردی. باید از این به بعد یاد بگیری تا از من پیروی کنی

 سرم را تکان دادم .بعد از آنکه نفس هایم سرجایش آمد  گفتم 

_حالا بخشیده شدم؟

 روی من خم شد 

_من نباید ببخشمت. اما بنا به دلایلی نمیتونم از دستت عصبانی بمونم ن

یشخندی روی لب هایم شکل بست. همان طور که لباس هایم را جمع میکردم گفتم 

_با من به طبقه بالا میای ؟

 دانته چند لحظه مردد بود اما سپس سرش را تکان داد .جلوتر از او حرکت کردم تا چهره فاتحانه ام را از او پنهان کنم . این مانند یک پیروزی بزرگ برایم به حساب می‌آمد

 بعد از آن که دوش گرفتیم به تخت خواب رفتیم .خودم را به پشت دانته چسباندم و دستم را روی شکمش انداختم .وقتی تقریباً خوابم برد.. دست دانته روی دست من قرار گرفت

……………………………..

 روزهایمان دوباره مثل قبل شد.دانته هر شب با من رابطه برقرار میکرد. در طی غذا خوردن راجع به کازینو با یکدیگر صحبت می‌کردیم و در غیر آن صورت بیشتر اوقات مرا نادیده میگرفت

 هر روز صبح تنها از خواب بیدار میشدم . 

وقتی صبح از خواب بیدار شدم به شدت دل پیچه گرفتم .سپس حالت تهوع شدیدی به من برخورد کرد .با سرعت به طرف حمام رفتم و غذای کمی که خورده بودم را بالا آوردم.  احساس سرگیجه می کردم.  هفته پیش شک و شبهه هایی وارد ذهنم شده بود اما زیاد به آن توجه نکرده بودم 

آیا باردار بودم؟  به آرامی ایستادم و به طرف سینک رفتم تا صورتم را بشویم. توضیح منطقی بود. من و دانته هرگز از وسایل پیشگیری استفاده نکرده بودیم .وقتی احساس سرگیجه گذشت دوش گرفتم و لباس پوشیدم .به طبقه پایین رفتم .می‌بایست بفهمم که آیا باردار هستم یا نه

 با تفد  تماس گرفتم و به او گفتم که می بایست به داروخانه بروم. انزو  هنوز هم دستش را گچ گرفته بود بنابراین نمی توانست در این لحظه رانندگی کند.  تفد از من پرسید چرا که به خاطر این از او سپاسگزار بودم. 

نمی‌خواستم کسی هنوز به چیزی شک کند . می بایست قبل از آنکه به کسی چیزی بگویم خوب مطمئن شوم 

 تفد در ماشین منتظر ماند .من به داخل داروخانه رفتم و دو تست بارداری تهیه کردم. آنها را به دقت در کیفم جاسازی کردم. به طر  تفد چرخیدم

_ لطفاً منو به خونه بیبیانا ببر 

از وقتی شروع به کار کردن کرده بودم زمان کمتری را برای او می گذاشتم اما این چیزی بود که میخواستم با او در میان بگذارم

 

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت دوم
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

دانلود رمان زنجیر وظیفه

رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم

رمان زنجیر وظیفه

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست