دنیای رمان
دانلود جدید ترین و محبوب ترین رمان های دنیا
جست و جو
Generic filters
Exact matches only

رمان خارجی بدرخش نه بسوز بخش پنج

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی)

رمان خارجی بدرخش نه بسوز بخش پنج :

 

 

 

فصل بیست

ایان گفت

_اووپسس… بفرما که رفت.. دوباره

و زمانی که به سمت عقب سکندری خوردم منو گرفت.. منو مثل یک بچه بلند کرد و به داخل خونه برد و از اون بالا منو روی مبل پرت کرد. همانطور که روی مبل بالا و پایین می رفتم سرم به یه طرف خم شد..اونقدر احساس دل پیچه می‌کردم که میترسیدم توی پذیرایی شون بالا بیارم.زمانی که بالاخره حرکت بدنم ایستاد به سقف خیره شدم.چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا کنترلم رو بدست بیارم.بالا نیار… بالا نیار.. زنی که به نظر می رسید در دهه پنجم زندگیش باشه ظاهر شد و بالای سرم ایستاد..موهای قهوه ایش رو با حالت شلی بالای سرش بسته بود و عینکش رو روی موهاش زده بود.. توی دستش مایع زرد رنگ درخشانی وجود داشت

_بیا خوشگلم یکم از اینو بهنوش

روی میز کنار من نشست

پرسیدم

_ ضد یخه؟

با صدای بلند خندید

_ضد یخ.. این اسم جدیدی بود.تهمت های زیادی بهم زده شده ولی هرگز لقب مسموم کننده مهمانها با مایع ماشین ها رو به دست نیاورده بودم… زود باش… اینو بالا بکش..تمام آب بدنت رفته

با حالتی ضعیف لبخند زدم. با دستی لرزان لیوان رو بالا کشیدم و محتویاتش رو خالی کردم.بازوم رو نوازش کرد. لیوان رو از دستم گرفت و ایستاد.

_خوبه..ایان بریم..بزار این خانم جوان با مک در آرامش صحبت بکنه

صدای عمیقی از اون طرف اتاق نزدیک در ورودی گفت

_من نمی مونم

_عزیزم…..

به سختی می تونستم اونو ببینم با شلوار جین چسبیده و تیشرت مشکی و کلاه کابوی آنجا ایستاده بود.کابوی زیبایی که فکر میکردم فقط زاده تصورم هست و در رویا و کابوس اونو می دیدم حالا مانند یک شبح روبه روم بود.. شبحی  که گذشته.. حال و احتمالاً آینده من رو تسخیر کرده بود

_این دختر از ناکجا آباد تا اینجا اومده و همانطور که از ظواهر قضایا معلومه یک عالمه پیاده روی داشته. حداقل سزاوار دو دقیقه از وقتت هست

_قبلا دو دقیقه از وقتمو داشته و از سرش زیاد هم بوده بهم اعتماد کن

_خیلی خوب پس به خاطر من یه دو دقیقه دیگه هم بهش وقت بده و مادرت رو خوشحال کن

از اتاق بیرون رفت و ایان رو پشت سر خودش کشید.ایان چیزی نگفت فقط به برادرش و من برای چند لحظه نگاه کرد.همانطور که از اتاق ناپدید می شد با چشم هاش کله من رو سوراخ می‌کرد

سعی کردم بلند بشم اما دوباره سرگیجه به من هجوم آورد و سرم رو روی بالش گذاشتم

_میشه لطف کنی یکم جلوتر بیای.. نمیتونم اون جا ببینمت

از اینکه توی یک اتاق با اونم پروانه ها تو یه معده ام  پرواز می کردند..اما من این همه راه اومده بودم و تمام سختی‌های راه مثل: مارهای زنگی..عنکبوت ها.. و اون مرد انسان خوار که من رو ترک کرد تا بمیرم… رو تحمل کردم…وقتشه یکم جرعتمو جمع کنم و کار رو تموم کنم. نمیدونستم کیفم کجاست اما فکر می‌کنم همین نزدیکی ها باشه..تمام برگه های طلاق آماده هستند و تمام کاری که باید بکنم اینه که ماجرا رو براش تعریف کنم و اون برگه ها رو امضا کنه

مک کمی به داخل اتاق آمد و چند قدم اون طرف تر از من ایستاد..

چیزی نگفت

با دیدن چهره و هیکل جذابش قلبم به درد اومد. ممکنه همه اتفاق هایی که اون شب افتاده رو به خاطر نیارم اما هرگز نمیتونم چهره‌اش رو کاملاً فراموش کنم.حالا اینو میدونم..زمانی که برای اولین بار دیدمش فکر میکردم جذاب ترین مرد دنیا است… اما حالا می فهمم که اون موقع در اشتباه بودم… اون واقعا جذاب ترین مرد دنیا بود.. و این دو سالی که گذشته دنیا باهاش مهربون بوده و چهره اش جا افتاده تر و زیباتر شده..اما اون چشم ها…اون چشمهای درخشان مثل دوتا برلیان بودند..مستقیم قفسه س*ینه ام رو سوراخ می کردند و به قلبم می رسیدند

چهره اش کاملاً عصبانی بود و با رفتارش کاملا مشخص می‌کرد که من دلیل عصبانیتشم.احتمالا از اینکه باعث شده بودم در موقعیتی قرار بگیره تا مجبور بشه به خانواده اش درباره کار احمقانه ای که انجام داده و اون شب دیوانه وار در وگاس توضیح بده…حسابی از دستم عصبانیه.سعی کردم لبخند بزنم امام صورتم یاری نمی کرد. به نظر میرسید چهرم دوست نداره توی این لحظه ی خاص از من پیروی کنه.. زمانی که یک سمت لپم شروع به درد گرفتن کرد بیخیالش شدم.

_متاسفم که بدون اطلاع قبلی به اینجا اومدم..اما سعی کردم اول تماس بگیرم

از لبخندش زهر کنایه می بارید

_جالب

_چطور؟

احساس میکردم معنی دیگه ای توی جوابش هست

_ فکر نمیکردم بلد باشی چطور از تلفن استفاده کنی به هر حال این چیزیه که به خودم گفته بودم

اخمی کردم

_البته که بلدم چطور از یه تلفن استفاده کنم..مشخصا مشکل اینجاست که تو بلد نیستی چه طور پاسخ تلفن رو بدی.. در دو روز گذشته بیشتر از ۱۰ بار با شماره خونتون تماس گرفتم

سعی کردم بلند بشم.اگه همینطور اینجا دراز بکشم و اون بهم توهین کنه روحم لعنت میشه.پاهام رو از روی مبل زمین گذاشتم و بالاخره تونستم چهره جدی تر و مصمم تری به خودم بگیرم.می خواستم هر طور شده برنده بشم.وقتش بود دیگه به سر اصل قضیه بریم

_گوش کن نمیخوام وقتت رو بگیرم یا مشکلی با خانواده ات برات ایجاد کنم یا دوست دختر یا هر چیزی که داری.. اما من قراره ازدواج کنم و یک مشکل اینجا داریم…زمانی که درخواست گواهینامه ازدواج دادم فهمیدم که در نوادا یک مشکل کوچیک وجود داره.. فقط می بایست این مشکل کوچک رو برطرف کنم و برای همیشه از زندگیت بیرون میرم….قول میدم…

_یه مشکل کوچیک

صداش اونقدر سرد بود که باعث شد یخ بزنم.گلوم رو صاف کردم و ادامه دادم… تمام هشدارهایی که بهم میگفتن یه کابوی بسیار خشمگین و عصبانی روبروت ایستاده رو نادیده گرفتم

_بله یه مشکل…ایالت نوادا به نظر میرسه دچار سوء تفاهم شده و فکر میکنه که من و تو در واقع با هم ازدواج کردیم

سعی کردم لبخند مصنوعی بزنم اما صدای زشت و ناهنجاری داشت…بنابراین خودم رو به اون راه زدم

_فقط می بایست برگه هایی که با خودم آوردم رو امضا کنی تا این مشکل حل بشه

_برگه ها 

این طور که من هرچی میگفتم تکرار میکرد… انگار طوطی بود…دیگه داشت واقعا عصبانیممیکرد.. سعی کردم اجازه ندم عصبانیت از صدام مشخص باشه اما غیرممکن بود

_بله برگه های طلاق.. یا فسخ  یا هر چیزی که فکرشو می کنی

باید تمام این اتفاق ها رو همین جا تمومش بکنم… رازداری تنها راهی بود که می بایست با این مشکل برخورد می‌شد…بردلی هرگز نباید از این ماجرا بویی می‌برد…هرگز منو درک نخواهد کرد..بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم و چند سال گذشت و دیگه قضیه مهمی نبود بهش میگن… نه اینکه حالا مهم باشه..

_یه مدل طلاق کافی نبود درخواست هر دو شیوه رو دادی؟

با ناراحتی سر جام وول خوردم…احساس میکردم یه عوضی به تمام معنام

_فقط برای محکم کاری میدونی

با صدایی خیلی خونسرد پاسخ داد

_نه نمیدونم به همین دلیله که پرسیدم

صورتم قرمز شد

_اگه ازدواج رو تموم نکرده باشیم و تمام و کمال به انجام نرسونده باشیم…پس فقط باید ازدواج رو فسخ کنیم..اما اگه این کارو کرده باشیم…پس طلاق سریعتره

فقط همونطور بهم خیره شد.صورتش قرمز شده بود تنها با این تفاوت که دلیل قرمزی صورت او عصبانیت بود.همانطور که بهم خیره شده بود فکش رو محکم روی هم فشار میداد

بالاخره گفت

_من چیزی رو امضا نمی کنم

و چرخید تا اتاق رو ترک کنه

_منظورت چیه چیزی رو امضا نمی کنی؟

مطمئن نبودم منظورش رو درست شنیده باشم یا به درستی فهمیده باشم..شاید حواسم نبوده و مار نیشم زده و حالا دارم چرت و پرت می شنوم

پاسخ داد

_من به طلاق اعتقاد ندارم

و بدون گفتن کلمه ای دیگه اتاق رو ترک کرد

و در رو چنان پشت سرش محکم بهم کوباند که پنجره ها به لرزه درومدن  و لیوان های شیشه ای روی میز تکون خوردند. به سرعت ایستادم تا پشت سرش بدوم..اما با یه طرف صورت کف زمین پخش شدم… باس*نم به میز جلوم برخورد کرده و تمام اکسیژن بدنم رو خالی کرد

چند بار پلک زدم تا مغزم سرجاش بیاد و بالاخره نشستم

به دیوار های اتاق گفتم

_این دیگه چه کوفتی بود ؟

نمی دونستم حالا باید چه کار کنم.. دنبالش برم؟  پاهام منو یاری نمی کردند… سرش داد بکشم؟.. نه حالا دیگه از خونه خیلی دور شده و نمیتونه چیزی بشنوه… منتظرش بمونم تا برگرده؟ مطمئن نبودم انتخاب دیگه ای داشته باشم

به مبل تکیه دادم و به فضای خالی رو به روم خیره شدم .حتی در بدترین تصوراتم هم فکر نمیکردم بهم جواب رد بده…بدترین چیزی که تصور می کردم این بود که پای یک زن دیگه در میون باشه و اگرچه یک دوست دخ*تر حسود یا یک زن دوم شرایط راحتی نبود… اما حداقل بهش انگیزه می داد تا برگه ها رو امضا کنه

لع*نت حالا قراره چه کار کنم ؟ چشم هام به اطراف اتاق چرخیدن…چیز خاصی نمیدیدم… تا زمانی که ناگهان چشم هام به روی دسته ای از عکس های روی میز نشست و مغز روی یکی از چهره های داخل عکس زوم شد….از روی مبل سر خوردم پایین و سینه خیز خودم رو به میز رسوندم 

  دستم رو بالا گرفتم و عکسی که از اون طرف اتاق دیده بودم رو گرفتم ..زمانی که چهره های داخل عکس و ژست آدم‌های توی عکس رو دیدم لبخند زدم …حالا می تونستم از این عکس به نفع خودم استفاده کنم

_بومم… گیرت انداختم کابوی

عکس رو سر جاش گذاشتم و دوباره سینه خیز به طرف مبل برگشتم ..تصمیم داشتم تمام انرژیم رو جمع کنم تا در جنگ احتمالی پیروز بشم.. دوباره پاهای دردناکم رو روی مبل قرار دادم و به پهلو دراز کشیدم .به خودم گفتم فقط برای چند دقیقه چشمامو روی هم میزارم..عروسک شانس رو به دستم گرفتم و موهای بنفشش گونه ام رو قلقلک میداد.. این عروسک مسخره تنها دوست من در  بیابانی پر از گرد و خاک.. مار و کابو های عصبانی بود

 باید هرچه سریعتر یه نقشه ی حمله می‌کشیدم… میتونم از پسش بر بیام… در کمتر از ۲۴ ساعت آینده در حالی که برگ هایی که می خوام رو امضا کرده در دست دارم بیکر سیتی رو ترک خواهم گفت.. فقط باید دفعه بعد که مک رو دیدم در حیله گر ترین ورژن خودم باشم

باید بهش بفهمونم که منکر خواسته من شدن کار بیهوده ایه… هر طور شده مجبورش می کنم اون برگه ها رو امضا کنه…. کمی بعد در حالت خواب و بیداری احساس کردم کسی به داخل اتاق آمد و چیز سنگینی روم انداخت و من با خوشحالی زیر لحاف سنگین فرو رفتم

و سپس…. بلاخره…. با صدای بشقاب و لیوان ها که به هم برخورد می کردند از خواب بیدار شدم …صداهایی که از دوردست ها میومد بهم‌ میگفت تعداد زیادی از آدم ها دور هم جمع شدن و دارن  شام میخورن

  عروسک توی دستم رو زمین گذاشتم و رفتم تا یکم تحقیق و بررسی کنم

شبه آرامی بلند شدم.مواظب بودم به روی پام زیاد فشار نیارم و به داخل راهرو قدم گذاشتم. دستشویی رو پیدا کردم و داخلش خزیدم…بعد از اون که کارهای طبیعیم رو انجام دادم  سعی کردم موهامو درست کنم.. اما با خودم شانه نداشتم و زمانی که میخواستم موهام رو دم اسبی ببندم کش مو هام پاره شد

_لعنت

  بهش خیره شدم نمیدونستم که ایا میشه گره اش بزنم و دوباره ازش استفاده کنم یا نه.. صدایی از اون طرف در گفت

_سلام؟

همون زنی بود که بهم نوشیدنی داد

_چیزی لازم داری؟

_اه.. نه..مچکرم.. همین حالا میام بیرون

دستامو شستم و از در بیرون رفتم… در لحظه آخر از توی آینه به خودم نگاه کردم..کاملا درب و داغون با موهای آشفته بودم… نمیدونستم چرا مک به سرعت برگه هارو امضا نمی کنه..اگه به جاش بودم هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم می‌دادم تا کسی مثل خودم رو هرچه سریعتر از خونه بیرون بندازم

زمانی که از در بیرون رفتم.. زن توی راهرو منتظر بود..گفت

_خوب خوابیدی ؟

_امم… بله..به خاطرش متاسفم

صورتم قرمز شد

_فقط میخواستم یه چرت کوچولو بزنم اما عمیقاً خوابم برد..دستش روشونه هام گذاشت و به سمت پایین راهرو و اتاق نشیمن هدایت کرد.

_حسابی خسته شده بودی طبیعی بود که به خواب نیاز داشته باشی.. داشتیم تازه شام رو میکشیدیم و فکر می‌کنم دوست داشته باشی به ما ملحق بشی… به هر حال اسمم میوئه

 سر جام ایستادم

_شام ؟با خانواده تو ؟

_خب…بله شیرینم..ما هر شب به عنوان یه خانواده دور هم اینجا شام میخوریم.

به گرمی لبخند ی زد

_.راستش یه جورهایی به یه رسم تبدیل شده.همیشه پسرهام با دوستاشون بیرون می‌رفتند و یا بیش از اندازه بیرون کار می‌کردند… اما همیشه توی خونه با هم شام می خوردیم..و یکی از قوانین اینکه ه هیچ تلویزیون..تلفن یا رادیویی روشن نباشه.. فقط غذا خوردن و صحبت کردن و خندیدن…اما گاهی اوقات فریاد کشیدن هم اتفاق میفته

لبخندی تحویلم داد 

_به خاطر اینکه این همه مرد توی خونه است و فریاد کشیدن یک چیز طبیعی برای اونها است

برخلاف احساس ترسم لبخند زدم

_کار دلپسندیه.. قسمت غذا خوردن کنار هم رو میگم..

_عاشق این کاریم

به پشت کمرم کمی فشار داد تا حرکت کنم اما سر جام ایستاده بودم. با نگرانی به پاهام نگاه کرد

_متاسفم پاهات درد میکنه ؟

_نه الان خیلی بهترم. اما فکر نمی کنم باید اینجا با شما شام بخورم…اگرچه از این که دعوتم کردید  قدردانی می کنم.. اما فکر می کنم ترجیح میدم توی رستورانی توی شهر غذا بخورم

محکم تر منو هول داد

_اوه نه… در واقع روی این قضیه اسرار دارم

حرکت کردم چون اگر این کارو نمیکردم بی ادبانه بود به علاوه نیاز دارم طرف این زن باشم شاید در آینده از من حمایت کرد

_پس اگه زحمتی نیست….

_اصلا زحمتی نیست من همیشه برای ۱۰ نفر غذا درست می کنم

با صدای جیغ مانندی گفتم

_ده نفر ؟

هر چه به اتاق کناری نزدیکتر میشدیم سر و صداها بیشتر می‌شدند.

_یعنی الان ده نفر توی اون اتاق هستند؟

_بعضی موقع ها خونمون شلوغه اما امشب فقط هر چهار نفرمون ایم..بعلاوه تو… امیدوارم از دنده کبابی خوشت بیاد 

معده ام دقیقا اون لحظه رو انتخاب کرد تا مثل یک خرس غرش کنه.دنده کباب یکی از گناه های لذت بخشی بود که به خودم اجازه می دادم ماهی یک بار در رستوران محلی خودم رو مهمون کنم

خندید

_اونو به عنوان جواب مثبت در نظر می‌گیرم. زود باش صندلیت رو مقابل صندلی گاوین  گذاشتم

چرخیدیم و زمانی که منظره رو به روم رو دیدم سرعتم کم شد.میو و من تنها زنهای داخل اتاق بودیم ب.قیه اتاق به وسیله مرد های غول پیکر تصاحب شده بود.هیچ کدوم از اونها کمتر است ۲۰۰ پوند وزن نداشتند و بوگ خودش به تنهایی دو برابر اون بود

کاملا مشخص بود که ایوان و مک قیافه جذاب شون رو از کی به ارث برده بودند. ترکیب کاملی از پدر و مادرشون بودند. اسکلت بندی درشت و فک محکم رو از پدر و رنگ موها و لبخند جذاب رو از مادرشون به ارث برده بودند

به محض اینکه متوجه شدند من توی اتاقم لبخند ها ناپدید شد… گفتگوها ساکت شد و همه چشم ها به سمت من چرخید

بوگ چرخید تا ببینه علت سکوت چیه.. او اولین کسی بود که صحبت کرد

_خوب  بفرما اون اینجاست… زیبای خفته از خواب مرگش بیدار شده

با دهان بسته خندید و دوباره به سمت دنده ای که توی دست گرفته بود هجوم برد. به سمت صندلی خالی کنار او رفتم و پشتش ایستادم

_نه خواهش می کنم همش به خاطر لطف تو بود که منو اون بیرون جا گذاشتی تا مارهای زنگوله‌ای بکشنم

سعی کردم عصبانی به نظر برسم اما غذا اونقدر خوشمزه به نظر می رسید و بوی خوبی داشت که نمیتونستم تمرکز کنم و به اندازه قابل قبولی عصبانی به نظر بیام

_حتما یادت میاد که بهت پیشنهاد دادم با ماشین برسونمت…

برگشت و بهم نگاه کرد.. کاملا مثل یک انسان وحشی به نظر می رسید.. با خود در تعجب بودم چرا خانواده مکنزی اونو سر سفره شام خود دعوت کردند..نگاه گذرایی به مک… اون طرف میز انداختم و زمانیکه متوجه شدم داره بهم نگاه میکنه فوراً نگاهم رو به سیب زمینی های سرخ کرده روی میز برگردوندم

اخ..اون چشمهای آبی لع*نتی… چرا اینطور منو تحت تاثیر قرار میدن؟ احساس می کردم تب دارم

نقشه بی نظیرم که از عکس دختر توی قاب عکس روی میز…بر علیهش استفاده کنم کاملا شل و ول به نظر می رسید…به نظر نمی‌اومد مردی باشه که به آسونی بتونی بترسونیش… چرا احساس می کنم اون قبلا خیلی آسون گیر تر بوده ؟ آیا به خاطر این بوده که چیز زیادی به یاد نمیارم یا اینکه اون تغییر کرده؟

از بوگ مثل آب یخ به روی احساساتم استفاده کردم تا دوباره تحت کنترل به نظر برسم…بهش نگاه کردم

_تو منو ول کردی تا بمیرم… نگفته بودی جاده خطرناک و پر از ماره و مناسب مسافرت با ماشین هوشمند نیست

خرناسه ای کشید

_خارجی ها

به دنده توی دستش گاز زد… به صحبت کردن ادامه داد و به خودش اجازه نداد این حقیقت که دهنش پر از گوشته سد راهش بشه..

_برات یه خبرایی دارم…. یه ماشین هوشمند مناسب مسافرت کردن این دوروبر نیست.. نه فقط جاده اصلی..فقط با یک کامیون میتونی توی این جاده ها این ور اون ور بری… بهتره ماشین هوشمند رو توی چمنای زمین گلف… جایی که بهش تعلق دارن.. رها کنی

مک سر جاش تکون خورد و دوباره بهش نگاه کردم…همانطور که ماهیچه فکش  چند بار پرید.. احساس کردم گونه هام قرمز شدن.. به همون اندازه که اون داشت منو تحت تاثیر قرار می‌داد..منهم روش تاثیر میذاشتم…. فقط با این تفاوت که حضور من اونو عصبانی می کرد..در حالیکه حضور او باعث می‌شد احمقانه فکر کنم…فکر های احمقانه ای  که…دختری که با مرد دیگری نامزدی کرده هرگز نباید به ذهنش خطور بده

صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم

بوگ ادامه داد 

_دفعه بعد که یک آقای متشخص بهت پیشنهاد سواری میده باید پیشنهادش رو قبول کنی و ادای دختر های شهری مستقل رو در نیاری

_به محض اینکه یکیشون چنین پیشنهادی داد حتما قبول می کنم

 بهش نیشخندی زدم ..گوشه که صندلی رو کشیدم و خودم رو کمی به میز نزدیک تر کردم..اونقدر درگیر جواب دندان شکنی که به بوگ داده بودم.. بودم..که بیشتر از آنچه که قصد داشتم بالا آمدم و باسنم با صدای تلپی  روی صندلی افتاد

حداقل یکی از مرد های روی میز قبلا بهم طنعه ی حیاط پشتی بزرگم رو  زده بود…اونقدر خجالت می کشیدم که جرات نداشتم به کسی نگاه کنم.. حالا دیگه کل خانواده از این حقیقت که باسن بزرگی داشتم با خبر بودن.. مرد گنده ای که بالای میز..  درست سمت چپ من نشسته بود گفت

_ به مراتع قبیله مکنزی خوش اومدی

سرم رو به سمتش چرخوندم از این حواس پرتی متشکر بودم

_فکر می‌کنم تو بزرگ خاندان باشی

دستم رو به طرفش دراز کردم

_اسمم اندیه.. اندی مارکس

حالت دست دادنش گرم و محکم بود

نیم نگاهی به سمت مک  روانه کردم و دیدم داره دندون هاش رو محکم به هم فشار میده و ماهیچه ی فکش میپره

اما بعد  یک تیکه گوشت دنده جلوی دهنش گرفت و قسمت پایینی صورتش رو پوشوند.نمیتونستم بگم چه احساسی داره پدر مک گفت

_من مگنوس هستم.پسرهام گاوین….همه بهش میگن مک… و ایان.سرم که اونجا نشسته میوو است…. و ایشون آقای اتیکس بوئگمن هستن…اما همه بوگ  صداش میزنن

سرم رو برای همه تکون دادم

_از ملاقات با همگی شما خوشحالم

مک به نظر می رسید پشیزی اهمیت نمیده که من روی میز رو به روش نشستم و سرش رو کاملا عادی تکون داد..یکدفعه به محتویات بشقابش علاقه پیدا کرده بود.. نگاش کردم که با بی حواسی غذاش رو توی بشقاب اینطرف اونطرف میندازه

انگوس کاسه بزرگی از سیب زمینی سرخ کرده و سبزیجات و مخلفات دورچین کنارش به دستم داد

_ خیلی خوب اندی مارکس… بهمون بگو چی تورو به بیکرسیتی کشونده؟ فکر نمی کنم اهل این اطراف باشی

لبخند زد و صادقانه بگم نمیتونستم رگه ای است استهزا توی چهره‌اش ببینم. برخلاف بوگ  که من رو بخاطر دختره شهری بودن مسخره کرد به هر حال اهمیت نداره من قطعا برای این آدم ها یه غریبه بودم.هر چه سریع تر بتونم از اینجا برم برای همه بهتر خواهد بود

سوال انگوس  منو به وحشت انداختیک.یه عالمه سیب زمینی گرفتم و با تمرکز تمام روی بشقابم قرار دادم. داشتم وانمود کردم عادت ندارم همزمان هم غذا بکشم هم جواب بدم

می‌بایست یه نقشه بکشم..چرا اومدم به بیکر سیتی ؟ یه نگاه به مک انداختم و دیدم داره سرش رو تکون میده..احتمالاً بهم هشدار میده… باعث شد به خاطر خجالت و شرمندگی احساس مریضی کنم..احساس می کردم آدم بدی هستم که توی وگاس عاشق اون شدم….اما چیزی که بدتر بود این بود که این حقیقت منو ناراحت می‌کرد.هیچ کدوم از این چیزها با عقل جور در نمی اومدند…حتی  نشستن روی این میز دیوانگی بود..می بایست همین حالا به سمت فرودگاه در حرکت باشم..اون هم با برگه های طلاق توی دستام

انگوس منتظر پاسخ بود دهنمو باز کردم و اجازه دادم چند کلمه حرف ازش بیرون بیاد

_ خب حق با توئه. من اهل اینجا نیستم.. اهل فلوریدام

_ فلوریدا.. پس خیلی از خونه ات دور شدی مگه نه؟

یک تکه دنده کباب برداشت و اونو به دندون کشید.چشمهاش با خوشحالی و شوخ طبعی می درخشیدند

نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و به او لبخند نزنم. مرد خیلی مهربونی بود

_ بله بیکر سیتی از خونه خیلی دوره

همه به جز مک خندیدن. اون فقط به صورت مکانیکی غذاش رو می جوید و به نمکدانی که بینمون بود خیره شده بود… اونقدر خوشتیپ بود که قلبم با دیدنش به هم فشرده می شد

میو پرسید

_چه مدته که به اینجا رسیدی؟

_امروز رسیدم..نزدیک های ظهر

یکم نخود فرنگی روی بشقابم گذاشتم.کمترین مقداری که میتونستم..من و نخود فرنگی رابطمون زیاد باهم خوب نیست

یک بسته رول شام به دستم داد و گفت

_و تا حالا کجا های شهر رو دیدی ؟

_خوب هتلم رو دیدم و همچنین غذاخوری مرکز شهر….و همچنین جاده ای که پر از مار و عنکبوته

_پس هنوز هیچ چیز ندیدی. لطفاً بیکر سیتی رو با اون مارها قضاوت نکن. این شهر یکی از زیباترین نقطه های روی زمینه

ایوان از سر انزجار خرناسه ای  کشید

انگوس گفت

_به اون محل نذار. اون اهل کار کردن توی مزرعه یا کلا توی این شهر نیست

ایوان زیر لب زمزمه کرد

_لع*نت کاملا درسته

و چنگالش رو محکم به نخود فرنگی های داخل بشقاب فرو کرد. نخود فرنگی ها به همه جا می رفتن به جز زیر چنگالش. مثل اینکه عمده داشتند اعصابش رو خورد می کردند

انگوس پرسید

_خیال داری چقدر بمونی؟ دوست داریم برای پیک نیک پیش ما باشی. همه ساکنین منطقه برای پیک نیک به ما ملحق میشن….یک عالمه دوست و خانواده…مهمونی جالبیه

چنگالش رو به سمت مک نشانه گرفت

_اگه شرکت کنی موفق میشی پسرها مو روی برناک ببینی (اسب سواری که در ان اسب سعی دارد سوار خود را به زمین بزند) و اون چیزیه که نمیخوای از دستش بدی

آب دهنم رو قورت دادم و قبل از اونکه پاسخ بدم یک جرعه آب نوشیدم… به خاطر اینکه تصویر مک که کاملا لباس کابوی به تن داره و روی اسب وحشی سواری میکنه…. کاملا جذاب  و نفس گیر بود

_فقط برای یکی دو روز انجام بعدش به خونه برمیگردم

چنگال و چاقو رو برداشتم…آماده بودم به دنده های کبابی حمله کنم 

_اما مچکرم که منو دعوت کردی

به مک نگاه کردم و زمانی که فهمیدم داره به من نگاه میکنه ضربان قلبم بالا رفت… به سرعت نگاهش رو به طرف دیگه گرفت… ایوان با لحن متهم کننده ای گفت

_فکر میکردم بعد از این جا میخوای به اوتا بری 

میو با لحنی دوستانه اما محکم گفت

_ایوان.. همین حالا دست از کله شقی بردار قبل از اینکه مهمون مون رو ناراحت کنی

_فقط دارم سوال می پرسم. خودش گفت میخواد به اونجا بره

بعدش بهم اخم کرد

زمانی که رفتار ترش وریانه از خودش نشون میداد خیلی جوانتر به نظر می رسید

شانه ام رو بالا انداختم

_شاید برم شاید نرم… هنوز تصمیم نگرفتم

نگاه انگوس به بشقابم افتاد و با تعجب اخمی کرد

در نیمه های این که داشتم گوشت رو با چنگال برش می‌دادم از حرکت متوقف شدم. ناگهان احساس کمبود اعتماد به نفس می‌کردم

بوگ متوجه چهره انگوس شد و نگاهش رو دنبال کرد

پرسید

_داری چه کار می کنی؟

طوری نگاهش کردم انگار آدم عقب افتاده ایه .. بعدش چنگال و چاقو رو بالا گرفتم

_گوشت ها رو از استخوان جدا می کنم؟

نیش خند زد.. از توی بشقابش یک دنده برداشت و مثل یک مرد وحشی با چنگ و دندون بهش حمله کرد

باز هم با دهانی کاملا پر گفت

_غریبه ها

مک دو بار پلک هاش رو به هم زد و ممکنه کمی به خاطر خنده گوشه لبش بالا رفته بوده باشه… اما بعد بازهم ماسک روی چهره اش نشست.. از اینکه نمیدونستم توی سرش چی میگذره حسابی کلافه شده بودم. احتمالا نباید اهمیت بدم. امضای اون تنها چیزیه که برام مهمه… اما حالا بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوست دارم بدونم داره به چی فکر میکنه

سعی کردم تمرکز کنم و فکر مک رو از ذهنم بیرون کنم اما زمانی که به بردلی فکر کردم تنها باعث شد دو مرد رو با هم مقایسه کنم….کاری که بسیار احمقانه و خطرناک بود

میو گفت

_سر به سرش نذار همه با انگشت هاشون غذا نمیخورن

و چاقو و چنگالی رو برداشت و سعی کرد اون هم مثل من غذا بخوره…براش کار سختی بود… اینکه سعی داشت طوری صمیمانه رفتار کنه که احساس کنم توی خونه خودم هستم …باعث می شد دلم بخواد بغلش کنم .از اینکه با او و همسرش صادق نبودم احساس گناه می کردم. اونها هیچ کار اشتباهی نکردن… حقشون این نیست که بهشون دروغ بگم

انگوس  پرسید

_پس… فهمیدم که به طریقی با هم فامیل هستیم درسته؟

مک  با صدای بلند گلوش رو صاف کرده و لیوان رو برداشت….. بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بکنه گفت

_پدر چرا بهش اجازه نمیدی غذاشو بخوره؟

_فقط کنجکاوم.. ایوان گفت داره روی شجره نامه خانوادگی تحقیق میکنه ..در حقیقت این جا به دنبال تو اومده..

به سمت من چرخید

_چرا مک؟ فکر می‌کنی چرا موقع تحقیق اسم اون بالا اومد نه اسم من؟

دهنم باز شد اما کلمه ای ازش بیرون نمیومد

_اه ه ه… نمیدونم؟

بوگ گفت 

_بیا دوباره شروع کرد. به جای اینکه جواب بده سوال میپرسه

و با دستمال روی میز لب ها و ریشه هاش رو پاک کرد. با حالت چندش آوری به قسمتهایی از صورتش که تمیز نشده بود اشاره کردم

_چیه ؟ چیزی رو از قلم انداختم ؟ برام تمیزش کن…لطف می کنی؟

با لبخندی شیطانی به سمتم خم شد. به سمت عقب خم شدم و نگاه منزجرکننده ای بهش انداختم. نمی دونستم چی جوابش رو بدم

میو در حالی که سعی می کردم نخنده گفت

_باید دوست ما رو ببخشی عاشق  سر به سر خانمها گذاشتنه… به همین خاطره که اینقدر توی شهر طرفدار داره

با حالتی خردمندانه سرم رو تکون دادم. دوباره به حالت نرمال روی صندلی نشستم

_اره درسته …همون حقه قدیمی ”  غذا رو از توی ریشم تمیز کن” .. واقعا حرکت جذاب و دلبرانه ایه شرط می بندم همه دخترهای جذاب شهر پشت در صف بستن تا نوبت شون برسه

انگوس با صدای خیلی بلند ی شروع به خندیدن کرد و غذا توی گلوش گیر افتاد.. مک بلند شد و چند بار به پشتس زد تا دوباره بتونه صحبت کنه

از اینکه بوگ عوضی… که من رو توی جاده با مارها تنها گذاشته بود رو سر جاش نشوندم احساس پیروزی کوچکی می کردم

بوگ  در حالی که لب و لوچش رو جلو میداد با حالتی آزرده گفت

_اره  واقعاً همه دخترا برام صف کشیدن

دوباره تمام میز با صدای بسیار بلند شروع به خندیدن کردند…حتی مک و ایوان هم میخندیدن. با دیدن خنده مک قلبم از تپش افتاد. به یاد میارم که یک همچین خنده ای رو در لاس وگاس دیده بودم . اون موقع از بودن با من خوشحال بود و احتمالا من هم از بودن با او خوشحال بودم و گرنه هیچ جوره امکان نداشت باهاش ازدواج کنم .حتی اگه هوشیار نبوده باشم

دیگه این که چرا باهاش ازدواج کردم  یه  معمای بزرگ نبود… اما قضیه مهم این بود که چرا روز بعد همه چیز رو فراموش کرده بودم ؟ و چرا اون بعد از اینکه به طور قانونی به من بسته شده بود منو ترک کرد ؟ آیا او هم همه چیز رو فراموش کرده بوده ؟

 مک داشت با پدرش درباره چیزی صحبت می‌کرد …نگاه دزدانه ای بهش انداختم. به نظر میرسه کامل تمام اتفاقات اون شب رو به خاطر میاره و حتی از من هم درباره این موضوع ناراضی تره

شاید قضیه به خاطر دختر توی عکس باشه ؟ باید هرچه سریع تر می فهمیدم . احتمالاً باید یک روز بیشتر از چیزی که برنامه داشتم بمونم اما ارزشش رو داشت . این خانواده مثل مواد میموندند که به راحتی میتونستم بهشون معتاد بشم

انگوس  با حالت سرخوشی توی چشمهاش پرسید

_تو چی فکر می کنی اندی ؟

_ درباره ؟

_درباره اینکه بوگ  از این قرار های اینترنتی بزاره؟ فکر می‌کنی میتونه یکی دو نفرو تور کنه ؟

چشمهام رو گشاد کردم و سعی کردم تصور کنم میخواد چطور خودش رو معرفی کنه ..

_فر می‌کنم زنهایی اون بیرون باشن که از قرار گذاشتن با…

از گوشه چشم به بوگ  نگاه کردم

_……… یه نفر مثل اون مشکلی نداشته باشن

ایوان گفت

_اونو شنیدی بوگ  ؟ اون گفت دخترایی هستند که با پاگنده قرار میزارن

بوگ گفت

_اوه بیخیال

استخون رو توی بشقابش پرتاب کرد

_خودت میدونی گزینه های بی نظیری دارم و خیلی چیزا هست که می تونم به زن مناسب و درستش ارائه بدم …فقط مسئله اینجاست که خیلی سخت گیرم

خرنا سه ای کشیدم و خودم رو پشت چنگال پنهان کردم

مکالمه دوباره بدون حضور من ادامه پیدا کرد. از این که جزو این گروه دوستانه و خوشحال بودم احساس سبکی و شادی می کردم. دوباره نگاه مک رو گیر انداختم و دوباره دلیل این که چرا به اینجا اومدم به خاطرم اومد و خنده از صورتم پاک شده

حالا احساس اضطراب می کردم .اون کاملاً و به طور ساده ای… جذاب ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم.. و همچنین خانواده بسیار خوب و شادی داشت… فکر می‌کردم آدمهای مثل خانواده اون فقط توی فیلم ها وجود دارند.. خانواده بردلی  کاملاً سرد و بی احساس بودن… زمانیکه می‌خندیدند گرما به چشم هاشون اثر نمی کرد و چیزی که منو از همه بیشتر میترسوند این بود که خودم هم چنین رفتاری پیدا کرده بودم و به بقیه چنین لبخندی تحویل می دادم

آیا حق با رابی بود ؟ آیا بردلی  تاثیر بدی روی شخصیت و زندگی من به جا گذاشته بود ؟

سرم رو تکون دادم. می بایست خودم رو در برابر فریبندگی این خانواده سخت تر کنم . نباید توی آشیانه عاشقانه اونها احساس راحتی کنم

مثلا مک خودش پر از عیب و ایراد بود …مهم نبود چقدر جذاب یا خوش هیکل باشه ..کاملا مشخص بود که در عمق وجودش یک عوضی به تمام معناست… می بایست باشه …منظورم اینه که… کدوم مرد خوبی با یه دختر که کاملا هوشیار نیست ازدواج میکنه و بعدش توی یک اتاق توی وگاس تنها رهاش میکنه؟ 

من که اصلا دلم نمیخواد با چنین کسی ازدواج کنم . بردلی نسبت به مک گزینه بسیار بهتری برای ازدواج بود . اون عاشق کار کردن و ارتباطات اجتماعی بود و به طور ماشین واری رقابت طلب …بعضی موقع ها برنامه هاش اینقدر پر بود که حتی برای من هم زمان نداشت.. اما این بهایی بود که می‌بایست برای بودن با کسی که داره راه خودش رو توی دنیا باز میکنه و از خودش کسی میسازه پرداخت میکردم… اون تقریبا از هر جهت برام مناسب بود

احساس شک و تردیدی که در خونه ی ذهن منو میزد رو نادیده گرفتم . صندلیم رو به عقب هل دادم تا به اتاق دیگه برم و باهاش تماس بگیرم و زمانی که صداش رو شنیدم بهش میگم برنامه دارم یک روز دیگه اینجا بمونم و اون موقع همه چیز خوب پیش خواهد رفت

دوباره روی نقشه ام متمرکز میشم

میو پای سیب بزرگی روی میز گذاشت و کاملاً وجودم رو  متوقف کرد

_دوست داری پای سیبت رو با بستنی وانیلی بخوری یا بدون اون ؟  بهت پیشنهاد می کنم با بستنی وانیلی بخوری امروز بعد از ظهر خودم درستش کردم

به آرامی بلند شدم.مواظب بودم به روی پام زیاد فشار نیارم و به داخل راهرو قدم گذاشتم. دستشویی رو پیدا کردم و داخلش خزیدم…بعد از اون که کارهای طبیعیم رو انجام دادم  سعی کردم موهامو درست کنم.. اما با خودم شانه نداشتم و زمانی که میخواستم موهام رو دم اسبی ببندم کش مو هام پاره شد

_لعنت

  بهش خیره شدم نمیدونستم که ایا میشه گره اش بزنم و دوباره ازش استفاده کنم یا نه.. صدایی از اون طرف در گفت

_سلام؟

همون زنی بود که بهم نوشیدنی داد

_چیزی لازم داری؟

_اه.. نه..مچکرم.. همین حالا میام بیرون

دستامو شستم و از در بیرون رفتم… در لحظه آخر از توی آینه به خودم نگاه کردم..کاملا درب و داغون با موهای آشفته بودم… نمیدونستم چرا مک به سرعت برگه هارو امضا نمی کنه..اگه به جاش بودم هر کاری از دستم بر میومد انجام دادم می‌دادم تا کسی مثل خودم رو هرچه سریعتر از خونه بیرون بندازم

زمانی که از در بیرون رفتم.. زن توی راهرو منتظر بود..گفت

_خوب خوابیدی ؟

_امم… بله..به خاطرش متاسفم

صورتم قرمز شد

_فقط میخواستم یه چرت کوچولو بزنم اما عمیقاً خوابم برد..دستش روشونه هام گذاشت و به سمت پایین راهرو و اتاق نشیمن هدایت کرد.

_حسابی خسته شده بودی طبیعی بود که به خواب نیاز داشته باشی.. داشتیم تازه شام رو میکشیدیم و فکر می‌کنم دوست داشته باشی به ما ملحق بشی… به هر حال اسمم میوئه

 سر جام ایستادم

_شام ؟با خانواده تو ؟

_خب…بله شیرینم..ما هر شب به عنوان یه خانواده دور هم اینجا شام میخوریم.

به گرمی لبخند ی زد

_.راستش یه جورهایی به یه رسم تبدیل شده.همیشه پسرهام با دوستاشون بیرون می‌رفتند و یا بیش از اندازه بیرون کار می‌کردند… اما همیشه توی خونه با هم شام می خوردیم..و یکی از قوانین اینکه ه هیچ تلویزیون..تلفن یا رادیویی روشن نباشه.. فقط غذا خوردن و صحبت کردن و خندیدن…اما گاهی اوقات فریاد کشیدن هم اتفاق میفته

لبخندی تحویلم داد 

_به خاطر اینکه این همه مرد توی خونه است و فریاد کشیدن یک چیز طبیعی برای اونها است

برخلاف احساس ترسم لبخند زدم

_کار دلپسندیه.. قسمت غذا خوردن کنار هم رو میگم..

_عاشق این کاریم

به پشت کمرم کمی فشار داد تا حرکت کنم اما سر جام ایستاده بودم. با نگرانی به پاهام نگاه کرد

_متاسفم پاهات درد میکنه ؟

_نه الان خیلی بهترم. اما فکر نمی کنم باید اینجا با شما شام بخورم…اگرچه از این که دعوتم کردید  قدردانی می کنم.. اما فکر می کنم ترجیح میدم توی رستورانی توی شهر غذا بخورم

محکم تر منو هول داد

_اوه نه… در واقع روی این قضیه اسرار دارم

حرکت کردم چون اگر این کارو نمیکردم بی ادبانه بود به علاوه نیاز دارم طرف این زن باشم شاید در آینده از من حمایت کرد

_پس اگه زحمتی نیست….

_اصلا زحمتی نیست من همیشه برای ۱۰ نفر غذا درست می کنم

با صدای جیغ مانندی گفتم

_ده نفر ؟

هر چه به اتاق کناری نزدیکتر میشدیم سر و صداها بیشتر می‌شدند.

_یعنی الان ده نفر توی اون اتاق هستند؟

_بعضی موقع ها خونمون شلوغه اما امشب فقط هر چهار نفرمون ایم..بعلاوه تو… امیدوارم از دنده کبابی خوشت بیاد 

معده ام دقیقا اون لحظه رو انتخاب کرد تا مثل یک خرس غرش کنه.دنده کباب یکی از گناه های لذت بخشی بود که به خودم اجازه می دادم ماهی یک بار در رستوران محلی خودم رو مهمون کنم

خندید

_اونو به عنوان جواب مثبت در نظر می‌گیرم. زود باش صندلیت رو مقابل صندلی گاوین  گذاشتم

چرخیدیم و زمانی که منظره رو به روم رو دیدم سرعتم کم شد.میو و من تنها زنهای داخل اتاق بودیم ب.قیه اتاق به وسیله مرد های غول پیکر تصاحب شده بود.هیچ کدوم از اونها کمتر است ۲۰۰ پوند وزن نداشتند و بوگ خودش به تنهایی دو برابر اون بود

کاملا مشخص بود که ایوان و مک قیافه جذاب شون رو از کی به ارث برده بودند. ترکیب کاملی از پدر و مادرشون بودند. اسکلت بندی درشت و فک محکم رو از پدر و رنگ موها و لبخند جذاب رو از مادرشون به ارث برده بودند

به محض اینکه متوجه شدند من توی اتاقم لبخند ها ناپدید شد… گفتگوها ساکت شد و همه چشم ها به سمت من چرخید

بوگ چرخید تا ببینه علت سکوت چیه.. او اولین کسی بود که صحبت کرد

_خوب  بفرما اون اینجاست… زیبای خفته از خواب مرگش بیدار شده

با دهان بسته خندید و دوباره به سمت دنده ای که توی دست گرفته بود هجوم برد. به سمت صندلی خالی کنار او رفتم و پشتش ایستادم

_نه خواهش می کنم همش به خاطر لطف تو بود که منو اون بیرون جا گذاشتی تا مارهای زنگوله‌ای بکشنم

سعی کردم عصبانی به نظر برسم اما غذا اونقدر خوشمزه به نظر می رسید و بوی خوبی داشت که نمیتونستم تمرکز کنم و به اندازه قابل قبولی عصبانی به نظر بیام

_حتما یادت میاد که بهت پیشنهاد دادم با ماشین برسونمت…

برگشت و بهم نگاه کرد.. کاملا مثل یک انسان وحشی به نظر می رسید.. با خود در تعجب بودم چرا خانواده مکنزی اونو سر سفره شام خود دعوت کردند..نگاه گذرایی به مک… اون طرف میز انداختم و زمانیکه متوجه شدم داره بهم نگاه میکنه فوراً نگاهم رو به سیب زمینی های سرخ کرده روی میز برگردوندم

اخ..اون چشمهای آبی لع*نتی… چرا اینطور منو تحت تاثیر قرار میدن؟ احساس می کردم تب دارم

نقشه بی نظیرم که از عکس دختر توی قاب عکس روی میز…بر علیهش استفاده کنم کاملا شل و ول به نظر می رسید…به نظر نمی‌اومد مردی باشه که به آسونی بتونی بترسونیش… چرا احساس می کنم اون قبلا خیلی آسون گیر تر بوده ؟ آیا به خاطر این بوده که چیز زیادی به یاد نمیارم یا اینکه اون تغییر کرده؟

از بوگ مثل آب یخ به روی احساساتم استفاده کردم تا دوباره تحت کنترل به نظر برسم…بهش نگاه کردم

_تو منو ول کردی تا بمیرم… نگفته بودی جاده خطرناک و پر از ماره و مناسب مسافرت با ماشین هوشمند نیست

خرناسه ای کشید

_خارجی ها

به دنده توی دستش گاز زد… به صحبت کردن ادامه داد و به خودش اجازه نداد این حقیقت که دهنش پر از گوشته سد راهش بشه..

_برات یه خبرایی دارم…. یه ماشین هوشمند مناسب مسافرت کردن این دوروبر نیست.. نه فقط جاده اصلی..فقط با یک کامیون میتونی توی این جاده ها این ور اون ور بری… بهتره ماشین هوشمند رو توی چمنای زمین گلف… جایی که بهش تعلق دارن.. رها کنی

مک سر جاش تکون خورد و دوباره بهش نگاه کردم…همانطور که ماهیچه فکش  چند بار پرید.. احساس کردم گونه هام قرمز شدن.. به همون اندازه که اون داشت منو تحت تاثیر قرار می‌داد..منهم روش تاثیر میذاشتم…. فقط با این تفاوت که حضور من اونو عصبانی می کرد..در حالیکه حضور او باعث می‌شد احمقانه فکر کنم…فکر های احمقانه ای  که…دختری که با مرد دیگری نامزدی کرده هرگز نباید به ذهنش خطور بده

صندلی رو عقب کشیدم و روش نشستم

بوگ ادامه داد 

_دفعه بعد که یک آقای متشخص بهت پیشنهاد سواری میده باید پیشنهادش رو قبول کنی و ادای دختر های شهری مستقل رو در نیاری

_به محض اینکه یکیشون چنین پیشنهادی داد حتما قبول می کنم

 بهش نیشخندی زدم ..گوشه که صندلی رو کشیدم و خودم رو کمی به میز نزدیک تر کردم..اونقدر درگیر جواب دندان شکنی که به بوگ داده بودم.. بودم..که بیشتر از آنچه که قصد داشتم بالا آمدم و باسنم با صدای تلپی  روی صندلی افتاد

حداقل یکی از مرد های روی میز قبلا بهم طنعه ی حیاط پشتی بزرگم رو  زده بود…اونقدر خجالت می کشیدم که جرات نداشتم به کسی نگاه کنم.. حالا دیگه کل خانواده از این حقیقت که باسن بزرگی داشتم با خبر بودن.. مرد گنده ای که بالای میز..  درست سمت چپ من نشسته بود گفت

_ به مراتع قبیله مکنزی خوش اومدی

سرم رو به سمتش چرخوندم از این حواس پرتی متشکر بودم

_فکر می‌کنم تو بزرگ خاندان باشی

دستم رو به طرفش دراز کردم

_اسمم اندیه.. اندی مارکس

حالت دست دادنش گرم و محکم بود

نیم نگاهی به سمت مک  روانه کردم و دیدم داره دندون هاش رو محکم به هم فشار میده و ماهیچه ی فکش میپره

اما بعد  یک تیکه گوشت دنده جلوی دهنش گرفت و قسمت پایینی صورتش رو پوشوند.نمیتونستم بگم چه احساسی داره پدر مک گفت

_من مگنوس هستم.پسرهام گاوین….همه بهش میگن مک… و ایان.سرم که اونجا نشسته میوو است…. و ایشون آقای اتیکس بوئگمن هستن…اما همه بوگ  صداش میزنن

سرم رو برای همه تکون دادم

_از ملاقات با همگی شما خوشحالم

مک به نظر می رسید پشیزی اهمیت نمیده که من روی میز رو به روش نشستم و سرش رو کاملا عادی تکون داد..یکدفعه به محتویات بشقابش علاقه پیدا کرده بود.. نگاش کردم که با بی حواسی غذاش رو توی بشقاب اینطرف اونطرف میندازه

انگوس کاسه بزرگی از سیب زمینی سرخ کرده و سبزیجات و مخلفات دورچین کنارش به دستم داد

_ خیلی خوب اندی مارکس… بهمون بگو چی تورو به بیکرسیتی کشونده؟ فکر نمی کنم اهل این اطراف باشی

لبخند زد و صادقانه بگم نمیتونستم رگه ای است استهزا توی چهره‌اش ببینم. برخلاف بوگ  که من رو بخاطر دختره شهری بودن مسخره کرد به هر حال اهمیت نداره من قطعا برای این آدم ها یه غریبه بودم.هر چه سریع تر بتونم از اینجا برم برای همه بهتر خواهد بود

سوال انگوس  منو به وحشت انداختیک.یه عالمه سیب زمینی گرفتم و با تمرکز تمام روی بشقابم قرار دادم. داشتم وانمود کردم عادت ندارم همزمان هم غذا بکشم هم جواب بدم

می‌بایست یه نقشه بکشم..چرا اومدم به بیکر سیتی ؟ یه نگاه به مک انداختم و دیدم داره سرش رو تکون میده..احتمالاً بهم هشدار میده… باعث شد به خاطر خجالت و شرمندگی احساس مریضی کنم..احساس می کردم آدم بدی هستم که توی وگاس عاشق اون شدم….اما چیزی که بدتر بود این بود که این حقیقت منو ناراحت می‌کرد.هیچ کدوم از این چیزها با عقل جور در نمی اومدند…حتی  نشستن روی این میز دیوانگی بود..می بایست همین حالا به سمت فرودگاه در حرکت باشم..اون هم با برگه های طلاق توی دستام

انگوس منتظر پاسخ بود دهنمو باز کردم و اجازه دادم چند کلمه حرف ازش بیرون بیاد

_ خب حق با توئه. من اهل اینجا نیستم.. اهل فلوریدام

_ فلوریدا.. پس خیلی از خونه ات دور شدی مگه نه؟

یک تکه دنده کباب برداشت و اونو به دندون کشید.چشمهاش با خوشحالی و شوخ طبعی می درخشیدند

نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و به او لبخند نزنم. مرد خیلی مهربونی بود

_ بله بیکر سیتی از خونه خیلی دوره

همه به جز مک خندیدن. اون فقط به صورت مکانیکی غذاش رو می جوید و به نمکدانی که بینمون بود خیره شده بود… اونقدر خوشتیپ بود که قلبم با دیدنش به هم فشرده می شد

میو پرسید

_چه مدته که به اینجا رسیدی؟

_امروز رسیدم..نزدیک های ظهر

یکم نخود فرنگی روی بشقابم گذاشتم.کمترین مقداری که میتونستم..من و نخود فرنگی رابطمون زیاد باهم خوب نیست

یک بسته رول شام به دستم داد و گفت

_و تا حالا کجا های شهر رو دیدی ؟

_خوب هتلم رو دیدم و همچنین غذاخوری مرکز شهر….و همچنین جاده ای که پر از مار و عنکبوته

_پس هنوز هیچ چیز ندیدی. لطفاً بیکر سیتی رو با اون مارها قضاوت نکن. این شهر یکی از زیباترین نقطه های روی زمینه

ایوان از سر انزجار خرناسه ای  کشید

انگوس گفت

_به اون محل نذار. اون اهل کار کردن توی مزرعه یا کلا توی این شهر نیست

ایوان زیر لب زمزمه کرد

_لع*نت کاملا درسته

و چنگالش رو محکم به نخود فرنگی های داخل بشقاب فرو کرد. نخود فرنگی ها به همه جا می رفتن به جز زیر چنگالش. مثل اینکه عمده داشتند اعصابش رو خورد می کردند

انگوس پرسید

_خیال داری چقدر بمونی؟ دوست داریم برای پیک نیک پیش ما باشی. همه ساکنین منطقه برای پیک نیک به ما ملحق میشن….یک عالمه دوست و خانواده…مهمونی جالبیه

چنگالش رو به سمت مک نشانه گرفت

_اگه شرکت کنی موفق میشی پسرها مو روی برناک ببینی (اسب سواری که در ان اسب سعی دارد سوار خود را به زمین بزند) و اون چیزیه که نمیخوای از دستش بدی

آب دهنم رو قورت دادم و قبل از اونکه پاسخ بدم یک جرعه آب نوشیدم… به خاطر اینکه تصویر مک که کاملا لباس کابوی به تن داره و روی اسب وحشی سواری میکنه…. کاملا جذاب  و نفس گیر بود

_فقط برای یکی دو روز انجام بعدش به خونه برمیگردم

چنگال و چاقو رو برداشتم…آماده بودم به دنده های کبابی حمله کنم 

_اما مچکرم که منو دعوت کردی

به مک نگاه کردم و زمانی که فهمیدم داره به من نگاه میکنه ضربان قلبم بالا رفت… به سرعت نگاهش رو به طرف دیگه گرفت… ایوان با لحن متهم کننده ای گفت

_فکر میکردم بعد از این جا میخوای به اوتا بری 

میو با لحنی دوستانه اما محکم گفت

_ایوان.. همین حالا دست از کله شقی بردار قبل از اینکه مهمون مون رو ناراحت کنی

_فقط دارم سوال می پرسم. خودش گفت میخواد به اونجا بره

بعدش بهم اخم کرد

زمانی که رفتار ترش وریانه از خودش نشون میداد خیلی جوانتر به نظر می رسید

شانه ام رو بالا انداختم

_شاید برم شاید نرم… هنوز تصمیم نگرفتم

نگاه انگوس به بشقابم افتاد و با تعجب اخمی کرد

در نیمه های این که داشتم گوشت رو با چنگال برش می‌دادم از حرکت متوقف شدم. ناگهان احساس کمبود اعتماد به نفس می‌کردم

بوگ متوجه چهره انگوس شد و نگاهش رو دنبال کرد

پرسید

_داری چه کار می کنی؟

طوری نگاهش کردم انگار آدم عقب افتاده ایه .. بعدش چنگال و چاقو رو بالا گرفتم

_گوشت ها رو از استخوان جدا می کنم؟

نیش خند زد.. از توی بشقابش یک دنده برداشت و مثل یک مرد وحشی با چنگ و دندون بهش حمله کرد

باز هم با دهانی کاملا پر گفت

_غریبه ها

مک دو بار پلک هاش رو به هم زد و ممکنه کمی به خاطر خنده گوشه لبش بالا رفته بوده باشه… اما بعد بازهم ماسک روی چهره اش نشست.. از اینکه نمیدونستم توی سرش چی میگذره حسابی کلافه شده بودم. احتمالا نباید اهمیت بدم. امضای اون تنها چیزیه که برام مهمه… اما حالا بیشتر از هر چیزی توی دنیا دوست دارم بدونم داره به چی فکر میکنه

سعی کردم تمرکز کنم و فکر مک رو از ذهنم بیرون کنم اما زمانی که به بردلی فکر کردم تنها باعث شد دو مرد رو با هم مقایسه کنم….کاری که بسیار احمقانه و خطرناک بود

میو گفت

_سر به سرش نذار همه با انگشت هاشون غذا نمیخورن

و چاقو و چنگالی رو برداشت و سعی کرد اون هم مثل من غذا بخوره…براش کار سختی بود… اینکه سعی داشت طوری صمیمانه رفتار کنه که احساس کنم توی خونه خودم هستم …باعث می شد دلم بخواد بغلش کنم .از اینکه با او و همسرش صادق نبودم احساس گناه می کردم. اونها هیچ کار اشتباهی نکردن… حقشون این نیست که بهشون دروغ بگم

انگوس  پرسید

_پس… فهمیدم که به طریقی با هم فامیل هستیم درسته؟

مک  با صدای بلند گلوش رو صاف کرده و لیوان رو برداشت….. بدون اینکه حتی نیم نگاهی بهم بکنه گفت

_پدر چرا بهش اجازه نمیدی غذاشو بخوره؟

_فقط کنجکاوم.. ایوان گفت داره روی شجره نامه خانوادگی تحقیق میکنه ..در حقیقت این جا به دنبال تو اومده..

به سمت من چرخید

_چرا مک؟ فکر می‌کنی چرا موقع تحقیق اسم اون بالا اومد نه اسم من؟

دهنم باز شد اما کلمه ای ازش بیرون نمیومد

_اه ه ه… نمیدونم؟

بوگ گفت 

_بیا دوباره شروع کرد. به جای اینکه جواب بده سوال میپرسه

و با دستمال روی میز لب ها و ریشه هاش رو پاک کرد. با حالت چندش آوری به قسمتهایی از صورتش که تمیز نشده بود اشاره کردم

_چیه ؟ چیزی رو از قلم انداختم ؟ برام تمیزش کن…لطف می کنی؟

با لبخندی شیطانی به سمتم خم شد. به سمت عقب خم شدم و نگاه منزجرکننده ای بهش انداختم. نمی دونستم چی جوابش رو بدم

میو در حالی که سعی می کردم نخنده گفت

_باید دوست ما رو ببخشی عاشق  سر به سر خانمها گذاشتنه… به همین خاطره که اینقدر توی شهر طرفدار داره

با حالتی خردمندانه سرم رو تکون دادم. دوباره به حالت نرمال روی صندلی نشستم

_اره درسته …همون حقه قدیمی ”  غذا رو از توی ریشم تمیز کن” .. واقعا حرکت جذاب و دلبرانه ایه شرط می بندم همه دخترهای جذاب شهر پشت در صف بستن تا نوبت شون برسه

انگوس با صدای خیلی بلند ی شروع به خندیدن کرد و غذا توی گلوش گیر افتاد.. مک بلند شد و چند بار به پشتس زد تا دوباره بتونه صحبت کنه

از اینکه بوگ عوضی… که من رو توی جاده با مارها تنها گذاشته بود رو سر جاش نشوندم احساس پیروزی کوچکی می کردم

بوگ  در حالی که لب و لوچش رو جلو میداد با حالتی آزرده گفت

_اره  واقعاً همه دخترا برام صف کشیدن

دوباره تمام میز با صدای بسیار بلند شروع به خندیدن کردند…حتی مک و ایوان هم میخندیدن. با دیدن خنده مک قلبم از تپش افتاد. به یاد میارم که یک همچین خنده ای رو در لاس وگاس دیده بودم . اون موقع از بودن با من خوشحال بود و احتمالا من هم از بودن با او خوشحال بودم و گرنه هیچ جوره امکان نداشت باهاش ازدواج کنم .حتی اگه هوشیار نبوده باشم

دیگه این که چرا باهاش ازدواج کردم  یه  معمای بزرگ نبود… اما قضیه مهم این بود که چرا روز بعد همه چیز رو فراموش کرده بودم ؟ و چرا اون بعد از اینکه به طور قانونی به من بسته شده بود منو ترک کرد ؟ آیا او هم همه چیز رو فراموش کرده بوده ؟

 مک داشت با پدرش درباره چیزی صحبت می‌کرد …نگاه دزدانه ای بهش انداختم. به نظر میرسه کامل تمام اتفاقات اون شب رو به خاطر میاره و حتی از من هم درباره این موضوع ناراضی تره

شاید قضیه به خاطر دختر توی عکس باشه ؟ باید هرچه سریع تر می فهمیدم . احتمالاً باید یک روز بیشتر از چیزی که برنامه داشتم بمونم اما ارزشش رو داشت . این خانواده مثل مواد میموندند که به راحتی میتونستم بهشون معتاد بشم

انگوس  با حالت سرخوشی توی چشمهاش پرسید

_تو چی فکر می کنی اندی ؟

_ درباره ؟

_درباره اینکه بوگ  از این قرار های اینترنتی بزاره؟ فکر می‌کنی میتونه یکی دو نفرو تور کنه ؟

چشمهام رو گشاد کردم و سعی کردم تصور کنم میخواد چطور خودش رو معرفی کنه ..

_فر می‌کنم زنهایی اون بیرون باشن که از قرار گذاشتن با…

از گوشه چشم به بوگ  نگاه کردم

_……… یه نفر مثل اون مشکلی نداشته باشن

ایوان گفت

_اونو شنیدی بوگ  ؟ اون گفت دخترایی هستند که با پاگنده قرار میزارن

بوگ گفت

_اوه بیخیال

استخون رو توی بشقابش پرتاب کرد

_خودت میدونی گزینه های بی نظیری دارم و خیلی چیزا هست که می تونم به زن مناسب و درستش ارائه بدم …فقط مسئله اینجاست که خیلی سخت گیرم

خرنا سه ای کشیدم و خودم رو پشت چنگال پنهان کردم

مکالمه دوباره بدون حضور من ادامه پیدا کرد. از این که جزو این گروه دوستانه و خوشحال بودم احساس سبکی و شادی می کردم. دوباره نگاه مک رو گیر انداختم و دوباره دلیل این که چرا به اینجا اومدم به خاطرم اومد و خنده از صورتم پاک شده

حالا احساس اضطراب می کردم .اون کاملاً و به طور ساده ای… جذاب ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم.. و همچنین خانواده بسیار خوب و شادی داشت… فکر می‌کردم آدمهای مثل خانواده اون فقط توی فیلم ها وجود دارند.. خانواده بردلی  کاملاً سرد و بی احساس بودن… زمانیکه می‌خندیدند گرما به چشم هاشون اثر نمی کرد و چیزی که منو از همه بیشتر میترسوند این بود که خودم هم چنین رفتاری پیدا کرده بودم و به بقیه چنین لبخندی تحویل می دادم

آیا حق با رابی بود ؟ آیا بردلی  تاثیر بدی روی شخصیت و زندگی من به جا گذاشته بود ؟

سرم رو تکون دادم. می بایست خودم رو در برابر فریبندگی این خانواده سخت تر کنم . نباید توی آشیانه عاشقانه اونها احساس راحتی کنم

مثلا مک خودش پر از عیب و ایراد بود …مهم نبود چقدر جذاب یا خوش هیکل باشه ..کاملا مشخص بود که در عمق وجودش یک عوضی به تمام معناست… می بایست باشه …منظورم اینه که… کدوم مرد خوبی با یه دختر که کاملا هوشیار نیست ازدواج میکنه و بعدش توی یک اتاق توی وگاس تنها رهاش میکنه؟ 

من که اصلا دلم نمیخواد با چنین کسی ازدواج کنم . بردلی نسبت به مک گزینه بسیار بهتری برای ازدواج بود . اون عاشق کار کردن و ارتباطات اجتماعی بود و به طور ماشین واری رقابت طلب …بعضی موقع ها برنامه هاش اینقدر پر بود که حتی برای من هم زمان نداشت.. اما این بهایی بود که می‌بایست برای بودن با کسی که داره راه خودش رو توی دنیا باز میکنه و از خودش کسی میسازه پرداخت میکردم… اون تقریبا از هر جهت برام مناسب بود

احساس شک و تردیدی که در خونه ی ذهن منو میزد رو نادیده گرفتم . صندلیم رو به عقب هل دادم تا به اتاق دیگه برم و باهاش تماس بگیرم و زمانی که صداش رو شنیدم بهش میگم برنامه دارم یک روز دیگه اینجا بمونم و اون موقع همه چیز خوب پیش خواهد رفت

دوباره روی نقشه ام متمرکز میشم

میو پای سیب بزرگی روی میز گذاشت و کاملاً وجودم رو  متوقف کرد

_دوست داری پای سیبت رو با بستنی وانیلی بخوری یا بدون اون ؟  بهت پیشنهاد می کنم با بستنی وانیلی بخوری امروز بعد از ظهر خودم درستش کردم

 

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش یک
READ

 

قسمت بعد

خرید دانلودی این محصول

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی)

رمان خارجی بدرخش نه بسوز بخش پنج

رمان بدرخش نه بسوز

مطالب پیشنهادی

دیدگاه ها

avatar
فهرست