محبوب ترین مطالب
تابلو اعلانات

آرشیو ناجی

رمان ناجی قسمت اخر

بخش اخر کتاب در تختخواب دراز کشیده بودم که احساس کردم نایت بازویم را نوازش میکند…. در حالی که کنار من دراز میکشید دستور داد _بیا بغلم به سرعت در اغوش او فرو رفتم …با پاهایش پاهایم را قفل کرد و دست هایش را محکم اطرافم قرار داد و بدن بزرگ.. گرم و قوی او مانند پتو مرا در بر گرفته بود …بیشتر اوقات اینگونه یکدیگر را در اغوش می گرفتیم و این چیزی بود که من عاشق ان بودم… وزن خودم را روی او قرار دادم و گونه ام را روی استخوان ترقوه اش قرار دادم …پیشانیم روی گردنش بود انگشت هایش به نرمی و زیبایی پوست مرا نوازش می دادند ..داخل موهایم فرو می‌رفتند و شقیقه هایم را نوازش می کردند… داخل بازوهای او ذوب شدم… عاشق این لحظات بودم…. بسیار ارامش بخش بود…. باعث می شد احساس امنیت …با ارزش بودن و مورد عشق بودن بکنم داشتم کم کم به خواب فرو می رفتم که زمزمه کرد _ هنوز هم کابوس می بینی ؟ _ نه به ارامی نفسش را داخل کشیده و سپس ان را بیرون داد… کابوس هایم کاملاً از بین رفته بودند …حق با نایت بود… اگر چه مدتی [ . . . ]

  • 4,306 views
  • 20
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و نهم

پاشنه باریک کفش های پاشنه بلند باحالم …همانطور که از اپارتمان عبور میکردم روی زمین صدا می دادند… با خودم لبخند زدم از یک گوشه چرخیدم و به اتاق پذیرایی وارد شدم …نایت را بیرون بالکن در حالیکه به نرده ها تکیه داده بود با یک دستش قهوه را گرفته بود و با یک دسته دیگر اش سیگار می کشید دیدم می دانستم وقتی مشغول دوش گرفتن بودم تا با روز روبه‌رو شوم او هم قهوه اش را دوباره پر کرده بود.. این چیزی بود که راجع به او از ان خوشم می امد.. در حضور خودش راحت بود وقت ازاد کمی داشت و به محض اینکه وقت ازاد به دست می اورد ان را با من می گذراند و در لحظاتی مانند این… نیازی نداشت انها را با کتاب یا تلویزیون پر کند…. تنها موسیقی.. قهوه ..یا شاید ود*کا …سیگار و خودش مانند هر چیز دیگری راجع به نایت… فکر می‌کردم این عادت او بسیار جذاب است گردنش چرخید و چشم هایش به طرف من امد . در حالی که نگاهش روی من بود دیدم سیگارش را داخل زیر سیگاری خاموش کرد…. به او نزدیک شدم… یک دستش را برای من باز کرد تا [ . . . ]

  • 3,104 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و هشتم

فصل ۱۵ روز افتابی اما مه داری بود چمن های سبز روشن… حشره هایی که در هوا پرواز می کردند… برگهای شاخه های افتاده درخت های بید …همگی طوری به نظر می رسید گویی از پشت فیلتر لنز یک دوربین دیده می‌شدند فنجان چینی ظریف را برداشتم و چایم را سر کشیدم _هرگز توجه نمیکنی سرم به سرعت بالا امد . روی میز… سرویس چای چینی به زیبایی چیده شده بود و روبروی من… ان طرف میز…. عمه ام نشسته بود صورت پرچروک و استهزا امیزش به وسیله کلاه بزرگی که با گل های مریم تزیین شده بود پوشیده شده بود پرسیدم _چی ؟ با عصبانیت گفت _ هرگز توجه نمیکنی انیا …به اطرافت نگاه کن …چه میبینی ؟ به اطراف نگاه کردم …سپس به او پاسخ دادم _ زیبایی _ اشغال انیا … اینا اشغالن… تو اشغالی… به طرف جلو… از ان طرف میز خم شد… دستش را محکم روی میز کوباند و از بین دندانهای به هم فشرده شده گفت _ اون اشغاله … ……………………………… از خواب پریدم . چشم هایم باز بودند و نفس عمیقی کشیدم . امیدوار بودم نایت را بیدار نکرده باشم …واقعاً از اینکه کابوس میدیدم متنفر بود . [ . . . ]

  • 2,736 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و هفتم

در حالی که مرا در اغوش گرفته بود و با دست دیگرش صورتم را نوازش می کرد به چشمهایم خیره شد و با مهربانی پرسید _حالت خوبه ؟ زمزمه کردم _تولدت‌ مبارک چند بار پلک زد سپس زمزمه کرد _چی ؟ _کاتلین بهم گفت .. به کلوپ نرفته بودم.. ویویکا هم با ما بود رفته بودیم به یه بار… یه گوشه ی دنج نشسته بودیم هیچکس حتی نمیتونست ما رو ببینه و هیچ رق*صیدنی در کار نبود …هیچی… فقط ما دخترا… تاکسی گرفتیم بنابراین هیچ کسی از ما سه نفر رانندگی نکرد و همچنین راشان هم تا حدودی مطلع بود که یک سوپرایز تولد برای توئه و تمام مدت میدونست که ما کجاییم برای مدتی طولانی به من خیره شد از چهره‌اش چیزی مشخص نبود….. بنابراین به نرمی…. و حالا با عدم قطعیت ادامه دادم _ نمیدونستم برات چی بگیرم بالاخره زمزمه کرد _ لعنت . یا مسیح _نایت تکرار کرد _ لعنت یا مسیح _ من…… این کار اشکالی نداشت ؟ صورتش را میان گردانم پنهان کرد و ناله کرد _یا مسیح لعنت لعنت به من لعنت به من نمی‌دانستم چه فکری بکنم _نایت سرش بالا امد _ بله بله انیا عزیزم لعنت به [ . . . ]

  • 2,700 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و ششم

وقتی نایت در را باز کرد بیدار بودم چرخیدم و از میان تاریکی به ساعت نگاه کردم …متوجه شدم واقعا زود امده هنوز ساعت حتی دو شب هم نشده بود ..دوباره به پشت چرخیدم ..حدس میزدم برای من نگران است درطول شام به ندرت صحبت کردم …همان طور که داشت کت و شلوارش را می‌پوشید روی نیمکت زیبایش مقابل تلویزیون نشسته بودم و بدون انکه واقعا دقت کنم به تلویزیون نگاه می کردم… وقتی مقابل من امد دستش را میان موهایم فرو کرد و سرم را عقب برد تا برای خداحافظی مرا ببوسد… بوسه ام با حواس پرتی بود… می دانستم ان را احساس کرده زیرا نایت همه چیز را متوجه میشد… دستش میان موهایم چند ثانیه بیشتر از حد معمول باقی ماند … سپس نگاهش سراسر صورتم را پیمود سپس دستش را از میان موهایم بیرون اورد اما بالای سرم را بوسید و مرا ترک کرد بعد از انکه رفت خوابم نبرد ..من به او تعلق داشتم و به اندازه کافی با او بودم که بدانم این به چه معناست… او انسانی قاطع بود و انتظار داشت انسان های اطرافش هم مانند خودش باشند… بنابراین تصمیم گرفتم هر چه سریعتر این موضوع را در [ . . . ]

  • 2,558 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و پنجم

فصل سیزدهم در حالی که مقابل اجاق گاز ایستاده بودم …تلفنم روی کانتر مرمر مشکی نایت به صدا درامد داشتم برای درست کردن اسپاگتی اب داغ میکردم …گوشت هایی را که از یخچال بیرون اوردم رها کردم و تلفنم را برداشتم …شماره ویویکا را روی صفحه نمایش دیدم …همانطور که دوباره به طرف اجاق گاز باز می‌گشتم تلفن را بیخ گوشم قرار دادم _ هی عزیزم _من دختر بدی بودم به طرف گوشت ها چند بار پلک زدم سپس با صدای بلند خندیدم میان خنده پرسیدم _واقعا اینطور بودی ؟ او هم در حالی که می خندید گفت _ خیلی …امروز بهت گفتم عاشق نایت سابرینم ؟ در حالی که لبخند میزدم گوشت را به هم زدم _دیروز گفتی اما امروز نه _ خیلی خوب حالا میگم به نرمی پرسیدم _ اینطور برداشت می کنم که اوضاع با راشان خوب پیشرفته یک ماه از زمان مهمانی که نایت برایم گرفته بود میگذرد…. دیگر یک منشی که تنها فایل ها را مرتب می کردم نبودم ….تمام مشتری هایم را به روز تغییر داده بودم ….همچنین چند نفر دیگر از کارکنان نایت به لیست مشتری هایم اضافه شده بودند ….همچنین بیشتر اوقاتم را با مالینا … که [ . . . ]

  • 2,615 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و چهارم

با سر کشیدن لیوان پنجم که کمی احساس سرخوشی کردم…. احساس کردم دستی به ارامی روی کمرم قرار گرفت… نایت نبود.. می‌توانستم بوی او را تشخیص دهم… لمس سبکی بود و به سرعت از بین رفت سرم را چرخاندم و به هالک کورت نگاه کردم فریاد کشیدم _هی چند بار پلک زد.. سپس یک طرف لب هایش در حد یک میلی ثانیه بالا رفت سپس گفت _ نایت تورو توی دفترش میخواد اوه خدای مهربان ادامه داد _من تو رو اسکورت می کنم هنوز هم همان طور که فریاد می کشیدم گفتم _ راهو نشون بده مرد من سرش را تکان داد سپس راه را نشان داد.. او را دنبال کردم.. وقتی از قسمت vip بیرون امدم نزدیک من ایستاد ..گاهی اوقات با دستش کمرم را می گرفت تا مرا راهنمایی کند.. گاهی اوقات مقابلم ایستاده و دستش را اطراف من قرار می داد و مردم را از سر راه کنار می زد و اجازه نمی داد کسی مرا لمس کند اقای سابرین خدایا دوست پسر من جذاب….. و به هزاران شیوه مختلف باحال بود ….که واقعاً با شمردن انها سرگیجه می‌گرفتم ….حتی وقتی که ان اطراف نبود باز هم می‌توانستی ان باحالی را احساس [ . . . ]

  • 2,595 views
  • 2
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و سوم

فصل ۱۲ در حالی که کفش های پاشنه بلند پلاتینیومی با لباس ساتن پلاتینیومی بسیار باحالم را پوشیده بودم که کاملاً به خوبی روی بدنم نشسته بود ..از هال پایین رفتم درحالی که گردنم را خم کرده بودم داشتم گوشواره هایم را می پوشیدم.. نایت با تلفن صحبت می کرد . می دانستم جایی در اشپزخانه است . امروز جمعه بود . سه هفته از اتفاقی که برای ساندرین افتاده بود می گذاشت . خبر خوب این بود که تا چهارشنبه دیگر به یک تکنسین قانونی تبدیل می شدم . کلاس هایم به پایان رسیده بودند و سه تا از شب هایم ازاد شده بود.. خبر خوب دیگر اینکه یکی از کارمندهای نایت هر دوشنبه برای مانیکور هفتگی پیش من وقتی رزرو کرده بود.. خبر خوب دیگر اینکه ساندرین… پس از انکه داستانی که نایت راجع به مردی که با او به خانه اش رفته بود را به او گفتم و متوجه شد که ان مرد واقعا تحت تاثیر او بوده اما با کارهای احمقانه ای که انجام داده احتمالا او را برای همیشه از دست داده ….حالا کمی ارام تر شده بود و در خلوت زخم‌هایش را لیس میزد خبر خوب بیشتر اینکه پایان [ . . . ]

  • 2,519 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و دوم

ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت _ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم زمزمه کردم _ ویویکا ایستاد و به من نگاه کرد _ خبر خوب اینه که قبلا از این کارا نکرده. خبر بد اینه که تو یه قلب از طلای خالص داری . وقتی وقتش برسه قراره مثل یه مامان مهربون که همه چیز رو بهتر میکنه رفتار کنی تا وقتی که حالش بهتر شد… بعدش من به مامانی که قراره یه درس حسابی بهت بده تبدیل میشم لب هایم را روی یکدیگر فشار دادم . تلفنم زنگ خورد …پریدم و به ان نگاه کردم …از طرف نایت بود… ان را برداشتم و کنار گوشم قرار دادم _عزیزم _داریم میاریمش اونجا .. تقریبا رسیدیم. فقط مراقب باش که اوضاعش اساسی به هم ریخته است.. ده دقیقه دیگه اونجاییم . وقتی رسیدیم ماموریت تو شروع میشه . ویویکا رو خبر کردی ؟ _ اینجاست _خوبه . اول اونو مجبور کن یه دوش بگیره . توی حمامی که جلوی سالن قرار داره _خیلی خوب… اما به نظرت باید ببریمش بیمارستان ؟ _حسابی همه چی رو [ . . . ]

  • 2,578 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و یکم

ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم …این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک هایی که درست میکردم عالی بودند میتوانستم صدای زمزمه وار نایت که داشت به طرفم می امد را بشنوم و می‌دانستم که دارد با تلفن صحبت می کند همانطور که او را نگاه می کردم که نزدیک و نزدیکتر می امد لبخند اسرارامیزی که از عمق وجودم می امد بر لب نشاندم باز هم کفش به پا نداشت و شلوار جینی که به خوبی پاهایش را در برگرفته بود پوشیده بود …..خوشمزه به نظر می رسید کاملا امروز روز طلایی بود همان طور که با تلفن صحبت می کرد به طرف من امد و چشم هایش روی من قفل شده بود…. به طرف پنکیک ها برگشتم…. شنیدم که به تلفن می گفت _ اره..نه … ازش خوشم نمیاد…. سپس احساس کردم که پشت سرم امد _… درسته…. به من چسبید و دست هایش را روی شکمم احساس کردم …به طرف پنکیک نیشخند زدم و انها را زیر و رو کردم…. _نه [ . . . ]

  • 2,406 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیستم

…………………………………. به طرف کتابخانه نایت چرخیدم …نیک کنار گاوصندوق چنبره زده بود… در ان باز بود و نیک داشت داخل ان را جستجو می‌کرد.. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم… سرش به طرف من چرخیده شد …سپس به سرعت ایستاد و به طرف من پرواز کرد…. تمام سرش تغییر کرده و به دهان بزرگی تبدیل شد که پر از ردیف‌های بی شماری از دندان های تیز و کشنده بود …………………………………………… از خواب پریدم . هنوز هم کنار نایت دراز کشیده بودم . بازوهایش اطرافم بودند.. سعی کردم از میان بازو هایش بیرون بیایم با صدای خواب الود و خشن گفت _ چه جهنمیه عزیزم ؟ سر جایم خشکم زد .. زانو هایم را بالا… اوردم ارنج هایم را روی ان‌ها قرار دادم… سرم را روی ان گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم دست نایت دور کمرم حلقه شد.. به نرمی گفت _ انیا زمزمه کردم _خواب بدی دیدم در حالیکه به نرمی مرا بطرف خود می کشید زمزمه کرد _یا مسیح …باید همینطور باشه دستم روی تختخواب افتاد و دست او را با خود گرفتم …به صورتش در تاریکی اتاق نگاه کردم… گفتم _نیک سعی می کرد گاوصندوق تو رو بگرده دیدم که بدنش کامل [ . . . ]

  • 2,485 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت نوزدهم

ملحفه‌ها از رویم کشیده شدند . چشمهایم به سرعت باز شدند….. اولین فکرم این بود که : زنجیر در را شکسته می دانستم اوست می دانستم چون اتاق پر از گرمایی ویبره کننده و سوزان شده بود زمزمه کردم _ نایت___ اما به محض اینکه دهانم را باز کردم …از تخت خواب بیرون رفته بودم ….وقتی به خود امدم دیدم که روی پاهای او نشسته ام …یک بازویش را دورم قفل کرده بود و دست دیگرش را داخل موهایم مشت کرده و صورتم را تنها با فاصله یک اینچ مقابل صورت خود گرفته بود با عصبانیت گفت _ساعت ۳:۳۰ لعنتی صبحه و من دارم از اپارتمانم به اینجا میام . جایی که فهمیدم تخت خوابم خالیه . وقتی به اینجا رسیدم دیدم زنجیر لعنتی در رو انداختی ….فقط با یک کلمه جواب بده…. اره یا نه…. فراموش کرده بودی باید کجا بخوابی و کنار کی بخوابی ؟… و عزیزم ….بهت هشدار میدم…. بهتره جوابت بله باشه به صورت او که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم سپس گفتم _ نه به سرعت شروع به چرخاندن من کرد اما محکم به او چسبیدم و با عصبانیت گفتم _نایت نه .حق نداری منو تنبیه کنی . [ . . . ]

  • 2,601 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب