تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت شانزدهم

رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت شانزدهم :         جاستیک دستش را روی شانه غضب گذاشت _ کار درست رو انجام دادی به دروازه ای که دوستش تقریباً به مدت ۴۵ دقیقه به ان خیره شده بود نگاه کرد _میدونم برات خیلی سخت بود که بزاری اون بره غضب سعی داشت با احساساتش بجنگد . سرش را چرخاند و به دوستش نگاه کرد _ وقتی بهم خبر دادی اون رو اخراج کردن کاری که ازم خواستی رو انجام دادم . بهش اجازه دادم که بره. حالا که دیگه اینجا نیست جاش امن تره عوضی های بیشتری نمیتونن بهش حمله کننن جاستیک گفت _ ممکن بود دشمن های ما اونو بکشن . میدونم که این قضیه برات سخته غضب اعتراف کرد _ نمیتونم تصور کنم دیگه هرگز نمیتونم اونو ببینم ..احساس درد دارم صورت جاستیک از شدت پشیمانی منقبض شد و شانه غضب را فشار داد _ نمیدونستم تا این حد قویه _ بله هست _ متاسفم اگرچه که اگه اینجا نباشه براش بهتره _اما گفت هیچ خونه ای نداره .حالا چه کار میکنه ؟ شاید باید ازش میخواستم بمونه. میتونستیم ریس رو مجبور کنیم اونو توی خوابگاه نگه داره. _ ما الان نمی [ . . . ]

  • 1,837 views
  • 0
  • 31 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت پانزدهم

رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت پانزدهم  :     الی به بیرون دروازه میان جمعیت معترضان هول داده شد . همانطور که انجا منتظر ماشین اش ایستاده بود اضطراب مانند خوره جانش را می خورد .به گروه ضد گونه های جدید خیره شد و سپس به سرعت.. وقتی یکی از انها با حالتی مشکوکانه به او نگاه کرد.. نگاهش را  برگرفت .وقتی چند نفر از معترضین به او نزدیک شدند خودش را به دروازه نزدیک تر کرد .یکی از نگهبان‌ها در حالی که دستش را به طرف اسلحه میبرد گفت _ برگرد عقب  الی سر جا خشکش زد _ منتظر ماشینم هستم .اونها از من خوشوشن نمیاد  سرش را به طرف جمعیت پشت سر اشاره داد  _حداقل نمیتونم اینجا بمونم تا در امنیت باشم ..تا موقعی که ماشین میرسه ؟ این درخواست زیادیه ؟ نگهبان نیشخندی زد  _ برگرد عقب پشت خط یا مجبورت می کنم برگردی  الی چرخید و ده قدم از دروازه دور شد تا به خط کشی خیابان برسد. یکی از مرد ها در جمعیت به او خیره شد و نزدیک تر امد. ظاهر خشنی داشت و مانند این بود همین حالا از زندان  ازاد شده و روی بازوهایش به صورت بی [ . . . ]

  • 2,468 views
  • 9
  • 19 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت چهاردهم

رمان خارجی عاشقانه غضب قسمت چهاردهم :      الی چند لحظه مردد بود . _چند تا از زن های شما به من گفتن که از بیرون خوابگاه رو زیر نظر داشتی ..چرا اونجا بودی؟  گونه هایش قرمز شدند. مانند اینکه این مسئله او را خجالت زده می‌کرد. اما سپس حالت چهره اش را خالی گرفت. دستش را عقب کشید  _دوست دارم بدونم دشمنام کجا هستن  غرید  _ خون ها مال تو نبودن. چند جای کبودی داری اما زنده میمونی ..کارهایی برای انجام دادن دارم ..باید ببینم چه اتفاقی  افتاده  با این کلمات خشن مانند این بود که به او سیلی زده و داشت به او می گفت که آنها با یکدیگر حتی دوست هم نیستند. الی نگاهش را از او گرفت _ کفشهام رو میپوشم _ این کار رو نکن. کفش هات خونیه  و من همین حالا تو رو تمیز کردم   زمزمه کرد _ نمیتونم دوباره این کارو بکنم …اونقدر قوی نیستم  آن چه معنی می داد ؟ الی مطمئن نبود .به سمت درحمام به راه افتاد .غضب دستکش های چرمی اش را پوشید و با یکدیگر از اتاق خارج شدند .جلوتر از الی به راه افتاد و او را رها کرد تا به [ . . . ]

  • 2,004 views
  • 3
  • 18 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر  :          شش هفته بعد.. دکتر ها تصمیم به سزارین گرفتند .هنوز هم هشت هفته زودتر بود اما ریسک سقط جنین بسیار بالاتر رفته بود.  وقتی دکتر ها شکمم را پاره می کردند  دانته از کنارم تکان نخورد. حضورش ..نگاه محکم و قوی اش.. کنترل و قدرت مطلقش بسیار به من کمک می کرد . با حضور دانته در کنارم می دانستم هیچ چیز  اشتباه پیش نخواهد رفت. مانند اینکه با نیروی خالص اراده اش می تواند همه چیز را به خوبی پیش براند. دانته می‌تواند تو را وادار کند باور کنی کنترل موقعیت را در دست دارد حتی اگر اینگونه نباشد  در طی عمل دست مرا گرفته بود و وقتی اولین صدای گریه بلند شد به چشم هایم نگاه کرد..سپس هر دو به طرف دخترمان چرخیدیم .وقتی پرستار او را به ما نشان داد صورتش چروک و لکه دار بود. دست دانته را رها کردم _ برو پیش دختر مون… برو  به نظر می‌رسید برای ترک کردن من بی میل است اما بعد از آن که پیشانی ام را بوسید ایستاد و به طرف  پرستار به حرکت افتاد . دانته با دیدن آن همه خون حتی پلک [ . . . ]

  • 3,881 views
  • 12
  • 17 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم  :         بعد از ساعت ها سونوگرافی.. نمونه خون و دها آزمایش دیگر بالاخره مرا به اتاقی بردند .خسته و ترسیده بودم .دانته گوشه تخت نشست و چندتا از موهایم را از روی صورتم کنار زد. پلکهایم سنگین بودند اما نمی خواستم بخوابم .از آنجایی که الان فکرم کار نمیکرد دانته با دکتر ها صحبت کرده بود .پرسیدم _چی گفتن ؟ _ گفتند پارگی غشای زودرس داشتی. به همین دلیل بود که بخشی از مایع آمنیوتیک رو از دست دادی _ این یعنی چی؟ مجبورن بچشمون رو زود تر به دنیا بیارن؟ ترس مانند ماری دور گلویم بسته شده بود .الان خیلی زود بود. اگر بچه مان را از دست میدادیم چه ؟ دانته به بالش ها تکیه داد و مرا مقابل سی*نه خود کشید _نه این کار رو نمی کنن. کاملا آسیب ندیده اما البته الان ریسک عفونت وجود داره برای همین باید تا مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنی. اونا امیدوارند بچه روتا هفته سی‌ام به دنیا بیارن. باید تا جایی که می تونی توی تخت خواب بمونی و اجازه نداری به هیچ طریقی به خودت فشار بیاری زمزمه کردم _ خیلی خوب. [ . . . ]

  • 3,754 views
  • 1
  • 16 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم  :       از آخرین باری که در خانه بچگی بیبیانا بودم مدت زمان زیادی می گذرد . هرگز از پدر و مادر او زیاد خوشم نمی آمد و این حقیقت.. وقتی که او را مجبور به ازدواج با یک پیرمرد کردند بهبود پیدا نکرد پدرم و روکو اسکادری مقابل در خانه منتظر ما بودند. وقتی به آنها رسیدیم پاپا مرا در آغوش گرفت و شقیقه هایم را بوسید. دستش را روی شکمم قرار داد و پرسید _حالت چطوره ؟ می توانستم چشم‌های دانته را روی خودمان احساس کنم. اسکادری هم با چشمهای عقاب مانند ما را نگاه میکرد. مطمئن نبودم که راجع به بارداریم چیزی بداند. هنوز به طور عمومی اعلام نکرده بودیم. اما به زودی پنهان کردن آن دشوار خواهد شد با زمزمه گفتم _حالم خوبه پاپا سرش را تکان داد سپس یک قدم عقب برداشت _ اینجایی تا از بیبیانا حمایت کنی؟ سرم را برایش تکان دادم. در باز شد و پدر و مادر بیبیانا بیرون آمدند تا به ما خوش آمد بگویند. بیبیانا داخل اتاق نشیمن نشسته بود و یک پتو به دورش پیچیده شده بود . به سرعت به طرف [ . . . ]

  • 3,459 views
  • 1
  • 15 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم  :      دانته مرا  در آن حالت پیدا کرد . مطمئن نبودم چه مدت زمان گذشته .چه مدت اینجا نبوده . داشتم میلرزیدم .پوست بدنم بخاطر آب داغ قرمز و چروکیده شده بود. دانته برای چند دقیقه میان درگاه ایستاد. مرا نگاه میکرد. سپس به طرف من قدم برداشت .همان لباس هایی که دفعه پیش با آنها او را دیده بودم را بر تن نداشت. لباس هایش را عوض کرده بود .می بایست این کار را می کرد دوباره راه گلویم بسته شد. به او نگاه کردم .میلرزیدم و در سکوت گریه میکردم. در حالی که هنوز هم کاملا لباس به تن داشت به زیر دوش آمد و آن را بست. همانطور که روی زمین به خود مچاله شده بودم چشم های آبی و خونسردش روی من قرار گرفتند. نگرانی و دلسوزی در نگاهش بود .به همراه چیزی تاریک و خشن در چهره اش.. تکان نخوردم. نمی توانستم حرکت کنم. خم شد و مرا در بازو هایش گرفت . به آرامی بلند شد. در حالی که به سینه اش چسبیده بودم و لباس گران قیمتش را خیس می‌‌کردم تقریبا با ناامیدی به شانه هایش چنگ زدم  به آرامی [ . . . ]

  • 3,295 views
  • 0
  • 15 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم  :        فصل ۲۰  بارها و بارها شیشه را  در دست هایم محکم چرخاندم .تا حالا دیگر اشک هایم خشک شده بودند و به خاطر گریه کردن صورتم داغ و چسبان بود اما تصمیمم را گرفته بودم. تنها یک چیز بود که می توانستم انجام دهم. صدای قدم های دانته در راهرو آمد و به سرعت سم را  در جیبم قرار دادم. در باز شد و دانته به داخل قدم گذاشت. سپس وقتی دید جلوی پنجره ایستاده ام با نگاهی متعجب روی چهره اش متوقف شد _ والنتینا؟ اینجا چه کار می کنی؟  نگاهش روی صورت اشکی ام چرخید _ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه ؟  _می بایست با هم حرف بزنیم  دانته به آرامی در را بست. هر حرکت اش حساب شده و دقیق بود. میدانست اتفاقی افتاده .مجبور نبودم صورتم را ببینم تا بدانم همه چیز را لو می دهد. نه تنها به خاطر چشم های اشکی ام..هرگز در تمام عمرم به اندازه امروز لرزان و شوکه و ترسیده نبودم. به آرامی به من نزدیک شد .سپس ایستاد. صورتش را به دنبال چیزی جستجو کردم ..شاید کمی مهربانی.. اما تنها هوشیار بود . این مردی بود که [ . . . ]

  • 3,138 views
  • 11
  • 14 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم  :        بلاخره حالت تهوع صبحگاهی ام متوقف شد و از لحاظ فیزیکی کاملاً احساس بهتری داشتم. وقتی اول ژوئن سالروز مرگ کارلا اتاق خوابم را ترک کردم  انتظار داشتم دانته یا از خانه بیرون رفته باشد یا در دفترش پنهان شده باشد. وقتی دیدم در اتاقی که وسایل قدیمی کارگاه را در آن نگهداری می کرد باز است متوقف شدم  می توانستم سر و صداهایی را داخل اتاق بشنوم .ایا داشت داخل اتاق به عکس های قدیمی شان با یکدیگر نگاه می‌کرد  ؟ چیزی که اینس  گفته بود را می توانستم به خاطر بیاورم: این که می بایست دانته را تنها بگذارم .اما بیشتر از پنج هفته از وقتی که اتاق خوابمان را ترک کرده بودم می گذرد و  برای اوقات صمیمی مان با یکدیگر دلم تنگ شده بود. با این حال غرور باعث می شد سر جایم بمانم. در باز شد و دانته در حالی که یک جعبه را حمل می کرد بیرون آمد. با حالتی عذرخواهانه لبخند زدم  _متاسفم نمیخواستم ____ جمله ام را ادامه ندادم .نمی‌دانستم چه بگویم .چشمهایم به جعبه ای که در دست داشت کشیده شدند. _ داری چه کار [ . . . ]

  • 3,085 views
  • 0
  • 14 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم  :     خوشبختانه وقتی به خانه بیبیانا رسیدم توماس آنجا نبود .نمی‌توانستم نشانی از کبودی روی بدنش ببینم _حالت خوبه ؟ بیبیانا سرش را تکان داد _اخیراً توماس توی حال خوبی بوده من را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد _ خیلی خوشحالم دوباره میبینمت. نمی بایست سر سرکار باشی؟ _ فکر می‌کنم امروز نرم سر کار . با لئو تماس میگیرم تا بهش اطلاع بدم که امروز نمیام _اتفاقی افتاده ؟ تست بارداری را از کیفم بیرون آوردم . چشم های بیبیانا گشاد شدند. _ بارداری ؟ _نمیدونم برای همین اینا رو خریدم .می خواستم وقتی متوجه میشم تو هم پیشم باشی _ واو ..آیا دانته به چیزی مشکوک شده؟ سرم را تکان دادم _ می خوام قبل از اینکه بهش بگم مطمئن بشم _ متوجه میشم یکی از تستها را برداشت _ خوب میخوای همین الان انجامش بدی ؟ سرم را تکان دادم .مضطرب بودم .بیبیانا مرا به حمام اتاق مهمان راهنمایی کرد . به داخل حمام قدم گذاشتم .وقتی کارم تمام شد هر دو تست را روی کانتر قرار دادم و در را باز کردم. بیبیانا دستش را محکم دور کمرم قرار داد و هر [ . . . ]

  • 3,024 views
  • 0
  • 13 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم

رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم :        فصل هفدهم  به سرعت متوجه شدم که آن شب دانته مرا به خاطر کاری که کرده بودم تنبیه نکرده بود بلکه تنبیه واقعی در روزهای بعدی آمد. حتی با سردی بیشتری با من برخورد میکرد. عملاً نمی‌توانستم او را ببینم زیرا سرش با پیدا کردن فرانک و هم دستهایش  شلوغ بود. حتی دیگر در شب ها با من رابطه برقرار نمی کرد .مغرورتر از آن بودم که اعتراف کنم دلم برای لمس دست های او دلتنگ شده بود  یک هفته بعد از آنکه آن افتضاح را با فرانک ببار آورده بودم و در یک بعد از ظهر روکو اسکوداری  را ملاقات کردم که از لابی خانه ما می‌گذشت .وقتی به طرف در جلویی حرکت میکرد گفت _ والنتینا چه خوبه که دیدمت  به او لبخند  _زدم ازت یه خواهشی دارم  _البته  این که یک مشاور به زن رئیسش مراجعه کند و از او درخواست داشته باشد چیز معمولی بود. اما او همچنین عموی من بود بنابراین ممکن بود کمی فرق کند  _خودت میدونی که دخترم جینا  قراره با متیو ویتیلو  ازدواج کنه اون هنوز هم یکم درباره ازدواج مردده   با توجه به چیزهایی که شنیده [ . . . ]

  • 3,435 views
  • 0
  • 12 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم  :     صبح روز بعد وقتی با سردرد از خواب بیدار شدم از این که دیشب آن همه نوشیدنی نوشیده بودم پشیمان شدم. در حالی که ناله میکردم و سرم را در دست گرفته بودم نشستم .چند نفس عمیق کشیدم .امیدوار بودم احساس سرگیجه را از بین ببرد .چیز قرمزی چشم مرا گرفت. بسته کوچکی روی قسمت دانته قرار گرفته بود.. کارتی که روی بسته قرار داشت را به دست گرفتم ” میخواستم دیشب اینو بهت بدم اما نمیخواستم از خواب بیدارت کنم “ با خوشحالی هدیه را گرفتم و آن را باز کردم. گردنبند زیبایی از زمرد داخل جعبه قرار داشت. به سرعت از تخت پایین رفتم و جلوی آینه آن را مقابل گردنم قرار دادم. زمرد ها دقیقا هم رنگ چشم هایم بودند. این نمی توانست یک تصادف باشد روی صندلی نشستم و با دست های لرزان گردنبند را دور گردنم بستم. بعد از آنکه بیبیانا را به خانه اش رساندیم و از او قول گرفتم که با وارد شدن توماسو به خانه با من تماس بگیرد. انزو و من مانند همیشه با هم به کازینو رفتیم. خوشبختانه رافائل داشت بر سر یکی از دختر ها [ . . . ]

  • 2,996 views
  • 0
  • 12 دسامبر, 2018
ادامه مطلب