تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم         بعد از کار بدون انکه با دیک برخوردی داشته باشم به اپارتمانم رسیدم .این اتفاق همواره نمی‌افتاد زیرا دیک همواره دوست داشت میان راهروی ساختمان بچرخد . با میل به اینکه سرم را بچرخانم و به واحد او نگاه کنم و به این فکر کنم که دوست پ*سر جدیدم قرار است او را از اینجا بیرون کند مقاومت کردم و اینکه احتمالا این حرکت خوبی نبود…. و بعد به سرعت به این فکر کردم که دوس*ت پسر جدیدم با اینکه دوست پس*رم بود اما هنوز هم من را نبوسیده بود ..سپس تمامی این افکار …وقتی که سه قفل جدید روی در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم تا بسته ای را که چارلی داخل واحدم قرار داده بود پیدا کنم …از ذهنم بیرون رفتند وقتی ازدیاد کیسه های براقی که روی مبلم و روی زمین اتاقم قرار گرفته بودند را دیدم سر جایم خشکم زد.. کیفم روی زمین افتاد …سپس به طرف بسته ها حرکت کردم و روی زانو هایم روی زمین افتادم… بسته ای که با حالتی حرفه ای بسته بندی شده بود را به ارامی بیرون کشیدم و ان را باز کردم [ . . . ]

  • 3,943 views
  • 3
  • 11 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم  :       در تختخواب دراز کشیده بودم . ملحفه های تازه و نرمم احساس خوبی داشتند . با خود در فکر بودم که امکان دارد ملحفه های نایت از این هم نرم تر باشند . به سقف نگاه کردم و به این فکر کردم که اگرچه نایت گفته بود من به او تعلق دارم ..اما هنوز هم مرا نبوسیده بود شام عالی بود… مرا به وینکوپ برد… ناگهان بعد از گذشت ان روز.. بعد از ان که خوابیده بودم ..با یکدیگر با حالت شوخ طبعانه مشاجره کرده بودیم … فهمیدم که احساس اسودگی و سبکی می کردم نایت به نظر می رسید همواره در حالت ارامی باشد حتی زمانی که عصبانی و ناراحت است راجع به پدرش که یک راننده ماشین های مسابقه بود و همچنین مادرش برایم تعریف کرد.. گفت که هر دوی انها هنوز هم زنده هستند و در هاوایی زندگی می کنند… به من گفت که حق با من است ..کلوب اسلید به این خاطر تا این اندازه محبوب است که هر سال به مدت یک ماه ان را می بندد و با بوجه کلانی که صرف دکوراسیون دوباره ان می کند باعث میشود [ . . . ]

  • 3,994 views
  • 1
  • 10 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت دهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دهم :       این ناامید کننده بود …واقعاً ناامید کننده.. با این حال زمزمه کردم _خیلی خوب او مرا رها نکرد تنها به چشمهایم نگاه کرد ..سپس در حالی که انگشت هایش محکم تر می‌شدند با صدایی خشن و جذاب که باعث میشد لرزه ای در بدنم به وجود بیاید گفت _لعنت نمیتونم صبر کنم تا تو رو توی تخت خوابم داشته باشم.. و درست مثل همین حالا که داری بهم نگاه می کنی اینطوری بهم نگاه کنی _ نایت _یا مسیح ..قراره من مالک این زیبایی بشم اوه خدایا همانطور که نزدیکتر میچرخیدم زمزمه کردم _عزیزم دستور داد _از من دور شو انیا _ ببخشید؟ _ از من دور شو عزیزم.. همین حالا به چشمهایش نگاه کردم سپس کاری که گفته بود را انجام دادم . دستهایش پایین افتادند اما یکی از انها دست مرا گرفت . سپس مرا به اتاق نشیمن برد و شروع به قرار دادن فیلم در دی وی دی کرد.. سپس در حالیکه با انگشتش مرا نوازش می کرد به من قول داد که به زودی باز خواهد گشت و سپس انجا را ترک کرد در حالی که کمی ترسیده و گیج بودم [ . . . ]

  • 3,912 views
  • 9
  • 9 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت نهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت نهم   :       سرم را تکان دادم _نایت.. اشکال نداره ..میدونم دراماتیک به نظر میرسه اما اینطور نیست.. اتفاقات بد همیشه توی زندگی بیشتر مردم اتفاق میفته. از اونجایی که اونا نمیدونستن قراره کشته بشن … بنابراین برای زندگی من برنامه ریزی نکرده بودن.. عمه ام کنترل املاک اونه…ا من و حق بیمه رو به دست گرفت ع…موم سعی کرد منو به سرپرستی بگیره اما ازدواج نکرده بود و با چند نفر دیگه زندگی می کرد و قاضی ها شرایط اون رو قبول نکردند.. مادربزرگم مریض بود و نمی تونست سرپرستی من رو به عهده بگیره و پدرم با پدر و مادرش رابطه نزدیکش نداشت و اونها علاقه ای به بزرگ کردن دختری ۷ ساله نداشتند … بنابراین عمه ام منو بزرگ کرد و اون ام…… سیگار میکشید …. و همچنین …ام ….. یه عالمه ودکا می نوشید چشمهای نایت در حالی که نگاهم را گرفته بودند . پرسید _می نوشید ؟ اون هم مرده ؟ _نه .. اون کاملاً زنده است. مثل اینکه اگه یکی از سربازان شیطان باشی اون تو رو از مرگ و مریضی در امان نگه خواهد داشت وقتی گفتم سرباز شیطان انگشت دستش [ . . . ]

  • 3,785 views
  • 0
  • 9 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت هشتم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت هشتم  :       _نیک از کجا میدونه؟ به طرف یخچال زمزمه کرد _هیچ ایده ای ندارم از این قضیه خوشم نمی امد _فکر نمی کنم از این قضیه خوشم بیاد . من هرگز اسممو به اون نگفتم در حالیکه با خود سس ترش را حمل می کرد گفت _ دوستت؟ امکانش بود.. زمزمه کردم _ شاید _صحبت دوستت شد از داخل یک دراور یک قاشق بیرون اورد _ باید یکم سرعتش رو پایین بیاره _چی ؟ سس را روی سیب زمینی ها انداخت.. سپس به من نگاه کرد _ یکم نصیحتش کن رفتارش رو اصلاح کنه . بیشتر از یه بار توی کلوپم دیدمش . اگرچه نه با تو… کاملا مشخصه تو فکر شکار مرده . باعث میشه مردا توی حالت دفاعی فرو برن . باعث میشه اسیب‌ پذیرتر جلوه کنه . اون هرکاری که بخواد برای به دست اوردن چیزی که میخواد انجام میده و مردها هم اینو میفهمن . کاملاً از رفتارش مشخصه …چیزی که میخوان رو ازش می گیرن و بقیه اش رو دور میریزن . باعث میشه مردا فکر کنن اون خیلی به خودش میباله و اونها رو خسته می کنه… اون باید تورو [ . . . ]

  • 3,929 views
  • 2
  • 8 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت هفتم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت هفتم  :     درحالی که کیفم را به دست گرفته و میان اشپزخانه او ایستاده بودم با خود در فکر بودم : چه مرگم بود ؟ داشتم میلرزیدم …حالا به خاطر دلیل متفاوتی میترسیدم …دلیلی بسیار وحشتناک تر… اما حرکت نکردم… تنها میان اشپزخانه ایستادم … سپس دوباره سر و کله اش پیدا شد و به من نگاه کرد گفت _ ژاکتت انیا . بندازش یه جایی . باید اول به گوشت ها رسیدگی کنم. بعد برات یه لیوان ش*راب میارم . از خودت پذیرایی کن سپس دوباره به آشپزی کردنش بازگشت همانطور که از اشپزخانه بیرون میرفتم ژاکتم را از تنم بیرون اوردم خیلی خو…ب داشتم چه غلطی می کردم ؟ خیلی خوب اوه پسر لعنت در اتاق نشیمن بزرگ چرخیدم و کیف و ژاکتم را روی یکی از مبلمان چرمی انداختم . سپس به طرف دیگر اتاق که سراسر پنجره بود رفتم و به منظره بیرون نگاه کردم . با خود در فکر بودم که به زودی بهار می اید _ نیک قراره کجا بره ؟ داشتم از پنجره می پرسیدم _نمیدونم . اهمیت نمیدم چند لحظه سکوت کرد… سپس گفت _ تو چی ؟ زمزمه کردم [ . . . ]

  • 4,128 views
  • 0
  • 8 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت ششم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت ششم  :       فصل ۵ شاید بگی دیوونم …لعنت.. خودم هم فکر می کنم دیوونم.. اما روز بعد یک ربع به یک… داخل ماشین نشسته بودم و به طرف ساختمان نایت حرکت میکردم با ویویکا و ساندرین تماس گرفتم و خلاصه ای از انچه که گذشته بود را به انها گفتم . بنابراین اگر ناپدید شوم فکر می‌کنم یک نفر می داند کجا به دنبالت جسدم به گردد دیشب کمی بعد از انکه نایت انجا را ترک کرد یک پیشخدمت و یک بادیگارد به طبقه بالا امدند . بنابراین نمی توانستم فرار کنم . دوباره یک اب گازدار سفارش دادم به اطراف نگاهی انداختم.. دیوارها به رنگ قرمز غنی و گرمی بودند.. مانند ش*راب ..میز بزرگ و چوبی تیره ای در گوشه ای از اتاق قرار داشت.. روی ان لپتاپ ..چندین تلفن.. کاغذ و پوشه هایی قرار داشتند.. صندلی بسیار بسیار تیره چرخانی مقابل میز قرار داشت ..کنار ان دو صندلی چرمی دیگر.. مبل های ست ان کنار های دیوار قرار گرفته بودند .. و وسایل گرانقیمت دیگر که به رنگ تیره اما به گرمی اتاق را دکور کرده بودند …همچنین دیوار ها با تابلو هایی از دنور [ . . . ]

  • 4,226 views
  • 3
  • 8 فوریه, 2019
ادامه مطلب
کتاب رمان عاشقانه ناجی قسمت پنجم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پنجم  :       تنها یک نوشیدنی…. می‌توانم تنها یک نوشیدنی با نیک داشته باشم لعنت هردویمان را روی صندلی های چرمی و گرانقیمت نشاند… خیلی نزدیک به من نشسته بود …چشمهایش به ان طرف اتاق کشیده شدند و فریاد کشید _ هی یکی از پیشخدمت ها به سرعت به طرف ما امد و ان موقع بود که بادیگاردی که قبلا در اتاق دیده بودم را حالا در حالی که در انتهای قسمت وی ای پی ایستاده بود و دستش را دور دهانش گرفته بود و داشت چیزی را فریاد میزد دیدم نفس عمیقی کشیدم و به نیک نگاه کردم سفارش دادم _اب گازدار _ لعنت… داری منو مسخره می کنی ؟ به پیش خدمت گفت _ برای اون یه کاسمو و برای من یه هنسی بیار برای چند ثانیه چشم های پیشخدمت گشاد شدند… سپس خودش را جمع و جور کرد و به سرعت از انجا رفت… نیک به من نگاه کرد و گفت _دوست تو حسابی روی اعصاب منه روی اعصاب من هم بود… اما در ان لحظه نیک هم به شدت مرا عصبانی کرده بود تصمیم گرفتم پاسخی ندهم پرسید _ لعنت …. فکر میکنه میتونه [ . . . ]

  • 4,211 views
  • 5
  • 7 فوریه, 2019
ادامه مطلب
کتاب رمان عاشقانه ناجی قسمت چهارم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت چهارم :       فصل ۴ شنبه گذشته ماموریت مان را به طور کامل انجام دادیم ..شامی خوبی خوردیم …به خودمان حسابی رسیدیم … و به باری که قرار بود رفتیم …و ساندرین در این جشن شرکت کرد اما در حالی این کار را کرد که مدام راجع به نیک غرولند کنان بدگویی می کرد . البته نه در طول فیلم . حتی ساندرین هم نمی‌توانست در طول تماشای فیلمی که نقش اول جذابی داشت حرف بزند حالا یک هفته گذشته بود و هر سه ما به مرکز شهر امده بودیم …زیرا ساندرین دوباره شروع به گریه کردن کرده بود…. نیک هنوز هم سر و کله اش را نشان نداده بود و ساندرین از انجایی که ساندرین بود ….هنوز از او دست نکشیده و ول کن نبود امشب من و وایو در حس و حال بیرون رفتن بودیم یک هفته از اخرین باری که نایت را دیده بودم گذشته بود و دیگر هیچ خبری از او نبود. هیچ حرکت جوانمردانه یا ترسناکی….. هیچی میخواستم ان را فراموش کنم و خلاص شوم…. چیز عالی و خوبی بود. حالا دیگر اپارتمان امن تری داشتم . همینطور تمام همسایه های من از [ . . . ]

  • 5,004 views
  • 8
  • 4 فوریه, 2019
ادامه مطلب
کتاب رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سوم  :       بعد از ظهر روز بعد زمان کمی داشتم . یک مشتری داشتم که به خانه امده بود و می بایست کار او را راه بیاندازم …اما همچنین می بایست کاری که باید را انجام دهم و خیال داشتم این کار را بکنم حالا زمان کاری ام به اتمام رسیده بود به عنوان منشی دفتری در یکی از دفاتر پزشکی شغلی تمام وقت داشتم ..پول خوبی نصیبم نمیشد اما حقوقم شامل مالیات نمی شد و اگر به مدت دو سال اینجا کار میکردی با پرداخت کم ..میتوانی در تحصیلاتی که بعدا می خواهی ادامه دهیراحت تر موفق شوی… . حتی اگر ان تحصیلات مربوط به مدرسه زیبایی می شد و من ۳ سال پیش تصمیم گرفته بودم که به مدرسه زیبایی بروم …بنابراین رفتم… و تقریباً داشتم دوره ام را تمام می کردم . هدفم این بود که انقدر پول پس انداز کنم که بعدا بتوانم یک مرکز کرایه کنم . کار سختی بود اما ارزو داشتم ان را انجام دهم… اما این رویای زندگی من نبود. در حقیقت رویایی برای زندگی نداشتم . فهمیده بودم که زندگی کردن کردن یک رویا …یا رویا داشتن… در [ . . . ]

  • 4,518 views
  • 0
  • 3 فوریه, 2019
ادامه مطلب
کتاب رمان ناجی قسمت دوم

دانلود رمان ناجی قسمت دوم :       فصل ۲ روی بالکن نشسته بودم …خورشید گرم بود و یک قطعه نان توست در دست داشتم …میخواستم ان را گاز بگیرم که متوقف شدم.. گردنم را چرخاندم و از بالای شانه ام به پشت سر نگاه کردم نایت داشت به طرف من حرکت می کرد.. لباس های تیره و زیبا به تن داشت.. موهای تیره.. بلند و و جذابش به خاطره خوابیدن در هم ریخته بود.. نگاهش روی من بود …احساس کردم لبهایم به طرف بالا متمایل می شود.. زمزمه کردم _هی پاسخم را نداد ….امد و دست‌هایش را داخل موهایم فرو برد ….سرم را به طرف عقب داد….حرکت خشنی بود و باعث شد لذت در سراسر بدنم به جریان دراید… انقدر که احساس کردم لبهایم از یکدیگر جدا شدند ..صورت جذاب و گیرایش را دیدم که به طرف من می‌امد …..چشمهایم را بستم و منتظر بودم که لبهایش به لبهای من برخورد کند …………………………….. چشمهایم را باز کردم و دیدم که در اتاق خانم هردون نشسته ام …البته میزی که روی ان نشسته بودم برای من کوچک بود.. تقه ای به در زده شده بود و چشم همه بچه ها به طرف ان رفت….. [ . . . ]

  • 5,878 views
  • 3
  • 2 فوریه, 2019
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت اول

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت اول  :         فصل ۱     در گوشه ای ایستاده بودم . نمیخواستم اینجا باشم . مدتی بود که نمی خواستم آنجا باشم و در نظر داشتم آنجا را ترک کنم که از در وارد شد وقتی او را دیدم …در حقیقت همه فکر ها از ذهنم بیرون رفتند . و چند بار پلک زدم . سپس خیره شدم . قد بلندی داشت ‌. نمی دانم چطور توصیف کنم که تا چه اندازه قدش بلند است اما به تنها کلمه ای که می‌توانستم فکر کنم ” خیلی ” بود . خیلی قد بلند اورکت مشکی و برازنده ای به تن داشت . همچنین می توانستم ببینم کفش های گرانقیمت و شلوار برازنده ای هم به پا داشت. آنها را هم می توانستم با کلمه “خیلی چشمگیر ” توصیف کنم… و به وضوح گران قیمت بودند… غیر از آن… همانطور که نیم رخش به طرف من بود… نمی‌توانستم چیز دیگری ببینم و واقعا سعی نکردم..همگی اینها مرا به خود جذب کرده بودند اما تمرکزم بیشتر روی صورتش بود . حالت چهره اش …اگرچه بیشتر نیم رخش به طرف من بود …بسیار قابل توجه و گیرا بود . [ . . . ]

  • 11,328 views
  • 5
  • 1 فوریه, 2019
ادامه مطلب