تابلو اعلانات

اخرین مطالب سایت

رمان ناجی قسمت بیست و دوم

ویویکا در حالی که در اتاق نشیمن مدام قدم میزد میگفت _ ساندرین لعنتی احمق . به محض اینکه این که اوضاع رو سر و سامون دادیم یه درس حسابی بهش می دم زمزمه کردم _ ویویکا ایستاد و به من نگاه کرد _ خبر خوب اینه که قبلا از این کارا نکرده. خبر بد اینه که تو یه قلب از طلای خالص داری . وقتی وقتش برسه قراره مثل یه مامان مهربون که همه چیز رو بهتر میکنه رفتار کنی تا وقتی که حالش بهتر شد… بعدش من به مامانی که قراره یه درس حسابی بهت بده تبدیل میشم لب هایم را روی یکدیگر فشار دادم . تلفنم زنگ خورد …پریدم و به ان نگاه کردم …از طرف نایت بود… ان را برداشتم و کنار گوشم قرار دادم _عزیزم _داریم میاریمش اونجا .. تقریبا رسیدیم. فقط مراقب باش که اوضاعش اساسی به هم ریخته است.. ده دقیقه دیگه اونجاییم . وقتی رسیدیم ماموریت تو شروع میشه . ویویکا رو خبر کردی ؟ _ اینجاست _خوبه . اول اونو مجبور کن یه دوش بگیره . توی حمامی که جلوی سالن قرار داره _خیلی خوب… اما به نظرت باید ببریمش بیمارستان ؟ _حسابی همه چی رو [ . . . ]

  • 1,981 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیست و یکم

ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم …این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک هایی که درست میکردم عالی بودند میتوانستم صدای زمزمه وار نایت که داشت به طرفم می امد را بشنوم و می‌دانستم که دارد با تلفن صحبت می کند همانطور که او را نگاه می کردم که نزدیک و نزدیکتر می امد لبخند اسرارامیزی که از عمق وجودم می امد بر لب نشاندم باز هم کفش به پا نداشت و شلوار جینی که به خوبی پاهایش را در برگرفته بود پوشیده بود …..خوشمزه به نظر می رسید کاملا امروز روز طلایی بود همان طور که با تلفن صحبت می کرد به طرف من امد و چشم هایش روی من قفل شده بود…. به طرف پنکیک ها برگشتم…. شنیدم که به تلفن می گفت _ اره..نه … ازش خوشم نمیاد…. سپس احساس کردم که پشت سرم امد _… درسته…. به من چسبید و دست هایش را روی شکمم احساس کردم …به طرف پنکیک نیشخند زدم و انها را زیر و رو کردم…. _نه [ . . . ]

  • 1,855 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت بیستم

…………………………………. به طرف کتابخانه نایت چرخیدم …نیک کنار گاوصندوق چنبره زده بود… در ان باز بود و نیک داشت داخل ان را جستجو می‌کرد.. دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم… سرش به طرف من چرخیده شد …سپس به سرعت ایستاد و به طرف من پرواز کرد…. تمام سرش تغییر کرده و به دهان بزرگی تبدیل شد که پر از ردیف‌های بی شماری از دندان های تیز و کشنده بود …………………………………………… از خواب پریدم . هنوز هم کنار نایت دراز کشیده بودم . بازوهایش اطرافم بودند.. سعی کردم از میان بازو هایش بیرون بیایم با صدای خواب الود و خشن گفت _ چه جهنمیه عزیزم ؟ سر جایم خشکم زد .. زانو هایم را بالا… اوردم ارنج هایم را روی ان‌ها قرار دادم… سرم را روی ان گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم دست نایت دور کمرم حلقه شد.. به نرمی گفت _ انیا زمزمه کردم _خواب بدی دیدم در حالیکه به نرمی مرا بطرف خود می کشید زمزمه کرد _یا مسیح …باید همینطور باشه دستم روی تختخواب افتاد و دست او را با خود گرفتم …به صورتش در تاریکی اتاق نگاه کردم… گفتم _نیک سعی می کرد گاوصندوق تو رو بگرده دیدم که بدنش کامل [ . . . ]

  • 1,939 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت نوزدهم

ملحفه‌ها از رویم کشیده شدند . چشمهایم به سرعت باز شدند….. اولین فکرم این بود که : زنجیر در را شکسته می دانستم اوست می دانستم چون اتاق پر از گرمایی ویبره کننده و سوزان شده بود زمزمه کردم _ نایت___ اما به محض اینکه دهانم را باز کردم …از تخت خواب بیرون رفته بودم ….وقتی به خود امدم دیدم که روی پاهای او نشسته ام …یک بازویش را دورم قفل کرده بود و دست دیگرش را داخل موهایم مشت کرده و صورتم را تنها با فاصله یک اینچ مقابل صورت خود گرفته بود با عصبانیت گفت _ساعت ۳:۳۰ لعنتی صبحه و من دارم از اپارتمانم به اینجا میام . جایی که فهمیدم تخت خوابم خالیه . وقتی به اینجا رسیدم دیدم زنجیر لعنتی در رو انداختی ….فقط با یک کلمه جواب بده…. اره یا نه…. فراموش کرده بودی باید کجا بخوابی و کنار کی بخوابی ؟… و عزیزم ….بهت هشدار میدم…. بهتره جوابت بله باشه به صورت او که در تاریکی فرو رفته بود خیره شدم سپس گفتم _ نه به سرعت شروع به چرخاندن من کرد اما محکم به او چسبیدم و با عصبانیت گفتم _نایت نه .حق نداری منو تنبیه کنی . [ . . . ]

  • 1,986 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت هجدهم

فصل ۱۰ ویویکا گفت _چی ؟ _ دیگه نباید راجع به نایت پرس و جو کنی. اون…اه.. میدونه و حق با توئه اون از توجه خوشش نمیاد . از اینکه مردم راجع بهش پرس و جو بکنن خوشش نمیاد . بنابراین از من خواست تا ازت بخوام دیگه بیخیال پرس و جوها بشی پاسخ داد _ بهت گفتم این مرد یه راز گنده و مهم داره سه شنبه شب دیر وقت بود.. در خانه نایت بودم . دیشب نزدیک ساعت ۴ به خانه ام امد و مرا بیدار کرد ..با من عش*ق بازی کرد و تقریباً یک ساعت بیهوش شدم و بعد از ان دوباره برای اماده شدن برای رفتن سرکار بیدار شدم.. او را در تخت خواب تنها گذاشتم تا لباس بپوشم.. بعد از ان که دوباره به اتاق بازگشتم بیدار شده بود . مرا گرفت.. روی تخت خواب انداخت و محکم را بوسید امشب نوبت من بود که به خانه او بروم.. بنابراین حالا روی تختخواب او دراز کشیدم و داشتم با دوستم صحبت میکردم _ اون باعث شد خوشحال بشم و این خوشحالی توی چهره ام نمایان بود . بنابراین یه چیزایی بهم گفت تا مطمئن بشه ایا عامل خوشحالی من خومشه [ . . . ]

  • 2,132 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان ناجی قسمت هفدهم

داشتم اخرین وسایل کاشت ناخن رابر می داشتم و از حمام بیرون می امدم که صدای چرخیدن کلیدی را در قفل در شنیدم …بعد از انکه برای نایت صبحانه درست کردم با دیدن ساعت روی ماکروویو از جا پریدم ..زیرا وقت چندانی نداشتم …وقت ملاقات دو تا از مشتری هایم نزدیک بود…اگرچه دیدن نایت در شلوار جین و تی شرت ارزش از دست دادن دو مشتری را داشت…. اما با این حال به او اطلاع دادم بعد از صبحانه به سرعت لباسهایم را پوشیدم و نایت مرا داخل ماشین باحال خود قرار داد و به خانه اورد ….مرا به داخل خانه دنبال کرد و مثل دفعه پیش سراسر خانه را ابتدا به دقت بررسی کرد …به اشپزخانه رفتم و یک کلید اضافه برای او اوردم …انها را به همراه کد ورودی ساختمان به او دادم و بعد از انکه مرا بوسید از من پرسید کارم کی تمام میشود …به او گفتم …سپس دوباره مرا بوسید و انجا را ترک کرد به سرعت دوش گرفتم… لباس پوشیدم و ارایش سبکی کردم …سپس مشتری‌هایم یکی یکی رسیدند… بعد از ان که کار انها تمام شد انجا را ترک کردند … …..و حالا نایت داشت قفل در را [ . . . ]

  • 2,215 views
  • 0
  • 24 فوریه, 2019
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت شانزدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت شانزدهم  :       فصل نه به گاراژ بزرگ قدم گذاشتم . اطرافم پر از ماشین بود اما همه انها تنها پوسته هایی از ماشین بودند . برخی از انها بی در و پنجره بودند اما من از میان همه انها عبور کرده و به وسط گاراژ میرفتم ..جایی که قالی زیبایی پهن شده بود و نور ملایمی از انجا می امد.. روی یک صندلی ویویکا نشسته بود ..لباس زیبایی به تن داشت.. چشم های سبزش به طرف من چرخیدند زمزمه کرد _محکم بچسب پلک زدم.. سپس بیدار شدم و ملحفه های ساتنی بی نهایت نرم و خنکی را اطراف من احساس کردم . چشمهایم را باز کردم و نور خورشید را که از بین درهای فرانسوی وارد اتاق میشد دیدم دیشب نایت پشت سر هم تلفن میزد و به انها پاسخ می داد… کارهایی که راجع به انها هیچ توضیحی به من نمیداد را در حالی که در اغوش او نشسته بودم انجام میداد . سپس مرا به طرف استون مارتین برده و به طرف خانه امدیم وقتی رسیدیم زمزمه کرد _ چندتا تلفن دیگه هست که باید بزنم عزیزم . برو به تخت خواب سپس پیشانی ام [ . . . ]

  • 2,419 views
  • 2
  • 15 فوریه, 2019
ادامه مطلب
دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پانزدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پانزدهم  :       کلوپ کم کم داشت خلوت میشد و من مقابل پنجره نایت ایستاده بودم و داشتم ان را تماشا می کردم . کمی قبل تر هالک مرا به طرف دفتر خالی نایت اسکورت کرد . همچنین قبل از ان یک عدد ساندرین م*ست که حتی نام خودش را هم نمی دانست و یک عدد ویویکای کاملاً خوشحال را به طرف ماشینی که منتظر انها بود تا انها را به خانه برساند راهنمایی کرد ساعت ۳ بعد از نیمه شب بود و تمام دوستانم رفته بودند. و شب من با نایت بالاخره داشت شروع می شد از پنجره به بیرون نگاه می کردم.. اگرچه نورها روشن بودند اما موسیقی خاموش شده بود.. همچنین کم کم مشتری ها داشتند فضای انجا را خالی میکردند …شگفت زده شده بودم …و از انجایی که به مدت نیم ساعت بود که انجا ایستاده بودم …قبل از ان که موسیقی خاموش شود… بنابراین مدتی بود که این صحنه مرا مجذوب خود کرده بود ..در حقیقت اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود ..چیزهای زیادی برای دیدن وجود دارد.. یک عالمه ادم .. اما دیدن همه انها از این زاویه کار اسانی بود [ . . . ]

  • 2,600 views
  • 3
  • 14 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت چهاردهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت چهاردهم  :         اوه خدایا کمی مرا تکان داد _ عزیزم به من گوش کن .لباس‌ها.. تلفن.. ماشین.. بخش وی ای پی ..همه اینها جزو رفتار عادی و روزمره او نیست .مطمئناً کسی رو با خودش به رستوران نمی بره .دخترا به خونش میرن و بعد اونجا رو ترک می کنن و اغلب اوقات دیگه اونجا بر نمیگردن و مطمئناً برای خوردن استیکی که خودش اونو درست کرده و مکالمات احساسی به اون جا نمیرن … یا به اونها اجازه نمیده که بدون حتی یه بوسه توی خونش بخوابن یا این همه براشون خرج کنه.. تا جایی که من میدونم هرگز نصف شب در اپارتمان اونها ظاهر نمی شه فقط برای یک بوسه …اون درگیر توئه ….تا جایی که من شنیدم تو اولین کسی هستی که این طور متفاوت باهات رفتار می کنه داشتم راجع به اینکه تا این اندازه راجع به ان شب به ا اطلاعات داده بودم احساس پشیمانی می‌کردم اما افسوس که دیگر خیلی دیر بود پرسیدم _چرا قبل از اینکه بریم بیرون راجع به این چیزا بهم نگفتی ؟ _چون میخواستم اونو با تو ببینم …تا ببینم بقیه جزئیات چه معنی میده ..حالا [ . . . ]

  • 2,459 views
  • 3
  • 13 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت سیزدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت سیزدهم   :       در بخش وی ای پی نشسته بودم و یک لیوان مارتینی به دست داشتم که سه نفر از دوستانم که در محل کار با انها صمیمی بودم و راجع به همه چیز با انها صحبت می کردم به پشت سر من خیره شدند.. و من می دانستم …. دیر وقت بود و سه ساعت بود که به کلوپ امده بودیم ….می بایست از نیمه شب گذشته باشد…… و بالاخره او اینجا بود سرم را چرخاندم و چشمم به کت و شلوار و لباس تیره ای افتاد… نگاهم بالا امد و به موقع متوجه شدم که سر نایت به طرف پایین میاید و لب هایش روی پوست بره*نه روی شانه ام کشیده شد دوباره ان لرزش عجیب از سراسر بدنم عبور کرد . به ندرت سرش را یک اینچ بالا اورد… اما نگاهش روی چشم های من بود .. زمزمه کردم _هی او هم زمزمه کرد _ بهت میاد لباس کاملاً اندازه من بود… مانند این که برای من دوخته شده بود …چشمهایش از روی شانه ام به اطراف چرخیدند و متاسفانه صاف ایستاد… اما می توانستم گرمای بدنش را پشت سرم احساس کنم با ان [ . . . ]

  • 2,607 views
  • 2
  • 12 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت دوازدهم         بعد از کار بدون انکه با دیک برخوردی داشته باشم به اپارتمانم رسیدم .این اتفاق همواره نمی‌افتاد زیرا دیک همواره دوست داشت میان راهروی ساختمان بچرخد . با میل به اینکه سرم را بچرخانم و به واحد او نگاه کنم و به این فکر کنم که دوست پ*سر جدیدم قرار است او را از اینجا بیرون کند مقاومت کردم و اینکه احتمالا این حرکت خوبی نبود…. و بعد به سرعت به این فکر کردم که دوس*ت پسر جدیدم با اینکه دوست پس*رم بود اما هنوز هم من را نبوسیده بود ..سپس تمامی این افکار …وقتی که سه قفل جدید روی در را باز کردم و به داخل اتاق رفتم تا بسته ای را که چارلی داخل واحدم قرار داده بود پیدا کنم …از ذهنم بیرون رفتند وقتی ازدیاد کیسه های براقی که روی مبلم و روی زمین اتاقم قرار گرفته بودند را دیدم سر جایم خشکم زد.. کیفم روی زمین افتاد …سپس به طرف بسته ها حرکت کردم و روی زانو هایم روی زمین افتادم… بسته ای که با حالتی حرفه ای بسته بندی شده بود را به ارامی بیرون کشیدم و ان را باز کردم [ . . . ]

  • 2,674 views
  • 3
  • 11 فوریه, 2019
ادامه مطلب
رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم

دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت یازدهم  :       در تختخواب دراز کشیده بودم . ملحفه های تازه و نرمم احساس خوبی داشتند . با خود در فکر بودم که امکان دارد ملحفه های نایت از این هم نرم تر باشند . به سقف نگاه کردم و به این فکر کردم که اگرچه نایت گفته بود من به او تعلق دارم ..اما هنوز هم مرا نبوسیده بود شام عالی بود… مرا به وینکوپ برد… ناگهان بعد از گذشت ان روز.. بعد از ان که خوابیده بودم ..با یکدیگر با حالت شوخ طبعانه مشاجره کرده بودیم … فهمیدم که احساس اسودگی و سبکی می کردم نایت به نظر می رسید همواره در حالت ارامی باشد حتی زمانی که عصبانی و ناراحت است راجع به پدرش که یک راننده ماشین های مسابقه بود و همچنین مادرش برایم تعریف کرد.. گفت که هر دوی انها هنوز هم زنده هستند و در هاوایی زندگی می کنند… به من گفت که حق با من است ..کلوب اسلید به این خاطر تا این اندازه محبوب است که هر سال به مدت یک ماه ان را می بندد و با بوجه کلانی که صرف دکوراسیون دوباره ان می کند باعث میشود [ . . . ]

  • 2,679 views
  • 1
  • 10 فوریه, 2019
ادامه مطلب