تابلو اعلانات

آرشیو رمان زنجیر وظیفه

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت آخر  :          شش هفته بعد.. دکتر ها تصمیم به سزارین گرفتند .هنوز هم هشت هفته زودتر بود اما ریسک سقط جنین بسیار بالاتر رفته بود.  وقتی دکتر ها شکمم را پاره می کردند  دانته از کنارم تکان نخورد. حضورش ..نگاه محکم و قوی اش.. کنترل و قدرت مطلقش بسیار به من کمک می کرد . با حضور دانته در کنارم می دانستم هیچ چیز  اشتباه پیش نخواهد رفت. مانند اینکه با نیروی خالص اراده اش می تواند همه چیز را به خوبی پیش براند. دانته می‌تواند تو را وادار کند باور کنی کنترل موقعیت را در دست دارد حتی اگر اینگونه نباشد  در طی عمل دست مرا گرفته بود و وقتی اولین صدای گریه بلند شد به چشم هایم نگاه کرد..سپس هر دو به طرف دخترمان چرخیدیم .وقتی پرستار او را به ما نشان داد صورتش چروک و لکه دار بود. دست دانته را رها کردم _ برو پیش دختر مون… برو  به نظر می‌رسید برای ترک کردن من بی میل است اما بعد از آن که پیشانی ام را بوسید ایستاد و به طرف  پرستار به حرکت افتاد . دانته با دیدن آن همه خون حتی پلک [ . . . ]

  • 813 views
  • 10
  • 17 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیست و دوم  :         بعد از ساعت ها سونوگرافی.. نمونه خون و دها آزمایش دیگر بالاخره مرا به اتاقی بردند .خسته و ترسیده بودم .دانته گوشه تخت نشست و چندتا از موهایم را از روی صورتم کنار زد. پلکهایم سنگین بودند اما نمی خواستم بخوابم .از آنجایی که الان فکرم کار نمیکرد دانته با دکتر ها صحبت کرده بود .پرسیدم _چی گفتن ؟ _ گفتند پارگی غشای زودرس داشتی. به همین دلیل بود که بخشی از مایع آمنیوتیک رو از دست دادی _ این یعنی چی؟ مجبورن بچشمون رو زود تر به دنیا بیارن؟ ترس مانند ماری دور گلویم بسته شده بود .الان خیلی زود بود. اگر بچه مان را از دست میدادیم چه ؟ دانته به بالش ها تکیه داد و مرا مقابل سی*نه خود کشید _نه این کار رو نمی کنن. کاملا آسیب ندیده اما البته الان ریسک عفونت وجود داره برای همین باید تا مدتی آنتی بیوتیک مصرف کنی. اونا امیدوارند بچه روتا هفته سی‌ام به دنیا بیارن. باید تا جایی که می تونی توی تخت خواب بمونی و اجازه نداری به هیچ طریقی به خودت فشار بیاری زمزمه کردم _ خیلی خوب. [ . . . ]

  • 730 views
  • 0
  • 16 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت بیست و یکم  :       از آخرین باری که در خانه بچگی بیبیانا بودم مدت زمان زیادی می گذرد . هرگز از پدر و مادر او زیاد خوشم نمی آمد و این حقیقت.. وقتی که او را مجبور به ازدواج با یک پیرمرد کردند بهبود پیدا نکرد پدرم و روکو اسکادری مقابل در خانه منتظر ما بودند. وقتی به آنها رسیدیم پاپا مرا در آغوش گرفت و شقیقه هایم را بوسید. دستش را روی شکمم قرار داد و پرسید _حالت چطوره ؟ می توانستم چشم‌های دانته را روی خودمان احساس کنم. اسکادری هم با چشمهای عقاب مانند ما را نگاه میکرد. مطمئن نبودم که راجع به بارداریم چیزی بداند. هنوز به طور عمومی اعلام نکرده بودیم. اما به زودی پنهان کردن آن دشوار خواهد شد با زمزمه گفتم _حالم خوبه پاپا سرش را تکان داد سپس یک قدم عقب برداشت _ اینجایی تا از بیبیانا حمایت کنی؟ سرم را برایش تکان دادم. در باز شد و پدر و مادر بیبیانا بیرون آمدند تا به ما خوش آمد بگویند. بیبیانا داخل اتاق نشیمن نشسته بود و یک پتو به دورش پیچیده شده بود . به سرعت به طرف [ . . . ]

  • 788 views
  • 1
  • 15 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت بیستم  :      دانته مرا  در آن حالت پیدا کرد . مطمئن نبودم چه مدت زمان گذشته .چه مدت اینجا نبوده . داشتم میلرزیدم .پوست بدنم بخاطر آب داغ قرمز و چروکیده شده بود. دانته برای چند دقیقه میان درگاه ایستاد. مرا نگاه میکرد. سپس به طرف من قدم برداشت .همان لباس هایی که دفعه پیش با آنها او را دیده بودم را بر تن نداشت. لباس هایش را عوض کرده بود .می بایست این کار را می کرد دوباره راه گلویم بسته شد. به او نگاه کردم .میلرزیدم و در سکوت گریه میکردم. در حالی که هنوز هم کاملا لباس به تن داشت به زیر دوش آمد و آن را بست. همانطور که روی زمین به خود مچاله شده بودم چشم های آبی و خونسردش روی من قرار گرفتند. نگرانی و دلسوزی در نگاهش بود .به همراه چیزی تاریک و خشن در چهره اش.. تکان نخوردم. نمی توانستم حرکت کنم. خم شد و مرا در بازو هایش گرفت . به آرامی بلند شد. در حالی که به سینه اش چسبیده بودم و لباس گران قیمتش را خیس می‌‌کردم تقریبا با ناامیدی به شانه هایش چنگ زدم  به آرامی [ . . . ]

  • 732 views
  • 0
  • 15 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت نوزدهم  :        فصل ۲۰  بارها و بارها شیشه را  در دست هایم محکم چرخاندم .تا حالا دیگر اشک هایم خشک شده بودند و به خاطر گریه کردن صورتم داغ و چسبان بود اما تصمیمم را گرفته بودم. تنها یک چیز بود که می توانستم انجام دهم. صدای قدم های دانته در راهرو آمد و به سرعت سم را  در جیبم قرار دادم. در باز شد و دانته به داخل قدم گذاشت. سپس وقتی دید جلوی پنجره ایستاده ام با نگاهی متعجب روی چهره اش متوقف شد _ والنتینا؟ اینجا چه کار می کنی؟  نگاهش روی صورت اشکی ام چرخید _ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه ؟  _می بایست با هم حرف بزنیم  دانته به آرامی در را بست. هر حرکت اش حساب شده و دقیق بود. میدانست اتفاقی افتاده .مجبور نبودم صورتم را ببینم تا بدانم همه چیز را لو می دهد. نه تنها به خاطر چشم های اشکی ام..هرگز در تمام عمرم به اندازه امروز لرزان و شوکه و ترسیده نبودم. به آرامی به من نزدیک شد .سپس ایستاد. صورتش را به دنبال چیزی جستجو کردم ..شاید کمی مهربانی.. اما تنها هوشیار بود . این مردی بود که [ . . . ]

  • 684 views
  • 11
  • 14 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هجدهم  :        بلاخره حالت تهوع صبحگاهی ام متوقف شد و از لحاظ فیزیکی کاملاً احساس بهتری داشتم. وقتی اول ژوئن سالروز مرگ کارلا اتاق خوابم را ترک کردم  انتظار داشتم دانته یا از خانه بیرون رفته باشد یا در دفترش پنهان شده باشد. وقتی دیدم در اتاقی که وسایل قدیمی کارگاه را در آن نگهداری می کرد باز است متوقف شدم  می توانستم سر و صداهایی را داخل اتاق بشنوم .ایا داشت داخل اتاق به عکس های قدیمی شان با یکدیگر نگاه می‌کرد  ؟ چیزی که اینس  گفته بود را می توانستم به خاطر بیاورم: این که می بایست دانته را تنها بگذارم .اما بیشتر از پنج هفته از وقتی که اتاق خوابمان را ترک کرده بودم می گذرد و  برای اوقات صمیمی مان با یکدیگر دلم تنگ شده بود. با این حال غرور باعث می شد سر جایم بمانم. در باز شد و دانته در حالی که یک جعبه را حمل می کرد بیرون آمد. با حالتی عذرخواهانه لبخند زدم  _متاسفم نمیخواستم ____ جمله ام را ادامه ندادم .نمی‌دانستم چه بگویم .چشمهایم به جعبه ای که در دست داشت کشیده شدند. _ داری چه کار [ . . . ]

  • 623 views
  • 0
  • 14 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم

رمان عاشقانه جدید زنجیر وظیفه قسمت هفدهم  :     خوشبختانه وقتی به خانه بیبیانا رسیدم توماس آنجا نبود .نمی‌توانستم نشانی از کبودی روی بدنش ببینم _حالت خوبه ؟ بیبیانا سرش را تکان داد _اخیراً توماس توی حال خوبی بوده من را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد _ خیلی خوشحالم دوباره میبینمت. نمی بایست سر سرکار باشی؟ _ فکر می‌کنم امروز نرم سر کار . با لئو تماس میگیرم تا بهش اطلاع بدم که امروز نمیام _اتفاقی افتاده ؟ تست بارداری را از کیفم بیرون آوردم . چشم های بیبیانا گشاد شدند. _ بارداری ؟ _نمیدونم برای همین اینا رو خریدم .می خواستم وقتی متوجه میشم تو هم پیشم باشی _ واو ..آیا دانته به چیزی مشکوک شده؟ سرم را تکان دادم _ می خوام قبل از اینکه بهش بگم مطمئن بشم _ متوجه میشم یکی از تستها را برداشت _ خوب میخوای همین الان انجامش بدی ؟ سرم را تکان دادم .مضطرب بودم .بیبیانا مرا به حمام اتاق مهمان راهنمایی کرد . به داخل حمام قدم گذاشتم .وقتی کارم تمام شد هر دو تست را روی کانتر قرار دادم و در را باز کردم. بیبیانا دستش را محکم دور کمرم قرار داد و هر [ . . . ]

  • 637 views
  • 0
  • 13 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم

رمان زنجیر وظیفه قسمت شانزدهم :        فصل هفدهم  به سرعت متوجه شدم که آن شب دانته مرا به خاطر کاری که کرده بودم تنبیه نکرده بود بلکه تنبیه واقعی در روزهای بعدی آمد. حتی با سردی بیشتری با من برخورد میکرد. عملاً نمی‌توانستم او را ببینم زیرا سرش با پیدا کردن فرانک و هم دستهایش  شلوغ بود. حتی دیگر در شب ها با من رابطه برقرار نمی کرد .مغرورتر از آن بودم که اعتراف کنم دلم برای لمس دست های او دلتنگ شده بود  یک هفته بعد از آنکه آن افتضاح را با فرانک ببار آورده بودم و در یک بعد از ظهر روکو اسکوداری  را ملاقات کردم که از لابی خانه ما می‌گذشت .وقتی به طرف در جلویی حرکت میکرد گفت _ والنتینا چه خوبه که دیدمت  به او لبخند  _زدم ازت یه خواهشی دارم  _البته  این که یک مشاور به زن رئیسش مراجعه کند و از او درخواست داشته باشد چیز معمولی بود. اما او همچنین عموی من بود بنابراین ممکن بود کمی فرق کند  _خودت میدونی که دخترم جینا  قراره با متیو ویتیلو  ازدواج کنه اون هنوز هم یکم درباره ازدواج مردده   با توجه به چیزهایی که شنیده [ . . . ]

  • 728 views
  • 0
  • 12 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت پانزدهم  :     صبح روز بعد وقتی با سردرد از خواب بیدار شدم از این که دیشب آن همه نوشیدنی نوشیده بودم پشیمان شدم. در حالی که ناله میکردم و سرم را در دست گرفته بودم نشستم .چند نفس عمیق کشیدم .امیدوار بودم احساس سرگیجه را از بین ببرد .چیز قرمزی چشم مرا گرفت. بسته کوچکی روی قسمت دانته قرار گرفته بود.. کارتی که روی بسته قرار داشت را به دست گرفتم ” میخواستم دیشب اینو بهت بدم اما نمیخواستم از خواب بیدارت کنم “ با خوشحالی هدیه را گرفتم و آن را باز کردم. گردنبند زیبایی از زمرد داخل جعبه قرار داشت. به سرعت از تخت پایین رفتم و جلوی آینه آن را مقابل گردنم قرار دادم. زمرد ها دقیقا هم رنگ چشم هایم بودند. این نمی توانست یک تصادف باشد روی صندلی نشستم و با دست های لرزان گردنبند را دور گردنم بستم. بعد از آنکه بیبیانا را به خانه اش رساندیم و از او قول گرفتم که با وارد شدن توماسو به خانه با من تماس بگیرد. انزو و من مانند همیشه با هم به کازینو رفتیم. خوشبختانه رافائل داشت بر سر یکی از دختر ها [ . . . ]

  • 629 views
  • 0
  • 12 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت چهاردهم

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت چهاردهم :       مطمئن نبودم چه چیزی مرا از خواب بیدار کرد اما وقتی از خواب بیدار شدم خورشید هنوز بیرون نیامده بود .دانته پشت سر من چسبیده بود و صورتش تقریبا بین شانه هایم فرو رفته بود. نفسهایش مقابل پوستم داغ بودند. این اولین روزی بود که از خواب بیدار میشدم و دانته هنوز هم توی تخت خواب بود و در واقع مرا در آغوش گرفته بود. شاید ناخودآگاهش چیزی که خود نمی‌توانست پذیرد را پذیرفته بود . این که می خواهد به من نزدیک باشد سعی کردم وانمود کنم هنوز خواب هستم تا او را بیدار نکنم .احتمالاً می بایست دوباره به خواب فرو رفته باشم زیرا وقتی دانته چرخید و از من دور شد از خواب پریدم .با دقت گوش کردم اما از تخت خواب بیرون نرفت. هنوز هم خواب بود. به آرامی چرخیدم تا به او نگاه کنم .به پشت دراز کشیده بود و یکی از بازوهای اش را روی صورتش قرار داده بود. ملحفه ها تنها قسمت اندکی از او را پوشانده بودند. به آرامی روی یک آرنج بلند شدم .مراقب بودم هیچ سر و صدایی ایجاد نکنم. انگشتهایم مورمور می کردند [ . . . ]

  • 697 views
  • 0
  • 12 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم

رمان عاشقانه خارجی زنجیر وظیفه قسمت سیزدهم  :       هرگز این قضیه را از آن زاویه بررسی نکرده بودم و واقعا متعجب شده بودم .چه می‌شود اگر حق با دانته باشد ؟ من فرانک را از یک سال پیش که درباره مرگ آنتونیو به گفته بودم ندیده بودم و هرگز دیگر از او چیزی نشنیده بودم . او دلایل خوبی داشت که از مافیا متنفر باشد. زیرا نه تنها می بایست رابطه اش با آنتونیو را پنهان کند بلکه حتی نمی توانست با او خداحافظی کند دانته از نزدیک مرا مورد بررسی قرار داد . آیا سعی داشت مرا شستشوی مغزی بدهد؟ حتی اگر اینگونه باشد چیزی که گفته بود حقیقت داشت . برای آنکه موضوع را عوض کنم گفتم _میای به مامانم سلام کنی ؟ اگه این کارو نکنی و توی ماشین بمونی واقعا نا امید میشه دانته با نگاه معناداری به من خیره شد اما دیگر موضوع را ادامه نداد . از ماشین پیاده شد و در را برای من باز کرد . هنوز دستم را روی زنگ قرار نداده بودم که در باز شد .مادرم با خوشحالی به ما لبخند زد. احتمالاً از پشت پنجره داشته جاسوسی مرا می کرده [ . . . ]

  • 661 views
  • 0
  • 10 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت دوازدهم

رمان خارجی عاشقانه زنجیر وظیفه قسمت دوازدهم  :          دانته را دیدم که مانند دفعه پیش از تخت خواب دور شد. سپس لامپ حمام روشن شد و دانته داخل آن ناپدید شد. اگرچه در را پشت سرش نبست  به سرعت از تخت خواب پایین آمدم و او را دنبال کردم. مقابله دوش ایستاده بود .مردد پرسیدم  _میخوای دوش بگیری؟ دانته از سرشانه به من نگاه کرد _ بله اگه میخوای میتونی به من ملحق بشی  با آسودگی خاطر با شتاب پیش او رفتم . در شیشه ای حمام را برایم باز نگه داشته بود و من زیر باران آب داغ خزیدم .این اولین باری بود که می توانستم به صورت واضح بدن او را تماشا کنم و واقعا منظره تماشایی بود  دانته به من پشت کرد تا صابون را بردارد .روی کتفهایش  تاتو شده بود. از دیدن آن متعجب شدم. واقعاً به او نمی آمد از آن نوع مرد هایی باشد که  اهل تاتو باشند. با صدای بلند نوشته را خواندم  _  هیچ خوبی روی زمین نیست. گناه فقط یک اسمه. بیا شیطان. درخت ممنوعه این زمینه  دانته با من روبرو شد. حالت غیرقابل خوانایی روی چهره اش بود. پرسیدم _ به [ . . . ]

  • 775 views
  • 2
  • 9 دسامبر, 2018
ادامه مطلب