محبوب ترین مطالب
تابلو اعلانات

آرشیو رمان بدرخش نه بسوز

رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش اخر

اخمی کردم مطمئن نبودم حرفش رو درست شنیده باشم _چی؟ _شنیدی چی گفتم.. نیش خند زد و منو به سمت جلو هول داد .با دست به باسنم سیلی زد _شروع شد . بهتره بدوی چند ثانیه خندیدم _داری راجع به چی صحبت می کنی؟ وقتی تصور می کردم که پشت سرم می دووه و من رو به زمین میکوبه.. احساس بچه گانه ای داشتم مثل اینکه کسی شکمم رو قلقلک میداد با چالشی شیطنت بار یکی از ابروهاشو بالا داد _بهتره فرار کنی اگه بگیرمت میندازمت توی رودخونه‌ای که پشت درخت هاست…. و باید بهت هشدار بدم که این وقت سال آبش کاملا سرده آدرنالین توی رگهام جریان پیدا کرد و بدون اینکه بهش نگاه کنم فورا شروع به دویدن کردم .میدونستم فقط باید از مرد دیوونه ای که خیال داره من و توی رودخونه بندازه فرار کنم . صدای قدم هاش پشت سرم میومد . باعث میشد همزمان بخندم و جیغ بکشم فریاد کشید _گرفتمت.. و قسمت بالایی بازوم رو گرفت …وول خوردم …خودم رو از دستش بیرون کشیدم و دورش زدم …دوباره جیغ میکشیدم… و  میدویدم…..از روی شونه دیدمش که روی دو پا دولا شده و داره خودش رو برای حمله آماده میکنه [ . . . ]

  • 2,833 views
  • 4
  • 3 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش هشت

به قفس رو به رو خیره شده بودم وانمود میکردم به یکی از بسته های غذای صبحانه شکری علاقه‌مندم _نه اصلا به هم نزدیک نیستیم زمانی که من جوان تر بودم به هم نزدیک بودیم اما بعدش اون با یک مرد قرار گذاشت که…… بین ما فاصله انداخت. سالها میشه که باهاش صحبت نکردم _ اینکه خیلی بده .الان کجاست؟  کجا زندگی میکنه ؟ _توی سیاتل _چرا قبل از اینکه به خونه برگردی سر راهت بهش یه سر نمیزنی ؟ مهم نیست چه اتفاقی توی گذشته افتاده مطمئنم که عاشق اینه که تو رو ببینه .مادرها هرگز از دلتنگ بودن برای بچه هاشون دست برنمی‌دارن _نه مچکرم.. اون کسی نیست که دلم بخواد اوقاتم رو باهاش بگذرونم . دلم نمی خواست دیگه بیشتر از این راجع به این مسئله صحبت کنم میو چرخه دستیش رو به سمت جلو هول داد _خیلی بده ناگهان نفسش رو به سرعت داخل کشید _اوه و بعد لحن صداش عصبانی شد _هانا اینجا چه کار می کنی اون گوشه دزدکی حرکت می‌کنی؟ _دزدکی حرکت می کنم ؟من اینکارو نمیکنم .فقط دارم خرید می کنم هانا بانا صورتش رو کاملا معصومنه گرفته بود .ابروهاش رو اینقدر بالا داده بود که دیگه [ . . . ]

  • 2,410 views
  • 0
  • 3 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش هفت

فصل ۲۵ صدای بالا آمدن پاهای چکمه پوش از پله ها باعث شد تا از خواب بیدار بشم. به سرعت روی تخت نشستم .سعی می کردم به خاطر بیارم کدوم جهنمی  هستم  دارم چه غلطی می کنم ؟ زمنی که به بدنم نگاه کردم دیدم هنوز کاملاً لباس هایی که باهاشون سفر کردم رو به تن دارم …نه تنها لباس بلکه یک عالمه گرد و غبار که حالا عرق کرده بودم و باعث شده بود به سراسر بدنم بچسبه عروسک احمقانه ای رو محکم توی مشت گرفته بودم… اوه لعنت …با بردلی تماس نگرفته بودم …عروسک رو روی میز قرار دادم و به سرعت کیفم رو برداشتم ..تلفن همراهم رو بیرون آوردم… باتری نداشت و من شارژر رو توی اتاق هتل جا گذاشته بودم ….احساس آسودگی خاطر من رو در بر گرفت…. و زمنای که فهمیدم به این خاطر از اینکه بهانه خوبی دارم که بردلی تماس نگرفتم خوشحالم …ترسیدم از اینکه با اون صحبت کنم احساس خوبی نداشتم و این به خاطر این نبود که دلم نمیخواد بردلی از کارهایی که می‌کنم باخبر بشه …به تمام چیزی که می تونستم فکر کنم این بود که اون تا چه اندازه از رابی متنفره و اینکه [ . . . ]

  • 2,372 views
  • 0
  • 3 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش شش

به دسر اخم کردم. لعنت بهت پای سیب…پای سیب دسر مورد علاقه منه. خیال داشتم تلفن بزنم و به هتل برگردم تا زمانی که پای سیب و جلوم گذاشت و اون صحبت دیوانه وار درباره بستنی رو شروع کرد این روزا دیگه کی بستنی خانگی درست میکنه ؟ احتمالاً این آخرین شانس منه که بتونم بستنی خانوادگی داشته باشم میو اخمی کرد _از پای سیب خوشت نمیاد ؟ چشم هام بیرون زدن.. احساس خجالت می کردم _نه..منظورم اینه که آره…من عاشقتم پای سیبم اما متاسفم داشتم به این فکر میکردم که وقت ندارم و باید به هتل برگردم. با لبخند گفت _البته که وقت داری. فقط یک دقیقه وقت میبره تا واست یه تیکه توی بشقاب بزارم _گفت وقت نداره مامان مک فقط به مادرش نگاه می‌کرد نه به من. بنابه دلایلی باعث می‌شد دلم بخواد با لگد بهش بزنم میو به پسرشاخم کرد _گستاخ نباش مک.. اون مهمان ما ئه.. اگه از پای سیبی خوشش میاد پس مطمئن میشم که حتماً امشب یکی بخوره به سمت من چرخید _و به علاوه میتونی امشب اینجا بمونی به همسرش نگاه کرد _مگه نه انگوس عزیزم؟ _البته که همینطوره ما اینجا یک عالمه اتاق داریم با فکر [ . . . ]

  • 1,969 views
  • 0
  • 3 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان خارجی بدرخش نه بسوز بخش پنج

رمان خارجی بدرخش نه بسوز بخش پنج :       فصل بیست ایان گفت _اووپسس… بفرما که رفت.. دوباره و زمانی که به سمت عقب سکندری خوردم منو گرفت.. منو مثل یک بچه بلند کرد و به داخل خونه برد و از اون بالا منو روی مبل پرت کرد. همانطور که روی مبل بالا و پایین می رفتم سرم به یه طرف خم شد..اونقدر احساس دل پیچه می‌کردم که میترسیدم توی پذیرایی شون بالا بیارم.زمانی که بالاخره حرکت بدنم ایستاد به سقف خیره شدم.چند بار آب دهنم رو قورت دادم تا کنترلم رو بدست بیارم.بالا نیار… بالا نیار.. زنی که به نظر می رسید در دهه پنجم زندگیش باشه ظاهر شد و بالای سرم ایستاد..موهای قهوه ایش رو با حالت شلی بالای سرش بسته بود و عینکش رو روی موهاش زده بود.. توی دستش مایع زرد رنگ درخشانی وجود داشت _بیا خوشگلم یکم از اینو بهنوش روی میز کنار من نشست پرسیدم _ ضد یخه؟ با صدای بلند خندید _ضد یخ.. این اسم جدیدی بود.تهمت های زیادی بهم زده شده ولی هرگز لقب مسموم کننده مهمانها با مایع ماشین ها رو به دست نیاورده بودم… زود باش… اینو بالا بکش..تمام آب بدنت رفته با [ . . . ]

  • 2,023 views
  • 0
  • 1 دسامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش 4

رمان عاشقانه بدرخش نه بسوز بخش 4  :       می خواستم به خاطر مسیری که افکارم در آن قرار داشتند خودم را با سیلی بزنم.. گزینه خوب برای دوست د*ختر بودن؟ آخه چه مرگمه؟ به خاطر عشق به مسیح تو الان توی وگاسی.. روی خودت کنترل داشته باش.. امشب شبی نیست که بخوای در مورد نقشه ی زندگی برنامه ریزی کنی اما رابطه موقت….. شاید… صاف نشستم و به میز نگاه کردم.گوشه ی کارت ها رو بالا گرفتم  و بهشون نگاهی انداختم او هم به سمت میز چرخید اما بیشتر از اونکه فاصله نرمالی باشه بهم نزدیک شد _حالت خوبه؟ بهش نگاه کردم و از اینکه دوباره می دیدم صورتش چقدر بهم نزدیکه تعجب کردم..البته اصلاً شکایتی نداشتم..چهره لع*نتی زیبایی داشت _نه.. من عالیم چرا؟ لبخند کج و شیطنت امیزی که باعث میشد تمام بدنم آتیش بگیره به آرومی روی لبهاش شکل گرفت _ به نظر یکم عصبی می آی نفسم رو بیرون دادم _ بخاطر اینکه تو به طرز لع*نتی خوش قیافه ای همون ثانیه ای که کلمات از دهنم بیرون اومدن اون ها رو شنیدم و به خودم پیچیدم _واقعا من الان اون حرف و با صدای بلند گفتم؟ _مطمئن نیستم….فکر می [ . . . ]

  • 2,300 views
  • 0
  • 30 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز  بخش سه

رمان عاشقانه جدید بدرخش نه بسوز بخش سه :     فصل ۵ کلی گفت اوه جیز ویز..بیا یه نگاهی به این مکان بنداز-  چرخید و با  کندیک رو به رو شد… به سختی میتونست جلوی  نیشخندی رو که راهشو به سمت صورتش باز می کرد بگیره تو این کارو کردی؟-  کندیک مثل یک گربه چشیر نیشخند زد -البته که  من کردم… فکر می کنی کی واسه مهمونی مجردیت توی  یک سوئیت شیک و باکلاس برات اتاق رزرو میکنه …به جز من؟ به آرومی روی بازوش زدم اینی که گفتی یعنی چی؟- چمدونمو درست وسط اتاق گذاشتم -اوه..هیچی… به غیر از اینکه اگه برنامه با تو بود احتمالاً الان داشتیم توی الیو- گارنر  شام میخوردیم و ساعت ده میرفتیم خونه سرمو براش  تکون دادم خیلی خوش شانسی که الان کفش پاشنه بلند پات کردی- انگشتهاشو مدل صلیب روی هم گذاشت عقب وایسا… نمیخوام بچه دانمو  این ور اون ور بچرخونی ….امشب برنامه دارم- با صدای بلند خندیدم چیتو؟- پوزخندی زد… کمی چونه اشو  بالا گرفت -بچه دانمو..هر روز احتمال داره *م شروع بشه . اما می خوام تا جایی که ممکنه عقبش بندازم . دوست ندارم وقتی وضعیت قرمزه توقف یک شبه داشته باشم  براش [ . . . ]

  • 2,499 views
  • 0
  • 29 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش دو

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش دو :     نمی توانستم جلوی خنده خودمو بگیرم با توجه به اون مسیج احمقانه و اینکه به محض برگشتن اولین کاری که باید بکنم اینه که وسایل و ات و آشغال هاش رو جمع کنم و به آپارتمانش بفرستم… اگرچه اینکه کمد ام رو یک باره دیگه تماما برای خودم پس بگیرم خیلی خوب خواهد شد وانمود کردم جواب رو نمدونم فقط پرسدم و چرا باید برونو بیضه خودش رو با عمل جراحی در بیاره؟- کلی  شونه اش رو بالا انداخت فکر می کنم به خاطر اینکه تستسترون زیادی داشته یا یه همچین چیزی- کندیک دوباره  خورناسه  کشید..با خنده یکم خم شد.. حالا دیگه خنده هاش از کنترل خارج شده بودند سر جام نشستم و یک پام رو روی دیگری انداختم -فکر می کنم سوزنی که از بازار سیاه تهیه کرده بود و به خودش تزریق کرد باعث مریضی اون پایین شد و باعث شد یکی از انها چروک بشه و بیفته  حالا دیگه   کندیک با صدای بلند  میخندید و وقتی که سعی می کرد جلوی قاه قاه خنده اش رو بگیره  صداهای غیره جذابی مثل صدای خوک  از خودش در [ . . . ]

  • 2,737 views
  • 0
  • 28 نوامبر, 2018
ادامه مطلب
رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش یک

رمان بدرخش نه بسوز ( رمان خارجی عاشقانه طنز کل کلی) بخش یک :     فصل اول بهم میگن دختر اهل پارتی. به هر حال این چیزیه که روی دعوت نامه نوشته شدم.. و من رو با این اسم مخاطب قرار داده: دختر اهل پارتی…ما بهت نیاز داریم.. فردا ساعت ۱ بعد از ظهر فرودگاه باشد..در مرکز پیشخوان بلیط دلتا…یا از این به بعد کاری می کنم همه به اسم لجن بشناسنت.. باهات شوخی نداریم… ناامیدم نکن..و به یاد داشته باش اجازه داری بهت خوش بگذره و همه چیزو در مورد اون دوست عوضیت-پوک-  فراموش کنی.. به خاطر اینکه چیزهایی که توی وگاس اتفاق می افتند توی وگاس هم میمونن… کاملاً دوستت دارم… بهترین دوستت  کلی.. و نه کندی بهترین دوستت نیست..منم…دوباره دوستت دارم…بهترین دوستت کلی دعوت نامه رو روی میز قرار دادم و با صدای بلند توی دفترم گفتم -امکان نداره..هرگز چنین چیزی اتفاق نمی افته رابی دستیارم پرسید -چی قرار نیست اتفاق بیفته؟ بیشتر شبیه یک مادر همسایه کناری می مونه..بزار اعتراف کنم..واقعاً روی اعصابمه.. باید اسمش رو میذاشتم رو اعصاب.. اما پلاک اسمی که روی میزش قرار داره نوشته: رابی مجری اجرایی هاروی-گراسمن وکنتو-ال ال پی-در حالی که یک لیوان داغ قهوه [ . . . ]

  • 4,714 views
  • 0
  • 27 نوامبر, 2018
ادامه مطلب