دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت پنجم  :

 

 

 

تنها یک نوشیدنی…. می‌توانم تنها یک نوشیدنی با نیک داشته باشم

لعنت

هردویمان را روی صندلی های چرمی و گرانقیمت نشاند… خیلی نزدیک به من نشسته بود …چشمهایش به ان طرف اتاق کشیده شدند و فریاد کشید

_ هی

یکی از پیشخدمت ها به سرعت به طرف ما امد و ان موقع بود که بادیگاردی که قبلا در اتاق دیده بودم را حالا در حالی که در انتهای قسمت وی ای پی ایستاده بود و دستش را دور دهانش گرفته بود و داشت چیزی را فریاد میزد دیدم

نفس عمیقی کشیدم و به نیک نگاه کردم

سفارش دادم

_اب گازدار

_ لعنت… داری منو مسخره می کنی ؟

به پیش خدمت گفت

_ برای اون یه کاسمو و برای من یه هنسی بیار

برای چند ثانیه چشم های پیشخدمت گشاد شدند… سپس خودش را جمع و جور کرد و به سرعت از انجا رفت…

نیک به من نگاه کرد و گفت

_دوست تو حسابی روی اعصاب منه

روی اعصاب من هم بود… اما در ان لحظه نیک هم به شدت مرا عصبانی کرده بود

تصمیم گرفتم پاسخی ندهم

پرسید

_ لعنت …. فکر میکنه میتونه با من بخواب و بعدش صاحب من بشه؟

پاسخی برای ان هم نداشتم …می بایست تایید کنم که او یک عوضی به تمام معنا بود اما حرفش کاملا درست بود

گفت

_ تو هم بدجور اعصاب منو خورد می کنی

من چه کار کرده بودم ؟

نپرسیدم… زیرا : اولاً که نمی خواستم بدانم و دوما سعی داشتم بالا نیاورم ….یا خودم را کنترل کنم که حمله قلبی به من دست ندهد ….

_تنها راهی که تونستم بفهمم زره به دور خودت نبستی وقتی بود که تو رو توی اون لباس لعنتی دیدم ….داری با کسی می خوابی ؟

با دستپاچگی گفتم

_ …ام…

چیز بیشتری نگفتند . زیرا به هیچ عنوان به او مربوط نبود و همچنین او داشت مرا تا سر حد مرگ می ترساند . دستش را میان موهایش کشید و ناگهان این فکر به سراغم امد که کمی به برادر بزرگترش شبیه است… اما نه خیلی زیاد ..هر دو موی مشکی و کمی حالت دار داشتند.. همچنین نیک چشم های ابی داشت اما به هیچ عنوان به اندازه ی چشم های نایت درخشان و سرزنده نبودند …حداقل 7 سانت کوتاه تر از نایت بود اما هنوز هم قد بلند محسوب می شد… اگر چه حالت چهره شان شبیه به هم نبود.. به هیچ عنوان…… نیک جذاب بود اما حتی یک ذره هم از زیبایی مردانه و بسیار چشمگیر نایت را نداشت….. حتی نزدیک هم نبود

دست‌هایش را انداخت و به من نگاه کرد . زمزمه کرد

_گند زدم

با صدای ارامی گفتم

_ چی ؟

به لبهایم که حرکت می کردند نگاه کرد . که چیز ناراحت کننده ای بود . اما از انجایی که در یک کلوب پر سر و صدا با صدای ارام صحبت کرده بودم اگر لب خوانی نمی‌کرد نمیفهمید چه گفتم

به طرف من خم شد و تکرار کرد

_ گند زدم …با تو… صحنه ای که قبل تر به راه افتاد گند کاری بود

بله اینگونه بود . این بار کمی با صدای بلند تر پاسخ دادم

_نگرانش نباش.. فقط بیا این نوشیدنی رو بنوشیم .. و بعد من.. اه…. میرم خونه و ..اه… تا بینم اوضاع چطور پیش میره

با چشم هایش به چشمهایم خیره شده بود و متوجه شدم که عصبانیت از انها بیرون رفته

_ با تو قیمتش چیه ؟

احساس کردم ابروهایم به یکدیگر نزدیک تر می شوند

_ببخشید ؟

دوباره به من نزدیک تر شد و خودم را مجبور کردم عقب نکشم . زیرا اگر چه الان عصبانی نبود اما نمی خواستم او را دوباره ناراحت کنم

_با تو باید چطور رفتار کنم ؟ شام ؟

اوه خدایا لطفاً از من درخواست نکن که باهات سر قرار بیام …خواهش می کنم …خواهش می کنم… خواهش می کنم

داشتم در نظر می گرفتم چگونه پاسخ او را بدهم …میترسیدم پاسخ بیش از اندازه او را عصبانی کند ……

که ان را احساس کردم……..

ان گرمای ویبره کننده سوزان و ترسناک را….. احساس ان را می دانستم …بنابراین می دانستم که او دارد می اید

نیک هم ان را احساس کرد زیرا کمی از جا پرید …سرش به سرعت چرخید و من هم از او پیروی کردم ….. نایت را دیدم که به طرف ما قدم بر می دارد . صورتش خشمی خالص بود …و چشم هایش روی برادرش بود

مقابل نیک ایستاد و من همانجا که نشسته بودم خشکم زد

نیک شروع به صحبت کرد

_نایت___

با صدایی که ان گرمای ویبره کننده از ان احساس می‌شد پرسید

_ توی کلوپ من روی یه زن دست بلند کردی ؟

در نظر داشتم کم کم خودم را از ان صحنه دور کنم که نیک دوباره شروع کرد

_نایت ____

این تمام چیزی بود که توانست از دهانش بیرون اورد ….چون ناگهان دیگر نیک کنار من ننشسته بود…. ناگهان از روی صندلی اش بلند شده و به ان طرف اتاق پرتاب شده بود . با دو نفر از بادیگاردها برخورد کرد و همگی با او روی زمین افتادند

از روی صندلی پریدم …..سر نایت به شدت به طرف من چرخید و چشمهایش مرا سر جایم میخکوب کردند

با صدای ترسناک گفت ح

_رکت نکن

حرکت نکردم

دوباره به نیک که داشت بلند می شد نگاه کرد …سه تا از بادیگارد ها داشتند جلو می امدند ….نایت به یکی از بادیگارد ها با لحنی کوتاه و محکم گفت

_ درس

بادیگارد سرش را تکان داد و دستش را روی نیک که حالا رنگ به چهره نداشت قرار داد و به سرعت او را کشید و با خود برد . یکی دیگر از بادیگارد ها او را دنبال کرد …نایت به صحبت کردن ادامه داد …

_ دوستهای انیا رو پیدا کنید .اگه ماشین دارن او ها رو به خونه همراهی کنید و به اونها کپن وی ای پی هدیه بدید …همین حالا

واو … حرکت شایسته ای بود

کوپن وی ای پی برای اسلید …. همه می دانستند ان به چه معناست… یعنی اتاق خصوصی مخصوص به خود و دوستانت را در اختیار داشتی… پیشخدمت مخصوص به خودت و بادیگارد مخصوص به خودت و اگر با خود کپن را به همراه داشته باشی می توانستی نوشیدنی مجانی سفارش دهی

داشتم به این چیزها فکر میکردم که دست نایت محکم به دور انگشت هایم پیچیده شد و به طور دردناک انگشتانم را به یکدیگر فشار داد …با این حرکت شوکه شدم

زمانی برای پاسخ دادن به این حرکت نداشتم… زیرا حالا داشتم از پله ها به طرف بالا کشیده میشدم …فشار دستهایش را کمتر نکرد و من سعی داشتم همانطور که با سرعت در کنار او حرکت میکردم ..به زمین نیفتم …بنابراین همانطور که مرا به دنبال خود می‌کشید صدایی از لب هایم بیرون نیامد… سپس همانطور به کشیدن من از بین جمعیت ادامه داد …همه را بدون تردید به این طرف و ان طرف هول می داد …سپس به انتهای کلوب …بطرف یک در حرکت کرد …بادیگاردی که کنار در ایستاده بود قبل از انکه برسیم ان را باز کرد …و متوجه شدم که این در به راه پله ای باریک راه دارد …سپس از درگذشت … و خودم را در حالی که از پلکان بالا می‌رفتیم پیدا کردم ..سعی میکردم با نایت که به سرعت حرکت می‌کرد هم قدم شود

با عصبانیت گفتم

_نایت ارومتر.. نمیتونم با این سرعت حرکت کنم

کار اشتباهی بود

زیرا همانطور که چرخید دستم را محکم کشید و شروع به افتادن کردم ….مرا گرفت… و همانطور که از روی شوک فریاد کوتاهی کشیدم …مرا میان بازو هایش بلند کرد ..سپس به بالای پله ها رسیدیم… به طرف پایین راهرو حرکت کرد …دری را باز کرد و از ان عبور کرد … سپس مرا محکم روی پاهایم روی زمین کوباند

این حرکت باعث شد بدنم به لرزه دراید . در را بست . موسیقی که بطور مبهم از راهرو به گوش می‌رسید حالا کاملا ساکت شد ….و خودم را با یک نایت بی نهایت عصبانی و بی نهایت وحشتناک… در یک دفتر خصوصی رو در رو دیدم

به ارامی و با صدایی که عصبانیت هنوز هم از ان تشعشع می کرد پرسید

_ مشکل …کوفتی… تو…چیه ؟

چند بار پلک زدم

_چی ؟

من کاری نکرده بودم و فکر میکردم که او خودش هم می بایست این را بداند و دچار سوء تفاهم نشود ..بنابراین در حالی که به طرف او خم می شدم فریاد کشیدم

_ من کاری نکردم

به طرف من امد….. به سرعت

چند قدم به عقب برداشتم… نه به ان سرعت …با چیزی برخورد کردم …افتادم و به صورت یک طرفه روی میز افتادم … نایت روی من خم شد …یک دستش را روی بالای پشتی صندلی… و دستش دیگرش را روی دسته صندلی کنار من قرار داد . صورت اش تنها یک اینچ با صورت من فاصله داشت

خدایا خدایا خدایا او داشت به شدت مرا می ترساند …. چرا عصبانی بود؟ انهم از دست من ؟

با لحنی شیطانی زمزمه کرد

_ تو این طوری لباس پوشیدی مگه نه ؟

زمزمه کردم

_چی ؟

با لحنی ترسناک گفت

_ تو……خونه رو…. ترک نمی کنی….. در حالی….. که…. اون مدلی…. لباس پوشیدی….. بدون اینکه…. مردی مثل من همراهیت کنه

زمزمه کردم

_ مردی مثل تو ؟

_مردی که حاضر باشه اگر یه مرد دیگه حتی بهت نگاه انداخت به صورتش شلیک کنه ..بله انیا ….مردی…….. مثل…… من

واقعا جدی بود …جدی بود …

هر کلمه که از دهانش در می‌امد

خدایا تمام ان کلمات را از روی صداقت بیان می‌کرد

_نایت داری منو میترسونی

با عصبانیت گفت

_خوبه

چشمهایش سراسر صورتم را پیمودند …سپس با صدایی خش دار و عصبانی گفت

_ لعنت به من….. لعنت به من… لعنت……. به من

منظورش چه بود ؟

نه نه نمی خواستم بدانم

همچنین ان کوپنهای وی ای پی را هم نمی خواستم …حتی اگر بدانم که می توانم ان ها را اینترنتی به فروش برسانم و تقریباً می توانم پول افتتاح یک سالن را از ان طریق به دست بیاورم

فقط می‌خواستم بروم ….حالا

با احتیاط از او درخواست کردم

_میتونی یکم عقب بری تا بتونم بلند بشم و از اینجا برم ؟

_فردا بهت صبحانه میدم… ساعت ۹ میام ورت می دارم

چند بار پلک زدم

سپس دوباره زمزمه کردم

_عذر می خوام ؟

_شنیدی چی گفتم

سرم را تکان دادم

_ نمیتونم

_چرنده … ۹… اگه دوباره بگی نه هنوز هم به هر حال فردا بهت صبحانه میدم . اما چون که …امشب …تمام شب… تا صبح به تخت خوابم بسته شدی

سراسر بدنم به لرزه در امد… که مطمئن نبودم چیز خوبی باشد…. یا خیلی خیلی خوب بود یا خیلی خیلی بد

در حالی که نفس عمیقی میکشیدم به ارامی‌ گفتم

_نایت

_ ساعت ۹

به سرعت گفتم

_ساعت ۱۱ یه مشتری دارم

سرش تکان خورد و ابروهایش به یکدیگر نزدیک تر شدند

_ یه مشتری؟

_ ام… کاشت ناخن… هر دو هفته یک بار وقت ملاقات داره.. اسمش شرلیه

انقدر ترسیده بودم که توضیح بیجا می‌دادم… به من خیره شد و احساس کردم سراسر بدنم به خاطر درخشش خشمناکی که از چشم هایش بیرون می امد داغ شد

سپس گفت

_ناهار . یک

اوه خدا

تکرار کردم

_نایت_____

_ ناهار . انیا .یک . میای پیش من …یا پسرها تورو پیدا میکنن و پیش من میارن

خدایا واقعا جدی بود

به ارامی و صداقت به او گفتم

_ داری منو میترسونی

با عصبانیت گفت

_ خوبه چون هر غلطی که گفتم رو انجام میدی . حالا باید برم ..یه نوشیدنی برات میفرستم و تو قراره اونو بنوشی و در همان حین منتظر من میمونی که…. مردی که بتونم با تو بهش اعتماد داشته باشم …رو اینجا بفرستم ..تا تورو بیرون ببره.. تا هر مردی که اینجا توی کلوپ هست با چشم هاش تو رو نبلعه… قراره تو رو توی یه ماشین بزاره و بخونه برسونه ..تو رو تا در ورودی همراهی میکنه …همچنین تا در اتاق به همراه تو میاد… بهش چرت و پرت تحویل میدی …اون به من میگه ….و من تنبیهت می کنم …گرفتی چی میگم ؟

زمزمه کردم

_نه واقعا

زمزمه کرد

_ میفهمی

خودش را عقب کشید و سعی کردم از روی صندلی بلند شوم ….با نگاه خیره اش مرا سر جایم میخکوب کرده بود

_ لباس عزیزم …یه بار دیگه اونو می پوشی… اما فقط برای من

سپس از بین در ناپدید شد

شنیدم که از ان طرف ان را قفل کرد

و سپس رفته بود

 

 

قسمت بعد

 


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • Sima فوریه 7, 2019 :: 11:29 ق.ظ

    هووووورررراااااا قسمت پنجم. مرسی مرسی.
    ❤🙏❤

  • سپیده فوریه 7, 2019 :: 1:10 ب.ظ

    مرسی بابت قسمت پنجم .همچنان منتظر
    قسمت ۶ ام هستم امید وارم زودتر بذارین
    😍😍😍😍هرچی میگذره داره جذاب تر
    میشه

  • ندا فوریه 7, 2019 :: 6:10 ب.ظ

    چقد از این رمان خوشم میاد😍
    ممنونـــــــــــــــ💚
    ـــــــــــــــــ

  • فاطمه ۹۲ فوریه 7, 2019 :: 11:12 ب.ظ

    قسمت پنجم اومد 🙌😘😘😘😘😘
    خیلی ممنون واقعا جذابه 😍
    منتظر قسمت ۶ هستم🙋

  • Mina فوریه 8, 2019 :: 1:19 ق.ظ

    عالیییییییه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *