دانلود رمان عاشقانه ناجی قسمت اول  :

 

 

 

 

فصل ۱

 

 

در گوشه ای ایستاده بودم . نمیخواستم اینجا باشم . مدتی بود که نمی خواستم آنجا باشم و در نظر داشتم آنجا را ترک کنم که از در وارد شد وقتی او را دیدم …در حقیقت همه فکر ها از ذهنم بیرون رفتند . و چند بار پلک زدم . سپس خیره شدم . قد بلندی داشت ‌. نمی دانم چطور توصیف کنم که تا چه اندازه قدش بلند است اما به تنها کلمه ای که می‌توانستم فکر کنم ” خیلی ” بود . خیلی قد بلند اورکت مشکی و برازنده ای به تن داشت . همچنین می توانستم ببینم کفش های گرانقیمت و شلوار برازنده ای هم به پا داشت. آنها را هم می توانستم با کلمه “خیلی چشمگیر ” توصیف کنم… و به وضوح گران قیمت بودند… غیر از آن… همانطور که نیم رخش به طرف من بود… نمی‌توانستم چیز دیگری ببینم و واقعا سعی نکردم..همگی اینها مرا به خود جذب کرده بودند اما تمرکزم بیشتر روی صورتش بود . حالت چهره اش …اگرچه بیشتر نیم رخش به طرف من بود …بسیار قابل توجه و گیرا بود . انقدر مردانه که هرگز چیزی مانند آن ندیده بودم . تقریباً غیر واقعی به نظر می‌رسید اما موهایش مرا متعجب کرد . او اورکت گران قیمتی به تن داشت ..کفش های بسیار گران قیمت ..و هم اکنون اینجا بود ..در این مهمانی …در این آپارتمان باشکوه …که می دانستم برخلاف من او به این جا تعلق دارد… اما موهای خیلی تیره و پرپشتش به کوتاه شدن نیاز داشتند واقعا موهایش پریشان نبود . اما به نظر می رسید کارهای بهتری به جای رفتن به سالن و کوتاه کردن موهایش داشته . کارهای بهتری نسبت به شرکت کردن در یک مهمانی یا به کلوب رفتن . مانند اینکه هیچ اهمیتی نمی داد که توجه زنها را به خودش جلب کند اما به هر حال این کار را می‌کرد قد بلندش ..لباس‌هایش.. چهره اش.. و موهایش تمام چیزی نبود که مرا مجذوب خود کرده بود ….او ….خیلی عصبانی بود… نه اینکه تنها چهره ای عصبانی به خود گرفته باشد …بلکه چیزی فیزیکی بود …مانند انرژی که ویبره آن اتاق را پر کرده بود من تنها کسی نبودم که متوجه شدم . با کمی تلاش توانستم چشم هایم را از او بگیرم و فهمیدم کسانی که نزدیک او بودند چرخیدند تا به او نگاه کنند . برخی از آنها حتی چند قدم عقب برداشته و سعی داشتند از او فاصله بگیرند . آنها را سرزنش نمی کردم . من آن سر اتاق در گوشه ای پنهان شده بودم …اما با این حال آن را احساس می کردم. اگر نزدیک بودم ممکن بود من هم از او فاصله بگیرم وحشتناک بود.. بسیار ترسناک …با خود در تعجب بودم که آیا نیک همخانه دارد ؟ و حدسم این بود که بله دارد .. حدس دیگرم این بود که او به هیچ عنوان خبر نداشت که نیک مهمانی به راه انداخته . چشم های به اطراف چرخیدند . اتاق بزرگ و فراخ پر از آدم بود . بطری شامپاینی روی میز قرار داشت که کج شده بود و نصب آن روی قالی پخش شده بود . می دانستم دو تا از مهمانها شیشه هایی شکسته بودند . صدای آن را شنیده بودم . دختری یکی از آنها را تمیز کرد و دیگری قطعاتش به این طرف و ان طرف افتاده بود . شاید زیر قالی…. یا روی چوب های تیره کف اتاق افتاده باش د خوشبختانه هنوز صدمه ای به کسی وارد نکرده بود . بطری های نوشیدنی همه جا پیدا می‌شد . حتی روی زمین و زیر میزها.. زیر سیگاری هایی که بیش از اندازه پر شده بودند و خاکستر آنها روی قالی پخش و پلا شده بود نیز همه جا به چشم می خورد… موسیقی انقدر با صدای بلند پخش نمی‌شد که به پرده گوش آسیب برساند اما با توجه به اینکه ساعت از یک صبح گذشته بود هنوز هم صدای بلندی داشت . احتمالاً همسایه ها صدای آن را خواهد شنید و به هیچ عنوان از این قضیه خوشحال نخواهد بود. می دانم اگر من بجای آنها بودم خوشم نمی آمد همچنین هم خانه نیک هم از این قضیه خوشش نمی آمد قسمتی از من میخواست دوباره او را ببیند.. من یک زن بودم و او از آن مرد هایی بود که هر زنی شیفته نگاه کردن او به او بود… او به طور ناخودآگاه توجه زنها را به خود جلب می کرد و هر زنی میخواست بچرخد تا به او نگاه دیگری بیندازد . قسمت دیگری از من می ترسید به او نگاه کند زیرا او کاملاً ترسناک بود . به این دلیل که مردی که بتواند وارد اتاق بشود و اتاق را با نیروی خشم خود پر کند ….کاملاً مرد ترسناکی بود اما وقتی به سر جایی که ایستاده بود نگاه کردم …. رفته بود و این را به نشانه اینکه من هم باید آنجا را ترک کنم گرفتم دلم نمی خواست به اینجا بیایم اما ساندرین مدتی بود که نیک چشمش را گرفته بود و من بارها و بارها به او گفته بودم که نیک او را به بازی می گیرد زیرا هر دوی ما به خوبی شمار دختر هایی که او آنها را به بازی گرفته بود را می دانستیم . اما ساندرین او را به چشم یک معدن طلا میدید . بیشتر وقت خود را صرف شکار یک معدن طلا کرده بود و وقتی چشمش به قیافه زیبای نیک سبرین افتاد تصمیم گرفت که باید او را داشته باشد همان لحظه که من چشمم به او افتاد معده ام به هم خورد… او خوشتیپ بود.. و این یک حقیقت محض بود …همچنین یک عوضی به تمام معنا بود …غیر ممکن بود چنین چیزی را متوجه نشوی . همچنین چیز دیگری در موردش وجود داشت که نمی توانستم انگشتم را روی آن بگذارم …چیزی که از آن خوشم نمی آمد…. به هیچ عنوان اما به چشم ساندرین …زرق و برق ..موقعیت اجتماعی… قیافه… و ……پول …… بیشتر می امد بله… دوست من یک جوینده طلا بود (اشاره به زنانی که به خاطر پول با مردی ازدواج می کنند ) با این حال شاید به من بگویی دیوانه… و من هم بارها این را به خودم گفته بودم …اما من او را دوست داشتم . اکثر اوقات باعث دردسر و اعصاب خورد کن بود . همچنین این که به طور مداوم دنبال مرد رویاهایش می گشت … کسی که خوش قیافه.. و پولدار باشد ..گاهی اوقات مرا می ترساند.. اما حداقل می دانست که چه کسی است و چه چیزی میخواهد همانطور که به منظره رو به رو نگاه میکردم می‌دانستم این چیزی است که او می خواهد …همواره می‌خواست در چنین مناسبت هایی مانند ملکه بدرخشد.. مهمانی هایی با یک عالمه شامپاین و پادوهایی خوش لباس.. ساختمان های باشکوه.. با بالکن هایی با چشم انداز عالی و دیوارهای پوشیده از اثرات هنری… وقتی به اینجا رسیده بودیم کت هایمان را در اتاق خواب نیک قرار داده بودیم بنابراین با یک نگاه گذرا به اتاق خواب نیک… می دانستم که او برای ساندرین خود جنس است سپس تقریبا نیم ثانیه بعد به خاطر آوردم که هیچ چیزی ارزش این را ندارد که خودت را با یک عوضی اسیر کنی… حتی به خاطر این همه لاکچری… مخصوصا نه عوضی مانند نیک نوشیدنی ام را که به آن لب نزده بودم …روی مرمر تیره باری که آشپزخانه را از اتاق پذیرایی جدا میکرد قرار دادم و به طرف بالکن شروع به حرکت کردم نمی‌خواستم این کار را بکنم و این دلیلی بود که در گوشه‌ای پنهان شده بودم . سعی کردم به آن فکر نکنم اما اینجا مکانی بود که من به آن تعلق نداشتم و آدم‌هایی که در این اتاق حضور داشتند به خوبی من این را می دانستند ساندرین به من گفت می بایست لباس بخرم و برچسب آنرا دست نخورده بگذارم …تنها آنها را جایی پنهان کنم… همچنین به من گفت یک جفت کفش مارک دار هم بخرم و او خودش با من خواهد آمد تا بعد از اینکه مهمانی تمام شد آنها را پس بدهیم… اما فکر می کردم حرکت جالبی نباشد. بنابراین مانند تمام دفعات قبلی که ساندرین چنین پیشنهادی داده بود عمل کردم او خودش به انجام دادن چنین کارهایی اهمیتی نمی‌داد و همواره این کار را انجام می‌داد. حتی یکبار قبلا با این که چهار بار یک کفش را پوشیده بود و بند آن پاره شده بود باز هم بعد از اتمام کارش ان را پس داد اما من اینگونه نبودم بنابراین یک جفت صندل پاشنه بلند پوشیده بودم که دو سال پیش انها را خریده بودم . بانمک و حتی فکر میکردم گاهی جذاب به نظر می‌رسند.. اما ارزان بودند . حتی چرم واقعی هم نبودند . به خوبی از انها مراقبت می کردم اما همانگونه که بودند به نظر می رسیدند . همین شرایط برای لباسی که پوشیده بودم هم صدق می کرد . فکر میکردم زیبا است . بخوبی سایز بدنم بود و رنگ ان به خوبی به من می امد اما ابریشمی یا ساتن نبود . پلی استری که از یک مغازه حراجی خریده بودم . چشمها به طرف من می چرخیدند …پایین و بالا حرکت می کردند …و لبها با پوزخندی کج می شدند …به بینی ها چین انداخته می شد و چشم ها می چرخیدند این از طرف دختر ها بود پسرها مستقیم به س*ینه یا پاهایم نگاه می کردند . در این نقطه از مهمانی اهمیتی نمی دادند با کسی رابطه داشته باشند که کلاس داشته باشد یا اینکه با کسی باشند که فکر می کنند می توانند او را بخرند تنها می خواستند با یک نفر رابطه داشته باشند و هر چیزی که دستشان بیاید برایشان کافی بود ساندرین به همراه نیک ..نیم ساعت پیش به طرف بالکن رفته بود و از ان موقع به بعد هنوز بازنگشته بود . بنابراین به طرف انجا به حرکت افتادم . که راه طولانی بود . سعی میکردم به کسی برخورد نکنم یا روی کسانی که روی نیمکت ها خوابیده بودند قدم نگزارم و نگاههای خیره ای که در تمام طول راه مرا دنبال می‌کردند را پشت سر احساس می کردم . به نظر می‌رسد یک ساعت طول کشیده اما احتمالا تنها دو دقیقه گذشته بود . سپس از شیشه عبور کردم و بیرون رفتم این بیرون احساس خوبی داشت . بدون دود سیگار و خلوت… چند لحظه به خودم اجازه دادم تا از هوای تازه لذت ببرم . سپس به اطراف نگاه کردم . پسر و دختری ان طرف من به هم پیچیده بودند اما ساندرین نبود.. به طرف چپ پیچیدم و در گوشه بالکن نیک و ساندرین را دیدم که مقابل پنجره قدی ایستاده بودند . انها هم محکم به هم پیچیده شده بودند وقتی نزدیک انها رسیدم گفتم _ام… متاسفم که مزاحم میشم سر نیک بالا امد و چشمهای هر دوی انها به طرف من کشیده شد . اما حتی یک اینچ هم حرکت نکردند . چشم های نیک روی س*ینه ام پایین امد . چشم های ساندرین با هشداری غیر کلامی که میگفت ” اینجا چه غلطی می کنی ؟ ” گشاد شدند . بالاخره بعد از مدت ها او را همان جایی که می خواست به دست اورده بود و از این که مزاحم شده بودم اصلا خوشحال نبود . کمی نزدیک تر رفتم و به ساندرین نگاه کردم . به ارامی گفتم _دوباره متاسفم عزیزم باید برم خونه به سرعت جواب داد _خیلی خوب فردا بهت پیام میدم پلک زدم با هم پیمانی داشتیم که هرگز بخاطر یک مرد یکدیگر را پشت رها نکنیم… و همچنین با هم .. با تاکسی به اینجا امده بودیم و اینگونه برای ما مقرون به صرفه تر بود . شروع کردم به گفتن _ام… اما میان حرفم پرید _ من حالم خوبه . نیک من رو به خونه میرسونه سرش را به طرف نیک چرخاند _ درسته نیک ؟ چشمهایش را از جایی که روی بدن من ثابت شده بود بر نداشت . سپس چشمهایش را با تنبلی به طرف صورتم بالا اورد . همانطور که به او خیره شده بودم پرسید _چرا داری اینجا رو ترک میکنی ؟ برای او چه اهمیتی داشت ؟ شروع کردم به توضیح دادن _خب دیگه دیره وقته و ____ حرفم را قطع کرد _بمون _ببخشید ؟ تکرار کرد _ بمون سپس نیشخندی روی چهره اش نقش بست که اصلا از ان خوشم نمی امد . نگاهش به طرف ساندرین که هنوز هم او را به پنجره چسبانده بود بازگشت . به نرمی اما طوری که منظورش کاملا واضح بود گفت _ هر سه ما با هم خوش میگذرونیم چند بار پلک زدم . بدنم منقبض شد و دیدم که ساندرین هم همین کار را تکرار کرد . با قاطعیت گفتم _نه.. در واقع دارم میرم خونه . باید هرچه سریعتر برم ب ه دوستم نگاه کردم _ساندرین ؟ رنجیده به نظر می‌رسید …نه یکم …بلکه بسیار ان هم از دست من خدایا ساندرین سپس به نیک نگاه کرد و گفت _ من اهل سه نفره نیستم یا فقط من یا هیچی نیک به من نگاه کرد و پرسید _تو هم اینطوری املی ؟ میبینی ؟ یک عوضی بود پاسخ دادم _کاملا زمزمه کرد _حیف شد هنوز هم به من نگاه میکرد _البته اگه قبول میکردی تنها تو برام کافی می بودی صدای ساندرین به تندی به گوش رسید _جدی ؟ بهت گفته بودم که نیک یک عوضی و یک چیز دیگر است … و ان چیز دیگه هر چه که بود چیز خوبی نبود هنوز هم با اینکه ساندرین را مقابل پنجره گرفته بود گفت _درسته .. اگه اینطوره پس هر کسی که میخواد بمونه بمونه و هر کسی که میخواد بره بره و این از چشم من یا ساندرین پنهان نبود که مشخصا داشت به او می گفت که باید انجا را ترک کند و ترجیح می‌داد چه کسی بماند خدایا امیدوار بودم این چشم ساندرین را روی این عوضی باز کند میبایست بهتر از این می دانستم ان چشمها به طرف من امدند و گفت _ فردا بهت پیام میدم باید به طریقی به او بفهمانم که باید خودش را از این رابطه چرند بیرون بکشد . ارزو داشتم وایو هم اکنون با من بود . او می توانست رک و مستقیم این را به زبان بیاورد . اما از انجایی که زبانش خشن تر از زبان من بود… ساندرین هرگز به او گوش نمی داد _ساندرین____ _ انیا عزیزم ..فردا بهت پیام میدم داشت کم کم صبرش را از دست می‌داد . همچنین به سختی به این باور اشتباه چسبیده بود که زیبایی او ( واقعا زیبا بود ) استایلش ( که اصلا مال خودش نبود و اریتی بود ) و توانایی او در تخت خواب ( هیچ ایده ای راجع به صحت این یکی نداشتم ) می تواند نیک را انقدر اسیر خود کند که نیک هرگز خیال جدا شدن به سرش نیفتد _ساندرین من____ _انیا من….فردا….بهت…… پیام میدم و چشمهایش را بزرگ کرده و به نیک خیره شد . از انجایی که نیک داشت به من نگاه میکرد ان را ندید . اما ان چشمها داشتند می‌گفتند او بالاخره معدن طلای خود را پیدا کرده و من هر چه سریعتر باید انجا را ترک کنم و به او اجازه دهم تا از جادویش استفاده کند از این خوشم نمی امد اما چاره دیگری برای بردن او از این جا نداشتم . بنابراین زمزمه کردم _تا فردا به من نیشخند ی تحویل داد …به او اخم کردم … اما او تنها دستش را بالا برده و صورت نیک را به طرف خودش چرخاند واقعاً حق با ویویکا بود . ساندرین در دنیای فانتزی زندگی می کرد . او پدری داشت که طوری با او رفتار میکرد گویی بسیار گرانبها و قیمتی است . به او می‌گفت بی نهایت زیباست و او را تا سر حد فاسد شدن لوس کرده بود . سپس در دوران دبیرستان دوست پسرش هم همین کار را درست تکرار کرده بود… سپس در دوران کالج پسری دیگر هم اینگونه به او فهماند بود… از همان زمانی که به دنیا امده بود تا سن ۲۲ سالگی با استفاده از زیبایی و قدرت زنانه اش زندگی طلایی که دوست داشت را زندگی کرده بود . هنوز به این حقیقت که بعد از ان که پنج سال پیش کالج را ترک کرده بود تاکنون به جنگل وارد شده و این جنگلی که سعی دارد در ان شکار کند شکار چیانی بی رحم تر و وحشی تر داشت واقف نیامده بود ….. همین حالا هم تعداد زیادی از ان شکارچی ها او را جویده و به بیرون تف کرده بودند به نرمی گفتم _شب بخیر و چرخیدم . پاسخی دریافت نکردم . به پشت سر نگاه نکردم . همانطور که راه خودم را از بین جمعیت باز می کردم و زیر لب می گفتم _عذر می خوام کیفم را باز کردم تا گوشیم را بیرون بیاورم . وقتی به هال رسیدم گوشی در دستم بود . اپارتمان عجیبی بود . فکر میکردم به این دلیل که بسیار بزرگ است.. هرگز قبلاً اپارتمانی به این بزرگی ندیده بودم …اما همچنین ساختار عجیب و غریبی هم داشت . اما با این که پر از جمعیت بود و جمعیت تا جایی که می توانست خرابکاری کرده بود . با این حال نمی توانستم بگویم چشمگیر نیست . واقعا زیبا بود بالاخره بعد از راهپیمایی طولانی و تقلا از بین جمعیت به طبقه ای که اتاق خواب نیک در ان قرار داشت رسیدم . اتاق بسیار زیبا و لوکسی که کت هایمان را در انجا قرار داده بودیم .. به طرف پایین حال برای پیدا کردن کتم به حرکت افتادم . در نیمه راه باتری گوشی ام تمام شد و گوشی در دستم خاموش شد . زمزمه کردم _لعنت به طور بیهوده دکمه روشن ان را فشار می دادم . بارها و بارها …دوباره زمزمه کردم _ لعنت میدانستم که به گوشی تازه نیاز دارم …داشتم برای ان پول پس انداز میکردم …. تنها دو ماه دیگر می توانستم ان را بخرم …در طی چند ماه گذشته گوشی ام در کمتر از یک ساعت باتری خالی می کرد . گوشی بعدی که خواهم خرید دیگر گوشی ارزانی نخواهد بود بلکه یک گوشی خوب و با کیفیتی بالا . در چند سال اخیر سه گوشی ارزان قیمت عوض کرده بودم و فکر می کنم چنین سرمایه گذاری در خرید گوشی با کیفیت به نفعم باشد اتاق خواب نیک را در پایین حال دیدم و شروع به حرکت به طرف ان کردم…. اما ناگهان بدنم بی حرکت شد به این دلیل که روی زمین هال کوپه بزرگی از کت ها قرار داشت با حالتی شوکه شده به ان خیره شدم . من خودم هم کتم را روی کوهی از لباس ها روی تخت خواب نیک قرار داده بودم اما همگی انها حالا روی زمین هال قرار داشتند .. به انتهای هال نگاه کردم در اتاق خواب باز بود . نور انجا کم و رمانتیک بود . مانند این بود که قول می داد دختری که انقدر خوش شانس باشد که بالاخره نیک او را به انجا ببرد اوقات خوشی را خواهد گذراند جیززز…. یک احمق مست همه کت ها را توی هال ریخته بود به طرف کت ها حرکت کردم . روی یک زانو چنباته زدم . گوشی و کیفم را با یک دست گرفتم و با دست دیگر بقیه کت ها را جستجو می کردم . وقتی کت خودم را بالاخره پیدا کردم ان را کشیدم …چشم هایم به قسمت پایین هال بود اما تمرکز نداشتم… اما وقتی تلفن بی سیم نقره ای و درخشانی که روی میز کنار تخت خواب قرار داشت را دیدم ….تمرکزم بیشتر شد ان تلفن یعنی تاکسی… یعنی اینکه مجبور نبودم از یکی از ادم های داخلی اتاق نشیمن درخواست کنم که تلفن شان را به من قرض بدهند یا مجبور شوم دوباره مزاحم ساندرین و نیک بشوم عالی بود با دقت از روی کت ها گذشتم و به طرف اتاق حرکت کردم ..وقتی به داخل اتاق قدم گذاشتم به اطراف نگاه نکردم اگرچه دلم می‌خواست این کار را بکنم . بیشتر می خواستم هر چه سریعتر گورم را از اینجا گم کنم تلفن را از روی میز برداشتم و… همان فکری که به محض ورود به اتاق به ذهنم خطور کرد ….دوباره سراغم امد …اتاق بوی عجیبی میداد …ترکیب جذابی از افترشیو مردانه و بوی ادکلن و سیگار ..به طور عجیبی با یکدیگر مخلوط شده بودند و باعث شده بود اتاق به‌طور شرورانه اما به روش خوبی به نظر برسد . حالا بوی سیگار از دو بوی دیگر قوی تر شده بود و حالت شرورانه اتاق را بیشتر کرده بود. گوشی را برداشتم و به ارامی شماره‌ گیری کردم سپس صدایی بسیار ارام.. نرم و بسیار عمیق ….و صد البته عصبانی… مردی که می پرسید _ داری چه غلطی می کنی ؟ به گوشم رسید سرم به عقب چرخید و در نیمه‌ های شماره گیری متوقف شدم مرد بلند قد با موهای تیره و پرپشت که به طور ترسناکی مردانه بود … روی یکی از دو صندلی که روی بالکن مقابل درهای فرانسوی قرار داشتند نشسته بود ..داشت سیگار میکشید ..دیگر اورکت به تن نداشت . بنابراین می توانستم ببینم به جز ان که بسیار قد بلند با شانه هایی پهن است… ماهیچه های یک ورزشکار را هم داراست .. مانند پکیجی که بطور غیر قابل اشتباهی قدرت از خود ساطع می کرد اوه … و او عصبانی بود اوه خدای من و اوه لعنت زیر لب زمزمه کردم _اه….. سپس وقتی که چرخید تا سیگارش را خاموش کند و دوباره ان نگاه عصبانی و تاریک به طرف من بازگشت و پاهایش شروع کردند به اوردن او به طرف من…. دست از زمزمه کردن برداشتم لعنت به من گفت _یه تلفن توی دستت داری ….. می بایست به اتاقم و تلفن من بزنی ؟ بله خشمگین بود _اه….. داشت طول اتاق را طی می کرد . بنابراین دوباره ساکت شدم این اتاق هم بسیار بزرگ بود… تختخواب بسیار بزرگی که با ملحفه‌ های ساتن مشکی و بالش های ساتن مشکی پوشیده شده بود . در موقعیت خیلی خوبی در اتاق قرار گرفته بود و انقدر بزرگ بود که تقریباً به اندازه ی من قد داشت . وسایل اتاق همگی لوکس و گرانقیمت و در رنگ های تیره بودند همانطور که داشت به طرف من می امد سعی می کردم به اتاق و وسایل نگاه کنم و انجا را تحلیل و بررسی کنم داشت به طرف من حرکت می‌کرد . همان طور که تنها چند قدم از من فاصله داشت گفت _الو ؟ نفس میکشی ؟ ناگهان گفتم _فکر کردم اینجا اتاق نیکه و ناگهان کنار تخت خواب ایستاد… از لابلای دندان های به هم فشرده گفت _ نیست بله کاملا عصبانی و بله کاملا ترسناک زمزمه کردم _باید برم خونه . با تاکسی به اینجا امدم و باید برای برگشتن به خونه به تاکسی زنگ بزنم . تلفنم خراب شده و بیشتر از یک ساعت شارژ نگه داری نمیکنه . حالا خاموش شده . باید میدونستم . اما فکرش رو نکرده بودم ..اما با دوستم به اینجا امدم بنابراین فکر میکردم اون میتونه برام زنگ بزنه . اگرچه خیال داره توی مهمونی بمونه و من کتم رو اینجا گذاشتم . فکر می کردم اینجا اتاق نیکه . چون به من گفته بود وسایلمون رو اینجا بذاریم . فقط فکر کردم خیلی سریع از تلفنت استفاده کنم و یه تاکسی بگیرم . خیلی متاسفم . فکر نمیکردم اینجا اتاق نیک نباشه . مزاحم شدم . واقعا خیلی متاسفم صحبت کردن را متوقف کردم و او به من خیره شده بود ان موقع بود که فهمیدم چشم هایش ابی است . یک ابی عجیب و غریب شگفت‌ اور تیره و زنده…. و بسیار زیبا بودند… رنگ ان ها … مدل انها… ان مژه های بلند و ضخیم … نفس در گلویم حبس شد . سپس چشم هایش پایین افتاد . نه به روی س*ینه ها یا باسن یا پاهایم … بلکه روی بازویم …که به دستم ..که با ان کیف و کت و تلفن همراهم را گرفته بودم متصل بود . سپس دوباره به صورتم بازگشت . سپس با ان صدای ارام اما عمیقش گفت _ من تو رو به خونه میرسونم پلک زدم حرکت کرد قبل از انکه بتوانم کلمه‌ای بگویم یا کاری کنم گوشی تلفنش را از دستم بیرون کشید . به طرف من خم شد و من ان رایحه جذاب را استشمام کردم حق با من بود …بوی او بسیار جذاب بود… انقدر جذاب که کاری جز انکه بی حرکت بایستم و ان رایحه به یاد ماندنی را به ریه بکشم نمی توانستم انجام دهم تلفن را داخل شارژر قرار داد . سپس به عقب خم شد و کتم را از دست من گرفت با ان حرکت از حالت فریز شده بیرون امدم و گفتم _ام… من… اما وقتی انگشت هایش دور بازویم حلهق شدند و ناگهان خودم را در حالی که پشتم به او بود پیدا کردم …متوقف شدم دستور داد _دست ها سرم را چرخاندم تا به او نگاه کنم . همزمان سعی کردم خودم را مجبور به نفس کشیدن کنم زمزمه کردم _چی ؟ پشت سر من در حالی که کت را بالا گرفته بود تا دست هایم را داخل ان فرو ببرم ایستاده بود با بی صبری تکرار کرد _دست ها با توجه به اینکه قبلا چندان صبر و تحملی نداشت . حالا بسیار ترسناک تر به نظر می رسید شروع کردم به گفتن _فکر می کنم____ اما وقتی دستش جلو امد.. مچ دستم را به چنگ گرفت و ان را به طرف عقب کشید ..دیگر صحبت نکردم . حرکت خشنی نبود …درد نمی کرد ..ام ابا این حال شوکه شدم سپس دست‌هایم را داخل استین کت فرو برد _اون دست دیگه بدون تاخیر کیف و تلفنم را به دست دیگرم دادم و دستم را به پشت سر بردم تا به داخل استین کت فرو ببرم چند لحظه دستهایش را که روی شانه هایم حرکت می کرد احساس کردم . سپس انگشت هایش دور سر شانه هایم بسته شدند و ناگهان دوباره صورتم به طرف او بود . سپس داشتم با او به طرف در حرکت میکردم . دستش هنوز روی بازویم قرار داشت به سختی توانستم صدایم را پیدا کنم همانطور که مرا از در بیرون می برد گفتم _واقعا یه تاکسی خوبه … کمی بازویم را کشید و مرا متوقف کرد کاملاً مرا نادیده گرفت . با دست دیگرش در را بازتر کرد و با چند حرکت اتاق در تاریکی فرو رفت . سپس در را بست …ان را قفل کرد… کلید را داخل جیبش قرار داد ..و دوباره هر دویمان را به طرف هال برد تمام این کارها را در حالی که هنوز هم با یک دستش بازویم را گرفته بود انجام داد سپس وقتی به سرعت چرخید و به طرف من خم شد… کاملاً نفس کشیدن را متوقف کردم …تنها به اندازه ای وقت داشتم که یک اینچ از او فاصله بگیرم و ناگهان میان بازوهای او بلند شده بودم پاهایم در هوا شناور بود . یکی از بازوهایم را دور شانه های ماهیچه ای او قرار دادم و دست دیگرم یقه کت او را گرفته بود … مستقیم از روی کپه ی لباس ها رد شد خدای بزرگ وقتی از لباس ها گذشتیم خم شد و مرا روی پاهایم قرار داد . حرکاتش خشن نبود اما با مهربانی و ملایمت هم نبود . وقتی پاهایم با زمین تماس پیدا کرد کمی از جا پریدم . زمانی برای بهبود یافتن نداشتم . انگشت هایش دوباره دور بازویم بسته شدند و مرا به طرف پایین هال به دنبال خود کشید خیلی خوب …می بایست روی این موقعیت کنترل پیدا کنم… همین حالا دهانم را باز کردم تا دقیقا همین کار را بکنم . همزمان میخواستم بازویم را از چنگ او بیرون بکشم که ناگهان ایستاد و مرا هم با خود متوقف کرد . سپس سرش کج شد …چشمهای ابی و عصبانیش به طرف من کشیده شدند و فراموش کردم که میخواستم روی این موقعیت کنترل پیدا کنم …..همه چیز را فراموش کردم سپس ناگهان مرا …نه به ارامی و نه با خشونت …اما با قاطعیت …کنار یکی از درها داخل سالن تنظیم کرد دستم را رها کرد و بدون در زدن وارد اتاق شد… اما با توجه به جایی که در ان قرار گرفته بودم نمی‌توانستم داخل اتاق را ببینم صدای جیغ کوتاه زنی که از روی وحشت بود و صدای متعجب مردی که میگفت _چه کوفت___ را شنیدم _باید یه نفر رو به خونه برسونم . همین قدر وقت داری که این موسیقی لعنتی رو خاموش کنی و این خونه ی لعنتی رو از ادما خالی کنی و تا جایی که میتونی همه جا رو تمیز کنی . اگه این دختر میخواد کاری که الان شروع کردید رو تمام کنید باید کمکت کنه تا اینجا رو تمیز کنید . اگه کمک نکرد از اینجا بندازش بیرون . مطمئناً دلت نمیخواد وقتی به خونه برمی گردم مجبور باشی با واکنش من روبرو بشی . و امیدوارم تمام حرفام رو جدی گرفته باشی نیک .. چون به هیچ عنوان توی حس و حال خوبی نیستم سپس به بیرون قدم گذاشت . در را بست . دوباره بازویم را گرفت و مرا به طرف پایین هال کشاند اولین فکرم این بود که همین حالا مچ ساندرین و نیک را گرفته بود دومین فکرم این بود که احتمالاً نیک اتاق خوابی کمتر تماشایی دارد سومین فکرم این بود که مرا کنار در قرار داده بود و این باعث تعجب و شگفتی من شد زیرا در واقع صدای ان انها را در ان اتاق شنیده بود . مطمئناً زیاد پیش نرفته بودند اما قطعاً داشتن شروع به پیشروی می کردند . با این حال او مانند سپری مرا از اتفاقاتی که پشت ان در بسته در حال انجام بود محافظت کرد ‌. نمی‌دانستم راجع به ان چه فکری بکنم از یک هال دیگر به طرف در عبور کردیم که افکارم را پاک سازی کردم و به موضوعی که در دست بود برگشتم _اممم….گوش کن اه…. لعنت _ام .. من اسم شما رو نمیدونم اما____ میان حرفم پرید _نایت _درسته اقای نایت___ دوباره میان حرفم پرید _نه.. نایت سپاس مقابل یکی از درهای هال مرا متوقف کرد . دستم را رها کرد و در را باز کرد . به او گفتم _ این چیزی بود که گفتم ..نایت.. حالا اقای نایت ___ در حال که دوباره اورکتش را پوشیده بود از ان در بیرون امد و به چشمهایم نگاه کرد . وقتی نگاهش با من برخورد کرد دهانم را بستم _ نه ..نه اقای نایت ..نایت..اسمم نایته همانطور که کتش را می پوشید به او خیره شدم _اسم مسیحی شما نایته ؟ _ اگه منظورت اسم کوچیکه بله سپس دوباره دستم را گرفت و به انتهای سالن به طرف در ورودی کشاند . زمزمه کردم _اسم غیر عادیه مرا به بیرون در کشاند _ اره و دوباره مرا از سالن لوکس و زیبا به طرف اسانسور به دنبال خود کشاند . ناگهان گفتم _یه جورایی ازش خوشم میاد زیرا واقعا اینگونه بود . اما به محض اینکه کلمات از دهانم بیرون امده بودند ارزو می کردم ای کاش این کار را نکرده بودم زمزمه کرد _حالا میتونم با خوشحالی بمیرم با نیش و کنایه ای که در کلامش شنیدم نفسم را به سرعت حبس کردم زیرا به طریقی خنده دار بود . و این مرد به نظر نمی رسید که از ان گونه‌ مرد هایی باشد که چندان اهل مزاح باشند . مرا مقابل اسانسور متوقف کرد و خم شد تا دکمه ان را بزند… و ان موقع بود که دیدم دست هایش با بقیه بدنش همخوانی دارد . ….جذاب …انگشت های کشیده و قویش دقیقاً شبیه دستهای مردی که صاحب اتاق خوابی باشکوه و اپارتمانی که از سر و رویش پول می بارد..و کفش های گرانقیمت به پا میکند بودند . وقتش بود دیگر راجع به دست ها و بقیه چیزهایی که به او مربوط می‌شد فکر نکنم _نایت.. از پیشنهادی که شما دادید تشکر می کنم …واقعاً سپاسگزارم اما صادقانه… میتونم با یه تاکسی به خونه برم _ اره میتونی . اما اینکار رو نخواهی کرد _من____ یک بار دیگر چشم هایش به طرفم بازگشتند و دهانم را بستم گوش _ کن عزیزم ..من تو رو میبرم خونه . اینطوری یه کاری دارم انجام میدم . کاری که مجبورم تمرکزم رو روی اون بزارم ..مثل رانندگی کردن ..یک زن رو صحیح و سالم به خونش رسوندن …و دوباره رانندگی کردن و به اینجا برگشتن…. و این به من فرصت می ده تا خونسردی ام رو حفظ کنم و این باعث میشه ذهنم از این حقیقت که می خوام گردن نیک رو از بدنش جدا کنم و اون ح******* رو از بالکنم به پایین پرت کنم دور میکنه بدون انکه مغزم به بدنم دستور داده باشد… سعی کردم دستم را از میان چنگ او بیرون بکشم ..پاهایم یک قدم مرا از او دور کردند و همانطور که به طرف بالا به او خیره شدم دستم روی پنل چوبی کنار اسانسور قرار گرفت . نمی دانم ایا این تهدید واقعی بود ؟ فکر نمی‌کنم جدی گفته باشد . فکر نمی‌کنم چیز خوبی باشد که هم اتاقی ات را از یک بالکن به پایین پرتاب کنی تنها به این خاطر که مهمانی گرفته باشد که تو را به ان دعوت نکرده ….اگرچه ان مهمانی را در خانه تو برگزار کرده . میدانستم عصبانیت است …مرا از داخل اپارتمان به بیرون کشانده بود و اجازه نداده بود حتی یک جمله ام را تمام کنم و مرا در اغوش گرفته بود تا از روی تپه ای از لباس هایی … که حالا مشخص بود خودش انها را به بیرون پرت کرده …عبور کند پاهایم می لرزیدند و نیاز داشتم خودم را به چیزی بند کنم تا سرپا بایستم . و پاهایم به این دلیل میلرزیدند که به خاطر اوردم او مرا را وحشت زده میکند و به خاطر این احساسم دلایلی داشتم . او واقعاً ترسناک بود . همانطور که انجا ایستاده بودم و با خودت در جدال بودم که ایا باید با تمام قوا جیغ بکشم و سپس روی پاشنه پاهایم بچرخم و فرار کنم …..اتفاقی رخ داد شروع کرد به توجه کردن به من او در حقیقت… ناگهان به نظر می‌رسید دارد به من نگاه می کند . و در واقع مرا میبیند . تا قبل از ان که از او فاصله نگرفته بودم وجود نداشتم . تنها دلیلی بودم تا از این اپارتمان و نیک… قبل از انکه خشم کنترل او را به دست گیرد …دور شود . حالا داشت به من نگاه میکرد . چشم هایش روی من میچرخید . تمام جزئیات مرا در نظر می‌گرفت ..چهره‌ام ..موهایم ..دستم که به در اسانسور چسبیده بود ..سر تا پایم تا نوک انگشتان پایم …و وقتی دوباره چشمهایش به چشم های من دوخته شد حالت چهره اش تغییر نکرده بود …فکی منقبض.. چشم های عصبانی… اما نه از دست من اما وقتی صحبت کرد صدایش نرم بود _من به تو اسیب نمی رسونم . زمزمه کردم _واقعاً می خوام یه تاکسی بگیرم خیلی سریع و تقریباً طوری که مشخص نبود اما من توانستم ان را ببینم…. چشمهایش به پاهایم کشیده شده و دوباره به سرعت بالا امدند هنوز هم با صدای نرمی پرسید _ گرفتن تاکسی اسراف نیست ؟ و می دانستم به خاطر انچه که از طرز لباس پوشیدنم فهمیده گرفتن تاکسی برای من اسراف کردن خواهد بود . صاف ایستادم و دستم را پایین اوردم . به او اطمینان خاطر دادم _من خوبم درهای اسانسور باز شدند و بدون ان که چشم هایش را از نگاه من بردارد دستش را بالا اورد تا در اسانسور را بگیرد تا همانطور که صحبت می کند بسته نشود _ من تو رو به خونم میبرم . در امنیت کامل . هیچ مشکلی از جانب من برای تو پیش نخواهد اومد . فقط یه سواری…. و با این کار داری به من لطف می کنی.. به من فرصت بده تا عصبانیتم رو اروم کنترل کنم.. اما به مسیح قسم میخورم میتونی به من اعتماد کنی _من___ _عزیزم قسم میخورم ..من فقط به منزله یه سواری تا خونه هستم . از این فرصت استفاده کن و در حق من لطفی کن و به من بهانه ای بده تا از اینجا بیرون برم حالا می توانستم عصبانیتش را ببینم . به خاطر اوردم وقتی قبلاً وارد اپارتمان شد چه احساسی داشت و کاملاً به خاطر می اوردم که تمام رفتاری که با من داشت طوری نبود که با من اسیب برساند اما همگی انها به طریقی وحشتناک و ترسناک… عجیب و غریب بود ..که به من نشان می‌داد می‌بایست بهتر از ان بدانم که توجه این مرد را بیشتر از این به خود جلب کنم خودم را در حالی که سرم را به طرف پایین اوردم تا بتوانم به پاهایم نگاه کنم پیدا کردم …پاهایی که مرا به طرف اسانسور می برد …نایت دستش را بالاتر برد و من توانستم از زیر دستش به داخل اسانسور بروم و سپس او بعد از من به داخل قدم گذاشت… درها شروع به بسته شدن کردند و دکمه B2 را فشار داد . به در ها خیره شدم _اسمت ؟ گردنم چرخید و چشمهایم بالارفتن و متوجه شدم دارد به طرف پایین به من نگاه می کند…پرسیدم _چی ؟ _ اسم عزیزم _ انیا به من خیره شد….سپس پرسید _ انیا ؟ تایید کردم _انیا تکرار کرد _انیا و سرش را تکان داد _و تو فکر می‌کنی اسم من غیر معمولیه ؟ _بله … هرگز با کسی که چنین اسمی داشته باشه ملاقات نکردم _و من هم هرگز کسی که اسمش انیا باشه رو ندیده بودم . اون چیه ؟ _چی چیه ؟ _ اسمت _اسم یکی از اعضای خانواده امه… فکر کنم مادربزرگم _قبل از اون _مادربزرگش _و قبل از اون.. اصالتا ؟ _ روسی _تو روس هستی ؟ _ مادربزرگم بود _ اینجا بزرگ شد ؟ _نه توی سن پترزبورگ بزرگ شد اما اینجا مرد سرش کمی به طرفی کج شد. اما حالت صورتش بی احساس باقی ماند _ مرد ؟ سرم را تکان دادم _ ۱۷ سال پیش _ عزیزم تو چند سالته ؟ ۲۳ ؟ ۲۴ ؟ _۲۷ سرش صاف شد _ ۲۷ ؟ به نظر می‌رسید حرفم را باور نمیکند _ بله مرا مورد بررسی قرار داد اما از چهره اش چیزی مشخص نبود . سپس گفت _ با این حال هنوز هم می‌بایست جوان بوده باشه _ به خاطر کبدش بود . اون اهل روسیه بود و اونها به جای اب ودکا سر میکشن پرسیدم _ تو روسی هستی ؟ در باز شد و دستش به طرف من امد… این بار نه به روی بازویم …بلکه به طرف ارنجم.. و مرا به طرف بیرون حرکت داد پاسخ داد _ لعنت نه پاسخ اش کمی توهین‌امیز بود . زیرا من نیمه روس بودم اما این را به رویش نیاوردم . تنها با او به طرف گاراژ حرکت کردم . ما را به طرف یک ماشین اسپرت براق و زیبا برد . چیزی که هرگز مانند اش را قبلا ندیده بودم انقدر تمیز بود که تقریباً از دور می درخشید . هیچ نظری ندارم اسمش چه بود اما تنها چیزی که می دانستم این بود که مانند اپارتمان ..اتاق خواب و لباس هایش شگفت انگیز و افسانه ای به نظر می رسید مرا به طرف در مسافر برد و ان را برایم باز کرد پرسیدم _چه مدل ماشینیه ؟ زمزمه کرد _استون مارتین داخل ماشین نشستم و در را بست . به اطراف نگاهی انداختم . این ماشین هم مانند تمام چیزهایی که به نایت مرتبط می شد سراسر توانگری و ثروت را فریاد می زد داخل ماشین نشست و با صدای بسیار ارامی ان را روشن کرد . سپس دستش را دور صندلی که من روی ان نشسته بودم قرارداد . چرخید و به طرف عقب نگاه کرد و به طور برعکس شروع به حرکت کرد . وقتی از انجا بیرون امدیم ماشین را صاف کرد … پایش را روی گاز قرار داده و حرکت کردیم به سرعت لعنت یکی از ترس هایم را به خاطر اوردم …..که من از پارکینگ ها خوشم نمی امد . مطمئناً ستون های سیمانی بزرگی در انجا قرار داشت و می دانستم مهندس های کاملاً خبره چنین ساختمان هایی بزرگی را ساخته اند و این پارکینگ می تواند وزن ساختمان را تحمل کند . اما به تمام چیزی که می توانستم فکر کنم این بود که شاید ان روز که مهندس این ساختمان را ساخته بوده روز خوبی سر کار نداشته و مس*ت بوده و نتوانست خوب از عهده محاسبات ساختمان بر می اید . و هر لحظه امکان دارد ساختمان روی سر ما فرو بریزد . اگر اینگونه باشد هیچ امیدی برای من وجود ندارد و این حقیقت که نایت با سرعت تمام داشت حرکت می کرد مرا به روش دیگری می‌ترساند نفس عمیقی کشیدم نایت گفت _عزیزم به او نگاه کردم و دیدم که به من خیره شده یا درست‌ تر بگویم به دست هایم که محکم با انها دستگیره ی در را گرفته بودم سپس نگاهش به طرف صورتم بالا امد و گفت _یک : از وقتی ۱۲ سالم بود رانندگی کردم و میدونم دارم چه کار می کنم . پس میتونی مخلوط شدن با ماشین رو تموم کنی . اروم باش و ازش لذت ببر . دو : یه جورایی باید بدونم کجا دارم میرم _از موقعی که دوازده ساله بودی رانندگی کردی ؟ پاسخ نداد… در عوض پرسید _کجا دارم میرم ؟ _کپیتال هیل به طرف دیگری نگاه کرد . به چپ پیچید . ادرس کامل خانه ام را به او دادم . همانطور که داشت با سرعتی دیوانه وار به طرف کپیتال هیل رانندگی میکرد سکوت حکمفرما شد و دیگر صحبتی نکردیم . سعی کردم ریلکس باشم و از ان لذت ببرم… که شکست خوردم …و اگر چه دیگر دستگیره در را محکم به چنگ نداشتم اما انگشت هایم را روی دامنم قرار داده بودم و دعا میکردم به بلوک من رسیدیم و به اندازه دو خانه پایین تر از ساختمان من جای پارکی گیر اورد و ماشین را پارک کرد… اگرچه فکر نمیکردم در چنین کوچه کوچکی چنین ماشینی بتواند جای بگیرد اما او بهتر می توانست ان را در انجا جا دهد چشمهایم را بستم . نفس عمیقی کشیدم و سپس به طرفش چرخیدم تا از او تشکر کنم . از این که شب به پایان رسیده بود قدردان بودم و از این که زمانم با او به اتمام رسیده بود احساس اسودگی خاطر میکردم اما همان طور که داشت از ماشین بیرون می رفت به پشت او خیره شدم زمزمه کردم _ لعنت مطمئن نبودم از تظاهر به جنتلمن بودن او خوشم بیاید . این که مرا به خانه رسانده بود و به طریقی که به من بر نخورد به من گفته بود که به ان نیاز دارم و مانند سپری اجازه نداده بود انچه که در اتاق خواب کناری میگذشت را شاهد باشم ..به طریقی عجیب بودند… و نایت و جنتلمن بودن با هم جور نبودند … این حرکات به نظرم سردرگم کننده می رسیدند . می دانستم نباید به این چیزها فکر کنم . مخصوصا اینکه میدانستم امشب تنها زمانی بود که در حضور او هستم در طرف من باز شد و انگشت هایش دور ارنجم پیچیده شدند و سپس بیرون ماشین بودم . در را به هم کوبید و مرا به طرف پیاده‌ رو هدایت کرد . اما هر دوی مان را متوقف کرد به طرف بالا به او نگاه کردم . اماده بودم به او بگویم به خاطر این که مرا رسانده بود قدردان او هستم … اما نیاز نیست مرا تا ساختمانم برساند . اما کلمات بیرون نیامدند زیرا چشمهایش به طرف پایین کوچه متمرکز شده بودند . بنابراین من هم به انجا نگاه کردم . ساختمان های این کوچه تقریباً بازسازی و بعضی از انها مجددا رنگ امیزی شده بود اما دو ساختمان کم ارزش که تقریبا مانند این بود هر لحظه در حال ویران شدن هستند میان بقیه ساختمان ها کاملا نمایان بودند نایت مستقیماً داشت به اپارتمان من نگاه می کرد این ساختمان …وقتی ساخته شده احتمالا کسی توجهی به ظاهرش نکرده . از همه مهمتر کسی به این که چگونه از این سازمان نگهداری کند توجهی نمی‌کرد . نکته خوب این بود که اجاره اینجا ارزان بود و همچنین جای پارک داشت… نکته بد این بود که همسایه ها از این ساختمان متنفر بودند …از صاحب خانه متنفر بودند و گاهی اوقات از مستاجران… که شامل من هم می‌شد …متنفر می شدند حالا نایت با حالت عجیبی به ان خیره شده بود . هنوز هم از چهره اش چیزی خوانده نمی‌شد اما عمیقاً به فکر فرو رفته بود . به نرمی گفتم _نایت سرش کمی تکان خورد و چشمهایش به طرف من بازگشتند _مجبور نیستی من رو تا اون ساختمون برسونی من خوبم . مچکرم که منو به خونه رسوندی پاسخم را نداد و دوباره مرا نادیده گرفت …. و به طرف ساختمان به راه افتادیم . همانطور که راه میرفتیم گفتم _واقعا میگم ..اینجا محله خوبیه مانند این بود که حرفی نزده بودم . همانطور که نگاهش روی ساختمان من بود به حرکت کردن ادامه داد . انگشتهایش محکم دوره ارنجم بسته شده بودند . اهی کشیدم و بیخیال شدم ساختمان انقدر دور نبود و به زودی تمام این چیزها به پایان می رسید . …. از پله ها بالا رفتیم و نایت هر دوی مان را متوقف کرد . به او نگاه کردم تا دوباره از او تشکر کنم اما قبل از من صحبت کرد _ کد رو وارد کن عزیزم به او خیره شدم و پرسیدم _کد ؟ سرش را به طرف صفحه کلید کنار در اشاره داد . به ان نگاه کردم و می دانستم که کار نمی کند . سپس دستم را بلند کردم و دری که قفل نبود را هول دادم . وقتی این کار را کردم می توانم قسم بخورم صدای نفس کشیدنش ….که به سرعت ان را حبس کرد و مشخصا کامل عصبانی بود را شنیدم.. اما وقتی سرم به سرعت چرخید تا به او نگاه کنم به داخل قدم گذاشت . به محض اینکه وارد شدیم متوقف شدیم . دوباره به من نگاه کرد و گفت _ عزیزم لطفاً بگو طبقه اول زندگی نمیکنی چیز عجیبی برای گفتن بود و به در واحدهای طبقه اول نگاه کردم . سپس به او نگاه کردم و پاسخ دادم _نه.. طبقه بالا زمزمه کرد _خدا رو شکر و سپس دوباره همانطور که ارنجم در دستش بود به حرکت افتادیم . مقابل پلکان طنابی با حالتی شل بسته شده بود و روی ان کاغذی بود که نوشته شده بود : خرابه ..سپس نایت هر دویمان را به طرف اسانسور حرکت داد… اما وقتی کاغذی که روی ان نوشته شده بود: کار نمیکنه ..را دید ایستاد. مشخصا این بار صدایی که از روی عصبانیت از گلویش بیرون امد را شنیدم . به طرف پلکان دیگر حرکت کردیم . نمی‌دانستم چه نتیجه گیری بکنم… اما تمام این حرکات به طریقی مرا عصبانی می کرد …منظورم این بود او کاملاً به وضوح داشت نشان می داد که می داند من از کجا امده ام و اینکه ساختمان من مانند ان اپارتمان چشمگیر و لوکس خودش نبود و همچنین من ماشین استون مارتین نداشتم . ممکن است ساختمان ان خراب و ویران باشد و بهایی که برای ان می پردازم ارزان باشد . اما همچنین در محله امنی بود . بنابراین کرایه اش انقدر ها هم ارزان نبود . همانطور که از پله ها بالا می رفتیم هیچ صدای مهمانی بلندی نمی‌امد ( بر خلاف ساختمان او ) و همه جا ساکت و در ارامش بود اگرچه اینجا ساختمان من بود اما او داشت مرا به طرف پایین راهرو هدایت می‌کرد . ریسک یک نگاه به طرف او را به جان خریدم و متوجه شدم سرش به طرف عقب رفته …سر من هم به طرف عقب رفت و دیدم که سه تا از پنج لامپ راهرو شکسته شده بودند… و راهرو به طور قابل درکی تیره بود تقریباً چهار بار به خاطر لامپها و سیستم امنیتی و همچنین اسانسور با صاحبخانه تماس گرفته بودم اما هیچ اقدامی انجام نشده بود. بنابراین دیگر تماس نگرفتم و تصمیم گرفتم خودم ان ها را عوض کنم . وقتی به در اتاق من رسیدیم نایت مرا متوقف کرد . داخل کیفم را جستجو کردم …کلید هایم را بیرون اوردم ….وقتی انگشت های او دور کلید هایم بسته شدند دهانم باز ماند . انها را از دستانم بیرون اورد …. طوری که انگار حس ششم داشت کلید سمت راست را انتخاب کرده و ان را داخل قفل در فرو برد و در را باز کرد ….داخل اتاق رفت و لامپ را روشن کرد . سپس بازویم را گرفت و مرا به داخل اتاق کشاند . در را بست و من را به در چسباند . سپس دوباره به طور عجیبی به چشمهایم نگاه کرد و دستور داد _ حرکت نکن پلک زدم شروع به راه رفتن کرد ..سپس همان طور که داخل اتاقم حرکت می کرد و اشپزخانه را چک میکرد …لامپ ها را روشن میکرد… و اطراف را به دقت نگاه می‌کرد …در دستشویی را باز کرد… بالا تنه اش را چرخانده و داخل ان را نگاه کرد… تمام این مدت او را تماشا کردم دارد چه کار می کند ؟ دوباره بیرون امد و به طرف اتاق خواب به حرکت افتاد . بدنم تکان خورد و صدا زدم _ام… نایت ؟ اما حتی یک ثانیه هم مردد نشد . لامپ را روشن کرد و داخل اتاق ناپدید شد واقعا داشت کار میکرد ؟ دوباره صدا زدم _نایت ؟ دو قدم به داخل اپارتمان برداشتم اما دوباره ظاهر شد و با ان پاهای بلند و کشیده اش به طرف من حرکت کرد . حالات چهره اش هنوز هم بی احساس بود اما چشم هایش روی من بود . روبروی من ایستاد و کلیدها را به طرفم دراز کرد همانطور که انها را از دستش می گرفتم گفت _ همه جا امنه . از دیدنت خوشحال شدم انیا ام…چی ؟ سپس چشمهایش به طرف در رفتند . به طور عجیب و غریبی چشمهایش باریک شدند … مانند اینکه دیدن در واحدم به طور وحشتناکی او را عصبانی می کرد . دوباره به من نگاه کرد سپس زمزمه کرد _ یا مسیح با حالتی گیج به او خیره شده بودم . قبل از انکه بتوانم چیزی بگویم از در بیرون رفت . ایستاد و به طرف عقب چرخید . چشم هایش روی من بود. دستور داد _بعد از اینکه من رفتم اینو قفل کن عزیزم . اگرچه بی معنیه اما حداقل یه چیزیه سپس…… از انجا رفته بود

 

 

 

قسمت بعد

 


دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • فاطمه ۹۲ فوریه 1, 2019 :: 5:58 ب.ظ

    سلام ،قسمت اولش که جالب بود
    😘
    ممنون که رمان جدید و شروع کردید 💗

  • Mina فوریه 1, 2019 :: 8:47 ب.ظ

    سلام قسمت هارو چه روزایی
    میزارید؟؟

    • رز فوریه 2, 2019 :: 1:01 ب.ظ

      سلام ..سعی می کنیم هر روز پست بزاریم

  • سپیده فوریه 2, 2019 :: 6:01 ب.ظ

    قسمت اولش خیلی جذاب بوده از خوندنش
    خیلی لذت بردم منتظر قسمت های بعدیشم
    لطفا زودتر ،😍😍😍😍😍😍

  • somi فوریه 7, 2019 :: 11:28 ب.ظ

    سلام از شما بخاطر گذاشتن کتاب ممنونم
    خواهش میکنم کتاب های بیشتری بذارین
    و همچنین این داستان رو میشه زودتر
    بذارین من تو ۱هفته کل کتاب های سایت
    شما رو خوندم 🌹🌹🌹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *