محبوب ترین مطالب

ان روز قرار بود یک روز طلایی باشد ….می توانستم ان را احساس کنم

…این را می دانستنم زیرا در اشپزخانه نایت که کیفیت یک رستوران را داشت ایستاده بودم و ادکلن او را که از پیراهنش ساطع می‌شد استشمام می کردم …همچنین پنکیک هایی که درست میکردم عالی بودند

میتوانستم صدای زمزمه وار نایت که داشت به طرفم می امد را بشنوم و می‌دانستم که دارد با تلفن صحبت می کند

همانطور که او را نگاه می کردم که نزدیک و نزدیکتر می امد لبخند اسرارامیزی که از عمق وجودم می امد بر لب نشاندم

باز هم کفش به پا نداشت و شلوار جینی که به خوبی پاهایش را در برگرفته بود پوشیده بود …..خوشمزه به نظر می رسید

کاملا امروز روز طلایی بود

همان طور که با تلفن صحبت می کرد به طرف من امد و چشم هایش روی من قفل شده بود…. به طرف پنکیک ها برگشتم…. شنیدم که به تلفن می گفت

_ اره..نه … ازش خوشم نمیاد….

سپس احساس کردم که پشت سرم امد

_… درسته….

به من چسبید و دست هایش را روی شکمم احساس کردم …به طرف پنکیک نیشخند زدم و انها را زیر و رو کردم….

_نه فردا این کارو می کنیم… اگه میخواد اونجا باشه باید موقعی باشه که کرت کشیک میده

وقتی مرا به خود فشرد پاهایم شروع به لرزیدن کردند

_خیلی خوب ترتیبش رو بده …تمام روز با انیا هستم …تمام تلفن ها و قرار هام رو کنسل کن… بعدا

دیدم که تلفنش روی کانتر افتاد… لب هایش به طرف گردنم امدند… بیخ گوشم زمزمه کرد

_خوشمزه به نظر می‌رسن عزیزم

زیر لب گفتم

_اره

می توانستم احساس کنم که با دهان بسته مقابل گردنم می خندد

لرزیدم

_دخترم همیشه مشتاق منه ؟

_اره

_ اره ؟

_اره ددی

همانطور که روی گردنم را می بوسید گفت

_این عزیز منه

لب هایم را گاز گرفتم

_ گرسنمه انیا… عزیزم روی درست کردن پنکیک ها تمرکز کن

زمزمه کردم

_ درسته

دو نفس عمیق کشیدم و سعی کردم لرزش پاهایم را متوقف کنم…. بعد از انکه متوجه شد روی خود تسلط پیدا کرد .. گردنم را یک بار دیگر بوسید و مرا رها کرد

به طرف ماشین قهوه سازی حرکت کرد… ماهیتابه را برداشتم و به طرف بشقاب هایی که روی میز چیده بودم حرکت کردم… نایت پرسید

_ قهوه خوردی ؟

_ اره عزیزم

_ میخوای برات گرمش کنم ؟

به او نگاه کردم و لبخند زدم

_من خوبم …صبحانه اماده است

صورتش نرم شد و فنجانش را بطرف بالا برد… بعد از انکه من پنکیک ها را روی بشقاب چیدم و روی انها شربت ریختم به او ملحق شدم

بعد از انکه سومین لقمه ام را قول دادم به اندازه کافی شهامت پرسیدنش را پیدا کردم

_میتونم یه چیزی ازت بپرسم ؟

همانطور که پنکیک را در دهانش قرار می‌داد زیر لب گفت

_هر چیزی

به او نگاه کردم… روی صندلی کنار او نشسته بودم . پاهایم را روی یکدیگر انداخته بودم… او هم پاهایش را باز کرده و به حالت ریلکسی روی صندلی نشسته بود

می توانستم از چهره‌اش بفهمم که از پنکیک هایم لذت می برد ….

_از پنکیک ها خوشت میاد ؟

چشمهایش به طرف من امدند

_اه……اره

سپس مقدار بیشتری را به داخل دهانش فرو برد

خنده نخودکی سر دادم

لقمه اش را جوید و ان را قورت داد . ابروهایش بالا رفتند

_ این چیزی بود که میخواستی بپرسی ؟

سرم را تکان دادم ….سپس گفتم

_ تو ترکه داری ؟

سرش کمی به یک طرف کج شد و پرسید

_ چی ؟

_تو ..ام….. اون شب گفتی به یه…ام…. شلاق یا ترکه نیاز داری.. بنابراین من……ام…. یه دونه داری ؟…. از اونا

برای مدتی به من نگریست سپس لبخندی ارام و با تنبلی روی لبهای شرورش نقش بست

انگشتهای پایم پیچ خوردند

به ارامی پرسید

_داری مشق شبتو انجام میدی ؟

به دروغ گفتم

_فقط کنجکاوم

همانطور که پاسخ می داد ان لبخند شرورانه را روی لب هایش حفظ کرد

_هر دو عزیزم ..اگه ازش خوشت نمیاد میتونیم با هم به خرید بریم

چند بار پلک زدم

_خرید ؟

_ خرید

اوه خدا

نایت به توضیح دادن ادامه داد

_ تسمه ها : گوشه هاش نرمه ..میتونی سوزشش رو احساس کنی اما هیچ اثری به جا نمی زاره و برای اینکه کنجکاوی ات رو برطرف کنم …اگه یکم گند کاری بالا بیاری دستای منو میگیری… اما اگه گندکاری بزرگتری داشته باشی تسمه گیرت میاد…. بزرگتر باشه ترکه

سعی کردم روی صندلی نلولم اما شکست خوردم و این از نظر نایت دورنماند

دستش را پشت صندلی من قرار داد و مرا به خود نزدیک تر کرد …خم شد …طوری که صورتش کاملا نزدیک صورتم بود

_ خودت میدونی… اما به هر حال باز هم بهت میگم… از اینکه از تنبیه خوشت اومده به طور لعنتی هیجان زدم عزیزم اما چنین اتفاقی نمی‌افته مگه اینکه کاری کرده باشی که نیاز به تنبیه شدن داشته باشی . اگه بخوای تجربه‌اش کنی بعد از خوردن پنکیک میتونم بهت یه الهام هایی بدم …اگه ازش خوشت اومد پس دختر بدی میشی… اگرچه قبلا هم بهت گفتم اما بازم میگم اگه دوست داشته باشی اینو به یه بازی تبدیل کنی با کمال میل باهات بازیش می کنم ..هر موقع که تو بخوای.. اگه دوست نداشته باشی به سبک کنترل گرانه خودم رابطه داریم… اما عزیزم….. وقتی به بازی وارد بشی باید بدونی اون تویی که منو کنترل می کنی .. میگیری چی میگم ؟

کنترل کردن نایت

خوشم اومد

سرم را تکان دادم

_راجع به این چیزا مضطرب یا خجالتی نباش انیا . تا جایی که راحت باشی و بخوای پیش بری تورو میبرم . هرگز کاری که تورو ناراحت بکنه انجام نمیدم . اگه خیلی پیش رفتم کلمه ی امن رو میگی و وقتی که این کلمه رو به زبان اوردی بهت قول میدم که ناامید یا ناراحت نمیشم . اگه چیز های بیشتری دیدی و خواستی اونها رو تجربه کنی فورا میای و به من میگی و من اونو بهت میدم.. درسته ؟

سرم را تکان دادم

چشمهایش نگاهم را گرفته بود

سپس با مهربانی پرسید

_حالا در حالی که دارم پنکیک می خورم باید به فکر ایده های الهام بخش باشم ؟

دوباره سرم را تکان دادم

دوباره با حالتی ارام و شرورانه نیشخند زد

پاهایم شروع به لرزیدن کردند

زمزمه کرد

_صبحانه ات رو بخور

نفس عمیقی کشیدم تا خودم را ارام کنم.. سپس توجه ام را به پنکیک ها بازگرداندم

بعد از خوردن دو لقمه…. تلفن در کیفم که نزدیک نایت بود به صدا درامد …دستش را دراز کرد…کیف را نزدیک خود کشاند… و تلفن را از ان بیرون اورد …به صفحه ان نگاه کرد سپس به من نگاه کرد… و تلفن را به دستم داد

زمزمه کرد

_ ساندرین

تلفن را از او گرفتم و ان را مقابل گوشم قرار دادم

_ هی

_ انیا ؟

با شنیدن صدای لرزان و ترسیده اش صاف روی صندلی نشستم و بی حرکت شدم

_ ساندرین کجایی ؟ چه اتفاقی افتاده ؟

احساس کردم نایت در کنار من حالت هوشیارانه ای به خود گرفت

با صدای شکسته زمزمه کرد

_ اوه خدا……. انیا

سپس شروع به گریه کردن کرد

چشم هایم به سرعت به طرف نایت که مرا زیر نظر گرفته بود کشیده شدند… حالت چهره اش خونسردانه بود

_ ساندرین عزیزم باهام صحبت کن ..چه خبر شده ؟ کجایی___؟

و دیگر تلفن بیخ گوشم نبود…. بلکه در دست نایت بود

_ ساندرین نایت صحبت می کنه.. خودت رو جمع و جور کن ..توی دردسر افتادی؟

همانطور که به او خیره شده بودم سکوت کرد

چشم هایم به چهره خونسردش قفل شده بودند

_درسته ..میدونی کجا هستی ؟

یک بار دیگر به سکوت کرد

داشتم میلرزیدم

نایت به من نگاه کرد …دست دیگرش را بالا اورد و به تلفن خود اشاره کرد

_ هنوز هم اونجاست ؟

از روی صندلی پریدم و به طرف تلفنش دویدم

اوه خدا

اوه خدا

_ باید مستقیم و سرراست باهام صحبت کنی ساندرین…اون تو رو مجبور به انجام این کار کرد یا خودت این کارو کردی ؟

اوه خدایا

اوه خدایا

تلفن نایت را به چنگ گرفتم و به سرعت به طرف او دویدم

_ خوبه ساندرین ..صاف و پوست کنده صحبت کردن چیز خوبیه.. پسری که اخر هفته گذشته تو رو رسوند رو به خاطر میاری ؟

تلفن را به طرف او گرفتم… ان را گرفت … .. نزدیکش ایستادم ….به سختی گوش میدادم

_ خوبه.. یا اون یا من به زودی اونجا میایم .. قضیه ی اون مرد رو راست و ریست می‌کنیم و تو رو از اونجا میاریم بیرون ..کار احمقانه ای نکن.. وقتی منتظر مایی اگه میتونی از این مرد دوری کن.. فهمیدی بهت چی گفتم ؟

سپس یک سکوت دیگر

_ خوبه ..یک نفر داره میاد اونجا . حالا دیگه میذارم بری… باشه

یک بار دیگر ساکت ش

_د بزودی میام اونجا

تلفن را قطع کرد و ان را به دست من داد

اما به سرعت با تلفن خود شروع به شماره گیری کرد

زمزمه کرد

_میدونم ترسیدی عزیزم اما باید با کورت هرچه سریع تر صحبت کنم

زمزمه کردم

_باشه

حتی خودم هم می توانستم ترس را در صدایم بشنوم بنابراین می دانستم چرا بسرعت نگاهش به طرف من روانه شد …همچنین می دانستم چرا دستش را بالا گرفت و قاطعانه ان را اطراف من انداخت

گوشی تلفن را کنار گوشش بالا گرفت

_ کورت ؟ .. اره نایت ..یه موقعیت پیش اومده می خوام پاپیش بزاری

به او یک ادرس داد و همچنین خلاصه ای از موقعیت را برای او توضیح داد

_ اونجا میبینمت اما برای داخل رفتن منتظر نمون…اون منتظر یکی یا هر دوی ماست اگه تو اول اونجا رسیدی فورا اونو از اونجا بیرون بیار و بیارش اینجا … بعدش با اون مرد تصفیه حساب میکنیم …اما عاقلانه رفتار کن ..

کمی سکوت کرد

_بعدا

تلفن را قطع کرده و به من نگاه کرد

نفس عمیقی کشیدم

_اونقدر که فکر می کنی موقعیت بدی نیست اما موقعیت افتتاحیه . دیشب بیرون رفته.. با یه نفر اشنا شده و باهاش به خونه رفته… با توجه به ادرسی که بهم داد طرف پولداره ..بهش مواد داده… زیاد علاقه به مصرف نداشت اما می خواست هر طور که شده با اون پیش بره بنابراین قبول کرد ..از قرار معلوم این مرد زیاد بهش داده ..حسابی حالش به هم ریخته است.. احتمالا نئشه و مست*ه….این مرد بهش اجازه نمیده خونه رو ترک کنه.. نمیدونم چرا شاید به این خاطر باشه که اوضاع ساندرین به هم ریخته است و اوننمی خواد ریسک این که خودش رو به دردسر بندازه رو به جون بخره .. اما بالاخره میفهمم و ترتیبش رو میدم ..تو یا ویویکا ادرس خونه ی ساندرین رو دارید؟

زمزمه کردم

_بله هر دو داریم

_ به اونجا برید و لباس و هر وسیله ای که ممکنه بهش نیاز پیدا کنه رو بگیرید و به اینجا بیارید ..نمیدونم چی مصرف کرده پس نمیدونم چی رو دستمون داریم.. ممکنه هنوز هم ریسک پذیر باشه .. گرفتی ؟

سرم را تکان دادم

_باید برم

دوباره سرم را تکان دادم ب

ه سرعت به طرفم خم شد تا بوسه سریعی روی لبهایم بزند

سپس از انجا رفت

نفس عمیقی کشیدم

سپس تلفنم را بالا گرفتم تا با ویویکا تماس بگیرم

سپس با خودم فکر کردم بالاخره این روز قرار نبود چندان هم روز طلایی باشد

سپس فکر کردم بالاخره یک روز ساندرین مرا به کشتن میدهد

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *