محبوب ترین مطالب

با سر کشیدن لیوان پنجم که کمی احساس سرخوشی کردم…. احساس کردم دستی به ارامی روی کمرم قرار گرفت… نایت نبود.. می‌توانستم بوی او را تشخیص دهم… لمس سبکی بود و به سرعت از بین رفت

سرم را چرخاندم و به هالک کورت نگاه کردم

فریاد کشیدم

_هی

چند بار پلک زد.. سپس یک طرف لب هایش در حد یک میلی ثانیه بالا رفت

سپس گفت

_ نایت تورو توی دفترش میخواد

اوه خدای مهربان

ادامه داد

_من تو رو اسکورت می کنم

هنوز هم همان طور که فریاد می کشیدم گفتم

_ راهو نشون بده مرد من

سرش را تکان داد

سپس راه را نشان داد.. او را دنبال کردم.. وقتی از قسمت vip بیرون امدم نزدیک من ایستاد ..گاهی اوقات با دستش کمرم را می گرفت تا مرا راهنمایی کند.. گاهی اوقات مقابلم ایستاده و دستش را اطراف من قرار می داد و مردم را از سر راه کنار می زد و اجازه نمی داد کسی مرا لمس کند

اقای سابرین

خدایا

دوست پسر من جذاب….. و به هزاران شیوه مختلف باحال بود ….که واقعاً با شمردن انها سرگیجه می‌گرفتم ….حتی وقتی که ان اطراف نبود باز هم می‌توانستی ان باحالی را احساس کنی

بادیگاردی که کنار در پلکانی که به دفتر نایت منتهی می‌شد ایستاده بود ما را دید و قبل از انکه به انجا برسیم در را برای ما باز کرد

به او لبخند زدم و از در عبور کردم

کورت دیگر مرا همراهی نکرد.. به تنهایی از پله ها بالا رفتم …همانطور که از پله ها بالا میرفتم لیوان نوشیدنی ام را به دست گرفته بودم.. وقتی به در دفتر او رسیدم در زدم ..

نایت پاسخ داد

_ انیا

دستگیره در را چرخاندم در را هول دادم … سرم را به داخل فرو بردم.. نایت را دیدم که کنار کابینت نوشیدنی ها مقابل دیوار ایستاده بود… پرسیدم

_اشکالی نداره بیام داخل ؟

_ عزیزم کورت رو فرستادم تا تو رو به این جا بیاره نیاز نیست حتی در بزنی

لبخند زدم و داخل شدم.. او را دیدم که در حالی که لب هایش به طرف بالا متمایل شده بودند سرش را تکان میداد

در را بستم و به طرف او حرکت کردم… متوجه شدم دارد بطری شامپاینی باز میکند… یکی از ان بطری هایی که عکس گل روی انها نقش بسته بود… که بر این معنا بود بطری گرانقیمتی است

می خواست جشن بگیرد

برای من

خیلی خوب باشه

لب هایم را لیس زدم

خودش بود

اتفاق افتاده بود

خدایا

من عاشق شده بودم

خدایا

در بطری با صدای “پاپی” باز شد… کیف دستی و لیوانم را روی میز قرار دادم و به ان تکیه دادم …او را نگاه کردم که نوشیدنی می ریخت… به ارامی گفتم

_ ام…. قبلا منو با مهمونی که برام برگزار کردی لوس کردی عزیزم

_نه به اندازه کافی

احساس کردم پروانه ها در شکمم به پرواز در امده اند

بله

عاشق

شده

بودم

لیوان را به دستم داد… سپس بطری را کناری گذاشته و دستور داد

_ اینجا

به اندازه یک قدم با او فاصله داشتم… بنابراین به طرفش رفتم.. دستش را اطراف من حلقه کرد …دست ازادم را روی شانه اش قرار دادم و او هم لیوان اش را بالا گرفت… من هم همین کار را تکرار کردم… در حالی که به چشمهایم خیره شده بود لیوانش را به لیوانم زد

_ بهت افتخار می کنم عزیزم. به شدت تلاش کردی و مبارزه کردی تا راهی پیدا کنی که زندگیت رو بهتر کنی

به چشمهایش لبخند زدم

_ متشکرم عزیزم

لیوان هایمان را بالا اوردیم و نوشیدنی را سر کشیدیم …وقتی جرعه ای از نوشیدنی اش را سر کشید به سرعت ان را روی میز قرار داد… لیوان مرا هم از دستم گرفت و ان را کنار لیوان خودش قرار داد… سپس دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد… زیر لب گفت

_ دستت عزیزم ..کف دست تو بیار بالا

کف دستم را به طرف او گرفتم

دستش بیرون امد و یک جفت کلید را کف دستم قرار داد… همان‌طور که به ان خیره شدم احساس کردم نمی توانم نفس بکشم …سپس بیشتر به ان خیره شدم

فکر می‌کنم کلیدهای یک ماشین بودند که نمی توانستم ان را قبول کنم.. من عاشق او بودم اما همین حالا هم برای من کارهای بسیاری انجام داده بود

اما کلید ماشین نبودند …..قبلا کلید خانه خودش را هم داشتم …..همانطور که چشمم را از کلیدها بر می داشتم و به او نگاه میکردم یک ابرویم را بالا دادم گفتم

_ چی___

کاملا به طرف من چرخید و با هر دو دست مرا به خود چسباند

_روز دوشنبه اون ه*رزه که عاشق پول خرج کردنه تورو میبینه.. کارت ویزیتش رو بهت میدم .. باهاش تماس بگیر.. باهاش قرار ملاقات بذار… نظرت رو بهش میگی.. اگه مشکی نمی خوای پس اسمی از قرمز نیار

در حالیکه هنوز هم گیج بودم سرم را تکان دادم

_معذرت می خوام ؟

ادامه داد

_وقتی برنامه‌اش رو چید با من تماس می گیره .. شرکتی که استراتژی بازاریابی کلوب رو برای من طراحی می‌کنه برات برنامه ریزی میکنه.. اگه میخوای محیط زنانه و شادی داشته باشه اونا ترتیبشو میدن

_ نایت …داری راجع به چی صحبت میکنی ؟

_ بیشتر بلوک های تجاری این اطراف مال منه عزیزم …یه مغازه همین نزدیکی هاست.. روبروی پیچ.. این کلیدها مال در ورودی اونه…اونجا سالن جدید تو میشه

اوه خدای من

اوه خدای من

اوه خدای من

در حالی که احساس می کردم قفسه سینه ام به تنگ امده از میان بازوهایش بیرون امدم ….قلبم به سختی و شدت می تپید

زمزمه کردم

_ نمیتونم اینو قبول کنم و این کارو نمیکنم

ابروهایش به یکدیگر نزدیک شدند…. سرم را تکان دادم… احساس می کردم ناگهان سیلی از احساسات به من هجوم اورده… از این که می خواست چنین کاری برای من انجام دهد بسیار خوشحال بودم…. اما قرار نبود چنین اتفاقی بیافتد

با صدای بلندتری گفتم

_متاسفم …حرکت بی ادبانه ای بود عزیزم ..کاری که انجام دادی خیلی شیرین و خوبه.. و واقعا قدردان اون هستم اما نمیتونم قبولش کنم

چشم هایش باریک شدند…

_ برای چه جهنمی نه ؟

_فقط اینکه…… من فقط…….. نمیتونم

کمی مرا به دقت زیر نظر گرفت.. سپس بازو هایش را روی سی*نه اش قفل کرد

_ چرا انیا ؟

_من……….. اگه توضیح بدم درک نمیکنی

دستور داد

_ امتحانم کن

نفس عمیقی کشیدم و به ان طرف اتاق نگاه کردم …سپس فکر کردم شاید بتواند متوجه شود…. بنابراین دوباره به او نگاه کردم

_ باید خودم این کارو بکنم ..باید مال خودم باشه… باید به شیوه خودم این کارو انجام بدم

_عاشقتم عزیزم

احساس کردم ماهیچه های شکمم منقبض شدند… قلبم فشرده شد… می دانستم جدا این کلمات را بر زبان می‌اورد…. اما طوری انها را می‌گفت انگار که خودم قبلا ان را می‌دانم

تکرار کرد

_عاشقتم…. اما این خیلی افتضاحه

داشتم به این که او عاشق من است فکر می کردم

او عاشق من بود

سپس به موضوع پیشرو تمرکز کردم

_نایت عزیزم تو همه ی این ها رو خودت به دست اوردی

دستم را اطراف کلوپ چرخاندم تا منظورم را واضح تر بیان کنم

_ نمیتونی منو درک کنی ؟

سرش به یک طرف کج شد و سپس گفت

_من همه این لعنتیا رو خودم به دست نیاوردم

پلک زدم

_ چی ؟

_ عزیزم میدونی راه اندازی کلوپی مثل این چقدر هزینه میبره ؟

به هیچ عنوان نمی دانستم

_نه

_ یه عالمه . من یه شریک خاموش داشتم ..اون سرمایه گذاری می کرد و من اینجا رو راه اندازی می کرد .. تمام کار را خودم به تنهایی انجام ندادم.. اون هر موقع دخالت می‌کرد همه چی رو به هم می ریخت و به طور مداوم این کارو می کرد …به هیچ عنوان نمی تونست تاکتیک سکوت رو درک کنه . مهم نبود از چه تاکتیکی استفاده می‌کردم و چقدر بهش توضیح میدادم …دو سال بعد دیگه کارم باهاش تموم شد . چند حرکت کردم و کنترل کامل رو خودم به دست گرفتم . مجبورش کردم از اینجا بیرون بره ..اگرچه با خشونت …دیگه از دستش به اندازه کافی کشیده بودم و اون یه نیمه ی مغزش احمق بود و یه نیمه دیگه اش عوضی… اگرچه نمی تونست در زمینه مبارزه کار زیادی انجام بده …حالا بطور کامل کلوپ رو اداره می کنم و اون توی کاستاریکا با سه چهار تا زنه و منابع محلی میگن اونا مدام با هم در حال جنگند نه بخاطر بدست اورد توجه اون بلکه به خاطر دست و دلبازی که از خودش نشون میده چون هنوز هم بیشتر از اونکه عقل داشته باشه پول داره ..یکی از ایده های درخشانش این بود که توی کلوب بخشی راه بیندازیم تا زنها توی گل وول بخورند …الان احتمالا داره زندگی ایده‌الش رو زندگی میکنه

احساس کردم لبهایم به لبخندی باز شد

پرسیدم

_ زنها توی لجن وول بخورند ؟

_همونطور که گفتم یه احمق عوضی بود

شروع به خندیدن کردم اما به نظر نایت اصلا بامزه نبود

_خسته شدم انیا..از اینکه دو ساعت بعد از اینکه توی تخت خواب کنار تو دراز کشیدم بخوای از تخت بیرون بری خسته شدم… از کلاسها و مشتری های شبانه خسته شدم که نمیزارن زنم رو برای شام بیرون ببرم… و در اخر قرار نیست یه گوشه بشینم و ببینم زنم داره برای زندگی راحت جون خودش رو در میاره در حالی که من می تونم براش یه کاری بکنم

_نایت___

_نمیتونی قبولش کنی چون برات غیر قابل قبوله.. تا دو هفته دیگه انیا …تماما به کارت سر و سامون میدی و مشتری هات رو به روز منتقل می کنی… و شبهات از این به بعد با من گذرونده میشن ..هر طور که دلت میخواد سالن رو دیزاین کن… خودت تصمیم بگیر چطور باید اونو بچرخونی …ما فقط برات بازاریابی می کنیم تا مشتری هات رو به دست بیاری و تا زمانی که خودت توی جاده موفقیت قرار بگیری هزینه هات با منه

_ نایت___

_این موضوع اصلا قابل بحث نیست

فریاد کشیدم

_نایت

_چیه ؟

_خیلی خوب اما من ۲۰ هزار دلار برای راه اندازی سالن پس انداز کردم بنابراین تمام مخارجی که برای من انجام میدی رو حساب می کنی و وقتی که راه افتادم یک برنامه ریزی می کنیم تا بتونم هزینه هایی که برام انجام دادی رو بهت برگردونم

چیز اشتباهی برای گفتن بود ……….زیرا چهره اش به شدت سخت شد

_تو یه هدیه رو پس نمیدی انیا

با دقت پاسخ دادم

_ اما این خیلی زیاده

_ وقتی یک هدیه بهت داده میشه به عهده شخصی که اونو بهت میده است که تصمیم بگیره زیاده یا نه

_من____

حرفم را قطع کرد

_خوشحالی ؟

زمزمه کردم

_ اره

_به طریقی که فکر می کنی قراره ادامه پیدا کنه ؟

قلبم منقبض شد و به او خیره شدم…. سسپس به پنجره دفترش نگاه کردم…. نمی توانستم مهمانی که برایم گرفته بود را ببینم اما می دانستم انجاست

مهمانی که او به من داده بود

اقای سابرین

دوباره به او نگاه کردم

_ من عاشقتم .. بنابراین بله

به ارامی چشم هایش را بست… سرش را پایین انداخت

فکر می‌کنم این برایش معنایی داشت

به او خیره شدم… قد بلند… بزرگ.. قوی …ترسناک… کسی دلش نمی خواست سر به سر نایت سابرین بگذراد…

به اینکه به نظر می رسید احساسات به او اغلب کرده و سرش را پایین انداخته بود تا چهره اش مشخص نشود نگاه کردم و فهمیدم که در اشتباه بود…..م این برایش به معنای همه چیز بود

اشک در چشمانم جمع شد

چشمهایش را باز کرد و به من نگاه کرد

_بیا اینجا عزیزم

به اغوشش باز گشتم

زمزمه کرد

_لطفاً بهم اجازه بده اینو بهت بدم

_نمیتونم چنین چیزی رو قبول کنم …هرگز نمی تونم برات جبران کنم____

مرا به خود فشرد و صورتش را نزدیک صورت من پایین اورد

_ پنکیک های خوشمزه ..باشه گفتنای شیرین و نرمت.. اینکه در طول چند هفته باعث شدی بیشتر از چند دهه بخندم ..اون بله ددی گفتنات که اون رو سراسر بدنم احساس می کنم… اولین پیام تلفنی که برام به جا گذاشتی… عزیزم اون رو ذخیره کردم و حداقل روزی یک بار بهش گوش میدم… اگه تمرکزم رو از دست بدم تورو توی تخت خوابم می بینم که با حالت شیرینی از من استقبال می‌کنی… هر موقع که بهم لبخند میزنی… لباس منو میپوشی.. توی خونه راه میری …به مسیح قسم میخورم که روز منو میسازه… مهم نیست چه روز کاری بدی داشته باشم وقتی که از تخت خواب تو بیرون میام و با این امید که دوباره شب به تختخواب پیش تو برمیگردم فکر می کنم میتونم از پس هر چیزی بر بیام… توی دنیایی که پر از اشفتگی و سردرده چنین چیزی مثل تو داشتن عزیزم بینهایت ارزشمنده و قیمتی براش نیست… باید بدونی هدیه های مختلفی وجود داره …چیزایی که من بهت میدم تو خیلی بیشتر برام جبران می‌کنی عزیزم.. بهم اعتماد کن

به او یاد اوری کردم

_ اما ما خیلی وقت نیست که با همیم

_ تو عاشق منی و من هم عاشق توام دیگه بقیه‌اش بی معناست

زمزمه کردم

_ نمیخوام هرگز فکر کنی دارم ازت سو استفاده می کنم

_ ازم درخواست مازاراتی کردی ؟

سرم را تکان دادم

_نه

_ایا اصلاً ازم چیزی خواستی ؟

_ نه اما____

_تو فقط چیزی که بهت میدم رو ازم قبول می کنی عزیزم …همین حالا دارم بهت میگم و اینو خوب به یاد داشته باش انیا… به طور لعنتی از اون تلفن لعنتی ات ممنونم که به موقع خراب شد چون اگه خراب نمیشد مجبور نبودی اون شب به اتاق خواب من بیای و دیگه من نمی تونستم هر شب در حالی که تو رو توی اغوش گرفتم و عطر موهات توی بینی امه به خواب برم ….و در حالی بخوابم که می دونم در ارامش خواهم خوابید و خوشحال از خواب بیدار میشم…

اوه خدایا

_نایت__

دوباره مرا به خود فشرد

_ اجازه بده اینو بهت بدم

ساکت شدم ….نمی توانستم چیز دیگری بگویم

صورتش نزدیکتر امد

_بهم…. اجازه بده…… اینو…… بهت بدم

چشم های سرزندگی ابی اش را تماشا کردم ….سپس زمزمه کردم

_باشه

او هم زمزمه کرد

_باشه

چشم هایم را محکم بستم س…پس انها را باز کردم و به نرمی پرسیدم

_تو عاشق منی؟

_ عزیزم تو برای من ساخته شدی

اوه خدایا

دوباره نزدیک بود احساساتی شوم…دستش پشت سرم قفل شد و صورتم را به گردن خود فشرد… با صدای شکسته زمزمه کردم

_متشکرم

با حالت غرولند کنان گفت

_ تو سخت ترین زنی هستی که تا حالا دیدم که میشه بهش هدیه داد

سرم را عقب کشیدم و چشمهایم را باریک کردم

_اوه پس تو با کلکسیون زن هات هم سخاوتمندانه رفتار می‌کردی ؟

نیشخند زد

_ عزیزم چنین سوالی از من نپرس …اما هرگز به هیچ کس یه سالن هدیه ندادم

با عصبانیت گفتم

_ خوبه

ادامه داد

_ یا تلفنی که هزاران دلار ارزش داشته باشه

دوباره با عصبانیت گفتم

_عالیه

_شاید یه لباس یا کفش… اما نه همزمان هر دو…. و مطمئناً نه سه جفت

با حالتی تفکر امیز ادامه داد

_ حتی دو تا هم بهشون همزمان هدیه ندادم

_شاید ایده خوبی باشه که حالا دهنتو ببندی نایت

دوباره نیشخند زد …سپس گفت

_ حالا کیه که رئیس بازی در میاره ؟

_من اجازه دارم رئیس بازی درارم …قراره صاحب یکی از باحال ترین سالن های دنور بشم

بازوهای نایت اطرافم محکم تر شدند و با صدای بلند خندید

او را تماشا کردم در حالی که به او لبخند میزدم

من عاشق اقای سابرین شده بودم

 

 

قسمت بعد 


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

  • لیلا فوریه 24, 2019 :: 1:51 ب.ظ

    سلام ممنون رز جان خیلی زحمت میکشین دستتتتتتتوووننننننن درد نکنهههه چند پارت رو با هم گذاشتین دوستتتون داریییم😘😘

    • رز فوریه 24, 2019 :: 5:44 ب.ظ

      با تشکر از شما

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *