پاشنه باریک کفش های پاشنه بلند باحالم …همانطور که از اپارتمان عبور میکردم روی زمین صدا می دادند… با خودم لبخند زدم

از یک گوشه چرخیدم و به اتاق پذیرایی وارد شدم …نایت را بیرون بالکن در حالیکه به نرده ها تکیه داده بود با یک دستش قهوه را گرفته بود و با یک دسته دیگر اش سیگار می کشید دیدم

می دانستم وقتی مشغول دوش گرفتن بودم تا با روز روبه‌رو شوم او هم قهوه اش را دوباره پر کرده بود.. این چیزی بود که راجع به او از ان خوشم می امد.. در حضور خودش راحت بود

وقت ازاد کمی داشت و به محض اینکه وقت ازاد به دست می اورد ان را با من می گذراند و در لحظاتی مانند این… نیازی نداشت انها را با کتاب یا تلویزیون پر کند…. تنها موسیقی.. قهوه ..یا شاید ود*کا …سیگار و خودش

مانند هر چیز دیگری راجع به نایت… فکر می‌کردم این عادت او بسیار جذاب است

گردنش چرخید و چشم هایش به طرف من امد . در حالی که نگاهش روی من بود دیدم سیگارش را داخل زیر سیگاری خاموش کرد…. به او نزدیک شدم… یک دستش را برای من باز کرد تا به اغوشش بروم…. لب هایم را روی لب هایش کشیدم… کمی عقب کشیدم و به نرمی پرسیدم

_ باید برم و به سالن سر بزنم

زمزمه کرد

_درسته

_میتونم ازت بخوام وقتی من اینجا نیستم به یه چیزی فکر کنی ؟

_ هر چیزی

_ به چیزی فکر کن که من بتونم توی خونمون در اون مشارکت داشته باشم.. میدونم که میخوای مواظب من باشی اما من هم باید این کارو برات بکنم.. مثلاً خرید مواد غذایی ..کمک در کار های خونه…. یه چیزی… نیاز دارم یه کاری برات انجام بدم

چشم هایش به طرف به لبهایم کشیده شد و زمزمه کرد

_ خونه مون

انگشت هایم را روی گردنش کشیدم و زمزمه کردم

_عزیزم

چشمهایش به طرف چشمهایم بالا امد.. به ارامی به من گفت

_ امشب راجع بهش صحبت می کنیم

مرد من عاشقم بود و هر چیزی به من میداد

به او لبخند زدم و پاسخ دادم

_باشه

چشم هایش دوباره به طرف لبهایم امد

_قبل از اینکه بری بازم می خوام اون لبها رو تصاحب کنم

انگشتهایش میان موهایم فرو رفت و اجازه دادم هر چقدر که دوست دارد لب هایم را تصاحب کند…..

سپس در حالی که از روی شانه ی یک بار دیگر به او لبخند میزدم از خانه بیرون امدم

………………………………………….

همانطور که از طبقه بالای سالن پایین می امدم گفتم

_ بعدا میبینمت

یکی از کارگرانی که داشت کارهای سونا را به پایان می رساند گفت

_ بعدا

نیشخند زدم و از راهرو چوبی تیره رنگ پایین رفتم… دیگر چیزی به بازگشایی نمانده بود.. بنا به پیشنهاد مالینا تعدادی گل و گیاه در انجا قرار داده بودیم ..باعث شده بود فضای پاکیزه.. غنی.. گرم و گران قیمتی به خود بگیرد

از پلکان پایین رفتم و به مساحت بزرگ ان خیره شدم.. تمامی وسایل چیده شده بود و همه چیز اماده بو..د پیش خودم زمزمه کردم

_فوق العاده است

به طرف میز پذیرش که از چوب تیره رنگی تشکیل شده بود حرکت کردم… پشت ان رفتم ..سیستم کامپیوتری و اینترنت از قبل متصل شده بود …

سپس احساس کردم رعشه ای از گردنم بالا امد…. از ان نوع رعشه ها که نایت به من میداد نبود…. سرم بالا امد و چشم هایم به طرف پنجره بزرگ شیشه ای جلوی سالن که به خیابان منتهی می‌شد حرکت کرد

به سرعت نفسم را حبس کردم

نیک داشت از خیابان پایین می امد… از بالای شانه به چیزی نگاه میکرد… به من نگاه نمی کرد اما نگاهش به طرف سالن من بود

از ان خوشم نمی امد

میدانستم برای دلیلی انجاست

کیفم را از روی شانه پایین اوردم تا تلفن همراهم را بیرون بیاورم که در سالن باز شد …صاف ایستادم و چشمهایم به طرف در حرکت کرد… مردی با هیکلی ضخیم که تنها یک یا دو اینچ از من بلندتر بود ..با موی کم پشت.. پوستی برنزه عمیق… با چانه ای پر مو در حالی که نگاهش روی من بود به طرف من حرکت می کرد

از نگاه درون چشم هایش خوشم نمی‌امد… به هیچ عنوان

نگاهش هرزه بود

به او گفتم

_ متاسفم هنوز سالن رو افتتاح نکردیم

بدون انکه حتی یک قدم را جا بیاندازد و یا بایستد گفت

_ انیا گاگ ؟

در حالی که به او خیره شده بودم کیفم را باز کردم… دستم را داخل ان کردم تا تلفن را بیرون بیاورم

پرسیدم

_ می تونم کمکتون کنم ؟

_من درک نیر هستم

_ چه کاری میتونم براتون انجام بدم اقای نیر ؟

چهار قدم ان طرف تر میز ایستاد

_ من شریک سابقه نایت هستم

چه سوپرایزی ….و از نوع خوب ان نبود

سعی کردم خودم را خونسرد نگه دارم …حتی پلک هم نزدم

_ بله ؟

مرا بررسی کرد… با حالتی هشدار امیز به او اطلاع دادم

_دو کارگر طبقه بالا مشغول به کار هستند اقای نیر

زمزمه کرد

_ تعجبی نداره

هنوز هم داشت خیره به من نگاه میکرد

گفتم

_اقای نیر… کارهای زیادی برای انجام دادن دارم.. دوست دارید به من بگید چرا اینجا هستید ؟

بیشتر روی من متمرکز شد و پاسخ داد

_ اگه ده سال پیش ازم می پرسیدی می گفتم تو دقیقا چیزی هستی که اون میخواد… اما نمی گفتم چیزی هستی که به دست بیاره

همان‌طور صاف ایستادم …نگاهم روی او خیره مانده بود… انگشت هایم دور تلفن قفل شدند

چیزی نگفتم

_ با این حال اون مرد مثل یه مغناطیس برای زنها بود.. همیشه خودشون رو به پاش می انداختن..

_حدس میزنم دارید راجع به نایت صحبت میکنید و از اونجایی که من شما رو نمی شناسم ترجیح میدم راجع به اون با شما بحث نکنم

مرا ندیده گرفت

_اون موقع می‌خواستند اوون وارد دنیای سرمایه کنن … اوقات طلایی بود و اون طوری که اون به نظر می رسید نیاز نبود برای یه چیزی بجنگه …بیشتر اوقات سرمایه‌گذار ها حاضر بودن هر کاری بکنند که لوگوی کمپانی اون ها روی ماشین اون باشه… روی کت و شلواری که میپوشه …چهره اون توی مجلات تبلیغاتی اونها باشه

_اقای نیر __

_اروم زندگی کن

وقتی کلمات نایت را بر زبان اورد دهانم را بستم

_ همون لحظه که اوضاع برای اون داشت بالا می گرفت … به خاطر قیافه ای که داشت …و این حقیقت که همیشه تک تک مسابقات های لعنتی رو برنده بود.. بطور لعنتی نترس بود.. به طور لعنتی دیوانه بود…. با من وارد بیزینس شد

_به نظر میرسه شما مصمم هستید تا چیزی که میخوای رو بگید اما اگه لطف کنید و سریعتر سر اصل مطلب برید بهتره.. همونطور که قبلا هم بهتون گفتم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم

به نرمی گفت

_ همه چیز رو از من گرفت

ان رعشه ی ناراحت کننده را دوباره در گردنم احساس کردم

_به کاستاریکا رفتم در حالی که یه مرد دیگه منو مثل یک احمق جلوه داده بود….حتی یک دلار هم به من نداد بلکه همه اونها را از من کشید بیرون… همه چیزو ازم دزدید ..کلوپ …دختر ها …

پاهایم روی زمین قفل شد و می بایست صورتم تغییر کرده باشد زیرا به شیوه ای که اصلا دوست نداشتم لبخند زد

هنوز در حالیکه به نرمی صحبت می‌کرد گفت

_ اوه اره. نیک حدسشو میزد

اوه خدا

نیک

حالا که ساندرین عاقل شده بود نوبت نیک بود که مرا به کشتن دهد

با عصبانیت گفتم

_نیک هیچی نمیدونه

_ نیک میدونه که نایت توی کار فروش دختره

نفس کشیدن را متوقف کردم …با لحنی مشتاقانه ادامه داد

_ اره .. نمیدونستی دختر خوب… فقط با نگاه کردن بهت میتونم ببینم که دختر شیرین و خوبی هستی… به هیچ عنوان نمیدونستی که مردت توی تجارت سک*سه

اوه خدای من… نمی توانستم حرکت کنم ….اگر چه می خواستم فرار کنم … اما نمی‌توانستم تکان بخورم

هنوز کارش تموم نشده بود

_کلوب من رو ازم گرفت

به طرف جلو خم شد… برای چند ثانیه در خاطرات گم شد… سپس از لابلای دندان های به هم فشرده گفت

_ اسطبل دخترای من رو ازم گرفت

دوباره خودش را عقب کشید و خود را جمع و جور کرد… نگاهش روی من قفل شده بود

_ نمیدونم …هیچ ایده ای ندارم ذهن اون مرد به چه شیوه ای کار میکنه اما فکر می کنم موقعی که باهام شریک شد میدونست یه روزی قراره همه چیز رو از من بدزده… همیشه درگیر دخترا بود… تو زن اونی.. یه دختر باکلاس ..شیرین..و خوب… چیزی که همیشه فکر میکردم اون میخواد… اما با توجه به اینکه نمیدونستم اون پسر کیه از کجا امده و چه کوفتی خواهد شد فکر نمیکردم هرگز بهش برسه… باید بدونی… وقتی که به قیافت نگاه می کنم میدونم که میتونی هر مردی رو داشته باشی و این حقیقت ضربه ی سختی بهت زده ….مجبور نیستی با مردی باشی که دختر میفروشه

به نرمی گفتم

_ اگه در نظر شما اشکالی نداره دوست دارم همین حالا اینجا رو ترک کنید

اره شرط میبندم همینو می خوای.. اما یه چیز دیگه هست که باید بگم

دهانم را باز کردم اما به سرعت به طرف میز حرکت کرد … یک قدم به عقب برداشتم و تلفن را محکم در دست گرفتم …دست هایش را روی میز قرار داده و به صحبت کردن ادامه داد

_ شاید بتونی با این کنار بیای اما می خوام یه چیز دیگه بهت بگم… اون فقط توی اون کلوپ دختر نمیفروشه بلکه توی کار مواد مخدر هم هست.. تو با یه ادم کثیف به تختخواب میبری انیا گاگ… نایت سابرین همیشه اینطور بوده و همیشه هم همینطور خواهد موند و اگه تو کنارش باشی….. تو هم مثل اون کثیف میشی

با ان حرف چرخید و از سالن بیرون رفت

برای مدت طولانی به در خیره شدم ….ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود…. نمی‌توانستم نفس بکشم

سرم را چرخاندم و به پنجره نگاه کردم…. جایی که برای اخرین بار نیک را دیده بودم

هنوز هم انجا بود… در حالی که به پنجره نگاه میکرد و چشمهایش روی من بود بیرون ایستاده بود

لبخند میزد

تمام اینها را او برنامه ریزی کرده بود….. او برای برادر خودش این را برنامه‌ریزی کرده بود…… برای من

ان حرام *زاده ی اشغال

سرم را چرخاندم و تا جایی که می توانستم به ارامی به طرف یکی دیگر از اتاق ها حرکت کردم… دور از چشم نیک سابرین

نفس عمیق کشیدم …صدای ویویکا را در سرم شنیدم که میگفت

” وقتی رازش برات برملا شد باز هم محکم بچسب ”

خیلی خوب

باشه

سپس صدای نایت در سرم بود

“ممکنه از منابع مختلف چیزهای بدی راجع به من بشنوی.. قبل از اینکه واکنش نشون بدی با من صحبت می کنی… من یا اون رو تایید می کنم یا نه…صادقانه با هات صحبت می کنم و برات توضیح میدم… قبل از اینکه منو ترک کنی اول باید با من صحبت کنی لعنتی ”

خیلی خوب

باشه

باشه

تلفن را برداشتم و شماره نایت را گرفتم

با زنگ دوم پاسخ داد

_ عزیزم

با صدای زمزمه وار و به سرعت گفتم

_درک نیر همین حالا اینجا رو ترک کرد و چیز هایی راجع به تو به من گفت

سکوت ……

سکوت مطلق و کامل

سکوتی ترسناک و سرگردان

سپس به نرمی پاسخ داد

_من توی کلوپم همین حالا بیا پیش من عزیزم

_باشه

_همین حالا انیا عزیزم

_باشه

تلفن را قطع کردم… به سرعت از پله‌ها بالا رفتم

_ من دارم میرم پسرا

_بعدا انیا

_بعدا

چرخیدم و به سرعت به طرف میز حرکت کردم… تلفن را داخل کیفم قرار دادم… ان را روی شانه ام انداختم و به سرعت از انجا بیرون زدم

قبلا در طول روز هم یکی دوبار به اسلید امده بودم و هر بار احساس عجیبی داشت…. ان موقع متوجه نشدم

در را باز کردم و به محوطه داخلی بزرگ و خنک وارد شدم ..حالا که پر از جمعیت نبود و خبر ی از نورهای کور کننده و موسیقی کر کننده نبود عجیب و غریب و ترسناک به نظر می رسید

تقریبا به سرعت نایت را دیدم که با قدم‌هایی سریع به طرف من حرکت می‌کند…. به طرف او رفتم

وقتی به یکدیگر رسیدیم چیزی نگفت… دستم را گرفت… مسیرش را عوض کرد و به حرکت کردن ادامه داد ….به سرعت او را دنبال کردم… وقتی از پله های دفترش بالا می رفتیم قلبم تقریباً در گلویم بود…. معده ام زیرورو و منقبض شده بود

ناگهان ایستاد… چرخید …مرا میان بازوهای خود گرفت…. متعجب شدم ….نمی دانستم ایا بی صبرانه می خواست سریعتر به دفتر او برسیم یا اینکه می خواست نزدیکش باشم

چیزی نپرسیدم…. اما قبل از ان که دست هایم را دور شانه هایش حلقه کنم کمی مردد بودم

نایت متوجه همه چیز می شد………. بنابراین متوجه تردیدم شد

وقتی به بالای پله ها رسیدیم با پا در را باز کرد ..مرا به داخل دفتر برد….. در را بست و به ارامی مرا روی پاهایم قرارداد

به سرعت سه قدم از او دور شدم

قلبم فشرده شد

زیرا به من اجازه دور شدن داد

زمزمه کردم

_ تو دختر می فروشی ؟

چشم هایش را به ارامی بست

احساس کردم اشک پشت پلک هایم جمع شده

_نایت

چشمهایش را باز کرد به سرعت پاسخ داد

_ 57 تا دختر اینجا هست

اوه خدایا

خدایا

هنوز هم با صدایی زمزمه وار گفتم

_و مواد مخدر ؟

چیزی راه گلویم را بسته بود و صدایم شکسته بیرون امد

سرش به سرعت بالا امد

گفت

_چی ؟

خونسردی ام را از دست دادم و فریاد کشیدم

_ مواد مخدر می فروشی ؟

او هم با عصبانیت فریاد کشید

_ لعنت نه

به سنگینی نفس میکشیدم …نایت مرا تماشا می کرد که به سختی نفس میکشم …سپس سرم را چرخاندم و به بیرون پنجره نگاه کردم… شنیدم که میگفت

_ یه روز به خونه اومد و خونریزی داشت . همیشه اتفاق نمی‌افتاد

همانطور که ادامه میداد می‌دانستم راجع به مادرش صحبت می کند

_صورتش حسابی درب و داغون شده بود . لبهاش ورم کرده و زخمی بودن . چشماش اینقدر ورم کرده بود که بسته شده بودند . من اون رو تمیز کردم ….اون موقع شش سالم بود

اوه

خدای

من

بدنم حرکت نمی‌کرد

_ مشتری هاش اون بلا رو سرش اورده بودن… اما نه تنها مشتری ها….بلکه مردش هم این کارو می کرد . کسی که دلالی اونو می کرد.. وقتی عصبانی می‌شد عصبانیتش صورت زشتی به خودش میگیرفت … وقتی ۴ سالم بود همیشه اونو اذیت می کرد.. به خونه می‌اومد و یادش میرفت در اتاق من رو قفل کنه . وقتی به اتاق اونها می رفتم تا جلوی اونو بگیرم تا بهش تجاوز نکنه …. یاد گرفت که باید در اتاق من و اتاق مادرم رو قفل کنه . بنابراین سعی کردم یاد بگیرم قفل در رو باز کنم ….تا بتونم از اون محافظت کنم ….تا نزارم بهش تجاوز کنه… وقتی ۴ سالم بود یاد گرفتم قفل درها رو باز کنم

سراسر وجودم بی حس شده بود…. احساس دردی که در قلب داشتم مشقت بار بود

_ نایت___

_ بهت گفتم زندگی اشغالی داشتم انیا ..زندگی اون بدتر بود.. مردی که باهاش بود بدترین انسان روی زمین بود ..اونو مدام می زد.. بهش کراک می داد… و بعدا فهمیدم که این چیزیه که به همه دختر هایی که باهاشون رابطه داره میده …وقتی حسابی از اونها استفاده می‌کرد و اونها رو موادی می‌کرد به خیابان می فرستاد شون تا براش کار کنن … مشتری ها هم فهمیدن و می دونستن وقتی دنبال رابطه خشن هستن باید کجا بیان

نایت ادامه داد

_ من هیچ کنترلی روی این اوضاع نداشتم… اولین خاطرم توی این زندگی لعنتی اینه که به اتاق خواب مادرم رفتم و دیدم که از هر روزنه ی بدنش خون بیرون میاد ..چشمش که به شدت زخمی و ورم کرده شده بود به طرف من چرخید… از بین درد خودش رو مجبور کرد به من لبخند بزنه…. لبخندی احمقانه ..و امیدوار بود بتونه با لبخند منو گول بزنه …درحالی که نمیتونست به جز حرکت لبهاش یه ماهیچه از بدنش رو حرکت بده زمزمه کرد” شیرینم” بعد از اون….. مدام اونو در این حالت پیدا می‌کردم .. تمیزش کردم اونقدر اوضاعش اشفته و خراب بود که وقتی شش سالم بود بهم اجازه میداد ازش مراقبت کنم

احساس درد و رنجی که برای او احساس میکردم را قورت دادم ….مانند این بود که چیزی راه گلویم را بسته

_ من یه بچه ی لعنتی بودم که هیچ کنترلی روی اوضاع اطرافم نداشتم… تنها کاری که می تونستم انجام بدم رو انجام دادم و این تنها کاری بود که می تونستم براش بکنم.. اون با من خوب بود انیا ..عاشقم بود.. نه فقط برای اینکه ازش محافظت می کردم بلکه به این دلیل که پسرش بودم …. همیشه بهم میگفت تنها کار خوبی که انجام داده این بوده که منو به دنیا اورده …همیشه فکر میکرد خورشید با من طلوع و با من غروب میکنه و هنوز هم همین احساسرو داره … اگرچه بعد از وارد شدن کارل به زندگی ما.. تمام تلاشش رو کرد که زندگی رو برامون بهتر کنه اما هنوزم میتونم اونا رو به خاطر بیارم …هرگز نمی تونم اون احساسی که هیچ کنترلی روی زندگیم نداشتم رو فراموش کنم ..پس به مردی تبدیل شدم که دیگه هرگز مجبور نبود چنین مزخرفاتی رو تحمل کنه

زمزمه کردم

_باشه عزیزم

اما نایت به توضیح دادن ادامه داد

_ نیر یه عوضیه.. و بله من اصطبل اونو ازش گرفتم و هنوز هم اونو دارم و خیال دارم اونو نگه دارم انیا

به طرف قفسه ای که روی دیوار بود حرکت کرد …دستش را روی مجسمه ی زنی که روی ان بود کشید

_ اون یه دختر داشت که تو کار مواد بود…اون اینو برام درست کرد …شگفت انگیزه که از یه تیکه چوب چی درست کرده… یک هنرمند به تمام معنا بود… یک فاح*شه.. یک موادی.. اون مال نیر بود.. اون منو با نیر اشنا کرد… نیر فکر می‌کرد من یکی از اون ادمام که هیچ عقلی توی سرم نیست و تمام عشقم توی زندگیم سرعته… فکر میکرد میتونه منو بازی بده… اون دختر بر اثر مصرف زیاد مواد مخدر اوردوز کرد ….تمام اون استعداد از بین رفت…

دوباره انگشتش را روی مجسمه کشاند

_ ناپدید شد… زیبایی که میتونست به دنیا بده از دست رفت… بهش اجازه دادم فکر کنه میتونه منو بازی بده.. این کارو کردم تا بتونم از دختر ها محافظت کنم ..اون مثل مرد مادرم نبود اما از کسی هم محافظت نمی کرد… فقط عاشق رابطه با دخترها بود.. از اونا استفاده میکرد تا ثروتمند بشه… استفاده می کرد تا نیازهاش رو برطرف کنه.. دخترها رو مجبور می کرد تا به اون خدمت کنن.. یکی ..دو تا ..بیستا.. شوخی نمیکنم عاشق این بود که ۲۰ تا فاح*شه از سر تا پاش بالا برن… مجبورشون میکرد به بدنشون روغن بزنن و توی تختخوابش وول بخورن … بنابراین می‌تونست اونها رو نگاه کنه و ترتیب خودش رو بده … همچنین بهشون مواد می داد.. بعضی مواقع اونها رو می زد یا بعضی موقع ها پرتشون و میکرد بیرون …بیشتر وقتم رو صرف این می‌کردم که بلایی که سر مادرم اومد سر اون دخترا نیاد… و این اون رو عصبانی می کرد . دوست نداشت من که چهره کلوب بودم از فاح*شه ها محافظت کنم .. با هم وبحث کردیم.. من به سرعت مهره هام رو چیدم ..حرکت کردم و اونو بیرون انداختم… دوباره اینجا رو ساختم ..دخترهایی که مواد مصرف می‌کردن رو مجبور کردم ترک کنن…اونایی که نمی خواستن توی این دنیا باشن رو بهشون اجازه دادم زندگی تازه ای داشته باشن.. چهل دختر داشت ..الان من بیشتر دارم …چون اونا پیشم میان.. من از اونا محافظت می کنم …فقط مشتری هایی که می خوان رو انتخاب میکنن …راشان و کاتلین اونا رو سازماندهی می کنن . اون دخترا فقط کارایی رو که میخوان انجام میدن و اگر مردها سعی کنن اونها رو مجبور به کار دیگه ای کنن مطمئن می شیم که متوجه بشن هرگز چنین اجازه ای به اونها داده نخواهد شد ….و این پیغام رو خیلی واضح و صریح به اونها انتقال میدیم …این شهرت ماست …من چنین شهرتی رو ساختم تا دخترها در امنیت باشن و اتفاقات بدی براشون نمیفته

زمزمه کردم

_راشان ؟

_ بله و اگر راجع به دوستت ناراحتی …نباش.. چون خودش میدونه..راشان میدونست که من از توجه خوشم نمیاد بنابراین از من پرسید که میتونه به ویویکا راجع به این قضیه بگه یا نه و دوست تو… ویویکا …دختر احمقی نیست بنابراین قبول کردم و اون بهش گفت…. به مرور زمان با این نظریه کنار اومد هر دوی اونها به خوبی همدیگر رو درک می‌کنن

_ به من چیزی نگفت

_ اگه ویویکا به تو یا کس دیگه ای چیزی می‌گفت برای راشان گرون تموم می شد …من هرگز چنین اجازه بهش نمی دادم

احساس کردم لرزشی از بدنم عبور کرد

پرسیدم

_پس میخواستی اینو از من پنهان کنی ؟

_ لعنت اره

با صدایی بلند و سخت گفتم

_چرا ؟

_یا مسیح انیا… به خاطر شخصیتی که داری… به خاطر نگاهی که الان توی چشماته و داری به من نگاه می کنی …بهت گفتم کارل زندگی رو برای من با مادرم خوب کرد اما من عاشق مسابقات اتومبیلرانی بودم و نمیتونی باور کنی چه زنایی توی مسابقات اتومبیل رانی خودشون رو به پات میندازن… اگه بین اونها دختر شیرینی پیدا می کردم و میخواستم که باهاش رابطه بیشتری داشته باشم …. اگه کوچکترین چیزی راجع به خودم بهشون می گفتم اون شیرینی به تلخی تبدیل می‌شد… اما هیچ کدوم از اونها انیا ….هیچ کدومشون… شیرینی تو رو نداشتن… هرگز تو ی زندگیم انتظار نداشتم شیرینی از جنس تو رو تجربه کنم … پس اره… لعنت اره … میخواستم اینو از تو مخفی نگه دارم تا تضمین کنم رابطمون همیشه شیرین باقی می مونه

_ فکر میکردم چیزی رو از من پنهان نمی کنی

_من به تو هرگز دروغ نگفتم …هرگز خودم رو اونطوری که نیستم نشون ندادم …فقط این رو باهات در میون نگذاشتم

_ فرقی نمیکنه

_ این احساسیه که تو داری و من نمیتونم کاری راجع بهش انجام بدم

نگاهش را گرفتم……… سپس زمزمه کردم

_اون گفت توی کلوپ مواد مخدر معامله می کنی

_ خوب اون لعنتی دروغ گفته… اگرچه روسی ها توی این منطقه نفوذ دارن.. ممکنه بدون توجه به پسرهای من کارهایی انجام بدن اما پسرهای من همیشه چشم و گوش شون بازه که هرگز چنین کثیف کاری هایی این جا انجام نشه… ۴ سال پیش ۵ بچه که مواد مصرف کرده بودن اینجا پنهان شدن.. پلیس اونا رو تعقیب کرد و دستگیرشون کرد.. بعدا متوجه شدیم که یکی از اون ها توی کلوپ ما به صورت مخفیانه معامله می کرده… من به چنین توجهی نیاز ندارم و همچنین از اینکه ادما به خاطر موادی که توی کلوپ من معامله میشه جونشون رو از دست بدن هیچ خوشم نمیاد ….من از دخترها در برابر چنین چیزهایی محافظت می کنم …من به این نقطه رسیدم که این طور اوضاعی رو کنترل کنم ..مخصوصا بعد از اینکه تمام بچگیم با دیدن مادرم که چنین اشغالایی مصرف می‌کرد سپری شد…. به هیچ عنوان نمی تونم این طور صحنه‌هایی رو دوباره نزدیکم تحمل کنم

خیلی خوب خیلی خوب

محتاطانه پرسیدم

_ دخترا میان پیشت ؟

_ اره . چه باور کنی یا نه.. اما بعضیا دوست دارن وارد چنین راهی بشن و خیلی از زنها تو این موقعیت قرار می گیرن چون که به پول نیاز دارن… و من یک انسان خیر نیستم …زندگی اونها رو به چنین گودالهایی میکشونه …من به اونها حفاظت… سلامت و مدیریت پیشنهاد می کنم… زن هایی که توی خیابان اند توی دردسر بدی هستن مگه اینکه یه نفر از اونها حمایت کنه …که در عوضش از اونها انتظار چیز دیگه ای نداشته باشه… که چیز کمیابیه

زمزمه کردم

_ پس تو از اونها انتظار چیز دیگه ای نداری ؟

چهره اش سخت شد ….اتاق پر از ان گرمای ویبره کننده شد…. دوباره به سرعت زمزمه کردم

_ ازشون سوئ استفاده نمیکنی

_ من یا هیچ کدوم از پسرهام از کسی سوء استفاده نمی‌کنیم . اگه کسی بخواد با یکی از دخترها باشه باید پولش رو بپردازه . اونها مجانی برای کسی کار نمیکنن …..و من هرگز با هیچ کدوم از اونها نخوابیدم …حتی با یک نفر …اونا قبلاً از این کارا برای نیر انجام می دادن اما برای من نه و همچنین اجازه نمیدم خودشون رو ارزون بفروشن . همچنین اجازه نمیدم کسی با اونا با خشونت رفتار کنه یا در این راه مریض بشن یا سر به نیست بشن.. اولین روزی که باهم قرار داشتیم عزیزم… اولین روزی که با من گذروندی… یه دختر پیش من اومد که برای این تجارت لعنتی بیش از اندازه شیرین و ضعیف بود.. یکی از مشتری ها با خشونت باهاش رفتار کرد.. دفعه اول اونو گزارش نداد ..دفعه دوم با راشان تماس گرفت و اون هم به من گفت.. من با اون مشتری ملاقات کردم و دیگه جزو لیست مشتری های ما نیست… بعد از این که استخوان های صورت و دستش شکسته شد دیگه هرگز فکر ازار رسوندن به یه زن بی دفاع به سرش نمیزنه

به چشم هایش خیره شدم ….سپس به ارامی‌ پرسیدم

_ نیک برات چه کار میکنه ؟

_ قرار بود چشم و گوش من توی کلوپ باشه . مواظبه که هیچ کدوم از فروشنده های روسی اینجا معامله انجام ندن . اگه حرکت مشکوکی توی کلوپ ببینه اونو به من گزارش بده.. همچنین مواظب کارکنان اینجا بود…تو میدونی که با اون مشکلاتی دارم اما چیزی که نمیدونی اینه که بخاطر اینکه توی بخش وی ای پی خودش نشسته بود نوشیدنی گرون قیمت مجانی میخورد و نقش مرد گنده رو بازی میکرد بهش پول می پرداختم …اما قبلا هم برای من دردسر درست میکرد عزیزم …دردسرهایی که با تو برای من به وجود اورده اولین اونها نیست… همچنین اوایل مشتری پروپاقرص روسی ها بود… انواع مواد رو مصرف می کرد… به محض اینکه فهمیدم.. اونو از اون موقعیت بیرون کشیدم و حساب روسی ها رو رسوندم… نیاز نداشتم برادر لعنتی ام با چنین چیزایی دست و پنجه نرم کنه . همچنین… چنین صحنه هایی رو توی خونم نمی خواستم.. باهاش صحبت کردم اما به من گوش نداد …بهش گفتم جای عیاشی های اون توی خونه من نیست اما گوش نداد… وقتی برای تو دردسر درست کرد دیگه کارم باهاش تموم شد

_ پدر و مادرت میدونن که نیک___ ؟

میان حرفم پرید

_ از اونها در برابر کارها ی گند کاری هایی که نیک انجام میده محافظت می کنم اما به جز اون از همه چیز اطلاع دارن .. انیا اونا میدونن که من از دخترا محافظت می کنم …همچنین میدونن که تجارت اصلی من توی این کلوپ نیست و مراکز دیگه ای دارم تا بتونم زندگی خوب اونها رو توی هاوایی تامین کنم ….شاید فکر کنی زندگی من و اون ها ناپاکه اما اینطور نیست.. اونا به من افتخار می کنن… به چیزی که انجام میدم باور دارن

نفس عمیقی کشیدم

نایت مرا نگاه کرد

_وقتی توی پارکینگ یه ساختمون بزرگم از اینکه ساختمان روم بیفته هراس دارم

به محض اینکه کلمات از دهانم بیرون امدند بدن قدرتمندش از جا پرید… سپس پرسید

_ چی ؟

_میدونم ربطی نداره اما حقیقت داره… می دونم توی دنیا اتفاقات بدی می‌افته…. پدر و مادرم توی یه تصادف مسخره ماشین از دنیا رفتن بنابراین میدونم که ممکنه بعضی از مهندسین ساختمون اشتباهاتی داشته باشن و کاملاً امکان داره که ساختمون یه دفعه روی سر من خراب بشه

زمزمه کرد

_ انیا

_و..

ادامه دادم

_ از اسانسورها میترسم ..مگر اینکه خودم رو با چیز دیگه ای سرگرم کنم در غیر اینصورت فکر می‌کنم اونا منو به سمت مرگم می برن… هرگز توی ساختمون خودم از اسانسور استفاده نمی کنم …تو توی طبقه پانزدهم زندگی می کنی و من به ورزش کردن عادت دارم اما اون یه کم………..اه……ام

نایت برای چند لحظه ساکت بود……… سپس به ارامی پرسید

_عزیزم چرا داری این چرت و پرت ها رو بهم میگی ؟

_بخاطر اینکه تو همین حالا تمام رازهای زندگی ات رو بهم گفتی… فکر کردم باید منم تلافی کنم

با بیرون امدن کلمات از دهانم ….سرش به سرعت پایین افتاد و به کفش هایش نگاه کرد… اما می دانستم که کفش هایش را نمی بیند زیرا دیدم که چشمهایش را بست

_ نایت

سرش به سرعت بالا امد و با صدایی خش دار گفت

_ اینجا

به طرف او رفتم… هنوز به او نرسیده بودم که دستش جلو امد و محکم مرا گرفت… به سختی مرا به خود چسباند… بازو هایش اطرافم گره خوردند.. یکی از بازوهای بیش از اندازه محکم دور کمرم حلقه شده و مرا به خود چسبانده بود در حالیکه دیگری وارد موهایم شد

چشمهایش نگاه مرا درگیر خود کرده بودند

زمزمه کرد

_با این مزخرفات مشکلی نداری ؟

_ راستش شوکه برانگیزه اما بهم گفتی که اگه چنین چیزی شنیدم پیش تو بیام تا برام توضیح بدی… و بهم توضیح دادی… به طور مفصل… حرف اخر اینکه ….. بهم گفتی من زن سرنوشت توام ..من برای تو ساخته شدم …همین طوری که هستم ..چیزی که هنوز متوجه نشدی اینه که… توهم مردی هستی که تقدیر سر راه من قرار داده… درست همین طوری که هستی برای من ساخته شدی… مدتهاست که متوجه این موضوع شدم

کلمه اخر هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که به شدت لب هایش را روی لبهای من کوباند

مانند همیشه به او اجازه دادم تا کنترل لبهایم را به دست بگیرد …و تنها از ان لذت بردم… لب هایش را از روی لب هایم برداشت اما انها را روی گونه ام تا کنار گوشم حرکت داد …مرا محکم نزدیک خود نگه داشته بود …احساس می کردم دوست ندارد هرگز اجازه بدهد از او دور شوم… زمزمه کرد

_ لعنت . عاشقتم

_میدونم عزیزم ..منم تورو دوست دارم . حالا که داریم راز هامون رو به هم میگیم باید بهت بگم که همون لحظه ای که ملحفه رو به روی من کشیدی اینو فهمیدم

سرش بالا امد و به چشمهایم خیره شد

_ چی ؟

اولین قرار خیلی طولانی.. خیلی عجیب و غریب …و خیلی پر احساس مون من… خوابیدم و وقتی بیدار شدم تو روی من یه ملحفه کشیده بودی . از وقتی که پدر و مادرم مرده بودن دیگه کسی اهمیت نمی‌داد که من سردم باشه یا نه ….که بخواد روم ملحفه بکشه … مردی که به چنین چیزی فکر کنه و در این رابطه کاری انجام بده …از نقطه ای عمق در وجودم ..جایی که باعث میشه لبخند بزنم…. میدونم که مرد منه … اینو متوجه نشده بودم تا موقعی که …خوب….. همین حالا ..اما میدونی… باید اینو متوجه بشی

نیشخند زد و گفت

_ هرگز اون ملحفه رو پرت نمیدم

به او لبخند زدم ..سپس لبخندم ناپدید شد و زمزمه کردم

_یه چیز دیگه که باید بدونی عزیزم اینه که نیک تمام این چیزا رو برنامه‌ریزی کرده بود.. بیرون سالن بود …داشت تمام این ماجراها رو نگاه می کرد …همچنین نیر بهم گفت که نیک باهاش صحبت کرده

نفسش را محکم به درون کشیده و سپس از روی عصبانیت اهی کشید

زمزمه کرد

_ متاسفم عزیزم

_منم همینطور ..اما هر چی که بود دیگه گذشت

_ نه.. از این به بعد دیگه نه… باید اینو با کارل در میون بگذارم

انگشت هایش را داخل موهایم فرو کرد …به او خیره شدم

_یه عمره دارم باهاش سر و کله میزنم دیگه اینکارو نمیکنم.. اگه کارل بفهمه که تا این اندازه گند کاری بالا اورده عقلشو از دست میده و حسابی ادبش میکنه ..مطمئنم بعد از این که این خبر رو باهاش در میون بگذارم ۵ دقیقه هم طول نمیکشه که خودش رو به این جا میرسونه

چند بار پلک زدم

لبهای نایت به طرف بالا متمایل شدند

_ فقط برای اینکه بدونی باید بهت بگم که کارل بادیگارد یکی از مردهای ثروتمند منطقه بود… تنها شیوه ای که تونست مادرم رو از دست همه مردهای عوضی نجات بده به این طریق بود… کارل مرد خوبیه اما به این معنا نیست که زندگی پرهیزکارانه ای داشته… اگرچه قد بلنده و هیکل خوبی داره اما هنوز هم به خودش اهمیت میده و ورزش میکنه… که نیک این عادت پدرش رو به ارث نبرده… باید بگم اون شیوه تربیتی مخصوص به خودش رو داره . کمترین کاری که میتونه بکنه اینه که مطمئن میشه دیگه هرگز چنین اتفاقاتی برای من یا تو به وجود نمیاد… و احتمالاً به خاطر اینکه تا حالا این موضوع رو ازش پنهان کردم حسابی از دستم عصبانی میشه… اگرچه وقتی با تو برخورد کنه کاملا خودش رو جنتلمن و مهربون نشون میده و برات نوشیدنی میگیره..هرگز در تمام عمرش جلوی یه زن عصبانی نشده

شروع به خندیدن کردم

_شوخی نمیکنم

محکمتر خندیدم

نایت مرا تماشا کرد و لبخند زد …با انگشت هایش موهایم را نوازش می داد… به او نزدیکتر شدم و چشمهایش گرمتر شدند

ان زمان بود که فهمیدم برای نایت…. شیرینی من هرگز تلخ نمی شود

و این برای او به معنای همه چیز بود

بنابراین در ان لحظه فهمیدم داشتم به او چیزی که می خواست را می دادم ….درست همانطور که او به من زندگی خوبی میداد

و این برایم معنای زیادی داشت

بازو هایم اطراف او محکم تر شدند و لبخند بزرگتری به او تحویل دادم

 

 

قسمت بعد


برچسب ها :
دسته ها : رمان ناجی

مطالب مرتبط

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *